هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۴ آبان ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
اشلى با تمام قدرت هردو دستش را روى دهانش گذاشته بود که نخندد فنرير داماد؛ احتمالا عروس قراره حلقه رو از تو شکم فنرير پيدا کنه. اشلى نتونست جلوى خودشو بگيره و اخر زد زير خنده.
- واى لرد دلم درد گرفت اخه اين چه کاريه بزاريد حداقل من برا فردا حضرش کنم؛ اين الان خيلى داغونه حتى يه ادکلن درست حسابى هم نزده.
- اشلى! ما اينقدر وقت نداريم.
- ارباب يه روز بدينش به من درس قشنگى...براى دامادى حاضرش مى کنم. ما نوجوون هاى درباره اين چيزا زياد مى دونيم.

اشلى سرش را به سمت فنرير برگرداند و ابروهايش را بالا پايين برد.

- ما ميگوييم نه.پس وقت ما که مى رود چى؟
- ارباب براى اين که وقت شما هم طلف نشه شما شب بمونين خونه ى خانواده ى عروس و يکم پاسور بازى کنيد منم ميرم يه درسى به... براى دامادى حاضرش ميکنم.

هر کسى ميدونست اشلى چطور مى تواند مخ ديگران را کار بگيرد حتى اگر اون فرد ولدمورت باشه.

- باشه اما فقط ما به تو به اندازه ى 24 ساعت وقت ميديم تا فنرير را به داماد تبديل کنى.
- لرد فقط ميمونه مشکل ماليش چون فکر کنم ادکلنى که در نظر گرفتم دو ميليون گاليونى خرج داشته باشه؛ البته کت شلوارو ديگه نگم.
- فنرير به اندازه ى کافى پول داره ما همان را به تو ميدهيم . اگه کمبود بودجه داشتى از حقوق ماه بعد فنرير کم مى کنيم.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۵۹:۲۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
کیگانوس تنها امید خانواده بلک بود. هیچکدومشون حتی یه ناتم ته جیبشون نداشتن چه برسه به اینکه بخوان جهیزیه بخرن. همه به دستای لرد و کیگانوس چشم دوخته بودن. البته بجز مادر سیریوس که عصاشو از تابلوش بیرون برده بود و هرچند دقیقه یه دور میکوبیدش تو فرق سر کیگانوس.

- چرا میزنی؟ ولدمورته خب...

دروئلا که تمام مدت خودشو با تست زدن سرگرم کرده بود و سعی میکرد به کیگانوس توجه نکنه، با شنیدن اسم اربابش، فورا جلد دوم کتاب تستش رو که روش با رنگ طلایی " پاسخ‌نامه‌ی کاملا تشریحی" نوشته شده بود، به سمت کیگانوس پرت کرد.
- چرا میزنی زن؟ حرمت شوهر کجا رفته؟ کانون گرم خانواده چی شده؟

- به دلیل دخالت نا به جا، به مدت یک هفته، اجازه‌ی شرکت تو هیچ آزمونی رو نداری ئلا!
- ولی ارباب...
- همین که گفتیم ئلا. سینوس، نقابت جلوی پای ما افتاده. ما فلس کهنه‌ی نجینی رو هم به همچین داماد نامرتبی نمیدیم.

- امم... سلام ارباب! خوبید ارباب؟ آرسینوس چیزه... رفت ارباب.
- سلام فنر. خوبیم فنر. آرسینوس رو بیار فنر.

مرگخوارا که خورده شدن آرسینوس توسط فنریر رو دیده بودن، منتظر فرصتی بودن که فنریر رو به لرد لو بدن.
- ارباب! فنریر...
- این فنریر ارباب...
- ارباب... آرسینوس... فنریر....

لرد به وضوح تو فکر فرو رفته بود. این همه راهو برای خواستگاری اومده بود. خواستگاری، خواستگاریه دیگه! چه فرقی داره کی داماد باشه؟!
-یاران ما. وقتش رسیده برای فنریر آستین بالا بزنیم!


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 85
آفلاین
هنوز هم سر جهیزیه عروس دعوا بود. خاندان بلک و مرگخواران داشتند پاسور بازی میکردند. صدای ناهنجار دعوای لرد شنیده میشد. ناگهان صدای دعوا قطع و فقط صدای تیک تاک ساعت شنیده میشد. ناگهان لرد گفت:

-ما تصمیم گرفتیم که پاسور بازی کنیم.

همه نگاه ها به سمت لرد رفت.

-سرورم بنده حقیر رو ببخشید. ولی چرا؟

لرد که داشت وسایل پاسور بازی در می اور گفت:

-بخاطر اینکه ما در پاسور بازی بسیار ماهر میباشیم و تصمیم گرفته ایم اختلاف هایمان را اینگونه حل کنیم. حالا قویترین پاسور بازتان را بفرستید تا ببینیم چند مرده حلاج است.

خاندان بلک دور هم جمع شدند و برای انتخاب نماینده پچ پچی عظیم به راه انداختند. بعد هم همه ی نگاه ها به سمت کسی پیچید که قابل اعتماد ترین و حرفه ای ترین پاسور باز بلک ها بود. کیگانوس بلک.

کیگانوس برای لحظه ای دست پاچه شد ولی باز خودش را جمع و جور کرد.

-یالا کیگ. نوبت توئه.

-نه خیر نمیرم! منو از لیست بکشین کنار.

-چرا میری!

این جمله ی آخر را لاکرتیا گفت و او را با اردنگی پیش لرد فرستاد. کیگ دلش میخواست لاکرتیا را نیش بزند. اما چون وسط مجلس خواستگاری بودند از این کار صرف نظر کرد.

-من تو رو میبرم لردک. من از همه تو پاسور قویترم.

نه به آن که دلش نمیخواست بازی کند و نه به این رجز خوانی. این بازی حساس ترین بازی پاسور بود. اگر کیگ میبرد عالی و اگر لرد میبرد بدبخت میشدند.
آنها کیگ را بردند تا برای مسابقه اماده کنند و در انتظار سرنوشتشان باشند.


ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۶ ۲۳:۰۸:۲۴
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۶ ۲۳:۲۲:۲۴

اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس داشت در ناتوانی اش دست و پا میزد. و البته ناتوانی اش هم نامردی نمیکرد و داشت وی را غرق میکرد، و آرسینوس هم که آموزش شنا در ناتوانی ها را ندیده بود، داشت همچون سنگی عظیم در میانشان غرق میشد.

- ما طرف خودمون هستیم سینوس. باشه؟ نقابت از شدت عرق و تفکر عمیقت خیس شده!

آرسینوس به سرعت ذهنش را بست. یک لحظه اصلا حواسش نبود که کنارش بزرگترین ذهن جوی دوران کنارش نشسته است.

- سینوس... یکبار دیگه با صدای بلند فکر کنی و تمرکزمون رو بهم بزنی هرچی دیدی از چشم خودته.
- اوه... شما یعنی شنیدید الان همه اون غرق شدن و اینارو؟
- بله سینوس... بله.
- من فکر کردم ذهن جویی کردید ارباب.
- ذهن هم داری مگه تو؟
- نه ارباب... سلام ارباب، خوبید اصلا؟
- یکی این بچه رو از مراسم خارج کنه تا ما داریم جهیزیه ش رو میگیریم.

آرسینوس پس از شنیدن این حرف، سکوت کرد و نشست روی صندلی.
لرد هم که دید آرسینوس پشیمان شده، به مرگخوارانی که داشتند به سویش می آمدند اشاره کرد که برگردند و خودش هم برگشت به سوی خانواده عروس تا بحث راجع به جهیزیه را ادامه دهد.
- میفرمودیم... جهیزیه بسیار ناقص هستش. کاملش کنید، بعد راجع به مهریه بحث میکنیم.

مادر سیریوس که تابلویش را پشت میز گذاشته بودند تا بتواند در مراسم حضور داشته باشد، نچ نچی کرد، سپس یک تکه سبزی را که شاید صدها سال بود در میان دندان هایش جا خوش کرده بود را با ناخن خارج کرد، و بعد با صدای جیغ مانندی که موجب لرزیدن لیوان ها و بشقاب های میز شد، گفت:
- یاد زمان جوانی ما بخیر ای ارباب اصیل و با اصل و نسب، اون زمان دختر رو با کفن سیاه میفرستادن خونه شوهر و با کفن سیاه هم برمیگردوندن!
- بابا یه عروسی ساده هم کفایت میکنه. این حرکتای هیچی به هیچی یعنی چی آخه؟
- دهانت رو گاز بگیر لودو...

و لودو دهانش را گاز گرفت تا ببیند مراسم به کجا میرسد.



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
خلاصه:
آرسينوس می‌خواد بره خواستگارى لاكرتيا بلك بره. به دستور لرد، رودولف مشغول آماده کردن آرسینوس برای مجلس خواستگاریه و به همراه بلاتریکس برای خرید لباس مناسب به دیاگون رفتن ...

تصویر کوچک شده


بلاتریکس و رودولف در کوچه دیاگون قدم می‌زدند و آرسینوس نیز در سکوت پشت سرشان می‌آمد.

- لباسای ارباب هیچ جذابیتی نداره بلا! دست بردار!

- تو الان ارباب رو فاقد جذابیت دونستی؟

- نه! منظورم این بود که خود ارباب به اون لباس‌ها جذابیت دادن! پوشش مناسب رو باید از من بپرسی که خدای جذابیتم حتی وقتی کریه المنظرم!

در این هنگام اتوبوس شوالیه که در حال عبور از کوچه دیاگون بود در کنار خانواده لسترنج از سرعت خود کاست و استن شان پایک سر از پنجره بیرون آورد و سو کشید! بلاتریکس کروشیویی به اتوبوس ول داد و فریاد زد:

- برید گم شید احمق‌های بی اصل و نسب! مزاحم نشید!

- مزاحم چیزه ... مراحمیم!

استن پیش از این که پدال گاز را تا آخرین حد بفشارد این را گفت و سپس لایی کشان دور شد و کروشیو نیز به دنبالش!

- نگفتم؟! اگر مثل من پوشش مناسب داشتی این طور نمی‌شد!

- نمی‌دانم رودولف! شاید حق با تو باشد! حالا می‌گویی چه کنیم؟

- تقسیم کار می‌کنیم. سرش مال تو، پایینش با من!

تصویر کوچک شده


لرد ولدمورت در صدر مجلس نشسته بود و آرسینوس و سپس باقی مرگخوارها سمت چپش قرار داشتند. در آن سمت نیز لاکرتیا و در کنارش باقی خاندان بلک، حاضران سالن ویلای آبا و اجدادیشان را تشکیل داده بودند.

- ما مایلیم بریم سر اصل مطلب. آرسینوس؟ :yeyevrow:

- بله ارباب درست می‌گن! بهتره بریم سر اصل مطلب و ببینیم به هر حال هر خانواده چی داره ... چی نداره! ما که هیچی به هیچی!

آرسینوس با چهره‌ای سیاه و نور نخورده و چشم‌های گود افتاده سر بلند کرد و با لپ‌های سرخ شده نگاه چپی به لودو انداخت. نگاهی که اگر چشم‌های به نور عادت نکرده‌ی آرسینوس اندکی بازتر بود می‌شد در آن «کی گفت تو زر بزنی؟ » را خواند! لرد با تاسف چشم از شلوارک آدیداس سه خط آرسینوس که تجانس خاصی با کراواتش داشت، برداشت و دوباره عنان مجلس را دست گرفت.

- ما برای مهریه رسمی قدیمی داریم که به تعداد روزهای عمر مسن ترین فرد خاندان گالیون می‌گیریم.

آرسینوس که نمی‌دانست لرد طرف آن‌هاست یا خانواده عروس سر بلند کرد تا مسن ترین فرد جمع را شناسایی کند ..

- نوه‌ایَم من را می‌گوییَد!

- ای بابا! این سخت گیریا برای چیه؟ دو تا جوونن دستشون رو می‌ذاریم تو دست هم و هیچی به هیچی دیگه!

- خفه شو لودو. ضمنا جهیزیه عروس به نظر ما ناقصه. نوه عمه‌ی ما تخم تسترال پز و نوشیدنی کره‌ای جوش هم داشت!

آرسینوس همچنان نمی‌توانست بفهمد لرد کدام طرفیست!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
رودولف جمله‌شو ادامه نداد و یه جور دیگه نسبت به حضور بلاتریکس واکنش نشون داد.
- وایسا ببینم. اصلاً تو یهویی از کجا پیدات شد؟ مگه الآن نباید توی انباریِ خونه‌مون مشغول شیر دوشیِ تسترالا باشی؟
- اتفاقاً الآن اونجام رودولف. ولی من همیشه پُشتِ سرتم. حتی اگه نباشم!
- ویژگیِ بودن در عین نبودن که مال منه!
- نخیرم! مال خاندان لسترنجه!
-

سینه‌ی رودولف داغ شد و قلبش تیر کشید.
ویژگیِ بودن در عین نبودن همون چیزی بود که رودولف رو خاص میکرد. امّا حالا فهمیده بود که آدم چندان خاصی نیست.
به دیوار تکیه داد و به آفتاب خیره شد. یعنی تموم زندگیش دروغ بود؟

آرسینوس که اوضاع روحی رودولف رو ناجور میدید، خودش دست‌به‌کار شد.
- ببین بلا، یادته قبلاً اومدیم پیشت و ازت پرسیدیم که از نظر یه ساحره، یه جادوگرِ جذاب چه خصوصیاتی داره؟
- خب؟
- ولی تو کمک‌مون نکردی...
-
- ینی کردیا. اتفاقاً کمک بسیار مفید و بزرگی بود و اگه کمکت نبود، هیچوقت به اینجا نمی‌رسیدیم. ولی خب... راستشو بخوای... قضیه اینه که ما الآن یه مشکل جدید داریم و اتفاقاً قرار بود به عنوان اولین گزینه برا پیدا کردنِ راه حل، بیایم پیشت. ببین، من الآن یه قرنی میشه که غیرِ این ردا و کراوات چیز دیگه‌ای نپوشیدم و حتی یه بارم اونا رو در نیاوردم و قبل از اینکه بپرسی، باید بگم که بله. حتی با همین لباسا حموم میکنم. من تموم عمرم جذابیتِ پوششی رو توی این لباسام حس کردم. ولی خب... از وقتی ارباب فرمودن که باید همیشه توی زندگی‌مون تغییرات کوچیک و بزرگ اعمال کنیم و زندگی‌مون رو از یک‌نواختی در بیاریم، منم تصمیم گرفتم که برا یه مدت ترک‌شون کنم. امّا واقعاً نمیدونم از این به بعد چی بپوشم. ولی چی بهتر از اینکه ساحره‌ی خوش‌لباس و خوش‌سلیقه‌ای مثل تو بهم پیشنهاد بده که چی بپوشم و چی نپوشم؟
- چرا انقد زر اضافی زدی؟ مرد حسابی، خب همون اول میگفتی که میخوای ببرمت بوتیک. زود راه بیفت بریم ببینم.

- منم میام!

این صدای رودولفِ ریکاوری‌شده بود.

- رودولف! اگه قرار باشه جایی ببرمت، بدون شک میبرمت شکنجه‌گاه‌مون! آرسینوس، راه بیفت بریم. رودولف، فکرشو هم نکن که دنبال‌مون بیای!

بلاتریکس دست آرسینوس رو گرفت و کشون کشون دنبال خودش کشوند.
چشمای رودولف تنگ شد. زیر لب زمزمه کرد:
- منم میام.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۳۶ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- ژان! ساحره!
- رودولف! یادت نره برای چی اومدیم!
- یه بار دیگه دستتو رو من بلند کنی کمکت نمیکنم!
- خیلی خب باشه!

آرسینوس، ماسک و کراواتش را مرتب کرد و با خودش فکر کرد "این که همه جور ساحره رو میپسنده، اما زن خودشو نه! پس چرا..." اما حرفش با دیدن رودولف، نا تمام ماند.
-
- چیه؟
-
-

نه خیر، مثل اینکه آرسینوس نمیخواست بفهمد که منتظر گذاشتن لرد، چه عواقبی دارد؛ پس خود رودولف دست به کار شد. دست آرسینوس را گرفت و محکم کشید.
- منو کجا میبری؟!
- پیش بلا دیگه! قضیه خواستگاری که خودش...
- خواستگاری کی، رودولف؟

بلاتریکس، این جمله را گفت و چماقی که در دست داشت را، به نشانه تهدید در دست دیگرش کوبید؛ و این به این معنا بود که بخاطر برداشت بد بلاتریکس از کلمۀ خواستگاری، جان رودولف در خطر بود.

- ببین عزیزم...


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۲:۰۳ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 323
آفلاین
با اين حرف آرسينوس هر دو به فكر فرو رفتند و به دنبال يك ساحره با سليقه مي گشتند.

- بلاتريكس!

آرسينوس با ذوق به بلاتريكس اشاره كرد اما با نگاه رودولف نيشش كاملا بسته شد.
- بله؟ چشمم روشن. اولا اينكه نيشتو ببند. دوما اينكه تو با زن من چيكار داري؟ سوما اينكه چرا از همه جا ياد زن من افتادي؟ چهارما اينكه بلاتريكس نه سليقه داره و نه حوصله! پنجما اينكه... فعلا چيزي يادم نمياد.

آرسينوس با دهاني باز همانطور به رودولف كه مثل وروره جادوها تند تند حرف ميزد، نگاه ميكرد. پس از چند دقيقه دهانش را بست تا مگسي كه در آن اطراف چرخ ميزند وارد دهانش نشود. سپس گفت:
- خب آخه ساحره ي ديگه اي در دسترس نيس. بقيه شون همه با لرد سياه رفتن مسافرت. تنها ساحره اي كه مونده فقط بلاتريكسه. جان من بيخيال شو ديگه.

رودولف كمي فكر كرد و پس از چندي گفت:
- خيلي خب... ولي مواظب چشمات باش كه كج نره!

آرسينوس آرام زير لب گفت:
- آخه من اگه يه ميليونوم ثانيه به چشماي اون نگاه كنم كه تا يك ماه كابوس ميبينم. حالا چطور ميخوام...
- چي ميگي زير لب؟
- هيچي هيچي. داشتم ميگفتم كه همين الان بايد حركت كنيم.
- اول بايد بريم بلاتريكسو برداريم و بعدش بريم مغازه ردا و كراوات فروشي هاگريد كه تازگيا تو كوچه دياگون تاسيسش كرده.

سپس هر دو با هم حركت كردند.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۱ ۱۳:۳۳:۲۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۳۹:۵۳ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 459
آفلاین
اخم های آرسینوس در هم رفت و گفت:
_خب اینجوری که معجونی میشم؟میگن این معجونا عوارض جانبی زیادی داره؛ نه ترجیح میدم شبیه قحطی زده ها باشم.
_تو حق انتخاب نداری؛ این آخرین باره که یادآوری میکنم دستور من دستور شخصه اربابه.

آرسینوس نگاهی به قمه ی بالا اومده ی رودولوف کرد و در حرکتی سریع شیشه را گرفت.

_خب چند بار باید بخورم؟طریقه ی مصرفش چی جوریه؟کی تاثیر میذاره؟
_تو هفته ی اول قبل از هر وعده یک قلپ میخوری؛ بعد از سه روز هم تاثیرشو می بینی.اما بعد از یک هفته باید هفته ای یک روز بخوری و بعد از یک ماه فقط کافیه ماهی یک بار بخوری به همین راحتی.

آرسینوس که چاره ای نداشت سرشو تکون داد و گفت:
_باشه خب حالا میشه ردامو بپوشم؟مرحله ی بعد چیه؟

رودولوف چند دقیقه ای در بحر مکاشفت فرو رفت و بعد با حرکت ناگهانی قمه اش که باعث عقب رفتن آرسینوس شد گفت:
_فهمیدم ببین ساحره ها به ظاهر خیلی اهمیت میدن یعنی هرچه قدر خوشتیپ تر بهتر؛ به حمد لرد تیپت بد نیست اما خیلی وقته همین ردا و کرواتا رو میپوشی باید با سلیقه ی یه ساحره برات خرید کنیم.
_با سلیقه ی یه ساحره؟نه ممنون من سلیقه ی خودمو در انتخاب ردا و کرواتام بیشتر از هرکس قبول دارم.

رودولوف یک قمه نمایی کرد و آرسینوس را از گفته اش پشیمون.

_ام خب منظورم این بود که نباید به ساحره ها زحمت بدیم.
رودولوف:
_خب کی رو با خودمون ببریم خرید؟


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۳/۱۱ ۱۱:۱۳:۳۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
خلاصع:
آرسينوس قراره به خواستگارى لاكرتيا بلك بره.
لرد ولدمورت به رودولف دستور داده كه آرسينوس رو براى اين كار آماده كنه.

آرسينوس و رودولف دوره ميُفتن و نظر هر ساحره اى رو راجع به «مرد ايده آل» مى پرسن اما چيز دندون گيرى عايدشون نميشه.

نهايتاً رودولف تصميم مى گيره بر اساس تجربيات شخصى خودش آرسينوس رو آماده كنه.
------

- دمبل بزن! هالتر بزن! ...

اشتباه نكنيد! اين صداى رودولف نبود، بلكه صداى خواننده ى محبوبش بود كه در بك گراند، آهنگى كاملاً ورزشى مى خواند.

- خب، رداتو در بيار!
- نميشه كه.
- گفتم دربيار! لرد دستور داده من حاضرت كنم، پس گوش نكردن به حرف من مساوى با تخطى از دستورات لرده!

رودولف مصمم تر از اين حرفها بود!

- رودولف؟ تخطى؟ كلمات جديد ياد گرفتى.
- تازه كجاشو ديدى؟ فرق سفسطه و مغلطه رو هم... ئه! بحثو عوض نكن، در بيار رداتو!

رودولف بالاتنه ى لخت و نمايان كردن حجم ماهيچه ها و سيكس پك را از ملزومات جذابيت مى دانست... و آرسينوس هم چاره اى نداشت! بنابرين ردايش را در آورد.
- بله، همونطور كه گفتم حجم ماهيچه ها و سيكس پك... ئه! آرسينوس! دور بازوت با دور بازوى گرسنگان هاييتى برابرى مى كنه كه.

آرسينوس جوابى نداشت. او از كودكى از ورزش فرارى بود و از وقتى با رودولف آشنا شده بود، شير خوردن را هم براى ابد ترك كرده بود!

- حالا غمت نباشه. منم هيچوقت به بدنسازى اعتقادى نداشتم.
- پس... اين همه ماهيچه از كجا...؟!

رودولف شيشه ى كوچكى از جيب شلوارش در آورد و جلوى صورت آرسينوس گرفت.
- ببين، اين بزرگترين راز منه! اگر دستور ارباب نبود عمراً اينو بهت نميدادم... ولى حالا اگر بفهمم به كسى گفتى، خودت ميدونى و قمه هام!

آرسينوس چشمهايش را ريز كرد و عبارت «هورمون تسترال؛ معجزه ى پرورش اندام» را روى شيشه ى دارويى كوچك تشخيص داد!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.