هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۴:۳۲ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#34

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
هافلــکلاو
اورلا کوییرک و آریانا دامبلدور


آریانا یواش یواش به اورلا نزدیک شد. خیلی خیلی آرام. شاید هم خیلی بیشتر از خیلی خیلی آرام. حداقل انقدر آرام که اورلا متوجه آن نشد و به کوبیدن خود به دیوار ادامه داد.

تتتتتتق
[ لگد به ديوار]

- این کار بدون جواب نمی‌مونه...
- اهم...


تتتتتتق
[ لگد به ديوار]

- واقعا که خجالت آوره...
- اهم...


تتتتتتق
[ لگد به ديوار]
- باید خجالت بکشن...
- اهم...

وقتی فریاد جواب نمیدهد شاید باید از اکسپلیارموس همه کاره اش استفاده میکرد تا اورلا را از دیوار جدا کند. به همین منظور چوبدستی‌اش را به صورت خیلی خفن بیرون آورد و آن را به جایی بین اورلا و دیوار نشانه گرفت:
- اکس...
- کاری داشتی آریانا جون؟:worry:

اورلا با سرعتی سرسام آور برگشت و درحالی لبخند گشادی بر لب داشت. آریانا متحعب از کارایی جدید اکسپلیارموس پوکر اندر پوکر ماند. کارایی ای که ملت را وادار میکرد تا جوابت را بدهند.

اورلا:
آریانا:

آریانا دیگر زیادی پوکر ماند و پوکری اش به اورلا نیز سرایت کرد.

- کاری داشتی آریانا؟
- بیا با هم همگروه شیم!

حالا حالت چهره هایشان عوض شد.
اورلا::worry:
آریانا:

- مث این که منو صدا میزنن آریانا... :worry:
- اصلا کسی اینجا هست که صدات بزنه؟ بیا بریم!
- ولی...

شاید باز هم وقت اکسپلیارموس بود...
- اکس..
- کی گفته من نمیام؟

کارایی جدید طلسم آریانا: وادار کردن ملت به هم گروه شدن!

دقایقی بعد


دختر ریونکلاوی که به زور آریانا بیرون آمده بود با بی قراری سقلمه‌ای به کوچکترین دامبلدور زد و گفت:
- خب ما بیرون هاگوارتزیم!بدون هیچ هدف و برنامه ای، چیکار قراره بکنیم.

آریانا جوابی به اورلا نداد و در حالی که حواسش به جایی دیگر بود:
- با اون همه پولی که ماندانگاس داره همه کاری میشه کرد. نگا چه دستبند طلای قشنگی داره. چه لباسای گرون قیمی. حیف ما از این پولا نداریم.

اورلا تازه متوجه ماندانگاس شد که داشت از جلوی آن ها رد میشد. اما یک جای کار میلنگید...
پول؟ طلا؟ لباس گران قیمت؟ هیچ کدام برای یک دزد عادی نبودند.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۴:۳۷:۰۰
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۴:۵۰:۳۰
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۵:۵۹:۳۱
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۶:۰۰:۳۷

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۳۸ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#33

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
هافلکلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا کويرييک



در تشکيل گروه، در کار، در سفر و در هر موضوعى که به صورت جمعى باشد، يک مسئله است به اسم روابط اجتماعى. معمولا مى گويند که جنس هاى مخالف زودتر با هم جور مى شوند...
معمولا!


خانواده ى دامبلدورها جزء معمولى ها محسوب نمى شوند. البته نه اينکه خيلى خارق العاده باشند... نه! اين خانواده از لحاظ عجيب و غريبى، کج و کوله بودن و اشکالات ناياب جهان، معمولى نيستند. يکى از اين ويژگى هاى عجيبشان اين است که، خب... راستش... با جنس مخالف زياد جور نيستند. جور نيستند ديگر.
نيستند!
علاقه اى بهشان نشان نمى دهند!

از اين نظر، بحث انتخاب همگروهى که شد، نگاه آريانا دامبلدور فقط به دنبال دخترها بود. با نگرانى اطراف را نگاه مى کرد که لينى وارنر را ديد. آريانا دوان دوان به سمت لينى رفت. لينى و سوزان تازه همگروه شده، شانه به شانه هم ايستاده بودند.

آريانا سرش را از وسط سر آن ها رد کرد.

حالت آن سه فرد:

سوزان سعى کرد از گوشه ى چشم آريانا را ببيند.
- آريانا؟ چيزى شده؟
- منظره ى خوبيه نه؟

سوزان رو به رويش را نگاه کرد که فقط ديوار بلند سالن بود.
- آريانا!
- ببين سوزان چطوره تو برى با يکى ديگه همگروه شى.
- چرا اونوقت؟ من هم گروهيم رو پيدا کردم.

آريانا سرش را بيرون آورد و ليني را به سمت خود کشيد.
- من فکر مى کنم من و لينى زوج خوبى هستيم.
ليني:
- ليني با جثه ي ريزش مي تونه كمك خوبي باشه و من هم با اکسپليارموسام.
لينى: گفتى اکسپليارموس؟ آريانا من همين الان يادم اومد كه به سوزان قبلا قول دادم كه همگروهى باشيم و يه ريونى هيچ وقت زير قولش نمى زنه... باى!

"باي" را وقتي گفت که دست در دست سوزان از آريانا دور شدند.

آريانا خودش را آماده کرد تا گريه کند که ناگهان صداى فريادهاى حماسى اى را شنيد.

- چطور جرئت کردند اين کار رو بکنن؟!

تتتتق[ لگد به ديوار]

- حسابشون رو مى رسم! چنگال هامو تو چشمشون فرو مى کنم.

تتتتتتق[ لگد به ديوار]

- نشان گروه ما رو مى دزدن؟ داغونشون مى کنم...

درحالي كه دخترك آبي پوش خودش را به ديوار مى کوبيد، آريانا لبخندى زد و به سمت اورلا رفت. همگروهى اش را پيدا کرده بود.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۲:۴۷:۵۱
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۲:۵۴:۲۴

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۱۴ شنبه ۵ تیر ۱۳۹۵
#32

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین

هافلـکلاو


دای اصلا باورش نمیشه! سوزان اولین گزینه ای بود که برای پیدا کردن همگروهی از هافلپاف داشت و حالا لینی و سوزان برای هدفی که نمی دونست چیه، دور می شدند.

لاکریتا برای سرشماری ملت مجبور میشه بره رو شونه های نحیف ویلبرت.
- یک...دو...پنج...شیش...آروم باش.من اونقدرا هم سنگین نیستم! شیش... هفت. شیش...هفت. خب پس باید به گروه های دو یا سه نفره تقسیم بشیم و هر کی یه جایی رو بگرده.

ملت به هم نگاه می کنن و هر کسی نزدیک کسی می شه که می شناستش.

و کمی اون ور تر تالار در حالی که ملت از گرمای هوا می نالن، وندلین آتشی روشن کرده و پاهاش رو تا زانو فرو کرده توش. وندلین به شدت عصبانیه! پس از یکسال دوری به تالارش برگشته و حالا با دزدین نشانشون مواجه شده! در حالی که همه کم کم دارن آماده برای رفتن می شن با نارضایتی پاهاش رو از توی آتش بیرون می کشه. وارد جمع می شه و ریونی ها رو بررسی می کنه.

دای، همچنان با پوکرفیسی تمام به جمعیت خیره شده که احساس می کنه یه دستی از پشت داره یقه ـش رو می کشه.

- من این پسره رو با خودم بردم.

وندلین حتی همگروهی پیدا کردنش هم شگفت انگیزه!


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۲:۳۰
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۳:۵۴
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۴:۱۶
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۵:۳۵
ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۵ ۰:۲۶:۳۴

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
#31

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
هافلـکلاو

لینی & سوزان


ساعتی بعد - سرسرای عمومی:

اعضای گروه ریونکلاو و هافلپاف در سرسرای عمومی جمع شده بودن و با نگاهایی وحشت‌زده همدیگه‌رو از نظر می‌گذروندن و به دنبال راه چاره‌ای برای حل مصیبت وارده بودن.

- چطور ممکنه چیز به این با ارزشی دزدیده بشه؟
- مگه ازونجا محافظت نمی‌شه؟
- حتما کار یکی از هموناس!

دیالوگ آخرو دای فریادزنان به زبون میاره. برای چند ثانیه بگومگوها متوقف می‌شه و نگاه متعجب همه به دای دوخته می‌شه.
- حواستون کجاس؟ این چند روزه هاگوارتز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای رفت و آمد داشت! از اعضای وزارتخونه گرفته تا سانتورا و غولای غارنشین همه ریخته بودن اینجا!
- غول غارنشین؟ پس چرا من ندیدمشون؟

دای پس کله‌ای به اورلا می‌زنه.
- داشتم جو می‌دادم!

اورلا با چهره‌ای اخمو مشغول ماساژ دادن محل ضربه می‌شه و جواب می‌ده:
- ولی جلسه تموم شده و تقریبا همه‌شون از هاگوارتز رفتن! از کجا می‌خوایم پیداشون کنیم؟

لاکرتیا با چهره‌ای مطمئن جلو میاد.
- از زیر پاتیلم شده پیداشون می‌کنیم! ما نباید بذاریم این نشان جایی جز محل اصلیش باشه!

یک نگاه گذرا و کوتاه بین اعضای دو گروه کافیه تا همگی جلو بیان و اعلام آمادگی کنن. هر دو گروه کاملا آماده بودن تا دست به هرکاری برای بازگردوندن این دو نشان بزنن.

- پس بهتره تقسیم شیم. اینطوری سریع‌تر می‌تونیم به جاهای مختلف سر بزنیم.

همهمه‌ای بین دو گروه پیش میاد و طولی نمی‌کشه که توجه لینی به سوزانی جلب می‌شه که با بدخلقی گوشه‌ای ایستاده بود. با نزدیک شدن لینی، سوزان بی‌مقدمه شروع به صحبت می‌کنه:
- همه می‌دونن که رمز اون نشانا مدام در حال تغییره و فقط اعضای همون گروه ازش خبر دارن. حتی اگه کار اونا هم بوده باشه، بالاخره یکی از خودمون دخیل بوده!

لینی برای لحظه‌ای به فکر فرو می‌ره. چندان هم بی‌راه نمی‌گفت. اما هرچه که بود، بالاخره نشان دست هرکسی جز خودشان بود.
- فکر کنم تیم ما مشخص شد.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
#30

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
آغاز سوژه گروهی

چراغ های آبی تالار خاموش بود . پنجره های تالار بسته بود در حالی که گرما در تالار بی داد میکرد . فضای نگرانی در تالار ریونکلاو موج میزد و این در حالی بود که لینی به همراه ویلبرت به دفتر مدیریت رفته بودند تا پیگیری های لازم را انجام دهند .

در حالی که تمامی صندلی های تالار خالی بود تام بر روی زمین نشسته بود و سرش را با دست گرفته بود و با خودش زمزمه میکرد ....
_ بیچاره شدیم ... تمام تاریخمون رفته زیر سوال ...
زنوفیلیوس از داخل خوابگاه بیرون آمد و نگاهی به سایر اعضای گروه انداخت و آهی کشید ...
_چطوری آخه دزدیدن ؟
سوالی بود که اورلا با صدای بلند فریاد زد و توجه همرو به خودش جلب کرد !
اورلا که نگاه همه ی اعضا را به خودش میدید دوباره فریاد زد :
_ مگه ازش مراقبت نمیکردن چطوره که نشان اسلاترین و گریفیندور دزدیده نشده ؟
سکوت فضای تالار را فرا گرفت پاسخی برای این سوال وجود نداشت !!!!!!!

همزمان در تالار هافلپاف همهمه برقرار بود صدا به صدا نمیرسید و این سوال دست به دست میچرخید که چی شده ؟ چی شده ؟
سدریک که سرش از درد در حال ترکیدن بود از خوابگاه پسران بیرون آمد و نگاهی به همگروه های خودش انداخت و بدون توجه به همهمه های اعضا آرام از پله ها پایین آمد و اطلاعیه زده شده را مطالعه کرد :

نشان گروه هافلپاف و راونکلاو از سرسرای نشان ها دزدیده شده است ارشد های گروه ها در سرسرای عمومی لطفا جمع شوند !

سوالات پشت سر هم از ذهن سدریک میگذشت پس دلیل این همه همهمه ...

-----

استرجس در حالی که با خونسردی در حال صحبت بود ادامه داد :

ببینید بچه ها گروه مدیریت هاگوارتز تمام تلاششو کرده و نتیجه ای دستش نیومده متاسفانه باید بی خیال نشان ها بشین !
لینی در حالی که با چهره ی غمگین به استرجس نگاه میکرد گفت :
نمیشه هیچ کاری کرد ؟
_خب باید یک کاری بشه کرد !!!

لاکرتیا این سوال را پرسید !
استرجس نگاهی به این دو نفر انداخت و گفت :
نه متاسفانه ...
و مسیر خروج را پیش گرفت !

لینی نگاهی به ویلبرت و لاکرتیا کرد و گفت :
خودمون باید یک کاری بکنیم بگین بچه های دو گروه بیان اینجا ! باید دست به کار بشیم ...

ادامه دارد ...




تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
#29

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
اصولاً در داستان‌ها این اتفاق نمی‌افتد، درست است؟ منظورم این است که در دقیقه‌ی آخر، یک نفر "نــــــــــــــــــــــه!!" گویان خودش را پرت می‌کند وسط و آن احمقی که بین دو تا طلسم آواداکداورا گیر افتاده را نجات می‌دهد. یا هوش ریونکلایی - اسلیترینی همان احمق بر شرافت گریفندوری و وجدان هافلپافی‌ش غلبه کرده و خودش را می‌کشد کنار تا هم‌تیمی‌هایش یکدیگر را منهدم کنند و کور شوند، دیگر به هم‌گروهی خودشان آواداکداورا نزنند.

یا دیگر حداقل وظیفه‌ی خدای عادل داستان‌ها، فراهم آوردن یک صحنه‌ی مرگ ِ اسطوره‌ای برای شخصیت‌های داستانش است. نه این که وسط جنگل ممنوعی تاریک، بدون کسی که شاهد مرگش باشد، بر اثر حماقت خودش و بدشانسی ِ همیشگی، بین دو تا طلسم مرگ گیر بیفتد و..

خیلی راحت..

بمیرد.

به هر جهت، ویولت بودلر توقع چندانی نداشت. همانطور که اطرافش را برانداز می‌کرد، با خود اندیشید هرگز کسی در طول تاریخ - منهای هری پاتر - از یک آواداکداورای مستقیم جان سالم به در نبُرده که او دومی‌ش باشد. هرگز هم کسی بعد از آواداکداورا خوردن و مُردن، به دنیای زنده‌ها بازنگشته - باز منهای هری پاتر - که او بخواهد دومی‌ش باشد.

متأسفانه یا خوشبختانه، ویولت حداقل در یکی از موارد اشتباه می‌کرد.
او..
نمُرده بود.
خب، نه به معنی دقیق ِ کلمه‌!
- اینجا دیگه کدوم گوریه؟!

از روی چمن‌های خنک برخاست و لحظه‌ای از ذهنش گذشت که بوی چمن جنگل ممنوعه را برایش تداعی می‌کنند. "بهشت؟!" مطمئن نبود. حداقل به آن هوای مه‌آلود و دلگیر ِ خاکستری که نمی‌آمد کار ِ بر و بچه‌های عوالم بالا باشد. چند قدمی به جلو برداشت.
و به یک‌باره "او" را دید.
همینطور، آنچه "او" برای قرن‌های طولانی به تماشایش نشسته بود. تصویری لرزان از قلعه‌ی آشنای هاگوارتز، و زنی که پوشیده در ردای طلایی، به شدّت شبیه به دخترعموی خوش‌قلبش هلگا هافلپاف ولی نه خود ِ هافلپاف ِ اصلی، سرشار از درد و کینه و اندوه، نفرین‌کُنان چهار بنیان‌گذار را ترک می‌کرد. ویولت بودلر نمی‌دانست، وگرنه می‌توانست بگوید دقیقاً همان چیزی که فایرنز دارد به دامبلدور نشان می‌دهد، او به صورت ِ تقریباً زنده شاهدش است.

صحنه‌ای که بارها و بارها تکرار می‌شد.

- اوکی. این دیگه داره مسخره می‌شه.

زن طوری از جا پرید که گویی تقریباً صدای ویولت او را قبض روح کرد. "قبض روح" می‌توانست کلمات مناسبی محسوب شود اگر هردوی آنها در آن لحظه نمرده بودند. چنان شتابان و سرشار از بُهت و هراس به سمت دختر ریونکلایی چرخید که او ناخواسته دستانش را به نشانه‌ی صلح بالا آورد.
- آروم بابا! چته؟!

چشمان ِ زن ِ ناشناس، گشاده از وحشت و حیرت به دختری با موهای دُم‌اسبی در ردای آبی ِ روشن خیره مانده بود و چنین می‌نمود که نمی‌تواند منظره‌ی پیش رویش را بفهمد:
- تو.. دیگه..

کلماتش بُریده بُریده بودند:
- چطوری اومدی اینجا؟! تو دیگه کی هستی؟!

ویولت نمی‌فهمید. نه این که برایش چیز تازه‌ای باشد. او تقریباً در بیشتر عمرش چیزی نمی‌فهمید. ولی این بار واقعاً نمی‌فهمید!
- راستیتش، من تو مدرسه فک کُنم مُردم. ولی این که اینجا چی‌کا می‌کنم رو، خودمم نمی‌دونم.

زن عصبی می‌نمود:
- مُردی؟! پس چرا اینجایی!؟ اینجا شکستگی ِ زمان ِ منه! چرا شکستگی ِ تو رسیده به..

کلامش قطع شد.
- تو مدرسه مُردی؟

بودلر ارشد اندیشید: «شکستگی زمان؟» و نتیجه‌گیری منطقی‌ش این بود: «تصویر پُشت سرش یه شکست از یه زمانه که با خودش آورده اینجا؟» نتیجه‌گیری منطقی‌تر؟!
یک بار دیگر چرخید.
به پُشت سرش خیره ماند.
و شکستگی ِ زمان خودش را دید.
- تدی.. جیمز..

دستش را دراز کرد، ولی پیشاپیش می‌دانست دستش به دوستان ِ گیر افتاده در مدرسه‌ش نخواهد رسید. نوک ِ انگشتانش سوخت. تنها یک تصویر.. از زمان ِ خودش با خود آورده بود.. و می‌دانست هرگز دیگر دستش به آنها نخواهد رسید..

اشتباه کرده بود.
بهشت؟!
در دل به تلخی خندید.
این جهنّم بود!..

- فهمیدم چرا اینجایی.

صدای آرام زن، بی‌رحمانه او را از تصویری که با خودش آورده بود، بیرون کشید. گیج و گنگ به سمت او چرخید. سنگینی عجیبی در قلبش احساس می‌کرد. در حقیقت، اهمیت زیادی به چرایی ِ آنجا بودنش نمی‌داد.

- تو هافلپافی هستی. نه؟ وارث هر چهار خصوصیت.

ویولت با خنده‌ی تلخی به سمت تصویر شکل گرفته در فضای مه‌آلود پشت سرش برگشت:
- نه نیستم. من..

مکثی کرد. دستی گلویش را گرفت. چشمانش به جیمز سیریوس پاتر کوچک که شانه به شانه‌ی برادرش در برابر هم‌گروهی‌هایش مبارزه می‌کرد، دوخته شدند.
- ننگ روونام.

جیمز سیریوس پاتر ِ اصیل‌زاده، گریفندوری، وفادار و صادق..
ولی..
بدون هیچ نشانی از ریونکلا!

بر خلاف برادر گرگینه‌ی چهارگوهره‌ش..
به زودی نوبت ِ او هم می‌رسید..!


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۲۰:۴۹:۴۱


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
#28

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
یک جاهایی وسط بازی کلافه می شوی، کجا باید بروی؟ مغزت قفل می کند.. تمام نقشه را گشته ای، تمام آیتم ها را جمع کرده ای، تمام مرحله را زیر و رو کرده ای ولی هنوز راه بیرون رفتن از این مرحله ی لعنتی را پیدا نکرده ای.. مدام با خودت تکرار می کنی که امکان ندارد بازی همینجا تمام شده باشد، هنوز داستان تمام نشده، در واقع کلی داستان گفته نشده باقی مانده، حتما یک راهی وجود دارد.


آن خالق لعنتی که بازی را ساخته یک جایی همین گوشه و کنارها یک کلید یا یک راه برای تمام کردن این مرحله ی مسخره اش گذاشته، یک تونل به مکان و زمان دیگر؟ یک آشنای قدرتمند قدیمی؟ یک استثنا برای قهرمانهای بازی؟ یا حتی همه ی اینها یک جا با هم.


و تنها دلیل برای نرفتن به مرحله ی بعد اینست که به زمان مناسب نرسیده ای یا جای درستش نایستادی.. اما ویولت بودلر در زمان درست و در جای درستش قرار گرفته بود. گفتنش سخت و تلخ است اما طبق نوشته های مخفی سرنوشت باید کمی پس از هم راستایی دو سیاره و در همین نقطه از جنگل که ایستاده بود با طلسم سبز رنگ مرگ رو به رو می شد.

شعله ی سبزی که از چوبدستی خودش زبانه کشیده بود پرواز کنان به آغوش دخترک پرید. چشمانش ناباورانه به صحنه مرگ خودش دوخته شده بود. کلید این مرحله برای دخترک ریونکلایی همین شعله سبز بود. کار ویولت اینجا تمام شده بود و داشت هرچه سریعتر به آن سو منتقل می شد.


سرش گیج‌می رفت و احساس تهوع داشت به راستی دیگران هم همینطور می مردند؟ چرا خبری از درد یا نوری در افق نبود؟ ویولت پرتو سبز رنگ دوم را دید که از پشت سرش آمد اما از او رد شد و درخت بالای سر گلرت را منفجر کرد.. اینقدر شفاف شده بود که نور از او عبور می کرد؟


ویولت بیشتر از این را نتوانست ببیند، در کسری از ثانیه سرگیجه ها به بیهوشی کامل تبدیل شد و بدنش، بی جان روی علف ها افتاد.

سرسرای ورودی

دامبلدوری که از پلکان مرمرین خرامان پایید می آمد شاید برای‌ چند هزارمین بار در زندگیش در مخمصه افتاده بود. این حجم از دردسر که به سراغ پیرمرد می آمد حقیقتا برای نوع بشر یک رکورد بود.


دامبلدور به سمت سرسرای عمومی پیچید، کلاسی که سالها پیش برای فایرنز ساخته بودند همین نزدیکی بود.


سرسرای عمومی آرام و عادی بود. چنان ساده در آرامش خودش فرو رفته بود که انگار هیچ اتفاقی رخ نداده و هیچ قیف تاریکی پلیدی روی هاگوارتز قرار نگرفته.. ممکن بود دامبلدور از این آرامش برداشتی غیر از جادوگران عادی داشته باشد؟


کلاس فایرنز در نداشت، چند تنه ی درخت جلوی چهارچوب را گرفته بودند که به محض رسیدن دامبلدور کنار رفتند. سنتور جوان با فاصله ای نه چندان زیاد دقیقا رو به روی چهارچوب ایستاده بود.

- پروفسور دامبلدور!
- فایرنز! اینطور که پیداست تو واقعا منتظرم بودی..

فایرنز یک تنه ی خزه پوش که بسیار نرم به نظر می رسید را به دامبلدور نشان داد تا بلکه پیرمرد خسته بخواهد کمی بنشیند. هرچند که دامبلدور با حرکتی محترمانه ردش کرد.


- پروفسور کینه های کهنه گاهی سالیان سال سکوت می کنن تا بالاخره خودشونو نشون بدن..
- و این کینه برای کی بوده؟ دوباره سالازار؟

فایرنز بین گفتن و نگفتن مردد بود. او از قبیله اش طرد شده بود اما از وجدانش طرد نشده بود، باید رازهای سنتورها را برای دامبلدور فاش می کرد؟

- آلبوس.. توی تالار هافلپاف هنوزم همه چیز عادیه!
- عادی بودنی که طبیعتا بسیار غیر عادیه.. پیشگویی تریلانی قابل توجه بود دوست من ولی تو هم باید یکی داشته باشی.. درست حدس زدم؟

فایرنز با خودش فکر می کرد که حقیقتا اگر قرار نباشد پیشگویی به صاحبش برسد پس واقعا فلسفه ی انجامش چه بوده؟ وجدانش بی دلیل نمی توانست او را محکوم کند، به چشمان دامبلدور نگاه کرد، چشمانی آبی که گویا با اشعه ی ایکس همه چیز را رصد می کرد!

- پروفسور دامبلدور..

و با نگاهش تمام آن پیشگویی را که طی نسل ها سینه به سینه منتقل شده بود در اختیار دامبلدور قرار داد. همان پیشگویی که در وزارتخانه هری پاتر به آن گوش داده بود.. البته کمی بیشتر.. دامبلدور هایدی هافلپاف را می دید، کسی که صاحب نفرین بود:

زن میانسالی با قد تقریبا کوتاه و اندامی چاق موهایی خرمایی و لباسی یکسره طلایی.. هایدی به نظر مهربانترین مهربانهای عصر خودش بود. طرز قرار گرفتن چشمان گردش و ابروهای کمانش در میان صورتی گرد و توپر.. مگر می شد این زن صاحب چنین نفرین هولناکی باشد؟

بانوی طلایی میان علفهای جنگل ممنوعه قوز کرده بود و هق هق گریه اش سنتورها به شهادت می طلبید. چهار بنیانگذار زمین او را با وعده های زیبا گرفته بودند ولی دست آخر بسیاری از شاگردهای او را اخراج کردند. چشمان روشنش لحظه ای از گلوله های اشک خالی نمی ماند.. آنها چطور می توانستند اینقدر خیانتکار باشند؟

و آنجا بود که نفرینی باستانی را در جهان رها کرد..


ویرایش شده توسط ادوارد بونز در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱ ۱۳:۵۵:۳۲

می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۵۰ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#27

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
می‌دانید استخوان لای زخم به چه می‌گویند؟ بدیهتاً، به جز "استخوانی که لای زخم مانده است"، مُراد از استخوان لای زخم می‌تواند یک درد دائمی از عضوی حساس از بدن باشد. به عنوان مثال، استخوان ِ لای ِ زخم ِ جیمز و تدی در طی سالیانی طولانی، اسمش ویولت بودلر بود. از معنی تحت‌اللفظی‌ش که بگذریم، می‌شود: «یک درد دائمی در وجود آدم.» و مخترع ریونکلایی، درد ِ همیشگی ِ جیمز و تدی بود که مع‌الأسف، در تمام این سال‌ها موفق به درمان یا خلاصی از شرّش، نشده بودند.

با این حال، شاید افسانه‌های قدیمی را هم خوانده باشید. که در آن نمکی ِ نگون‌بختی برای این که خوابش نَبَرد و مواظب درهای بی‌شمار قلعه‌ی بی در و پیکری باشد، مدام به زخمش نمک می‌زد. به عبارتی، استخوان لای زخم خودش می‌گذاشت. درست؟

ویولت بودلر گرچه استخوان لای زخم برادران ِ ناهم‌خون بود..
ولی..
استخوان ِ لای ِ زخم ِ مهمی بود!..

- براش یه دُم خوکی می‌ذارم! همین که پیداش کنـ.. آخ!

جسم سنگینی به یک‌باره با شتاب جیمز را از روی نقشه‌ی غارتگر به عقب پرتاب کرد و تدی، پیش از آن که حتی مهاجم را ببیند و بشناسد، با حرکت سریع چوبدستی‌ش او را به دیوار کوبانده بود.
- جیمز!

ولی فرصت نکرد سرش را به سمت عقب بچرخاند تا ببیند چه اتفاقی برای جیمز افتاده است، چرا که باید هردویشان را در برابر طلسمی که یکی از گریفندوری‌ها به سمتشان فرستاده بود، حفظ می‌کرد.

تپش سریع قلبش با شنیدن صدای برادرش کمی آرام گرفت:
- اینجا چه خبره؟!

هفت یا هشت گریفندوری ِ رنگ‌پریده، تمامشان مسلّح به چوبدستی، به آنها نزدیک می‌شدند و تدی، بدون برداشتن نگاهش از آنها، عقب عقب رفت تا در کنار برادرش بایستد. از دیدن خونی که پیشانی پاتر ارشد را رنگین کرده بود، گرگینه‌ی درونش غرّید. ترس و حیرت در وجودش عقب نشست و جایش را خونسردی ِ یک گرگ ِ آماده‌ی حفاظت از خانواده‌ش گرفت. چشمان کهربایی‌ش، آرام و مسلّط از یک هم‌گروهی‌ش، به دیگری می‌دوید و هر پنج حسّش، در بالاترین سطح هوشیاری قرار داشتند.
- شبیه رفقای اسلیترینی‌مون نیستن به نظر تو؟

هر دو به دیوار رسیدند و متوقف شدند. به نظر نمی‌رسید حالا حالاها بتوانند از وضعیت استخوان لای زخمشان خبردار شوند. چه برسد به این که بتوانند برایش دُم، خوکی یا غیر خوکی بکشند.

نه تا وقتی شرّ گریفندوری‌های اصیل از سرشان کم نمی‌شد.
یا به عبارت ِ دقیق‌تر..
شرّ تمام ِ "تک‌گوهرها" از سر هر چهار گروه هاگوارتز!

خبر بد؟
تعداد کمی هستند که میراثی از هر چهار گروه در خود دارند.

خبر خوب؟
تعداد ِ آنهایی هم که مطلقاً و کاملاً به یک گروه تعلق دارند، چندان زیاد نیست!

***


از پنجره به بیرون می‌نگریست. "بیرون"ـی در حقیقت وجود نداشت، ولی عادت‌های قدیمی سخت از میان می‌روند.

- چی‌کار می‌خوای بکنیم آلبوس؟

دلش می‌خواست بپرسد چه می‌توان کرد؟! فقط.. در کمال تأسف به خاطر آورد او مدیر مدرسه است. تمام معایب ِ غم‌انگیز رهبر بودن..
- سوروس اون دو تا دانش‌آموز رو..

صحبتش را با ظرافت نیمه‌تمام گذاشت. معاونش، قاطعانه جملاتش را کامل کرد:
- برد داخل اتاق ضروریات و با توجه به رفتارهای خشن غیر طبیعی‌شون، ناچار شد دست و پاشون رو ببنده.

- باید دانش‌آموزا رو یک بار دیگه جمع کنیم مینروا. ما نه می‌دونیم چه اتفاقی برای اون‌ دو نفر افتاده و نه می‌دونیم چند نفر دیگه ممکنه دچار این مشکل شده باشن. لوپین و پاتر..

مک‌گونگال صحبت مدیر مدرسه را قطع کرد:
- فرستادمشون به تالار گریفندور و جاشون امنه. ولی من منظورم بچه‌های مدرسه نبودن. تیم ِ کوییدیچ ریونکلا رو چی‌کار می‌خوای بکنیم؟ لوپین گفت اون‌ها داخل جنگل ممنوعه‌ن و مرلین می‌دونه..

این بار آلبوس دامبلدور صحبت معاونش را قطع کرد:
- به نظر تو هری پاتر حافظه‌ی قدرتمندی داشت؟

مینروا گیج شد. آیا این یکی از آن سخنان "دامبلدورانه"ی مدیر مدرسه بود؟!
- من متوجه نمی‌شم آلبوس.

او در حال لبخند زدن بود:
- هوش بالا چطور؟

چهره‌ی مینروا مک‌گونگال به شکلی در آمد که گویی چیز تُرشی را مزه مزه کرده است.
- وقتی پای شیطنت می‌رسید وسط، البته.

چشمان آبی روشن آلبوس برق زدند. می‌شد امید را در آنها دید. امیدی که شاید مذبوحانه.. ولی.. وجود داشت!
- ما تا الان موفق نشدیم راه خروجی از مدرسه پیدا کنیم مینروا، ولی بیا امیدوار باشیم که یا کاراگاه پاتر هنوز مسیر شیون آوارگان به بید کتک‌زن رو یادش باشه، یا دوشیزه بودلر ریونکلایی ما به لطف دوستان گریفندوریش، از اون مسیر خبر داشته باشه.

نگفت دوست ِ گرگینه‌ش. با این که می‌دانست مخاطبش با ساکن ِ شیون آوارگان در شب‌های ماه کامل اطلاع آشناست.
- و امیدوار باشیم به فکرش برسه دوستانش رو از اون مسیر از مدرسه خارج کنه.

نفس عمیقی کشید و چرخید. به سمت در رفت.
- حالا که سوروس رفته تا دانش‌آموزای خودش رو چک کنه، چطوره تو و بقیه‌ی رئیس گروه‌ها هم همین کارو انجام بدید؟ محض اطمینان.

معاون مدرسه به دنبالش حرکت کرد:
- تو کجا می‌ری؟

لبخندی روی لب‌های آلبوس نبود و حالت چشمانش، متفکرانه به نظر می‌رسید:
- من می‌رم تا با یکی از معلمان مدرسه مشورتی داشته باشم.

در ِ دفتر دامبلدور بسته شد و تابلوهای به دام افتاده در مدرسه، نتوانستند ادامه‌ی مکالمه‌ی آن دو نفر را بشنوند. هرکدام، به مقصدی متفاوت رهسپار شدند.
یکی سوی تالار گریفندور.

و دیگری..
به دنبال فایرنز، سانتور ِ پیشگو!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۶:۴۴ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#26

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
نقل قول:
خلاصه:
تاریکی از جنس جادوی سیاه ناشناخته همه رو داخل ساختمون قلعه‌ی هاگوارتز محبوس کرده که نه اساتید هنوز فهمیدن چیه و نه شاگردها. ظاهرا دو تا پیشگویی مرتبط به این حادثه وجود داره, پیشگویی جدیدتر رو پروفسور تریلانی سر کلاسش انجام داده که طبق اون “در طولانی‌ترین روز پاییزی, روشنایی به تاریکی می‌پیوندد و نور از دل‌ها رخت بر می‌بندد. در طولانی‌ترین روز پاییزی, سیاهی خانه ی جدیدی می یابد و تنها وارثین حقیقی خانه نیروی بیدار کردن خورشید را دارند.” و پیشگویی دوم وقتی خبر به کاراگاه وزارت, هری پاتر میرسه, رییسش بهش نشون میده که این پیشگویی خیلی باستانیه و میگه “و آنگاه، آخرین جادوگر، صاحبان چهار گوهر را نفرین کرد. نفرینی چنان سخت که تا مریخ و مشتری در یک خط قرار نگیرند، برآورده نخواهد شد و آنگاه، جوی اشک و خون در هم خواهد آمیخت. تاریکی گوهرهای تنها را فرو می بلعد و بقا، از آن کسانیت که وارثان حقیقی هر چهار گوهرند.. از بسیاری، یکی.. از خودشان، بر خودشان.. و جادوگر بی چهره در وجود تک تک غاصبان دمیده خواهد شد.” در این بین اعضای تیم ریونکلا که مشغول تمرین بودن وسط جنگل ممنوعه گرفتار تاریکی شدن و نمیتونن وارد قلعه بشن, و به نظر می‌رسه که بعضیاشون تبدیل به هیولا شدن و میخوان ویولت بودلر رو از بین ببرن.


- میخواین توضیح بدین اینجا چه خبره و شماها چرا تو خوابگاهتون نیستین؟

پیش از رسیدن پروفسور مک‌گوناگال, هر دو نگاهی کوتاه‌تر از پلک زدن با هم تبادل کرده بودند که در نتیجه‌‌ی آن, نقشه‌ی غارتگر درون جیب ردای تدی پنهان شده بود.

- اون دو تا وحشی اسلیترین بهمون یهو حمله کردن پروفسور!
- پاتر! مواظب حرف زدنت باش.
- نه!! اونا واقعا وحشی بودن.. توهین نمیکنم پروفسور! تو نگاهشون یه چیزی بود.. شبیهِ.. شبیهِ اینفری!

مک‌گوناگال سری تکان داد و آهی کشید.
- شما از نزدیک تا حالا یه اینفری دیدی؟

پیش از اینکه جیمز پاسخ دهد, تدی به کمکش آمد.
- جیمز راست میگه پروفسور. اونا تو حال خودشون نبودن.. مجبور شدم طلسمشون کنم وگرنه ممکن بود بهمون آسیب بزنن.

هرچند اعتبار تدی پیش اساتید کمی بیشتر از جیمز بود اما این اعتبار به اندازه ای نبود که استاد تغییر شکل آماده‌ی ادامه‌ی بحث نشود و تدی به خوبی می‌دانست باید زودتر موضوع را عوض کند.

- تیم کوییدیچ ریون اون بیرونه پروفسور!

دست مینروا مک گوناگال به طرف سینه‌اش رفت و به آرامی بلوزش را چنگ زد. هراس از تک تک چین‌های صورتش می‌بارید و او زنی نبود که به این راحت وحشت زده شود.

- پناه به ریش مرلین! مطمئنی لوپین؟
- بله خانم.

مک‌گوناگال دست‌هایش را روی شانه‌های دو پسر گذاشت و فشار داد.
- شما دو نفر همین الان بر میگردین برج و پاتونو بیرون نمیذارین! من..

نگاهش به پیکر بیهوش دو دانش‌آموز اسلیترین افتاد.
- .. پروفسور اسنیپ رو خبر میکنم که تکلیف اینا رو مشخص کنه.

جیمز مصرانه و با خشم به میان کلام استادش پرید.
- تکلیف اونایی که اون بیرونن چی..؟
- میدونی پله‌های پشت سرم به کجا میره؟
- دفتر پروف..
- آفرین! و این همونجاییه که الان دارم میرم. برگردین خوابگاه... فورا!!

اطلاع رسانی به دامبلدور چیزی بود که هر دو برادر دنبالش بودند و مک‌گوناگال یک بخش از مسئولیی که بر دوش خود حس می‌کردند را ندانسته برداشت. اما به محض اینکه هر دو به اولین پاگرد رسیدند, دوباره سوگند خوردند که کار بدی انجام دهند و به دنبال ویولت, مشغول بررسی نقشه‌ی غارتگر شدند. دامبلدور بدون شک اگر کاری از دستش برمی‌آمد, بدون خبردار شدن از “نقشه”‌ی آنها نیز قدرت اجرایش را داشت.

*****


هاگزمید دهکده‌ی کم جمعیت و آرامی است. شاید شلوغ‌ترین روزهای آن, روزهایی بود که دانش‌آموزان برای گردش به آنجا می‌آمدند اما آن بعد از ظهر شوم و جمعیتی که هر لحظه به آن اضافه میشد به زودی رکورد جدیدی به نام دهکده ثبت می‌کرد و هر چند این شلوغی ارتباطی به برنامه های تفریحی مدرسه نداشت, اما نا مرتبط به مدرسه نبود. همانطور که میوز تنها جغد شومی نبود که آن روز خبر بد را برای اهالی خانه‌ای برده بود و هری اولین پدری نبود که خودش را به هاگزمید رسانده بود.

به محض اینکه همراه هیئت وزاتی‌ پایش را از داخل شومینه‌ی پشتی کافه سه دسته جارو بیرون گذاشت, جو غیر عادی محیط را حس کرد. هیچکس آنجا نبود اما صدای هیاهوی بیرون از پشت دیوارهای سنگی به گوش می‌رسید.

- باید بریم بیرون پاتر. داخل این کافه خبری نیست.

آرسینوس جیگر در حالی‌که گرد و خاک ردای وزارتش را می‌تکاند, از شومینه فاصله گرفت و راه را برای دو کارآگاه دیگری که پشت سرشان بودند باز کرد.
هیاهوی بیرون ده برابر چیزی بود که از داخل شنیده میشد. هر لحظه صدای پاقی در آن اطراف شنیده میشد و چهره‌ی مضطرب دیگری به سمت جایی می‌رفت که دروازه‌های هاگوارتز قرار داشت. چهره‌هایی که ابتدا به دنبال پیوستن به جمعیت به سمت چپ و راستشان نگاه می‌کردند و بعد گردن‌ها به عقب خم و خم‌تر میشد و اضطراب جایش را به وحشت می‌داد. هری رد نگاه‌ها را دنبال کرد و سرش را بالا گرفت.

- پناه به ریش مرلین..

و هر چه تئوری در مورد مفهموم پیشگویی عجیب غریب سازمان اسرار شنیده و با همکارانش در موردشان بحث کرده بود را فدای نگرانی پدرانه‌اش کرد و به فراموشی سپرد.

آنچه می‌دیدند باورنکردنی و هولناک بود. پشت دروازه‌های طلایی مدرسه‌, انگار آسمان دهان باز کرده بود و جامی غول‌پیکر واژگون روی جایی که باید ساختمان مدرسه می‌بود افتاده بود; جامی که مثل قیر سیاه بود و هر چه نور در اطرافش بود را می‌بلعید.





ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۸:۱۸:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۷:۴۲ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
#25

ماری مک دونالد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۰ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۴۳ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین
راهرو ی قلعه

تدی سرش را بالا آورد، در چشمان هر دو برادر نگرانی نمایان بود.
-تمرین کوییدیچ، لعنتی!

تدی دوباره نگاهش را به نقشه دوخت. یک نقطه با نوشته ی ویولت بودلر در وسط جنگل ممنوعه سرگردان بود. نمیتوانست به این بیاندیشد که آن ریونکلایی ِ همیشه دردسرساز چطور پایش به جنگل ممنوع باز شده بود، این موضوع الان اهمیتی نداشت. تنها مسئله ی حائز اهمیت برای تدی، این بود که ویولت حالا در جنگل ممنوعه ی تاریک پرسه میزد، در حالی که آن تاریکیِ هراس آوری قلعه را احاطه کرده بود. به وضوح جنگل ممنوعه هم در تاریکی فرو رفته بود. پس.. او وسط آن جنگل چه میکرد؟! لب پایینش را با اضطراب، به دندان گزید. باید راهی برای خروج از قلعه پیدا میکرد و به بودلر ارشد میرسید. دوباره نگاهش را به جیمز بازگرداند.چشمان برادر کوچکش همچنان آن نقطه سیاه را بر روی نقشه ی غارتگر دنبال میکردند. میتوانست شرط ببندد که جیمز هم در همین چند لحظه ده ها نقشه برای خروج از از قلعه و رسیدن به جنگل ممنوعه در سرش کشیده است. در دلش ناسزایی گفت. نمیتوانست هم جیمز را با خودش از قلعه بیرون بکشد و دو دستی تقدیم آن تاریکی لعنتی بیرون از قلعه کند. از سوی دیگر هم نمیتوانست رفیق ریونکلایی ش را به حال خودش رها کند، هر چقدر هم که میخواست لات و بی کله باشد. باید جیمز را به جایی امنی میرساند. اما، هه، کجای این قلعه در آن موقعیت میتوانست امن باشد؟

--خب. نقشه چیه؟ اول سراغ کدوم راه بریم؟

-جیمز! صبر کن یه لحظه.

جیمز با قاطعیت به تدی نگاه کرد:
-ما میریم بیرون دنبال ویولت دیگه؟

-باید اول از اینجا بتونیم بریم بیرون نه؟ الان خروجی ها همه بسته ست. باید اول یه راه برای خروج پیدا کنیم. تو برو به دامبلدور خبر بده. بگو وضعیت قلعه رو و همینطور اینکه یکی از دانش آموزا تو جنگل ممنوعه ست. من میرم خروجی های مخفی که تو نقشه هستن رو چک میکنم. ببینم کدومشون بازن.

- من برم؟!من هیچ جا نمیرم! با هم چک میکنیم!

-مسخره بازی درنیار جیمز. یکی باید به معلما بگه اینجا چه خبره!

جیمز آماده بود دهانش را به اعتراض باز کند که ناگهان تدی نگاهش به نقشه افتاد و رنگ از رخش پرید.
-امم جیمز... درباره ی تنها بودن ویولت... فکر نکنم دیگه تنها باشه!

پاتر ارشد شتابان نگاهش را به سمت نقشه برگرداند و دو نقطه که از دو طرف به ویولت نزدیک میشدند، دید. و فهمید چرا رنگ تدی آنچنان پرید.. زیر آن نقطه ها هیچ اسمی به چشم نمیخورد!
-این دیگه چه کوفتیه؟! این لعنتیا نباید اسمشون زیرشون باشه؟

جیمز بیشتر از آنکه هراسان باشد، متحیر سرش را بالا آورد و به تدی نگریست. پیش از آن که تدی فرصتی برای پاسخ دادن بیابد، گرگ بی قرار درونش که لحظاتی قبل پیوسته زمزمه میکرد چیزی در مورد آن دو نقطه درست نیست، به یک باره فریاد برآورد و اخطار داد. به سرعت سرش را بالا آورد و دو اسلیترینی را که با چوب دستی هایشان آنها را در هدف قرار داشتن در مقابلشان دید. هشیاری و سرعت عمل یک گرگ... بدون هیچ تاخیری گردن جیمز را گرفت و به سمت دیگر خودشان را پرتاب کرد. هر دو برادر چوب دستی هایشان را کشیدند.
-اسلیترینای مزخرف!

-بچه ها!

صدای یکی از معلم ها از دور آمد.

-لوپین!

-موهای لعنتی! زیر لب به آن موهای لعنتی که از یک فرسخی هویتش را فریاد میزدند ناسزایی گفت. بدون آنکه آن صدا حواسش را پرت کند چوب دستیش را به سمت اسلیترینی ها هدف گرفت.
-اسپتفای!

هر دو اسلیترینی ها با قدرت به سمت عقب پرتاب شدند و سرشان به گوشه ی دیوار برخورد کرد. به نظر میرسید بیهوش شده باشند. تدی به سمت جیمز برگشت.
-تو خوبی؟

جیمز به تایید سر تکان داد.
-- اینا هم وقت پیدا کردن توی این تسترال تو تسترال!

برادر کوچکتر نقشه غارتگر را از روی زمین برداشت و گویا همانجا خشکش زد. آرام زیر لب زمزمه کرد:
-تدی..

در مقابل نقطه هایی که جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس لوپین را نشان میدادند، آن دو اسلیترینی هم بودند... ولی، بدون اسم! دوباره همان نقطه های خالیِ بی نشان!

-معنی این لعنتیا چیه؟

تدی نفس عمیقی کشید.
-وقتشه به معلما خبر بدیم. جیمز. خب الان نظرت چیه که بری پیش دامبلدور؟

-یا با هم میریم یا هیچ جا نمیریم!

-جیمز! به هر حال شاید دقت نکرده باشی! ما حالا حالاها نمیتونیم بریم بیرون.

-ولی ویولت...

-ویولت از بیرون کارشو پیش میبره و ما از این تو.

-تدی ما نمیتونیم..

-پاتر! لوپین!

صدای بلند مک گونگال چیزی نبود که قابل تشخیص نباشد. پروفسور به آن دو که حالا جر و بحثشان قطع شده بود نزدیک شد.

حالا وقت به اشتراک گذاری اطلاعات بود!


ویرایش شده توسط ماری مک دونالد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۷:۵۱:۵۵
ویرایش شده توسط ماری مک دونالد در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۷:۵۶:۳۶

Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"














شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.