هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۰:۰۲
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 113
آفلاین
وی در حالی که تکرار می کرد:
_پنج حرفه...با ق شروع میشه. پنج حرفه، با ق...
دار فانی را وداع گفت.


تام در یک ساعت گذشته، درحالی که به کلمه ی پنج حرفیه جدول فکر می کرد، چیزهای جالبی کشف کرده بود.
این که روی مچ دست چپش خال کوچکی دارد، پنجره ی هجدهم ضلع شرقی از سمت چپ ترک کوچکی دارد، کتاب سی و چهارم از طبقه ی سوم در قفسه چهارم جلد ندارد و ساعت مچیه کتابدار، سه دقیقه جلو است.

سر، سعی میکرد چشم هارا متقائد کند تا به جدول نگاه کنند، نه به اطراف.
_چشم ها...روی جدول تمرکز کنید.
_نمی خوایم.
_باز دوباره جمع بستی؟
_خب میگه چشمها...نگفت چشم که.

چشم چپ در حدقه چرخید تا به سر نگاه کند:
_یه بار...آخ...فقط یه بار دیگه...این دیگه چه کوفتیه.

چشم راست با خوشحالی گفت:
_تو عصبتو کشید...اون عصبی که به مغز وصل بود، یعنی الان...
_ساکت شید احمق هاااا...

مغز تام بیدار شده بود.
_نمیذارید یه استراحت بکنیم؟ حالا همه باید بخوابن.
_نچ...نچ...نچ. ما دیگه از تو دستور نمی گیریم...ما هرجارو که بخواییم نگاه میکنیم.
_دوباره که جمع بستی.

چشم راست، چشم چپ و مغز شروع به کشمکشی اساسی کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۰۸:۱۳
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۱۰:۳۱

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۲:۴۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4829
آفلاین
اما متمرکز شدن از لازمه‌های درس خوندن بود و تام در حال حاضر آغشته به معجون حلال مشکلات هکتور بود، پس تمام اعضای بدنش خواسته و ناخواسته دست به دست هم می‌دادن تا نشه اونچه که باید بشه!

- چشما؟ چی شدین پس؟

چشما از شدت تلاش برای متمرکز شدن نزدیک بود از حدقه‌ی چشم تام پرت شن بیرون، اما قبل از اینکه بخواد این بلا سرشون بیاد و تام دوباره سرشون داد بزنه، تقصیرو می‌ندازن گردن سر.
- کله سرگیجه گرفته. ما گیج می‌ریم نمی‌تونیم درست ببینیم. خودت می‌فهمی دیگه؟!
- نخیر شما آتش به اختیار شدین چیو بفهمم. زود بشمرین این خونه‌ها رو ببینم!

درسته که اعضای بدن تام اختیارشونو دست خودشون گرفته بودن، اما هنوزم اعضای بدنش بودن و تام حسشون می‌کرد و هرکاری می‌کردن می‌فهمید. پس به وضوح متوجه سرگیجه شده بود، فقط سعی داشت با انکار کردنش بدنش رو در راستای اهدافش هدایت کنه.

- خب باشه بازم تلاش می‌کنیم.

چشما که از سرگیجه‌ی سر چپل چوله همه چیو می‌دیدن، حالا با دعوا شدن مجددشون اشک هم توشون جمع شده بود و کار دیدن بیش از پیش سخت شده بود. اما اونا دیگه قادر به تحمل یک فریاد دیگه از جانب تام نبودن. پس به درجه‌ای از ایمان برای شمردن خونه‌های جدول می‌رسن که معجون در این یه مورد مجبور به تسلیم شدن می‌شه.
- خیله خب چهارتا خونه جدولو می‌خواین بشمرین دیگه. بشمرین! اما من هنوزم نمی‌ذارم درس بخونین.

طولی نمی‌کشه که دوباره دنیا به روی چشما صاف و صوف می‌شه و اشک‌های بهاریشون هم متوقف می‌شه.
- پنج حرفه!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۹:۴۱
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
- قو؟ قرمز؟ قورباغه؟
- ای بابا... خب ببین چند حرف داره نابغه.
- چشم...
- آفرین.
- نه، ميگم چشمام شمایین، من که نميتونم بدون چشم ببینم که!
- اصلا من قهرم، تو همیشه بین من و چشم چپت فرق میذاشتی.
- عه؟ اينجوريه؟ به لیسا ميگم حق کپیرایت رو رعايت نکردی و قهر کردی. ميگم بندازتت آزکابان، معجون خنک بنوشی.

تام ديگه نميتونم تحمل کنه. اون اگه ميخواست همون تام نابغه درسخون قبلی بشه، به هر دوتا چشمش نیاز داشت.

- بسه ديگه، یه نگاه کنین ببينين چند حرفه این جدول.

چشما ترسیدن و سریع روی تعداد خونه های جدول متمرکز شدن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
دروئلا به فکر فرو رفت . آیا چنین فرضیه ای حقیقت داشت؟ او برای فهمیدن جواب سوالش باید به کتابخانه می رفت . ولی نه حالا، حالا فقط باید تام رازیر نظر می گرفت و تغییراتش را یادداشت می کرد.

- وا... پس کجا رفت؟

دروئلا مات و مبهوت به جایی که قبلا تام در آنجا بود ، خیره شد .

- به نظرتون برای یافتن جدولی مناسب از کجا باید شروع کنم؟
- از همین جا تام!
- تو بازم جای من جواب دادی؟ دوست داری باز برم و قهر کنم؟!
- آره برو!اصلا تام من رو بیشتر دوست داره . این دفعه دیگه نمیام دنبالت.
- مگه می تونی به حرف تام عزیز گوش نکنی؟!
- من...
بس کنید! درد گرفتم ، واقعا تو این وضعیت به جای کمک دارید اوضاع رو بدتر می کنید. به جای اون بگردید ببینید جدولی چیزی پیدا می کنید

چشمان تام ، بعد از شنیدن حرف های سر ، دوباره خجالت کشیده و دیگر حرفی نزدند .
- خب تام ، به نظر من از بچه هایی که این اطراف هستند بپرس ببین جدول دارن یا نه.

تام پیشنهاد سرش را پذیرفت و به سمت یکی از دانش آموزان رفت که از روی خوش شانسی تام ، یک جدولی همراه خود داشت .
- سلام ! من می تونم یک لحظه این جدول رو از شما قرض بگیرم؟
- بله بفرمایید!

تام با خوشحالی جدول را از دست پسرک گرفت و شروع کرد به حل کردن .

- پرنده ای آتشین با بال هایی سرخ رنگ که هرگز نمی میرد و از خاکستر. متولد می شود ؟ حرف اولش' ق'در اومده... یعنی جواب چی می تونه باشه؟

تمام بدن و حتی سلول ها و ذرات تشکیل دهنده تام به فکر فرو رفت.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۲:۰۶ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
- من خیلی خنگم، من خودم رو کیش و مات کردم، از این بدتر نمی‌شه!

چشم چپ و راست نگاهی به هم انداختن .
- راست می‌گی، واقعا از این بدتر نمی‌شه!
- من قراره همهء امتحاناتمو خراب کنم و شاگرد اول نشم! قراره بشم ننگ روونا، مایهء خجالت ریونکلاو!

دو چشم ِ تام، سری به نشونهء تاسف تکون دادن.
- نچ نچ نچ... دقیقا قراره همین اتفاقات بیوفته!
- دلداری که نمی‌دین، لااقل تکون انقدر تکون نخورین! سردرد شدم!

سر وارد بحث شد.
- راست می‌گه، شماها اعضای بدن این طفل معصومین‌. به جای اینکه بهش کمک کنین، ناامیدش می‌کنین؟

چشم چپ و راست کمی خجالت کشیدن و سر جاشون نشستن. تام هم که احساس می‌کرد سر می‌تونه کمکی بهش بکنه کمی خودش رو جمع و جور کرد و پرسید:
- سر، به‌نظرت چه اتفاقی برای من افتاده؟ ... امروز سعی کردم جذر بگیرم ولی... ولی پول نداشتم!
- ... خب... اوضاع کمی ترسناکه!
- تو هم نمی‌تونی بهم کمک کنی نه؟
- خب بیا کارایی رو انجام بدیم که توی درس خوندن تواناتر بشی... مثلا... ... بیا جدول حل کنیم که حافظه‌ت قوی بشه!

تام فکر نمی‌کرد جدول حل کردن کمکی به حل مشکلش بکنه، اما مجبور بود که توی اون شرایط به حرف کسی گوش بده‌؛ پس "باشه" ای گفت و رفت تا جدولی بیابه.

کمی دور از تام، دروئلا با شک و تردید رفتنش رو نگاه کرد و بعد توی دفترچه‌ش نوشت:

نقل قول:
بوکات باعث فعالیت بیشتر و مفیدتر اعضای بدن به شخص می‌شه!


و بعد با خودش زمزمه کرد:
- یعنی واقعا بوکات هم فایده داره؟


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۰:۵۴ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 453
آفلاین
- خب بشین دو دیقه من میرم چشم راستو میارم.
- نه من نگرانم. میرید زیر دست و پای ملت له میشید یهو.

دروئلا به صورت پوکرفیس به تام که داشت با چشمش دعوا میکرد نگاه کرد. قبلا خود درگیری مزمن و کنترل کامل بوکارت رو نوشته بود، برای همین دیگه چیزی ننوشت، فقط نگاه کرد.

چشم چپ، تام رو نشوند روی یه صندلی و خودشم در حالی که راجع به لوس بودن چشم راست غر میزد از کتابخونه خارج شد.
در حالی که سعی میکرد زیر پای ملت صاف نشه، رفت و رفت تا رسید به مرلینگاه خراب توی طبقه دوم که پاتوق میرتل گریان بود. بارها دیده بود که چشم راست با کنجکاوی به در اونجا خیره میشه، برای همین در اون زمان، اولین جایی که به ذهنش رسیده بود همونجا بود.

چشم چپ با احتیاط کامل، و در حالی که سعی میکرد مخفی بمونه رفت توی مرلینگاه و دید که چشم راست با میرتل گریان نشسته و داره صحبت میکنه.
- آره خواهر... هیچکس منو تو این دنیا دوست نداره... اون از تام که انقدر ناشکره، اونم از چشم چپ.

میرتل گریان هم که اصولا اشکش دم مشکش بود شروع کرد به گریه کردن جهت هم دردی با چشم راست.
- میدونم... منم همینطورم... اصن باید با هم گروه دختران بدبخت و غمگین و رانده شده رو بزنیم.

البته گریه های میترل خیلی زود از کنترل خارج شدن و توی مرلینگاه سیل راه افتاد. سیلی که داشت چشم راست رو هم غرق میکرد.

و البته چشم چپ خیلی زود فهمید باید وارد عمل بشه، در نتیجه یه تیکه دستمال کاغذی کثیف رو که به نظر میرسید سال ها توی مرلینگاه مونده و کاملا سفت و ضد آب شده رو از روی زمین برداشت، اون رو به شکل قایق در آورد، سوارش شد و رفت چشم راست رو نجات داد.

چشم چپ و راست، بعد از خروج از مرلینگاه حسابی همدیگه رو در آغوش کشیدن، بعدشم دست در دست همدیگه پیش تام برگشتن.
تام که کور کورانه نشسته بود و داشت سعی میکرد با خودش شطرنج بازی کنه، وقتی یهو چشماش دوباره برگشتن توی حدقه هاشون، فهمید که اشتباهی زده خودش رو کیش و مات کرده، در نتیجه به خودش و احمق بودنش فحش داد و از زندگیش ناامید شد.
دروئلا هم توی دفترش جمله جدیدی رو یادداشت کرد:
نقل قول:
بوکارت باعث مستقل شدن چشم ها و افسردگی شدید میشه!



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۸:۴۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین

الا ویلکینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۲ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۵۸:۳۸ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از عمارت ویلکینس ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
-حالا بهترشد.
-چی بهتر شد؟ برو باهاش آشتی کن!
-هرگز.
-می ری یا بندازمت بیرون؟
-باشه.
-تام تحت کنترل کامل بوکاته.

دروءلا کم کم داشت برای تامی که اکنون روی چشم چپش راه می رفت، نگران می شد.

-چی کار می کنی؟
-من نمی بینم.
-عه... چون چشم نداری.

چشم چپ از زیر دست و پای تام کنار رفت تا چشم راست را پیدا بکند.
-چشم راست! چشم راست!

تام نیز کورکورانه دنبالش راه افتاد.
-اینجا کجاست؟
-دوباره که پاتو گذاشتی روی من.
-من چند بار بگم؟ الان چیزی نمی بینم.


ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۰:۴۷:۲۸
ویرایش شده توسط الا ویلکینس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۸ ۱۰:۴۸:۴۶

سر و روتون پر از حباب! تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۲۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۲:۰۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
تام اصولا به هوش و درس‌خوان بودن شهره بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود...دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است...او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند....حالا هم دروئلا پشت قفسه کتاب‌ها در کتابخانه کمین کرده بود و رفتار و حرکات تام را بررسی میکرد...

تام حالا در یک چندراهی بین گل‌های قالی و چشم‌هایش و کتاب‌ها و انگشت اشاره‌اش گیر افتاده بود...
_ببینید چشم ها...بیایین منطقی صحبت کنیم...من الان نمیتونم تمرکز کنم و بخونم...حتی نمیتونم فکر کنم....الان مثلا این انگشت اشاره کی به داستان اضافه شد؟
_دیگه به ما ربطی نداره!
_از طرف خودت حرف بزن!
_یعنی چی از طرف خودم؟ گفت چشم‌ها....نگفت چشمِ چپ که فقط از طرف خودم باشم؟
_اگه اینجوریه چرا نذاشتی من که چشم راست هستم صحبت کنم؟
_میخواستی بکنی!
_گذاشتی اصلا؟

تام با تعجب به حرفای چشمانش در حال گوش دادن بود...به نظر چشم های او بسیار لوس بودند...اون باید کاری میکرد...
_چشم ها...چشم ها...دعوا نکنید!
_اینجوری نمیشه اصلا...تام اینجا یا جای منه یا جای چشم چپ!
_د بیا...اصلا اگه چشم راست اینجا باشه من نمیمونم تام!
_زود باش بگو کدوممون رو بیشتر دوست داری؟ بگو من رو...بگو....بگو!

تام واقعا نمیدانست که چه بگوید...و همین تعلل باعث شد چشم راست به گریه بیوفتد و بگوید:
_خیلی نامردی تام...من از اول میدونستم دوستم نداری...من رفتم!

چشم راست این را گفت، از حدقه خارج شد و به شکل قهر از کتاب‌خانه بیرون رفت!

دروئلا که شاهد این داستان ها بود، دوباره دفترچه یادشتش را بالا آورد...
_خب....بوکات باعث تخلیه چشم راست میشود!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۳۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
تام،اینبار با خود کلنجار میرفت تا درس بخواند.
چشم هایش را از گل های قالی گرفت و به نوشته های کتابش داد.
اما چشم هایش گویی ناراضی بودند،زیرا با صدای بلندی شروع به اعتراض کردند.
-یعنی چی؟...یعنی ما نباید استقلال داشته باشیم؟...چطوری تونستی مارو از گل های قالی بگیری و به این نوشته های بوق بدی؟...هان..دِِِ بگو!

تام عذاب وجدان گرفت.
و چندی بعد تام دل رحمی در وجودش غنچه زد.
-باشه گوگولیای نازنینم،شمارو میدم به گلای قالی!

چشم ها باز هم اعتراض کردن.
-نه ..نوش دارو پس از مرگ قالی فایده ای نداره تام،ما ناراحتیم!

تام عذاب وجدانی به توان دو گرفته بود،اما تنبلی و خنگی اجازه حل کردن عذاب وجدانش را نمی داد!
-خب..شمارو میدم به گلای قالی،حواسمم میدم به شما چطوره؟

کمی آن طرف تر پشت قفسه ها

دروئلا برای بار هزارم این جمله را در دفترش یاد داشت کرد:

نقل قول:
وی خود درگیری مزمن داشته و با خود و قالی و کتاب حرف میزند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۰ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۰۸
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 311
آفلاین
_زیر میزی دادن اونم توسط قشر معلمان فرهیخته جامعه؟ عمرا! تازه پول زورم نمیدم، برو دم خونه خودتون زیر میزی بگیر...دست بی شخصیت!

دروئلا دست رد به سینه دست زیر میز زد و شکست آن دستی را که نمک نداشت و نشان داد که دست بالای دست بسیار است و از هر دستی بدی از همان دست میگیری و...

دروئلا زیاد زیر میز مانده بود، باید هوا می خورد!

از زیر میز بیرون آمد، هوای تازه وارد شش هایش شد و اکسیژن به مغز ریونی اش رسید.
_باید برم و تام رو تحت نظر بگیرم و علائم تغییراتشو یکی یکی یادداشت کنم. اینطوری دقیقا میفهمم علت یه دفعه درس نخون شدنش چیه.

ده دقیقه بعد _ کتابخانه

کتابی رو به روی تام جاگسن قرار داشت. تام یک صفحه از آن را ورق زد اما طولی نکشید که نظرش متوجه گل های قالی شد!

دروئلا که از پشت قفسه او را تحت نظر داشت فورا نوشت:
نقل قول:
وی تمرکز ندارد و حواسش زودتر از حالت عادی پرت می شود.

دوباره به دنبال علائم بیشتر با دقت تام را تحت نظر گرفت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.