هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۲۳ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
#72

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۷:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
به نظر بسیار از اساتید فرهیخته حاضر در جمع، خیلی هم فکر خوبی بود.

-فکریست خوب!
-بسی ذهن افشان و منطق برانداز!
-موافقیم!
-به نظر من اول با یکی دو نفر امتحانش کنیم.

استاد آخر، استادی بود بسیار محتاط و نظرش مورد قبول دیگر اساتید قرار گرفت.

رودولف پیشنهاد کرد:
-بلا رو بذاریم توی یک چمدون و پرتش کنیم تا هاگوارتز. اگه رسید که هیچی...همون جا به تحصیلاتش ادامه بده...اگه نرسید هم که مرلین همین جاست. می گیم بیامرزدش.

بلاتریکس با لبخندی شیرین به همسرش نزدیک شد.
-قسم سر عقدمون رو فراموش کردی؟ همیشه همراه هم. اگه من برم...تو هم میای.

رودولف یک آن خودش و بلاتریکس را در یک چمدان تصور کرد...و این تصور اصلا زیبا و دلنشین نبود. برای همین پیشنهادش را تغییر داد.
-ما گنده بکیم! دو تا ریزه میزه باید برن تو چمدون و این نقشه بکر رو امتحان کنن.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۲۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#71

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۰:۰۳
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 258
آفلاین
پروفسور بینز داشت از اون اطراف رد میشد که صدایی شنید.
- نمی‌برینمون هاگوارتز؟ خسته شدیم بابا.

هیچوقت نباید هیچ جادوآموزی در هیچ جای این کرده ی خاکی ناراضی باشد! این شعار بینز بود، پس به سمت جادوآموزها رفت.
- کلاسهای آموزشیِ چگونه به هاگوارتز برسیم + 1100 راهِ رهایی از شر معلمان نفهم! با تخفیف 65 درصدی تا 30 دقیقه ی دیگه آغاز میشه.

شما چه حسی پیدا می‌کردین اگر که یه روح بدون مقدمه بیاد جلوتون و بخواد براتون سمینار بذاره؟! خب احتمالا شوکه می‌شدین یا می‌ترسیدین، اما اِما دابز فرق داشت!
- پروفسور میشه بقیه ی کلاس‌هاتون رو هم اعلام کنین؟!

اما پروفسور حرف اما رو نشنید، چون مشغول بحث با پروفسور مگ گوناگال بود.
- میتونیم بندازیمشون تو چمدون و از اینجا پرتابشون کنیم تا برن هاگوارتز!


لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#70

کنت الاف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۱۳:۵۲ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 206
آفلاین
- میـــــــــو!

آتش زنه با موهایی سیخ شده، به سرعت جهشی انجام داد و توی بغل الاف پرید، که البته چون الاف اعتقادی به بغل کردن نداشت پس آغوشش رو باز نکرد و در نتیجه گربه نازنینش با صورت به زمین خورد؟ نخیر آقا، الکی که گربه نمیشن! در نتیجه گربه نازنینش با چالاکی رو زمین فرود آمد.

الاف نگاهی به حفره ایجاد شده توی زمین انداخت و روبه پروفسور مک گوناگال که توی حفره پخش شده بود گفت:
- پروفسور؟ حالتون خوبه؟ اینجا چیکار می‌کنید؟

مینروای بخت برگشته که دیگه سنش اجازه نمی‌داد تا از ارتفاع بپره پایین و زنده بمونه به زحمت کلماتی رو به زبون آورد که از بین اونها به زحمت تر کلمات "پرورشی" و "پنجره" شنیده شد.

الافم که پنجره ای نمی‌دید شونه هاش رو بالا انداخت و به راهش ادامه داد.
- بجنب گربه، دانش آموزانی برای تربیت شدن منتظر ما هستند.

***


- ایشاالمرلین استاد بعدی که میاد تو فلج بشه!
- دست رشته، دست رشته!
- اونی که دیالوگ بالایی رو گفت تستراله!

همینطور که تینیجر های دنیای جادوگری مشغول انداختن تیکه های یخ به همدیگه بودن، الاف در کلاس رو باز کرد که البته در همین حین یه تیکه یخ خورد به صورتش!
- از یخ بدمون میاد! سرده، گرما خوبه، گرما.

و همینطور که جملات بالا رو فریاد می‌کشید چوبدستی اش رو درآورد و شروع کرد به آتیش زدن دیوار های کلاس تا بلکه از شدت یخ بودن فضا کاسته بشه!
بچه خرخون کلاس که ردیف اول نشسته و زل زده بود به الاف دستش رو بلند کرد.

-اوه! یه دانش آموز کوشا، بپرس بچه جان.

این دانش آموز کوشا بدون توجه به جیغ ها و شعله های آتیش شروع کرد به ورق زدن جزوه اش و بعد گفت:
- ولی معلم پرورشی گفت که آتیش زدن کار بدیه!
- اوه!

الافِ ناامید از تربیت بچه ها در راستای سیاست های تاریکی، خودش رو از پنجره ای که همچنان نمی‌دید و دقیقا معلوم نبود کجاست به پایین انداخت تا صورت به صورت پروفسور مک گوناگال قرار بگیره و کمی راز و نیاز در اعماق تاریک حفره داشته باشه!



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۳:۴۹ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#69

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
خلاصه: سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. جادوگرا تصمیم می گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. شعبه دوم خیلی بی نظم و ترتیبه. دانش آموزا مجبورن تو فضای آزاد بخوابن. غذاها کم و بسیار بده. و آموزش ها هم تعریفی نداره. هر کی از راه می رسه تدریس یه درس رو به عهده می گیره.

تصویر کوچک شده


دانش آموزان با تصور این که استاد ندارند و می‌توانند به کوییدیچ کوچیک بروند، قصد خروج از کلاس کردند. اما ورود پروفسور اسنیپ به کلاس، آب سردی بود بر پیکر همه آنان.

- پنجاه امتیاز از گریفیندور به خاطر خیس بودن آقای پاتر کم می‌کنم. برای آزمون سمج درس دفاع در برابر جادوی سیاه، همه باید بسته‌های کمک آموزشی ...

- پروفسور!

- پنجاه امتیاز دیگه به خاطر این که وسط حرفم پریدی ... بله؟

- جسارتا این زنگ دفاع در برابر جادوی سیاه نداریم.

اسنیپ لحظه‌ای با چهره مبهوت به دانش آموزان خیره ماند و سپس ناگهان شروع به تغییر شکل داد.

- خوب خوب خوب! این ترم بر خلاف همیشه من یکی دیگه از تخصص‌های بی‌شمارم یعنی تغییر شکل رو تدریس می‌کنم.

در طی بیان کردن جمله، اسنیپ آهسته آهسته در طول کوچک و در عرض بزرگ شد. دست آخر هوریس که ترجیح داده بود موهای روغنی اسنیپ را همچنان بر سر خود داشته باشد، این طور ادامه داد.

- این ورود هم غافلگیری من بود برای این که از مهارت‌های استادتون در تغییر شکل انگشت به دهن بمونید. برای این که هم مثل من در این زمینه متخصص باشید و هم از بابت آزمون سمج خیالتون راحت باشه فقط نیاز به بسته‌های کمک‌آموزشی ...

- پلوفسول ببخسید ...

- انگشتت رو از دهنت در بیار و بگو دخترم.

- پروفسور ببخشید ... این زنگ ما تغییر شکل هم نداریم.

لبخند هوریس لحظه‌ای از بین رفت و بعد از آن که به خاطر چربی زیاد قید موهای اسنیپ را زد، دوباره آن را به دست آورد و گفت:

- می‌دونم دختر مستعدم! می‌خواستم ببینم کی حواسش جمعه. پنجاه امتیاز به هافلپاف به خاطر این دقت تعلق می‌گیره.

هوریس مقابل تخته پاتیلی از غیب ظاهر کرد و ادامه داد:

- برای درس معجون سازی این ترم کارتون خیلی راحت تر از قبله. فقط کافیه بسته‌های کمک آموزشی ... چیه؟ چرا این جوری نگاه می‌کنین؟ معجون سازی هم ندارین؟ پس این زنگ برنامتون چیه ؟

- پرورشی!

هوریس بی آن که چیزی بگوید کلاس را ترک کرد. باید کتاب کمک آموزشی «پرورشی» را به محصولات انتشارات اسلاگ اضافه می‌کرد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷
#68

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
تصویر کوچک شده


آلکتو بعد از اینکه این نقاشی رو روی تخته کشید، برگشت سمت بچه‌ها.
- خب، اینم از این. چیزی که اینجا کشیدم، اسکلتِ...
- یه زرافه‌س که یه کندوی عسل رو درسته قورت داده.

دانش‌آموزی که وسط حرف آلکتو پریده بود، قبل از اینکه استادش زحمتشو بکشه، خودش خودشو از پنجره پرت کرد بیرون.

- اهم اهم... بعله، داشتم می‌گفتم... اینی که می‌بینین، اسکلتِ یه جادوگره. این پایه‌ترین چیزیه که توی کلاس "کتک‌زنی و فواید اون" یاد می‌گیرین. این خیلی مهم و حیاتیه که بدونین وسط دعوا به کدوم نقطه از بدن حریف ضربه بزنین تا طرف بیشترین آسیب ممکن رو ببینه.

آلکتو چوبدستیش رو روی نقاط مختلف اسکلت جابه‌جا کرد.
- این جمجمه‌س. ضربه ببینه، حداقلش می‌رین کُما... این شیکمه. ترجیحاً جُفت‌پا برین توش... می‌ریم پایین‌تر. این یکی...

-
-

- مرض! نیشتونو ببندین بی‌جنبه‌ها! بیاین اینجا ببینم!

دو دانش‌آموز بی‌جنبه‌ای که همر زده بودن، رفتن پای تخته، کنار آلکتو.

- اسم نحس‌تون چیه؟

- من ممدم.
- منم فاطی‌ام.

- بی‌تربیتا! چون خندیدین، توضیح شفاهی رو کنار می‌ذارم و درس امروز رو بصورت عملی توضیح میدم. ممد؟!
- بله استاد؟
- بزن فاطی رو لت و پار کن! هرچی فاطی بیشتر درد کشید، بیشتر نمره می‌گیری! فهمیدی؟!
- چَش استاد!

ممد در برابر فاطیِ بی‌دفاع گارد گرفت و به دنبالش، جیغ و کف و سوتِ وحشتناکِ بچه‌های کلاس بالا گرفت.
- خفه‌ش کن! خفه‌ش کن! خفه‌ش کن!
- لوله‌ش کن!
- بزن تو فَکّش، ممد! بزن تو فَکّش! فَک خودِ نمره‌س!
- آره ممد، بزن تو فَکّش!

ممد که از قیافه‌ش معلوم بود دوران پیش‌دبستان رو توی شهریور پاس کرده، اصلاً نمی‌دونست فَک کجاس. برای همین، محکم زد تو شیکم فاطی.
فاطی شکمش رو گرفت و داد زد: آآآآآخ فَـکّــــم!

آلکتو که فهمید اوضاعِ هوشیِ اینا خیلی خیطه، جیغ‌کشان خودشو از پنجره پرت کرد بیرون.

امّا هنوز ماجراجویی‌های بچه‌ها توی این مدرسه‌ی تازه‌تأسیس تموم نشده بود...


How do i smell?


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#67

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
دانش آموزان نگاهی به یکدیگر انداختند، تا دهانشان را باز کردند چیزی بگویند، آرسینوس فریاد کشید:
- عرضه سوال جواب دادنم ندارین! اصلا شما لیاقت استادی منو ندارین من خودمو از این پنجره پرت می کنم پایین!

آرسینوس با خونسردی پنجره نداشته، کلاس را گشود و خود را پرت کرد. دانش آموزان پفیلا به دست، شاهد به پایین پرت شدن آرسینوس و کتلت شدنش، بودند.

- اهم... اهم!

دانش آموزان به سمت صدا برگشتند. به هیچ وجه انتظار دیدن آلکتو کرو را نداشتند.

- می دونیم انتظار داشتین فنریرو ببینین، اما اون فعلا کار داشت به خاطر همین ما به جاش اومدیم! بیاین بشینین سر جاتون تا درس امروز رو بهتون بدیم.

دانش آموزان نگاهشان را از آرسینوس کتلت شده، گرفتند و به طرف صندلی هایشان رفتند. به محض اینکه دانش آموزان روی صندلی هایشان قرار گرفتند، آلکتو با لبخند شیطانی به آنها خیره شد.
- درس مون رو شروع می کنیم!
سپس با چوب دستی عنوان درس را نوشت:
نقل قول:
" فواید کتک و مشتقات آن"


دانش آموز مودبی، دست خود را بلند کرد.
- ببخشید ولی ما همچین درس رو تو کتاب اختلاسمون، نداریم!
- معلومه ندارین، چون ما استاد درس "کتک زنی و فواید اون در جادو" هستیم!

دانش آموزی با بغل دستی اش پچ پچ کرد:
- اصلا همچین درسی نداریم!

آلکتو که شنیده بود، به دانش آموز نزدیک شد و سانت به سانت بینی او قرار گرفت؛ دانش آموز بدبخت، به سختی آب دهانش قورت داد. آلکتو زمزمه کرد:
- تو چی گفتی؟ دلت کتک می خواد نه؟
- نه...دوشیزه کرو... من فقط...
قبل از اینکه دانش آموز بتواند سخنش را تمام کند، آلکتو یقه او را گرفت واز پنجر نداشته کلاس، به پایین پرتش کرد.
- اینم ع این! بریم واسه شروع درسمون!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲:۵۹ یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶
#66

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
که ناگهان از لای در، کلّه‌ی آرسینوس وارد شد.
- ببخشید خانم ویزلی، بنده عجله دارم و زنگ بعدی رو نمی‌تونم بمونم و باید از لندن برم شهرستان. اگه مشکلی نیس، زنگ فعلی رو اجازه بدین بچه‌ها بیان کلاسِ من.

رز هم با همین لحن رسمی و اداری و فِیک جواب داد:
- نه آقای جیگــَـر، این حرفا چیه. اختیار دارین... بچه‌ها، کلاس تعطیله. برین سراغ کلاس آقای جیگــَـر!

بچه‌ها هم عین ندید بدیدها از کلاس گیاه‌شناسی خارج و به دنبال آرسینوس، وارد کلاس سیاست‌های جادویی شدن که با کلّی پوستر از اساطیرِ سیاسیِ انگلستان مزیّن شده بود.
آرسینوس گلوش رو صاف کرد.
- خب بچه‌ها، درس امروزمون در مورد اختلاسه. منظور از اختلاس کردن اینه که... هوی! شماها!

گوشه‌ی کلاس، چندین همر از جمله و و و همینجوری برای خودشون چکش می‌زدن و حسابی شاد و شنگول بودن.

آرسینوس به یکی از همرها اشاره کرد و گفت:
- هی، همر کوچیکه! اگه چیز خنده‌داریه، به ما هم بگو بخندیم.
- چیزی نیس استاد. من کلاً قیافه‌م این‌شکلیه.
- نیشتو ببند! وسط کلاسم بی‌دلیل می‌خندی؟ فردا با بابات میای اینجا تا تکلیفتو روشن کنم!
- جسارتاً بنده پدر ایشون می‌باشم.

ضربات پی‌درپیِ آقای باعث شد که نصف سقف کلاس بیاد پایین. آرسینوس هم که اوضاع رو خیط می‌دید، و پسرش، یعنی رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون.
- خب، به درسمون ادامه می‌دیم. منظور از اختلاس کردن اینه که...
- استاد، اگه چیز خنده‌داریه، به ما هم بگین بخندیم.

آرسینوس بلافاصله خنده‌شو خورد و رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون.
- اینجا کلاس منه. حرف، حرف منه! حق دارم الکی بخندم. حتی اگه کار غلطی باشه. شماها هم حق ندارین بخندین. چه با دلیل، چه بی‌دلیل. چه درست، چه نادرست! این کلاس تحت قوانین کود خامه‌س!
- استاد، منظورتون خود کامه‌س؟

آرسینوس تنها همرِ باقی‌مونده، یعنی رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون و برگشت سر تدریسش.
- اعصاب برام نذاشتن اینا. اصلاً تدریس بی تدریس! یکی از بینِ خودتون بیاد پای تخته، اختلاس رو برای بقیه توضیح بده.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶
#65

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
-بیاید تو عزیزانم . تو تر . تو تر . آها حالا سر جاتون بشینین ....

رز در حالی که گل برگ های سرخ رنگش رو تاب می داد با صبر همه ی بچه ها رو به داخل کلاس دعوت کرد و منتظر شد همه بشینن. بعد خودش پشت میز نشست.
- خب . اسم این درس گیاه شناسیه یعنی چطور گیاها رو بشناسین . سوالی هست؟

نگاهی به تک تک دانش آموزان انداخت کسی تکان نمی خورد .
-خب . تو این جلسه پرورش گل رز رو یاد می گیریم که خیلی هم گل خوبیه و بعد می ریم سراغ گرده افشانی مثلا من گل برگ هامو تکون می دم تا گرده هام پخش بشه و همه جا رز های جادویی در بیاد و وای که چه دنیای قشنگی می شه ..

دانش آموزان:

-خب . تا اینجا سوالی هست ؟

کسی تکون نخورد اونا تجربه های ناگواری رو پشت سر گذاشته بودند . معلوم بود که از یک مرگخوار سوال نمی کردند.
- خب . حالا شما با استفاده از تخم ها و گلدان های رو میزتون یه رز بکاری ... هووم؟
- می اسپیک فور یو ؟
- البته .
- می اسپیک اند کوئسشن؟
- گفتم آره دیگه .
- می ..
- اه . ببین داری می ری رو اعصابم هااا . گل برگام پژمرده بشه می کشمت .

رز نفس عمیقی کشید و گل برگ هاشو تکون داد سپس دانش آموز بیچاره را به بیرون پرتاب کرد .
- حالا شما یه گل پرورش می دید برای جان جانان .

سپس ساعت شماطه داری از ناکجا آباد در آورد.
- زمان تون شروع شد . ده . نه . هشت . هفت . ......

ولی رز نمی دانست بچه ها از واکنتش جان جانن نسبت به گل بردن می ترسند . یا شاید هم می دانست ؟.....


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳ دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶
#64

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
- چتونه؟ البته باید از اسم لرد سیاه بترسید. ولی الان سر کلاسید و باید به سوال من هم جواب بدید!

دانش آموزان جواب ندادند. در واقع بیش از حد ترسیده بودند. تعدادی از آنها، از شدت ترس به همراه سوسک هایی که از سر و کولشان بالا میرفتند، تلاش کردند روی ریل قطار بپرند، اما سوسک ها دوباره به داخل پرتابشان کردند. تعدادی نیز به امید رهایی از کلاس و بستری شدن در درمانگاه، سوسک ها را قورت دادند؛ اما سوسک ها باز هم زرنگی و خلاقیت به خرج دادند و از دهان و بینی دانش آموزان خارج شدند.

ریتا که دید کم کم در حال از دست دادن کنترل کلاس و حتی دستیاران کوچکش است، به سرعت منوی مدیریت درخشانش را از جیب بیرون کشید و با فشردن دکمه ای روی آن، کلاس را ثابت و ساکت کرد.
- خیلی خب... اصلا از بحث مورد خطاب قرار دادن بگذریم. نامه مینویسید به لرد سیاه، و بعد تحویل من میدید نامه هارو. میشه آموزش در حین کار و منم میتونم در این مدت مقاله پیام امروز بنویسم و از خودم تقدیر کنم برای این آموزش پر بار و خفن.

دانش آموزان نگاهی به یکدیگر کردند، سپس آب دهانی قورت دادند و با دستانی لرزان شروع کردند به نوشتن...

نیم ساعت بعد:

- خیلی خب وقت تمومه. قلم پرا رو بذارید روی میز، میام دونه دونه بالا سرتون میخونم نامه هاتونو.

دانش آموزان با چشمانی پر از اشک و ترس، قلم پرهایشان را روی میز گذاشتند، و ریتا در حالی که یک قلم پر و کاغذ پوستی در دست گرفته بود، به میانشان آمد و به کاغذ پوستی مقابل اولین دانش آموز نگاه کرد.
- شعر نوشتی؟ اون نقاشی چیه؟ چرا گل دادی به لرد سیاه تو نقاشیت؟
- پروفسور گفتید نامه بنویسید. موضوع ندادید که. نامه من در مورد صلح جهانیه.

ریتا نگاه عاقل اندر سفیهی به دانش آموز انداخت و به سراغ دانش آموز بعدی رفت.
- کسی که این نامه رو نوشته کو؟ چرا اصلا نامه ننوشته؟
- بانز هستم پروفسور. نامه ـم هم مثل خودم نامرئیه.
- همتون برید بیرون اصلا! نمره همتون صفره!

دانش آموزان به سرعت از کلاس خارج شدند تا به سراغ کلاس بعدی خود بروند.
کلاس گیاه شناسی، با تدریس رز ویزلی...


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۳ ۱۴:۱۵:۴۱


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
#63

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ملت جادوگر نشستند، در حالی که سوسک ها از سرو کول و اقصی نقاطشان بالا میرفت.

ریتا خوشحال از منظره زیبای روبرویش، روی صندلی نشست.
-عزیزانم. مواظب باشین به دستیارای من آسیبی وارد نشه. اگه یه شاخک ازشون کم بشه من میدونم و شماها.

حساب کار دست همه آمد!

ریتا سوت کوتاهی زد و قلم پر کوچکی دوان دوان روی میز پرید و با خجالت پَرَش را مرتب کرد.

-خب. با پَرَک آشنا بشین. همین دیروز درستش کردم. شروع میکنیم. شما همیشه قادر به صحبت با همدیگه نیستین. به دلیل مسافت یا مثلا قهربودن(که اینو پروفسور تورپین بعدا بهتون آموزش میدن). برای ارتباط با اطرافیانتون، گاهی مجبور به نوشتن هستین. نامه نگاری اصولی داره که باید بلد باشین. مثلا این که طرف رو چطوری مورد خطاب قرار بدین. هی...تو...چته؟

بچه ای که ریتا درس را نیمه کاره رها کرده و سرش داد زده بود، سرگرم قر دادن سر جای خودش بود.
-استاد...ببخشید...سوسک...رفت تو...

ریتا اخمی کرد.
-خب اینقدر تکون نخور. فکر نمیکنی شاید بمونه زیرت و له بشه؟ بچه کنجکاو بوده. یه کمی میگرده و خودش میاد بیرون. خب...داشتم چی میگفتم؟ بله! مخاطب قرار دادن! مثلا. فرض کنیم شما الان میخوایین برای لرد سیاه نامه بنویسین. چطوری مخاطب قرارشون میدین؟

بچه ها:


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.