هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۷
#4

آرماندو ديپت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۹ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۲:۰۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷
از من چی میخوای !!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
هری: اینا کین ؟

-دوستام
-دوستات ؟
-اره دیگه سلام کن باهاشون

ُاسپ رفت جلو و به اون سه نفر گفت
-بچه ها این بابامه
اولی
دومی
سومی

هری با دیدن اونا به سرعت رفت تا برسه به لیلی البوس سوروس پاتر بلند گفت :
-بابایی کجا میری
- میام عزیز دل من ( خدایا من رو از دست این دیوونه ها راحت کن )

دفتر لیلی

هری :
- اخه چرا وقتی یه دیوونه جدید میارین اینجا من رو خبر نمیکنین
من این جا بوقم یعنی

لیلی :


- چی
-
-حرف بزن
-زندانی جدید کیلو چنده ؟
- یعنی اونا ........

ادامه دارد .....



Re: دارالمجانین دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷
#3

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
آلبوس سوروس دست هری رو محکم در دستان خودش فشرده و لی لی کنان به سوی غذاخوری تیمارستان راه افتاد.
هری نگاهی به البوس سوروس کرد و براهش ادامه داد.بعد از یک یا دودقیقه آلبوس سوروس از توقف کرد.هری با تعجب نگاهی بهش انداخت.
_ چرا وایسادی؟
آسپ که هنور بجلو خیره شده بود با لحن بسیار جدی گفت:
مگه نمیبینی؟چراغ قرمزه.
هری که تازه یادش اومده بود تو چه جهنمیه نگاه آستکبارانه ای به آسپ کرد و منتظر ماند.
_سبز نشد؟
البوس سورورس بدور و بر خود نگاه کرد و باز با همان لحن جدی جواب داد:
آره.سبز شد.
_ خب پس چرا نمیری؟
آسپ اینبار به هری نگاهی کرد و با دستش راهروی خالیی جلوشون رو نشون داد:
آگه اینا حرکت کنن من هم حرکت میکنم.ترافیکه دیگه.چکار کنم.شما که باید بهتر بدونید ترافیک به هیچ چیز رحم نمیکنه.
هری حداکثر سعی خودشو میکرد که خون سردی خودشو حفظ کنه که ناگهان فکری به سر بزرگ و پرموش زد:
میگم البوس جان.اینا که رفتن. یکم چشماتو خوب باز کن.تو باز عینکتو نزدی؟
البوس سورورس پاتر نگاهی از روی تعجب به راهروی خالی انداخت و بعد نگاهش را از راه رو به هری دوخت:
راست میگیا اینا رفتن.ماهم بریم.

______________پنج دقیقه بعد____________
خب بابا رسیدیم.
سروصدای بیش از حد غذاخوری هری رو یاد بزرگراه همت تهران مینداخت.نگاهی به دور وبرش کرد تا ببینه میتونه شخص ناشناسی رو گیر بیاره یا نه.
- خب پی دوستات کجان؟
پسرک با انگشتش به سه نفر که در صف غذا درحال کلنجار با جلویشون بودن نشون داد...




Re: دارالمجانین دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷
#2



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۴۳ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
بارتی سر و ته روی یه صندلی نشسته بود و با عشق و علاقه زیادی به سقف نگاه میکرد.لی لی که داشت از اون اطراف رد میشد متوجه بارتی شد و کنجکاو شد بدونه این دفعه بارتی قرار چه دسته گلی به آب بده.
لی لی:ببینم بارتی جان؟به چی زل زدی؟
بارتی با لحنی عاشقانه:به ماه!
لی لی:کدوم ماه بنده خدا!اولاً الان روزه.دوماً این چیزی که بالای سرته سقفه.تو چطوری از پشت یه سقف به قطر نیم متر داری آسمون رو میبینی؟
بارتی با عصبانیت بلند میشه و بقیه لی لی رو میگیره و فریاد میزنه:میفهمی؟اینی که بالای سرته ماهه نه سقف!حالیت میشه یا حالیت کنم؟این اسمش مــــــــــــــــاهــــــــــه!
لی لی بر اثر فشاری که بارتی به گلوش می آورد داشت حضرت عزرائیل رو میدید که داره از دور به سمتش میاد!برای همین فوری دست به کار شد و با اخرین زوری که داشت توی سوت کوچیکش فوت کرد.با صدای سوت ده بیست نگهبان قلدر و هیکلی پریدن روی بارتی و اون رو از لی لی جدا کردن!
نگهبان ها بارتی رو مثل قایق روی دست بلند کرده بودن و با خودشون میبردن.اون هم روی هوا برای همه مشت و لگد تقسیم میکرد و فریاد میزد:حالا فهمیدی اسم اون ماهه یا نه؟!
هری که سر و صدا ها رو شنیده بود از دفتر کارش بیرون اومد و به طرف لی لی رفت.
هری:لی لی عزیزم خوبی؟
لی لی:گمون میکنم.اگه یه دقیقه بیشتر طول میکشید عزرائیل منو با خودش میبرد!
هری که خیالش راحت شده بود گفت:ببینم از زندانی های فراری چه خبر؟
لی لی بعد از خوردن یک لیوان آب جواب داد:داشتم میرفتم این خل و چل ها رو سرشماری کنم که اینجوری شد.الان میرم سراغشون.
و به سمت دفتر کارش رفت.
هری هم میخواست به سمت دفترش بره که آلبوس سوروس که معلوم نبود از کجا پیداش شده پرید توی بغل هری!
هری:اه دیوونه خل و چل برو کنار.معلومه چیکارمیکنی؟ولم کن.
آلبوس سوروس با خوشحالی گفت:بابا جونم کجا بودی؟فکر کردم دیگه نمیایی.مگه خودت نگفتی فقط یه هفته توی ارودوی تابستونی میمونم.پس چرا یه ساله نیومدی منو از اردو ببری!
هری که داشت تلاش میکرد اون رو که عین چسب بهش چسبیده بود از خودش جدا کنه گفت:من بابای تو نیستم.چند بار بهت بگم.اگه بابای تو بودم که خودمو میکشتم!
آلبوس با خوشحالی دستش رو دور گردن هری بیشتر حلقه کرد و گفت:بیا میخوام ببرمت پیش دوستای جدیدم.اونا تازه اومدن به اردو.منم با همشون رفیق شدم.
هری که میخواست مثل لی لی از سوت استفاده کند تا از شر آلبوس سوروس خلاص شود با شنیدن این جمله دست نگه داشت.نگاهی به آلبوس سوروس انداخت و با خودش فکر کرد که اگر واقعاً آن دیوانه راست بگوید پس حتماً منظروش زندانی هایی است که از آزکابان فرار کرده اند.چون انها هیچ تازه واردی در این مدت نداشتند.
برای همین سعی کرد لبخند ساختگی ای بزند و گفت:آخی پسر عزیزم.بابا خیلی دوست داره ها!حالا که تو دوست داری باشه،بریم دوست های تازه واردتو بهم نشون بده با هم آشنا بشیم.
وآلبوس هم با خوشحالی دست در دست هری به سمت سالن غذاخوری تیمارستان به راه افتاد.



دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
#1

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
سرما تمام وجودش را فرا گرفته بود و بدرون استخانهایش راه یافته بود.لرزان به مکان تاریک نگاه کرد.از بس سردش بد تکان نمیتوانست بخورد که ناگهان نوری از جلویش پدیدار شد.
__ جا کم بود رفتی تو یخچال؟
__ داشتم دنبال خرس قطبی میگشتم.میگن تو جاهای سرد زیاد از اینا پیدا میشه.

__خدایا چرا من اینجا استخدام شدم؟مگه جا کم بود؟

__منم از خدا همین رو پرسیدم که چرا تو اینجا استخدام شدی.مگه جا کم بود.خدا یک دونه زد تو سرم و گفت باید با پرستارا درست رفتار کنم.

__ خدا زد تو سرت؟؟
__ آره.ایناها.جاشم هست.
_بیا بریم بیا بریم چرت و پرت نگو.برو تو اتاقت ببینم.
__ میگم لیلی...تواتاقم هم خرس پیدا میشه؟
_آگه اتاقت سرد باشه آره.آفرین آلبوس سوروس جان برو..برو تو اتاقت.
_______________
اصلا برای ماها ارزش و احترام قائل نیستن.ما که دیونه نیستم.روانییم.خب خیلی تفاوت داره.
_تو چه روانی باهوشی هستیا.میدونی روانیی.من روانی خریم.آخه نمیدونم که روانییم.
_هوش نیاز به مغز داره.مغزم دی اکسید کربن میخواد.مثلا همین دیروز این بارتی مغز میخواست من تلمبه رو گرفتم،فرو کردم تو کلش و هی باد کردم.از بس مغزش گنده شد که ترکید.از اون روز من فهمیدم که هر چی دی اکسید کربن بیشتری به مغز بدی مغز بزرگتر میشه.

_حالا این مغز چه شکلیه؟
_باید تو امامه کوییرل رو ببینی.اون تو خیلی زیاده.
__ هاااا
___________________دفتر پرستاران و دکترین دارلمجانین دیاگون_____
__عزیزان من خبر بسیار بد.خبر رسیده که چند نفر زندانی از آزکابان فرار کردن و ریختن تو این تیمارستان.
__خداروشکر هری.من فکر کردم میخوای بگی دیوونهای بیشتری رو آوردن اینجا.
__یعنی چی،کویریل؟
__ کویریل نیست عزیزم.کوییرله منظورم اینه که زندانی و بلاکی بالاکی و اینا در مقایسه با این می مخا هیچی نیستن.
این مورگان دیروز برای هفتمین بار با تلمبه کله بارتی رو منفجر کرد.هی مجبور شدم با ورد و طلسم درستش کنم.
_ آره راست میگه.تازه این آلبوس سورورسه هم یخچالو داغون کرد.
هری:دوباره؟؟؟پول مگه علف خرسه؟
دیشش(صدای شکستن در)
_خرس کجاست؟؟بگید من بیام شکارش کنم.
لیلی:عزیزم اینجا خرس نیست.
آلبوس سورورس: پس چرا بابا گفت خرس علف میخوره؟
هری:من بابای تو نیستم.ببرین بیرون این یارو رو.
ما باید سریع زندانیا رو پیدا کنیم.نباید بزاریم فرار کنن.
________________________________________
این جا دیونه خونست.پستها کمدی و طنزن.
همون طور که معلومه چند تا زندانی از زندان فرار کردن و اومدن تو دیوونه خونه و پرستاران(فقط مدیران و گردانندگان)باید
1-از فرارشون جلوگیری کنن
2-پیداشون کنن و تحویلشون بدن به آزکابان.
بجز زندانیان که میخوان فرار کنن،خود دیوونها هم دوست دارن فرار کنن.برای همین هر وقت کسی فرار میکنه و بعد دستگیر میشه،اولش یک تستی از فراری میگیرن.اگر از جوابها معلوم شد که طرف دیونست که دوباره میره تیمارستان،اگر نه هم که ...
لطفا سوژه رو درست ادامه بدید


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۶ ۱۹:۳۹:۲۰
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۷/۲/۶ ۱۹:۵۵:۱۱
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۸ ۱:۲۴:۱۰








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.