هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸
#8

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
روز بعد ، حیاط مدرسه :

-تق !
سانتور ها صفحه دارتی را به یکی از درخت های محوطه آویزان کرده بودند و نوبتی به آن تیر می انداختند . کمی دور تر از آن ها ، تسترال های محبوب دامبلدور بی خیال برای خودشان می چریدند . دانش آموزان در محوطه حفاظت شده ای جدا از موجودات جادویی گشت می زدند . دامبلدور با استفاده از پرچینی حیاط را به دو قسمت برای جانوران و انسان ها تقسیم کرده بود. هر از چند گاهی یکی از دانش آموزان سال اولی به نرده های محوطه آویزان می شد تا به علف هایی خیره شود که توسط تسترال های نامریی خورده می شدند و سعی می کرد کسی که علف ها را می کند پیدا کند و همیشه این کار با فریاد بن همراه بود که به آنها گوشزد می کرد به باغ وحش نیامده اند .


کمی آن طرف تر ، جنگل ممنوعه، صبح زود !

هوکی و مرگخوار ها (همون گروه محیط زیست!) با خیال راحت در قسمت خودشان مستقر شده بودند . حفاظ مورگانا خیال همه آنها را از بابت مزاحمت های حیوانات راحت کرده بود . اکثر موجوداتی که به آن ها اعتراض کرده بودند توسط دامبلدور و به درخواست هوکی به ناچار در حیاط هاگوارتز به حیات خود ادامه می دادند ( جناس رو داشتی؟!) . هوا تاریک و روشن بود و همه افراد خواب و بیدار بودند . حتی یک نفر هم برای نگهبانی دادن بیدار نمانده بود .

کمی دور تر از محوطه اردوی آنها ، دست بزرگی درختی را از ریشه در آورد وآن را با صدای مهیبی روی زمین انداخت . پرنده های ساکن در آن قسمت شروع به سر و صدا کردند . اما مرگخوار ها همچنان در خواب خوش به سر می بردند .

نسیم ملایمی وزید . چیزی که باعث افتادن درخت شده بود ، انگار که موضوع جدیدی توجهش را جلب کرده باشد شروع به حرکت به سمت دیگری کرد . درخت ها را مثل دسته های علف به کناری می راند و به سمت محوصه کم درختی پیش می رفت که افراد هوکی در آن چادر زده بودند . سایه بزرگش تمام اردوگاه را پوشاند . مثل اینکه ناگهان ابر بزرگی جلوی خورشید را گرفته باشد ....

گراوپ تنه درختی که توی دستش بود به کناری انداخت و با علاقه و کنجکاوی به جن خانگی ریز نقشی خیره شد که جلوی پایش روی زمین ، خرس پشمالوی صورتی رنگی را بغل کرده و خوابیده بود .


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۲۷ ۱۶:۱۸:۵۲

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ یکشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۸
#7

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
بن سمش را محكم به در كوبيد. دامبلدور گفت:
-بيا تو.

بن سرش را پايين انداخت و وارد اتاق كار دامبلدور شد. پرتو طلايی رنگ خورشيد موجب روشنی اتاق شده بود. دامبلدور فرش زيبايی را زير ميز كارش پهن كرده بود كه سايه ی ميز روی آن افتاده بود. دامبلدور از پنجره بيرون را نگاه می كرد. بن سمش را روی زمين می كشيد و به تابلوهای مديران سابق هاگوارتز كه روی ديوار اتاق مدير فعلی نصب شده بودند نگاه می كرد. دامبلدور متفكرانه دستی بر ريش بلند و نقره ای فامش كشيد و با چشمان نفوذ كننده و آبی اش به بن نگاه كرد و گفت:
-سلام.

بن لبخند تلخی زد و گفت:
-سلام دامبلدور. تو می خواستی من به حياط مدرسه بيام و با هم نوعانم اونجا زندگی كنم؟

دامبلدور مستقيم در چشمان بن نگاه می كرد. عينكش را روی چشمانش صاف می كرد تا شيك به نظر برسد. شنل ارغوانی زيبايش را پوشيده بود. بالاخره دامبلدور پس از كمی مكث گفت:
-آفرين بن. دقيقا همين رو می خواستم.

بن گفت:
-يعنی تو می خوای به من و بقيه ی سانتور ها كمك كنی؟

دامبلدور لبخند پرمعنايی زد و گفت:
-دقيقا.

بن قهقهه زد. سمش را محكم به زمين كوبيد و موجب شد گرد و خاكی كه بر روی آن نشسته بود بلند شود. بن نگاهش را مستقيم به دامبلدور دوخته بود. او گفت:
-من از اينكه آدميزادگان به ما كمك كنند متنفرم...

دامبلدور سريع گفت:
-اينجا تو بايد درست فكر كنی بن. تو می تونی راحت با هم نوعانت تو حياط بگردين. راحت باشين. اما تو يك سوم جنگل ممنوعه نمی تونين به همون راحتی باشين. امكان داره بچه هاتون به خاطر اين شرايط سخت بميرن. اينجا تو بايد اون اعتقادات قديمی رو بذاری كنار و به فكر هم نوعانت باشی.

بن گفت:
-اعتقادات برای ما مهمتره...

-اما اينجا می تونی با احترام گذاشتن به اعتقادات زندگی رو واسه ی هم نوعانت سخت كنی.

دامبلدور روی هم نوعان تاكيد زيادی كرد. بن در حالی كه از چشمانش اشك می ريخت گفت:
-من شنيده بودم تو باهوشی دامبلدور... اما فكر نمی كردم اينقدر با هوش باشی... من و هم نوعانم تو حياط به زنديگيمون ادامه ميديم.

دامبلدور گفت:
-منم به تو قول می دم جنگل ممنوعه رو از اونها پس بگيرم.

ادامه دارد...



Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ یکشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۸
#6

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
هاگرید گفت:ولی پروفسور...

-نه هاگرید!کاری که گفتم رو بکن.حالا!
هاگرید با ترس و کمی هم خشم از در خارج شد و راه کلبه اش را پیش گرفت!بعد از دقیقه به جنگل رسید.او وارد منطقه ی سکونت سانتور ها شد.

ویـــــــژ _ تــــــق!(افکت رها شدن تیر ازکمان و خوردن آن به درخت )

هاگرید که یادش رفته بود کمانش را بیاورد برگشت و با گله ای از سانتور های وحشی و تند خو روبرو شد.صدایش را صاف کرد و گفت:دوستان من اومدم که...

بن یکی از سانتور ها گفت:تو دیگه حق نداری بیای اینجا!


هاگرید دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی دوباره بست.سپس گفت:من از طرف دامبلدور اومدم که به شما بگم بیایید به مدرسه.بن دامبلدور با تو کار...

-آقای بن!فهمیدی؟

-اِ...اخه شما که انسان نیستید...

بن گفت:چی؟توهین به ما...؟
-ساکت شو باو!دهنتو ببند.اینجا من حرف میزنم.فهمیدی؟
بن:
هاگرید که از گفته اش راضی بود گفت:خب دامبلدور هم با تو کار داره میایید یا نه؟

هاگرید جمله ی آخر را فریاد زده بود.سانتور ها دنبال هاگرید رفتند.بعد از پنج دقیقه پیاده روی به در بزرگ سرسرای ورودی رسیدند.

بچه ها با دیدن سانتور ها وحشتزده شدند.گروهی از دختر ها جیغ کشیدند.

هاگرید به بن گفت:برو به دفتر دامبلدور!

سپس رفت تا حیوانات موخوفش را بیاورد!

...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ یکشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۸
#5

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
هاگريد متعجب و عصبانی در كلبه اش را باز كرد و از آن خارج شد. محكم قدم هايش را برمی داشت و با خود می گفت:
-اين دامبلدورم گاهی خيلی عجيب ميشه!

هاگريد با اين تفكرات وارد قلعه شد. پروفسور مك گونگال به سمت هاگريد رفت و همراه با لبخندی به او گفت:
-سلام هاگريد، چی شده به قلعه اومدی؟

-می خوام جناب مدير رو ببينم.

-جدا؟ دنبالم بيا.

هاگريد دنبال مك گونگال به راه افتاد و با عصبانيت گفت:
-من خودم دفتر پروفسور رو بلدم.

مك گونگال رويش را به طرف او برگرداند و گفت:
-پروفسور دامبلدور الان در دفتر اساتيد تشريف دارن.

هگريد گفت:
-خودم ميرم اونجا مينروا. ممنون از لطفت.

-باشه، باشه.

هاگريد مك گونگال را نگاه كرد كه از او دور ميشد. با عصبانيت گفت:
-دختره ی ابله! من رو با يه كودن اشتباه گرفته!

بعد با عصبانيت خود را به اتاق اساتيد رساند و در را باز كرد. اكثر معلم ها آنجا حضور داشتند. همه هاج و واج هاگريد را نگاه كردند. دامبلدور گفت:
-هاگريد، فكر كنم قبل از ورود بايد در می زدی.

هاگريد نگاه خشنی به دامبلدور كرد و گفت:
-كاری كه با شما دارم خيلی مهمه.

دامبلدور گفت:
-منم الان با بعضی از دبيرها جلسه دارم. برو بيرون.

هاگريد گفت:
-شما گفتين اون اسب ها رو بيارم تو مدرسه...

دامبلدور گفت:
-همون كاری كه گفتم بكن.

هاگريد گفت:
-آخ...

-آخه ماخه نداره. برو كارتو بكن.

ادامه دارد...



Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷
#4

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- وقتی کسی مثل من با وزیر هوکی روابط برقرار کنه همین میشه دیگه.. حالا با سنتورا چیکار کنم.. اصلا چه ربطی به من داره؟ مگه جنگل ممنوعه به نام منه؟.. مگه من ناظر اینجام؟.. این دختره پس چیکاره ست!؟

دامبلدور در حالی که از فرط عصبانیت به رنگ ردای ارغوانی خوش دوخت و زیباش در اومده بود، جملات بالا رو با خودش می گفت و دانش آموزانی رو که از کنارش ر می شدن متقاعد می کرد که دیوانه شده!

- باید هاگرید رو بفرستم همشون رو بخوره.. ولی هاگرید که آدم خور نیست.. گراوپ رو بفرستم چطوره؟.. اوخ.. این رفتار در شان من نیست.. رولینگ بهم گفته بود باید آروم و خونسرد و خردمند باشم وگرنه عوام براش ایمیل می زنن شکایت می کنن.. خب پس باید دامبلدورانه عمل کنم.. اصلا هیچی بهشون نگم.. یا اینکه به ویزنگاموت شکایت کنم.. ای خدا دامبلدور تو کتاب چطور رفتار می کرد!؟

کلبه ی هاگرید از دور نمایان شد. دود غلیظ و سیاهی از دودکش کلبه ی هاگرید خارج میشد و نشون دهنده ی این بود که هاگرید توی کلبه ست.

دامبلدور با خودش فکر کرد شاید بهتر باشه هاگرید رو بفرسته دنبال سنتورها و خودش بره با بلیز یه صحبتی بکنه. ولی خب سنتورها تا قلمروشون رو پس نگیرن راضی نمی شن چون اون یه ذره جا براشون کافی نیست. سنتورها یه جایی وسیعی می خوان که راحت بتونن توش جفتک بزنن.

وزارتی ها هم که در تمام قرون و اعصار به راه راست هدایت بشو نبودن و نیستن. البته شاید یه چیزی بتونه اونا رو فراری بده.. آره ..خودشه باید فرار کنن.

دامبلدور راهی رو که اومده بود، برگشت. البته قبل از برگشتن یه ققنوس نقره فام برای هاگرید فرستاد.

کلبه ی هاگرید
هاگرید با ولع همیشگی خاص خودش در حال صرف کردن صیغه ی بلعت بود که ققنوس نقره ای دامبلدور مثل بابانوئل از دودکش وارد شد و روی میز فرود اومد.

نقل قول:
هاگرید عزیز..
به جنگل برو و تمام سنتورها رو بیار تو حیاط هاگوارتز..به بن هم بگو بیاد پیش من کار مهمی باهاش دارم.
آلـ.. اوه راستی، هر چندتا هیولای مخوف می شناسی بفرست برن تو جنگل ممنوعه.. سپر محافظ وزارتی ها هم با من.

آلبوس دامبلدور.. مدیر هاگوارتز!


هاگرید: اون اسبا بیان تو مدرسه!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷
#3

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
دامبلدور: حالا جواب سانتور هارو چی بدم؟... ...آهان فهمیدم!اول ازشون مهلت می طلبم و بعد به هوکی نامه می نویسم و بهش می گم که کمی عادلانه تر تصمیم بگیره.

دامبلدور از جا برخواست و به سمت کاغذ و قلمش رفت.و بعد برای سانتور ها اینچنین نوشت:
نقل قول:
بن عزیز! امیدوارم خوب و خوش باشی.من برات این نامه رو نوشتم که بهت بگم به من مهلت بدی..تا من به هوکی نامه بنویسم و بهش بگم جنگل رو نصف کنه.جواب رو بفرست.

دامبلدور نامه را به پای جغدی که بن برایش فرستاده بود بست.جغد پر زد و رفت.دامبلدور جستی زد تا نامه ی هوکی را بنویسد:
نقل قول:
هوکی عزیز!امیدووارم خوب باشی.می خواستم بهت بگم که جنگل رو نصف کرده تا موجودات جادوییی ما بتوانند به راحتی زندگی کنند.با آرزوی موفقیت برای شما

دامبلدور این نامه را با فوکس برای هوکی فرستاد.

چند ساعت بعد:

تق تق تق...دامبلدور که از کم خوابی زیاد خوابش برده بود گفت:
-بفرمایید!
اما هیچ جوابی جز تق تق تق به گوشش نرسید.دامبلدور با زیادی بلند شد و به سمت در رفت ولی در سر راه منبع صدا را دید.

دو جغد به در پنجره اش می کوبیدند.دامبلدور از روی میز کارش پرید و به سمت جغد ها رفت. نامه ها را از پاهایشان باز کرد و جغد ها رفتند.اولین نامه، نامه ی بن بود:
نقل قول:
ما تا یک روز دیگر بهتون وقت می دیم.

دامبلدور زیر لب غرولندی کرد و نامه را به آتش کشید.
نامه ی دوم برای وزیر بود:
نقل قول:
با صلام و ارذ خثطه نباشید به شما مدیر گرامی.من نمیتونم جنگل رو نصف کنم دامبلدور.چون دارم در آنجا آزمایش می کنم.خودط با موجوداطت کنار بیا.عرادطمند شما وضیر حوکی.


دامبلدور: ...الان می ام اون آزمایشگاهتون رو نابود می کنم...

دامبلدور چوبدستی و ققنوسش را با خود به جنگل ممنوعه برد...


ادامه دارد...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷
#2

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
- هو!هو هو هو!
آلبوس دامبلدور از روی صندلیش بلند شد و به طرف پنجره رفت.جغد رو که بال بال زنان نوکش رو به شیشه میکوبید گرفت و نامه ای رو از پاش باز کرد.
نقل قول:
صلام بر آلبوص دامبلدور
اینجانب هوکی وضیر سهر و جادو، دارنده 5 مدال مرلین درجه یک و برنده 4 بار ظیبا ترین لبخند مجله ساهره و دارنده مدال دل ربا ترین جادوگر قرن حکم آموزشی 123 را که به شرح ظیر است اعلام میکنم.
از امروز اول اسفند ماه تا اطلاع صانوی،دو سوم از جنگل ممنوعه به علت انجام آزمایشات و تحقیقات گروه زیست محیطی وزارت سحر و جادو اشقال شده و بقیه موجودات و جک و جانوران به یک سوم باقی مانده فرستاده میشوند.
لاظم به ضکر است هیچکدام از حیوانات ساکن در جنگل ، دانش آموزان و معلمان ساکن در هاگوارتز اجاظه عبور و مرور در هیچ یک از قسمت های جنگل را ندارند.
پینوشت: اعضای گروه زیست محیطی وزارت به سرپرستی بلیز زابینی و مورگانا لی فای تا امشب وارد جنگل ممنوعه میشوند.
امضا : هوکی وضیر سهر و جادو، دارنده 5 مدال مرلین درجه یک و ...

دامبلدور:
جنگل ممنوعه
اعضای گروه زیست محیطی تازه به جنگل ممنوعه رسیده بودن.ده ها کوله پشتی ، گونی و کیسه روی هم انباشته شده و تپه بزرگی ساخته بودن.کیسه ها شامل لوازم آزمایشات و تحقیقات گروه بود.تحقیقاتی که هیچکس جز سرپرستان گروه از اون اطلاع نداشت.کیسه دوم حاوی غذا و مواد لازم برای درست کردن غذا بود و کیسه سوم..
- ای مردک! تو کیستی؟
بلیز که روی زمین لم داده بود با نگاهی سر تا پای سانتور رو برانداز کرد و گفت:به تو چه اسب؟!
سانتور : مردک!تو در محیط حفاظت شده که متعلق به ماست وایسادی!
بلیز چوبدستیش رو برداشت ، از روی زمین بلند شد و گفت:یعنی مردک!خودتم قبول داری انقدر وحشی هستی که باید تو منطقه حفاظت شده باشی؟!
- بلیز!بس کن!
- اما مورگی...
مورگانا چوبدستی بلیز رو از دستش گرفت و تکون کوچیکی داد.بین سانتور و طرفی که خودش و بلیز ایستاده بودند خط کوچیکی رو چمن ها افتاد.مورگانا ادامه داد:ببین اسب،الان جنگل به سه قسمت تقسیم شده،دو قسمت برای ما و یکی برای شما.دوتا برای من یکی برای تو،دو تا من یکی تو...
- می شه بری سر اصل مطلب؟!
- خوب..!دور تا دور این یه قسمت باقیمونده برای شما حفاظ یا در واقع دیوار نامرئی کشیده شده.میتونی دست بزنی!یعنی..سُمتو بیار بالا!
- تق!
- شما و تموم حیوون های دیگه فعلا تو همین یه قسمت زندگی میکنید!
خوابگاه پسران گریفندور
پرسی از پنجره خوابگاه بیرون رو نگاه میکرد.جیمز و تد روی تخت دراز کشیده و کورمک شناسه جدیدشو برانداز میکرد!
جیمز خنده کنان بالشی روی سر تد پرت کرد و گفت:بیخیال باو!حالا یه لبخند زده انقدر هول برت داشته؟!
- آخه تو که نمیدونی...
- آخ!
پرسی روی زمین پرت شد و با دست جلوی بینیشو گرفت.
- مماغم!مماغم!
تد : دستت بردادر ببینم چی شده خوب!
ملت گریفندوری:
پنه لوپه از پایین پنجره:اوا خاک بر سرم!
دفتر آلبوس دامبلدور
- هو هو !هو هو هو !
دامبلدور برای بار صدم در امروز به طرف پنجره رفت و نامه ای رو از پای جغد باز کرد.
نقل قول:
آلبوس دامبلدور
تا وقتی که این ملت وحشی و بی تمدن رو از توی جنگل بیرون نکنی سرنوشت دانش آموزات در خطره!
این یه هشدار بود!
بن رئیس قبیله سانتور های جنگل

دامبلدور:

ادامه دارد...


دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده


جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷
#1

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۶ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 377
آفلاین
هوا تاریک است.باد در میان درختان زوزه میکشد و آن ها را با تمام قدرتش تکان میدهد.باران نم نم می آید و بوی خاک باران خورده محیط را پر میکند.صدای پیتیکو پیتیکو پای سانتور ها ، صدای زوزه جانوری در فضا می پیچد...
و این جاست جنگل ممنوعه!


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۳ ۱۹:۲۶:۴۶

دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.