هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۰:۵۵ شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷
#9

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
یه سوالی فکر کنو به خودش مشغول کرده : چکش مربوطه:
چرا هر تاپیکی تو این تالار میخوره بعد از چند تا پست سوژش میشه رفتن ملت به تالار یه گروه دیگه برای انجام یه کاری؟ در دو سال اخیر که حد اقل اینطور بود

_________________________________________________
پیفسسسسسسسسسستتتتتتتت !! پوفسسسسستتتتتتتتت ! پیخخخخسسسسسسسسسسستتتتتتتتت !!!

( صدای عجیب و غریب در داخل آشپزخانه) ( شب قبل از ماجار های پست های قبل)

فردی مشکوک الحال مشغول ریختن وسایلی درون یک چمدان دستی بزرگه . وسایل از دور خوردنی به نظر میاد !

فرد دیگری هم به شدت مشغول نظارت بر فرد اوله و سعی میکنه با چشیدن خوراکی ها محل قرار گیریشون رو در چمدون مشخص کنه .
فرد اول : به نظرت لازم نیست یکم از خوارکی ها رو برای این ها بگذاریم؟
فرد دوم: لازم نکرده . اگه گشنشون بشه خودشون میرن دنبال غذا
فرد اول : از کجا میدونی؟
فرد دوم: چشم های کورت رو باز کن و پست های بل رو با دقت بخون

بعد از رد و بدل شدن این دیالوگ مسخره به اون دو تا بوق دوباره کار جا دادن خوراکی ها در چمدان از سر گرفته میشه ( لازم به ذکره که این نمونه خانواده همون کیف دستی هاست که هرمیون داشت)

دوباره فرد اول: یه چیزی! فرض کن این ها خوراکی پیدا کردن ! چطوری میخوان بخورنش؟ این ها که آشپزی بلد نیستن!
فرد دوم: راس میگی ها؟ چطوری میخوان بخورن؟ باید یه فکری براشون بکنیم! وگرنه از گشنگی ... میشن !!

بعد از اندکی تفکر دو نفره !
- میگم چطوره کتاب آشپزیت رو براشون بگذاری؟ البته اگه خودت لازمش نداری
- کتاب آشپزیم؟ لازمش ندارم! 1000 تا دیگه ازش دارم که هنوز فروش نرفته!


بعد از این دیالاگو دو موجود بوق فوق الذکر با یک چمدان خوارکی از آشپزخانه خارج میشن و یک کتاب آشپزی رو از خودشون به یادگار میگذارن



Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۷
#8

آمیکوس کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
از اليا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 367
آفلاین
- كاملا درسته!
ملت:

بلاتريكس كه مي خواست خودش را با هوش تر از همه نشان دهد:

-خجالت بكشين من به خاطر روحيه دادن به بارتي كشيدم كنار ...شما واسه چي اينكارو كردين؟ نصف شماس
يكم ياد بگيرين!حالا بياين بريم تو... زندگيمون به اين كار بستگي داره.

ملت به دنبال بلاتريكس روان شده و وارد تالار ريون شدند، نيمه شب بود و همه در خواب.مجسمه ي ريونكلا در وسط تالار قرار داشت و پرچم هاي ابي از سقف تا نزديكي زمين امتداد داشتند.به دستور به سمت آشپزخانه رفتند، اما آشپزخانه كجا بود؟ هر جا را كه گشتند به در بسته خوردند.هوش ريوني ها براي همه مشكل ساز شده بود.پس از دو ساعت جستجو ي گسترده همه خسته و گرسنه در قسمت هاي مختلف تالار نقش زمين شدند ، به جزبارتي كه از مشعلي به عنوان تكيه گاه استفاده كرد.بلافاصله ديوار پشت بارتي حركت كرد و روي محوري دايره اي چرخيد.ملت اسلي كه ديگر خسته شده بودند قصد خروج از تالار را داشتند كه بارتي را پيدا نكردند!بلاتريكس:

- كسي اون كوشولو ي دردسر سازو نديده؟

مورگان پس از كمي سوزاندن فسفر يادش آمد او را آخرين بار كجا ديده .

- يادم اومد من آخرين بار اونو اون گوشه ديدم كه فك كنم مي خواست به ديوار تكيه بده.

گروه جستجو به آن گوشه رفته و به جان ديوارافتادند ، اما هيچ فايده اي نداشت.مورگان هم دستش را به مشعل فشرد و در مقابل ديدگان همه او هم ناپديد شد!بلا كه به موضوع پي برده بود به ملت گفت كه كنار ديوار به ايستند .در واقع روي زمين يك نيم دايره ديده مي شد كه از زمين فاصله داشت. بلا مشعل را كه نقش اهرم داشت را فشرد و ديوار چرخيد و ملت به آن طرف ديوار منتقل شدند.بارتي و مورگان در كنار هم ايستاده بودند و ظاهرا انتظار ورود بقيه را مي كشيدند. روبروي آنها راهرويي با پله هاي دوار وجود داشت به عمقي نا معلوم مي رفت...


ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در تاریخ ۱۳۸۷/۵/۱ ۱۲:۲۳:۲۹

تصویر کوچک شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۳:۳۳ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷
#7

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
بلاتريكس با بيحوصلگي به مجسمه نزديك شد و با حالتي تهديد آميز چوب دستيش را بالاي سر كجسمه گرفت.
-زود هر چي ميخواي بپرس.ما كار داريم.

مجسمه به فكر فرو رفت.
-خوب...چي بپرسم ازتون؟شما تعدادتون زياده.اول بايد آيكيوي همتونو حساب كنم و با گرفتن معدلش بتونم سوالي مطابق با آيكيوي شما مطرح كنم.حالا نوبتي بيايين سراتونو بذارين روي دست من.

ملت اسلي با اكراه جلو رفتند و به نوبت سرشان را روي دستهاي سرد و سنگي مجسمه گذاشتند.

وقتي بارتي سرش را روي دست مجسمه گذاشت مجسمه با تاسف سري تكان داد.بلافاصله كروشيويي از طرف لرد نثار مجسمه شد.
-اي ابله...بارتي كوشولو رو مسخره ميكني؟سر تكون ميدي؟

مجسمه كه از نفرين ارباب جان سالم به در برده بود سرگرم محاسبه شد.
-خب...راستش من سرمو براي نتيجه نهايي تكون دادم.متاسفانه آيكيوي شماها در حد يك ريوني هم نيست...زود برين خونه هاتون.

ملت اسلي با چهره هاي خشمگين مجسمه را محاصره كردند.

مجسمه خطر را كاملا احساس كرد.
-خب بابا حالا صبر كنين شايد به توافق رسيديم...بذارين ببينم سوالي كه براي شماها مناسب باشه دارم يا نه...آهان...يكي اينجاست.خوب يه سوال ساده ازتون ميپرسم.اون چيه كه نيست؟

ملت متفكر اسلي:

بارتي كاغذي از جيبش در آورد و بشدت سرگرم حل مسئله شد.

بلاتريكس با ترديد به مجسمه خيره شد.
-تو مطمئني اين سوال ادامه نداره؟يعني چي اون چيه كه نيست؟

بارتي با خوشحالي از جا پريد.
-پيداش كردم..بالاخره موفق شدم

بلاتريكس با دستش بارتي را كنار زد.
-تو بشين سرجات بچه.اين همه آدم بزرگ نتونستن جواب بدن..تو تونستي؟

مورگان با ملايمت دستي به سر مجسمه كشيد.
-ببين مجسمه جان.ما كار زيادي اون تو نداريم..حالا بذار بريم تو.منم قول ميدم يه ماه آي پي تو رو كنترل نكنم.

مجسمه:

بارتي با جيغ و داد پريد وسط.
-بابا من حلش كردم..بذارين بگم.

مورگان با عصبانيت بارتي را هل داد.
-بچه بهت گفتيم ساكت باش.ميخواي همه شناسه هاتو همينجا رو كنم؟اصلا مگه اين مسئله رياضي بود كه حل كردي؟

بارتي نگاهي غمگين به ملت اسلي كرد و آه بلندي كشيد.
-ولي من واقعا حلش كردم..جوابش "هيچيه"

چشمان سنگي مجسمه برقي زد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۸:۴۴ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
#6

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
ملت اسلی به فرمان بلاتریکس یک به یک موها را درون معجون هایشان ریختند.بلافاصله حباب های کوچک و بزرگی بر روی معجون های مرکب نقش بست و چند ثانیه بعد هر یک از معجونها رنگ خاصی به خود گرفت.
بارتی با شوق و ذوق به تغییراتی که در معجون صورتی رنگش به وجود آمده بود ، نگاه میکرد.

_ این ماکای لعنتی بهش میاد خیلی خوشمزه باشه ها !

بقیه ملت اسلی بی توجه به حرف بارتی ، با تنفر به معجونهایشان چشم دوخته بودند.

_ خیلی خوب...با شماره 3 معجونها رو سر میکشید. 1...2 ... 3!

همگی به یکباره با قیافه هایی در هم رفته معجون ها را تا آخر سر کشیدند.درد طاقت فرسا و سرسام آوری در وجود همگی افتاد و باعث شد هر یک از شدت درد به گوشه ای از زمین بخزد.

دقایقی بعد :

دیگر اثری از ملت اسلی در سالن عمومی نیست.در عوض عده ای از ملت خرخون و باهوش ریون جای آنها را گرفته اند! سکوت بر سالن عمومی اسلیترین سایه افکنده بود که ناگهان یکی از خرخونهای ریون به حرف آمد.

_ آماده اید دیگه ؟ بریم ؟

با حرکت سر همگی حرف او را تایید کردند و به صف پشت سر او از سالن خارج شدند.

روبروی در تالار عمومی ریونکلاو :

شش چهره آشنای ریونکلاوی که همان اسلیترین های نام آشنای خودمان بودند با تعجب به مجسمه سنگی بزرگی که در مقابل در تالار ریونکلاو نصب شده بود ، نگاه میکردند.

_ این چیه ؟

بچه سال ترین آنها که همان بارتی کوشولوی خودمان بود با حرارت خود را به وسط جمع پرتاب کرد و گفت :

_ من میدونم این چیه ... این یه مجسمه است !
ملت ریون یا همان اسلی اسبق : بارتی !

بارتی که از خجالت اندکی سرخ شده بود خود را جمع و جور کرد.

_ ببخشید خوب آخه من فقط تالار گریف رو ...
_ بسه ! { این صدای فریاد همه ملت اسلی یا همون ملت ریون کنونی بود !}
بارتی : باشه ، باشه.

بلاتریکس نگاه سردی به مجسمه انداخت و بعد نگاه تندی را روانه بارتی کرد.

_ بارتی برو ببین این مجسمه هه چی میگه ؟

بارتی که میخواست خود را همانند گریفیندوری ها نشان دهد با شجاعت و از خود گذشتگی تمام به سمت مجسمه سنگی حرکت کرد.

_ سلام آقای مجسمه
_ علیک سلام
_ ببخشید بی زحمت ما میخواستیم بریم داخل !
_ Wooow! جدی؟ باشه ولی قبلش باید جواب سوال منو بدید
_ اونوقت اگه جواب سوال رو بلد نبودیم چی؟
_ اونوقت باید جواب سوال بعدی منو بدی
_ اونوقت اگه جواب سوال بعدی رو بلد نبودیم چی؟
_ اونقت باید جواب سوال بعدیش رو بدی
_ اونوقت اگه جواب سوال بعدیش رو بلد نبودیم چی؟
_ اونقت میفهمم خیلی خنگین!
_ اونوقت اگه بفهمی ما خیلی خنگیم چی؟
_ اونوقته که معلوم میشه شما خائنین و مثله بقیه اعضای گروهتون باهوش نیستین...اونوقت به جای ریون فرستاده میشین به تالار گریف یا شایدم هافل!

جرقه ای در ذهن کوچک بارتی شعله ور شد! برق خوشحالی بر چشمان خاکستری رنگش نقش بست و در ذهن خود تکرار کرد :
<<گریف ! >>

آثار ترس و خطر در چهره سایر اسلیترین های غیور دیده میشد. و همگی تنها یک چیز را در ذهن خود تکرار میکردند :
<< مواظب بارتی باش ! خودم باید دست به کار بشم ! >>


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۳۰ ۸:۴۹:۰۷

im back... again!


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
#5

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
بلاتریکس به سمت قفسه ای در آنسوی سالن عمومی اسلیترین رفت و یک دبه 40 لیتری بزرگ را با خود آورد که پر از یه مایع مخصوصی بود .
بارتی کوشولو و مورگان به سمتش رفتن و کمکش کردن تا اونو روی میزی که در مرکز سالن قرار داشت ، قرار بده () ...

بلاتریکس پس از آنکه به کمک بارتی کوشولو و مورگان اون دبه 40 لیتری رو روی میز مرکزی سالن عمومی اسلیترین گذاشت رو به دو سه نفر دیگه ی گروه گفت :
- این معجون مرکب پیچیده اس ... صبر کنین !

به سمت قفسه دوید و چند تا شیشه آزمایش کوشولو هم با خودش آورد و ادامه داد : اینا هم موهای ملت هاگوارتزه ... خودتون بگردین ببینین کدوم ریونکلاییه .

... ملت گروه اسلیترینی که 6 نفر بودن به سرعت در بین شیشه ها جستجور کردند و سر انجام بارتی کوشولو شیشه ی ادی ماکای رو ور داشت ، بلاتریکس گابریل دلاکور رو ورداشت ، مورگان راجر دیویس رو ور داشت ، گلرت هم آوریل رو ور داشت و رودلف هم پس از 10 دقیقه جستجو آخرین شیشه که متعلق به وینکی رو ور داشت .

بلاتریکس به هر کدام از آنها یه لیوان داد که مملو از معجون مرکب پیچیده بود و به آنها گفت که موهای مورد نظر را درون شیشه بریزند و بخورند


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۹ ۱۳:۴۳:۲۵


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
#4

گریندل والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۷
از دور دست ...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 27
آفلاین
... اسلیترینی ها که از این پیشنهاد بلاتریکس به شدت خوشحال و متحول شده بودند یک صدا موافقت خودشون رو ابراز کردند و بارتی گفت :
- گریفندور یخچالای خوبی داره ، همشون ساید بای سایدن
اسلیترینی ها : بس کن دیگه .

بلاتریکس که تا به حال از دور به رودلف لاو می فرستاد به میان جمعیت اومد و گفت : حالا کیا میان ؟ هر کی میاد اسمشم بگه .

- من ! گلرت گریندل والد .
- منم میام ... رودلف لسترنج دارنده ی اولین مدال زذایت از مجمع زذهای دنیا .
- مورگان الکتو ، آی پی چک کن عالم اسلیترین !
- بارتی کراوچ ، عضو گرینفدوری اسلیترین
- نه تو نیا . ما 5 نفر خوبیم . تو نمی خواد بیای !

ناگهان چراغ های تالار خاموش می شه و باد شدیدی شروع به وزیدن می کنه و از ته سالن عمومی یه نوری می تابه و یه سایه ی کچل روی دیوار میفته و با خشانت تمام می گه :
- بارتی کوشولو هم باید بیاد . یه بار دیگه اذیتش کنین من می دونم و شما .

سایه ی کچل بر می گرده و غیب می شه و نور از ته سالن عمومی خاموش می شه و دوباره چراغ ها روشن می شه و ملت اسلیترینی متعجب به بارتی که داره با بند شلوارش بازی می کنه نگاه می کنن و بلاتریکس می گه :
- باشه . پس من و رودلف و مورگان الکتو و گلرت گریندل والد و بارتی کراوچ می ریم تالار ریون دزدی غذا ... بیاین بریم !

... و 6 نفری به سمت یکدیگر میان ...


ویرایش شده توسط گلرِت گرِیندل والد در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۹ ۱۲:۴۴:۲۴


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
#3

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
ملت اسلیترینی هر لحظه بیش از پیش متفرق می شدند و به این سو و آن سو می رفتند که ناگهان روح بزرگوار ایگور کارکاروف ظاهر شد و رو به جمعیت گفت :
- ای اسلیترینی ها . من ناظر شما بودم و حال به آلبوس تغییر شناسه داده ام

ملت اسلیترینی : خب ؟
- خب که خب . نشون به این نشون که این خط و نشون از اونجایی که من هر روز ...

ناگهان صدا قطع شد و مورگان از پشت پرده بیرون آمد و گفت :
- از اونجایی که خود من هر روز در زما نظارت می شستم آی پی ملت رو چک می کردم و یه پروفایل جامع از هر کسی دارم ، می دونم که آنی مونی اون کتاب رو با خودش برده !

ملت اسلیترینی که هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شدند ، نگاهی بس مشکوکیوسانانه (؟!) به او کردند و بارتی گفت :
- گریفندور بهترین گروه سایته ، اسلیترین خز شده !
-
-
- تو می میری دو دیقه در مورد گریفندور حرف نزنی ؟
- ها ؟ ... آره می میرم
- اینو ولش کنین ، خل و چله ! یکم شیش می زنه . حالا چیکار کنیم ؟

بلاتریکس رو به مورگان که لحظاتی پیش این سخنان را از خود بروز داده بود گفت : بریم دزدی !
- چی ؟ دزدی ؟ از کجا ؟
- تالار ریون که ما همه ی غذاها رو بهشون دادیم . خوبه ؟


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۹ ۱۲:۳۴:۲۵


Re: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
#2

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
صبح خوبی بود.اگر چه اکثریت اسلیترینی ها همچنان در خواب بودند و صداهای ناهنجاری به گوش می رسید!!

در همین اوقات بود که جیغ بنفشی از آشپزخانه به گوش رسید.

- جیــــــــــــــــــــــــــغ( همون جیغ بنفش!! ) ، ما می میریم.

ملت اسلیترینی که در سرعت عمل شهره بودند پس از چند دقیقه در آشپزخانه حاضر شدند.

- هووووم... چته رودولف؟!

بلا این را گفت و با خشانتی غیرقابل توصیف به رودولف خیره شد.
رودولف هم که در ابتدا به این صورت ، در میان جمعیت حاضر شده بود با دیدن بلا به این صورت درآمد و تکه ای کاغذ ، به دستش داد.

رودولف: یه کاغذه ظاهرا!!

ملت اسلیترینی که از این نکته ی عمیق به وجد آمده بودند برای مدت کوتاهی به این صورت به رودولف نگاه کرده و به ابراز احساسات پرداختند!!!

بلا پس از مدتی زیر و رو کردن نامه، اعلام کرد که از جانب آنی مونی، رئیس آشپزخانه نوشته شده و سپس آن را با صدای بلند خواند:

- سلام... من رفتم توی جشنواره ی بهترین آشپزهای جهان شرکت کنم، اگه مرلین بخواد این قابلمه ی طلایی رو هم به یاری مرلین، بردم!!! اصلا نگران من نباشید ، من به اندازه کافی با خودم غذا بردم. یه دو روز اونجا هستم. از همین جا چند ماچ بوس بغل، نثارتون می کنم!!
( شکلک دوم نشانگر گرسنگی بی حد آنی مونی است!!)

در پایان نامه رودولف چند جیغ دیگر زد و اعلام داشت که آنها از گرسنگی خواهند مرد!!

ملت اسلیترینی با کمی جستجوی آشپزخانه، به مفهوم " اندازه ی کافی" از دید آنی مونی پی بردند.دریغ از یک سیب زمینی! حتی کاکتوس زینتی آشپزخانه نیز به طرز مشکوکی مفقود شده بود، بگذریم از اینکه بلیز اعتقاد داشت، آنی مونی کاکتوس را به قصد طبخ سوپ کاکتوس ، با خود برده

مورگان : هوووم... خوب ما که تمام غذاهای مدرسه رو دادیم به ریونی ها جاش قورباغه ی شکلاتی گرفتیم!... الان دیگه سر میزمون هم غذا نیست!!

رودولف: در ضمن مانتی هم گرسنه است و آنی مونی تمام قورباغه های شکلاتی رو برده!!

ملت: عجب .

بارتی: علاوه بر اینها سقف تالار گریف هم چکه می کنه!!
ملت:
بارتی:

بلا در حالی که شنیدن نام مانتی برای لحظاتی حالت به او دست داده بود ، به خود آمد و گفت: خوب ما غذا نداریم... هیچ چیزی برای غذا درست کردن نداریم... بلد نیستیم غذا درست کنیم... هوووم ولی باید غذا درست کنیم!! چی کار کنیم؟؟ هووم... بلیز تو می دونی آنی مونی کتاب آشپزیش رو کجا میذاره؟

و به ملتی که به این صورت در حال متفرق شدن بودند، نگاه کرد.

ملت:


تصویر کوچک شده


آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
#1

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
آشپزخانه ی اسلیترین، به دلیل نیاز روزافزون اصیل زادگان به تامین مواد غذایی و وجود مدیری لایق برای این مکان، دارنده ی قابلمه ی طلایی از سوی آکادمی بهترین آشپز های جهان ، مدت ها قبل در محلی پایین تر از سطح تالار عمومی تاسیس شد.

برای ورود به آن کافی است از چند پله ی کوچک که با آن منتهی می شوند، گذر کنید. اصیل زادگان از زمان تاسیس این آشپزخانه معمولا سه وعده ی غذایی خود را در این مکان میل می کنند و تنها برای مراسم های رسمی، به ناچار به غذای عادی مدرسه ، روی می آورند.بگذریم از این مورد که با توجه به خلق و خوی مدیر آن چاره ای جز این نیز ندارند!!(سرآشپز آنی مونی!)

در این مکان اتفاقات زیادی رخ داده و رخ خواهد داد، ماجراهایی از قبیل دستبردها به مکان های مختلف مدرسه برای تامین مواد اولیه، تست غذاهای مختلف و ... .

پس اصیل زادگان! بیشتابید به سوی آشپزخانه ی اسلیترین!! مملو از غذاهای خوش مزه و سرشار از ماجراهای گوناگون!!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.