هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۴۸ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#81

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۲۶
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 71
آفلاین
_هالا باید نفر بعدی رو پرط کونوم؟
_اول باید بفهمیم که قبلیا سالم رسیدن یا نه! ممکنه مجبور باشیم راه دیگه ای پیدا کنیم!

آیلین به سخن آمد:
_آخه چه فرقی میکنه که قبلیا سالم موندن یانه؟
_ممنونم که برای پرتاب بعدی داوطلب شدی آیلین!
_چی!!! اما من که...
_حالا باید یه نفر دیگه رو هم پیدا کنیم که همراهت بیاد!

شیلا که گویا فرصتی یافته بود که همزمان از دست دو رقیبش خلاص شود گفت:
_چطوره هیزل باهاش بره تازه از اونجایی که ریزه میزست و دوست صمیمی آیلینه راحت توی چمدون با هم کنار میان!
_فکر خوبیه! اما...چرا زود تر به این موضوع توجه نکرده بودم ما فقط همون یه چمدونو داشتیم!

او با زدن این حرف نگاهی به اطراف کرد و نگاهش روی کوله پشتی شیلا که مثل همیشه پشتش بود متوقف شد.
_میشه کوله پشتیتو قرض بگیریم؟
_چی!!! معلومه که نه!!!

شیلا همزمان با جیغ زدن عقب عقب می رفت. او به این نتیجه رسید که باید از کیفش مراقبت کند(و همچنین از مار های درون کیفش) پس به مار تبدیل شد و دور کیف پیچید.


عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۰۴ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#80

ریونکلاو

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۷:۵۲
از روی درخت زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 118
آفلاین
هاگرید چمدان را به طرف شمال شرقی پرت کرد.

چند ساعت بعد

-اون ماهیه کو؟

-کدوم ماهی؟

-عه به هوش اومدم؟! شیلا هیزل کجاست؟

- تو اتاقه. برو هر کاری می خوای باهاش بکن.

-آیلین به داخل اتاق رفت و با هیزل دست و پا بسته ای مواجه شد که با تعجب به او نگاه می کرد.
هیزل گفت:

-می خوای باهام چیکار کنی؟

-به عنوان نفر بعدی که می ره تو چمدون انتخابت می کنم


چشمتون رو دوست دارین آیا؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵:۲۲ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#79

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۲۶
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 71
آفلاین
همان موقع به شیلا آب قند دادند(!) و او به هوش آمد.
_آیلین کجاست؟ حالش چطوره؟

شیلا به استاد ها که با وجود این اتفاقات هول شده بودند نگاهی انداخت و در دلش برایشان تاسف خورد و سعی کرد زمام امور رو در دست بگیرد.
_دروئلا! توی کتابی چیزی هیچی درمورد همچین اتفاقایی نیست؟
_اممم...یه لحظه صبر کن ...اهان یادم اومد! یه علفی توی دریا هست که آب دریا رو مسموم میکنه اگه اون آب خورده بشه باعث همچین بیهوشی هایی میشه. اگه مقدارش زیاد بشه حتی ممکنه کشنده باشه!
_پادزهری چیزی...؟
_نداره! اگه مقدارش کم باشه خودش بعد از چند ساعت به هوش میاد.
_بسیار خب! من مسیر هاگوارتزو دیدم! هاگرید باید اونا رو به سمت شمال شرقی پرت کنی!
_شومال شرغی؟
_آره دیگه!
_خوب کودوم ترفیه؟
_اون طرف!↗


عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴:۵۲ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#78

ریونکلاو

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۷:۵۲
از روی درخت زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 118
آفلاین
شیلا باهوش بود. تخته ای برداشت و با چسب مایع و تکه ای چوب قایقی ساخت و به سوی دریا روانه شد. کمی که گذشت دید چیز سفیدی توی آب است.

-این سفید و سیاهه که تو آبه دیگه چیه...عه! این آیلینه که!

شیلا بال آیلین را گرفت و او را به داخل قایق کشاند ولی قایق تحمل وزن آن دو را نداشت و هر دو در آب فرو رفتند.

ایستگاه کینگز کراس

-کسی شیلا رو ندیده؟
- نه ندیدیمش.
-آیلین چی؟
-اونم ندیدیم.
-نکنه غرق شدن؟
-لابد آره دیگه!
-من با جاروی پرندم پیداشون می کنم.

ریونی ها به گریفندوری مذکور که هری پاتر بود نگاهی انداختند و قبول کردند. هری پاتر با جارویش پرواز کرد و سر راه آیلین و شیلا را شناور در آب دید. آنها را بر جارویش سوار کرد و تا ایستگاه کینگز کراس برد.
ریونی های کنجکاو پرسیدند:

-دیدیشون؟ کجا بودن چیکار می کردن؟
-آروم باشین! ماره چیزیش نیست ولی این یکی نمی دونم چشه.


چشمتون رو دوست دارین آیا؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷:۱۶ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#77

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۲۶
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 71
آفلاین
_یکمی دیر نکرد؟
_بنظرم تا حالا باید برمیگشت نه؟ میرم دنبالش بگردم!

شیلا با زدن این حرف، دوباره به شکل ماری خودش در آمد !

_صبر کن ببینم! مگه مار ها هم میتونن پرواز کنن؟

شیلا کمی فکر کرد. نه! نمیتوانستند!
_اممم... لینی؟
_تو که الان انتظار نداری من با این بال های کوچولو و خوشگلم برم دنبال یه عقاب بی مزه بگردم؟
_دقیقا همین توی ذهنم بود!
_نه خیر نمیرم!
_آخه چرا؟
_به بال های خوشگلم فشار میاد!

شیلا هیچ راهی برای راضی کردن لینی بلد نبود! شاید باید چاره دیگری میجویید!


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۴ ۱۷:۳۲:۱۷
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۴ ۱۷:۳۴:۱۹

عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۷ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#76

ریونکلاو

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۷:۵۲
از روی درخت زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 118
آفلاین
-نمی رم
- اگه هیزل رو به صورت گروگان بهت بدم تا هر کاری می خوای باهاش بکنی می ری؟
- باشه.

فلش بک

آیلین و هیزل داشتند دعوا می کردند.

- نه. من قوی ترینم.

-نخیر قوی ترین ساحره ی جهان منم.

شیلا وارد شد.

- بی خودی دعوا نکنین. قوی ترین ساحره ی جهان منم

پایان فلش بک

آیلین بلند شد و بال زنان از کلاس خارج شد. بالای دریاها پرواز می کرد و زیرش را نگاه می کرد. دو کیلو متری بیشتر نرفته بود که گرسنه اش شد و تصمیم گرفت یک ماهی بگیرد. ارتفاعش را کم کرد و آماده ی شکار شد. ولی او عقاب ماهیگیر نبود. بال هایش خیس شد و در آب فرو رفت.


چشمتون رو دوست دارین آیا؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۲۱ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#75

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۲۶
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 71
آفلاین
_ اهم اهم... میشه یه لحظه منو نگاه کنید...آهای!

سر همه اساتید به سمت صاحب صدا برگشت.
_کاری داشتی شیلا؟
_اول باید یه چیزی رو یادآوری کنم! دونفر آدم توی اون چمدونن! انقدر نچرخونینشون پودر شدن خو!

با این حرف، هاگرید، چرخاندن چمدان را متوقف کرد.

_فقط همینو میخواستی بگی؟
_نه! یه پیشنهادی هم برای پیدا کردن راه داشتم! آیلین میتونه بره از بالا نگاه کنه ببینه قلعه کجاست و بیاد به ما بگه! مگه نه آیلین؟

عقابی از میان جمعیت ریونی بیرون آمد.
_ نخیر! من نمیرم! اصلا به من چه !
_خوبش هم میری!


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۴ ۱۵:۵۷:۰۶
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۴ ۲۰:۳۲:۳۹

عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۴:۲۵:۰۱ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#74

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۳:۵۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 252
آفلاین
اساتید اندکی به کل هیکل هاگرید زل زدند و تمام جوانب را سنجیدند. پس از گذشت چندین ثانیه، بالاخره یکی از آنان جلو آمد و با چهره‌ای خرسند، رو‌به‌روی هاگرید قرار گرفت.
- اوه بله بله...کی بهتر از شما برای امر پرتاب کردن؟

هاگرید که از تایید شدن توسط یک استاد، بسیار خشنود شده و لبخندی بزرگ بر صورتش نقش بسته بود، شکمش را اندکی جلوتر داد تا قوی هیکل‌تر بنظر برسد. سپس به طرف چمدان رفت و با یک دستش آن را بالا گرفت.
- خب، حالا کودوم طرفی باس پرتش بوکونم؟
- خب معلومه دیگه، هاگوارتز اون طرفه.

استادی که هاگرید را تایید صلاحیت کرده بود، با اعتماد به نفس فراوان به سمت راست اشاره می‌کرد.

در همان حالی که هاگرید داشت چمدان را چندین بار در هوا می‌چرخاند که برای پرتاب آماده شود، ناگهان صدای یکی دیگر از اساتید از میان جمع بلند شد:
- صبر کن! از کجا معلومه که هاگوارتر اون سمتی باشه؟

سپس رو به استاد اول برگشت.
- از کجا انقدر مطمئنی که باید چمدون به سمت راست پرتاب بشه؟
- خب...من...من مدرک جهت شناسی دارم آقا! اونم از معتبرترین دانشگاه‌های دنیا! چطور ممکنه حرفم اشتباه باشه؟
- ولی بهرحال، من معتقدم هاگوارتز سمت چپه.

استاد دیگری خود را وسط گفتگو انداخت:
- ولی بنظر من، مستقیم بهترین گزینه‌ست!

طولی نکشید که بحث بین اساتید درمورد جهت قرار گرفتن هاگوارتز بالا گرفت. هاگرید نیز همچنان چمدان را در هوا می‌چرخاند و منتظر بود تا محل قرارگیری هاگوارتز را بگویند و او چمدان را پرتاب کند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶:۰۷ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#73

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۴:۱۵ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
استاد ها به پیشنهاد رودولف فکر کردند. فکری بود بس منطقی!
_خب... کسی ریزه میزه سراغ داره؟

همه به هم دیگه نگاه کردند. کسی ایده ای نداشت.
_خانوم اجازه! من می تونم برم.

استاد ها به مکان صدا نگاه کردند. اما دابز بود. دانش آموزکوشا و مودب گریف. پروفسور مگ گوناگال به اما نگاهی کرد و گفت:
_خب این از اما. دیگه کیو بفرستیم؟؟

پروفسور ها به هم دیگه نگاه کردند. هیچ کدام ایده ای نداشتند.
که یهو تام جاگسن گفت:
_یه چیزی! اگه سینوس زاویه پرتابو با تانژانت...

صداش قطع شد چون لرد سیاه هلش داد اونور و گفت:
_ساکت شو تاممان! ما ایده ای داریم بسی عالی!

استاد ها که کمبود ایده داشتن مشتاقانه به لرد نگاه کردند.
_ما میگوییم اگلانتاینمان همراه با اما برود.
استاد ها یه نگاه به اگلانتاین کردند یه نگاه به چمدون.
هیشکی جرئت نداشت به لرد بگه اگلانتاین خودش تنهایی توی چمدون جا نمیشه حالا که با اما هست به جای خود!

تام در گوش لرد چیزی گفت و حالت چهره لرد تغییر کرد.
_یا می توانیم ربکایمان را با حالت خفاشی اش با دابز بفرستیم. آخر خیلی گنده است!

استاد ها دوباره به ربکا نگاه کردند که هیکلش نصف اگلانتین هم نمیشد ولی بدون هیچ حرفی تایید کردند.
ربکا که آماده بود و خفاش بود با اما دابز به سمت چمدون رفتند.
استاد گفتند:
_خب کی پرتشون کنه؟؟

_ما میطونیم پتشون کنیم؟؟
این صدای هاگرید بود که آماده به استاد ها نگاه میکرد.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۲۳ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
#72

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
به نظر بسیار از اساتید فرهیخته حاضر در جمع، خیلی هم فکر خوبی بود.

-فکریست خوب!
-بسی ذهن افشان و منطق برانداز!
-موافقیم!
-به نظر من اول با یکی دو نفر امتحانش کنیم.

استاد آخر، استادی بود بسیار محتاط و نظرش مورد قبول دیگر اساتید قرار گرفت.

رودولف پیشنهاد کرد:
-بلا رو بذاریم توی یک چمدون و پرتش کنیم تا هاگوارتز. اگه رسید که هیچی...همون جا به تحصیلاتش ادامه بده...اگه نرسید هم که مرلین همین جاست. می گیم بیامرزدش.

بلاتریکس با لبخندی شیرین به همسرش نزدیک شد.
-قسم سر عقدمون رو فراموش کردی؟ همیشه همراه هم. اگه من برم...تو هم میای.

رودولف یک آن خودش و بلاتریکس را در یک چمدان تصور کرد...و این تصور اصلا زیبا و دلنشین نبود. برای همین پیشنهادش را تغییر داد.
-ما گنده بکیم! دو تا ریزه میزه باید برن تو چمدون و این نقشه بکر رو امتحان کنن.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.