هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱:۴۶:۲۹ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷
#63

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
سه جادوگر به طرف دفتر دامبلدور که کمی دور هم بود به راه افتادند. دامبلدور در جلو و تام و رودولف، پشت سرش.

این پشت سر بودن، اصلا باب میل تام نبود. با سبک زندگی اش همخوانی نداشت.

حسی در درونش فریاد می زد که مخالفت کند! سر بر آورده و فریاد مخالفت سر دهد! او تام ریدل بود...نه یک فرد عادی. این استاد پیر و خرفت و به درد نخورش حق نداشت از جادوگری بزرگ همچون او، برای نظافت دفترش استفاده کند...

-تو بزرگ نیستی تام...حداقل نه هنوز...حتی دانش آموزی بیش هم نیستی. منم شاید خرفت و به درد نخور باشم، ولی پیر هرگز!

تام، در ذهنش به هر چه ذهن خوانی بود لعنت فرستاد!
و دامبلدور این را هم خواند!
-ما تو هاگوارتز، لعنت فرستادن رو تحمل نمی کنیم تام! مواظب افکار پلید و ویرانگرت باش! رودولف...حواسم به تو هم هست. این تصویری که از پروفسور بلک تو ذهنته اصلا مودبانه نیست.


رودولف سعی کرد افکارش را متمرکز کرده و به اجداد زیبا و جذاب بلاتریکس نیاندیشد!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۷
#62

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل امتحانشو بد داده. رودولف رو مجبور می کنه برای پیدا کردن برگه امتحانیش همراهش به اتاق اساتید بره. ولی هر دو توسط فیلچ دستگیر و مجبور به مرتب کردن ورقه های امتحانی می شن. ولی با طلسم اشتباهی که اجرا می کنن، اتاق بیشتر از قبل به هم می ریزه.
..................................

-چجور گره ای دوست داری رودولف؟ پاپیونی خوبه؟

رودولف دوست نداشت گره بخورد. هیچکس دوست ندارد گره بخورد.
-ببین تام...

تام آستین هایش را بالا زده و قدم به قدم به رودولف نزدیکتر می شد. البته که رودولف هم دوست داشت قدم به قدم از تام فاصله بگیرد. اما رسیده بود به دیوار و دیوار، قصد همکاری نداشت و در مقابل فاصله گرفتن او، مقاومت می کرد.
تام رسید. رودولف را مثل قلم پرش بلند کرد. زبانش را با یک دست و پایش را با دست دیگر گرفت. قصد داشت پاپیونش کند که...

-فرزندان نیمه روشن، نیمه تاریک من!... اوه تام... اینجا چیکار می کنید؟

تام توضیح داد آنجا چه می کردند. البته بخش گره زدن رودولف به نظرش بی ارزش آمد و نخواست سر استادش را با این موضوعات به درد آورد. لاکن دامبلدور تلاش او برای گره زدن رودولف را دیده بود... حتی اگر ندیده بود هم، زبان رودولف که کش آمده و به سینه اش رسیده بود، گویای داستان بود.

-تام... من دیدم که سعی داشتی دوستت رو گره بزنی... چقدر بد که بر خلاف خواسته قلبیم، مجبورم تنبیه کنمتون...

دروغ می گفت. کلا از تام خوشش نمی آمد و خیلی هم خوشحال بود که می تواند او را تنبیه کند.
-راه بیوفتین... میریم به دفتر من... اونجا هم به نظافت احتیاج داره!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۹ ۱۲:۲۲:۰۸

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
#61

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۲۳ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 79
آفلاین
هوا خفه بود. رودلف خسته هم به هوا نیاز داشت. اما هوا کجا بود. ناگهان دستی یقه رودولف را گرفت رودولف فکر کرد. اما فکرش رودولف نکرد. چون دیگر اصلا رودولفی نبود که بخواهد فکر کند. وقتی رودولف چشم باز کرد پسر حدودا 16 ساله ای را دید که با تعجب به او خیره
شده بود. دستی به قمه اش برد اما قمه اش انجا نبود. پسر با خنده گفت:

-بی خود زحمت نکش قمه توی شکم نهنگه. وقتی داشتم نجاتتون میدادم افتاد. فکر کنم چوبدستی اون یکی دوستتم افتاد.

-

صدای سرفه ای سکوت اتاق را شکست.

-اهم اهم. چویدستی ما کجاست؟

رودولف میخواست محو شود.
اما قبل از اینکه رودولف محو شود پسر گفت:

-در شکم نهنگ.

-بله؟ چوبدستی ما در شکم نهنگ چه کار میکند؟ رودولف!

پسر گفت:

-کاریش نداشته باش. بدبخته بیچارس. قمش تو شکم نهنگه.

رودولف عصبانی شد.اما صلاح را در این دید که سکوت کند. لرد گفت:

-رودلف ورقه امتحان مارا بده.

رودولف پت پت کنان گفت:

-پیش من نیست تام.

تام عصبانی شد و به سمت رودولف امد تا او را گره بزند.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱:۴۳ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
#60

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
- اینجا چقدر تنگ و تاریکه! نکنه وارد قلب خودمون شدیم؟

تام سعی کرد که از جایش بلند شود پس دستش را به دیواره‌های لزج اطرافش گرفت.

- هیچ وقت فکر نمیکردم که توی قلبمان انقدر کثیف باشد! یکبار باید رودولف را بیاوریم اینجا را هم با تی تمیز کند.

بالاخره توانست از جایش بلند شود اما همان لحظه موجی از برگه او را به زمین انداخت. دستی بر روی زمین کشید . اولین برگه را برداشت. هکتور گرنجر: A چه درسخوان! باید او را هم به سمت خود میکشید! درون شکم نهنگ بودن و برگه‌ی هکتور به یادش آورد که برای چه به اتاق برگه‌های امتحانی آمده بودند. حتییادش آمد که برگه خودش روی پیشانی رودولف بوده است.

_ تام؟ اینجایی؟

صدای رودولف با اکو به گوش میرسید. برقی از موفقیت نسبی در چشمان تام درخشید. شاید برگه در نزدیکی‌اش بود.

_ رودولف برگه‌ای که بیرون دستت بود هنوز پیشته؟
_ کدوم برگه؟ کلی برگه بوده!
_ همون که اسممان روش بود. بگو که پیشته وگرنه قبل از یار وفاداری که در اختیارت خواهیم گذاشت؛ به زیر خاک میفرستیمت!

رودولف به دستانش نگاه کرد. به پاهایش، دور و اطرافش، پیشانی و همه جا را دید. نبود که نبود! پس من من کنان گفت:
_ تام تو دقیقا کجایی بیام پیشت؟
_ اینجاییم!

و رودولف در جهت مخالف شروع به حرکت کرد.



پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶
#59

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۲:۳۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
با همان قیافه خواب آلود زمزمه کرد:
-ما غرق نمی شیم! ما رو دست کم گرفتی رودولف...تو ممکنه غرق بشی...ولی ما...فقهقه هقهقعهعه...

بقیه جمله تام، در میان انبوه کاغذ ها گم شد.
تام حقیقت تلخی را دریافت!
او هم غرق می شد!

به حالت شیرجه از پایین، خودش را به طرف سطح کاغذ ها پرتاب کرد و شروع به پا زدن کرد.
-شنا کن رودولف...شنا کن. ما غرق نمی شیم...ولی ما هم شنا می کنیم که تو انگیزه بگیری.

ولی شانس، تام و غیر تام نمی شناخت...

در حالی که تام سرگرم شنا کردن به طرف رودولف بود، جسم مثلثی طوسی رنگی از بین کاغذ ها به چشم خورد.
فریاد رودولف به هوا بلند شد.
-کوسه! تام...کوسه دنبالته!

تام وحشت کرد. ولی نباید این را نشان می داد!
هر چه بود، رودولف در آینده مرگخوار او می شد و اصلا خوب نبود که ضعف او را ببیند. بعدا از او حساب نمی برد. ولی کوسه هم شوخی که نبود. ترسناک بود!
تام سرعت دست و پا زدنش را بیشتر کرد. ولی کوسه هم سرعت شنا کردنش را بیشتر کرد و خیلی زود به تام رسید و او را درسته بلعید!

مطمئن نبود که کاملا سیر شده یا نه...

نگاه "هنوز کمی اشتها دارم" ی به رودولف انداخت!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۰:۵۶ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶
#58

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
رودولف یک نگاه به کاغذهایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدند نمود و یک نگاه به تام که در گوشه دیگر اتاق در خواب بود، و تصمیم خود را گرفت.
_ میتونم... خودم از پسشون بر میام! نفس کش...

رودولف سعی میکرد با قمه اش کاغذها را خرد کند ولی با هر ضربه ای که به کاغذ ها میزد به جای خرد شدن، سرعت تقسیمات آن ها را بالاتر می برد.
_ لعنتی. گند زدم!

رودولف که حالا تا کمر در انبوهی از کاغذ گیر کرده بود، سعی کرد تام را بیدار کند.
_ تـام. کمک. تـاااام... آهای! با توام. تــااااام ! پاشو... داریـم غرق میشیم!

در گوشه دیگری از اتاق، تام در خواب عمیقی فرو رفته بود...

در رویاهای تام

بر روی زمین صدها جسد به چشم میخورد. او ردای بلند سیاهی بر تن کرده بود و بی تفاوت از روی جسدهای زیر پایش عبور میکرد. دوستان هم مدرسه ایش در مقابلش انتظارش را می کشیدند. به آنها نزدیکتر شد. همگی در مقابلش سر تعظیم فرود آوردند و او را «ارباب» نامیدند. برق لذت در چشمانش می درخشید. در همان حین احساس کرد بینی اش کمی میخارد. دستش را به سمت بینی اش برد که...
_ آآآآآ ... دمااااغم کــــووو؟؟؟
_ تازه مو هم نداری!

تام با تعجب به سمت صدا برگشت. دامبلدور را دید که بر پشت ققنوسش نشسته بود و بالای سرش پرواز می کرد و ویراژ میداد.
_ ببین من چقد مو دارم. تو نداری!
_ موهـام کــووووو؟؟

دامبلدور بار دیگر با سرعت از بالای سر تام عبور کرد.
_ ویـــــــــــژژژژژ.... یـــوهووووو! تام انقد باحاله. ققنوس مدل 3000ئه... دستتو بده من. بیا یه دوری بزنیم!

تام دستش را به دست دامبلدور داد. پشت ققنوس نشست و شروع به ویراژ دادن کردند. ولی ققنوس که تحمل آن میزان وزن را نداشت، جفتکی انداخت و تام را پرتاب نمود! تام در میان انبوهی از جسدها فرو رفت. احساس میکرد دارد غرق می شود...


_ تـام. کمک. تـاااام... آهای! با توام. تــااااام ! پاشو... داریـم غرق میشیم!

و تام با شنیدن صدای رودولف از خواب پرید.


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۱:۱۰:۰۹

?Why so serious


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶
#57

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
رودولف آروم بالای سر تام رفت و گفت:
- تام ! نمیشه من اول بخوابم؟
- چند بار باید بهت بگیم! برو برگه هارو مرتب کن! فهمیدی؟
- اگه من برم ، قول میدی یه قمه با کمالات برام بگیری؟

تام با عصبانیت گفت:
- همون که یکی از اعضامونو، به همسریتت دربیاریم، بسه!
- خب، اون کمالاتش در چه حده؟
- رودولف!

رودولف که میدونست خشم تام چه عاقبتی رو براش در پی داره، به طرف برگه ها رفت و مشغول مرتب کردنشون شد.

تام که بالاخره داشت چشماش گرم میشد یا خودش گفت:
- آخیش! بالاخره ساکت شد.

مرد کمالات دوست،مشغول برگه ها بود که یکدفعه متوجه یک کاغذ سفید شد.
- تام چرا این کاغذ ،سفید خالیه؟
- چون جادوی سیاه بلد نیست.
- دارم جدی صحبت میکنم.
- ما هم داریم جدی میگیم!

رودولف کاغذ رو روی زمین گذاشت و کمی جلو رفت ولی یکدفعه پاش به معجونی برخورد کرد و معجون روی کاغذ سفید سرازیر شد.
رودولف دید که اون کاغذ بزرگ شد، بزرگتر، خیلی بزرگ، دوتا شد، سه تا شد، چهارتا شد و...
همه چیز داشت بزرگتر و بیشتر میشد و رودولف فهمید که چه گندی زده ولی تام در خوابی عمیق بود و هفت تا آرسینوس رو خواب دیده بود!

رودولف نمیدونست چیکار کنه ولی باید تام رو بیدار میکرد و ازش کمک میخواست، و گرنه تا چند دقیقه دیگه خفه میشدن!





ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۶ ۰:۱۰:۰۱



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
#56

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
- مطمئنی نیومده بودیم که زمین رو تی بکشیم رودولف؟
- شایدم اومدیم تا منو عشقم با هم ازدواج کنیم.
-تام:
- خب...شایدم نه, ولی میتونیم این کارو بکنیم.
- تام:
- خب تو بگو چرا اومدیم اینجا, من چیزی نمیدونم.
- شاید اومدیم که ورقه هار جمع و جور کنیم.
- آره خودشه, بیا شروع کنیم تا زود تر بریم بیرون.
- یه پیشنهاد دارم رودولف.
- چه پیشنهادی؟
- ببین, تو شروع کن به جمع کردن و من میگیرم میخوابم. بعد که بیدار شدم تو بگیر بخواب تا من بقیه کارا رو بکنم.
- نمیشه من اول بخوابم؟
- نه رودولف.
-چرا؟
- چون تو هیکلت گنده تره. حالا هم برو میخوام بخوابم.


و تام رفت یه گوشه, چند تا ورقه گذاشت زیر سرش, چند تا هم روی خودش کشید و خوابید؛ بی خبر از اینکه رودولف چه نقشه ای داشت.






تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶
#55

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه:
تام امتحانشو بد داده و تلاشش برای تصحیح ورقه امتحانیش، به کمک رودولف، به لطف فیلچ، بی نتیجه می مونه و هردو توی اتاق نگهداری، نگهداری ميشن و باید ورقه های امتحانی رو مرتب کنن که دچار توهم ميشن.

نکات:

1-این تام ریدل دانش آموزه، نه لرد ولدمورت.
2- اتاق نگهداری یه اتاق معمولی نیست. پر از طلسم های محافظ و ورقه های امتحانی وحشیه.
=====

رودولف با مهر و محبت دست تام رو فشرد.
-نه...منظورم اينه كه بديش به خودم...مال خودم باشه، مال خود خودم!

نگاه رودولف به طرز خطرناكى، به قمه ى روى ديوار بود.

- اگر بخوايم میمون ها و انسان ها رو مقایسه کنیم، وجوه مشترک زیادی و... رودولف!

رودولف که مقدار قابل توجهی، از تام دور شده بود، با فریاد قابل توجهش، به مقدار قابل توجهی چرخید.
- باز چيه عزیزم؟
- چیشد که ما پیشت عزیز شدیم؟
- تو که نه؛ دستت!

تام نگاهی به دستش انداخت و با خودش فکر کرد که... بله، رودولف از این راه، حتما به دستوراتش عمل میکند.
- رودولف؟
- بله؟
- اگر هر کاری که ما دستور بدیم، انجام بدی، دستمون رو میدیم بهت
- قول؟!
- قول!

رودولف خواست بدود و به پاس این قول بس مهربانانه، تام را در آغوش بگیرد که...

تالاپ!

رودولف با صورت بر زمین افتاد و امضای روی کاغذ، بر پیشانی اش نقش بست. به سرعت بلند شد و برگه ای که ثانیه ای پیش، با صورت رویش فرود آمده بود، برداشت.

- هار هار هار!(افکن خندیدن از ته دل)
- چيه؟!
- با اون نمره F روی پیشانی ت بسی خنده دار شدی، رودولف!

نگاه تام به برگه افتاد؛ فکر کرد. باز هم فکر کرد.. و باز هم فکر کرد...

- چته تام؟ با شما نبودم، دست عزیز تام!
- اون برگه بسی برامون آشناست... ما اصلا چرا وارد این اتاق شدیم؟
- نميدونم... فکر کنم فیلچ فرستادمون!
- ابله، ما که تو رو نگفتيم، منظورمون خودمون بود!
- تو هم با من اومدي که!

تام به برگه خیره شد.
- چرا اسم ما بالاش نوشته شده؟
- اوم، تام...

رودولف با حالت متفکرانه ای، به برگه خیره شده بود.
- فکر کنم بدونم واسه چی اومديم اینجا!
- خب واسه چی؟!

برای یک لحظه، تام فکر کرد که رودولف، واقعا میداند که چرا به اتاق پر از برگه آمده اند، اما...

- اومدیم این ورقه ها رو جمع و جور کنیم!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۲۲:۲۹:۰۴
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۳ ۱۵:۱۸:۱۸

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶
#54

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
متوهم شدن، حالتيه كه هر كارى از دستتون بر مياد. شما توى توهمى! ميتونيد توهمى بزنيد كه بعد ها، با به ياد آوردنش بخنديد. اما به همون ميزان هم ممكنه خطرناك باشه و كار دستتون بده. مثلا ممكنه توهم بزنيد كه يك هيپوگريفيد! ممكنه با اصرار قار قار كنيد(و اصلا هم نيست كه هيپوگريف، قار قار نميكنه!) و بال بال بزنيد. خب... اين خنده داره. اما اينكه فكر كنيد يك هيپوگريفيد و از بالاى برج نجوم، تصميم به پرواز بگيريد...مطمئن نيستم كه بعدهايي هم براتون وجود داشته باشه كه بتونيد به توهماتتون بخنديد.
و الان تام و رودولف در اتاقى پر از برگه هاى وحشى، بدون چوبدستى، متوهم شده بودند!

رودولف با علاقه اى خاص، به دست و پايش نگاه كرد.
-تام...به نظرت دست و پاى همه به قشنگيه دست و پاى منه ؟

تام جوابى نداد. به سختى مشغول فكر كردن بود.

-تام...دست تو از دست منم خوشگلتره!

قدمى به جلو برداشت و با دو دستش، دست تام را بغل كرد.
-فكر كنم به دستت علاقه ى خاص پيدا كردم.

تام نگاهى به رودولف انداخت.
-رودولف؟ تو به قضيه ى آفرينش اعتقاد دارى يا به فرضيه ى داروين؟
-ها ؟!
-به نظر ما فرضيه ى داروين، فرضيه ى كامل تريه... يعنى منطقى تره كه إنسان ها نسل جهش يافته ى ميمون ها باشن. حتى خود تو...ته چهرت هنوز شبيه عموى اورانگوتانته!

-تام؟ ميشه دستت رو بدى به من؟!
-الان دقيقا دست ما تو بغل توئه!

رودولف با مهر و محبت دست تام رو فشرد.
-نه...منظورم اينه كه بديش به خودم...مال خودم باشه، مال خود خودم!

نگاه رودولف به طرز خطرناكى، به قمه ى روى ديوار بود.


ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۲ ۱۷:۱۹:۰۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.