هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۹:۴۸ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۸:۳۴
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1111
آفلاین
تام اصولا به هوش و درس‌خوان بودن شهره بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود...دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است...او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند....حالا هم دروئلا پشت قفسه کتاب‌ها در کتابخانه کمین کرده بود و رفتار و حرکات تام را بررسی میکرد...

تام حالا در یک چندراهی بین گل‌های قالی و چشم‌هایش و کتاب‌ها و انگشت اشاره‌اش گیر افتاده بود...
_ببینید چشم ها...بیایین منطقی صحبت کنیم...من الان نمیتونم تمرکز کنم و بخونم...حتی نمیتونم فکر کنم....الان مثلا این انگشت اشاره کی به داستان اضافه شد؟
_دیگه به ما ربطی نداره!
_از طرف خودت حرف بزن!
_یعنی چی از طرف خودم؟ گفت چشم‌ها....نگفت چشمِ چپ که فقط از طرف خودم باشم؟
_اگه اینجوریه چرا نذاشتی من که چشم راست هستم صحبت کنم؟
_میخواستی بکنی!
_گذاشتی اصلا؟

تام با تعجب به حرفای چشمانش در حال گوش دادن بود...به نظر چشم های او بسیار لوس بودند...اون باید کاری میکرد...
_چشم ها...چشم ها...دعوا نکنید!
_اینجوری نمیشه اصلا...تام اینجا یا جای منه یا جای چشم چپ!
_د بیا...اصلا اگه چشم راست اینجا باشه من نمیمونم تام!
_زود باش بگو کدوممون رو بیشتر دوست داری؟ بگو من رو...بگو....بگو!

تام واقعا نمیدانست که چه بگوید...و همین تعلل باعث شد چشم راست به گریه بیوفتد و بگوید:
_خیلی نامردی تام...من از اول میدونستم دوستم نداری...من رفتم!

چشم راست این را گفت، از حدقه خارج شد و به شکل قهر از کتاب‌خانه بیرون رفت!

دروئلا که شاهد این داستان ها بود، دوباره دفترچه یادشتش را بالا آورد...
_خب....بوکات باعث تخلیه چشم راست میشود!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۳۵ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۱۴
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
تام،اینبار با خود کلنجار میرفت تا درس بخواند.
چشم هایش را از گل های قالی گرفت و به نوشته های کتابش داد.
اما چشم هایش گویی ناراضی بودند،زیرا با صدای بلندی شروع به اعتراض کردند.
-یعنی چی؟...یعنی ما نباید استقلال داشته باشیم؟...چطوری تونستی مارو از گل های قالی بگیری و به این نوشته های بوق بدی؟...هان..دِِِ بگو!

تام عذاب وجدان گرفت.
و چندی بعد تام دل رحمی در وجودش غنچه زد.
-باشه گوگولیای نازنینم،شمارو میدم به گلای قالی!

چشم ها باز هم اعتراض کردن.
-نه ..نوش دارو پس از مرگ قالی فایده ای نداره تام،ما ناراحتیم!

تام عذاب وجدانی به توان دو گرفته بود،اما تنبلی و خنگی اجازه حل کردن عذاب وجدانش را نمی داد!
-خب..شمارو میدم به گلای قالی،حواسمم میدم به شما چطوره؟

کمی آن طرف تر پشت قفسه ها

دروئلا برای بار هزارم این جمله را در دفترش یاد داشت کرد:

نقل قول:
وی خود درگیری مزمن داشته و با خود و قالی و کتاب حرف میزند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۰:۰۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 101
آفلاین
_زیر میزی دادن اونم توسط قشر معلمان فرهیخته جامعه؟ عمرا! تازه پول زورم نمیدم، برو دم خونه خودتون زیر میزی بگیر...دست بی شخصیت!

دروئلا دست رد به سینه دست زیر میز زد و شکست آن دستی را که نمک نداشت و نشان داد که دست بالای دست بسیار است و از هر دستی بدی از همان دست میگیری و...

دروئلا زیاد زیر میز مانده بود، باید هوا می خورد!

از زیر میز بیرون آمد، هوای تازه وارد شش هایش شد و اکسیژن به مغز ریونی اش رسید.
_باید برم و تام رو تحت نظر بگیرم و علائم تغییراتشو یکی یکی یادداشت کنم. اینطوری دقیقا میفهمم علت یه دفعه درس نخون شدنش چیه.

ده دقیقه بعد _ کتابخانه

کتابی رو به روی تام جاگسن قرار داشت. تام یک صفحه از آن را ورق زد اما طولی نکشید که نظرش متوجه گل های قالی شد!

دروئلا که از پشت قفسه او را تحت نظر داشت فورا نوشت:
نقل قول:
وی تمرکز ندارد و حواسش زودتر از حالت عادی پرت می شود.

دوباره به دنبال علائم بیشتر با دقت تام را تحت نظر گرفت.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۵۱ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱:۱۴ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۸:۵۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
دروئلا رفت تا دنبال چیزی بگرده تا با اون حساب تام رو برسه. اول به سمت کتاب خونه رفت و سراغ کتاب های حساب رسون رفت.
...دو ساعت بعد...
دروئلا در حالی که پاهای نداشته یک بوکات رو گرفته بود و رو هوا میچرخوند با خودش حرف میزد.
-این کتابا چرا از هر صفحشون دو تا بوکات نر و ماده در میاد؟
-خب ما اصولا با همسرمون زیر یک سقف زندگی میکنیم.
-راوی گفته با خودم حرف میزنم نخود.
و من راوی برای تنبیه بوکات اونو در دست گرفتم و با پرتابی در افق محوش کردم.
-دروئلا جان شما به کارتون ادامه بدید.
-داشتم همین کارو میکردم. راستی تو مگه محفلی نیستی؟
-چرا!
-پس تو خونه ریدل اونم تو کتابخونه من چی کار میکنی؟
و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم در افق محو شدم ولی من یک راوی بودم اونم از نوع کار دانش پس آپارات کردم و به هاگوارتز که مقصد دروئلا هم بود رفتم تا ادامه بدم. دروئلا زنی ریونی بود اونم از نوع زرنگش پس به سمت میز کنار اتاق رفت تا گزینه های روی میز رو چک کنه.
-خب گزینه یک: شکنجه. گزینه دو: تحریم ترامپ.
تنها دو گزینه روی میز بود. دروئلا یک مرگخوار هم بود. اونم از نوع زرنگش. پس به زیر میز خزید تا گزینه های زیر میزی هم ببینه.
- گزینه یک: ترکیب دل و روده تام با کتاب. گزینه دو: جمجمه شکن. گزینه سه: ترکیب بوکات و دو بار خوردن معجون حلال مشکلات.
دروئلا یک خنده از نوع« » کرد و خواست از زیر میز بیرون بیاد که دستهای زیر میز شروع به حرف زدن کردن.
-پول بده!


به ریون و ریونی و محفل و محفلی و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۰۲ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
دروئلا از جاش بلند شد تا بره و درسی به هکتور بده. ولی خب معجون هکتور کار خودشو کرده بود و دروئلا تبدیل شد به کسی که نه می‌دونست کتاب چیه، نه درس و نه تدریس!

البته این درس دادن با اون درس دادن خیلی فرق داشت ولی در لغت که یکیه!

دروئلا هرچی فکر کرد نتونست بفهمه که باید چیکار کنه.
انقدر فکر کرد و انرژی سوزوند تا اینکه گشنه‌اش شد.

-برم یکم غذا بخورم و بعدش دوباره فکر کنم.

یکم غذا خوردن دورئلا، خیلی زیاد بود...خیلی!

دروئلا یک بار این سر میز سرسرای عمومی نشست و تا اون سرشو خورد.

دروئلا زن خورنده‌ای بود.
حتی شایعه شده بود که اون فکر می‌کرد لرد ولدمورت واقعا به مرگخوارنش، "مرگ" می‌داد تا بخورن و برای اینکه مزه ی چیز جدیدی رو تست کنه، مرگخوار شد.

دروئلا سر میز غذاخوری نشست و شروع کرد به خوردن.
مثل همیشه تا جایی که خسته بشه، خورد.

از قضا این غذا ها با معجون هکتور نمی‌ساختن و حالت تهوع به دروئلا دست داد.
رفت دستشویی و قشنگ خودشو خالی کرد و هرچی داشت رو خالی کرد.
معجون هکتور هم جزو این هرچی می‌شد.
-آخیش! حالم بهتر شد. می‌خواستم چیکار کنم؟ آها! یه درس درست و حسابی به هکتور بدم!

دروئلا چند قدمی برداشت ولی دوباره ایستاد.
-وای! قضیه تام رو به کل یادم رفته بود.
باید اول این قضیه رو درستش کنم بعد به هکتور می‌رسم!

دروئلا رفت که بگرده و ببینه تام کجاست.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۵۱ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۰:۰۲
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
پنج دقیقه بعد

- اون قهوه منو بیارین...

نیم ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

یک ساعت بعد

- اون قهوه منو بیارین...

پنج ساعـ...

- دِ اون قهوه من چی شد توله تسترالا؟

دو بچه که دیگه داشت به اجدادشون توهین می شد، سریع از غیب هم که شده، یه قهوه ظاهر کردن و به دروئلا دادن، و بعد به سرعت باد غیب شدن.

- خب، حالا دیگه باید بچه ها رو فرا بخونم. شاگردا هر جا باشن سریع خودشونو میرسونن، حتی اگه تو دفترم باشم.

دروئلا قهوه را برداشت و با آرامش توام با اطمینان، بشکنی زد و...
هیچ اتفاقی نیفتاد!
بعد از سه بار بشکن زدن و هیچ اتفاقی نیفتادن، دروئلا متوجه موضوع شد.
- اون معجون حلال مشکلات هکتورو تو حلقش فرو میکنم!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۴۲ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف

آگاتا تراسینگتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴:۵۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۸:۲۳ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 51
آفلاین
وزیر مجازی در سایزی دو_سه برابر جلوی او بود.
دروئلا ترسید.شوخی نبود.
دروئلا فکر کرد حالا سرش را می بُرَّند و دور زمین شطرنج می چرخانند.
اما در کمال ناباوری وزیر جلوی او تعظیم کرد و گفت:
_درود بر ملکه!
و بعد تمام سرباز ها همین حرکت را تکرار کردند.

سرباز ها شروع کردند به رژه رفتن.
دروئلا فرصت را غنیمت شمرد و فرار را بر قرار ترجیح داد و الفرار.

سرباز ها سعی کردند جلوی دروئلا را بگیرند.
اما او زرنگ تر از این حرف ها بود.
دروئلا با یک پرش حرفه ای گانه از صفحه شطرنج بیرون پرید.

او،همان معلم وظیفه شناس! توانست به وظیفه خود برسد! اما به گمانم کمی دیر رسید...
اصلا کلاسی وجود نداشت.
تمام بچه ها کلاس را ترک کرده بودند.
دروئلا خونش به جوش آمد.
خواست با داد و هوار بچه ها را به کلاس بشاند.
تا آمد دهانش را باز کند،ویکتور آمد.

دروئلا از دیدن هکتور تعجب کرده بود.
هگتور گفت:
_به نظر ناراحت میاید.
دروئلا پاسخ داد:
_آره ناراحتم،بچه ها سر کلاس نیستن.

هکتور نیشش تا بناگوش باز شد.
_میخواید من یه چیزی بهتون بدم تا وقتی خوردینش با یه بشکن بچه هارو به کلاس احضار کنید؟

دروئلا که میخواست بال در بیاورد گفت:
_چرا که نه

هکتور معجون را به دروئلا داد و دروئلا هم به خیال اینکه با یک بشکن بچه ها را احضار می کند معجون را تا ته سر کشید.

چند دقیقه بعد
هکتور آنجا را ترک کرده بود.
دروئلا هم با یک ورد خود را به دفترش منتقل کرد.

دو نفر از بچه ها با وردی به سمت دفتر اورد و همانطور که لم داده بود دستور داد:
_لیموناد من رو بیارید.



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹:۲۱ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۳:۵۹
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 177
آفلاین
-دستت به تام نابغه برسه؟ امکان نداره!

دروءلا که دیگر از مسخره بازی های تام خسته شده بود، تمام تلاشش را کرد تا مهره های شطرنج جادویی-مجازی را کنار بزند؛ اما تعداد سرباز ها هشت تا بود و بیرون امدن از صفحه کار اسانی نبود.
-برین کنار...دیگه! از جون من چی می خواین؟
-ما شاه نداریم.
-خوب چه ربطی به من داره؟
-تو باید پادشاه ما بشی.
-ببین، من الان تدریس دارم. اگه اجازه ندی...

دروءلا با احساس کردن تیزی نیزه های هشت سرباز روی گردنش، حرفش را خورد.
-حالا باید کجا بایستم؟
-اونجا بایست.

دروءلا به ارامی به طرف خانه ای که سرباز به ان اشاره کرده بود، حرکت کرد؛ اما دروءلا یک معلم وظیفه شناس بود و امکان نداشت به این راحتی ها زیر بار برود.
-خداحاف...

قبل از تمام کردن حرفش، محکم به یک شیء سخت که اندازه ی بزرگی هم داشت، برخورد کرد.
-این چیه دیگه؟

دروءلا که حالا سرش داشت گیج می رفت، تلاش کرد دید تارش را بر روی آن موجود متمرکز کند.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۰ ۱۹:۳۶:۰۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۳۸:۴۶ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۳:۲۳
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
شب دوم مهر - خوابگاه پسران ریونکلاو

- حالا دیگه قطعا فردا تو همه درسا می ترکونم! دیگه هیچ بوکاتی نمی تونه مانع دانش آموز برتر شدنم بشه...
تام، کل شیشه معجون حلال مشکلات رو با هزار امید و آرزو تا ته سر کشید.


چند روز بعد - تالار عمومی ریونکلاو

- تام! بیا اینجا ببینم! دفتر و کتاباتم بیار.
- باشه باشه... بذار این دست شطرنج جادویی-مجازی رو ببرم، میام.
- تام!

دروئلا که از دست بازیگوشیا و درس نخوندنای تام تو این چند روز حسابی کفری شده بود، به طرف سر تام حمله برد. ولی تام، تام با تجربه ای شده بود. سریع جاخالی داد و دروئلا روی شطرنج جادویی-مجازی فرود اومد. مهره های شطرنج که از این اوضاع زیاد راضی نبودن، با هم متحد شدن و فرمان حمله رو صادر کردن. دروئلا همزمان که مهره های شطرنجو از دست و پا و سر و صورتش جدا می کرد، فریاد زد:
- مگه دستم بهت نرسه تام... مغزتو می شکافم و تک تک بوکاتای توشو با همین دستام در میارم.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۲۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۸:۱۲
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 186
آفلاین
همانطور که کراب دنبال مقصر می گشت تا شتکش کند، آلکتو مثل همیشه علاف و بیکار به دیوار تکیه داده بود و آدامس می جوید. ناگهان هکتور از ناکجاآباد ظاهر شد درحالی که ردای آغشته به محتویات بینی، گابریل را به دیوار می مالید، گفت:
- آلکتو، حس نمی کنی با این موهای رنگی رنگیت خوشگل نمی شی که هیچ، زشت ترم می شی؟

چشمان آلکتو با این حرف هکتور گشاد شدند.
- چی گفتی؟ نشندیم بلند تر بگو ملتفت شیم!
- این چه طرز حرف زدنه؟ مثلا ساحره ای. ساحره ها با کمالاتن!
- ینی ما بی کمالاتیم؟ نفس کش! مث اینکه امرو خیلی تنت می خاره؟
- اعصاب مصابم که نداری! همش ملتو به دعوا دعوت می کنی.
- منظور؟

هکتور از فرط هیجان دوز ویبره اش را بیشتر کرد.
- بیا اینو بخور. معجون اعصاب حالتو خوب می کنه.

آلکتو با شک نگاهی به معجون و چشمان مشتاق هکتور انداخت.
- تو می گی اینو بخوریمش؟
هکتور:

آلکتو معجون را گرفت و یک نفس سر کشید.

- بگو... بگو ببینم چه حسی داری!
- حالم خیلی خوبه. اصلا از این بهتر نمی شم.
آلکتو لبخندی به روی هکتور زد و نگاهی به لباس هایش انداخت.
- اینا چیه تنمه؟ یه ساحره با کمالات ردای شیک و برازنده تنش می کنه.
- حق با توئه برو لباسات رو عوض کن. به نظرم سر راهت یه سر به آرایشگاه بزن وضع موهات افتضاحه.



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.