هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#6

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5912
آفلاین
خلاصه:
دراکو مالفوی مغازه فروش حیوانات دست آموز باز کرده است ولی حیوانات این مغازه به طرز غیر عادی وحشی و خطرناک هستند.دراکو لرد سیاه و مرگخواران را به مغازه احضار کرده و به آنها میگوید که موجودات جادویی مغازه اش قادر هستند با گاز گرفتن فرد او را به موجودی مابین خودشان و انسان تبدیل کنند.و این تغییر شکل محدوده زمانی خاصی ندارد و ممکن است در هر ساعتی از شبانه روز اتفاق بیفتد.
لرد سیاه تازه به نقشه های دراکو علاقمند شده که ناگهان با ورد آواداکداورای دراکو نقش زمین شد.دراکو لرد را کشته بود و قصد داشت او را به یک حیوان خطرناک تبدیل کند.ولی قضیه هورکراکسها را فراموش کرده بود.لرد سیاه بعد از مرگ به شکل تکه گوشتی در آمد.درست در همین لحظه هرمیون و مودی و نارسیسا در مغازه ظاهر شدند.
---------------------------------------------
نارسیسا با دیدن چهره شکسته و در هم رفته شوهرش فریادی زد.
-دراکو،چه بلایی سرش اومده؟

دراکو لبخندی زد.
-چیزی نیست مامان.خوب میشه.بهتره ببریش خونه.

نارسیسا به سختی شوهرش را از روی زمین بلند کرد و شیشه معجونی را که دراکو بطرفش گرفته بود گرفت.
-وقتی به هوش اومد اینو بهش بده.بذار چند ساعتی استراحت کنه.

با رفتن نارسیسا توجه دراکو به دو مشتری دیگرش جلب شد.با بی تفاوتی نگاهی به مودی و هرمیون انداخت.
-بفرمایین؟البته فکر نمیکنم موجودات جادویی مغازه من مورد علاقه شما باشه.

هرمیون با ذوق و شوق به توله سگ کوچک داخل قفس خیره شده.
-اوه...این یکی خیلی خوشگله.من همینو میخوام.

مودی با انزجار به سگ کوچک پشمالو خیره شد.
-به نظر من خیلی زشته.ولی اگه انتخابتو کرده برش دار بریم.کلی کار دارم.

هرمیون بطرف قفس رفت ولی با صدای خشمگین دراکو سر جایش متوقف شد.
-اون یکی نمیشه.بهش دست نزنین.

هرمیون با ناراحتی بطرف دراکو برگشت.
-نمیشه؟ولی چرا؟اون خیلی پشمالو و خوشگله.من همینو میخوام.

دراکو به چشمان ظاهرا معصوم سگ نگاهی کرد.
-گفتم نمیشه.اون قبلا فروخته شده.ضمنا مغازه تعطیله.بهتره برای خرید برین یه جای دیگه.

مودی و هرمیون با عصبانیت از مغازه خارج شدند.هیچیک از آنها قطرات خونی را که روی پنجه های عجیب و بلند سگ ریخته شدند بود ندیدند.

دراکو در مغازه را بست و به آرامی به پشت پرده رفت.به تکه گوشتی که تا چند دقیقه پیش خطرناکترین جادوگر قرن بود خیره شد.
-خب حالا تو رو به چه حیوونی تبدیل کنم؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
#5

دراکو  مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۰۵ پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 17
آفلاین
به نام خدا
با سلام !

- البته لرد ...

دراکو این بار ولدمورت را با لحن دیگر و لقب دیگری خوانده بود، و این مسئله سبب شد تا ولدمورت کمی احساس شک کند، اما عاقل تر از آن بود که ان را بروز دهد.
- فکر می کنم ازمایش این جادو روی پدرم، مجازات خوبی برای یک خائن باشه و اینطوری می تونم اون رو در کنار خودم داشته باشم، هرچند به شکل یک حیوان ...

ولدمورت با حیرت به چشمان دراکو نگاه کرد،‌اما چشمان او چیزی را بروز نمی دادند. می خواست به ذهن و خاطراتش نفوذ کند، اما می دانست که این کار احمقانه است و دراکو ان را می فهمد. او می دانست که از زمان به تصرف در امدن این مغازه توسط دراکو، او ناپدید شده بود، و قطعا با توجه به کارنامه ی آخر او، چیزهایی را آموخته بود که نباید می آموخت. هر چند این پسرک لوس در مقابل او بسیار ضعیف به نظر می رسید، اما می توانست جایگزین خوبی برای خیلی از یاران به ظاهر وفادارش باشد. اما ولدمورت یک چیز را نمی دانست و آن تنفر دراکو مالفوی از خودش بود.

- پیشنهاد جالبیه دراکو. من پدرت رو به اینجا احضار می کنم. باید صبر کنی.

سپس ناپدید شد. دراکو برنامه اش را بار دیگر مرور کرد، باید وردها را در ذهنش می اورد، اگر کوچکترین اشتباهی صورت می گرفت پدرش تبدیل به یک حیوان خونخوار و خطرناک می شد، و در خقیقت با این کارش باعث لذت و ارضای ولدمورت می شد. اما نمی خواست این گونه شود.

برای دقایقی چشمانش را بست تا بار دیگر همه چیز را مرور کند و زمانی که چشمانش را باز کرد، تنها چند لحظه گذشت تا لرد ولدمورت در حالی که مرد مو بلوندی را با چهره ای مجروح به همراه داشت، ظاهر شود.

لبخند مخوفی بر لبان لرد سیاه نقش بسته بود و با لذتی عجیب، لوسیوس را جلوی پای پسرش انداخت. خشم و تنفر لحظه به لحظه در وجود دراکو شعله ور تر می شد، اما اگر از حد خود تخطی می کرد و خود را کنترل نمی کرد، هر انچه چهار سال برایش برنامه ریزی کرده بود به هدر می رفت و نابودی خانواده اش را شاهد می بود و در پایان مرگ خودش را.

- شروع کن دراکو !

لرد سیاه این فرمان را فریادگونه مطرح کرد و بلافاصله با وردی غیرکلامی درب مغازه را بست.

برای لوسیوس رمقی نمانده بود که بتواند حرکتی کند، جز آن که با نگرانی به چشمان نفوذناپذیر فرزندش زل زده بود.

- متأسفم پدر ... این تنها راهیه که میتونم تو رو از زندان نجات بدم و پیش خودم نگهت دارم.

دراکو تک تک کلماتش را با احتیاط و دقت خاصی انتخاب می کرد، حاضر بود قسم بخورد که هیچ گاه در تمام عمرش تا این اندازه محتاط نبوده است.

دراکو چوبدستیش را در آورد. ان را به سمت پدرش گرفت و به ارامی وردهایی را زیر لب می خواند. لرد سیاه کنجکاو شده بود، آن وردها چیستند اما تنها نظاره گر معرکه شده بود.

دراکو تا حدود بیست دقیقه بعد وردها را می خواند. و سر انجام پرتوهای نورانی سرخ، سیاه و سفید از جوبدستیش به طرف پدرش جاری می شدند. پدرش به آرامی به شکل یک پرنده در می آمد.

-صبر کن ! می خواستی به من بازگشت از مرگ رو نشون بدی پسره ی احمق !

- بله سرورم. همین کار رو خواهم کرد.

دراکو انتظار این حرف را زمان آغاز وردخوانیش داشت و سرانجام خیالش راحت شد که ولدمورت این را از او خواست.

چشمانش را بست و رو به پدرش فریاد زد :‌
- آواداکداورا ...

نور زرد رنگی از چوبدستی خارج شد و به پدرش برخورد کرد. بلافاصله رویش را به ولدمورت کرد و چوبدستی را به سوی او گرفت، این بار جرقه هایی سبز و زرد رنگ از چودستی خارج و به ولدمورت اصابت کردند. ولدمورت سعی داشت وردی غیرکلامی را اجرا کند، اما دراکو فکر آن را نیز کرده بود و ذهن او را کاملا قفل کرد. لرد سیاه رد حالی که هر لحظه کوچکتر می شد تا به شکل یک قطعه گوشت چندش آور و بی پوست در آمد و این دراکو را حیرت زده کرد.

این مسئله امکان پذیر نبود، لرد سیاه باید به پشت پرده منتقل می شد تا به زودی به یک حیوان خطرناک بدل شود، اما او یک چیز را نمی دانست، و آن مسئله ی هورکراکس ها ( جان پیچ ها ) ی لرد سیاه بود ...

به آرامی بر روی صندلی نشست، در حالی که سرش را با دستانش نگاه داشته بود، سه نفر در مغازه اش ظاهر شدند :
مودی مدآی، هرمیون گرنجر و نارسیسا مالفوی ...


با تشکر



Re: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
#4

بتی  بریسویت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۵:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
دخترک کوچولو از وحشت درجایش خشکش زده بود و پاهایش قدرت حرکت نداشتند. یک سگ پشمالو و بامزه در عرض چند ثانیه پسرکی هم سن و سال او را دریده بود و پدر پسرک توسط صاحب مغازه ی جدید کشته شده بود ! آن هم با برخورد یک اشعه ی سبز رنگ !

صاحب مغازه نگاه دختر را دنبال کرد و دید نمی تواند بگذارد وقتی او همچنین صحنه هایی را دیده برود . به همین دلیل از طلسم فرمان برای حرکت دادن دختر و وارد کردنش به داخل مغازه استفاده کرد.او دخترک را برای نمایشی که برای قانع کردن لرد سیاه بود نیاز داشت.به همین دلیل به او دستور داد که به گوشه ای برود و تکون نخورد و دخترک هم دستور را اجرا کرد.

سپس دراکو به کنار شیشه ی مغازه رفت. نباید می گذاشت مشنگ ها قبل از این که وارد مغازه شوند متوجه شوند و او مجبور شود هر دفعه مشتری های مغازه اش را به زور به داخل مغازه بیاورد.در ضمن اگر یک جادوگر این ماجرا را می فهمید و این خبر به گوش جامعه ی کادوگری می رسید، صورت خوبی برایش نداشت و ممکن بود خیلی از راز ها فقط با یک بی احتیاطی در مقابل دید مشنگ ها (و یا جادوگری که از آن جا عبور می کند )فاش گردد ! باید فکری به حال شیشه و ویترین می کرد.

پاق!

دراکو در جا برگشت و به حالت آماده باشت چوبدستی اش را به طرف فرد گرفت و وقتی فهمید او اسنیپ است با بی میلی چوبدستی را پایین گرفت.

_چرا لرد سیاه خودشان نیومدند؟!

_چون لرد سیاه مشغول تر از اونی هستن که وقتشون رو برای تو و مشکلات بچگانت بگذارند.

_تو حق نداری این جوری با من حرف بزنی.

_می خوای مشکلت رو بگی یا من برم تا خودت مشکلت رو حل کنی؟

دراکو بعد از چند لحظه کلنجار با خودش گفت:می خوام به هوکی بگین دیگه ماموراش رو به مغازه ی من نفرسته.

_فکر می کردم تو مغازه ی ....

_دراکو نگذاشت اسنیپ حرفش را تمام کند و گفت:این جا دیگه مغازه ی من هستش .و من حیواناتم رو که نتیجه ی چند سال آزمایشم هست رو می فروشم.

_تا به حال کاراگاهی هم آمده؟

_آره.

_و تو کشتیش؟

_البته.

_و این یعنی دردسر دراکو می فهمی؟ تا اون جایی که من می دونم لرد سیاه این مغازرو برای اهداف دیگه ای در نظر داشت و تو بی اطلاع از این مکان استفاده کردی و همین طور یکی از مامور های وزارت خونرو کشتی ! وزارت خونه مشکلی نیست ولی با خبر شدن محفلی ها از وجود این مغازه و کشتار مردم مشنگ برای اون مشنگ دوستا چیزی نیست که به راحتی ازش بگذرن !

دراکو بی توجه به حرف های اسنیپ گفت:مامورت وزارت خونه تا فردا صبح تبدیل به یک سگ می شه.

اسنیپ کمی مکث کرد و بعد از این که از قیافه ی دراکو در یافت که او جدی است گفت:یعنی تو فکر می کنی راهی پیدا کردی که انسان های مرده رو تبدیل به حیوون کنی؟!

_و خیلی بیشتر از اون !ولی دلیلی نمی بینم که به تو توضیح بدم.من فقط به ارباب در باره ی این موضوع توضیح می دم.

_بهت گفتم دراکو ارباب...

_نمی خواد حرف های بیخودت رو دوباره برام تکرار کنی به ارباب بگو این موضوع خیلی مهمه و از آمدنش پشیمون نمی شه.

اسنیپ بعد از نگاهی خالی از هر گونه احساس با صدای پاقی غیب شد.دراکو سگ رو به داخل قفس هایش برگرداند. و با یک ورد بی کلام دیگر کف زمین را تمیز کرد. و بعد از قفل کردن در مغازه دو صندلی و یک میز از غیب ظاهر کرد .در همین هنگام لرد سیاه با صدای پاقی ظاهر شد.

_امیدوارم بتونی از یک مرده یک سگ بسازی وگرنه می دونی که چه مجازاتی در انتظار داری؟

دراکو به صندلی اشاره کرد و گفت : ارباب لطفا بنشینید . اول یک چیز بهتر براتون دارم.(و بعد بلافاصله چای و شیرینی آورد)

_ به نفعته زود تر تمومش کنی دراکو!

_از این نمایش لذت خواهید برد.

دراکو به دخترک دستور داد که جلو بیاید و سپس گفت:
چند وقت پیش فکری به ذهن من رسید : چگونه گرگینه ها تبدیل به گرگینه شدن؟و این سوال باعث شد من تحقیقم رو در این باره شروع کنم. بعد از چند مدت فهمیدم حدسم درست بوده. اون ها از نمونه های پیشرفته ی شان که دارای مخلوطی از ژن انسان بوده به وجود آمدن. و درست در همون لحظه سوال دیگه ای برام پیش آمد.آیا می شه از بقیه ی حیوانات هم همچنین موجودات پیشرفته ای داشته باشیم؟بعد از چند سال تحقیق به نتیجه ی مثبت رسیدم. در این میان چیز های دیگری رو هم کشف کردم.ولی می خوام جواب سوال دومم رو به طور عملی به شما بدم.

با وردی بیکلام در قفس لاک پشت باز شد و او ازش خارج گردید. لاک پشت به طرف دخترک حمله ور شد و بعد از گاز گرفتن او به دستور دراکو به درون قفس برگشت.دخترک بدون هیچ عکس العملی همان جا ایستاده بود.و از گردنش خون می ریخت و فقط چهره اش به رنگ سبز روشن در می آمد.بعد از چند لحظه مو ها و رنگ پوست دخترک یک دست سبز شدند، دندان هایش تیز تر و بلند تر شدند و پوست پشتش مانند لاک لاک پشت شد.( سفت ، محکم و هم رنگش)

دراکو ادامه داد:موجوداتی که من در قفس دارم موجوداتی هستن که من طی چهار سال تحقیق و آزمایش بر رویشان مانند گرگ های اولیه به تکامل کامل رساندمشان به طوری که با گاز گرفتن خیلی راحت می تونن یک فرد رو به موجودی مابین خودشان و انسان در بیاورند مانند گرگینه هاو یا این دختر، با این تفاوت که بعضی از این تغییرات محدوده ی زمانی ندارن و یا اگر دارد متفاوتن و فقط در آخر ماه تغییر شکل صورت نمی گیره ، ممکنه برای صبح ها باشه و یا صورتی دیگه.و این فقط نتیجه ی یکی از کارای من بود.

_گوش می دم، ادامه بده.

_همون طور که گفتم من می تونم انسان های کشته شده توسط جادو رو دوباره به شکل حیوون دربیارم و در این کار از جادوی عبور کرده توسط فرد در آخرین لحظه ی عمرش کمک می گیرم.

_می خوام اون رو هم به صورت عملی ببینم دراکو.

دراکو لبخندی زد و گفت:....

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
اگه نقد بشه ممنون می شم.


این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
#3

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
سگ در چشم به هم زدنی موش را بلعید و سپس با حالتی وحشتناک غرش کرد و در قفسش بال و پایین پرید و خو را به دیواره های قفس می کوبید.

پسرک که از ترس بستنی اش رها کرده بود به آغوش پدر پناه برد و با وحشت به سگ و سپس به دراکو که با بی رحمی می خندید نگاه کرد.

-چی شد پسر کوچولو؟...ترسیدی؟...حالا دیگه این موجود تا وقتی یه پسر کوچولو رو نخوره آروم نمیشه!

پسرک با وحشت بیشتری به پدرش چسبید وپدر که ترس پسر دیده بود تصمیم به ترک مغازه گرفت اما دراکو با یک حرکت سریع چوبدستی مانع او شد.

-هی هی...کجا دارین می رین؟دیگه خروج امکان پذیر نیست.دراکو مالفوی اجازه نمی ده کسی به حیوانات شرور و دست آموزش توهین کنه.و با حرکت سریع چوبدستی سگ را آزاد کرد.

ترس در چشمان پدر و پسر موج می زد اما دیگر دیر شده بود سگ پشمالو در چشم به هم زدنی پسر را با دندان های تیزش تکه تکه کرد.

مرد جوان که با وحشت به پسرش نگاه می کرد با عصبانیت به سوی دراکو حمله برد اما:

-آواداکداورا

مرد جوان نقش زمین شد و دراکو با خونسردی تمام او را به پشت پرده ی اسرار آمیزش انداخت.

سپس پیش سگ محبوبش بازگشت که با غذایی باب طبع پذیرایی شده بود و حتی به خون پسرک هم رحم نکرده بود اما با این همه به طرز باور نکردنی ملوس و آرام به نظر می رسید.

-البته که هیچکی باورش نمیشه تو با این جسه ی کوچولوت یه پسر بچه رو قورت بدی.تو فوق العاده ترین ساخته ی منی.

سپس دوباره آستینش را بال زد.حتما" مشکلی پیش آمده بود که تا این موقع نرسیده بودند.دستش را به نشان سیاه روی بازویش نزدیک کرد اما در این هنگام چشمش یه دختر کوچک و با نمکی افتاد که با وحشت از پشت ویترین نگاهش می کرد......

--------------------------------------------------
اگه می شه لطفا" نقدش کنین.



Re: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
#2

آلتیدا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
از یه گوشه دنج
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
دراکو با خونسردی چوبدستی اش را غلاف کرد و حالا می توانست ماموریتش را شروع کند . آستینش را بالا زد و نگاهش به نشان شومی گره خورد که حالا آن را جزیی از بدنش می دانست . چشمانش را بست و انگشتش را روی آن فشار داد .

صدای پایی را از دم در مغازه شنید و با عجله آستینش را پایین کشید . مرد چاقی با پسر بچه ای هم هیکل خودش وارد مغازه شدند . پسر که بستنی شکلاتی بزرگی را لیس می زد با بی علاقگی مشغول بررسی قفس ها شد و مرد با کنجکاوی اطراف را بر انداز می کرد . دراکو جلوی پرده ایستاد تا تکان خوردن آن را از آنها پنهان نگه دارد و پرسید :

- می تونم کمکی بهتون بکنم ؟

مرد انگار که تازه متوجه حضور او شده باشد نگاهش را از قفس لاک پشت بزرگی که داشت چرت می زد برداشت و گفت :

- آه...شما اینجایین ؟ من فکر می کردم مغازه خالیه . سالهاست که اینجا بسته بوده ؛ لا اقل تا دیروز که ما اینجا رو باز نمی دیدیم .

دراکو با بی حوصلگی جواب داد :

- می بینید که حالا بازش کردیم . چه حیوونی مد نظرتونه ؟

پسرک دست از لیسیدن بستنی اش کشید و جواب داد :

- یه چیزی هیجان انگیز تر از این تنبل های بی خاصیت !

- اما اینها یه مشت تنبل بی خاصیت نیستند مرد جوون . اینا خطرناک تر از اونی هستن که تو بتونی تصورش رو بکنی .

پسر پوزخندی زد و به سگ پاکوتاه و پشمالوی چاقی اشاره کرد که داشت دنبال دم خودش می چرخید و گفت :

- اوه ، واقعا ؟ و مثلا چی توی این پشمالوی خپل ترسناکه ؟

دراکو دستش را پشت میزش برد تا موشی که لحظه ای پیش ظاهر کرده بود بردارد و گفت :

- خوب اگه اصرار داری می تونم نشونت بدم !

پسر دوباره لیسیدن بستنی اش را از سر گرفت و به سمت پدرش رفت . دراکو موش را از دمش گرفت و آن را بالای قفس سگ نگه داشت . سگ چند لحظه ای به آن خیره شد و غرشی کرد . دراکو موش را رها کرد تا درون قفس بیفتد و خودش کناری ایستاد .

--------------------------------------------------

اگه میشه نقدش کنین


ویرایش شده توسط آلتیدا در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۱۱ ۱۶:۲۰:۰۵

نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی


غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
#1

دراکو  مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۰۵ پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 17
آفلاین
به نام خدا
با سلام !

با تشکر از ناظرین محترم برای ارائه ی مجوز

----------------------------------------------------------

یک صبح زمستانی دیگر آمده بود، صبحی که با سرمای شدیدی آغاز شد و نقطه ی شروعی بود برای آغاز یک ماجرا که سراسر دنیای جادوگران را تحت تأثیر خود قرار می داد.
خورشید در حالی که سرما زده شده بود، با نهایت تلاش خود توانسته بود سیطره بر پهنه ی آبی رنگ را به دست بگیرد.
در شهر لندن، همه چیز در آرامش بود. مدت زمانی می شد که مغازه ی تازه ای در فرعی " مگنولیا " مغازه ی جدیدی باز نشده بود، تنها مغازه های آن جا یک اغذیه فروشی، یک پوشاک فروشی و یک کتاب فروشی بودند و صاحبان آن ها بسیار ثروتمند. مغازه ی چهارمی هم وجود داشت، اما چهار سال پیش، تعطیل شده بود، درست از زمانی که صاحبش مرده بود، در حقیقت به قول پلیس ها " مرگی مشکوک". آن جا یک مغازه فروش حیوانات دست آموز بود، اما زمانی که صاحبش مرده بود، تمامی حیوانات نیز غیبشان زده بود،‌ همه ی این ها در چهار سال پیش در یک شب پاییزی که باران شدیدی می بارید رخ داده بود، به فرمان لرد سیاه، اما کارآگاهان مشنگ هر چه کرده بودند نتوانسته بودند به راز این معما پی ببرند.
تا این که در چنین روزی، مردی جوانو بلند قد، در حالی که شنلی سبز رنگ بر روی دوشش انداخته بود و موهای زرد رنگش را نیز پنهان می ساخت، وارد فرعی " مگنولیا " شد. مشنگ های ان کوچه آن قدر به کار خود مشغول بودند که توجهی به ظاهر عجیب این جوان نداشتند. او از این فرصت استفاده کرد و به سرعت با وردی غیر کلامی درب مغازه را گشود و وارد ان شد. هیچ کس در آن مغازه نبود، اما ظاهر به هم ریخته و در عین حال بدون گرد و غبار مغازه نشان از آن داشت، که " مرگخواران" به تازگی در آنجا بوده اند. باید دست به کار می شد و پیش از ورود مجددشان، وردهای لازم را بر مغاز اجرا می کرد، می خواست یک مغازه داشته باشد، مغازه ای در دنیای ماگل ها، و برای نابودی آن ها.
آن شب را به یاد داشت که به همراه یاکسلی و سه مرگخوار دیگر برای نابودی "جرج پیر" آمده بود، شبی که تمامی حیواناتش را دزدید تا آزمایش هایی را بر روی آن ها انجام دهد و اکنون پس از چهار سال با نتایج موفقیت آمیز آزمایشاتش بازگشته بود. به محض مرتب کردن مغازه، می بایست " موجودات دست ساخته اش " را فرا می خواند.
کار را شروع کرد و در اندک زمانی مغازه را سر و سامان بخشید. بدون آن که مشنگ ها بفهمند تابلوی ورودی مغازه را از داخل تغییر داد و این بار تابلویی سیاه بر بالای در مغازه شکل گرفت، که با دست خطی مخوف و رنگ سرخ بر آن حک شده بود " غرفه بازی با مرگ " و در زیر آن عبارتی ریز نقش بسته بود : " فروش موجودات دست آموز هیجان انگیز"" مدیریت : دراکو مالفوی" .
همه چیز مهیا بود برای فرا خواندن موجودات. و در طی یک ساعت قفس هایی بزرگ که جیغ ها و فریادهای گوش خراش از ان ها بلند می شد، در آنجا بودند. دراکو با یک ورد جیغ هایشان را خاموش کرد. درجه ی خطر آن ها را روی قفس هایشان به همراه نامشان متصل کرد. سپس درب مغازه را گشود. شنل را در آورده بود، و عطری سبز رنگ در فضای مستطیل شکل آن مغازه پخش می شد. دو لوستر بزرگ از سقف آویزان بودند و پنجره های دایره ای شکل نیز با پرده هایی سبز و خاکستری پوشیده شده بودند.
اولین مشتری دراکو وارد مغازه شد، و او یک کارآگاه از وزارت سحر و جادو بود. دراکو خونسردی خودش را حفظ کرد.
- درود ارباب جوان. مغازتون اسم زیبایی داره. اما خب در لیست ما ثبت نشده.
دارکو ابروانش را بالا انداخت و با سردی پاسخ داد: (( جناب آلبوس پاتر، خودشون مجوز رو صادر کردن. اگه به پشت پرده ی سرخ بیاید نشونتون میدم.
کارآگاه نگاه مشکوکی به او انداخت: (( چرا پشت پرده ؟ ))
- آواداکداورا ...
دراکو با سرعتی باورنکردنی ورد را اجرا کرد و همزمان با آن وردی غیر کلامی را خواند که کارآگاه مرده به پشت پرده ای سرخ در انتهای مغازه منتقل شد، جایی که به زودی با اجزای او یک سگ کارآگاه شکل می گرفت و به زودی به کارآگان مشنگ خدمت می کرد ...




با تشکر








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.