هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۳:۱۷ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶
#62

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. جادوگرا تصمیم می گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. شعبه دوم خیلی بی نظم و ترتیبه. دانش آموزا مجبورن تو فضای آزاد بخوابن. غذاها کم و بسیار بده. و آموزش ها هم تعریفی نداره. هر کی از راه می رسه تدریس یه درس رو به عهده می گیره.

.......................

-دانش آموزان عزیز! سریعا برگردین سر کلاس.

دانش آموزان عزیز متعجب شدند!
-کلاس قبلی که تازه تموم شد. یه زنگ تفریحی...ساعت تنفسی...وقت استراحتی...ما حقوق دانش آموزان را...

دو جادوگر ماسک زده وارد کلاس شدند و دانش آموز معترض را به سیخ کشیده و از کلاس خارج کردند و پس از آن لحظه دیگر هرگز کسی او را ندید.

بقیه، مثل بچه آدم به سر کلاس برگشته و منتظر استاد گرانقدرشان شدند.

چند دقیقه گذشت...و کسی وارد نشد.

-سووووووسک!

یکی از دانش آموزان، فریاد بلندی کشید و برای فرار از کلاس نیم خیز شد...که چشمش به سوسک دوم افتاد. و سوم...و چهارم...

چند دقیقه بعد، لشکری از سوسک ها فضای کلاس را پرکرده بود و همگی با خوشحالی از سرو کول دانش آموزان بالا می رفتند.

همه طوری سرگرم فریاد کشیدن و کیش کردن سوسک ها بودند که کسی متوجه قلم پر کوچکی که مودبانه در را برای شخصی باز می کرد نشد.
ریتا اسکیتر لبخند زنان وارد شد.
-می بینم که کلاس کاملا آماده اس...بشینین. می خوام اصول نامه نگاری رو بهتون یاد بدم!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۹۶
#61

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۲:۲۹ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 484
آفلاین
یکی از بچه ها با ترس و لرز دستش رو بالا برد و اجازه گرفت.
آستوریا:
-خب عزیزم کاری داشتی؟
-ببخشید پروفسور ولی لرد ولدمورت که مرده و ...

آستوریا حرف اون بچه رو قطع کرد و داد زد:
-کی گفته ارباب مرده. اینا همش یه مشت شایعس. هر کدوم از شما از حالا بهتون فرصت میدم تا فردا برام عکس ده تا جنازه که با جادوی سیاه کشته شدن رو بیارید. هر کسی این عکسا رو نیاورده باشه خودش میدونه چه بلایی سرش میارم.

دانش آموزا خیلی آروم و ریلکس جاشونو خیس کردن و کلاس رو به گند کشیدن. در همین لحظه آستوریا که دید وضع خرابه و از بوی بدی که بروبچ تو کلاس راه انداختن داره میره پیش ولدمورت گفت:
-کلاس تعطیله. برید بیرون و تکلیفی که بهتون گفتم رو انجام بدین. وای به حالتون اگه یکیتون تکلیفشو انجام نداده باشه.

کلاس دکمه رو زد و الفرار. تو مسیر فرارشون دانش آموزا با هم دیگه صحبت می کردن و بد و بیرا میگفتن به باعث و بانی خراب شدن سکوی نه و سه چارم.
اونا که ساعت استراحتشون رسیده بود شلنگ تخته زنان به سمت سالن اصلی میرفتن. آخه خوابگاه نداشتن بدبختای فلک زده.
در همین حین آرتور ویزلی رو دیدن که به سمتشون میاد. ملت که با دیدن آرتور دوباره میخواستن جاشونو خیس کنن، به هر سمتی فرار کردن و پشت یه مجسمه ای ستونی چیزی پنهان شدن.
آرتور به سالن رسید و گفت:
-پنهان نشید. فقط میخواستم ببینم این دندون آسیاب مال کیه؟ دو تا هم هست و خودش اندازه یه جلد کتابه.

آرتور که دید خبری نیست و بروبچ مدرسه جرئت بیرون اومدن ندارن گفت:
- خب دندونا رو میزارم اینجا. امیدوارم روزای خوبی داشته باشین. راستی فردا هم با من کلاس دارین. هرکی نیاد خره.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#60

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
دانش آموزان از شدت وحشت، بی سرو صدا به طرف نیمکت هایشان رفتند...و نشستند!

-یادم نمیاد به کسی اجازه نشستن داده باشم عزیزانم!

دانش آموزان به همان سرعتی که نشسته بودند از جا پریدند.
آستوریا که چوب دستی اش را به شکل تهدید آمیزی تاب می داد شروع به قدم زدن کرد.
-خب...جادوی سیاه...می دونین چیه که؟

دانش آموزان معصوم و بهت زده که هنوز سرپا بودند و چشمانشان از اشکی که درونش جمع شده بود برق می زد، سرشان را به نشانه نه به دو طرف تکان دادند.
آستوریا هم همین حدس را می زد! برای همین مجهز به کلاس آمده بود.

دسته ای کاغذ از روی میز برداشت و به طرف دیوار مقابل دانش آموزان پرتاب کرد. چوب دستی اش را تکان داد و کاغذ ها بطور مرتب روی دیوار نصب شدند.

طی پنج دقیقه بعدی، دانش آموزان با چشمانی گرد شده و پر از وحشت، به تصاویر قربانیان جادوی سیاه خیره شده بودند.
عکس های متحرک جنازه هایی که ناله کنان به دنبال سر قطع شده شان می گشتند...جادوگرانی که چوب دستی هایشان را تا انتها در حدقه چشم کرده، و سعی در در آوردن آن داشتند. و ساحره هایی که جاروهای پرنده شان را روی توده هایی گوشتی و خونین می کوبیدند. کسانی که با دقت بیشتری به توده ها خیره می شدند، می توانستند حرکت خفیف گوشت و استخوان، مابین آن همه خاک و خون را ببینند...چیزی که درحال له شدن بود، به هر دلیلی که بود، هنوز زنده محسوب می شد!

کسی جرات نمی کرد درباره عکس ها چیزی بپرسد...

-قشنگه...نه؟

بغض یکی از بچه ها ترکید و در حالی که با صدای بلند، مادرش را صدا می زد، شروع به گریه کرد.

آستوریا با چهره ای مهربان و دلسوز به طرف بچه رفت. او را با یک دست از روی زمین بلند، و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
-خب...کجا بودیم؟ جادوی سیاه! اینی که می بینین جادوی سیاهه...و درس ما اینه که چطور در برابر این جادو از خودمون دفاع کنیم! جواب خیلی ساده اس!... دفاع نمی کنیم!

آستوریا جمله آخر را با فریاد بسیار بلندی بر زبان آورد. طوری که نفس در سینه دانش آموزان حبس شد. وقتی مطمئن شد به اندازه کافی همه را وحشت زده کرده است، ادامه داد:
-البته بستگی به این داره که طرف مقابلمون کیه! مثلا اگه ارباب این جادوی سیاه رو اجرا کن، نباید دفاع کنیم! اصلا حق دفاع نداریم. متوجه شدین؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#59

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
دانش آموزان، مجروح و داغون، به سمت كلاس بعدي راه افتادند و در دل و در بعضي موارد با زبان، لعن و نفرين به روح مسئولان مدرسه فرستادند كه حتي به زنگ تفريح هم، اعتقادي نداشتند.

كلاس بعدي، كلاس دفاع در برابر جادوي سياه بود.
دانش آموزان كه حتي بدون ديدن استاد اين درس، از او بابت تاخير سه روزه اش متنفر بودند، با اكراه به سمت صندلي هايشان رفتند.

-خب الان چرا نمياد؟! نكنه اينجا هم ميخواد سه روز معطلمون بكنه؟!
-خب...اگه دلم بخواد، ممكنه بكنم اين كار رو!

صدا، دقيقا از پشت سر دانش آموز معترض آمد. دانش آموز بيچاره، در كسري از ثانيه، سه، چهار سكته را رد كرد.

-پروفسور گرينگرس هستم، استاد دفاع در برابر جادوي سياهتون و شما هم ميتوني بري بيرون.
-پروفسور...من...
-بيرون...عزيزم!

دانش آموزان، با ترحم، به دانش آموز بيچاره نگاه ميكردند كه در حال خارج شدن از كلاس بود و در دل دعا كردند كه مرلين، به دادشان برسد با اين مدرسه جديد و اساتيد رواني اش!

-خب... الان ميتونيم شروع كنيم.







پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#58

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۳۹:۵۳ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 459
آفلاین
شایعات زیادی در مورد مدت کلاس دفاع شخصی وجود داره از یک ربع بگیر تا چند ساعت ولی من همه رو تکذیب میکنم و باید بگم سه روز طول کشید، سه روز....
در طی این سه روز پروفسور آرتور تمام دانش آموز ها رو مجبور کرد حرکات ویزلی وار یاد بگیرند که خب سبک نوینی در دفاع شخصی جادوگری بود.ریشه ی این سبک برمیگشت به تعداد زیاد ویزلی ها و کمبود مکان در خانه ی فکستنی آنها،هر ویزلی تازه متولد شده برای اینکه بتونه خوراک و پوشاک خودشو از بین ده ها ویزلی دیگه به دست بیاره باید میجنگید.

پایان کلاس دفاع شخصی جادوگری
در پایان این کلاس جمعیت دانش آموزان به نصف کاهش پیدا کرده بود.آرتور در حال امضای لیست جان سپردگان بود تا تائید کنه که در همین کلاس به اجدادشون پیوستند. نیمه ی زنده ی کلاس تماما مجروح بودند و حتی نیمی از اون نیمه در وضعیت بحرانی به سر میبردند!
پروتی که دست راستش از سه جا شکسته بود و پای چپش هم لنگ میزد دستشو به سمت آماندا که نزدیکش روی زمین با سرباندپیچی شده نشسته بود دراز کرد و گفت:
پاشو بریم بالاخره این جهنم هم تموم شد.

آماندا دست پروتی رو گرفت و بلند شد.در حالی که لنگ لنکان و آروم از کلاس خارج میشدند صدای مادام پامفری رو شنیدند که میگفت تو کل سالهای کارش در هاگوارتز هیچ کلاسی این همه مصدوم نداشته و این رکورد جدیدی بود برای خاندان ویزلی...

در حال رفتن به کلاس بعد
پروتی که به کمک آماندا راه میرفت گفت:
به نظرت این استادی که به خاطر مسافرتش ما رو با این ویزلی تنها گذاشت کیه؟

-نمی دونم ولی امیدوارم مرلین ازش نگذره.مرلین نفرینش کنه به حق چهارتن موسس هاگوارتز

پروتی با چشم های از حدقه در اومده گفت:
آماندا!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#57

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
البته بچه ها کاملا حق داشتن. برگه ی امتحان از این قرار بود:
1- وقتی یک مشنگ با نانچیکو پرید روی یکی از ویزلی ها، آرتور ویزلی باید چیکار کند؟
2- طلسم "اردنگی فرد و جرجیوس" چه کارایی دارد؟
3- مالی از چه راهی برای کتک زدن ویزلی ها استفاده میکند؟
و...
هیچکس جرات نداشت سوالات بعدی را بخواند زیرا همه نگران بودند نکند سوال بعدی این باشد که جد بزرگ ویزلی ها بچه هایش را چگونه تنبیه میکرد؟
آرتور ویزلی شروع کرد و قدم زدن در کلاس و وقتی میدید یک نفر در سوال سوم به مالی بی احترامی میکند و او را خشن نشان میدهد از آخرین فن استفاده میکرد!
یک ساعت بعد

- خب بچه ها وقتشه برگه هاتون بگیرم!

هیچکس نمیتوانست چیزی بگوید یا کاری بکند زیرا همه بخاطر آخرین فن آرتور ویزلی، شبیه جنازه شده بودند! آرتور بدون توجه به حال بچه ها برگه ها را از دستشان میگرفت.
یکی از شاگرد ها که هنوز توان حرف زدن داشت دستش را بلند کرد و پرسید:
- کی زنگ میخوره.
- هنوز پرفسور درس بعدی آماده نیستن برای همین من تا زمانی که ایشون آماده بشن در خدمتتون.

شاهدان میگویند آن شاگرد از آن لحظه رفته توی کمد و تا نور میبیند جیغ میکشد.
یکی دیگر از بچه ها که سالم مانده بود یک قاشق یکبار مصرف از جیبش بیرون آورد و مشغول کندن زمین شد و در همین حین آرتور ویزلی درس را شروع کرد.
بچه ها که بیشترشان هنوز مثل جنازه بودند در دلشان دعا میکردند آن کلاس هرچه زودتر تمام شود.



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#56

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۲:۲۹ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 484
آفلاین
رودولف از کنار میز خود با عصبانیت به سمت دانش آموز رفت و اونو با یه اردنگی از کلاس انداخت بیرون.
کل کلاس با ترس به جلو خیره شده بودن و حتی صدای نفس هاشونم نمیشد شنید.
رودولف به کنار میزش برگشت و با همون قیافه عنقش به بچه ها گفت:
- دیگه کی مشکل داره

هیچکس هیچی نگفت و فقط به جلو خیره شده بودن.
رودولف چوب دستیش رو درآورد و با یه حرکت چوب دستی تمام کاغذ های روی میزش رو بین بچه ها پخش کرد و گفت:
-فقط پنج دیقه وقت دارید چیزایی که گفتم رو یادداشت کنید و برای من بیارید وگرنه خودتون میدونید چه بلایی سرتون میارم.
دانش آموزا از حالت خیره به حالت ماااع در اومدن و فقط دعا میکردن که کلاسشون تموم شه و برن سراغ کلاس بعدی تا ببینن اونجا چه خبره.


اتمام کلاس مشنگ شناسی

کلاس مشنگ شناسی در یک لحظه خالی شد و به جز رودولف و تعداد زیادی کاغذ با دست خط های خرچنگ قورباغه و سکوتی که بر اونجا حاکم بود هیچ چیز دیگری در اون کلاس بی صصصصاحاب نبود.

بچه ها مرلین مرلین می کردن که کلاس بعدی یه معلم درست و حسابی داشته باشن و مثل دو کلاس قبلیشون با اعجوبه های دنیای جادوگری روبه رو نشن.


کلاس بعدی کلاس دفاع شخصی جادوگری

دانش آموزا وارد کلاس شدن و منتظر بودن تا معلم این کلاس هم بیاد و ببینن که بروسلی مدرسه شون کیه!
همه تو فکر بودن که یه دفعه در کلاس با ضرب یه لگد باز شد و یه نفر عین اژدها وارد میشود پرید تو.
همه چشاشون چارتا شده بود و خیره مونده بودن. دو سه نفر سکته ناقص رو زدن.
اونا اصا باورشون نمیشد که معلم یه همچین درسی یه ویزلی باشه. آرتور خودشو جمع و جور کرد و به سمت میزش رفت و گفت:
-از تمامی دانش آموزان میخوام آرامششون رو حفظ کنن. خیل خب حالا کل کلاس خودشونو معرفی کنن. نه اصلا نیازی نیست. بگید ببینم کی دفاع شخصی بلده.

همه همچنان بهت زده مونده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن.

-خب هیچکس؟! البته انتظاری هم نداشتم. واسه امروزتون یه امتحان کوچیک داریم. لطفا به سوالات پاسخ کامل بدین و بدون هیچ ترسی از کم آوردن وقت به کارتون ادامه بدین.

ملت دادشون دراومد که اولین جلسست و می خوای امتحان بگیری مگه جنگه.
آرتور برگه های سوال رو پخش کرد و گفت:
-اصلا نگران سوالات نباشید. جواب دادن بهشون خیلی راحته.

بچه ها نگاهی به سوالات انداختن و همه دهنشون باز مونده بود.
-اینا دیگه چه سوالاتیه.
-من سکوی نه و سه چارمو میخوام.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶
#55

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
درست بود که شعبه دوم هاگوارتز که به دلیل خراب شدن سکوی نه و سه چهارم در اینطرف ساخته شده بود نظم و ترتیب نداشت،ولی به هر حال هکتور به این فکر کرد که باید از مدیر و معاون مدرسه،یعنی آرسینوس و ریگولوس کمک بگیرد!
ولی این امر بسیار وقت گیر بود و هکتور همین حالا باید از شرِ کتی بل خلاص شود...پس تصمیمی بر خلاف علاقه خود گرفت...
_خب دانش آموزا...وقت کلاس همین الان به اتمام رسید!
_
_گریه نکن فرزند...میدونم خبر بدی بود ولی گریه نکن!
_اشک شوقه!
_اها..اره...اشکه شوقی هست که میدونی امروز تموم شد جلسه درس معجون سازی،ولی روزهای دیگه ما باز هم با هم این درس رو خواهیم داشت!
_
_بله...این اشک شوقت رو درک میکنم!
_این اشک از سر استیصال و درماندگیه!

در همین حین بود که بود که کتی بل با دیدن اتمام کلاس،دوباره شروع به دویدن و فرار از دست وزیر گاومیش سوار، بارفیو کرد و از اتاق خارج شد!
سایر دانش اموزان اما اینقدر خوش شانس نبودند...آنها باید سر کلاس دیگری که تا چند دقیقه بعد تشکیل میشد حضور پیدا میکردند!

چند دقیقه بعد،کلاس مشنگ شناسی!

دانش اموزان در حال پچ پچ و صحبت کردن بودند...آنها امیدوار بودند استاد این کلاس بهتر از استاد کلاس معجون سازی یعنی هکتور میبود...اما با ورود استاد به کلاس و مشخص شدن استاد این درس،باید دیده میشد که معیار و تعریف "استاد بهتر بودن" چیست،چون استاد این درس رودولف لسترنج بود!
_سلام دانش اموزان گرامی...پورفسور لسترنج هستم،در خدمت شما...خب ابتدا به ساکن برای اشنایی بیشتر دونه دونه خودتون رو معرفی کنید...اول جنسیت،بعد اسم،بعد سن،بعد سایز،بعد رنگ پوست،بعد سایز،بعد رنگ چشم،بعد سایز،بعد رنگ مو،بعد شغل مادر،بعد اسم مادر،بعد شغل مادر بزرگ،بعد اسم مادر بزرگ و در انتها لیستی رو میدم خدمتتون که توش باید اسم نود و نه تا از دوستان،اشنایان و سایر بستگان ساحره با شماره جغد رو بنویسید!

دانش آموزان،هاج و واج به یک دیگر نگاه کردند...خیلی پیش نمی آمد که که شخصی هکتور را ترجیح دهد...حالا به هرچی...لاکن دانش آموزان به مرحله ای رسیده بودند که کلاس هکتور را به کلاس رودولف ترجیح میدادند.
رودولف اما با دیدن حال دانش اموزان گفت:
_اوه...نگران نباشین...توی قسمت جنسیت،اگه ساحره بودین که به سوالات قسمت بعد پاسخ میدین،ولی اگه جادوگر بودین نیاز نیست پاسخ بدین،بلکه مستقیم از در کلاس خارج شن،چون صد در صد این درس میندازمتون و حضورتون سر کلاس بی فایده اس!

دانش آموزها حالا حتی برای معجونی ازمایشی هکتور هم دلتنگ شده بودند...با این حال رودولف ادامه داد:
_قبل از اینکه حالا بریم سراغ لیست و اینا،من سر فصل درس رو برای شما تبیین کنم...ابتدا ما اینجا انواع مشنگ ها رو مورد مطالعه قرار میدیم که به دو نوع مرد و زن تقسیم میشن...نوع مرد مهم نیست،تو امتحان نمیاد...بعدش میریم سراغ انواع راه های شناسایی مشنگ زن که شامل متد های مختلفی مثل چشمچرونی،مصاحبت،چشم چرونی از پشت دیوار،چشمچرونی نامحسوس و...هی؟حواستون هست؟
_این کلاس کی تموم میشه؟




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵
#54

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
هکتور ویبره زنان در انتظار به ملت نگاه میکرد. یه عده از دانش آموزا تصمیم گرفتن خودشونو بزنن به خواب. هرچی بود نمره از دست دادن بهتر ازاین بود سرشونو از دست بدن. یه عده هم وانمود کردن نشنیدن استاد چی گفته و با هیجان مشغول صحبت کردن در مورد آخرین دستاوردهای روز تلسکوب هابل بودن. بقیه هم که سکته کرده بودن و درحالت کما به سر می بردن به سلامتی!

هکتور که دید کسی داوطلب نشد دستاشو بهم مالید.
- خب...خب... پس انتخابو سپردین دست من؟ هوم بذار ببینم...

هکتور درحالیکه چشماش برق شیطانی میزدن جلو اومد و با دقت و وسواس دانش آموزان را از نظر گذروند تا یه دونه خوبشو واسه معجون کردن انتخاب کنه.

دانش آموزا:

هکتور:

شایعه است عده ای همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردن تا از رنج معجون خوردن و معجون شدن راحت شن و اونایی هم که انقدر شانس نداشتن از دنیا برن مشغول نوشتن وصیت نامه هاشون بودن. بوی نامطبوعی به تدریج کلاسو برداشت که البته هیچ ربطی به خوراک لوبیاهایی نداشت که تو پست قبلی ملت داشتن به زور تو دهنشون میچپوندن.

همون لحظه انگشت هکتور بلند شد و به طرف یه دانش آموز ریزه میزه نشونه رفت که یه حوضچه هم زیر پاش تشکیل شده بود.

شتــــــرق!

در کلاس با صدای بلندی از جاش دراومد و پرت شد رو میز استاد و پاتیل و محتویات رو میز رو به بوق عظمی داد. بلافاصله هم یکی سوار بر گاومیش وارد کلاس شد. پشت سرشم شخص وزیر ناله و نفرین کنان قدم به سوژه گذاشت.
- استاد اجازه؟ما بگیم؟ما بگیم؟!من میخوام معجون شم!بعد برم محفل درخواست عضویت بدم بعد چاق بشم چله بشم بعدش میام تو منو بخور!

هکتور با همون حالت درحالیکه انگشتش نصفه نیمه رو هوا مونده بود برگشت تا جمالش به روی کتی بل روشن و فرخنده شه! یه نگاه به کتی انداخت که پشت گاومیش دزدیش آروم و قرار نداشت. یه نگاهم انداخت به بارفیو که اینهمه راهو از کافه محفل ققنوس دنبال کتی بل تا اینجا دوییده بود تا در امیدی عبس بتونه گاومیششو پس بگیره. بعد دوباره به کتی نگاه کرد.

هکتور جنون داشت. جنون معجون سازی. گرچه استعدایم تو این زمینه نداشت ولی بالاخره جنون جنونه دست آدم که نیست! ولی قطعا تا این حد دیوونه نبود که از آدمی مثل کتی بل بخواد معجون درست کنه. بیشتر از 90 درصد معجونای هکتور تاثیراتی مشابه حال و روز کتی داشتن و هکتور برای آزمایش نیاز به یه آدم سالم داشت نه یه دیوونه طلسم شده که ممکن بود عوارض طلسم شدگیش رو معجون حتی اثر منفی بذاره. برای اولین بار یه نفر تو عمر هکتور پیدا شده بود که حاضر بود داوطلبانه تبدیل به معجون شه و این نشانه قاطع دیوانگیش بود ولی برای اولین بار هکتور تو عمرش تمایلی نداشت از این داوطلب جان بر کف به عنوان نمونه آزمایشیش استفاده کنه. هکتور نیاز مفرطی داشت تا بهانه ای برای دست به سر کردن کتی پیدا کنه.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۲۷ ۰:۱۶:۴۳

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۰:۰۲ پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵
#53

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
- طفلک هری، الان شهید میشه
این جمله را رون درحالی که داشت روی یک سنگ قبر حک میکرد "هری پاتر" گفته بود؛ هری هم ساکت ننشست و گفت:
- اون کسی که این پیشنهاد داد باید بعد از کلاس بیاد پیش من!
حالا دیگر امکان نداشت کسی که این پیشنهاد را داده بود، خودش را نشان دهد. هکتور، چند تا از مواد ترسناک معجون هری پاتر را داخل پاتیل ریخت.
- اهای، حواست باشه مواد معجونم رو کجا میریزی، این لباس تازه خریدم
هکتور بدون توجه به هری، مواد معجون را داخل پاتیل میریخت تا اینکه صدای جیرجیر عجیبی مانع کار او شد!
- این صدای چیه؟
اما چند لحظه بعد جوابش را گرفت؛ پاتیل معجون هری پاتر، از هشت جهت جغرافیایی شکست که احتمالا دلیلش کیک هشتاد طبقه ای بود که خانم ویزلی برای هری درست کرده بود و هری هم حتی یک تکه از کیک را برای دیگر ویزلی ها نذاشته بود و بدتر از آن هم این بود که درست چند ساعت پیش یک پاتیل خوراک لوبیا خورده بود!! اما همین یاد آوری از طرف نویسنده باعث شد هری یادش بیفتد که بعد از خوردن کیک هشتاد طبقه و خوراک لوبیا اصلا دستشویی نرفته بود و شکمش حسابی پر شده بود به همین دلیل با سرعت اتوبوس شوالیه به سمت دستشویی دوید!
- خب حالا که اولین داوطلب رفته به مسترا یکی دیگه باید معجون بشه!
جمله ی آخر هم هکتور جوری گفته بود که همه حتی نویسنده هم سکته ناقص کردند؛ بعضی از بچه ها هم مشغول خوردن خوراک لوبیا شدند!!!


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۵ ۱۳:۴۵:۵۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.