هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
#29

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
اصولاً در داستان‌ها این اتفاق نمی‌افتد، درست است؟ منظورم این است که در دقیقه‌ی آخر، یک نفر "نــــــــــــــــــــــه!!" گویان خودش را پرت می‌کند وسط و آن احمقی که بین دو تا طلسم آواداکداورا گیر افتاده را نجات می‌دهد. یا هوش ریونکلایی - اسلیترینی همان احمق بر شرافت گریفندوری و وجدان هافلپافی‌ش غلبه کرده و خودش را می‌کشد کنار تا هم‌تیمی‌هایش یکدیگر را منهدم کنند و کور شوند، دیگر به هم‌گروهی خودشان آواداکداورا نزنند.

یا دیگر حداقل وظیفه‌ی خدای عادل داستان‌ها، فراهم آوردن یک صحنه‌ی مرگ ِ اسطوره‌ای برای شخصیت‌های داستانش است. نه این که وسط جنگل ممنوعی تاریک، بدون کسی که شاهد مرگش باشد، بر اثر حماقت خودش و بدشانسی ِ همیشگی، بین دو تا طلسم مرگ گیر بیفتد و..

خیلی راحت..

بمیرد.

به هر جهت، ویولت بودلر توقع چندانی نداشت. همانطور که اطرافش را برانداز می‌کرد، با خود اندیشید هرگز کسی در طول تاریخ - منهای هری پاتر - از یک آواداکداورای مستقیم جان سالم به در نبُرده که او دومی‌ش باشد. هرگز هم کسی بعد از آواداکداورا خوردن و مُردن، به دنیای زنده‌ها بازنگشته - باز منهای هری پاتر - که او بخواهد دومی‌ش باشد.

متأسفانه یا خوشبختانه، ویولت حداقل در یکی از موارد اشتباه می‌کرد.
او..
نمُرده بود.
خب، نه به معنی دقیق ِ کلمه‌!
- اینجا دیگه کدوم گوریه؟!

از روی چمن‌های خنک برخاست و لحظه‌ای از ذهنش گذشت که بوی چمن جنگل ممنوعه را برایش تداعی می‌کنند. "بهشت؟!" مطمئن نبود. حداقل به آن هوای مه‌آلود و دلگیر ِ خاکستری که نمی‌آمد کار ِ بر و بچه‌های عوالم بالا باشد. چند قدمی به جلو برداشت.
و به یک‌باره "او" را دید.
همینطور، آنچه "او" برای قرن‌های طولانی به تماشایش نشسته بود. تصویری لرزان از قلعه‌ی آشنای هاگوارتز، و زنی که پوشیده در ردای طلایی، به شدّت شبیه به دخترعموی خوش‌قلبش هلگا هافلپاف ولی نه خود ِ هافلپاف ِ اصلی، سرشار از درد و کینه و اندوه، نفرین‌کُنان چهار بنیان‌گذار را ترک می‌کرد. ویولت بودلر نمی‌دانست، وگرنه می‌توانست بگوید دقیقاً همان چیزی که فایرنز دارد به دامبلدور نشان می‌دهد، او به صورت ِ تقریباً زنده شاهدش است.

صحنه‌ای که بارها و بارها تکرار می‌شد.

- اوکی. این دیگه داره مسخره می‌شه.

زن طوری از جا پرید که گویی تقریباً صدای ویولت او را قبض روح کرد. "قبض روح" می‌توانست کلمات مناسبی محسوب شود اگر هردوی آنها در آن لحظه نمرده بودند. چنان شتابان و سرشار از بُهت و هراس به سمت دختر ریونکلایی چرخید که او ناخواسته دستانش را به نشانه‌ی صلح بالا آورد.
- آروم بابا! چته؟!

چشمان ِ زن ِ ناشناس، گشاده از وحشت و حیرت به دختری با موهای دُم‌اسبی در ردای آبی ِ روشن خیره مانده بود و چنین می‌نمود که نمی‌تواند منظره‌ی پیش رویش را بفهمد:
- تو.. دیگه..

کلماتش بُریده بُریده بودند:
- چطوری اومدی اینجا؟! تو دیگه کی هستی؟!

ویولت نمی‌فهمید. نه این که برایش چیز تازه‌ای باشد. او تقریباً در بیشتر عمرش چیزی نمی‌فهمید. ولی این بار واقعاً نمی‌فهمید!
- راستیتش، من تو مدرسه فک کُنم مُردم. ولی این که اینجا چی‌کا می‌کنم رو، خودمم نمی‌دونم.

زن عصبی می‌نمود:
- مُردی؟! پس چرا اینجایی!؟ اینجا شکستگی ِ زمان ِ منه! چرا شکستگی ِ تو رسیده به..

کلامش قطع شد.
- تو مدرسه مُردی؟

بودلر ارشد اندیشید: «شکستگی زمان؟» و نتیجه‌گیری منطقی‌ش این بود: «تصویر پُشت سرش یه شکست از یه زمانه که با خودش آورده اینجا؟» نتیجه‌گیری منطقی‌تر؟!
یک بار دیگر چرخید.
به پُشت سرش خیره ماند.
و شکستگی ِ زمان خودش را دید.
- تدی.. جیمز..

دستش را دراز کرد، ولی پیشاپیش می‌دانست دستش به دوستان ِ گیر افتاده در مدرسه‌ش نخواهد رسید. نوک ِ انگشتانش سوخت. تنها یک تصویر.. از زمان ِ خودش با خود آورده بود.. و می‌دانست هرگز دیگر دستش به آنها نخواهد رسید..

اشتباه کرده بود.
بهشت؟!
در دل به تلخی خندید.
این جهنّم بود!..

- فهمیدم چرا اینجایی.

صدای آرام زن، بی‌رحمانه او را از تصویری که با خودش آورده بود، بیرون کشید. گیج و گنگ به سمت او چرخید. سنگینی عجیبی در قلبش احساس می‌کرد. در حقیقت، اهمیت زیادی به چرایی ِ آنجا بودنش نمی‌داد.

- تو هافلپافی هستی. نه؟ وارث هر چهار خصوصیت.

ویولت با خنده‌ی تلخی به سمت تصویر شکل گرفته در فضای مه‌آلود پشت سرش برگشت:
- نه نیستم. من..

مکثی کرد. دستی گلویش را گرفت. چشمانش به جیمز سیریوس پاتر کوچک که شانه به شانه‌ی برادرش در برابر هم‌گروهی‌هایش مبارزه می‌کرد، دوخته شدند.
- ننگ روونام.

جیمز سیریوس پاتر ِ اصیل‌زاده، گریفندوری، وفادار و صادق..
ولی..
بدون هیچ نشانی از ریونکلا!

بر خلاف برادر گرگینه‌ی چهارگوهره‌ش..
به زودی نوبت ِ او هم می‌رسید..!


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۹:۴۹:۴۱


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
#28

ویزنگاموت

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۳۴:۴۹ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اینوره!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 475
آفلاین
یک جاهایی وسط بازی کلافه می شوی، کجا باید بروی؟ مغزت قفل می کند.. تمام نقشه را گشته ای، تمام آیتم ها را جمع کرده ای، تمام مرحله را زیر و رو کرده ای ولی هنوز راه بیرون رفتن از این مرحله ی لعنتی را پیدا نکرده ای.. مدام با خودت تکرار می کنی که امکان ندارد بازی همینجا تمام شده باشد، هنوز داستان تمام نشده، در واقع کلی داستان گفته نشده باقی مانده، حتما یک راهی وجود دارد.


آن خالق لعنتی که بازی را ساخته یک جایی همین گوشه و کنارها یک کلید یا یک راه برای تمام کردن این مرحله ی مسخره اش گذاشته، یک تونل به مکان و زمان دیگر؟ یک آشنای قدرتمند قدیمی؟ یک استثنا برای قهرمانهای بازی؟ یا حتی همه ی اینها یک جا با هم.


و تنها دلیل برای نرفتن به مرحله ی بعد اینست که به زمان مناسب نرسیده ای یا جای درستش نایستادی.. اما ویولت بودلر در زمان درست و در جای درستش قرار گرفته بود. گفتنش سخت و تلخ است اما طبق نوشته های مخفی سرنوشت باید کمی پس از هم راستایی دو سیاره و در همین نقطه از جنگل که ایستاده بود با طلسم سبز رنگ مرگ رو به رو می شد.

شعله ی سبزی که از چوبدستی خودش زبانه کشیده بود پرواز کنان به آغوش دخترک پرید. چشمانش ناباورانه به صحنه مرگ خودش دوخته شده بود. کلید این مرحله برای دخترک ریونکلایی همین شعله سبز بود. کار ویولت اینجا تمام شده بود و داشت هرچه سریعتر به آن سو منتقل می شد.


سرش گیج‌می رفت و احساس تهوع داشت به راستی دیگران هم همینطور می مردند؟ چرا خبری از درد یا نوری در افق نبود؟ ویولت پرتو سبز رنگ دوم را دید که از پشت سرش آمد اما از او رد شد و درخت بالای سر گلرت را منفجر کرد.. اینقدر شفاف شده بود که نور از او عبور می کرد؟


ویولت بیشتر از این را نتوانست ببیند، در کسری از ثانیه سرگیجه ها به بیهوشی کامل تبدیل شد و بدنش، بی جان روی علف ها افتاد.

سرسرای ورودی

دامبلدوری که از پلکان مرمرین خرامان پایید می آمد شاید برای‌ چند هزارمین بار در زندگیش در مخمصه افتاده بود. این حجم از دردسر که به سراغ پیرمرد می آمد حقیقتا برای نوع بشر یک رکورد بود.


دامبلدور به سمت سرسرای عمومی پیچید، کلاسی که سالها پیش برای فایرنز ساخته بودند همین نزدیکی بود.


سرسرای عمومی آرام و عادی بود. چنان ساده در آرامش خودش فرو رفته بود که انگار هیچ اتفاقی رخ نداده و هیچ قیف تاریکی پلیدی روی هاگوارتز قرار نگرفته.. ممکن بود دامبلدور از این آرامش برداشتی غیر از جادوگران عادی داشته باشد؟


کلاس فایرنز در نداشت، چند تنه ی درخت جلوی چهارچوب را گرفته بودند که به محض رسیدن دامبلدور کنار رفتند. سنتور جوان با فاصله ای نه چندان زیاد دقیقا رو به روی چهارچوب ایستاده بود.

- پروفسور دامبلدور!
- فایرنز! اینطور که پیداست تو واقعا منتظرم بودی..

فایرنز یک تنه ی خزه پوش که بسیار نرم به نظر می رسید را به دامبلدور نشان داد تا بلکه پیرمرد خسته بخواهد کمی بنشیند. هرچند که دامبلدور با حرکتی محترمانه ردش کرد.


- پروفسور کینه های کهنه گاهی سالیان سال سکوت می کنن تا بالاخره خودشونو نشون بدن..
- و این کینه برای کی بوده؟ دوباره سالازار؟

فایرنز بین گفتن و نگفتن مردد بود. او از قبیله اش طرد شده بود اما از وجدانش طرد نشده بود، باید رازهای سنتورها را برای دامبلدور فاش می کرد؟

- آلبوس.. توی تالار هافلپاف هنوزم همه چیز عادیه!
- عادی بودنی که طبیعتا بسیار غیر عادیه.. پیشگویی تریلانی قابل توجه بود دوست من ولی تو هم باید یکی داشته باشی.. درست حدس زدم؟

فایرنز با خودش فکر می کرد که حقیقتا اگر قرار نباشد پیشگویی به صاحبش برسد پس واقعا فلسفه ی انجامش چه بوده؟ وجدانش بی دلیل نمی توانست او را محکوم کند، به چشمان دامبلدور نگاه کرد، چشمانی آبی که گویا با اشعه ی ایکس همه چیز را رصد می کرد!

- پروفسور دامبلدور..

و با نگاهش تمام آن پیشگویی را که طی نسل ها سینه به سینه منتقل شده بود در اختیار دامبلدور قرار داد. همان پیشگویی که در وزارتخانه هری پاتر به آن گوش داده بود.. البته کمی بیشتر.. دامبلدور هایدی هافلپاف را می دید، کسی که صاحب نفرین بود:

زن میانسالی با قد تقریبا کوتاه و اندامی چاق موهایی خرمایی و لباسی یکسره طلایی.. هایدی به نظر مهربانترین مهربانهای عصر خودش بود. طرز قرار گرفتن چشمان گردش و ابروهای کمانش در میان صورتی گرد و توپر.. مگر می شد این زن صاحب چنین نفرین هولناکی باشد؟

بانوی طلایی میان علفهای جنگل ممنوعه قوز کرده بود و هق هق گریه اش سنتورها به شهادت می طلبید. چهار بنیانگذار زمین او را با وعده های زیبا گرفته بودند ولی دست آخر بسیاری از شاگردهای او را اخراج کردند. چشمان روشنش لحظه ای از گلوله های اشک خالی نمی ماند.. آنها چطور می توانستند اینقدر خیانتکار باشند؟

و آنجا بود که نفرینی باستانی را در جهان رها کرد..


ویرایش شده توسط ادوارد بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۲:۵۵:۳۲

می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۵۰ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#27

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
می‌دانید استخوان لای زخم به چه می‌گویند؟ بدیهتاً، به جز "استخوانی که لای زخم مانده است"، مُراد از استخوان لای زخم می‌تواند یک درد دائمی از عضوی حساس از بدن باشد. به عنوان مثال، استخوان ِ لای ِ زخم ِ جیمز و تدی در طی سالیانی طولانی، اسمش ویولت بودلر بود. از معنی تحت‌اللفظی‌ش که بگذریم، می‌شود: «یک درد دائمی در وجود آدم.» و مخترع ریونکلایی، درد ِ همیشگی ِ جیمز و تدی بود که مع‌الأسف، در تمام این سال‌ها موفق به درمان یا خلاصی از شرّش، نشده بودند.

با این حال، شاید افسانه‌های قدیمی را هم خوانده باشید. که در آن نمکی ِ نگون‌بختی برای این که خوابش نَبَرد و مواظب درهای بی‌شمار قلعه‌ی بی در و پیکری باشد، مدام به زخمش نمک می‌زد. به عبارتی، استخوان لای زخم خودش می‌گذاشت. درست؟

ویولت بودلر گرچه استخوان لای زخم برادران ِ ناهم‌خون بود..
ولی..
استخوان ِ لای ِ زخم ِ مهمی بود!..

- براش یه دُم خوکی می‌ذارم! همین که پیداش کنـ.. آخ!

جسم سنگینی به یک‌باره با شتاب جیمز را از روی نقشه‌ی غارتگر به عقب پرتاب کرد و تدی، پیش از آن که حتی مهاجم را ببیند و بشناسد، با حرکت سریع چوبدستی‌ش او را به دیوار کوبانده بود.
- جیمز!

ولی فرصت نکرد سرش را به سمت عقب بچرخاند تا ببیند چه اتفاقی برای جیمز افتاده است، چرا که باید هردویشان را در برابر طلسمی که یکی از گریفندوری‌ها به سمتشان فرستاده بود، حفظ می‌کرد.

تپش سریع قلبش با شنیدن صدای برادرش کمی آرام گرفت:
- اینجا چه خبره؟!

هفت یا هشت گریفندوری ِ رنگ‌پریده، تمامشان مسلّح به چوبدستی، به آنها نزدیک می‌شدند و تدی، بدون برداشتن نگاهش از آنها، عقب عقب رفت تا در کنار برادرش بایستد. از دیدن خونی که پیشانی پاتر ارشد را رنگین کرده بود، گرگینه‌ی درونش غرّید. ترس و حیرت در وجودش عقب نشست و جایش را خونسردی ِ یک گرگ ِ آماده‌ی حفاظت از خانواده‌ش گرفت. چشمان کهربایی‌ش، آرام و مسلّط از یک هم‌گروهی‌ش، به دیگری می‌دوید و هر پنج حسّش، در بالاترین سطح هوشیاری قرار داشتند.
- شبیه رفقای اسلیترینی‌مون نیستن به نظر تو؟

هر دو به دیوار رسیدند و متوقف شدند. به نظر نمی‌رسید حالا حالاها بتوانند از وضعیت استخوان لای زخمشان خبردار شوند. چه برسد به این که بتوانند برایش دُم، خوکی یا غیر خوکی بکشند.

نه تا وقتی شرّ گریفندوری‌های اصیل از سرشان کم نمی‌شد.
یا به عبارت ِ دقیق‌تر..
شرّ تمام ِ "تک‌گوهرها" از سر هر چهار گروه هاگوارتز!

خبر بد؟
تعداد کمی هستند که میراثی از هر چهار گروه در خود دارند.

خبر خوب؟
تعداد ِ آنهایی هم که مطلقاً و کاملاً به یک گروه تعلق دارند، چندان زیاد نیست!

***


از پنجره به بیرون می‌نگریست. "بیرون"ـی در حقیقت وجود نداشت، ولی عادت‌های قدیمی سخت از میان می‌روند.

- چی‌کار می‌خوای بکنیم آلبوس؟

دلش می‌خواست بپرسد چه می‌توان کرد؟! فقط.. در کمال تأسف به خاطر آورد او مدیر مدرسه است. تمام معایب ِ غم‌انگیز رهبر بودن..
- سوروس اون دو تا دانش‌آموز رو..

صحبتش را با ظرافت نیمه‌تمام گذاشت. معاونش، قاطعانه جملاتش را کامل کرد:
- برد داخل اتاق ضروریات و با توجه به رفتارهای خشن غیر طبیعی‌شون، ناچار شد دست و پاشون رو ببنده.

- باید دانش‌آموزا رو یک بار دیگه جمع کنیم مینروا. ما نه می‌دونیم چه اتفاقی برای اون‌ دو نفر افتاده و نه می‌دونیم چند نفر دیگه ممکنه دچار این مشکل شده باشن. لوپین و پاتر..

مک‌گونگال صحبت مدیر مدرسه را قطع کرد:
- فرستادمشون به تالار گریفندور و جاشون امنه. ولی من منظورم بچه‌های مدرسه نبودن. تیم ِ کوییدیچ ریونکلا رو چی‌کار می‌خوای بکنیم؟ لوپین گفت اون‌ها داخل جنگل ممنوعه‌ن و مرلین می‌دونه..

این بار آلبوس دامبلدور صحبت معاونش را قطع کرد:
- به نظر تو هری پاتر حافظه‌ی قدرتمندی داشت؟

مینروا گیج شد. آیا این یکی از آن سخنان "دامبلدورانه"ی مدیر مدرسه بود؟!
- من متوجه نمی‌شم آلبوس.

او در حال لبخند زدن بود:
- هوش بالا چطور؟

چهره‌ی مینروا مک‌گونگال به شکلی در آمد که گویی چیز تُرشی را مزه مزه کرده است.
- وقتی پای شیطنت می‌رسید وسط، البته.

چشمان آبی روشن آلبوس برق زدند. می‌شد امید را در آنها دید. امیدی که شاید مذبوحانه.. ولی.. وجود داشت!
- ما تا الان موفق نشدیم راه خروجی از مدرسه پیدا کنیم مینروا، ولی بیا امیدوار باشیم که یا کاراگاه پاتر هنوز مسیر شیون آوارگان به بید کتک‌زن رو یادش باشه، یا دوشیزه بودلر ریونکلایی ما به لطف دوستان گریفندوریش، از اون مسیر خبر داشته باشه.

نگفت دوست ِ گرگینه‌ش. با این که می‌دانست مخاطبش با ساکن ِ شیون آوارگان در شب‌های ماه کامل اطلاع آشناست.
- و امیدوار باشیم به فکرش برسه دوستانش رو از اون مسیر از مدرسه خارج کنه.

نفس عمیقی کشید و چرخید. به سمت در رفت.
- حالا که سوروس رفته تا دانش‌آموزای خودش رو چک کنه، چطوره تو و بقیه‌ی رئیس گروه‌ها هم همین کارو انجام بدید؟ محض اطمینان.

معاون مدرسه به دنبالش حرکت کرد:
- تو کجا می‌ری؟

لبخندی روی لب‌های آلبوس نبود و حالت چشمانش، متفکرانه به نظر می‌رسید:
- من می‌رم تا با یکی از معلمان مدرسه مشورتی داشته باشم.

در ِ دفتر دامبلدور بسته شد و تابلوهای به دام افتاده در مدرسه، نتوانستند ادامه‌ی مکالمه‌ی آن دو نفر را بشنوند. هرکدام، به مقصدی متفاوت رهسپار شدند.
یکی سوی تالار گریفندور.

و دیگری..
به دنبال فایرنز، سانتور ِ پیشگو!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۵:۴۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#26

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
نقل قول:
خلاصه:
تاریکی از جنس جادوی سیاه ناشناخته همه رو داخل ساختمون قلعه‌ی هاگوارتز محبوس کرده که نه اساتید هنوز فهمیدن چیه و نه شاگردها. ظاهرا دو تا پیشگویی مرتبط به این حادثه وجود داره, پیشگویی جدیدتر رو پروفسور تریلانی سر کلاسش انجام داده که طبق اون “در طولانی‌ترین روز پاییزی, روشنایی به تاریکی می‌پیوندد و نور از دل‌ها رخت بر می‌بندد. در طولانی‌ترین روز پاییزی, سیاهی خانه ی جدیدی می یابد و تنها وارثین حقیقی خانه نیروی بیدار کردن خورشید را دارند.” و پیشگویی دوم وقتی خبر به کاراگاه وزارت, هری پاتر میرسه, رییسش بهش نشون میده که این پیشگویی خیلی باستانیه و میگه “و آنگاه، آخرین جادوگر، صاحبان چهار گوهر را نفرین کرد. نفرینی چنان سخت که تا مریخ و مشتری در یک خط قرار نگیرند، برآورده نخواهد شد و آنگاه، جوی اشک و خون در هم خواهد آمیخت. تاریکی گوهرهای تنها را فرو می بلعد و بقا، از آن کسانیت که وارثان حقیقی هر چهار گوهرند.. از بسیاری، یکی.. از خودشان، بر خودشان.. و جادوگر بی چهره در وجود تک تک غاصبان دمیده خواهد شد.” در این بین اعضای تیم ریونکلا که مشغول تمرین بودن وسط جنگل ممنوعه گرفتار تاریکی شدن و نمیتونن وارد قلعه بشن, و به نظر می‌رسه که بعضیاشون تبدیل به هیولا شدن و میخوان ویولت بودلر رو از بین ببرن.


- میخواین توضیح بدین اینجا چه خبره و شماها چرا تو خوابگاهتون نیستین؟

پیش از رسیدن پروفسور مک‌گوناگال, هر دو نگاهی کوتاه‌تر از پلک زدن با هم تبادل کرده بودند که در نتیجه‌‌ی آن, نقشه‌ی غارتگر درون جیب ردای تدی پنهان شده بود.

- اون دو تا وحشی اسلیترین بهمون یهو حمله کردن پروفسور!
- پاتر! مواظب حرف زدنت باش.
- نه!! اونا واقعا وحشی بودن.. توهین نمیکنم پروفسور! تو نگاهشون یه چیزی بود.. شبیهِ.. شبیهِ اینفری!

مک‌گوناگال سری تکان داد و آهی کشید.
- شما از نزدیک تا حالا یه اینفری دیدی؟

پیش از اینکه جیمز پاسخ دهد, تدی به کمکش آمد.
- جیمز راست میگه پروفسور. اونا تو حال خودشون نبودن.. مجبور شدم طلسمشون کنم وگرنه ممکن بود بهمون آسیب بزنن.

هرچند اعتبار تدی پیش اساتید کمی بیشتر از جیمز بود اما این اعتبار به اندازه ای نبود که استاد تغییر شکل آماده‌ی ادامه‌ی بحث نشود و تدی به خوبی می‌دانست باید زودتر موضوع را عوض کند.

- تیم کوییدیچ ریون اون بیرونه پروفسور!

دست مینروا مک گوناگال به طرف سینه‌اش رفت و به آرامی بلوزش را چنگ زد. هراس از تک تک چین‌های صورتش می‌بارید و او زنی نبود که به این راحت وحشت زده شود.

- پناه به ریش مرلین! مطمئنی لوپین؟
- بله خانم.

مک‌گوناگال دست‌هایش را روی شانه‌های دو پسر گذاشت و فشار داد.
- شما دو نفر همین الان بر میگردین برج و پاتونو بیرون نمیذارین! من..

نگاهش به پیکر بیهوش دو دانش‌آموز اسلیترین افتاد.
- .. پروفسور اسنیپ رو خبر میکنم که تکلیف اینا رو مشخص کنه.

جیمز مصرانه و با خشم به میان کلام استادش پرید.
- تکلیف اونایی که اون بیرونن چی..؟
- میدونی پله‌های پشت سرم به کجا میره؟
- دفتر پروف..
- آفرین! و این همونجاییه که الان دارم میرم. برگردین خوابگاه... فورا!!

اطلاع رسانی به دامبلدور چیزی بود که هر دو برادر دنبالش بودند و مک‌گوناگال یک بخش از مسئولیی که بر دوش خود حس می‌کردند را ندانسته برداشت. اما به محض اینکه هر دو به اولین پاگرد رسیدند, دوباره سوگند خوردند که کار بدی انجام دهند و به دنبال ویولت, مشغول بررسی نقشه‌ی غارتگر شدند. دامبلدور بدون شک اگر کاری از دستش برمی‌آمد, بدون خبردار شدن از “نقشه”‌ی آنها نیز قدرت اجرایش را داشت.

*****


هاگزمید دهکده‌ی کم جمعیت و آرامی است. شاید شلوغ‌ترین روزهای آن, روزهایی بود که دانش‌آموزان برای گردش به آنجا می‌آمدند اما آن بعد از ظهر شوم و جمعیتی که هر لحظه به آن اضافه میشد به زودی رکورد جدیدی به نام دهکده ثبت می‌کرد و هر چند این شلوغی ارتباطی به برنامه های تفریحی مدرسه نداشت, اما نا مرتبط به مدرسه نبود. همانطور که میوز تنها جغد شومی نبود که آن روز خبر بد را برای اهالی خانه‌ای برده بود و هری اولین پدری نبود که خودش را به هاگزمید رسانده بود.

به محض اینکه همراه هیئت وزاتی‌ پایش را از داخل شومینه‌ی پشتی کافه سه دسته جارو بیرون گذاشت, جو غیر عادی محیط را حس کرد. هیچکس آنجا نبود اما صدای هیاهوی بیرون از پشت دیوارهای سنگی به گوش می‌رسید.

- باید بریم بیرون پاتر. داخل این کافه خبری نیست.

آرسینوس جیگر در حالی‌که گرد و خاک ردای وزارتش را می‌تکاند, از شومینه فاصله گرفت و راه را برای دو کارآگاه دیگری که پشت سرشان بودند باز کرد.
هیاهوی بیرون ده برابر چیزی بود که از داخل شنیده میشد. هر لحظه صدای پاقی در آن اطراف شنیده میشد و چهره‌ی مضطرب دیگری به سمت جایی می‌رفت که دروازه‌های هاگوارتز قرار داشت. چهره‌هایی که ابتدا به دنبال پیوستن به جمعیت به سمت چپ و راستشان نگاه می‌کردند و بعد گردن‌ها به عقب خم و خم‌تر میشد و اضطراب جایش را به وحشت می‌داد. هری رد نگاه‌ها را دنبال کرد و سرش را بالا گرفت.

- پناه به ریش مرلین..

و هر چه تئوری در مورد مفهموم پیشگویی عجیب غریب سازمان اسرار شنیده و با همکارانش در موردشان بحث کرده بود را فدای نگرانی پدرانه‌اش کرد و به فراموشی سپرد.

آنچه می‌دیدند باورنکردنی و هولناک بود. پشت دروازه‌های طلایی مدرسه‌, انگار آسمان دهان باز کرده بود و جامی غول‌پیکر واژگون روی جایی که باید ساختمان مدرسه می‌بود افتاده بود; جامی که مثل قیر سیاه بود و هر چه نور در اطرافش بود را می‌بلعید.





ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۷:۱۸:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۶:۴۲ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
#25

ماری مک دونالد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۰ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۳ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین
راهرو ی قلعه

تدی سرش را بالا آورد، در چشمان هر دو برادر نگرانی نمایان بود.
-تمرین کوییدیچ، لعنتی!

تدی دوباره نگاهش را به نقشه دوخت. یک نقطه با نوشته ی ویولت بودلر در وسط جنگل ممنوعه سرگردان بود. نمیتوانست به این بیاندیشد که آن ریونکلایی ِ همیشه دردسرساز چطور پایش به جنگل ممنوع باز شده بود، این موضوع الان اهمیتی نداشت. تنها مسئله ی حائز اهمیت برای تدی، این بود که ویولت حالا در جنگل ممنوعه ی تاریک پرسه میزد، در حالی که آن تاریکیِ هراس آوری قلعه را احاطه کرده بود. به وضوح جنگل ممنوعه هم در تاریکی فرو رفته بود. پس.. او وسط آن جنگل چه میکرد؟! لب پایینش را با اضطراب، به دندان گزید. باید راهی برای خروج از قلعه پیدا میکرد و به بودلر ارشد میرسید. دوباره نگاهش را به جیمز بازگرداند.چشمان برادر کوچکش همچنان آن نقطه سیاه را بر روی نقشه ی غارتگر دنبال میکردند. میتوانست شرط ببندد که جیمز هم در همین چند لحظه ده ها نقشه برای خروج از از قلعه و رسیدن به جنگل ممنوعه در سرش کشیده است. در دلش ناسزایی گفت. نمیتوانست هم جیمز را با خودش از قلعه بیرون بکشد و دو دستی تقدیم آن تاریکی لعنتی بیرون از قلعه کند. از سوی دیگر هم نمیتوانست رفیق ریونکلایی ش را به حال خودش رها کند، هر چقدر هم که میخواست لات و بی کله باشد. باید جیمز را به جایی امنی میرساند. اما، هه، کجای این قلعه در آن موقعیت میتوانست امن باشد؟

--خب. نقشه چیه؟ اول سراغ کدوم راه بریم؟

-جیمز! صبر کن یه لحظه.

جیمز با قاطعیت به تدی نگاه کرد:
-ما میریم بیرون دنبال ویولت دیگه؟

-باید اول از اینجا بتونیم بریم بیرون نه؟ الان خروجی ها همه بسته ست. باید اول یه راه برای خروج پیدا کنیم. تو برو به دامبلدور خبر بده. بگو وضعیت قلعه رو و همینطور اینکه یکی از دانش آموزا تو جنگل ممنوعه ست. من میرم خروجی های مخفی که تو نقشه هستن رو چک میکنم. ببینم کدومشون بازن.

- من برم؟!من هیچ جا نمیرم! با هم چک میکنیم!

-مسخره بازی درنیار جیمز. یکی باید به معلما بگه اینجا چه خبره!

جیمز آماده بود دهانش را به اعتراض باز کند که ناگهان تدی نگاهش به نقشه افتاد و رنگ از رخش پرید.
-امم جیمز... درباره ی تنها بودن ویولت... فکر نکنم دیگه تنها باشه!

پاتر ارشد شتابان نگاهش را به سمت نقشه برگرداند و دو نقطه که از دو طرف به ویولت نزدیک میشدند، دید. و فهمید چرا رنگ تدی آنچنان پرید.. زیر آن نقطه ها هیچ اسمی به چشم نمیخورد!
-این دیگه چه کوفتیه؟! این لعنتیا نباید اسمشون زیرشون باشه؟

جیمز بیشتر از آنکه هراسان باشد، متحیر سرش را بالا آورد و به تدی نگریست. پیش از آن که تدی فرصتی برای پاسخ دادن بیابد، گرگ بی قرار درونش که لحظاتی قبل پیوسته زمزمه میکرد چیزی در مورد آن دو نقطه درست نیست، به یک باره فریاد برآورد و اخطار داد. به سرعت سرش را بالا آورد و دو اسلیترینی را که با چوب دستی هایشان آنها را در هدف قرار داشتن در مقابلشان دید. هشیاری و سرعت عمل یک گرگ... بدون هیچ تاخیری گردن جیمز را گرفت و به سمت دیگر خودشان را پرتاب کرد. هر دو برادر چوب دستی هایشان را کشیدند.
-اسلیترینای مزخرف!

-بچه ها!

صدای یکی از معلم ها از دور آمد.

-لوپین!

-موهای لعنتی! زیر لب به آن موهای لعنتی که از یک فرسخی هویتش را فریاد میزدند ناسزایی گفت. بدون آنکه آن صدا حواسش را پرت کند چوب دستیش را به سمت اسلیترینی ها هدف گرفت.
-اسپتفای!

هر دو اسلیترینی ها با قدرت به سمت عقب پرتاب شدند و سرشان به گوشه ی دیوار برخورد کرد. به نظر میرسید بیهوش شده باشند. تدی به سمت جیمز برگشت.
-تو خوبی؟

جیمز به تایید سر تکان داد.
-- اینا هم وقت پیدا کردن توی این تسترال تو تسترال!

برادر کوچکتر نقشه غارتگر را از روی زمین برداشت و گویا همانجا خشکش زد. آرام زیر لب زمزمه کرد:
-تدی..

در مقابل نقطه هایی که جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس لوپین را نشان میدادند، آن دو اسلیترینی هم بودند... ولی، بدون اسم! دوباره همان نقطه های خالیِ بی نشان!

-معنی این لعنتیا چیه؟

تدی نفس عمیقی کشید.
-وقتشه به معلما خبر بدیم. جیمز. خب الان نظرت چیه که بری پیش دامبلدور؟

-یا با هم میریم یا هیچ جا نمیریم!

-جیمز! به هر حال شاید دقت نکرده باشی! ما حالا حالاها نمیتونیم بریم بیرون.

-ولی ویولت...

-ویولت از بیرون کارشو پیش میبره و ما از این تو.

-تدی ما نمیتونیم..

-پاتر! لوپین!

صدای بلند مک گونگال چیزی نبود که قابل تشخیص نباشد. پروفسور به آن دو که حالا جر و بحثشان قطع شده بود نزدیک شد.

حالا وقت به اشتراک گذاری اطلاعات بود!


ویرایش شده توسط ماری مک دونالد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۶:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط ماری مک دونالد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۶:۵۶:۳۶

Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"









پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۳:۰۰ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
#24

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
"تعلیق"..

اگر از ویولت بودلر می‌پرسیدند مزخرف‌ترین کلمه‌ی دنیا چه کلمه‌ای‌ست، بدون حتی لحظه‌ای تردید می‌گفت: «تعلیق.»

او از تعلیق متنفر بود. از چرخ و فلک فس‌فس‌کُن شهربازی که گویی یک عمر آن بالا معلق می‌ماند متنفر بود. از ندانستن این که آیا در کمدش هیولایی پنهان شده یا نه، متنفر بود. آدم‌ها از خودشان می‌پرسیدند دقیقاً چرا بودلر ریونکلایی با سر به داخل هر دعوایی شیرجه می‌زند، و دلیلش همین بود:

او از تعلیق نفرت داشت!
و حالا دقیقاً میان یک تعلیق گیر کرده بود. تعلیق و تاریکی مطلق..

چهار زانو میان تاریکی جنگل ممنوعه نشست و چشمانش را بست. باید مسیری را انتخاب می‌کرد و می‌رفت. متأسفانه مهارت‌های فیزیکی‌ش اینجا دیگر به کار نمی‌آمدند و باید مغزش را به کار می‌انداخت تا ببیند باید چه کار کند. در جنگل ممنوعه گیر افتاده بود. احتمالاً. چه جای دیگری می‌توانست باشد؟ جنگل ممنوعی پر از..

ترق!

چشمانش را به سرعت گشود و آرزو کرد می‌توانست تپش قلبش را خفه کند. چنان بلند می‌تپید که می‌توانست تمام جنبندگان ناخوشایند جنگل را به سویش بکشاند. ظاهراَ یکی‌شان، همین حالا آنجا بود.

ترق!

چوبدستی‌ش را از جیب ردایش بیرون کشید و با بیشترین سرعتی که در خود سراغ داشت، چرخید. با دیدن پیکری سیاه که به سمتش خیز برداشته بود، تنها توانست شتابان به سمت دیگری شیرجه بزند و غلت‌زنان، بکوشد هویت مهاجم را تشخیص دهد.

روی پاهایش پرید و..

چشمانش گرد شدند.
- گلرت؟!

مهاجم ریونکلا دقیقاً داشت چه غلطی می‌کرد؟! نگاهش مات و صورت رنگ‌پریده‌ش.. به مردگان می‌ماند.
- گلرت! چیکار داری می‌کنی؟!

خوشبختانه، حماقت ذاتی ویولت در اعتماد به آدم‌ها، مجال چندانی برای خودنمایی نیافت. صدای فریادی در جنگل پیچید:
- سکتوم سمپرا!!

یک بار دیگر با عکس‌العملی سریع، این بار خودش را پشت درختی پرت کرد. طلسم درخشان با برخورد به درختی در نزدیکی‌ش، تراشه‌های چوب را به سمتش پراند.
قلبش چیزی نمانده بود که از سینه بیرون بجهد.
آن صدا را می‌شناخت..
"فلور دلاکور!.."
چه اتفاقی.. چرا.. چرا به او حمله می‌کردند؟ حمله‌ی گلرت مانند حیوانی وحشی، با چنگ و دندان شکل گرفته و فلور، با چوبدستی‌ش او را هدف قرار داده بود. آنها هم‌گروهی‌هایش بودند! باشد، او بهترین ریونکلایی تاریخ محسوب نمی‌شد، ولی.. چرا..

- فلور! منم! ویو..
- ریداکتو!!

و به دنبال انفجار درخت، گلرت یک بار دیگر هجوم آورد. لعنت! هزاران سجده‌ی شکر به درگاه اجداد مرلین که مهاجم تیم کوییدیچ ریونکلا عادت به حمل چوبدستی در زمین تمرین نداشت! ویولت چوبدستی‌ش را چرخاند و با مُشتی، هم تیمی‌ش را عقب راند. چطور می‌توانست گلرت غیر مسلّح را طلسم کند!؟ شرافت یک گریفندوری، اصالت یک اسلیترینی یا وفاداری یک هافلپافی بود؟ نمی‌دانست.. فقط نمی‌توانست به آنها آسیب بزند..

گلرت بی محابا حمله می‌کرد. گویی قصد کشت داشت.
- لعنت بهت! چه مرگته پسر؟!
- کروشیو!!

پرید، به شاخه‌ی درختی چنگ انداخت و پاهایش را جمع کرد تا از دسترس طلسم فلور و حمله‌ی بی‌رحمانه‌ی گلرت خارج شود.
- لعنتی!

چوبدستی‌ش روی زمین افتاد. آویزان از شاخه‌ی درخت، به صورت گلرت که برای قاپیدن چوبدستی خیز برداشته بود، لگد زد. بر اثر ضربه، خودش با کمر روی زمین افتاد و نفسش تقریباً بند آمد.
با دستش چوبدستی را جستجو کرد.
نبود.
سرش را چرخاند و گلرت را دید. از بینی شکسته‌ش، خون جریان داشت و..
چوبدستی ویولت در دستش.

به سختی برخاست. بین گلرت و فلور به دام افتاده بود..
- بچه ها.. بیدار شید..

صدایش می‌لرزید. هرگز فکر نمی‌کرد در زندگی‌ش صدایش به لرزه درآید. ولی.. صدایش می‌لرزید. از ترس؟.. نمی‌دانست. فقط یک فکر در سرش جولان می‌داد:

نمی‌خواست..
بمیرد..

- آواداکداورا!

با دو صدای مختلف در جنگل طنین انداخت..!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
#23

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
در هاگوارتز ادبیات جادویی تدریس نمی شود. حتی ادبیات مشنگی هم جایی در برنامه درسی این مدرسه جادویی ندارد.زندگی کلا قرار است به شما هفت سال وقت بدهد که بتوانید گلیم خودتان را از آب بیرون بیاورید، و بعد پرتتان می کنند توی جامعه تا با گرگ ها بجنگید و حقتان را از حلق ملت بیرون بکشید. بد روزگاری شده آقا؛ یک روز ولدمورت و مرگخواران حمله ور می شوند سمت هاگوارتز و نصف مدرسه را نابود می کنند، یک روز آمبریج با مامورین سحر و جادو میریزد توی مدرسه و جنگل ممنوعه را آتش می زند، یک روز هری پاتر نصف پی و ستون ساختمان را در نبرد با یک باسیلیک باستانی نابود می کند...خلاصه که خطر در کمین است و حادثه خبر نمی کند؛ و ادبیات جادویی در چنین دنیایی، محلی از اعراب ندارد. حتی محلی از علایم نگارشی. حتی بک اسپیس. هیچی. بنابراین کاملا قابل درک بود که نه وزیر چیزی از این متن حماسی بفهمد، نه هری که پنج سال و یک امتحان سر درس تاریخ جادو هم خوابیده بود.


هاگوارتز، دفتر مدیریت

ماری مک دونالد در حالی که دست هایش را پشت سرش قلاب کرده بود و روی پنجه و پاشنه اش تاب می خورد، گزارش می داد:
-...پروفسور اینا رو گفتن و بعدش صداشون مثل همیشه عادی شد، یعنی...میدونین صداشون چطوریه دیگه...بعد هم صدای زنگ اومد و ایشون با همون صدا...یعنی صدای خودشون...گفتن که ما بریم پایین...و تو سرسرا...
-خیلی ممنون دوشیزه مک دونالد. فیلیوس، میتونی تا برج ریونکلاو همراهیش کنی؟

فلیت ویک سری تکان داد و دخترک رنگ پریده را به سمت در خروجی راهنمایی کرد. مک گونگال در سکوتی اضطراب آمیز بیرون رفتن آن دو را تماشا کرد و بعد دیالوگ ثابت تاریخی اش را به زبان آورد:
-این چه معنی میده آلبوس؟

دامبلدور برای اولین بار در طول عمرش نمی توانست جواب صریحی شبیه «حفره اسرار دوباره باز شده» یا «لرد ولدمورت برگشته» یا «دوقلوهای ویزلی بازم یه توالت فرنگی دیگه رو منفجر کردن» ارائه کند. تنها نتیجه ای که می توانست از پیشگویی تریلانی بگیرد، این بود که یک نکبتی قرار است سر کل مدرسه بیاید. بنابراین در حالی که متفکرانه به یکی از وسایل نقره ای سوت زنش سیخونک میزد جواب داد:
-نمیدونم...اما حاضر بودم دست سالمم رو فدا کنم تا بفهمم صاحبان حقیقی خانه یعنی چی، مینروا.

سرش را بلند کرد و به سیوروس، مک گونگال و اسپروات خیره شد.
-مراقب بچه ها باشید. تک تکشون.

مینروا در دل به بخت بد خودش لعنت فرستاد. گریفندور، مهد شجاع دلان، و صد البته کله خر هایی بود که با ترول های سه متری در می افتند، تنهایی میروند حفره اسرار را باز می کنند، نصفه شب با گرگینه ها در محوطه پرسه می زنند، و... احتمالا، به دنبال رفیق راونکلاوی نگون بختشان که بیرون محوطه قلعه جا مانده، با چنگ و دندان راهی به سمت جنگل ممنوعه باز می کنند. محال ممکن بود یک راونکلاوی راه بیفتد توی تاریکی ناشناخته ی بیرون تحقیقات علمی کند، اسلیترینی ها با وقار و تکبر می ایستادند کنار تا اساتید راهی برای خلاص کردنشان پیدا کنند مبادا رداهایشان خاکی شود، هافلپافی ها هم که کلا سرشان توی کار خودشان بود...ولی مراقب تک تک گریفندوری ها بودن، به منزله داشتن صد جفت چشم اضافه بود که در اقصی نقاط قلعه نصب شده باشند. مینروا یک جفت چشم بیشتر نداشت و درست در همان لحظه که ذهن او داشت به تمام بدبختی های گذشته اش با بچه های گروه فلش بک می زد، دقیقا دو تا گریفندوری شجاع داشتند تلاش می کردند راهی به سوی مدافع راونکلاو در آن سوی دیوار های قلعه باز کنند.

جنگل ممنوعه، کمی قبل

قدر مسلم ویولت روی زمین ایستاده بود. یا لااقل خودش اینطور فکر می کرد. با اینکه نه بالای سرش، نه زیر پایش، نه اطرافش هیچ چیز نمیدید، اما می توانست به نوعی حس کند جایی وسط جنگل ممنوعه گیر افتاده. خبر خوب: جنگل ممنوعه بخشی از هاگوارتز بود و بهرحال این نشان می داد که هنوز توی دنیای مادی است و نزدیک مدرسه. خبر بد: اکوسیستم طبیعی جنگل ممنوعه از عنکبوت های غول پیکر، برادر غول نژاد شکاربان هاگوارتز، یک فورد آنجلینای دمدمی مزاج و تعدادی سانتور که فازشان هیچوقت بر هیچکس معلوم نبوده تشکیل شده بود.

آنطور که او به خاطر می آورد، تاریکی از جنگل ممنوعه پیشروی کرده و به طرف زمین کوییدیچ سرازیر شده بود. بنابراین اگر ویولت توی آن موج سیاه گیر کرده بود، می شد امید داشت که بقیه این امت خطرناک هم به همین وضع دچار شده باشند و نتوانند به او آسیبی برسانند. خوشبختانه ویولت از خبر بد دوم اطلاعی نداشت. در برابر خطر اصلی که در تاریکی کمین کرده بود، زن و بچه های آراگوگ و غول های کوه های آلپ به اندازه گروه سرود بوباتون هم ترسناک نبودند! جادوگر بی چهره که سه هم تیمی ویولت را به راحتی بلعیده بود، جایی آن بیرون انتظارش را می کشید.

سه گوهر تنهایی که از جاروهایشان سقوط کرده بودند، گلرت، فلور و لودو، حتی پیش از اینکه شیردال درون ویولت به جوش و خروش بیفتد و باعث شود او بی باکانه خودش را به هم تیمی هایش برساند، طعمه ی نفرین باستانی شده بودند. کسی اینجا هست که با اینفری ها در افتاده باشد؟ ...نه؟ فراموشش کنید. سه تا جادوگر در اوج قدرت جوانی شان، در حالی که روح سرگردان آخرین جادوگر که معلوم نیست با کدام بنیان گزار هاگوارتز چه خصومتی داشته تسخیرشان کرده، حتی فراتر از اینفری ها...به اندازه تک تک تارهای مویی که مینروا مک گونگال بر سر گریفندوری های کله خر سفید کرده، دردسر سازند!


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۱:۲۹:۱۶


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
#22

رکسان ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۴۳:۱۸ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از پسش برمیام!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 141
آفلاین
نسخه ی جدید "پیام امروز" را روی میز انداخت. برخلاف هرروز کمی زودتر از وزارتخانه بازگشته بود. به جز چند مورد گزارش که چند دقیقه ای بیش تر وقتش را نمی گرفتند، خبری در وزارتخانه نبود. جینی در خانه نبود و هری پاتر مطلقا انتظار شنیدن هیچ صدایی را نداشت.

سه چهار سطر از سرخط خبرها را نخوانده بود که صدای بال زدن جغدی باعث شد سرش را از روی روزنامه بلند کند. میوز روی پنجره ی آشپرخانه نشسته بود و از نگاهش آشفتگی می بارید.

****************


انگشتانش را دور فنجان قهوه ی داغ حلقه کرده بود و از پشت قطرات آبی که بخار قهوه روی شیشه به وجود آورده بود، نقطه ای نامعلوم را می نگریست. سکوتی که بر اتاق حاکم شده بود با صدای ناگهانی باز شدن در شکست. حتما دوباره کسی از سد منشی دفترش رد شده بود و اصرار داشت کار مهمی دارد. با بی حوصلگی نگاهش را روی شیشه حرکت داد تا چهره ی تازه وارد را ببیند. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، زخم روی پیشانی‌ش بود.
- کار مهمی پیش اومده، آقای پاتر؟

هری پاتر بدون توجه به عکس العمل وزیر بدون مقدمه شروع به صحبت کرد. لحن خصمانه‌ی معمولش که به علت تمایل وزیر به جادوی سیاه در مکالمه با او پیوسته رخ می‌نمود، جای خود را به لحنی نگران و مضطرب داده بود
- همه راه های ارتباطی با هاگواتز بسته شدن. جغدا بدون هیچ پاسخی برمی گردن و شومینه ها کار نمی کنن. گزارش های هواشناسی منطقه رو چک کردم. اون نقطه کاملا سیاه شده قربان.

بلافاصله بعد از جمله ی "اون نقطه کاملا سیاه شده" پنجره جذابیت خود را برای وزیر از دست داد. فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و لرزش دستش کاملا مشهود بود. بدون این که لحظه ای را از دست بدهد، به سمت در خروجی راه افتاد. در بین قدم هایی که با سرعت برمی داشت، رو به هری پاتر گفت:
- میریم بخش پیشگویی!

****************


دقایقی بعد، هری پاتر در کنار وزیر سحر و جادو، به پیشگویی قدیمی ترین پیشگویی موجود در قفسه ها، پیشگویی جد بزرگ سبیل تریلانی گوش می کرد.

"و آنگاه، آخرین جادوگر، صاحبان چهار گوهر را نفرین کرد. نفرینی چنان سخت که تا مریخ و مشتری در یک خط قرار نگیرند، برآورده نخواهد شد و آنگاه، جوی اشک و خون در هم خواهد آمیخت. تاریکی گوهرهای تنها را فرو می بلعد و بقا، از آن کسانیت که وارثان حقیقی هر چهار گوهرند.. از بسیاری، یکی.. از خودشان، بر خودشان.. و جادوگر بی چهره در وجود تک تک غاصبان دمیده خواهد شد!"

نگاه هردو درهم گره خورد. امیدوار بودند حداقل کسی را بیابند که سن و سالش، به فهمیدن قدیمی ترین پیشگویی تاریخ جادوگری قد بدهد!


ها؟!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
#21

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
جغد سپید از سرعتش کاست و بال زنان، میان زمین و هوا ایستاد.
سیاهی.
این تمام چیزی بود که زیر بال هایش می دید.
نه از برج و بارو های قلعه ی هاگوارتز خبری بود، نه دریاچه ی نقره ای مدرسه زیر نور مهتاب می درخشید. "میوز" از ارتفاعش کاست و آرام سرک کشید تا شاید نور گرم و آشنای پنجره های جغددانی راهنمایی اش کنند، اما نه.
تاریکی.
انگار هزاران هزار دیوانه ساز سیاهپوش، آسمان هاگوارتز را غرق بوسه کرده بودند.
با این فکر، به خود لرزید.
پرنده باهوش تر از آن بود که بماند. همینقدر می دانست که امشب قرار نیست روی شانه ی جیمز سیریوس پاتر بنشیند و در آب کدوحلوایی اش شریک شود. چنگال های خسته اش را از هم باز کرد، لاشه ی موشی که برای شامش شکار کرده بود، خوراک تاریکی شد.
میوز اوج گرفت.
بدون نامه، پیغام ها داشت.

***


تد ریموس لوپین با چند قدم بلند خودش را به نزدیک ترین مشعل راهرو رساند و نقشه ی غارتگر را بالا گرفت. نگاهش روی تکه کاغذ می دوید. جیمز با چهره ای رنگ پریده سرش را بالا گرفته بود و منتظر لبخندی بود که بگوید حال بودلر جوان روبراه است.
تدی اما نمی خندید. گره ابروانش هر لحظه کورتر می شد.
جیمز صدای ارشد اسلیترین را از دخمه ها می شنید که با خشم، ناسزا می گفت.
روی نوک پاهایش ایستاد و به نقشه نگاه کرد. نشانگر ویکتوریا ویزلی را دید که همراه با تعدادی از گریفیندوری ها به سلامت به تالار خصوصی رسیده بودند.
- امکان نداره..
جیمز مسیر نگاه تدی را دنبال کرد.
نشانگر ویولت بودلر، میان درختان جنگل ممنوعه، سرگردان بود.

***


فلش بک - زمین کوییدیچ:

ویولت خودش را جمع و جور کرد. روی جارویش خم شد و به طرف پنجره ی برج ریونکلاو سرعت گرفت. وقت فکر کردن نداشت. زمزمه ها واضح تر می شدند، تاریکی نزدیکتر. تمام کلمات به گوش هایش آشنا بودند اما زبانش را نمی فهمید. نمی خواست بفهمد. به پنجره نزدیک شده بود، چشم هایش را بست و سرش را پایین گرفت و آماده ی برخورد با شیشه شد.
سکوت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
چشم هایش را باز کرد.
تاریکی.
دوباره پلک زد.
تاریکی.
از جارو و چماقش خبری نبود.
پاهایش را روی زمین احساس می کرد.
قلبش در سینه فرو ریخت.
بوی چمن مرطوب جنگل ممنوعه را خوب می شناخت.

پایان فلش بک



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
#20

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
تدی نفس عمیقی کشید و برخاست. چشمان فندقی جیمز و چشمان آبی و درشت ویکی هم با او حرکت کردند.
- ویکی، باید بچه‌ها رو برگردونیم تالار.

ویکی با دستپاچگی بلند شد. گرچه نگرانی در چشمانش موج می‌زد، ولی تمام تلاشش را می‌کرد که لحن مسلّط و آرام یک ارشد را به خودش بگیرد:
- بچه‌ها. لطفاً حرکت کنید. کسی از جمع جدا نشه.

گرگینه‌ی مو فیروزه‌ای هم‌گروهی‌هایش را به دست ارشد دوّم سپرد و مُچ جیمز را که همچنان در سکوت به او می‌نگریست، محکم گرفت. جیمز با صدای بلند به این حرکت اعتراض کرد:
- هی!

تدی بدون توجّه به اعتراض برادرش، به ویکی گفت:
- ویک، ممکنه حواست به بچه‌ها باشه؟

ویکی با اضطراب به او نگاه کرد:
- ولی.. گفتن از هم جدا نشیم..

هر دو جیمز را که ادای ویکی را در می‌آورد، نادید گرفتند و لوپین جوان، با لبخند محوی، جواب اضطراب ویکی را داد:
- ما از هم جدا نمی‌شیم.

سپس همانطور که دست جیمز را گرفته بود و او را دنبال خود می‌کشاند، پیش رفت و در پیچ راهرویی ناپدید شدند.

***


ساعتی قبل‌ - زمین بازی کوییدیچ - تمرین تیم کوییدیچ ریونکلا

- ده بگیر اون اسنیچ لامصبو آخه دیگه!

ویولت تمام خودداری بودلرانه‌ش - که میزانش چندان زیاد هم نبود - به کار بست تا به جای هوار کشیدن این جمله بر سر جستجوگر بی‌مصرف ریونکلا، زیر لب غرولندکنان حرفش را بزند و با چرخشی، بازدارنده را به سمت جستجوگرشان پرت کرد.
- عالیه.

یک بار دیگر، اسنیچ از میان انگشتان جستجوگرشان گریخت و ویولت در دل اندیشید دقیقاً بنیان‌گذار این بازی با خودش چه فکری می‌کرده که صد و پنجاه امتیاز را فقط برای یک گوی فسقلی طلایی گذاشته و عملاً بقیه‌ی آن تیم هفت‌نفره را پشمک..
-بچه‌ها؟..

ویولت سرش را بالا آورد. جستجوگر تیمشان کلاً دیگر دست از جستجوی گوی زرّین شسته بود و مدافع تیم، وقتی تاریکی خزنده از سمت جنگل ممنوعه به سمت زمین بازی را دید، کاملاً به او حق داد.

- اون چیه؟!

پُشت سرش درخت‌ها، به خاکستر و پوچی بدل می‌شدند. از همه بدتر، صدای زمزمه‌ی خشمگینی بود که می‌شد شنید، ولی نمی‌شد کلماتش را تشخیص داد.

فلور دلاکور، مهاجم تیم همانطور که آرام آرام به سمت عقب پرواز می‌کرد، هراسان گفت:
- هرچی هست چیز خوبی نیست.

دود تیره ناگهان سرعت گرفت و هجوم آورد. برای واکنش نشان دادن نفرات جلویی فرصت زیادی نبود و ویولت تنها توانست ببیند به یک‌باره جاروی سه بازیکن پیشین از کار افتادند و هر سه نفر، به سمت زمین سقوط کردند.

بودلر ارشد با بی‌مغزی یک گریفندوری به سمت آنها هجوم بُرد، ولی پیش از آن که بتواند هیچ‌کدامشان را بگیرد..
- آخ!!

با ورودش به آن تاریکی مطلق، گویی به یک‌باره در گردبادی فرو رفت و با شتاب، به سمت عقب پرتاب شد. در میان تلاش او برای تحت کنترل درآوردن جارویش که دیوانه‌وار به دور خود می‌چرخید، صدای فریاد کاپیتان تیمش را شنید:
- فرار کنید!!

در آن چرخش تهوع‌آور، به جز سؤال مستأصل ِ «این لعنتی رو چطوری کنترلش کنم؟!» دو مسئله‌ی دیگر به دیواره‌های ذهنش پنجه می‌کشیدند:
«پنجره‌های برج ریونکلا نزدیک‌تر از درهای خروجی زمین کوییدیچه!»

و..

«اون.. "چیز".. حرف می‌زد؟!..»

پایان فلش‌بک

***


- نه! نقشه‌ی غارتگر مال منه!
- و مال تو می‌مونه. فقط فعلاً احساس می‌کنم بدون این که اونو داشته باشی، خیالم راحت‌تره.

جیمز دستانش را پشت سرش حلقه کرده و لجوجانه به چشمان کهربایی تدی زل زده بود. همان لحظه‌ای که شنید "ما سعی نمی‌کنیم بفهمیم چه اتفاقی داره میُفته." دانست برادرش مثل همیشه ذهنش را خوانده است. باشد. او داشت به این که آیا راه‌های "ثبت نشده"ی خروجی هم بسته شده‌اند یا نه، می‌اندیشید؛ ولی هنوز که عملی‌ش نکرده بود!

- نقشه همراهم نیست. تو خوابگاهه!

تدی ابرویش را بالا انداخت:
- جیمز سیریوس پاتر. چقدر باید تو رو نشناسم که باور کنم اون نقشه رو حتی توی حموم هم با خودت نمی‌بری؟

جیمز برای لحظه‌ای با شنیدن صدای یک گروه دانش‌آموز ریونکلایی که نزدیک می‌شدند، پاسخش را فرو خورد و از فرصت پیش آمده برای فکر کردن استقبال کرد.

- لینی داشت تمرینشون رو نگاه می‌کرد. می‌گفت صداهای ناجوری از زمین میومد.

نگاه دو برادر در هم گره خورد. یکی دیگر از نوادگان روونا در جواب گفت:
- بعید می‌دونم.. اتفاق خوبی براشون افتاده باشه.. یعنی می‌دونی.. لودو آخرین آذرخش بازارو داشت..

لودو.. کاپیتان تیم ریونکلا.. بهترین بازیکنشان بود..
ریونکلایی‌ها به سمت بُرجشان حرکت کردند.
و جیمز..
نقشه‌ی غارتگر را بیرون کشید.


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۱ ۱۵:۵۴:۳۵
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۱ ۱۹:۲۳:۱۹

But Life has a happy end. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.