هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲:۱۰ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۴۸:۳۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
از م نپرس!سیکرته!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
- هوییی... دختره بی فکر! داری منو میندازی زمین!....اصلا حواست هست داری چی کار میکنی؟ توی این صد سال تو بوم بودن تا حالا اینقدر بهم توهین نشده بود! این نسل جوون اصلا ادب ندارن!

اما قبل از برگشتن به سمت منبع صدا چشمانش را بست وآهی کشید. این پنجمین بار بود که بنر بزرگش به چیزی یا کسی گیر میکرد.بنر را برای کلوپ شطرنج و گروهشان درست کرده بود ولی دست رنج چندین ساعت کار اش بسیار بزرگ و سنگین شده بود. در نتیجه به جای آنکه بنر را در دستش بگیرد، مجبور شده بود با افسون سبک اش کرده و آن را در هوا به دنبال خود بکشد.

این کار به تنهایی مشکلی نداشت مگر اینکه در یک قلعه قدیمی با تعداد بی شمار تابلوی غرغرو و شمع های شناور باشید و مسیرتان هم به طرز قابل توجهی دور باشد. بنر تا کنون به چهار گوشه از تابلو های مختلف گیر کرده بود و یک بار هم نزدیک بود به وسیله ی شمع شناوری آتش بگیرد. اما واقعا خسته شده بود. با خود فکر کرد در زمان او هم قلعه اینقدر شلوغ بود؟ نه...مسلما دو سه قرن پیش همه چیز نظم بیشتری داشت....

انگار غرغر های تابلو تمامی نداشت... اما دلش میخواست با بیخیالی بنر را آزاد کرده و به مسیر اش ادامه دهد اما پاچه خواری مکرر از " جعفر جعلی " برای جور کردن یک هویت جدید برای ورودش به هاگوارتز به اندازه کافی اعصابش را ضعیف کرده بود. پس دیگر حوصله مودب بودن نداشت.

به سمت تابلو برگشت و در حالی که با حرکت چوبدستی بنر را از آن دور میکرد،گفت:
-میدونی من اونقدرام جوون نیستم بچه صد ساله......پس اینقدر سر به سرم نذار....راستی میدونستی تو زمان من، تابلوهایی پر حرفو میسوزندن؟ بدم نمیاد یکم سنت های قدیمی رو زنده کنم...تا بقیه پیدات کنن، فقط یه قاب ازت مونده...
بعد برگشت و با لبخند خبیثانه ایی تابلوی وحشت زده را تنها گذاشت...

کلوپ شطرنج

اما بلاخره توانسته بود بنر را صحیح و سالم به مقر گروهشان برساند. بلاخره افسون را از روی بنر برداشت و پارچه روی زمین ولو شد.
گروهشان از چهار نفر تشکیل شده بود و دختر مو آبی زیبایی که از همه قدیمی تر بود داشت برای دو نفر دیگر چیزی را توضیح میداد. البته اما او را میشناخت، او سرگروه گریفیندور،ملانی بود.

- پس این استراتژی مونه...عه...سلام تازه وارد! خب الان داشتم نقشه رو به بچه ها توضیح میدادم! شما همین جا رو نیمکت بشینین تا دور های بعدی...اول من حمله میکنم... این یه بازی دوستانس، پس سعی کن تا میتونی بیشتر یاد بگیری و اینکه....اون چیه آوردی؟شبیه پرده خوابگاهه...

اما که با دو سه قرن سن از لفظ تازه وارد ذوق کرده بود گفت:
-بنر گروهمونه! ...فهمیدم...حرکت ها رو نگاه میکنم یاد میگیرم...
-او چه خوب....آفرین بچه!

در لحظه بعد که ملانی وارد زمین مسابقه میشد، اما با کمک دو هم گروهی دیگر اش بنر اش را آویزان کرد. بنر کلمه "مارا" را نشان میداد که اسم گروهشان بود. حروف کلمات جابه جا میشدند و پیچ و تاب میخوردند و بعد منفجر شده و دوباره ظاهر میشدند. اما با دیدن نیمکت بقیه گروه ها و تبلیغاتشان متوجه شده بود بنر اش بسیار ساده و کاملا شبیه گلدوزی با سبک مادربزگ ها است. خب چی میشود کرد...آخرین مسابقه شطرنج اش به صد و خورده ای سال پیش برمیگشت...
با این وجود افلیا ورکسان به او گفتند که بنر قشنگ شده و چیزی از بقیه گروه ها کم ندارد.

در حین مسابقه، وزیر ملانی موفق به شکست یک مهره حریف شده بود و اما که فهمیده بود روش های مسابقه جدید و پیچیده تر شده اند، سعی میکرد نوت بردارد. وقتی ملانی مهره دوم را هم زد، اما همراه بقیه گروه جیغ کشید و برایش دست زد. حرکاتش واقعا حرفه ایی و زیبا بود.

اما متوجه شد همراه با آنها ، نیمکت کناری هم دست میزد و از بردشان خوشحال است. آنها گروه "اژدهای آبی " بودند که انگار در امتیاز بندی پیچیده ی بازی از برد گروه "مارا" سود میبردند.
اما زیر لب با خود گفت:
-چه اسم عجیبی! اژدهای آبی....

و سعی کرد توجه اش را به بازی بدهد. اما در همین حین کسی فریاد زد:
-عشقم داور هرییییی!هرییییی!
اما به سمت تماشاچیان نگاه کرد. صدا متعلق به پسری بود که او نمیشناخت. پسر پلیور اش را در آورده بود و داشت فریاد کشان تی شرت اش را که روی آن عکس هری چشمک زن خودنمایی میکرد به بقیه نشان میداد. در هنگامی که چند نفر از سعی میکردند پسر را سر جایش بنشانند، اما به طرف نیمکت بغلی برگشت که واکنش آنها را ببیند.
اما هیچ چیز آنجا نبود....نه اعضای گروه و یا حتی نیکمت...

به طرف افلیا برگشت و گفت:
-این گروه اژدهای آبی کجا رفت؟
-کی؟ ...اصلا چنین گروهی نداریم....
- چرا بابا! ببین اسمش اینجا...

ولی اسم گروه هم دیگر در لیست شرکت کنندگان نبود....
چه اتفاقی داشت می افتاد؟ مثل این بود که چیزی گروه را از زمین و زمان حذف کرده بود....اما این یک کلوپ عادی بود نه؟.... امکان نداشت که همه اینها توهم او باشد....داشت؟...



پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۳:۴۰
از دورترین جایی که فکرش را بکنی.
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 47
آفلاین
شطرنج یک بازی گروهی است، تمام مهره ها اهمیت خودشان را دارند، از شاه به آن بزرگی تا سرباز ریزه میزه ای که در اول صف قرار گرفته است. در بین آن همه هیاهو عده ای بدون نام در گوشه از زمین در حالی که عضوی از گروهشان در حال گریه کردن بود، مشغول چیدن استراتژی شدند.

-کتی میشه اینقدر گریه نکنی؟ هیچ کسی قرار نیست تو رو بزنه.هرچی تو خواب دیدی رو هم فراموش کن.
-آره کتی، سرمون رفت. بذار ببینم چی شد‌.پس اول سرباز و رخ باید وارد بازی بشن، برای بعدش هم فکر میکنیم، خب آخیش تموم شد.
-با این برنامه ای که ما چیدیم، سه تا برد رو شاخشه.
-دیزی و پلاکس اگه باختید هم فدا سر سرباز و رخ های تیمای دیگه مهم اینه که برای ما همون دیزی و پلاکس سابقید.

دیزی و پلاکس در پست خود نمی گنجیدند، از همان اول هم قرار بر این بود که دوستان خوبی پیدا کنند و وقتی درون میدان هستند، خوش بگذرانند. بنابراین سینه را سپر کردند به دل میدان زدند. تا چند لحظه دیگر دور اول مسابقات شروع میشد.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱ ۱۸:۴۵:۰۷

My beliefs do not need anyone to believe


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۳:۵۸:۱۳
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 223
آفلاین
ملانی در گوشه تخته شطرنج ایستاده بود و به هیاهوی خارج از برنامه کتی توجهی نمی کرد، او با تمرکز حرکت خونسردانه و محکمی به عصایش داد و رخ و سرباز سربریده حریف را به خارج تخته کیش کرد.
-یه عصا و دو نشون... راضی ام. امیدوارم دیگه با گریف جماعت درنیوفتن. خب... یکم که اینجا وایسم همه همدیگه رو لت و پار میکنن.

وزیر غول پیکری در کنار تخته شطرنج نشسته بود و کیک هارا با همان سرعت جفتک های حریفش به درون دهانش می فرستاد. ملانی فکر کرد که بعضی حذف شدن ها واقعا حیف بود.
او نیم نگاهی به سرکادوگان که در تابلویش خوابش برده بود انداخت. رز زلر با وجود گردن کبود هنوز در میان میدان ایستاده بود.

ملانی به اما که باوجود تازه وارد بودنش بسیار مطمئن ایستاده بود نگاه کرد، یک گریفیندوری واقعی!
-آفلیا، تو عالی ای، تازه ایندفعه شانس باهاته، به جان خرطومم راس میگم.
-اونا همین الانشم ترسیدن که بیشتر ازین کیششون نکنیم.

ایوا در آنطرف تخته شطرنج ایستاده بود و با خوشحالی به مهره های اطرافش نگاه می کرد، ملانی این نگاه را می شناخت.
قبل از اینکه مبل گریفیندور و کاغذ پوستی های لاوندر و سوسیس کالباس های فنریر را با سرعت نور ببلعد همین حالت را داشت.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۶:۱۲
از مارشمالوی قشنگم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
پیام: 124
آفلاین
کتی که پس از ضربه گلدون تازه به هوش آمده بود تاتی تاتی کنان خود را وارد صفحه کرد.

- هی کتی تو رو زدیم برو بیرون!
- که اینطوره آره؟

و با خشمی فراوان به سمت صفحه حمله کرد. تق! بوم... دیش!
داشت مهره هارا از صفحه پارو میکرد.

- که من رو از بازی بیرون میکنین آره؟

خشم چشمانش را کور کرده بود در حدی که وقتی بلاتریکس برایش زیر پایی گرفت به سر در دوات افتاد.
حالا کتی به جای اینکه سفید باشد با دوات سیاه شده بود.

- حملههه!

هر جا میرفت جای پایش در همان خانه میماند.
دامبلدور گفت:
- بابا جان، یکی این کتی رو بگیره. رز بابا جان؟
- آخه الان دیگه سفید نیست کتی سیاه شده.

و کتی همچنان داشت با خشم هر که سر راهش بود را میزد.


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

I'm concentrating so be quiet!

Happy New Year! Be colorful!

2021


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۳:۴۱ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
سوژه‌ی جدید


- ناراحت رفتی؟ خوب خانم جان مو اسبوم دگه! ماهیتوم با جفتک انداختن تعریف مره!
- آره ولی تو مسابقه! به حریفت! زدی خرطوممو فرو کردی تو طحالم و به آئورتم پیوندش دادی!

- عجب جفتک قایمی زد! پروف می‌شه این چکش رو از من بگیرید و نعل‌هامو سفت کنید؟ می‌ترسم اگه بخوام همچین جفتکی بزنم از سُم‌هام دربیاد!

- لعنتی چرا همه‌ی توتونامو خوردی؟
- توتون نبود علوفه بود!
- تخ کن! تخ کن برو اون عمامه‌ی دراز تام رو بخور! اصلا معلومه اون واسه چی رو سرته؟
- اگه به جای این که مدام درگیر من باشی، چشماتو باز می‌کردی و یکم از وضع جامعه با خبر می‌شدی، می‌فهمیدی که این روزا وزیرا کلاه ندارن جناب پافت. اما خوب، متاسفانه همه زندگیت تو من خلاصه شده.
- بیا برو تو دروازه‌هام تام!

- مل ... مل من فقط یه اسبم ... اون چیز! اون چیز که حتا اسمشم چندش‌آوره ... اون مال گاوه!
- انقدر نترس رکس! این آمپول ضد اضطرابه. باید بزنی که آماده مسابقه بشی.

- چقدر جیغ و داد می‌کنن اینا! اگه گذاشتن یه رخ خاص عکس دسته‌جمعی تیم خاصش قبل از مسابقه رو بکشه ... گفتم رخ! اصلا نمی‌خوام بکشمتون. برین به تمرینتون برسین. می‌خوام رخ دلفریب ارباب رو بکشم.

- دودورودوددود! هری! دودورودودود! هری!
- داعاش! تو که تیم نداشتی ... این جا چی کار می‌کنی؟
- اومدم تشویقت کنم داعاش!
- اوه! تو نشون دادی عشق و مرام و معرفت و این چیزها هنوز نمرده داعاش! فقط مشکل این‌جاست که منم تیم ندارم. فقط داورم.
- پس خوب شد که اومدم! کسی گفت شیر سماور و اگزوز خاور با دندونام جرش می‌دم! دودورودودود ...

مسابقات شطرنج جادویی، در شرف آغاز بود و همه اهالی هاگوارتز، از شرکت کننده تا داور و تماشاچی در کلوپ شطرنج جادویی مدرسه جمع شده و خود را آماده‌ی مسابقه‌ی اول می‌کردند. اما تقریبا هیچ‌یک از آن‌ها دقیقا نمی‌دانستند چه چیزی در انتظارشان است. مسابقه‌ای که راه خروجی از آن وجود نداشت و موجودات اساطیری مخوفی که برای شرکت کنندگانش دندان تیز کرده بودند.



پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
لیزا با حرکتی L مانند با ناز و ادا جلو آمد سپس خودش را در بغل رودولف انداخت.

- آفرین فرزندان ققنوس ! ما همواره با صلح و عشق و صفا بازی می کنیم .

ولی بلاتریکس عشق و صفا و ساحره و ردولف حالیش نمی شد .
کمالات ملکه ای را زیر پا گذاشت و چوبدستی کشید .
-بمیر رودولف بمیر ! کروشیــو!

- نمی میره ! من بهش زدم حالا یکی از فرزندان ققنوسه !

- جون چه ساحره ی با کمالاتی !


بلاتریکس با عصبانیت دندان هایش را به هــم سایید. سپس چون نوبت مشکی بود آستین هایش را بالا زد ، هکتور را روی دست هایش بلند کرد ، و به سمت لیزا و رودولف پرتاب کرد .
- خب حالا هردوتون رو زدم . از بازی برین بیرون .

لرد در حالی که با وقار چینی را به ردایش افتاده بود صاف می کرد نگاهی به رودولف و لیزا که شکست خورده از زمین بیرون می رفتند انداخت .
- خب دامبل . حالا نوبت شماست .


دامبلدور از اون ور زمین لبخندی زد . سپس دستش را روی گردن یاران ققنوس گذاشت و آن ها را دایره وار گرد هم آورد تا با هم برای حرکت بعدی شان نقشه بکشند .
- دلا دیدی آن عاشقان را ؟ (لیزا و رودولف) جهانی رهایی در آغوششان بود! و بلاتریکس اصلا شرمگین از زدنشان نبود! جمع شید نقشه بکشیم.


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۵:۰۲:۲۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 667
آفلاین
خلاصه:

لرد سياه با ارسال نامه عربده كش، از دامبلدور و محفل دعوت كردن تا براى بازى شطرنج به اونجا برن. دامبلدور هم قبول ميكنه.
اما اين يه شطرنج معمولى نيست.
در خانه هاى مشكى، لرد شاه، بلاتريكس ملكه، هكتور و آرسينوس فيل، پاتريشيا و ادوارد قلعه و نارسيسا و آمليا اسب شدند و سايرين نيز سرباز.
در خانه هاى سفيد، دامبلدور شاه، مينروا ملكه، رز زلر و كتى فيل، ليزا و رون اسب، ادوارد بونز و آرنولد قلعه و سايرين سرباز شدند.
بازي شروع شده و دامبلدور كيش داده.
..............................

لرد سياه كيش را تحمل نميكردند. هرگز!
-رز! بزنش!

رز، گلدانش را بالا كشيد و با فريادى به هوا پريد.

گوووودا!
شپـــــلق!


با گلدانش به سر كتى كوبيد و اورا از صفحه به بيرون پرتاب كرد. سپس با وقار و متانت گياهيش، فرود آمد.

-تام! ما تو هاگوارتز خشونت رو تحمل نمى كنيم!
-ولى اينجا هاگوارتز نيست دامبلدور! خونه ماست و ما تو اين خونه خشونت رو بسيار تحمل مى كنيم!
-باشه تام! پس ما هم از خودمون دفاع مى كنيم!... ياران ققنوس!... دفاع كنيد!

حركت بعدى، نوبت محفل بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۲ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
اما شروع بازی به این سرعت هیچ جذابیتی نداشت پس در همان لحظه دورا در را باز کرد و وارد اتاق شد.

_ شنیدم آملیا اسب شده! اسب مرگخوار؟ دامبلدور واقعا حواست هست که فرزندانت مشغول چه کارین؟

بله آملیا اسب شده بود ولی این آملیا اون آملیا نبود! اون آملیا بود که اسب بود. اما اون آملیا خیلی وقت بود که توی خاطرات محبوس شده بود پس این همون ستاره شناس بود!

_ من اسبم! ستاره‌شناس نداریم اصلا! ستاره شناس کیه؟
_ شمایی خانم فیتلوورت. قصد داری منو بفرستی سیاره عطارد که از گرما بمیرم؟ بفرمایید خانم بفرمایید.

لرد، شنیده بود دورا ذهن خوان است؛ با این حال نشنیده بود همیشه راست نمیگوید! بنابراین دستور داد آملیای واقعا اسب را بیرون ببرند. دورا بدور از چشم دیگران ردیابی را که روی املیای ستاره شناس وصل کرده بود، خاموش کرد.

فلش بک چند دقیقه قبل

_ دورا میخواست بهم یه کتاب نجومی از صداهای سیاره‌ها بده... بعد من باید سرباز بشم! خوش به حال دورا الان راحت داره فوضولی میکنه که فلانی چی داره و...! همین مونده بود به دورا حسادت کنم. اصلا بزار به دامبلدور میگم میخوام برم اونور جاسوسی و...

بالاخره دامبلدور را راضی کرد که فرزندان روشنایی هم باید کمی تاریکی داشته باشند و هیچ کس کامل نیست. نفس راحتی کشید و خواست از کلوپ فرار کند که پایش را از کلوب بیرون نگذاشته بود که نقابی بنفش او را درون اتاق جاروها انداخت و در را رویش قفل کرد.

پایان فلش بک

اصلا ایده جاسوسی را هم از ذهن مبتکر آملیا برگرفت. سپس نگاهی به لرد انداخت.

_ میتونم به جای اسبتون بایستم؟



ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ ۱۱:۰۵:۰۸


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۶ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
اونور صفحه شطرنج :(چند ثانیه قبل )

لرد خمیازه ای کشید .
- یاران تسترال ما ! صندلی مارو به خانه ی پادشاهی ببرید . می خواهیم همچنان بر شما حکومت کنیم .

بلاتریکس و رودولف دست از جر و بحث برداشتند .
- زود باشید .

رودولف با اکراه به سمت لرد رفت . سپس صندلی را با لرد بلند کرده و در خانه ی شاه سیاه گذاشت .
- حالا میز شو .

رودولف چهار دست و پا روی زمین خوابید و لرد پاهایش را روی کمر وی گذاشت . ردولف خودش این شغلرا انتخاب کرده بود !
بلاتریکس شادمان در خانه ی ملکه ایستاد .
آرسینوس و هکتور فیل شدند.
آملیا اسب شد .
رز سرباز گیاهی خط مقدم جبهه ی باطل علیه حق شد ، و جلوی اربابش ایستاد .
پاتریشیا و ادوارد قلعه شدند .
نارسیسا هم اسب سمت چپ شد .
رودولف هم که ....
له شد !
چون لرد پاهایش را روی کمرش گذاشته بود (!)

حال :
- شروع می کنیم .
- قبول نیست ما هنوز آماده نیستیم !
- تازه اولویت با سفیده !
- دروغ می گن !

همه ی نگاه ها به سمت آرنولد بازگشت.
- باید می گفتم ؟

لرد نفس عمیقی کشید .
- خیلی خب پشمک . شروع کنید .

دامبلدور لب خندی زد . سپس کتی را (در حالی که از روی سرباز ها می پرید ) به سمت جبهه ی مرگخوارا فرستاد .
- کیش .
- ما را کیش می کنی ؟
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- فرزندان روشنایی ... فرزندان ... فرزندان!

فرزندان روشنایی، دست از جر و بحث روی اینکه کی شاه باشه، کشیدن و با شرمساری سرشونو انداختن پایین. دامبلدور که دید چقد متقاضی پادشاه زیاده و قراره دعوا بشه، با لبخندی گفت:
- خودم شاه میشم تا دعوا بخوابه!

محفلیا یه نگاهی به هم انداختن؛ پسرا که راضیشون بود اما...
- من ملکه میشم!
- نه! من!
- من!

دامبلدور دیگه داشت کم کم از فرزندان روشنایی نا امید میشد، ولی همیشه باید امیدوار میبودن. در مواقعی مثل این هم باید خودش کنترلشون رو به دست میگرفت، وگرنه همدیگه رو سر یه شطرنج میکشتن!

- خیلی خب... فرزندان، رز و کتی! شما که بند نمیشین سر جاتون! شما بشین فیل!

دامبلدور همیشه یه چیزی میدونست، پس حتما یه ربطی بین "بند نشدن سر جا" و "فیل" وجود داشت.
- فرزندان، لیزا و رون، شما بشین اسب! ادوارد و آرنولد بشن رخ! مینروا هم بیا بیشو ملکه، بقیه هم بشن سرباز!

محفلیا که لباساشونو میپوشیدن، لرد اعلام حمله کرد.

- قبول نیست، ما هنوز آماده نیستیم!
- تازه، اولویت با سفیده!
- نه، دروغ میگن!

همه نگاها به آرنولد بود.
- باید میگفتم؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.