هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
#36

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
خارج از رول:
بابا این چه بوق بازیه که راه انداختی دیگل؟!
شیر فرهاد رو برای چی آوردی؟!آخه مگه اون به جادوگری ربطی داره؟!
داخل رول:
شیر فرهاد ماسکش رو در میاره و ملت هاج و واج نگاش می کنن!
-ج..ج..ج..جیمز؟
جیمز که فکر کرده بود همه می خوان تشویقش کنند میاد جلو...
-دوستان عزیز،از امروز این کلوپ به عنوان مکانی امن برای محفلی ها باقی می مونه!
ولدمورت هم با هزار جور ادا اطوار میاد جلوی جیمز...
-چی؟!این کلوپ قرار بود مخفیگاه مرگخوار ها باشه!چه طور جرئت می کنی این جا رو برای محفل مزخرف خودت به کار ببری؟!

-باب ما این حرفا رو با هم نداریم که!ناسلامتی من اومدم محفل که به تو کمک کنم!!

-بیشیم بینیم باو!اگه راست میگی بیا با هم یه مسابقه ی شطرنج بذاریم!
در همین حال کینگزلی بلند میشه...
- میگم ما این وسط هویجیم؟!بدون اجازه از صاحب کلوپ براش تصمیم میگیرید؟!!
جیمز که شوکه شده میگه:تو الان باید مرده باشی!امکان نداره!
-ها ها ها ها!جرئت داری بیا بازی کنیم!
جیمز با غرور تمام وارد سالن مسابقه میشه و میشینه پشت میز...
-خوب...شروع کن!

بازی شروع می شود!

ادامه دارد...


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
#35

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
زاخارياس مياد تو صورت شيرفرهاد زل می زنه. شير فرهاد عصبی ميشه و ميگه:
- چيه؟ تا حالا آدم نديده بودی؟
زاخارياس عصبی ميشه و ميگه:
- شما كی هستی؟
شيرفرهاد كفشش رو در مياره و می زنه و تو صورت زاخارياس! زاخارياس عصبانی ميشه و چوبدستيش و در مياره و ميگه:
- پتريفيكوس توتالوس!
طلسم از بالای سر شيرفرهاد رد ميشه و ميگه:
- اينی كه الان گفتی يعنی چه؟!
بعد دوباره با كفشش می زنه تو صورت زاخارياس! بعد از اين كار چوبدستيشو در مياره...
زاخارياس:
- تو چوبدستی داری؟
- آره، ولی كاربردش رو نمی دونم! فكر كنم بتونم ازش استفاده كنم...
بعد چوبدستيشو فرو كرد تو چشم زاخارياس...
- آه، اوه، چشمم!
بعد شير فرهاد ميگه:
- جادوگرا عين موشن كه! كی از همه قويتره؟
ولدمورت مياد و جلو و ميگه:
- منم لرد ولدمورت، قويترين جادوگر اعصار، سرور مرگخواران، بهترين جادوگر شناخته شده در جهان و هرچيزی كه تو بگی!
شيرفرهاد ميگه:
- اينايی كه الان تو گفتی يعنی چه؟
ولدمورت عصبانی ميشه و به سمت شيرفرهاد هجوم ميبره...
- كات!
كريس كلمبوس، كارگردان، مياد جلو و ميگه:
- ولدمورت، درسته در واقعيت جادوگر نيستی، اما اينجا بايد نقش جادوگ رو بازی كنی! با چوبدستيت حمله كن نه با مشتت!
ولدمورت عصبی ميشه و رويش رو می كنه به كارگردان و ميگه:
- نمی دونستی من جادوگرم! حالا ببين ديگه! آواداكداورا!
كارگردان ميفته ميميره. تهيه كننده تعجب ميكنه كه يارو واقعا جادوگر بوده. ولدمورت ميگه:
- نترس بابا! تهيه كننده ی عزيز، اين پر رو شده بود بايد ميبرد، با تو كاری ندارم! بعد نويسنده يعنی بنده می گم:
- صبر كن ولدی، رولينگ گفته تو بايد خشن باشی، اينطوری نميشه كه!
ولدمورت:
- اوكی!
بعد ميگه:
- حيف شد تهيه كننده ی عزيز، آواداكداورا!
بعد تهيه كننده ميميره، كينگزلی داد می زنه:
- ولدی چه طور يه مشنگ رو كشتی؟ الان می كشمت.
بعد به سمت ولدمورت حمله ميبره و يه كتك می خوابونه تو صورتش! بعد ديدالوس و زاخی با يه چشم بسته ميان ميريزن رو سر ولدی و بعدش هم عوامل فيلم ميان! منم هر چی می گم كات و از اين جور چيزا، نمی فهمن و بازم تو سر هم ميزنند.
شيرفرهاد:
- ها ها، نياز به درگيری من نبود، خودشون همديگرو ميكشند.
نويسنده، يعنی بنده عصبی ميشم و می گم:
- شيرفرهاد، من خودم تو رو ميكشم، تو نظم كلوپ رو به هم ريختی!
بعد شير فرهاد كفشش رو می زنه تو صورتم و بعدش ديگه دارم بيهوش می شم. قبل از اينكه بيهوش بشم ديدم همه دارم همديگرو می زنن و شيرفرهاد نيگاشون ميكنه، متاسفانه چون شيرفرهاد من رو مجروح كرده نياز به يه نويسنده ی ديگه داريم!

ادامه دارد...



Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
#34

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
بازی شروع می شود:

لرد با حمله بازی را شروع می کند!!!

بعد از دو ساعت

لرد گفت:
-هه هه...زاخاریاس باختی...فقط یک شاه داری!!!
زاخاریاس که داشت می باخت فکری کرد و کفشش را در آورد و بر صفحه ی شطرنج کوبید و گفت:
-کیش و مات!!!

لرد: (به شدت)
زاخاریاس گفت:
-حال کردی!بازی رو دیدی؟حالا بهت دستور می دم که از کلوپ خارج شی.(آن دو قبل از بازی سر کلوپ شرط بسته بودند )

لرد که همچنان بود تلو تلو خوران به خارج از کلوپ رفت.مرگخوار ها هم نگاهی این جوری به زاخاریاس انداختند و رفتند.

مردم از هر سو بر سر و کول زاخاریاس ریخنتد تا از او برای آزاد سازی کلوپ قدر دانی کنند.در همین هنگاه شخصی از گوشه ی کلوپ گفت:
-می بینم شگرد ما رو برای پیروزی انتخاب کردی زاخاریاس! اهوئـ...

مردم با چهره ی این جوری برگشتند تا شخصب که زاخاریاس را خطاب کرده بود ببینند.او کسی نبود جز...

[spoiler=شخص...]شیر فرهاد!!![/spoiler]




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷
#33

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
خارج از رول:
آخه آی کیو!هوکی که خودش مرگخواره!آخه چه طور ممکنه مرگخوار های دیگه رو به زندان بندازه؟!
داخل رول:
از قرار معلوم،هوکی تمام مرگخوار ها رو آورده توی کلوپ و اسم کلوپ رو هم به "مای لرد" تغییر داده!الان هم زاخاریاس و دیدا رو بسته به یه چوب و اگه تکون بخورند،آنتونین دالاهوف با یه آواداکداورا حسابشون رو می رسه!همینطور کینگز رو مجبور کرده که با بارتی کراوچ مبارزه کنه!
-درود بر لرد خاکستری،ببخشید سیاه!!!!
بعدش هم مرگخوار ها تعظیم کردن و کینگزلی رو هم مجبور کردن که تعظیم کنه!

-تعظیم نکن کینگز!

-دهنت رو ببند فسقلی!!تو مایه ی ننگ هافل هستی!

-چه ربطی داشت؟!تو الان داری نقش یه مرگخوارو بازی میکنی!

0ا...راست می گی ها!پس تو مایه ی ننگ جادوگری هستی!

-تو همین جوری فکر کن!!
و بعد ولدمورت با اون دهن بوگندوش میاد طرف من!

-ولش کن آنتونین.....و تو مرد جوان مو خاکستری!!اگه می تونی بیا با من مسابقه بده!!

-رئیس،این پسر موهاش بلونده نه خاکستری!

-خودم می دونم احمق!!خوب...داشتی می گفتی!

-پیف پیف!چه بوی بدی داره دهنت!مسواک نمی زنی؟

- الان بهت نشون می دم کوچولو!!

-باشه بابا!جوش نیار!بیا بازی کنیم!!
و بازی شروع می شود!

ادامه دارد...
................................................

نکته:من قصد بدی نسبت به جناب آنتونین دالاهوف ندارم!ایشون سرور ما هستن!


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷
#32

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
كينگزلی قيافه اش درهم بود. چند روز ديگر بايد با كلوپ شطرنجی نامعلوم مسابقه می دانند. كينگزلی به آرامی به زاخارياس گفت:
- چی كار كنيم؟
زاخارياس كه می شد ترس را در چهره اش خواند گفت:
- تا بتونن وارد كلوپ شن و از اقدامات امنيتی ما بگذرن خيلی طول می كشه.
ديدالوس گفت:
- نمی تونيم باهاشون بجنگيم. خيلی زيادند!
كينگزلی دوباره گفت:
- نترسين. يه نامه می فرستم واسه وزارت! اگه به موقع رسيدن كه رسيدن. اگه نرسيدن من يه كاريش می كنم.
كينگزلی بعد از گفتن اين جملات قلمش را برداشت و روی كاغذ شروع به نوشتن كرد:
نقل قول:
سلام، خبر فوری دارم! مرگخوار ها ريختن تو كلوپ. عجله كنين و خودتون رو بفرستين.
كينگزلی شكلبوت

بعد از فرستان اين نامه آرام آرام صدای پاهای ده نفر يا بيشتر به گوش می رسيد. كينگزلی كه تجربه ی خوبی در اين زمينه ها داشت رو به دو نفر ديگر گفت:
- هيچ كاری نكنين. فقط نامه ی اون آقای گمنانم رو زود بيارين واسم.
ديدالوس با سرعت رفت و نامه را برای كينگزلی آورد. كينگزلی دوباره گفت:
- هيچ كاری نكنين. بی هوا طلسمی رو رها نكنين! فقط به من اعتماد كنيد. من می دونم چی كار كنم! باشه؟
زاخارياس و ديدالوس امان نيافتند جواب بدهند. بارتيموس كراوچ پيشاپيش مرگخواران حركت می كرد. با صدای پرخشگرانه ای گفت:
- سلام شكلبوت. خوبی؟ می دنی واسه چی اومديم؟ واسه اين كه كلوپ تو رو به آتيش بكشيم! داغونش كنيم!
كينگزلی در حالی به كراوچ لبخند می زد گفت:
- سلام. بيا اين نامه رو بخون.
كينگزلی همان نامه ی آقای گمنام خان را به كراوچ داد. مرگخوارها همه ريختن رو سر كراوچ كه نامه رو بخونند. بالاخره همه نامه رو خوندن. بارتی كراوچ قهقهه می زد. گفت:
- اين به من چه ربطی داره كينگزلی؟ می خواستی زمان مرگت رو عقب بندازی؟ ها ها ها مو ها ها ها ها مو ها ها ها
كينگزلی بازهم لبخند می زد، گفت:
- می خواهم با ما تو اين مسابقه متحد بشين. همين!
ديدالوس: ها!؟
زاخارياس:
بارتی گفت:
- چه پيشنهاد باحالی! مدت هاست تو اين مسابقات شركت نكردم! قبول! بعدش شايد كشتمت! ها ها!
كينگزلی:
- پس امشب رو اينجا بمونين. به احتمال زياد اونها فردا می رسند.

ساعت دوازده نصفه شب:

كينگزلی بيرون كلوپ بدون آنكه مرگخوارها كه خوابيده بودند خبر داشته باشند قدم می زد و منتظر افراد وزارت بود. زاخارياس و ديدالوس هم در نزديكی كينگزلی منتظر افراد وزارت بودند.

مدتی بعد:

هوكی با افرادش از دور نمايان می شوند. به سرعت به سمت كينگزلی می دوند.
هوكی گفت:
- خوب، مرگخوارها كجان؟
كينگزلی به هوكی لبخند زد و گفت:
- اون بالا خوابيدن! برو دستگيرشون كن. خوابند و مثل مورچه بی آزارند!
هوكی گفت:
- حقا كه خوب سه تايی از پسشون بر اومديد.
سپس سه مدال درجه يك مرلين را از غيب ظاهر كرد و به آنها داد.

فردا صبح:

مرگخوارها به زندان افتاده بودند. افراد شطرنج باز بزرگ يا همون گمنام خان به سمت كلوپ حركت می كردند.

در همان زمان:

ولدمورت همه ی مرگخوارهاشو از دست داده بود، در سدد اين بر اومد كه به كلوپ حمله كنه. البته خبر نداشت وقتی كه به كلوپ برسه يه مسابقه ی بزرگ درحال برگزاريه و دامبلدور و وزير سحر و جادو و خيلی های ديگه اونجا حظور دارند...

ادامه بدين...



Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷
#31

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
کینگزلی که دیشب نتونسته بود یه لحظه هم آروم وقرار داشته باشه،از توی کلوپ بیرون رفت تا یه کم هوا بخوره که ناگهان بارتی وارد کلوپ شد!

- تو الان باید تو آزکابان باشی!

-ها ها ها ها!از بین بردن دیوانه ساز ها برام مثل آب خوردنه!خیلی وقته از اون جای لعنتی بیرون اومدم!

و بعدش هم لنگان لنگان وارد اتاق شد...

-ولی تو چه طوری تونستی یه کلوپ درست کنی؟

-خوب زندانی ها رو اینجا آوردم دیگه ابله!
بعدش هم بدون سر و صدا مثل یه بچه ی خوب نشست پشت میز.

-بیا شکلبوت!بیا و با قدرت بارتی کرلوچ مبارزه کن!

کینگزلی هم با ترس و لرز رفت پشت میز.(واقعا یه کارآگاه محفلی نمونه س و می تونه برای کارآگاه های بوقی دیگه به خاطر این جور کار ها الگو باشه! )
بازی شروع میشه!
کینگزلی با هزار جور کلنجار بازی رو شروع می کنه و سربازش رو دو تا خونه میاره جلو.بارتی هم با یه لبخند پلیدانه بازیش رو شروع می کن و...
-کارت تمومه بارتی!
بارتی هم که دید مات شده،علامت فرستاد و طولی نکشید که همه ی مرگخوار ها کلوپ رو محاصره کردند و همه جا رو به هم ریختند!اوری هم به اونا ملحق شد!
حالا زاخی و دیدالوس و کینگزلی وسط مرگخوار ها گیر افتادند!


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
#30

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
در همان لحظه که کینگز لی و زاخاریاس در حال بیهوش شدن بودند نامه ای از پای جغدی بر سر دیدالوس افتاد.دیدالوس که متعجب زده شده بود نامه را باز کرد و آن را خواند:

سلام بر رئیس سیاهِ کلوپ شطرنج جادویی

دارم بهت هشدار میدم!ما یک گروه بسیار خوب و ماهر در شطرنج هستیم.می خواهیم با تو و یارانت مسابقه بدیم.خودت و یاراتو آماده کن!!!به زودی خواهیم آمد!!!

ارادتمند تو:گمنام خان!!!


دیدالوس:
دیدالوس با تمام سرعت به سمت کینگزلی رفت و نامه را به او داد.کینگزلی بعد از خواندن نامه گفت:خب با همه ی اعطائ گروه هستم...خودتون رو برای یک مسابقه ی بزرگ آماده کنید.

روز بعد<><><><><><><><><><><>

...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
#29

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
كينگزلی مهره هايش را نگاه می كرد. گويی داشت با آنها صحبت می كرد. دستانش را در دستان زاخارياس گذاشت و بازی شروع شد. كينگزلی كه با مهره های سفيد بازی می كرد پياده ی جلوی شاهش را با گفتن چند حرف و عدد ساده دو خانه جلو راند. عرق استرس از گردن و تمام جوارح كينگزلی شكلبوت جاری بود. وی ليوان آب نزديكش را با عجله نوشيد. زاخارياس هم پياده ی جلوی شاهش را دو خانه جلو راند و سپس يك پارچ آب را سر كشيد. كينگزلی يكی از اسب هايش را وارد ميدان بازی كرد. آنقدر عرق كرده بود كه صورت سياهش رو به سرخی می گذاشت. كينگزلی پارچ آب را روی سرش خالی كرد اما هنوز از ترس صورتش قرمز بود.

سه ربع بعد:

كينگزلی در حالی كه چندمين آب پارچ را روی خودش خالی می كرد به موقعيت خودش و زاخارياس نگاهی انداخت. هر دو يك رخ داشتند. شاه هر دو هم كه در زمين بازی بيكار اطراف را نگاه می كردند. كينگزلی يك ليوان آب را روی شاهش كه عرق ترس كرده بود ريخت و با رخش كيشی به زاخارياس داد. شاه زاخارياس با صدای بلندی سر او داد كشيد و زلخارياس كه نزديك بود از ترس سكته كند رخش را جلوی شاهش آورد تا با كينگزلی رخ به رخ كند. كينگزلی دوباره يك ليوان آب را سر كشيد و رخ زاخارياس را زد. زاخارياس هم با آسودگی خاطر رخ كينگزلی را زد تا بازی پات شود. كينگزلی كه نزديك بود از حال برود با زاخارياس دست داد و ليوان آبی را سر كشيد. مودی با دو ليوان آب قند به سمت زاخارياس و كينگزلی آمد...


ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ۱۴:۱۸:۵۴


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
#28

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
جادوگر کچله زل می زنه تو چشم زاخی!!
-چیه؟!خوشگل ندیدی؟!
همین جا معلوم شد که طرف لاله و زاخاریاس داره وقتش رو تلف می کنه!
ملت دیوانه هم نمی دونن زاخاریاس یعنی چی!
-می گم یه نگاهی به فرهنگنامه بکنید بد نیستا!!
-فرهنگنامه دیگه چیه؟!
- هیچی بابا!ولش کن!
صبح روز بعد:
یه ساختمون بلند کنار کلوپ پیدا شده با اسم:کلوپ شطرنج زاخی،به معنای زکریا!!!در ضمن،ورود کینگزلی به اینجا اکیدا ممنوع است!
-بشتابید!بشتابید!کلوپ شطرنج زاخی شروع به کار کرد!این کلوپ کلوپ دارای پیشرفته ترین وسایل مد روز شطرنج هستش و با پیشرفته ترین دم و دستگاه کار می کنه!در ضمن ورودی این کلوپ 0.5 گالیون بیشتر نیست!
ملت:
و به این ترتیب،کلوپ ورشکسته می شه!
کینگزلی و دیدالوس و بتی:
-من که نیستم!
-منم همینطور!
-کجا میرید ترسوها؟!من بیچاره رو تنها گذاشتید؟!مطمئن باشید وقتی که وزارت سحر و جادو به دست من افتاد،همتون رو می فرستم آزکابان!
در همین حال هوکی در حال رد شدن از اونجا بود!
- پس تو می خوای وزارت سحر و جادو رو از چنگ من در بیاری؟!
-نه قربان!من همچین جسارتی نداشتم که!
-شما به دلیل اهانت به وزیر سحر و جادو به حبس ابد محکوم هستید!
و بعدش هم کینگزلی رو بردن زندان و کلوپ تعطیل شد!

بابا شوخی کردم!این قسمت آخر حقیقت نداره!در اصل کینگزلی می ره توی کلوپ و زاخاریاس ازش می خواد که با هم بازی کنن!
بازی شروع می شود...


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ۱۱:۵۰:۳۹
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ۱۱:۵۴:۲۱
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲۲ ۱۴:۰۱:۱۸

[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۷
#27

آشاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۰ چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
از آنجا که صدای پای دوست می آید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
دو جادوگر دم در کلوپ ایستاده بودند و به پارچه نوشته ی تازه نگاه می کردند .

- ورود هر گونه زاخاریاس اسمیت به این کلوپ ممنوع است ؟ زاخاریاس دیگه چیه ؟! مریضی جدیده؟!
-نه . به گمونم یه جور پف کوتوله ست !
-بعید می دونم . ورود پف کوتوله ها به همه جا آزاده! شاید اسم جدید مشنگاست !
- فکر نکنم ها ! کمیته حمایت از حقوق مشنگ ها گذاشتن اسم های خز و خیل روی مشنگا رو ممنوع کرده !


داخل کلوپ ، کینگزلی شب و روز با ملت بازی می کنه و کل سوژه رو به همین ترتیب طی می کنه . هوکی به همراه دو دیوانه ساز دم در ایستاده و منتظره که زاخاریاس پست بزنه تا شکلبولت رو راهی آزکابان کنه . از اون طرف دیدالوس و اوری چهار روزه که سر یه بازی گیر کردن و بتی هم که قرار بوده داوری بازی رو بر عهده داشته باشه روی صندلیش خوابش برده و صدای خروپفش شیشه ها رو می لرزونه .

جماعت خواننده که از این همه بازی شطرنج و آزکابان و پست ارزشی خسته شدن و کلا اعصاب هم ندارن تاپیک رو ترک می کنن و دم در شهرداری و دفتر ناظرین لندن تحصن و تظاهرات راه می اندازن و شیشه های دفتر آسپ و مری رو پایین می آرن .

در همان حال ، ججمعیت دم در کلوپ لحظه به لحظه بیشتر میشه . عده زیادی سعی در کشف معنی کلمه زاخاریاس اسمیت دارن ولی هنوز هیچ کس به نتیجه قطعی نرسیده . یک نفر معتقده که زاخاریاس نوعی جلبک دریاییه و یکی دیگه سعی داره اون رو متقاعد کنه که یه جور جاروی دسته بلند مسابقه ایه . در این میان ، زاخاریاس بین جمعیت ایستاده و توی این فکره که چه جوری یه سپاه قوی برای حمله به کلوپ تجهیز کنه که یهو به یه جادوگر کچل بر می خوره که به جای دماغش دو شکاف دیده میشه و با چشم های سرخش به اون خیره شده !


با یاد شانه های تو سر آفریده است !
ایزد چقدر شانه به سر آفریده است !
معجون سر نوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شی







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.