هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷
#38

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
قلم برای آخرین بار بر روی کاغذ فرود می‌آید ، تا با نیروی عقل از اعماق قلب ، ایده های ذهن خود را بیرون آورم و در حالی که ضرب آهنگی را با پایم تکرار می‌کنم ، دستانم را با توان بازوانم تکان دهم و شاهد حرکت لغات باشم ، حال آنکه طعم و بوی نوشته ام از هم اکنون قابل احساس است ...

جملات حک شده‌ی من آکنده از تصمیمی است که لحظه ای در آن تردید نیست و با تمام وجود به دنبال آن حرکت می‌کنم ...


ناگهان !



- چه کسی مرا صدا می‌زند ؟


خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۴:۰۴ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷
#37

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱:۵۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
از تالار اسرار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 278
آفلاین
چندي پيش رهگذري نگاهي بر آسمان زير پايش انداخت ، تبسمي كرد نگاهي به مخلوق خود انداخت . . .


داشتم قدم ميزدم ؛ صداي قدم هايم تنهايي را از خاطرم پاك ميكرد
نگاهي به آسمان انداختم ، اشكي بر گونه ام لغزيد . . .

اشكي ديد بر گونه مخلوق . . . خلقش تنگ شد ، تبسمش رنگ باخت اشكي بر گونه اش لغزيد . . .

سرم را پايين آوردم چشمانم را بستم . . .
صداي رعد آمد آسمان نيز ميگريست گويي با من هم غصه بود !


نمایشنا


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱:۰۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷
#36

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
من
.
.
.
تو
.
.
.
م ...... شاید هرگز ...... ا


خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۰:۳۵ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷
#35

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۴ جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۴:۱۴ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
صفر بودم.هیچ ارزشی نداشتم.همه جا پسم می زدند.اگر جمع و تفریقم میکردن تاثیری نداشتم اگر ضرب و تقسیم می کردن دوباره صفر می شدم.اگرم بر حسب اتفاق زیر کسر بودم کنارم می نوشتن جواب ممکن نیست!!
بر حسب اتفاق وقتی از یه فیش حقوقی یه کارمندسر در آوردم و کارمند توانست با پول اضافه برای بچه هایش لباس عید بخرد متوجه ارزش خودم شدم.


تصویر کوچک شده


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۷
#34

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
میشه !
نمیشه!
میشه ؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمیشه؟!!!
.
.
.
.
.

گلبرگا تموم شد ؟!! ... یعنی نشد ؟ یعنی تموم شد ؟ ... نه دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم ... یعنی همه خانه آرزوهام خراب شد ؟

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !

دیگه هیچی ندارم !

دو ماه بعد !


میشه !
نمیشه !
میشه؟
نمیشه؟
میشه؟!!
نمیشه؟!!
میشه؟!!!
نمی...
.
.
.

آن دفعه هم هیمن تعداد بود ... تعداد گلبرگا مساویه همیشه !


خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷
#33

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
دختر داستان با عنوان HONEY نام برده شده.

بدون شرح...

سه روز بود اون حرف و ازش شنیده بود.سه روز بود که حتی یه اس ام اس هم نداده بود.حتی فکرشم نمیکرد یه روز اون حرفارو از هانی بشنوه.کسی که میگفت تمام زندگیمی،دوستت دارم،تنها کسمی.اما دیگه شک نداشت که اون آدم نبود.اگه بود اون حرفارو نمیزد.اگه هانی خودش بود هیچوقت دلش نمیومد اونو برنجونه با اون حرفا.حرفایی که دیگه هیچی از اون حسه آسمونیش نسبت به تنها عشقش باقی نزاشته بود.میدونست که هنوزم عاشقشه،دوستش داره اما دیگه نمیتونست باور کنه که هانیم دوستش داره.
واسه 10 سال آیندشون برنامه داشتن یهو چی شده بود که اینجوری برخورد کرده بود؟
اون اول بهم میگفتن که با همه فرق دارن واقعانم داشتن.5سال همو میشناختن،همدیگرو زیر نظر داشتن بعد رابطشونو شروع کردن.
نمیتونست دیگه این باورو بوجود بیاره که تو زندگیش اون هان قبلو کنه.مطمئن بود که دوستش داره اما فقط دوست داشتن.دیگه حس میکرد اون هانی که واسش میمرد از روی اجبار کنارش مونده
روز چهارم که از خونه اومد بیرون دیگه با خودش اتمام حجت کرده بود.دیگه نمیخواست این رابطرو ادامه بده.نمیخواست با کسی که اون حرفو زده بود زندگی کنه.میدونست عشق هانی تو دلش میمونه اما دیگه نمیتونست اونو تو زندگیش قبول کنه.
آروم راه میرفت و سرش پایین بود.یه دفعه دید یه نفر با یه دسته گل از ماشین پیاده شد.سرشو انداخت پایینو به راهش ادامه داد.میدونست اگه چشمش تو چشمه اون آدم بیفته تمام تصمیماش به باد میرن.میدونست اون چشمای آدم کشش تاب و توانشو از بین میبرد.اما نمیتونست نگاه نکنه.سرشو آورد بالا.هانی که لبخند به لبش اومده بود اول دسته گل رو گرفت به طرفش اما پسر دحتی لحظه ای ازش چشم برنداشت.بازم از چهره ی وصف ناپزیرش مات و مبهوت شده بود.تو یه لحظه همه ی خاطرات خوبشون به یادش اومد اما دیگه نمیخواست تسلیم بشه.عزمشو جزم کرده بود.نگاهی به دسته گل کرد و سرشو پایین انداخت.هانی خواست بغلش کنه اومد جلو و آغوششو باز کرد.در گوش پسر گفت : ببخشید دیگه گلم. دیگه هانیتو نمیخوای مگه؟
پسر هیچی نگفت.دیگه حتی بودن اون تو بغلشم اون حس دوست داشتنشو بیدار نمیکرد. به
آرومی ازش جدا شد.یکی از گلبرگای یکی از گل هارو کند و بوسش کرد و زدش به لب هانی و بعد آروم برگشت و به راهش ادامه داد...


ویرایش شده توسط ابرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۱ ۲۲:۵۷:۱۴

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷
#32

هرمیون   گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲:۰۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
از کنار دوستان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
سفید، سیاه، خاکستری...

سفید، سفید، سفید،... همه جا سفید بود. طوری که هیچی غیر از سفید وجود نداشت. اصلا هیچی وجود نداشت...!

یه نفر داشت تو سفیدی گم می شد. باید علامتهای سیاهی هم باشه تا سفیدی معنا داشته باشه چون آدم گم میشه.
تو سفیدی مطلق حتی سایه ها هم سفید بودند. روزها و شبها...همه چی سفید!

راه برگشت نبود...از کجا اومده بود؟ یعنی کاملا گم شده بود؟ ولی فکر می کرد چشماش از سفیدی مفرط دیگه نمی تونه جایی رو ببینه...آره!حتما چشماش مشکلی داره و گرنه می تونست اطراف خودشو ببینه.
دیگه خسته شده بود، تصمیم گرفت! باید از شر سفیدی خلاص می شد، داشت آزارش میداد.

انگشت های دستش رو بالا آورد و ناخنهای بلندشو لمس کرد. تردید به دلش راه نداد و در یک لحظه کوتاه، چشمان خودشو با دستای خودش از حدقه بیرون آورد.

در حالی که خون از دستاش می چکید از خوشحالی داشت پرواز می کرد، آزاد شده بود. چون دیگه همه جای دنیای کوچیکش سیاه بود... می تونست ببینه... سیاه خالص!

ولی نمی دونست آدم تو سیاهی خالص هم گم میشه...باید از همون اول تو دنیای خاکستری خودش می موند...


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۰ ۱۸:۰۶:۳۰

هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷
#31

مری فریز باود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
از زیر عذاب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1014
آفلاین
کوتاه مینویسم میخوانی ... نمیفهمی ...
بلند مینویسم نمیخوانی ... می‌فهمم ...

دوست دارم بنویسم ، ببینی اما گویی نمیتوانی درک کنی !
دوست دارم درک کنی اما گویی نمیبینی ، برای همین چیزی نمی‌نویسی !

آغوشم را باز میکنم تا برای حتی یکبار بقل کنی مرا !
مرا بقل میکنی و دستهایم را میگیری تا آغوشم باز نشود !

.
.
.


زندگی پر از آرزوهای زیباست که به آنها نمیرسیم !
آرزوها یک زندگی پر نظم و زیباست که در آن هستیم !


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۸ ۱۷:۳۳:۰۰
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۸ ۲۲:۳۷:۲۲

خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۱:۰۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷
#30

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۴ جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۴:۱۴ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
_ به نظرت اون نیمه ی پر لیوانو می بینه یا نیمه خالی رو؟

+من که کلاً شک دارم لیوانی وجود داشته باشه!


تصویر کوچک شده


Re: داستان‌هاي کوتاه
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷
#29

آرشام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
به نظرت اون نیمه ی پر لیوانو میبینه یا نیمه خالی رو؟

-با شناختی که من ازش دارم،لیوانو میبینه


ویرایش شده توسط آرشام در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۸ ۱:۰۷:۴۸

[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.