هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:
به دستور دامبلدور، ورود اسليتريني ها به آشپزخونه ممنوعه. غذايي هم براشون سرو نميشه و سهميشون، به مدت يك هفته، روزي يك سيبه! حالا لرد سياه صبحونه ميخوان و هكتور، بايد صبحونه جور كنه.
.................................................................
هكتور به سمت در تالار رفت.

-پيست پيست...پيـــــست! پيـــــــــــــست!

هكتور، لحظه اى متوقف شد و به دور و برش نگاهى انداخت. كسى نبود! پس شانه اي بالا انداخت و به راهش ادامه داد.

-پيست...پــــــــيست!...


شترق!


گلداني از ناكجا آباد، فرق سر هكتور فرود آمد.

-آخ!...كي بود؟...كدوم تسترال بي مغزى بود؟
-من بودم! نميشنوى يك ساعته دارم صدات ميكنم؟!...كور كه بودى...كر هم شدى به لطف سوراخ خشتك تنبون سالازار؟!

هكتور با تعجب به اطرافش نگاه كرد. كسى نبود!
-نكنه ديونه شدم؟! صدا رو دارم ميشنوم ولي كسي رو نميبينم...نكنه روحه؟!
-معلومه كه روحم. بانزم غول غارنشين! بانز!

هكتور ويبره اى رفت.
-بانـــ...آها! بانز خودمو...واسا ببينم! چرا منو زدى؟!

بانز سري تكان داد.
-پووووف...ولش كن هك...مهمه كارم. سر صبح كه رفته بودم بيرون، شنيدم كه روح آشپزخونه داشت ميگفت ديشب به غذاها دستبرد زدن و جن ها ميخوان به دامبلدور گزارش بدن! خواستم بگم ديگه نرو آشپزخونه وگرنه لو ميرى!

هكتور با ناباورى به مكانى كه حدس ميزد بانز آنجا معلق است، خيره شد.
-بگو جون هكتور...واى بيچاره شدم كه... حالا چيكار كنم؟ اگه صبحونه ارباب رو ندم، خودمو جاي صبحونه ميخورن!

بانز لحظه اى فكر كرد.
-خب به نظر من، برو تالار هاى ديگه. به هر حال اونجا چهارتا مرگخوار ميشه پيدا كرد و ازشون واسه ارباب غذا گرفت.

فكر بدى نبود و متاسفانه، تنها راه حل موجود به نظر ميامد!



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

بروتوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۲ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۶ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
نصفه شب بود و صدای خر خر کردن لرد سیاه تا تالار گریفندور هم میرفت !
هکتور با زمزمه گفت:من نمیدونم مگه لرد سیاه بی دماغ نیست؟پس چطور میتونه خر وپف کنه؟!؟
هکتور غلتی زد و روی شانه راستش دراز و پتو را تا روی سر خود بالا کشید: پوووووف چقدر سروصدا میکنه!
هکتور که دید اینطوری اصلا نمیتواند بخوابد بالشش را برداشت و به تالار اصلی اسلیترین رفت تا انجا بخوابد اما صدای خرو پف لرد سیاه تا انجا هم میامد،برای همین به اتاق خواب برگشت و وقتی دید ولوم لرد سیاه بالاتر رفته گفت: آی اون ریگولوس به فدای دماغ نداشتت این اصوات رو ازکجات میاری؟
ناگهان صدا و بوی نامطبوعی امد و هکتور به قابلیت های لرد سیاه ایمان اورد!
هکتور بالشش را روی تخت انداخت و خودش هم دوباره به زیر پتو خزید و سعی کرد بخوابد اما هرچند دقیقه یک بار که تا مرز خوابیدن میرفت با صدای "اواداکداورا"گفتن لرد سیاه از خواب میپرید و زیر لب میگفت:"لابد خواب میبینه که داره هری پاتر رو میکشه!"و بعد ریز ریز برای خودش میخندید.
************************************
صبح شد و لرد سیاه از خواب بلند شده بود و هکتور تازه دوساعت بود که توانسته بود به راحتی بخوابد که با صدای لرد از خواب پرید:هکتوووووووووررررررر!پاشو تا یه اواداکداورا مهمونت نکردم.
لبخندی زد و ادامه داد:خیلی وقته کسی رو مهمون اواداکداورا نکردم.
هکتور که تازه خوابش پریده بود و کم کم هوشیار شده بود گفت:سلام.صبح بخیر ارباب!
لرد سیاه از گیج بازی هکتور سری تکان داد و گفت:برو برام یه چیزی بیار بخورم تا ناگینی رو سیر نکردم به جای خودم!
این یکی از خصوصیات بارز لرد سیاه بود که حرفش را غیر مستقیم میگفت و فرد مقابل هم باید منظور را متوجه میشد!
هکتور اطاعتی گفت و رفت تا لباس خواب راه راهش را عوض کند و برود هر طور که شده برای لرد صبحانه بیاورد.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

هیچ وقت یه اسلیترینی رو تهدید نکن مخصوصا اگه اون اسلیترینی من باشم!



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
_هکتوووووووور؟!

_جونم ارباب امر بفرمایید.

پاشو یه شربتی نوشابه ای دلستری چیزی بیار اینا از قلوم پایین بره.

هکتور نفسش رو بیرون میده و با رداش عرقشو پاک میکنه.

_چشم ارباب الان میارم.

هکتور باز مخفیانه به اشپز خانه برگشت و به یاخچال نوشیدنی ها نگاه کرد.

کوکاکولا-اسپرایت-فانتا-دوغ-دلستر و....

_خوب حالا ارباب از کدوم اینا خوشش میاد؟! , فهمیدم! از همشون میبرم , اینجوری از منم خوشش میاد. .
هکتور به سختی همه انهارا در جیب ردایش مخفی کرد و مانند پرگار شروع به راه رفتن کرد.


دقایقی بعد

_بفرمایید ارباب از هر کدوم که میخواید میل کنید.

_عجب رنگایی هستن خیلی خوبه افرین به تو...

هکتور:

_این معجون سفید رنگ چیه؟ , دوغ؟! , حتما باید طعمش خیلی خوب باشه...

_ولی قربان اون شمارو....

_ساکتتتت دفه بعد بخوای بپری وسط حرفم میدم نجینی برا شام سلف سرویست کنه.

_ غلط کردم ارباب دیگه تکرار نمیشه .

لرد ان معجون سفید رنگ را همراه با بطری کاملا سرکشید...

دقایقی بعد

_خوااااااااااب پیییییییییییش خواااااااااااب پییییییییییییش

_خواستم بگم نخور ها , الان باید تا شب صدای خرو پفشو بشنوم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶

بروتوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۲ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۶ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
هکتور از تالار خاج شد و به سمت اشپزخانه به راه افتاد. به گوشه دیوار دخمه ها چسبیده بود و اروم اروم قدم بر میداشت و امیدوار بود که کسی اونو نبینه که داره به سمت اشپزخونه میره.بعد از نیم ساعت به اشپزخونه رسید و با غرور و البته خیلی اروم و خونسرد وارد اشپزخونه شد.
روی میز بزرگ اشپزخونه انواع غذا ها بود.پاتیلش رو از زیر رداش در اورد و داخلش رو یکم نون و یکم مرغ گذاشت.
پاتیل رو زیر رداش برد و یک سیب برداشت و از اشپزخونه خارج شد و به سمت تالار اسلیترین راه افتاد.
ایندفعه دیگه به دیوار نچسبیده بود و توی تاریکی راه نمیرفت.همونطور که توی دخمه ها راه میرفت سیبش رو گاز میزد.از اون طرف دید که رون ویزلی داره میاد سمتش.وقتی نزدیک شدن هکتور خودش رو محکم به ویزلی زد و گفت :چشماتو باز کن ویز ویزی!
توی دل خندید و با اعتماد به نفس رفت پیش لرد سیاه و پاتیل رو جلوش گذاشت و گفت:ارباب من!بفرمایید شام!!
لرد سیاه به ارامی سمت میز امد و گفت:تو از اون ریگولوس خائن با عرضه تری.
هکتور لبخند دندان نمایی زد و گفت:ممنون ارباب!
رفت گوشه ای نشست و همزمان که به ناگینی زُل زده بود سیبش رو میخورد.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

هیچ وقت یه اسلیترینی رو تهدید نکن مخصوصا اگه اون اسلیترینی من باشم!



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هكتور و ريگولوس فك هايشان را به سختي از روي زمين جمع كردند.
-اربا...ب ببينيد...ما...

-شما دوتا تسترال كي ميخواييد آدم شين؟... هوم؟!

ريگولوس و هكتور، به ديوار چسبيده و لرد سياه در يك قدميشان ايستاده بودند.

-ارباب...به رداتون قسم كه اين ريگولوس گفت شما...روم به ديوار...دماغ نداريد و ميشه هر چيزي رو به جاي غذا بهتون داد...ارباب....منم گفتم لاأقل معجون بديم بهتون...

لرد سياه سري تكان دادند. يقه ي ريگولوس را گرفته و روي ميز پرتابش كردند.
-نجيني...غذا!

قبل از اينكه ريگولوس ديالوگ لرد سياه را هضم كند، بلعيده شده و در مرحله ى هضم بود!

-هكتور...برو و برامون غذا بيار...اگه باز هم اشتباه كني...

لرد سياه به جاي تمام كردن جمله، نگاهي به نجيني انداختند.
به نظر ميرسيد هكتور كاملا منظور لرد سياه را فهميده باشد.




پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶

بروتوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۲ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۶ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
ریگولوس _اهاااااااااااااااااا!گرفتم!
درادامه ریگولوس قیافه متفکر و حق به جانبی گرفت و گفت:البته این فکر به ذهن خودمم رسید اما فکر کردم که زیاد حالب نمیشه اگه به تو بگم چون فکر میکردم مخالفت میکنی!
هکتور:  تو همچنان این عادت زشت وقبیحت رو ترک نکردی؟
ـ کدوم عادت؟
ـ همین که اگر یکی یه حرفی زد که درست و به جا بود سریع میگی(سعی کرد صداش رو مثل ریگولوس کنه) :"اره!منم به همین فکر کرده بودم اما به زبون نیووردم."
ریگولوس که دستش رو شده بود با خونسردی ظاهری گفت:چرا حرف در میاری؟نخیرم اینطور نیست.به سمت ازمایشگاه راه افتاد و همونطور که قدم بر میداشت دستشو تو هوا تکون داد و گفت:بهتره راه بیفتی چون تا برسیم به ازمایشگاه و معجون رو درست کنیم طول میکشه و ارباب گرسنه تر میشه!توکه نمیخوای ارباب عصبانی بشه؟میخوای؟
هکتور سرشو به اطراف تکون داد و راه افتاد.
بعد از یکم پیاده روی و استرس واضطراب بخاطر این که یه وقت کسی اونا رو نبینه به دم در ازمایشگاه رسیدن.همون اول کاری ریگولوس روی یه صندلی نشست و دستاش رو زیر چونش زد و منتظر به هکتور نگاه کرد.هکتور هم داشت روپوش ازمایشگاهیش رو میپوشید و بعد از اون استین هاشو یکم داد بالا و به سمت وسایل عزیزش رفت.
هکتور رو به ریگولوس گفت:ببین و یاد بگیر!
ریگولوس:کارتو بکن بابا.
هکتور شوع به کار کرد و زیر لب چیزهایی که توی معجون سیر کننده میریخت میگفت:
انگشت اشاره یه مرد پیر مُرده
یکم مدفوع گاو
استفراغ بچه خوک نابالغ
و در اخر پنج تار مو از موهای سُم یه بز کوهی که توی ارتفاعات امریکای جنوبی زندگی میکنه
همه ی اینارو توی یه پاتیل ریخته بود و داشت هم میزد که کم کم به نظر می اومد معجون درست شده.
هکتور:ریگولوس پاشو برو از اون کمد فلزی یه موش بیار.
ریگولوس:پوووووووووف.
ریگولوس از جاش بلند شد و رفت تا موش رو بیاره که هکتور گفت:توی طبقه سومه.توی یه جعبه قهوه ای رنگ.
ریگولوس چشماشو چپ کرد،زبونشو اورد بیرون و سرشو به چپ و راست تکون داد و توی دل به این کار خودش خندید.
هکتور داشت معجون سیرکننده ارو هم میزد که ریگولوس موش رو اورد.
هکتور موش رو گرفت و شکمش رو یکم فشار داد تا دهن موش باز بشه.یکم از معجون رو تو دهن موش ریخت و موش هم اونو قورت داد.
ریگولوس:میشه بپرسم چرا موشات انقدر لاغر و ضعیفن؟
هکتور که موش رو یه گوشه گذاشته بود و منتظر بود تا ببینه معجون کار میکنه یا نه گفت: برای اینکه اگر یه وقت یه معجون بهشون دادم بتونم بفهمم که معجون کار میکنه یا نه؟
ریگولوس سری به تایید تکون داد و گفت:مغزت کار میکنه ها!ولی این موشه چقدر شبیه پیتر پتی گروئه!
هکتور وقتی یکم به موش دقت کرد دید که ریگولوس داره درست میگه.موش رو بلند کرد و دید که نه پنجه هاش سالمه و گفت:پیتر پتی نیست چون پنجه هاش سالمه.فقط شبیه پیتر پتیه.
ریگولوس نفس اسوده ای کشید وگفت:شانس اوردیم وگرنه اگه پیتر بود و پیتر میرفت پیش ارباب و میگفت که چیکار کردیم ارباب بهمون رحم نمیکرد.
هکتور سری تکون داد و گفت:فکر کردن بهش وحشتناکه.
بعد از چند دقیقه اون موش لاغر وضعیف تبدیل به یه موش چاق و سرحال شده بود و هکتور و ریگولوس خوشحال از این که حقه شون جواب داده معجون رو توی یه بشقاب ریختن و اونو با یه ورد تبدیل به شام اونشب کردن و اهسته راه افتادن به سمت جایی که ارباب بود.
وقتی رسیدن رفتن داخل و بشقاب غذا رو جلوی لرد تاریکی گذاشتن و هکتور با لبخندی گفت:بفرمایید ارباب!
لرد سیاه اولین قاشقی که خورد سریع چهرش توی هم رفت و گفت:این چیه اوردین؟
ریگولوس که استاد خونسرد نشون دادن خودش بود گفت:غذای امشبه.از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه از جاش بلند شد و گفت:
و حتما انتظار داری منم قبول کنم که این رو توی ازمایشگاه هکتور درست نکردین.
هکتور سیخ سرجاش نشست و گفت:ارباب این چه حرفیه؟ما این رو از اشپزخونه اوردیم.
لرد سیاه با فریاد بلندی گفت:پس چرا طعم معجون سیر کننده میده؟


اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...

هیچ وقت یه اسلیترینی رو تهدید نکن مخصوصا اگه اون اسلیترینی من باشم!



پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۰:۴۱ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
هکتور و ریگولوس افراد صادق و درستکاری به شمار نمی رفتند. حتی می توان گفت که در صورت کالبد شکافی، یک روده راست در شکم هیچیک یافت نمی شد.

بنابراین...راهشان را به سمت آشپزخانه ادامه دادند. ولی در نیمه راه...

-پیست...پیست...هک؟

هکتور که ظاهرا منتظر همین "پیست" بود متوقف شد!
-نظر تو هم همینه؟ تو هم داری به چیزی که من بهش فکر می کنم فکر می کنی؟

ریگولوس چهره ای بسیار شیطانی به خود گرفت.
-البته...دو اسلیترینی همیشه به یک چیز می اندیشن. نظر من اینه که...

-به جای آشپزخونه بریم آزمایشگاه من و یه معجون سیر کننده برای ارباب درست کنیم؟

ریگولوس ساکت شد. نظر او کوچکترین شباهتی به نظر هکتور نداشت.
-خب...ظاهرا دو اسلیترینی می تونن گاهی به چیزهای مختلفی بیاندیشن! من خیال ندارم تا آشپزخونه برم. مخصوصا وقتی که ممنوعه.

-خب...این جوری که ارباب ما رو می خورن!
-نه دیگه. ببین. ارباب چی ندارن؟ چی کم دارن؟
-منو؟
-نه نه...درست فکر کن. چیه که ارباب باید داشته باشن ولی ندارن؟
-خب منو...به عنوان دست راست و معاون مخصوص!
-نمی فهمی! به صورتشون دقت کن. چی نمی بینی؟
-احساس رضایت از حضور آستوریا؟
-دماغ!...بینی!...نوز!...فهمیدی؟ ارباب دماغ ندارن. حس بویایی ندارن. در نتیجه حس چشایی هم ندارن! مزه نمی فهمن.

هکتور غمگین شد. اشکی لرزان از گوشه چشمش چکید.
-آخی ارباب!

-آخی نداره! ما الان می تونیم هر چیزی رو به شکل غذا تزئین و قالبشون کنیم. ارباب می خورن...و متوجه نمی شن که اون غذا نیست. و ما نجات پیدا می کنیم.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۳:۵۹ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دامبلدور از تالار خارج شد و ملت اسلي را با لرد سياهي كه سعي در عشق ورزيدن، در چشمان مباركشان موج ميزد، تنها گذاشت.

‏-
-ام...من الان يادم افتاد كه بايد برم يه جايي...فكر كنم جلسه مديران بود...
‏-
-منم راستش بايد برم و آخرين معجونم رو ببرم براي انجمن معجون سازان...
‏-

ريگولوس و هكتور، سوت زنان، از جلوي لرد سياه رد شدند.
-ريگولوس! تو هم حس ميكني كه پاهات جلو تر از خودت دارن ميرن؟
-نه! من حس ميكنم سَرَم رو جا گذاشتم!

حس هر دويشان درست بود! چراكه يقه هايشان در دست لردسياه، در آشپزخانه جا مانده و پاهايشان به نزديكي درب ورودي تالار رسيده بودند!
لرد سياه تكاني به دستانشان دادند. پاهاي هكتور و ريگولوس، مثل فنرِ كش آمده، عرض تالار را طي كرده و پس از واژگون كردن دو، سه مجسمه و گلدان، سر جايشان بازگشتند!

-اربــــــــــاب! به جوونيمون رحم كنيد اربــــــــــاب! اربــــــــــاب زهر مانتيكور خورديم اربــــــــــاب! اربــــــــــاب جووني كرديم اربــــــــــاب!

لرد سياه نفس عميقي كشيدند.
-شانس آورديد! شانس آورديد كه نميخوايم بهونه دست اون پيرمرد بديم... وگرنه همينجا، با دستان خودمان تكه تكه تون ميكرديم! ميريد و از آشپزخونه هاگوارتز غذا مياريد و اگه نتونيد، خودتون غذاي نجيني ميشيد!...ضمنا! تا يك هفته تمام مسئوليت بشور و بساب تالار با شماست...بدون جادو! حالا هم از جلو چشم ما گم و گور بشيد!





پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
خلاصه:

تالار اسلیترین با بحران آشپزخونه مواجه شده.لرد سیاه بشدت گرسنه اس و کسی آشپزی بلد نیست.
با اقدام به آشپزی هکتور و ریگولوس اوضاع تالار به هم می ریزه و دامبلدور به تالار میاد و دستور می ده هکتور و ریگولوس رو حاضر کنن.

...................

هنوز دستور دامبلدور به طور کامل دریافت نشده بود که بارون یقه هکتور و ریگولوس را گرفت. هکتور و ریگولوس در حالی که روی هوا دست و پا می زدند شروع به اعتراض کردند.

-اوهوی...منو ول کن. من ناظر تالارم. می زنم معلقت می کنما!
-منو بیشتر ول کن...ول تر کن. من مدیرم. دسترسیام بیشتره. می زنم از هستی ساقطت می کنما!


برای بارون اهمیتی نداشت که یقه چه کسانی را گرفته. او مدت ها پیش مرده بود.
دامبلدور دفترچه اش را در آورد و ضرب و تقسیمی انجام داد.
-خب...به دلیل این حرکت پنجاه و سه امتیاز از اسلیترین کم می شه.

-کدوم حرکت؟!
-اممم....نمی دونم...یه حرکتی...رو حرف مدیر مدرسه حرف نزنین. این مدرسه حساب و کتاب داره فرزندانم. آخر سال اگه گریفیندور قهرمان نشد، شماها جواب مینروا رو می دین؟ شما میشه گروه دردسر سازی بودین. به عنوان مجازات، به مدت یک هفته، سهمیه گروه شما، روزی فقط یک سیب خواهد بود! آوردن غذا از بیرون ممنوعه. همون یک سیب رو باید بین خودتون تقسیم کنین. حرفم نباشه. بیست و پنج امتیاز دیگه از اسلیترین کم، و تالار رو ترک می کنم! شما بمونین این جا و سعی کنین عشق بورزین.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۵

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
اینجا چه خبره؟ مگه اینجا میدون جنگه؟ یکی به من بگه چه اتفاقی افتاده؟

لوسیوس با غضب به بارون نگاه کرد

- تو به این مردک بی سواد گفت بیاد اینجا؟ اسلیترین مشکلاتش رو خودش می تونه حل کنه نیازی به مدیر نیست.

و دوباره مشغول جنگ بر سر ته مانده سوپ شد.

وقتی 50 امتیاز از اسلیترین کم شد می فهمین با مدیر این مدرسه چه جوری صحبت کنین.

نارسیسیا که مشغول کش رفتن استخوان ران مرغ از دستان بلاتریکس بود گفت

- واسه ما مهم نیست که چند تا امتیاز کم می کنی فعلا این غذا ها مهم ترن.

اصلا این ته ماندها از کجا اومده؟ مگه شما غذاتون رو تو هاگوارتز نمی خورین؟

دراکو که با وینکی بر سر سیب زمینی سرخ کرده در جدال بود گفت

- غذا های هاگوارتز از غذایی که ما به دابی میدیم کم تره اون وقت تو انتظار داری ما سیر بشیم؟

بلاخره یکی پیدا می شه به من بگه اینجا چه خبره؟

لرد ولدمورت که وسط این معرکه له می شد گفت

- همش زیر سره هکتور و ریگولوسه یکی بره اونارو بیاره.

دامبلدور اشاره ای به بارون کرد و بارون رفت تا ریگولوس و هکتور را بیاورد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.