هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
#10

رومیلدا وینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۷ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۴۴ یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸
از فضولا خوشم نمیاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
ولدک: هوووووووووووم. خوب بود بلا... اینه! اینجا توبه موبه یخدی داداش دامبل!
دامبلدور از جایش بلند شدو دست سریوس و اسنیپ رو گرفت و با یه کوچولو زور جفتشونو بلند کرد.
ملت:
(قربون زورت برم دامبل. پیرمرد 400 ساله نیستی که جوون 20 ساله ای! )

_تام... تو با اینکارا نمیتونی از این جا در ری.دیوونه نشو و توبه کن... اعتراف کن تا بخشیده بشی.
_تو دیگه چی میگی بابا.گیر دادی ها دامبلدور...

بقیه ی حرفشو قورت داد چون که تو همون لحظه قطار با سرعت به اونا نزدیک شد و کنارشون وایساد. کمی گذشت و بعد درش باز شد. مردی از قطار پیاده شد. مردی با ردای کهنه و...
_اوه ریموس... خوش اومدی!

لوپین به دامبلدور نگاهی کرد و ... صحنه ی احساس... یهویی پرید بغل دامبل
_آلبوس جونــــــــــــــــــــــــــم. دلم خیلی واست تنگیده بود!!!
دامبلدور همین جوری هاج و واج مونده بود که این ریموس چش شده؟ نکنه وقتی داشته میمرده مغزش خورده جایی؟؟؟

یه دفعه لوپین گفت: آلبوس... نیمفادورا کجاس؟ اینجا نیس؟
بعد به اطرافش نیگاه کرد... یه کوچولو دورتر سریوس وایساده بود بیچاره سریوس دهنش از دست کارای لوپین واز مونده بود.
دقیقا پشت سریوس، اسنیپ قایم شده بود و داشت با اون موهای چربش به لوپین نیگاه میکرد و فکر میکرد که قبلا هم لوپین اینجوری بود یا نه؟؟؟
یه کمی اون ور تر بلا و ولدی وایساده بودن از قیافه ی جفتشون معلوم بود که همون لحظه میخوان بالا بیارن( گلاب به روتون!)

دامبلدور: اوه ... ریموس عزیز. نه نیمفادورا رفت...
_کجا؟ واسه چی اصلا؟ من نیفادورا میخوااااااااااااااااااااااام!
ولدمورت: بسه بابا حالمو به هم زدین! اه اه! همش دارین از این عشق کوفتی میحرفین. بلا یه فکری بکن ببینم چه جوری...
دوباره حرفش نصفه موند. نوری پدیدار شد! یه نور سفید... این دفعه قرار بود کی بره؟؟؟؟ این سوال همه بود!


ویرایش شده توسط رومیلدا وین در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۱۸ ۲۰:۴۳:۲۰

من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸
#9

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۸:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
بلتريكس گفت:
-بابا دامبل! چی تو مخت می گذره؟ خدا اعترافات ما رو می خواد چی كار؟
دامبلدور اخم هايش را درهم كرد و بر ريشش دستی كشيد. گفت:
-بابا بوقی، من می دونم بايد چی كار كنم. به من اعتماد كن.

بلا گفت:
-تا لرد سياهی هست من پشت اونم. عزيزم اگه به اعترافه، من اعتراف نمی كنم. فوق فوقش توبه كنم.

ولدمورت گفت:
-توبه نكنيا! اين دامبل می خواد ما رو ارشاد كنه؟ خودش بايد ارشاد بشه. اگه پاك پاك بود يه ضرب می رفت بهشت. الان اينجا نبود.

سيريوس گفت:
-هوش، ولدك! زياده روی نكن! يه كاری ميكنم دماغت بره تو چشمت ها!

ولدمورت گفت:
-بكن ببينيم بلدی!

بعد سيريوس يه كاری ميكنه دماغ ولدی بره تو چشمش. بلاتريكس عصبی ميشه و ميگه:
-ارباب ادبش كنم؟

ولدمورت گفت:
-اول اين دوماغ ما رو از چشممون در بيار بعد.

بلا يه حركت به چوبدستيش می ده و دوماغ ولدی از چشماش مياد بيرون. بعد بلا ميگه:
-مای لرد، اگه اجازه بدی می خوام كروشيوشون كنم. تخصص من تو اين زمينه است. خودت كه ميدونی.

-بكن.

-كروشيو! اين مال سيريوس بود. كروشيو! اين مال دامبل بود. كروشيو! اين مال اسنيپ بود.

بعد دامبل و اسنيپ و سيريوس از شدت درد به خودشون می پيچن.



Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷
#8

هرمیون   گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
از کنار دوستان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
دامبل با تاسف و با حالت رو حانی رو به ولدمورت گفت:

-«منو باش...می خواستم آدمت کنم بری بهشت! ولی تو هنوز هم همون لرد سیاهی. اینجا کینگزکراسه ما برای همیشه اینجا نمی مونیم. هرکدوم ازما که که انسان های پاکی باشیم خیلی زود وارد بهشت می شیم مثل تانکس. ولی کسانی مرتکب گناه شده باشند بهشون فرصتی داده میشه. مثل ما که اینجاییم.»

ایستگاه در سکوت فرو رفته بود که ناگهان قطاری آتشین در نزدیکی آنها ایستاد و نعرها و فریاد های مسافران قطارسکوت را بر هم زد.
اسنیپ که تحت تاثیر فتوا های دامبل قرار گرفته بود در حالی که گریه می کرد گفت:

-«ای...این...قطار دوزخیه ؟حالا من باید چی کار کنیم؟ آخه میدونی خیلی کارهای بدی کردم. یه بار به لیلی...نه. یعنی هیچی!»

دامبل با همان نگاه آرام و مهربانش و در حالی که لبخند بر گوشه لبش نقش بسته بود، اسنیپ را نوازش کرد و رو به همگی گفت:

-«آره . همون قطاره، ولی هنوز نوبت ما نشده.ما باید دور کار های بد رو خط بکشیم. فقط اینطوری می تونیم به سعادت ابدی برسیم. اول از اسنیپ شروع می کنم. سوروس عزیزم، همین الان توبه کن ...هر کار اشتباهی که انجام دادی جلوی ما اعتراف کن...»

اسنیپ در حالی که می لرزید گفت:

-«اااا...باشه...باشه . من همیشه با چشم ناپاک به لیلی نگاه می کردم ،تازه درسته عاشق لیلی بودم ولی از نارسیسا هم یکم خوشم می اومد. یه بار هم وقتی واسه گرگینگی ریموس معجون درست می کردم توی موادش یه مخدر خیلی قوی ریختم. هری رو هم الکی اذیت می کردم ...آهان بزرگ ترینش یادم اومد، م...من...برای کشتن دامبل از طلسم نابخشودنی (اواداکداورا)استفاده کردم. فعلا همینا یادم میاد.»

ملت:

ولدی با تمسخر رو به اسنیپ:

-هاهاهاهاها من در تعجبم چرا با این تانکس نرفتی!

دامبل: «بسه! یکی از ما اعتراف کرد،حالا نوبت یکی از شماست که اعتراف کنید.»

آلبوس درافکارش:

-«اگه می دونستید تو کلم چی می گذره همین الان سوار قطار جهنمی می شدید.»


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۰ ۱۳:۰۹:۴۷

هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷
#7

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
دوستان عزيزم، لازم نيست همه ي اونايي كه مردن رو وارد رول كنيد؛ بذاريد داستان به يه ثباتي برسه. درضمن از طلسم هاي جادويي هم در پستهاتون بهره بگيريد. حتي ما هم كه به اون دنيا ميريم، خصوصيتهاي ذاتيمون رو به اونجا منتقل ميكنيم؛ در غير اينصورت خيلي مشنگي ميشه. اينجا دنياي جادوگرانه! رول زده و از جادو كردن همديگه لذت ببريد

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

لرد: هوم! بلاخره يه دونه از مرگخوارهام رو پيدا كردم!

و گوش سوروس رو كشيد و به سمت مرگخوار وفادارش رفت.

گرد و غبار كوچكي فضاي جلوي ورودي قطار رو پوشونده بود و تريپ دعواهاي كارتوني ستاره هاي نامشخصي در بالاي اون معلق بود. تعدادي مشت و پا و بوق هم از توده ي گرد و خاكِ دعوا بيرون زده بود.

اسمشو ببر (ك.ر.ب سيريوس اولد ) در حالي كه اسنيپ رو كه از گوشش آويزون بود دنبال خودش ميكشيد چوب جادوش رو در آورد و به سمت آن دو گرفت:

- پروتگو!
- اممم، پروتگو! پروتگو! خيلي پروتگو!

از اينكه طلسمش اثر نميكرد ترسيده بود؛ ليلي اونز هم اون نزديكيا نبود؛ به اطراف نگاه كرد:

لرد:

احساس كرد جسم نوك تيزي به پايش برخورد كرد، ناگهان برگشت و اسنيپ رو ديد كه همونطور آويخته از دست لرد، داشت ضد طلسم ميفرستاد و در اثر تكون خوردن، چوب جادوش به پاي اون خورد:

اسنيپ:

لرد از شدت عصبانيت دو دستش رو در اطراف گردن اسنيپ قرار داد و با تمام قدرت سياهش فشار داد. بعد از اينكه انگشتاي دراز و كشيده اش خسته شدن، ولش كرد و چوبش رو به سمت مرگخوار وفادارش گرفتو از اون دست و پا چلفتي جداش كرد.

تانكس كه هنوز در حال و هواي دعوا بود، با مشتش در فضاي خالي ضربه ايي زد. در دستان بلا تارهاي صورتي رنگ خودنمايي ميكرد:

- خائن بوق صفت! همي از تو متنفرم اي كه مثل آفتابپرست مدام رنگ عوض ميكني!!

لرد: ولش كن بلا اين سفيد رو...

بلا همينطور كه اشك توي چشماش جمع شده بود:
- ار...ار...ار...(عهه! اينقدر عرعر نكن ) ارباب

و به سمت لرد دويد، روي زمين زانو زد و دامن رداي لرد رو در دست گرفت و شروع به گريه كرد:

- اوهووو....اوهووو....

در همين زمان ابرهاي سياهي آسمون تيره ي اونجا رو تيره تر كرد و رعد و برقي فضاي ايستگاه رو براي لحظه ايي روشن كرد. نوري فرود اومد و تانكس رو با خودش برد ( تريپ فيلم روز حسرت )

همه درحالي كه حس ترس زير پوستشون دويده بود، به اين صحنه ي عجيب چشم دوختند. آرامشي خوف همه جا رو فراگرفته بود؛ صداي قل قل آب نهري كه در جهت فضا سازي توي ايستگاه جاري بود، طنين انداز شده بود. جو خيلي گرفته بود تا اينكه بلا به خودش اومد و اسنيپ رو ديد؛ دماغش رو جمع و پشت چشمي نازك كرد:

- تو هم اينجايي سوروس؟ مرگخواري كه افتخار شهيد شدن در راه لرد نصيبش شده
- بگو مرگخوار خائن! بگو جاسوس! بگو ناسوناليسم منفي! آقا بگو فيروز كريمي! وقتي تو اومدي اينجا كاشف به عمل اومد كه همه ي عمرش رو عاشق بوده پدر سوخته سرِ ما رو شيره ي محفلي مالونده بود و تسترال شده بوديم، خودمون نميدونستيم. ققنوس توي آستينم پرورش دادم...هععي

بلاتريكس كه خشمگين شده و داغ كرده بود كروشيويي به اسنيپ زد...

- هووي! ولش كن بلا، گفتم ولش كن

بلا: ايششش! سيريش!

دامبلدور با صداي كوبنده و آرومي گفت:

- با تجربه ايي كه من داشتم نبايد بهت اعتماد ميكردم تام. يعني دوره افتادي حلاليت بطلبي؟ تف! تف به اون روزگار كه با اينكه اينجا اومدي، هنوز آرشاد نشدي

- ايسنيپ! بيا اينجا داااش!

اسنيپ در پشت سيريوس سنگر گرفت و زبونش رو واسه بلا درآورد. سيريوس رو كرد بهش:

- ما رو حلال كن! هيچ فك نيميكردم اينقدر مرام داشته باشي! تو هميشه از هري دفاع ميكردي باب! خيلي مخلصيم!

- خيالي نيس بامرام! ليلي رو عشقه!
ملت خواننده:

ادامه بديد...


ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۹ ۱۶:۵۹:۲۵

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷
#6

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
لرد :سوروس تو اينجا چه غلطي ميكني؟خوب گيرت آوردم،حالا منو به دامبل ميفروشي نمك نشناس؟

سوروس در حالي كه سرش ويري ويري ميره ، به سختي از سر جاش بلند ميشه و سعي ميكنه صاف وايسه. سوروس دستي به موهايش كشيد و رو بروي لرد ايستاد.

_هوم! يادت رفته گذاشتي نجيني منو بخوره؟ حالا طلبكار هم هستي؟

لرد كه از بچه پررو بازي هاي سوروس خيلي عصباني شده ، يخه ي سوروس رو ميگيره و دو متر از روي كف ايستگاه بلند ميكنه.

-مرتيكه ي بوقي! خوبه تو بهم خيانت كردي! دو قورت و نيمت هم باقيه؟مگه كم بهت لطف كردم ؟مگه مدير هاگوارتز نكردمت؟ مگه كم بهت كروشيو زدم كه رفتي به من خيانت كردي؟هان؟

دستهاي لرد شروع به گر گرفتن كرد و ازش بخار بلند ميشد. سوروس به شدت عصباني شده بود. نفرت دروني سوروس باعث شد كه لرد دستش رو بكشه.

_خودت شروع كردي...چند بار بهت گفتم كه با ليلي كاري نداشته باش؟ من عاشقش بودم... چــــــــــــرا كشتيش؟

لرد :

در همين زمان صداي سوت قطاري از دور به گوش رسيد . و از تونلي از سمت راست آنها قطاري هو هو كنان ، به ايستگاه رسيد.

چرخخخت(افكت ترمز دستي) پيـــــــــــــــســـــــــــت! (افكت خروج گاز و اينا )

لرد ولدمورت بيخيال سوروس شده بود و از پشت لوكوموتيو به در قطار نگاه ميكرد . منتظر بود كه ببينه ، چه كسي از قطار پياده ميشه. سوروس هم اشكهايش را پاك كرد و به قطار نگاه كرد.

در قطار باز شد و دو نفر با شدت هرچه تمام تر به بيرون پرتاب شدند.

_ميكشمـــــــت! خائن به اصل و نسب! گرومپز ( صداي مشت به چانه)

_ هرچي تا حال نزدمت ، احترامت رو نگه داشتم خاله جون! ‌آآآآآآآآآآآآي مو هام رو نكش !

لرد با علاقه ي بسيار زيادي به بلاتريكس لسترنج نگاه ميكرد كه مشغول نفله كردن خواهرزاده ي دو رگه اش نيمفادورا تانكس بود.

لرد: هوم! بلاخره يه دونه از مرگخوار هام رو پيدا كردم!

و گوش سوروس رو كشيد و به سمت مرگخوار وفادارش رفت.


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۵ ۱۴:۱۵:۰۷

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷
#5

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
دامبلدور كاغذ را با ترديد بدست لرد داد و گفت:بيا تام...حالا ميگم مطمئني كه ميخواي اين كار رو بكني؟
لرد همان طور كه كاغذ رو از دست آلبوس ميكشيد گفت:معلومه كه راست مي...نه يعني معلومه كه مطمئنم.من همه اين ادما رو بدبخت كردم.زندگي هاشون رو بهمريختم.اگه ميخوام توي اين دنيا به آرامش برسم بايد از همه حلاليت بطلبم.
لرد در حالي كه به ليست نگاه ميكرد به آرامي از دامبلدور و سيريوس دور شد و زير لب مدام درباره بخشش و حلاليت گرفتن صحبت ميكرد!

سيريوس كه فكش شديدا پياده شده بود رداي آلبوس رو گرفت و گفت:آلبوس مطمئني اين لرد سياه بود؟اون لرد توي دنياي واقعي ميزد جفتمون رو نصف ميكرد.الان چرا اينقدر آروم رفت دنبال حلاليت گرفتن؟
دامبلدور دستي به ريش سفيدش كشيد.ريشش در چند ناحيه توسط آتش جهنم كز خورده بود و ديگه يه دستي قديم رو نداشت.
بعد از اينكه از ور رفتن با ريشش خلاص شد نگاهي به سوروس كرد و جواب داد:به نظر من تام داره عوض ميشه.من ميدونستم بالاخره يه روز عوض ميشه.فقط اون هري بوقي فرصتش نداد كه توي دنيا متحول بشه.ولي حالا كه اومده اينجا داره متحول ميشه.من ميدونم!

لرد سياه به آرامي درون سالن هاي خالي ايستگاه قدم ميزد و در حالي كه كاغذ را مچاله كرده بود و درون جيبش گذاشته بود در جستجوي مرگخواران گم شده اش به اطراف نگاه ميكرد.
...هي بلا،كجايي؟بارتي بوقي تو كجايي؟چرا هيچ كدومتون پيداتون نيست.اگه همين الان نيان اينجا كروشيوتون ميكنم!
لرد سياه به ياد آورد كه ديگر در دنيا نيست و نميتواند به كسي كروشيو بزند.براي همين در حالي غم تمام وجودش را فرا گرفته بود روي نزديك ترين سكويي كه ميديد نشست.

در فكر لرد:
...اي بابا.اينجا به چه دردي ميخوره؟وقتي نه ميشه به كسي كروشيو زد.نه كسي رو اواداكداورايي كرد.ديگه به چي ميشه افتخار كرد؟نه جنگي نه چيزي.من اينجا دق ميكنم كه!
صداي خفيفي از انتهاي سالن به گوش رسيد و لرد به سرعت گوش هايش را تيز كرد.در انتهاي سكو موجودي در حالي تكان خوردن بود.

لرد با خوشحالي بلند شد و به سمت صدا رفت.در دلش آرزو ميكرد يكي از مرگخوارانش باشد تا بتواند به وسيله آن بقيه را پيدا كند.
به نظر ميرسيد سايه قصد دارد خودش را از ديد وي مخفي كند براي اينكه به پشت لوكوموتيو نقره اي رنگ و قديمي اي پناه برد و خودش را از ديد لرد مخفي كرد.
لرد ارزو ميكرد كه چوب دستي اش همراهش بود تا بتواند حال آن سخص را در كسري از ثانيه بگيرد!
ولي چون ديگر از چوب دستي خبري نبود به نيروي روحي(بدني!)خوب متوصل شد و به پشت لوكوموتيو پريد و با مشتي محكم شخص مشكوك را نقش زمين كرد.
لرد:خوب گيرت اوردم،ميخواستي خودتو از من مخفي...هوم؟چي؟سوروس تو اينجا چه غلطي ميكني؟خوب گيرت آوردم،حالا منو به دامبل ميفروشي نمك نشناس؟


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۳ ۲۲:۲۴:۴۹

تصویر کوچک شده


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۹:۳۴ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷
#4

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
ساعت ها میگذشت و لرد همچنان در حال نوشتن بود. دامبلدور با عصبانیت ریش هایش را پیچ و تاب میداد و سیریوس با اوقات تلخی پشت سر لرد رژه میرفت.
سیریوس به لرد اشاره ای کرد و گفت : تموم نشد؟
لرد در حالیکه به شدت غرق در تفکر بود ، گفت : همم...اون خبرنگارو اول کشتم یا اون استاده رو !؟ هان تو چیزی گفتی سیریش؟
_ دارم میگم تموم نشد!؟
_ نه. فکر میکنم یه دو ، سه ساعت دیگه هم طول بکشه.اینقدرم با من حرف نزن.


دو ساعت بعد :

دامبلدور همچنان در حال پیچ و تاب دادن ریش هایش بود و کوچکترین توجهی به ولدمورت که همچنان سرگرم نوشتن بود ، نداشت. سیریوس با عصبانیت بر روی زمین نشسته بود و زیر لب فحش هایی را نثار شخص به خصوصی میکرد : «... مرده شوره کله کچلت رو ببرند
... »
_ تموم شد!
سیریوس سراسیمه به سمت ولدمورت روانه شد و کاغذ کوچکی را که دامبلدور چند ساعت پیش به او داد بود را گرفت.
_ تو چجوریی این همه اسم رو اینجا جا دادی؟

ولدمورت با غرور و تکبر تکانی به خود داد.
_ این چیزا در مغز تو نمیگنجه.پس سوال بیخودی نپرس.

دامبلدور که تا این لحظه ساکت نشسته بود به حرف آمد: سیریش اون کاغذ رو بیار اینجا.

سیریوس با خشم نگاهی به ولدمورت کرد و به راه افتاد. اما ناگهان چیزی به پایش گیر کرد و او را نقش بر زمین ساخت.سیریوس با عصبانیت از جایش برخواست و به ولدمورت خیره شد.
_ خجالت نمیکشی مرد گنده؟
ولدمورت : نه

دامبلدور از جایش بلند شد و به سوی سیریوس حرکت کرد.
_ بدش به من اینو
و کاغذ را از دست سیریوس بیرون کشید.
_ یا مرلین کبیر! این همه ادم رو تو کشتی یا به کمک مرگخوارات!؟
ولدمورت : خودم
دامبلدور : خیلی خوب. حالا باید بری بگردی و این کسایی رو که کشتی رو پیدا کنی و ازشون حلالیت بطلبی!
ولدمورت با شک و تردید به آلبوس خیره شد. و بعد ناگهان فکری به ذهنش رسید.
_ باشه.باشه. تو درست میگی آلبوس. من خیلی آدم بدی بودم. من باید برم از همه حلالیت بطلبم تا شاید روح من در آرامشی ابدی فرو رود!
دامبلدور و سیریوس :
ولدمورت :
در همان هنگام در ذهن ولدمورت : « یک حلالیتی بطلبم من !! اول از همه باید مرگخوارام رو پیدا کنم و بعد... »


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۳ ۹:۵۸:۲۲
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۳ ۹:۵۹:۵۰

im back... again!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۳:۳۵ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷
#3

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۳:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
لرد سياه خسته و غمگين بطرف دامبلدور ميرفت.ظاهرا متوجه دامبل نبود.به شكستش فكر ميكرد.به حرفهايي كه پس از مرگش در دنياي جادوگري درباره اش زده ميشد.به مرگخوارانش.

-هي...تام.از ديدنت خوشحالم. ...البته بشدت اميدوار بودم با قيافه تام ريدلت بيايي اينجا ولي ظاهرا...

لرد سياه به وضوح با شنيدن صداي دامبل جا خورد.سرش را بلند كرد.با ديدن چشمان آبي و پرمحبت دامبلدور نفرت عميقش دوباره زنده شد.
-تو..تو پيرمرد خرفت.تو باعث شدي...اون اسنيپ كجاست؟نميذارم سر به تنش باشه.اون اسنيپ خائن كثيف...

دامبل با اشاره دست لرد سياه را ساكت كرد.
-تند نرو تام.اينجا از اين خبرا نيست.تو انگار متوجه نيستي كه مردي.تو الان يه روحي.همه ما اينجا با هم برابريم.تو بايد جواب كارها و جنايتهاتو پس بدي.

سيريوس با لبخند تمسخر آميزي پشت دامبل ايستاده بود.به خوبي متوجه بود كه از سوال و جواب خبري نيست و آلبوس قصد دست انداختن ولدمورت را دارد.

لرد كه ظاهرا حرفهاي دامبلدور را باور كرده بود با وحشت به اطراف نگاه كرد.همه چيز آرام به نظر ميرسيد.خبري از مرگخوارانش كه پيش از او مرده بودند نبود.از بلاتريكس،از پيتر،يعني ممكن بود؟يعني او به جهنم ميرفت؟ناخود آگاه به ياد موشي افتاد كه در كودكي نجاتش داده بود.موش زخمي زير دست و پاي انسانها رو به مرگ بود.تام ريدل كوچك با محبت موش را برداشته بودو جلوي اولين گربه اي كه ديده بود انداخته بود.يعني اين حساب ميشد؟اين ميتوانست نجاتش بدهد؟به هر حال موش را از مرگ تدريجي نجات داده بود.
چشمانش به دنبال بارتي گشت.بارتي هم غيبش زده بود.

دامبلدور كاغذ سفيدي را از سيريوس گرفت و به ولدمورت داد.
-خب تام...ميتوني با نوشتن ليست كسايي كه كشتيشون شروع كني.

ولدمورت نگاهي به كاغذ كوچكي كه در دست داشت كرد و به فكر فرو رفت.
-ام...چيزه..كاغذ اضافه ندارين؟

صداي قهقهه سيريوس اعصابش را بشدت خرد كرده بود.ولي قادر به نشان دادن عكس العمل نبود.نميدانست به كجا آمده است و چه توانايي هايي در اين مكان ناشناخته دارد.به محض نجات پيدا كردن از دست محفلي هاي مرحوم بايد مرگخوارانش را پيدا ميكرد تا حقايق را از آنها ميشنيد.فعلا چاره اي جز اطاعت از دامبل نداشت.نفس عميقي كشيد و با عصبانيت مشغول نوشتن شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۳ ۳:۳۷:۱۷

در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


Re: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۰:۳۸ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
#2

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
همه جا گرم و نوراني و در صلح و صفا بود؛ به دور خودش چرخيد، ولدي داشت با شنل سياهش به طرفش ميومد، سرزنده و راست قامت.

كله ي كچلش، درآن نيمه شب زيبا، درخششي خيره كننده داشت...!!

- بارتي، پسر بابا!!!
- چه ارباب سيفيت و گولاخي! چه شجاع! چه شجاع! آفرين پسر شجاع!

-
-

- كروشيو بارتي! خجالت بكش! از بس با دامبول گشتي، شدي مثه اون
-

سپس بارتي گيج و مبهوت، ولدي رو كه شديدا عصباني بود، راهنمايي كرد ...

دو صندلي بود، كه كسي آنطرفتر زير آن سقف بلند پر از تلالو قرار داده بود و دامبول درحاليكه دم پيتر رو كه از دست اون تغيير شكل داده، گرفته بود، متوجه آمدن آنها به اون سمت شد...

(كلاً كپي رايت باي رولينگ )
----------------------------------------------------------------------

توجه كنيد كه لرد تازه از هري شكست خورده و مرده. و به جمع ارواح پيوسته


ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۱۰:۴۵:۵۵
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۷:۱۸:۲۶

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۹:۲۲ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
#1

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
سلام

همونطور كه در كتاب 7 خونديم، هري در هاگوارتز، در اولين مواجهه اش با ولدمورت، به ايستگاه كينگزكراس رفت و در اونجا با "روح" دامبلدور ملاقات كرد. اين ميشه دليل كوتاهي براي نامگذاري اينجا

"ايستگاه كينگزكراس" يه تاپيك روله، كه در اون راجع به جادوگرا و ساحره هايي پست ميزنيم كه مُردن؛
شما ميتونيد راجع به هر جادوگر يا ساحره ي ديگه ايي كه مُرده باشه اينجا پست بزنيد. ميتونه پستهاي خوبي بخوره راجع به جماعت خزو خيل ارواح؛ اعم از محفلي و مرگخوار. كه سر دسته ي هر دو گروه مُردن( دامبلدور و ولدمورت)
اينجا يه جايي مثه برزخ خودمونه(نه بهشت نه جهنم) ولي با اين تفاوت كه مُرده ها از بهشت و جهنم ميتونن خارج بشن و بيان اينجا!! و ماجراهاي جالبي بوجود بياد...

*با توجه موضوع، پيش بيني اينكه، پستهايي كه اينجا ميخوره اكثرا طنزه ساده است

*ولي پستها نبايد بلند باشه؛

*و بايد سعي كنيد اصول نوشتاري و املايي رو رعايت كنيد، تا با چهره ي زيباي پست تون، رونق بخش اين تاپيك باشيد.

*شخصيتهايي كه وارد سوژه ميشه، نبايد در كل كتابهاي هري پاتر زنده باشن

*در راستاي بيناموسي هم افراط نداشته باشيد بهتره

مرسي

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن1: با تشكر از آنتونين دالاهوف ناظر خز اينجا، براي مشاوره ي رايگان جهت نامگذاري و باز كردن تاپيك

پ.ن2: چون توي اين پست، توضيحات مربوط به تاپيك رو نوشتم، اولين پست رول رو جداگانه زدم. اميدوارم ناظر اينبار رو هم چشم پوشي كنه

پ.ن3: از ريگولس هم ممنونم


ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۹:۵۸:۰۹
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۹ ۱۰:۳۲:۳۷
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۷:۱۱:۱۱
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۲۰ ۷:۳۰:۰۹

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.