هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰:۳۹ جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸
#72

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۱:۲۷
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 95
آفلاین
اندکی بعد، گروه مرگخواران به همراه لرد و رکسان که گونیِ حاوی مرد مشنگ را به دنبال خود بر روی زمین می کشید، به نزدیکی قفس شیر رسیدند.

مرگخواران با دیدن آنچه پیش رویشان در قفس بود، از تعجب بر جا خشکشان زد. لینی بر روی شانه ی شیر نشسته، پایش را روی هم انداخته و ظاهرا مشغول تعریف ماجرایی خنده دار برای شیر بود؛ زیرا صدای قهقهه ی شیر فضا را پر کرده و هر از گاهی نیز دستی از سر محبت بر سر و روی لینی می کشید.

لرد درحالی که سعی می کرد تعجبش را پنهان کرده و خشم را جایگزینش کند، گفت:
- یاران ما، آن لینی است که آنطور لم داده در آغوش شیر؟ چطور جرعت کرده در مقابل اربابش اینگونه پایش را دراز کند؟ ما این همه زحمت کشیدیم برای پیدا کردن گوشت تا او را سریع نجات دهیم، آن وقت لینی حتی به دهان شیر نزدیک هم نشده است!

هیچ یک از مرگخواران لزومی نمی دیدند که به لرد یادآوری کنند که زحمت بدست آوردن گوشت بر عهده ی مرگخواران بوده است؛ آنان جانشان را دوست داشتند. رکسان با صدایی لرزان گفت:
- ارباب، بریم گوشتو بدیم به شیر که لینی رو ول کنه؟
- نه، بذار همانجا بماند. بالاخره شیر گشنه اش می شود و می خوردش. چنین مرگخواری همان بهتر که خورده شود!

مرگخواران با ناراحتی به یکدیگر نگاه کردند و سری از تاسف برای لینی تکان دادند. از نظر آنها بی اهمیتیِ لرد به یک مرگخوار و رها کردنش، بدترین مجازات بود. رکسان که سعی می کرد لینی را از این خفت نجات دهد، گفت:
- ارباب، حالا بذارید نجاتش بدیم، اون وقت شما به بدترین شکل مجازاتش کنید. الان داره بهش خوش می گذره!

لرد پس از اندکی تفکر، گفت:
- بله درست است، نباید بهش خوش بگذرد! حرف درستی زدی رکسان. یاران ما، می رویم تا لینی را بیرون آورده و به سزای اعمالش برسانیم.

دقایقی بعد، همگی درست رو به روی قفس شیر ایستاده بودند. از آنجایی که گونی در دست رکسان بود، تصمیم گرفت خودش سر صحبت با شیر را باز کند:
- اههم... جناب شیر؟ سلام. ببخشید مزاحم اوقات فراغتتون شدم ولی براتون یه چیز خیلی خوبی آوردم؛ یه عالمه گوشت تازه!

شیر که از گرفتن وقتش توسط رکسان چندان راضی به نظر نمی رسید، گفت:
- خیلی خب باشه. می تونی از لای میله ها بندازیش تو!
و پس از زدن این حرف دوباره به طرف لینی برگشت.

رکسان ادامه داد:
- نه، ببینین، من می خوام در ازای این همه گوشت تازه و خوشمزه، اون پیکسیِ کوچولوی کنارتونو به ما بدین!
- نمیدم! مال خودمه؛ خودم پیداش کردم پس الانم مال منه!

به نظر نمی رسید شیر به این آسانی ها زیر بار برود. بنابراین رکسان مرد مشنگ را از گونی درآورد تا بلکه شیر به وسوسه افتاده و لینی را پس بدهد.

همین که مشنگ از گونی بیرون آمد، شیر سرش را بلند کرد و با دیدن مرد پوزخندی زد:
- با این همه استخون که اسمشو گذاشتی گوشت می خواستی پیکسی ارزشمند منو از چنگم در بیاری؟ نخیر! من به این راحتیا تسلیم نمی شم!

رابستن که آشکارا خسته شده بود، با بی حوصلگی گفت:
- خب پس چی خواستن میشی؟ هر چی خواستن میشی گفتن کن تا در عوضش اون پیکسیو به ما دادن کنی!
- خیلی خب، شاید اگه یه انسان چاق تر بیارین راضی شدم. این یکی یه گوشه ی معدمم نمی گیره!

مرگخواران باید فکری می کردند. لرد با خشم دستور داد:
- یاران ما، زود یه مشنگ چاق گیر بیارید! باید هرچی زودتر لینی رو به سزای اعمالش برسونیم؛ داره دیر میشه! تا بیست دقیقه ی دیگر وقت دارید.

مرگخواران هر جور حساب می کردند، بیست دقیقه برای پیدا کردن گوشتی دیگر کافی نبود. آنان باید راهی پیدا می کردند.

پس از گذشت دقایقی بسیار طولانی، سرانجام دیانا پیشنهاد داد:
- می تونیم به همین مشنگه انقد لباس بپوشونیم تا چاق دیده بشه! شیر از دور نمی تونه متوجه لباسای زیاد بشه، فکر می کنه گوشته!

پیشنهاد دیانا با استقبال خوبی رو به رو شد. تنها کاری که مرگخواران حالا باید می کردند، پیدا کردن تعداد زیادی لباس بود.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶:۰۸ پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۸
#71

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۳:۵۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
خلاصه:

لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس چندین حیوان(اسب آبی، گراز، میمون، کرکس، پاندا و زرافه و فیل)، به قفس شیر می رسن و شیر لینی رو می گیره.
لرد سیاه و مرگخوارا تصمیم می گیرن مقداری گوشت به شیر بدن و در مقابل، لینی رو پس بگیرن.
مرگخوارا یه مشنگ رو آوردن که به عنوان گوشت ازش استفاده بشه.

====

- بفرمایین ارباب، گوشت.

لرد اول به جسم گونی پیچ شده نگاه کرد، بعد به لاکهارت، که هنوز کنارش ایستاده بود.
- رکسان، در گونی رو برامون باز کن.

لرد همیشه راه های خودشو برای غیر قابل پیش بینی بودن داشت.
کسی هم جرئت نمیکرد بپرسه چرا خود لرد در گونی رو باز نمیکنه. رکسان، با دستای لرزون، به سمت بلاتریکس رفت و گونی رو گرفت. وقتی درش رو باز کرد...
-

رکسان جیغی کشید و گونی رو انداخت. جیغش اونقد ترسناک بود که حتی مشنگی که توی گونی بود، به سختی خودشو از گونی بیرون کشید و شروع به برانداز کردن خودش کرد. بلاتریکس میدونست که این دفعه، استثنائا مشنگ رو خونی و زخمی نکرده. به همین علت، با عصبانیت به سمت رکسان برگشت.
- چته تو؟ چرا اینجوری جیغ میکشی؟

لرد سیاه سرتا پای مشنگ رو برانداز کرد و سعی کرد چیزی پیدا کنه که شیر حاضر بشه در ازاش، لینی رو تحویل بده... ولی چیزی پیدا نکرد! مطمئن بود که گوشت نداره، چون فرم استخونای بدنش هم از روی پوستش معلوم بود. و اونقد قدش بلند بود که حتی اگه استخوناش رو هم به شیر پیشنهاد میدادن، شیر میگفت توی گلوش گیر میکنه و قبولش نمیکنه.
اما خب، چاره ای نبود. ممکن بود حتی تا الان هم لینی رو خورده باشه. دنبال یه مشنگ دیگه رفتن، بی فایده بود.
- یارانمون، این استخونه رو بردارین، بریم پیش شیر.

یاران دوباره مشنگ رو توی گونی پیچیدن و با اربابشون، به سمت قفس شیر رفتن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۳:۴۵:۵۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
#70

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۳۳
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
معلوم نبود چه فرد گستاخی در حضور لرد سیاه همچین جسارتی کرده. لرد، پشت به مرگخوارا سعی می کرد غضبناک ترین حالت چهره رو بگیره که با ابهت برگرده به سمت یارانش.

- نه! نه!
- این صدا، صدای کسی نبود جز...

منبع صدای اول نامشخص بود، اما منبع صدای دوم بعد از دست به قلم شدن مرگخوارای ریونی و محاسبات سنگین و جادویی و نادیده گرفتن اشاره های لاکهارت که شاهد ماجرا بود، مشخص شد.
- خفن بود نه؟! اره میدونم! معجون راوی شونده بود!

مرگخوارا بعد از ارسال انواع و اقسام نگاه های تاسف بار به سمت هکتور، توجهشون رو به اربابشون دادن.
-یاران ما! اربابی هستیم گستاخی نپذیر. منبع صدای اول تا ۱۰ دقیقه‌ی دیگه باید تقدیم حضورمون بشه.

مرگخوارا با سوت بلا و سر و ته شدن ساعت شنی جادویی به سرعت متفرق شدن.

۹ دقیقه و ۵۹ ثانیه شنی جادویی بعد

- لرد عزیز؟... می...میشه من ب..برم؟ گوشت میارما!
-خیر لاکهارت! یاران ما بزودی میان.

با چند تا صدای پاق متوالی، همه مرگخوارا ظاهر شدن. بلا که برای تاثیر بیشتر، دیرتر و جلو تر از همه ظاهر شده بود، جسم عجیب گونی پیچ شده‌ی پاتیل به سری رو از موهاش بیرون کشید.
- سرورم، منبع صدای اول تقدیم حضورتون. مشنگه، از جنازه میترسه، یکم اونورتر کنار یه جنازه گریه میکرد.

لاکهارت اونقدری حواسش جمع بود که فورا معادله جنازه=گوشت توی ذهنش شکل بگیره.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸
#69

ریونکلاو

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
لاکهارت که هنوز نیشش تا بناگوشش باز بود به راه رفتن ادامه داد. ان مردهای خنگ هم با قدردانی به او نگاه کردند و با خود هی میگفتند:
مرد یک- چه مرد خوبی! چه زود داشتیم قضاتش میکردیم نه؟!
مرد دو- اره. درسته یکم گیج میزنه و یه تخته هم نداره، امامرد خوبیه.
مرد سه- زیادی دارین حرف مفت میزنین ها. یه نگا بندازین. رفیقمونو برد.
هرسه مرد جوری به طرف لاکهارت برگشتند که صدای ترق تروق گردنشان به وضوح شنیده شد.
لاکهارت که قهقهه میزد هشتاد کیلو گوشت مجانی رو روی دوشش گذاشته بود و میدویید.اما دویدن با هشتاد کیلو گوشت چندان کار راحتی نبود. بنابرین پایش به سنگی گیر کرد و با کله به زمین خورد. درحالی که سرش را محکم میمالید و به سنگ و جد و ابادش فحش میداد، سه سایه رویش افتاد . لحضاتی بعد درحال تحمل کردن درد شدید مشت و لگد های انها بود.
بعد از رهایی یافت از زیر دست و پای انها، خود را به باغ وحش رساند و پشت لرد وردمورت پناه گرفت. اما کمی بعد پشیمان شد.
ارد سیاه دستان لاغر و استخوان نمایش را به کمرش زد و با چشمان بی روح خاکستری رنگش به لاکهارت خاکی و خونی نگاه کرد. سپس گفت:
-خب.خب.خب. میبینیم لاکهرت خوش خنده دستخالی برگشته است. پس گوشت ها چه شد؟
و چوبدستی اش را به طرف او نشانه گرفت.
لاکهارت که از دیدن چوبدستی به وحشت افتاده بود، مثل زنهای رسوا خود ره به زمین میزد و جیغ جیغ میکرد.
-عاقا! قربان! لردسیاه! اصا هرچی! تورو جون عزیزت، تورو روح گریشا، تو رو روح هنوز از جسم در نیامده ی پیسکی؛ منو نکش.
-آواداکــــــــــــ...
-نه!
این صدا، صدای کسی نبود جز؟!



d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۳۶ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
#68

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
گیلدروی جلو رفت و کنار آن چند نفر ایستاد.
زیباترین لبخندش را زد و منتظر شد تا بیهوش شوند!

ولی نشدند...

با نگاه های "طرف دیوونه اس؟"..."این دیگه چی می خواد؟" به راهشان ادامه دادند.

ولی گیلدروی هم از رو نرفت. همانطور که لبخند گوش تا گوشش را حفظ کرده بود همراهشان حرکت کرد.

آن چند نفر که دیگر تحملشان تمام شده بود، به دنبال ماموران امنیت اخلاقی وزارتخانه می گشتند که گیلدروی تصمیم گرفت صحبت جذابش را هم به لبخند اضافه کند.
-سلام!

-خب؟!
-فرمایش؟!
-نیشتو ببند اول...

برخورد خوب و دوستانه ای نبود. گیلدروی هم به برخورد های خصمانه عادت نداشت.

چند نفرِ بی حوصله به راهشان ادامه دادند.
-برو داداش. ما اعصاب نداریم. این دوستمون با جارو تصادف کرده. اوضاعش وخیمه. باید برسونیمش سنت مانگو.

گیلدروی تازه متوجه جادوگری که حمل می کردند شد. ذهن درخشانش جرقه ای زد.
-وخیمه؟ یعنی رو به مرگ؟ شما دوستاشین دیگه...فک و فامیل که نداره...یعنی اگه بمیره به جنازه احتیاج دارین؟ ندارین که...دردسر می شه براتون. اصلا...می گم شما چرا خسته بشین؟ بذارینش پشت من، براتون حمل کنم.


گیلدوری هشتاد کیلو گوشت شکار مجانی به دست آورده بود.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۱۲ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#67

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷:۰۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
لاکهارت به ناچار به دنبال گوشت به راه افتاد.جیب هایش را گشت.تار عنکبوت بسته بود.
+هی گیلدروی،هعیـــــی،ببین کارت به کجا کشیده که عنکبوت تو جیبت از تو وضعش بهتره.در دل رابستن رو برای دونستن قیمت بازار سرزنش میکرد و به سنگ های توی راهش لگد میزد.

به جلوی قصابی رسید و با دیدن قیمت ها یک آه خیلی غلیظ کشید.با خود گفت:((بدون لاکهارت احمق اون مغزتو به کار بنداز.ببین کل کار های عمرت به درد چنین موقعیتی میخورن؟))با خودش مرور کرد:اذیت کردن خواهرام که خب نه.خفه کردن گربه مورد علاقه مامانم که اینم نه.مدرسه هم که اوه اوه اوه اصلا حرفشو نزن.اهااااان. جواب توی مشتش بود.

رفت جلوی قصاب ایستاد و شروع کرد به لبخند زدن و خندیدن.اخه میدونید که لاکهارت برنده 5 دوره لبخند برتر است و چهره جذابی هم دارد.همینطور به لبخند زدن ادامه داد.باز هم خندید.
در روایات گفتن هنوزم داره میخنده.

یکم که گذشت قصاب با یه من سیبیل گفت :
- هوی دیوونه چته؟چرا عین احمقا میخندی.نخند شبیه اسمشو نبر شدی.نگا کن ، نگا کن، مسواک گرون شد.
همینطور که داشت غر میزد لاکهارت غرید: گوشت میخوام!!!
- اول پول!
+ندارم.
- پس غلط میکنی وقت منو میگیری.گمشو بیرون ببینم.
لاکهارت که میدونست بدون گوشت برگرده لرد اونو میکشه فکر چاره کرد.
ناگهان چند نفر و دید.
+ آره ، همینه!


گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۵۰ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
#66

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
-عجب خوابی بود!

گلیدوری پتو رو کنار زد و لبه ی تخت نشست.
-وای چقد خوب می شد...فرض کن، لرد سیاهی بیاد ازت خواهش کنه که کاری انجام بدی...چه خواب قشنگی بود.

تق تق!

-کیه؟
-در رو باز کن. اربابم منو فرستاده تورو بگیرم ببرم باغ وحش هاگزمید!

گلیدوری کمی به خوابش فکر کرد.
-حالا یه ذره تغییر که اشکالی نداره! تو باغ وحش ازم خواهش می کنه!

گلیدوری همراه فرستاده ی لرد ولدمورت می ره به سمت باغ وحش.

-خب برای چی منو داری می بری؟
-یکی از یارانشون رو شیر گرفته...ایشونم گفتن بیام سراغ تو!

گلیدوری باید نقشه ی توی خوابشو تغییر می داد.

باغ وحش هاگزمید

-خب گلیدوری این شیر و این میدان...برو و یار ما را بیاور!

گلیدوری می خواست که طبق خوابش پیش بره!
-لرد ولدمورت، من می گم خودتون برین...شما باید یک کیلو گوشت شکار بگیرین و برین توی قفس و بعدش یارتون رو آزاد کنین.
-گوشت شکار؟ دونستن می کنی گوشت شکار چقد بودن می شه؟

رابستن قیمت های بازار تو مشتش بود.

-خودمان فکری کردیم...گلیدوری خودت می روی یک کیلو گوشت می گیری، میایی و یار مارا از چنگ شیر نجات می دهی.

گلیدوری فهمید که هیچوقت نباید به خواب اعتماد کرد ولی دیگه کار از کار گذشته بود.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۴۷ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
#65

گیلدروی لاکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۵ شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۷:۰۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
بعد آن ها به بازدید از بقیه باغ وحش سرگرم شدن.هنگامی که از جلوی قفس میمون رد میشدند، میمون، دستش را دراز کرد و لینک را گرفت و برد تو قفس.لامذهب چه میمونی هم بود2 برابر یه گریزلی بود.خلاصه لرد به یارانش گفت باید این میمون را متقاعد کنیم که لینی رو پس بده.
یارانش هم که زبون میمون بلد نبودن دنبال کسی گشتن که بلد باشه و در آخر به آدرسی رسیدند.لرد به تنهایی به اون آدرس رفت.روی در نوشته بود: پروفسور گیلدروی لاکهارت.
لرد زنگ در و زد.
-بله؟
+من لرد ولدمورت سیاه ترین ارباب تاریک...
-الان وقت ندارم بعدا بیا.
لرد از این حرف لاکهارت خیلی تعجب کرده بود و بیشتر از تعجب خشمگین شده بود.ناگهان در را شکوند و وارد شد.
-گفتم که وقت ندارم.باید جواب نامه طرفدارا رو بدم.خیلی خب.بشین.
+من وقت نشستن ندارم! یه میمون یار وفادار منو گرفته حالا هم باید با میمون حرف بزنم تا اونو آزاد کنه.
-خب از اول میگفتی.فکر کردم اومدی آرایشگاه:)
آن دو با هم به باغ وحش رفتند.هنگامی که به جلوی قفس میمون رسیدند ، لرد گفت:خیلی خب بهش بگو.
-من زبون میمونی بلد نیستم ولی راهی بلدم متقاعدش کنیم.
+بگو ببینم نقشت چیه؟
-ببین ولدی، من 50 تا موز بهت میدم.2 ساعت وقت داری تا کاری کنی اون حرف بزنه.خب شروع کنیم.
لرد با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد گیلدروی اومد دیدم میمون داره آروغ میزنه و فهمید لرد کل موز هارو داده میمون.
+نشد.من همشو دادم بهش که متوجه محبت من شه.ولی نشد.
-خب اون میمونه خر که نیست.حالا بشین نگا کن من چیکار میکنم!
لاکهارت با 50 تا موز رفت تو قفس.
2 ساعت بعد لرد اومد دید لاکهارت 49 تا موز خورده و میمون داره با بغض میگه:داداش جون مادرت اون یه دونه موز و بده من.قول میدم اون آدمرو آزاد کنم.
اینطور شد که لینی آزاد شد و لرد از لاکهارت تشکر کرد و گفت:
بریم سراغ قفس بعدی●•●



گیلدروی لاکهارت عظیم


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷:۳۳ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#64

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۲۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
خلاصه:
لرد و مرگخوارا نصفه شب برای بازدید به باغ وحش هاگزمید رفتن. بعد از بازدید از قفس چندین حیوان(اسب آبی، گراز، میمون، کرکس، پاندا و زرافه)، اشتباها معجونی روی لرد سیاه ریخته می شه، که باعث بزرگ تر شدنش می شه!
مرگخوارا تصمیم می گیرن برای برگردوندن لرد به اندازه عادی، از روش له شدگی توسط فیل استفاده کنن، ولی فیل اشتباها پاشو روی مرگخوارا می ذاره.

****

لرد از این که مرگخواراش رو پیدا نکرده بود خیلی غصه خورد ولی برای اینکه لینی نفهمه که یارانش براش مهمن، این غصه رو توی خودش ریخت...انقد توی خودش ریخت که سنگین شد...انقد سنگین شد که به استخونا فشار اومد...انقد به استخونا فشار اومد که تاب نیاوردن و کوتاه شدن...انقد کوتاه شدن که لرد به اندازه همیشگیش رسید. لرد برای اینکه دیگه کوتاه تر نشه، دیگه غصه نخورد.
-پیکسی ما...به دنبال یاران ما بگرد و پیدایشان کن!

لینی همه جا رو گشت ولی چیزی پیدا نکرد.
-ارباب من چیزی پیدا نکردم ولی از قفس میمون ها براتون موز آوردم تا بخورین!

لینی موز رو به لرد داد.
فیل که گشنه بود، تا موز رو توی دستای لرد دید به سمت اون رفت تا بخوره. وقتی فیل اولین قدمشو برداشت مرگخواران له شده، دیده شدن.

-ارباب...پیداشون کردم...البته فک کنم خودشون نیستن، پوستراشونن!
-ینی چه که "پوستر"؟

بالاخره سوالای رابستن به درد خورد.

-بعدا توضیح می دهیم رابستن!

لرد بعد از گفتن این جمله متوجه خرطوم فیل شد که توی یک سانتی متری موز بود...لرد فکری به ذهنش رسید.

-پیکسی تو زبان فیل ها رو می فهمی؟
-بله ارباب...ما پیکسی ها خیلی چیزا بلدیم.
-خب پس بهش بگو اگه یاران ما را باد کند این موز رو بهش می دهیم.
-قبوله!

فیل فارسی بلد بود.

بعد از اینکه باد کردن مرگخوارا تموم شد، لرد موز رو خورد. فیل هم که خر شده بود، عر عر کنان به سمت محل استراحتش حرکت کرد.

-به سمت قفس بعدی می رویم.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۲:۴۲:۵۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۱۴ ۲۳:۰۵:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۴۶ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
#63

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین
يک ثانيه طول کشيد ،ياد شايد هم چند ثانيه ولى وقتى مرگخواران متوجه شدند ديگه خيلى دير بود.
لينى خيلى سريع نيشش را در قسمت انتهايى فيل فرو کرد .
فيل خرطومش را در هوا معلق و صداى کر کننده اى را ايجاد کرد.
ملت مرگخوار حتى وقت نکردند گوش هاى خود را بگيرند.
لرد سياه ،منتظر بود تا به اندازه واقعى برگردد و کوچک شود.
لينى احساس پيروزى ميکرد و فرصتى ميخواست تا از نيش هاى تيزش تشکر کند.
فيل اما مطابق میل مرگخواران رفتار نکرد ،به جاى پا گذاشتن و کوچک کردند لرد ،پس از يک تازش که بى شباهت به اسب نبود، پايش را روى مرگخوارانى که آن سوى لرد بودند ،گذاشت.
مرگخوران له شدند.
مرگخواران حس نداشتند.
لينى تشکرش را از نيشش پس گرفت.
لرد ميخواست دماغش را عمل کند ،ولى کوچک نشده بود.
وضعيت خوبى نبود ،تنها مرگخوار سالم لينى بود که پشت فيل ايستاده بود.
لرد اما به له شدن مرگخواران اهميتى نميداد ،او ميخواست دماغ داشته باشد.
-لينى چى شد ؟چرا ما کوچيک نشديم؟چرا دماغ نداريم؟ياران ما کجان؟

لينى جوابى نداشت که به لرد بدهد.
به فيلى که انگار قصد نداشت پايش را از روى مرگخواران بردارد نگاهى انداخت.
لينى دلش گرفته بود ،صدايش ميلرزيد.
-انگار اين ايده خوبى نبود.....اشکالى نداره...اگه پاشو از رو مرگخوارا برداره....اگه مرگخوارا هنوزم زنده باشن...ميتونيم يه فکر خوب بکنيم و براى شما ترتيب عمل دماغ بديم


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.