هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
#10

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
بر روی تخت دراز کشیده بود و از لای شکاف کوچک پرده به بیرون خیره شده بود. همه جا سرسبز و شاداب بود ، شکوفه های درختان و آواز پرندگانی را که دوباره به لانه هایشان بازگشته بودند را به وضوح می شنید.

چگونه طبیعت میتوانست در این لحظه خوشحال باشد؟ کاش او هم همانند طبیعت یار خود را در کنار خویش داشت و با او شادی میکرد.

باید به این تنهایی پایان میداد ، اما چگونه؟ یار همیشگیش را از دست داده بود و نمیدانست چگونه میتواند به او برسد.

غلتی زد ، صورتش از شدت گریه خیس شده بود. نمی توانست به این کار ادامه دهد ، باید کاری میکرد.

به یاد زمانی افتاد که با یکدیگر چه لحظات خوشی را داشتند و چند لحظه بعد به یاد آن واقعه افتاد.

از روی تخت بلند شد ، با دستمالی اشک هایش را پاک کرد و در کمدش به جست و جو پرداخت.

با این که بهار فرا رسیده بود اما هوا هنوز سردی خود را داشت ، بنابراین پالتویی را پیدا کرد و آن را پوشید.

از خانه خارج شد و دوید. نمیدانست به کجا میرود فقط میخواست از آنجا دور شود ، میخواست از این زندگی راحت شود.

ساعاتی بعد از شدت خستگی بر روی زمین افتاد. لبخندی بر لبانش نشست ، شاید این پایان همه چی باشد و به یار همیشگی خود برسد.

دستانش را درون جیبش فرو برد ، سردی سنگی را در درون جیبش حس کرد. ناگهان برق شادی در چشمانش موج زد ، او میتوانست.

سنگ را بیرون آورد و چندین بار چرخاند ، منتظر ماند.

دیگر باید می آمد ، باید این جدایی به پایان میرسید. بعد از چند ثانیه ناگهان ناامیدی در دلش موج زد. اگر هرگز به دوست خود نمیرسید چه؟

با دو زانو روی زمین نشست ، میخواست فریاد بزند شاید کمی از دردش کم شود.

ناگهان گرمی دستان کسی را بر روی شانه هایش حس کرد ، خیلی آرامش بخش بود. در یک لحظه تمام سرمای وجودش از بین رفت و جای آن را گرمای مهر و محبت فرا گرفت.

برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. یارش برگشته بود ، او موفق شده بود. دیگر تنها نبود ، حال دیگر بیش از پیش قدر او را میدانست.

با خود در دل گفت: « امکان نداره ایندفعه از دستت بدم! »




Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
#9

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- استون هیج!

صدای مردانه ای با حالت اثیری خاصی این نام را گفت. صدایش کمی می لرزید و نا آرامی درونش را به نمایش می گذاشت.

- این بنا رو برای چی ساختن سرورم؟

با همان صدای لرزان پاسخ داد:

- برای من!

جادوگر دیگر سکوت کرد. مردی که صدای اثیری داشت در حالی که به بنای سنگی چشم دوخته بود به سمت جلو گام بر می داشت. گام برداشتنش گاهی از مرزهای قدم زدن فراتر می رفت و به دویدن شباهت پیدا می کرد. در دل از شوق رسیدن به هدفی می سوخت. رسیدن به یک هدف برتر..!

- سرورم..
- ساکت باش کوریا!

علف های پرپشت زیر پاهایشان صدای گامهایشان را در خود فرو می برد و جانوران شب زی ساکن در علفها از بیم دو جادوگر به گوشه های امن و تاریک علفزار وسیع فرار می کردند.

جادوگر بلند مرتبه همچنان آشفته و نا آرام به نظر می رسید. تا زمانی که ستون های نا منظم استون هیج را لمس نکرده بود نفس هایش ناپیوسته و چشمانش دو گوی سوزان بودند.

- رسیدیم کوریا.. اون سنگ رو بده به من.

صدایش لرزش و نگرانی قبل را نداشت. گویا حریم سنگی بنای قدیمی همه چیز را وارونه کرده بود. صدای جادوگر ارشد ترسناک و نگران کننده شده بود.

جادوگر دیگر سنگی را از کوله اش بیرون آورد و با کرنشی آن را به دستان جادوگر ارشد داد.

- حالا وقتشه.. نور ماه رو می بینی.. به زودی پشت ابرهای تیره مخفی میشه.

جادوگر ارشد شروع به خواندن وردهای باستانی و نا مفهموم کرد. سنگ سیاه رنگ کوچکی که همراه خود آورده بود، کف دستش می دخشید و دست دیگرش میزبان شعله ی ویرانگر آتش بود.

جادوگر آخرین کلمه ی وردش را فریاد زد و آتش زبانه کشید. او ادامه داد:
- من.. بزرگترین جادوگر سیاه قرن..به کمک سنگ زندگی.. ارواح تمام جادوگران پلید گذشته را فرا می خوانم.

ابرهای تیره آسمان ستاره باران شب را احاطه کردند و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. جادوگر دون پایه از ترس به ستون های سنگی متوسل شده بود و سرش را در میان دستانش مخفی کرده بود.

لحظه ای ابرهای در چرخش کنار رفتند و باریکه ای درخشان از نور ماه بنای باستانی را روشن کرد.

- تو داری اشتباه می کنی!
- مرلین ..! تو نمی تونی هیچ کاری بکنی.. تو مدت زیادیه که مردی!
- اطمینان داری؟
- این به هیچ کس ربط نداره پیرمرد.. من به کارام ادمه می دم.
- از آینده ات خیلی مطمئنی پسر جون! طلسمی که روی اون سنگ اجرا شده مانع میشه که ارواح پلید توسط اون به زندگی برگردن. اون فقط برای ارواح پاکه..
- تو نمی تونی مانع من بشی.. تو یک روحی!
- اگر روحها نمی تونن کاری بکنن برای چی داری روح رفقات رو برمی گردونی؟!

اخگر سبز رنگی به سمت چیزی که احتمالا روح پیرمرد بود فرستاده شد ولی اثری نداشت و بدون کوچکترین حادثه ای به پهنه ی تاریک دشت گریخت!

- بذار منم نیروهای خودم رو امتحان کنم.

سنگ سیاهی که در دست جادوگر بود منفجر شد و فریاد دلخراش جادوگر ارشد میان سنگ های تیره ی استون هیج پیچید.

...!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۷
#8

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- بیا دیگه باب بزرگ...

بازدم نفس هایش در آن شب سرد زمستانی بخار میشد.
دست کرخ شده اش را بارها و بارها چرخاند. سنگ جاودان به آرامی روی زمین افتاد و پسرک از سرما به خود لرزید.

نوری در گوشه ای از جنگل چشم هایش را میزد، نیمه بازشان کرد و با اخم منتظر شد.

دقایقی بعد، پیکر شفاف سیریوس بلک در کنار پیکر بی رمق جیمز ایستاده بود و لبخند میزد:

- پس تو هم رفتنی شدی؟
- درد داره باب بزرگ؟
- بچه شدی جیمز؟

پسرک، دست مرد را فشرد.
سیریوس بلک خندید :

- اونا عادت دارن جیمز...اونا هیچ وقت از عدالت و حقیقت بویی نمی برن..اون ادمان جیمز.

باد سردی که وزید موهایش را آشفته تر از قبل کرد، بینی کوچک جیمز سرخ شده و نفس هایش آهسته بود، خودش را به ردای پدربزرگش چسباند و به آرامی همراه با او قدم برداشت.

در راه، یویوی کوچک صورتی رنگ از دستان کوچک و بی رمقش پایین غلتید. ساعتی بعد حروفی طلایی رنگ با دستخطی آشنا روی یویو خودنمایی میکرد.

"در پايان باز مي شوم!"



Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷
#7

نيكلاس  فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۸ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
روی زمین خوابیده بود و به حرکت ابرها نگاه میکرد؛ گهگاهی ابرها شکلی به خود میگرفتند که او را یاد کسانی می انداختند.

ابری سفید بالای سرش شکلی را درست کرد؛ شکلی را که دوست داشت واقعی باشد، صورت کسی بود, صورته:

((لیلی اوانز))

کسی که عشق و نفرت را برایش اورده بود؛ولی در این میان عشق اغلب پیروز میشد.

باد دوباره ابرها رو برد و ابرهای دیگر شکلی جدید به خود گرفتند؛ شکلی مارگونه!علامت لرد سیاه کسی که میتوانست با او به اهدافش برسد ،البته خدمتش به او در ظاهر بود؛ ظاهری که انقدر خوب ساخته شده بود که بزرگترین جادوگر در جادوی سیاه هم نتوانسته بود به ذات حقیقی ان پی ببرد والبته خودش هم هنوز شک داشت که از روی ظاهر است.

با کشته شدن جیمز و اندک اندک کاهش نفرتش ،دیگر دلیلی نبود که با او بماند ولی باید میماند قولش او را وادار میکرد.
قولی که هم به لرد سیاه داده بود و هم به کسی دیگر البوس دامبلدور!!

دیگر باید میرفت؛ ماموریتی نا خوشایند داشت که باید طوری انجام میداد گو اینکه از انجام ان خشنود بود.

-وقتش رسیده

مردی در شنل سیاه در بالای سرش جلوی نور افتاب را گرفته بود وزمزمه وار این را گفته بود.

-میدانم میتوانی بری؛برو و تنهایم بزار خودم تنهایی میروم

-لرد سیاه گفته که باید با هم باشیم تا مطمئن تر باشد.

-خودم برایش توضیح میدم.

-اما...

- دیگر بحث نکن همین که گفتم.

-باشه... باشه پس منتظر عواقبش باش.

مرد کلاه باشلقش را برسر کشید و رفت؛ رفتنش را تماشا کرد تا دیگر تنها نقطه ای سیاه از ان ماند روی پاهایش نشست و چوبدستیش را بیرون کشید، تنها چیزی که لازم داشت همین بود.

پیغام لرد سیاه را بیرون اورد کاغذی سرخ رنگ که رویش تنها یک جمله بود( برایم بیاورش)

میدانست او چی میخواست اخرین جان پیشش، جانپیشی که بعد از مرگش درست شده بود جادویی سیاه عظیمی که اورا به زندگی برگردانده بود تا وسیله ای برای این باشد تا اربابش دوباره بیاید.

پس از کشته شدنش به دست لرد سیاه ؛ جسمش را طوری حفظ کرده بودند تا دوباره بتواند به زندگی برگردد حالا مثل قبل نبود فقط زامبی ای بود کمی باشعورتر والبته صاحب جسم خودش، ولی همیشه باید تغزیه میشد که این هم کار لرد سیاه بود.
سرنوشت این بود.

هیچ وقت نمیشد جلوی تاریکی رو گرفت.

حتی اگر حالا خودش را میکشت دوباره کسی دیگر پیدا میشد تا جایش را بگیرد.

ولی اگر میرفت باز هم نابود میشد دیر یا زود فرقی نمیکرد.
باید از اخرین اراده اش استفاده میکرد تا جلوی تاریکی رو برای مدتی بگیره به خاطر کسی که دوستش داشت این بار هم عشق پیروز شد _بزرگترین قدرت_ و البته ناشناخته.

تصمیمش را گرفت.

چوب دستی را روی شقیقه اش گذاشت و بعد هیچی هجوم سریع خاطرات و سقوط در دالانی بی انتها.

لبخندی بر لبانش نشست
و جسمش بر روی زمین بی حرکت افتاد.


به سه چیز طمع داشته باش
1-علمتصویر کوچک شده
2-زندگی خوب
3-دوست خوب


Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷
#6

دوركاس ميدوز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۵۳ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از روز اول می دونستم ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
40 سال بعد
ايلياد کنار کلبه ي هاگريد نشسته بود و گيتاري در دست داشت و مي نواخت .
همينطور اشک مي ريخت .ناراحت بود .غمي در چشمانش موج مي زد که انگار سال هاست آن را در دل نهفته دارد .
هاگريد پير دستي به سرش کشيد و به آرامي گفت : ايلياد ، اون ديگه رفته .نمي تونه برگرده .تو هم نمي توني بري پيشش.
-مي دونم هاگريد ولي من باهاش حرف داشتم مي خواستم باهاش صحبت کنم .هنوز کلي حرف بود که بايد بهش مي زدم .
-ايلياد ، ديگه نمي شه .نمي توني که تا آخر عمرت حسرت بخوري.مي توني ؟ مي خواي هميشه از اين ناراحت باشي؟
-نه ولي نمي تونم آروم باشم .نمي تونم بهش فکر نکنم .نمي تونم تنهاش بذارم .
-ايلياد پاشو ، ديگه دير وقته .بايد بري بخوابي .فردا کلي کلاس داري.
-نه ، بدون اون هيچي نمي خوام . نمي خوام زنده بمونم .راستي هاگريد تو پدر بزرگم رو يادته ؟
-آره ايلياد ، خوب يادمه .انگار همين ديروز بود .خيلي عاقل بود .عاقل تر از چيزي که حتي فکرشم نمي توني بکني .
اون از يه سالگي بدون پدر و مادر بزرگ شد و تمام اين سال ها حسرت ديدن پدر و مادرش رو داشت .
حسرت بوسيدن روي مادر و نوازش هاي پدر اما هيچ وقت نتونست اون ها رو کنار خودش داشته باشه .
توي تمام سال هاي زندگيش از وقتي که اومد توي هاگوارتز با ولدمورت جنگيد اما نه براي اينکه انتقام پدر و مادرشو ازش بگيره ، بلکه مي خواست انسان ها رو از شرش خلاص کنه .
سال آخر تحصيلش رو براي شکست ولدمورت کنار گذاشت و در آخر موفق هم شد . اون مرگ رو براي نجات جون دوستاش انتخاب کرد ولي ولدمورت باز هم نتونست بکشدش.
-چجوري ؟ چي شد که دوباره زنده موند ؟
-عشق .اون موقع دامبلدور مي گفت عشق قدرتش از هرچي تو دنيا بيشتره .
هري زماني که داشت مي رفت تا مرگ رو قبول کنه دو تا از يادگاران مرگ رو داشت .
- مگه اين داستان واقعيه ?
- ما هم تا اونموقع فکر مي کرديم نيست ولي به هممون ثابت شد .سنگ و شنل .در حلي که به سمت مرگ مي رفت فقط از سنگ استفاده کرد براي اينکه نظر پدر و مادر و ديگران را بخواهد نه براي خودخواهي و يا استفاده شخصي .
- بعد با اون سنگ چي کار کرد ؟
- اون توي جنگل از دستش افتاد ولي ديگه دنبالش نرفت .
- يعني هنوز توي جنگله ؟
- آره مي دونم که کسي نمي دونه اون کجاست .
- من مي تونم اون رو پيدا کنم و دوباره دورنيکا رو داشته باشم .
- ايلياد خيليا دنبالش گشتن ولي پيداش نکردن .
- اون مال پدر بزرگ من بوده .من مي تونم اونو پيدا کنم .فقط تو بايد مسير حرکتشو بهم نشون بدي .
- گفتم که اون با شنل رفت .ولي فکر مي کنم بدونم که از کجا رفت .
- هاگريد کمکم مي کني؟
- به شرط اينکه بعد از اينکه حرفاتو با دورنيکا زدي دوباره اون سنگ رو توي جنگل گم کني .
- باشه . قبوله .
و آن دو در مسيري طولاني در جنگل حرکت مي کردند و به جلو مي رفتند .هاگريد لحظه اي درنگ کرد و گفت :
- من از اين مسير برش گردوندم .فکر مي کنم همين جا ها بود . ايلياد فکر مي کنم بتوني با افسون جمع آوري پيداش کني .تو وارث يادگار ها هستي .
- اکسيو لايف استون ...
شئ نوراني در آسمان به حرکت در آمد و به سمت اون ها به حرکت در آمد و به دست ايلياد رسيد .ايلياد سنگ را در دست گرفت و از ته دل خواست تا دورنيکا رو ببينه .جسمي با حالت مرده اما با همان چهره ي زيبا جلوي چشم او ظاهر شد .
او دوباره دورنيکا را جلوي خود مي ديد .او را بغل کرد و اشک از چشمانش جاري شد .
- ايلياد گريه نکن .روح من در عذاب خواهد بود .
- باشه .دورنيکا باهات حرف داشتم .ححرف هايي هست که نتونستم هيچوقت بهت بگم .
- ايلياد من نمي تونم زياد اينجا بمونم چون اذيت می شم . اگه بتوني کوتاه تر بگي بهتره .
- باشه . دورنيکا ، من هيچ وقت نتونستم بهت بگم دوستت دارم .من از اولين دفعه اي که ديدمت مجذوبت شدم اما نتونستم بهت بگم . هر جا مي رفتي دنبالت مي اومدم تا اگر مشکلي برات پيش اومد همراهت باشم .سعي مي ...
- مي دونم ايلياد . منم تورو خيلي دوست داشتم . شايد از همون نگاه اول .ولي هميشه منتظر بودم تا تو بهم بگي .تو هم هيچوقت نگفتي و منو در حسرت اون عشق گذاشتي .
- ببخشيد که وقت اين نشد تا ما هم رو کنار هم داشته باشيم .
- ايلياد ديگه گذشته و ما کاري نمي تونيم بکنيم .بايد چند تا قول بهم بدي .
ايلياد همانطور که اشک از روي گونه اش به پاين مي ريخت سرش را به نشانه ي علامت مثبت حرکت داد .
هوا سرد بود و باد زوزه مي کشيد . هوا کمکم داشت روشن مي شد و زمان به تندي در حال حرکت بود .
- قول بده که به خاطر اين قضيه خودت رو مقصر ندوني .
- باشه قول مي دم .
- قول بده که توي اين عشق نموني .به من کمتر فکر کن .سعي کن شخص ديگري رو براي زندگيت انتخاب کني .
- اما ...
- اما نداره وبايد قول بدي .
- باشه .قول مي دم .
- و آخر اينکه ديگه نياي دنبال اين سنگ و من که بتوني راحت تر فراموش کني.
- باشه ...
ايلياد همينطور اشک مي ريخت و به صورت بي روح دورنيکا نگاه مي کرد .صورتش را به صورت او نزديک کرد و دورنيکا را بوسيد . دورنيکا به آرامي محو مي شد . ايلياد فقط فرصت کرد تا دستي براي او تکان دهد .و جوابش را از دورنيکا گرفت .
ايلياد سنگ را محکم در دست فشرد و با تمام قدرت آن را به سمتي از جنگل پرت کرد .
- ديگه هيچ کس نمي دونه که سنگ کجاست ...
هوا ديگر روشن شده بود . ايلياد ديگر اشک نمي ريخت و به آرامي کناره هاگريد حرکت مي کرد .
ايلياد از هاگريد خداحافظي کرد و به سمت سرسراي عمومي حرکت کرد ...


ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۱۳ ۱۲:۴۶:۴۹

Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت


Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷
#5

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
نوزده سال بعد _ هاگواتز _ جنگل ممنوعه

تدی در حال که دست معشوق خود ویکتوریا گرفته بود در جنگل سیاه قدم می زدند .

باو تدی اخه اینجا هم جا تو قرار گذاشتی ؟
- باور کن جای دیگه پیدا نکردم هم ساکت باشه هم خلوت از همه مهم تر جیمز نتونه منو پیدا کنه
- خوب جیمز رو هم با خودت می آوردی .
- دیگه اون موقع قرار خصوصی نمی شد .

ویکتوریا در حالی که دست خود را در دست تدی سفت تر می کرد گفت : خوب حالا کارتو بگو
-
- خوب باوشوخی کردم
-
- تدی تو خودت می دونی من چقدر دوست دارم ولی از اینجا می ترسم .
- خوب الان می ریم یکم دیگه گشت بزنیم بعد بریم سراغ جیمز .
-

تدی در حالی که هم چنان دست ویکتری رو در دست خود می فشرد به حرکت خود ادامه دادن که ناگهان ویکتوریا دست خود رو از دست تدی جدا کرد وبه سرعت ب سوی وسط جنگل دوید

تدی در حال که داشت فریاد می زد : ویکتوریا وایتا من هم بیام ، مگه نمی گفتی از این جا می ترسی ؟
تدی به جلو تر دوید و دید ویکتوریا در حالی خم شده و سنگی در دستش می درخشد و علامتهای عجیبی هم روی سنگ تراشیده شده .

ویکتوریا در حالی که چشمانش برق می زد رو به تدی کرد و گفت : تدی قشنگ نیست ؟
- اره خیلی خوشگله ولی تو اونو از کجا پیدا کردی ؟
- وقتی داشتم با تو قدم می زدم در جنگی برقی دیدم و به سوی اینجا دویدم و این سنگو دیدم .
- ولی من نگرانت شدم .
- می بخشید ولی ترسیدم گمش کنم .
- مهم نیست

تدی در حالی که همچنان ناراحت بود رو به ویکتوریا کرد و گفت : بهتره برگردیم .

د حالی که داشتند جدا از هم به سوی مدرسه ب می گشتند ویکتوریا دستان تدی رو گرفت و گفت : منو ببخش من اشتباه کردم . این سنگو از من قبول کن .
تدی : من تورو بخشیدم ولی اون سنگ مال تو نه من .
- ولی من دارم به تو هدیه می دم .
- نه
- به احترام عشق پاکمون قبول کن .

و تدی به اجبار مجبور شد سنگ رو از ویکتوریا قبول کنه و لبخندی از سر عشق به ویکتوریا بزنه .
صورت ویکتوریا نزدیک تدی شد و .....

در سالن عمومی گریفیندور _ خواب گاه پسران

جیمز در حالی که داشت جیغ می زد .

جیــــــــــــــــــــــــغ کجابودی ؟
- رفته بودم یکم بگردم .
- بدون من ؟
-اخ خ خ خ اخه نمی شد با تو برم .
- چرا ؟
- چ چوو چون با ویک ویکتوریا بودم .
- خوب زود تر می گفتی .
- می خواستم بگم ولی نشد . اصلا ولش کن بیا به بین ویکتوریا چی به من هدیه داده .

تدی دست خود را به سوی جیمز دراز کرد و گفت : قشنگه
جیمز :
-چی شده ؟
-
- خوب یه حرفی به زن

جیمز که همچنان در بهت بود گفت : تو نمی دونی اون چیه ؟
- نه
- ولی من می دونم
- خوب چیه ؟
- نمی گم
- بگو دیگه لوس
- تو دفتر چه خاطرات بابا عله خوندم اون سنگ زندگی مجدد.
- چی ؟
- سنگی که می تونی باهاش مردها رو زنده کرد .
-

جیمز رو به تدی کرد و گفت : جـــــــیغ سه بار دور دست بچرخون و کسانی که دوست داری زنده کنی رو صدا کن . ولی به بابا عله نگی من به تو اینارو گفتم
- چرا ؟
- چون دفترچه اش رو قاچاقی خوندم . جــــــــــیغ
- قبوله

کریسمس _ خانه گریمولد _ اتاق تدی و جیمز

زود باش دیگه تدی .
جیمز در حالی که این جمله رو بان می کرد دم در ایستاده بود و بیروندید می زد : کسی نیست زود باش .

تدی با دلهره سنگ را سه بار چرخاند و نام بهترین کسانی رو که از دست داده بود نام برد .

بابا ریموس مامان نیمفا

بعد از چند دقیقه ریموس و نیمفا تدی رو در آغوش گرفته بودند و از پلکان به سوی آشپز خانه می رفتند .

در آشپز خانه

اعضای محفل :
اعضای خانواده لوپین :


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷
#4

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
لگدی به پای غولی که به عنوان جاچتری استفاده میشد زد.
با چشمانی پر از اشک خودش را روی تختش پرتاب کرد.

- چرا باب بزرگ!؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟!
ضربات دست های مشت کرده و کف کفش های کتانیش تخت را نامرتب میکرد.

قسمتی از رو تختی اش را گاز گرفته بود تا از جیغ زدن جلوگیری کند. صورتش سرخ سرخ بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری روی نهنگ های کوچک و خشمگینی که روی روتختی نقش بسته بودند می چکید و آنها را خشمگین تر از قبل میکرد.

صدایشان را به وضوح میشنید که فریاد میزدند :
- سونامیه؟ چه بارون خفنی!

اما توجهی نمیکرد، یویو را در دستش میفشرد و عر! میزد. بغضش ترکیده بود بعد از ماه ها...به خاطر خیانت ها...به خاطر تنهاییش در آن خانه ی بزرگ...به خاطر بدقولی ها، به خاطر کسانی که رفته بودند اما با اینکه میتوانستند، برنمیگشتند. و به خاطر کسانی که رفته بودند و با اینکه با تمام وجود خواستار برگشت بودند، نمیتوانستند.! عرععرعرعرعر...اهوم اهوم ببخشید...خب خیلی تاثربرانگیزه!
راوی بلاخره ساکت شد.

چند ضربه به در خورد.
- داوش؟ اونجایی؟
دوباره بغض کرد. صدای خواهرش بود. لیلی لونا پاتر در هر صورت نمیتوانست تصور کند صدای گریه ها متعلق به رهبر محفل است.
-جیمزی؟ حالت خوبه؟
صدای گرفته و محکم جیمز خیال خواهرش را راحت کرد:
- جیغ!
- خوبه. شام آماده اس، اومدم خبرت کنم.

و این بار جیمز بود که با شنیدن قدم های لیلی که دور میشد، نفس راحتی کشید و بعد دوباره...عرعرعرعرعرعرعر!

و اما ، در یکی از روزهای برفی و سرد زمستانی...وقتی که جیمز کوچولو طبق معمول در خونه گریمالد رو باز کرد و درحالیکه پالتوش رو در می آورد بدون اینکه به گرد و غبار پیکر دامبلدورانه که همیشه حالش را بدتر میکرد نگاه کند گفت : "من تو رو نکشتم پروفسور دامبلدور!"

- معلومه که نکشتی جیمز.
- پس چرا هر بار میایم تو خونه جلومون سبز میشی!؟
- ولی من بعد از سالها برگشتم...

جیمز با عصبانیت سر را پایین گرفت، انتظار داشت فیتیل کوتوله را که به تازگی هوای دامبلدور شدن! در سر داشت ببیند.
اما به جای آن ریش سفید و بلندی را دید که روی کفشهایش بود.
سرش را به آرامی و با تعجب بلند کرد...بالا بالا بالاتر...و بلاخره چشم هایش روی چشم های آبی که از پشت عینک نیم دایره ای به او خیره شده بودند، ثابت ماند.

باور کردنی نبود...اما جیمزی کوچولوی قصه ، دیگه تو اون خونه ی بزرگ تنها نبود.
چه افتخاری بود که دست آلبوس دامبلدور را روی شانه اش احساس میکرد. احساس امنیت...در امان بودن از شر تماااااام ولدمورت های دنیا!

وقتی جیمزی کوچول با شور و اشتیاق گزارشات محفل رو به آلبوس دامبلدور میداد.
در آن سوی میز... آنیتا دامبلدور که بلاخره دوران یتیمیتش به پایان رسیده بود،
سنگ زندگی مجدد را با خوشحالی در دستش می فشرد.
________
رول جدی!؟ من!؟ تکذیب میکنم!



Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
#3

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
سه روز بود ابرفورث را ندیده بودند.یعد از جر و بحثش با هری از قرارگاه رفته بود.
با وضعیتی که داشت بهشدت در خطر بود.هر قدمی که بر میداشت مرگ به او نزدیک تر میشد.
اما به دنبال چه بود؟ چه چیزی باعث این ناپدید شدن او گردیده بود؟
همه نگرانش بودند.همه در فکر حرف تاریخی بودند که آقای ویزلی همان شب پیش از شام زده بود((خیلی دیر باورش کردی،اون برادر دامبلدور بود ما حتی به اونم شک کردیم))

هری نیز مدام با خود تکرار میکرد : من حتی به برادر دامبلدورم شک کردم من حتی...
فضای سنگینی حاکم بود.هیچ حرفی رد و بدل نمیشد حتی بین رون و هرمیون و هری.اگر برای ابرفورث اتفاقی میافتاد بدون شک هیچ کدام خود را نمیبخشیدند.سر میز شام آنشب بالاخره بیل سر حرف را گشود
- که چی الان سکوت کردین؟چیزی درست میشه؟باید بریم دنبالش.اون یه تنه با این همه خطر نمیتونه بجنگه
- چرا میتونه،اون زمان تحصیلشم با مشکلاتش مکبارزه میکرد
خانم ویزلی با گفتن این جمله دسته دسته سبد های نان و ظرف های استیک را با حرکت چوبدستیش روانه میز کرد.
بیل دوباره با حالتی تهاجمی گفت : اگه اون الان از اینجا رفته مقصرش ماییم.ما بهش بی مهری کردیم.پسش زدیم.نمیتونیم با این فرض که میتونه از پس مشکلاتش بر بیاد دست رو دست بزاریم
جینی گفت : تازه ممکنه اون زمان به خاطر وجود دامبلدور روحیش قوی بوده که تونسته الان که اون نیست.
رون با پوزخند گفت : آخه ئنه اینکه خیلی با هم خوب بودن؟
- خودم این گندو بالا آوردم خودمم میرم درستش میکنم
سر هری پایین بود اما این جمله را با صدایی رسا بلند به زبان آورده بود.
تانکس خردمندانه گفت : با الان در حال حاضر اونقدر قدرت نداریم که بخوایم با اون همه مرگخوار مبارزه کنیم. و این در حالیه که میدونیم اگر علنی به دنبال ابرفورث بریم قطعا با اونا مواجه خواهیم شد.سپس طوری وانمود کرد که اصلا حرف هری را نشنیده و ادامه داد : باید با یه نقشه حساب شده بریم و پیداش کنیم اما نه همه با هم
- من میرم!!!
اینبار دیگر تانکس اختیار از کف داد و فریاد زد : هری! تو همینجا تو همین خراب شده میمونی.
عصبانیت تانکس به حدی بود که موهای بنفشش به قرمز افروخته تغییر رنگ دادند.
- خوب بچه ها به نظر من دیگه بهتره شما برین بخوابین بهتره!
همنوز حرف خانم ویزلی تمام نشده بود که فرد تعداد زیادی گوش گسترش پذیر از جیبش در آورد و روی میز گذاشت و با این کار به مادرش فهماند که بودن یا نبودنشان تفاوت چندانی ندارد
آقای ویزلی که به خوبی منظور فرد را فهمیده بود ماهرانه بحث را عوض کرد و گفت : میتونیم از مودی هم کمک بگیریم.
تانکس با نا امیدی گفت : نه آرتور نمیتونیم.یک ماهه که غیبش زده!!

در همین حین ناگهان جای زخم هری درد گرفت باعث شد آشکارا با دست محکم به پیشانیش بکوبدچنان درد عظیمی تمام وجودش را فرا گرفته بود که با اینکه چشمانش باز بودند هیچ چیز از فضای آشپزخانه را نمیدید.
در جنگلی تاریک ایستاده بود.بوی نم باران به مشامش میخورد.درختان تنومند و سر به فلک کشیده مانع از ورود نور ماه میشدند.حس میکرد خوی وحشیانه ی درونش تا لحظاتی دیگر پایان میپذیرد.
آرام به جلو قدم بر میداشت،انگار دنبال کسی بود.
لرد ولدمورت با انگشتان کشیده و سفید رنگش چوبدستیش را لمس کرد و گفت : هوووم!فکر نمیکردم انقدر احمق و احساساتی باشی که بزنی بیرون.دلم میخواست راه بیشتری واسه کشتنت طی کنم.
سپس چرخشی به عقب کرد و ادامه داد : اوئه احمق جاسوسیه منو میکردی؟من؟قوی ترین جادوگری که تمام اعصار جادوگری به خودش دیده؟؟
قهقه سر داد و آرام به جلو حرکت کرد.
تمام سلول های بدن هری از درد فریاد میزدند.مرگ را ترجیح میداد.حس میکرد زیر طلسم شکنجه گر قرار دارد.
ولدمورت گفت : بیا بیرون،بزار رو در رو بکشمت.برادرت همیشه از مرگ با عزت حرف میزد .این اجازرو میدم بهت که مثل برادرت با عزت بمیری.
با پوزخندی که زد آرام توجهش به نقطه ای از جنگل جلب شد.
گرد خاکی بلند شد و قامت بلند و ریش بلند و سفید ابرفورث دامبلدور پدیدار گشت.
- همون برادرم بهم یاد داد آدم وقتی خوبه بمیره که کار انجام نشده ای نداشته باشه اما من دارم و تو در راس اون کار فرار داری تام!
چشمان ولدمورت به سرخی گرایید و درد فزاینده ای بار دیگر بدن هری را فرا گرفت.
- چطور جرات میکنی؟اون برادر کثیفتم با همین حرفاش سرشو به باد داد.اونم فکر میکرد من همون تام ریدلم اما دیدی که اشتباه میکرد و تنها و حقیرانه مرد.تو ام مثل همون خواهی بود.
خون ابرفورث به جوش آمده بود.تنها دلیل حضور او در آنجا برادرش بود.نمیدانست چرا و چگونه ولدمورت او را یافته است.او به دنبال سنگ زندگی مجدد به سمت هاگوارتز بار سفر بسته بود.آنروز تولد آلبوس برادر در گذشته اش بود.میخواست بار دیگر او را ببیند و به او بگوید در تمام این سالها از رفتارش پشیمان بوده.حس میکرد از درون به گریه افتاده است.اما دیگر نمیتوانست بیاندیشد.به سرعتی عجیب چوبدستیش را در آورد و فریاد زد : آوداکداورا!
شوکه شده بود.نمیدانست چرا آن ورد را به کار برده است.
پرتو سبز رنگی که از نوک چوبدستیش خارج شده بود به سمت لورد ولدمورت میرفت اما او با حرکتی سریع جا خالی داد و نگاه تحقیر آمیزی به ابرفورث کرد.
- ها ها ها! طلسم های شوم هم که استفاده میکنی.خوبه ،خیلی خوبه.یه بار دیگه حماقتتو بهم اثبات کردی.
بلافاصله پس از کفتن این حرف پرتو سبز رنگ دوم از نوک چوبدستی ابرفورث خارج شده اما پیش از اینکه نیمی از مسیر را طی کند ولدمورت نیز طلسمی روانه ی او کرد که به راحتی نور سبز رنگ را دفع کرد و به سوی او پیش رفت.ابرفورث که سردرگم شده بود به سرعت پشت درخت تنومندی پنهان شد اما با برخورد طلسم به درخت،شکاف قابل ملاحظه ای در آن ایجاد شد.همین که از پشت درخت بیرون آمد متوجه شد که ثانیه ای پیش ولدمورت طلسم دیگری نیز به سوی او فرستاده است.به سرعت سپر مدافعی سافت:ببر نقره ای بزرگ به طرف طلسم دوید و با اینکه آنرا دفع کرد اما خودش نیز نابود شد و بارانی از قطرات نقره ای رنگ ایجاد کرد.
همینو طور که عقب عقب رفته بود به دریاچه رسیده بود.دیگر راهی برای فرار نداشت.پشتش به دریاچه بود و از جلو هم لرد ولدمورت به سویش می آمد.
- دیگه تموم شد ابرفورث دامبلدور،این سزای خیانت به لرد سیاهه!
پرتوی سبز رنگی که از نوک چوبدستی او خارج شده بود به سرعت به طرف ابرفورث میرفت.ولدمورت قبل از آن طلسم،به طرز عجیبی ابرفورث را جادو کرده بود.نمیتوانست هیچ تکانی بخورد.انگار دست و پایش را زنجیر کرده بودند.در لحظه ای تمام خاطراتش را در ذهنش مرور کرد.به یاد پیکر بی جان برادرش افتاد که تنها در آن ظلمت شب در آرامگاه سپیدش آرمیده بود.او میدانست که دیگر مرده به حساب می آید.
آرام چشمانش را بست و منتظر پایان زندگیش شد.
طلسم به 7 8 متری اش رسیده بود که ناگهان به طرز اعجاب انگیزی طلسم منحرف شد.ابرفورث که انتظار این مدت زمان طولانی را نداشت چشمانش را گشوده بود.با خود میاندیشید که پرتوی قرمز رنگی را دیده ست.فضای بین او و ولدمورت مملو از گرد و خاک بود.در آن هوای بارانی وجود اینچنین گرد و خاکی فقط میتوانست با وقوع معجزه میسر شود.در این حین که داشت این وقایع را تجزیه تحلیل میکرد دستی بازویش را گرفت.حس خفقانی در سینه اش احساس میکرد.لحظه ای بعد پایش به کف آسفالتی و محکمی برخورد کرد.

هری به خود آمد.از جای زخمش قطره ای خون چکیده بود.
هرمیون که گریه میکرد با دستمال گل گلی اش قطره ی خون را پاک کرد و گفت : هری... هری چی دیدی؟حرف بزن هری...!
- او....ن اون.... تو جنگل بود دوئل کردن.....یک...ی یکی فرار...
اما پیش از اتمام جمله اش از هوش رفت
صدای بسته شدن دری از بیرون آشپزخانه شنیده شد.تانکس و بیل به سرعت از دو طرف در به سمت بیرون رفتند.بیل می مقدمه فریاد زد : اکسپلیاموس!
اما خبری از چوبدستی نبود.تنها چیزی که دیدند پیکر بی جان ابرفورث در دستان الستور مودی بود.



دامبلی جونیور،فلیت جون تولدت مبارک

برای یه تبریک تولد، کمی تا حدودی ترسناک بود!
7 از 10 ، چشمونو هم درآوردی واگرنه مشکل دیگه ای نداشت!


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۶ ۲۲:۴۸:۴۶

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷
#2

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
- میگن سوروس اسنیپ رفته!
- الان فقط سارا رو داریم...
- جیمزی! تقصیر تو نبود!
تدی روبروی جیمز نشست، چانه اش را گرفت و بالا آورد.
جیمز با بغض گفت : سوروس رفت تدی، من اذیتش کردم. تقصیر ارزشی بازی های من بود!عذاب وجدان دارم، کاش برگردهههه!
تدی هیچی نگفت.
جیمز : برش میگردونم!
- چطوری؟
- نمیدونم...ولی باید برش گردونم!

مدتها بعد :

جینی: جیمز! اینم هدیه روز پاتر! یه سنگ زندگی مجدد!
جیمزی : عععع! دمت گرم ننه! خیلی آقایی!
جیمز سنگ را گرفت و آن را پرتاب کرد.

اون دنیا :

وییییییییییژژژ...
تق!
- آخ!
- چی بود چی بود شیشه شکست!؟
- شیشه نبود!
- پس چی شکست؟
- السون و ولسون، قلب منو شیکســ....اممم یعنی منظورم اینه که این سنگه بود خورد تو سرم!

فرشته! سنگ را از دست سوروس اسنیپ گرفته و با دقت آن را بررسی کرد.
- هوممم... سنگ زندگی مجدده...یکی میخواد برگردی...!
- کی کی؟ لیلی؟ میدونستم هنوز دوسم دارههه!
- نه احمق! یه بچه اس! اسمش...اسمش...جی..جیمز...
- چی!؟؟؟؟؟؟ جیمز؟ همون ارزشیهههه!؟ نه نه نه!

فرشته به سوروس چشم دوخت:
- همینه که هس! تو امروز دوباره باید متولد شی!
سپس سوروس را با دستان نیرومندش سر و ته کرده و به سوی زمین پرتاب کرد.
سوروس اسنیپ، در راه پرتاب شدن(!) به سوی زمین، موهایش سفید شد...قدش بلندتر شد... چشم های سیاهش تغییر رنگ داد و عینکی نیم دایره ای از ناکجا آباد بر بینی اش نشست.

شپلخ!

و لحظاتی بعد، آلبوس دامبلدور در مقابل جیمز کوچولو ایستاده بود. جیمز دوید و خود را در آغوش دامبلدور انداخت. در حقیقت در ریش هایش گم شد.

- منو ببخش استاد. من شاگرد خوبی نبودم. من اذیتت کردم... ارزشی بودم!
استاد، که آلبوس دامبلدوریتش گل کرده بود با مهربانی گفت:
- جیمز... وقتی بهم گفتن کارت عالی شده باور نمیکردم!
آلبوس دامبلدور فکر کرد با این تعارف الکی میتواند به خود بقبولاند که جیمز گولاخ شده!
اما اشتباه میکرد! جیمز هنوز هم ارزشی بود! ارزشی و بوقی بود و به ارزشیت و بوقی بودنش افتخار میکرد!

و اینگونه بود... که سوروس اسنیپ برگشت، فلیت ویک آمد، و آلبوس دامبلدور از نو متولد شد.

تولدتون مبارک، پروفسور دامبلدور!



در پايان باز مي شوم!
پیام زده شده در: ۰:۱۳ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷
#1

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از اين ستون به اون ستون فرجه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 254
آفلاین
در گوشه ي اين كلبه ي متروكه و خاك آلود هم مي توان ردپاي جادو را يافت. مي توان در اين خانه ي فراموش شده و خاك گرفته در جستجوي ناهمگوني ها وارد شد و حضور نيروهاي جادويي را احساس كرد.

جادو هميشه از خودش ردي به جا مي ذاره و اين رد رو ميشه از تغييرات محيط پيرامونش پيدا كرد. جادو طبيعت رو غيرعادي مي كنه و در اين قانون هيچ استثنايي وجود نداره. رد جادو به راحتي آشكار ميشه.

- اين مكان با جادو آشناست!

دامبلدور در جستجوي رازهاي نهفته ي تام ريدل در عميق ترين و دورترين نسبتهاي او سرك كشيده و تا به اينجا به دنبال رمزهاي مخفي زندگي لردولدرمورت پيش رفته.

دامبلدور اكنون در خانه اي كه سالهاست كسي در آن پا نگذاشته است وارد شده و به دنبال بوي جادو هر كنج و زاويه ي اين خانه ي كهنه را وارسي مي كند.

غرور تام ريدل بيشتر از هر دشمن ديگه اي به اون آسيب زده و او را در برابر خطر فاش شدن رازهايش توسط دشمنانش بي دفاع كرده است. او هرگز تصور هم نمي كرد كه روزي آلبوس دامبلدور پا به اين خانه ي قديمي بگذارد و در جستجوي جادو _ كه لرد ولدمورت تصور مي كرده مي تواند از روح با ارزشش محافظت كند_ اين كلبه ي رو به ويراني را با چشمان آبي نافذ و نكته سنجش مورد بررسي قرار دهد.


او اكنون اينجا بود و با طلسم محافظي كه به سرعت خودش را نشان داده بود دست و پنجه نرم مي كرد. به يقين اين محافظ هرچقدر هم قوي باشد در برابر خرد و مهارت دامبلدور و قدرت باورنكردني چوب ارشد دوام چنداني نخواهد داشت.

درست در زير اين كفپوش چوبي پوسيده صندوقچه اي بود كه با انواع طلسمها محافظت مي شد تا از گنجينه ي درونش نگهباني كند.. تكه اي از روح تام ريدل كه به گمان خودش بسيار با ارزش بود؛ جا خوش كرده بود.

طلسمها يكي پس از ديگري در برابر اين مهاجم قدرتمند از پا درميامدند و محو مي شدند. بدين ترتيب با هر چرخش و تكان چوبدستي برتر قدرت برتر پيرمرد ريش سفيد بر نيروي ضعيف جوان بي مو قالب مي شد و گنجينه يك قدم نزديك تر مي شد.

در پايان باز شد. صندوقچه مانند صدفي كه به اختيار خودش مرواريد درونش را عرضه مي كند، دهان باز كرد و انگشتري با سنگي سياه را كه نگين آن بود بر آلبوس دامبلدور پيشكش كرد. تكه اي از روح عليل لرد ولدمورت!

سنگ زندگي مجدد...دومين يادگار مرگ يا به بيان بهتر يادگار برادران پاورل.. باور كردني نبود ولي حقيقت داشت. علامت يادگاران مرگ بر روي سنگ سياه حك شده بود. مثلث، دايره و خط عمود.. با اين سنگ چه كساني را كه نمي توانست از مرگ بازگرداند.! اما نه كاملا، مردگان ديگر به اين جهان تعلق ندارند و نمي توانند در آن زندگي كنند.

ولي شايد براي چند لحظه بتواند با آنها صحبت كند. با پدرش، مادرش و خواهر كوچكش آريانا.. فقط چند لحظه ي كوتاه.. فقط چند لحظه!

دامبلدور گويا به خود التماس مي كرد. تنها چيزي كه اكنون مي خواست ديدار عزيزانش بود. مانند كودكي كه يك اسباب بازي را بخواهد لبه ي رداي خودش را مي كشيد. او آن را مي خواست!

دامبلدور يادگار اول برادران پاورل را روي لايه ي قطور گرد و خاك كه به ضخامت يك فرش بود گذاشت و يادگار دوم را در دست گرفت. طلاي انگشتري مي درخشيد ولي سنگ سياه درخشندگي بيشتري داشت.

انگشتر را گرفت و در انگشتِ انگشتري دست چپش انداخت. بسيار ساده و آسان.. چه راحت ازآن او شده بود. فكرش را متمركز كرد و به ديدار روح والدينش فكر كرد. به زودي آنها را مي ديد.

نه ..نه .. اين امكان نداشت. طلسم سياه و پليدي دست او را مي بلعيد. چرا چنين حماقتي كرده بود؟ چرا فكر مي كرد تام ريدل يا روح ناقصش به اين راحتي تحت فرمان او قرار مي گيرند. اين طلسم كشنده او را مي كشت و او آرزوي ديدار والدينش و آريانا را با خود به گور مي برد.... به آرامگاه سپيد!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين تاپيك به سنگ زندگي مجدد و روح در گذشتگان محفل تعلق داره و به طور معمول به همين شيوه ي تك پستي ادامه پيدا مي كنه.. طنز يا جدي هم چندان فرقي نداره مهم پرورش موضوعه

دامبلدور اين سنگ رو از توي انگشتر پيدا كرد و اونو داخل يك اسنيچ طلايي براي هري به يادگار گذاشت. همونطور كه مي دونيد هر بار كه هري اسنيچ رو لمس مي كرد اين جمله روي اون حك مي شد:"در پايان باز مي شوم!"

محفليهاي عزيز توي اين تاپيك نشون بديد كه محفل و محفليها هيچ وقت نمي ميرن!


ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۴ ۰:۲۰:۲۳

[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.