هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
#27

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
هری و هرمیون و رون به سمت کلبه ی هاگرید رفتند ،هاگرید را درون کلبه پیدا نکردند.رون گفت:
-پس هاگرید کجاست؟

هرمیون گفت:
-اگر هاگرید تو کلبه اش نباشه پس حتما باید اها فهمیدم،بچه ها به دنبال من بیایید.

هرمیون به سمت جنگل ممنوعه رفت،جایی که اروگاگ زندگی میکرد و با کمال تعجب هری و رون دیدند که هاگرید همانما بود و هرمیون درست حدس میزد.هری گفت:
-حالا با داد وناله به سمت هاگرید میریم و تظاهر میکنیم که واقعا یکی درون اتاق ضروریات گیر افتاده،باشه،پس شروع کنیم.

هری و رون و هرمیون گفتند:
-کمممممممممککککک،یککککی کمکمون کند.

هاگرید گفت:
-چه اتفاقی بازم افتاده؟

هرمیون گفت:
-هاگردید.....یکی از بچه ها در اتاق ضروریات گیر افتاده.بابد کمکمون کنی تا نماتش بدیم تو برو به پروفیور دامبلدور بگو که یکی از بچه ها در اتاق گیر کرده و باخودت چند تا کمک بیار.

هاگرید گفت:
-کی گیر کرده؟

هری ،رون و هرمیون ماندند که چه چیزی بگویند ،فکر اینجا ی ماجرا را نکرده بودند.رون گفت:
-سوزان بونز گیر کرده.

هاگرید گفت:
-سوزان انجا چیکار میکرده؟

هرمیون گفت:
-بهتر نیست اول نجاتش بدیم بعد این سوالات را از هم دیگر بپرسیم.

هری،رون و هرمیون نقششون داشت خوب پیش میرفت ،در همتم زمان نویل داشت با سیموس حرف میزد و پروفیور مک گوناگال از کنار اندو رد شد و نویل با صدایی بلند گفت:
-سیموس،میدانستی یکی از بچه ها در اتاق ضروریات گیر کرده؟

پروفسور گفت:
-چی داری میگی نویل،یکی تو اتاق ضروریات گیر کرده!باید بریم کمکش کنیم شما ها هم به همراه من بیایید.

نویل و سیموس:
-چشم.

نویل به سیموس گفت:
-کار ما که انجام شد،امیدوارم که هرمیون ،هری و رون خم کاشون را انجتم داده باشند.
در همین زمان هاگرید به پروفسور دامبلدور هم مامرا را گفت و دامبلدور به سمت اتاق ضروریات رفت و.......


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
#26

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
هرماینی پس از کمی تفکر گفت .
_ به نظرم باید یک ملاقات دیگه بین پرفسور دامبلدور و مک گونگال اتفاق بیفته ، باید یه جوری هر دوشون رو یه جایی به هم برسونیم که هم تنها باشند و هم فکر کنند اتفاقی بوده .
_ خوبه ، ولی کجا ؟

دانش آموزان ذوق زده شروع کردند به نظر دادن .
_ کنار دریاچه _ تو اتاق پرفسور مک گونگال _ تو تالار گریفندور _ تو اتاق ضروریات
هرماینی که به نظرش امد اتاق ضروریات از بقیه گزینه ها جالب تر است ، فرد مذکور رو صدا کرد .
_ کی گفت اتاق ضروریات ؟

رون ویزلی که یک چیزی همانطوری گفته بود و فکر نمیکرد کسی جدی بگیرد با قیافه ی حیران گفت : _ من
_ خب نقشت چیه ؟

رون که هیچ نقشه ای نداشت اما نمیخواست جلوی این همه دانش آموز ضایع شود .
_ به پرفسور دامبلدور و مک گونگال میگیم که یک نفر توی اتاق ضروریات گیر افتاده و نمیتونه بیاد ، اون خواسته که یک گلخونه توی اون اتاق براش ظاهر شه .
_ خب به نظرت این زیاد ضایع نیست ؟
- چرا هست ، فکر کنم یکیمون باید به صورت ناشناس بره .
_ همه ی ما همون لحظه ی ورود به مدرسه شناسایی شدیم همچین چیزی ممکن نیست .
_ پس باید یک نفر از طرف ما این حرفو بهشون بزنه .

دانش آموزان از نقشه ی رون خوششان آمد و دو انگشتی دست زدند . اما هرماینی هنوز قانع نشده بود.
_ و اون یه نفر کی میتونه باشه ؟
_ هاگرید .

این صدای هری بود که به همهمه پایان داد ، نقشه ی خوبی هم بود هاگرید را قانع کنند یا گول بزنند تا به پرفسور بگه یکی تو اتاق ضروریات گیر افتاده و یکی از دانش آموزان هم به پرفسور مک گونگال میگه که شنیده یه دانش آموز تو اتاق ضروریات گیر افتاده .
_ خب چه کسی میره که با هاگرید حرف بزنه ؟
_ خودمون ، ما 3 نفر از همه به هاگرید نزدیک تریم .
_ هرماینی هنوزم با نقشه کنار نیمده بود اما نظر جمع را پذیرف و همراه هری و رون به سمت کلبه ی هاگرید رفتند .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
#25

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هرماينى از دفتر مك گونگال خارج شد و پيش بقيه بچه ها رفت.
جيني با هيجان جلو آمد.
-وااااي بيا هرمايني، چي شد ؟!
-بچه ها! نظرتون راجع به زمان برگردان چيه كــ...

هري با شوق و ذوق صحبت هرمايني را قطع كرد.
-وااااي! من اگه يه زمان برگردان داشتم، ميرفتم به اون موقعي كه اسمشونبر اومد سراغمون و باهاش مبارزه ميكردم!
-هري ! اون موقع تو يه بچه يه ساله اي ! چجوري ميخواي باش مبارزه كني ؟!

هري طبق عادت، دستش به سمت جاي زخمش رفت.
-من پسر برگزيده ام...من از پس همه چي بر ميام.

هرمايني مداخله كرد:
-ولش كنين حالا!...من كه نپرسيدم اگه زمان برگردان داشتين، چيكار ميكردين! اصلا هري نذاشت من سوالم رو كامل بپرسم! نظرتون چيه كه دامبلدور از زمان برگردان استفاده كنه و بره كاراي اشتباه گذشتشو جبران كنه؟!

چند دقيقه اي طول كشيد تا ملت، پيشنهاد هرمايني را هضم كنند.

اولين نفرى كه قادر به هضم جمله شد، نويل بود.
-دامبلدور؟!...زمان برگردان؟!...هرمايني تو ميدوني دامبلدور چند صد سالشه؟!...زمان برگردان ميسوزه تا دامبلدور بخواد به جوونياش برگرده!

حق با نويل بود...در نتيجه، تنها راهشان، راضي كردن پروفسور مك گونگال بود.





پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۰:۱۵ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
#24

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
هرماینی همراه با پرفسور مک گونگال به اتاق پروفسور مک گونگال میره .
_ دختر خوب ف بشین و تعریف کن چرا ناراحتی .
_ خب من عاشق شدم !

پرفسور چشماش گرد میشه .
_ عاشق کی ؟

هرماینی که حتی انتظار نداشت بتواند با پرفسور خصوصی در مورد عشق و عاشقی حرف بزند حسابی دست پاچه شده بود و بدون فکر ناگهان گفت
_ دراکو مالفوی
_ چی ؟ دراکو پسر مناسبی برای تو نیست ، بهتره نظرتو عوض کنی .

هرماینی که فهمید حسابی اشتباه کرده سعی کرد اشتباهش رو جبران کنه
_ چرا ؟
_ چون اون پیشینه ی خوبی نداره و همینطور دوستای خوب .
_ اون قول داده دوستاشو عوض کنه.
_ و پیشینه ؟

کمی مکث میکند تا فکر کند .
_ خب اون میتونه با کارایی که در آینده انجام میده کارای گذشتش رو جبران کنه
_ همچین چیزی امکان پذیر نیست که پیشینه ی بدت رو از بین ببری مگر اینکه وسیله ی سفر در زمان داشته باشی
_حتی اگه اون فرد تبدیل به بزرگترین جادوگر در راه خیر و روشنی شه ؟

پرفسور کمی شک میکند
_ خب نمیدونم ، باید در موردش فکر کنم ، ولی به هر حال دراکو برای تو مناسب نیست ، حالا اگه حرف دیگه ای نداره میتونی بری .
_ ممنون پرفسور ، خداحافظ

هرماینی تقریبا قدمی خوبی برداشت اما چیزی که نظرش رو جلب کرد اشاره ی پرفسور به ماشین زمان بود ، یعنی میشه پرفسور دامبلدور به عقب برگرده و کارای گذشتش رو عوض کنه ؟


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
#23

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:

بچه ها فهميدن كه دامبلدور عاشق مينروا مك گونگال شده. ولى مك گونگال، چون از گذشته دامبلدور خبر داره، قبول نميكنه. حالا بچه ها دارن سعى ميكنن به دامبلدور كمك كنن. هرماينى براى صحبت با پروفسور مك گونگال رفته تا بفهمه نظرش چيه و راضيش كنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرماينى سريعا نقشه اى كشيد و دقيقا چند دقيقه قبل از اتمام كلاس پروفسور مك گونگال، در نزديكى كلاس نشست و به تمام خاطرات بد و فلاكت هاى موجود در دنيا، فكر كرد.
اشك هايش دقيقا به موقع جارى شد؛ چراكه همان لحظه، پروفسور مك گونگال از كلاس، خارج شد.
-دوشيزه گرنجر؟ چي شده؟!

هرماينى با دستپاچگي ساختگى از جايش بلند شد.
-واى...ببخشيد پروفسور. متوجه اومدنتون نشدم.
-چي شده دخترم ؟ كارى از دست من بر مياد؟
-نه پروفسور...كارى از هيچكس بر نمياد، من...اوه...من نميتونم اونو قبول كنم...اون...اوه...!

اشك هاى هرماينى باز به راه افتاد.
پروفسور مك گونگال كمى فكر كرد.
-بيا دوشيزه گرنجر، بيا بريم تو دفترم و كمى صحبت كنيم؛ شايد كمكى از دستم بر اومد.

هرماينى به سرعت موافقت كرد.
موقعيت مناسبى بود و نبايد آنرا از دست ميداد.



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۰:۳۴ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵
#22

الیزابت امکاپا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
از اربابم بترس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
نیازی نبود که هری به دنبال بقیه برود وماجرای گفت وگویش را برای آن ها تعریف کند،چرا که همه منتظر بودند که او از اتاق دامبلدور خارج شود.

-چطور پیش رفت؟

نویل که بسیار هیجان زده شده بود،اولین نفر از هری سوال کرد.هری تمام ماجرا را تعریف کرد.همه قیافه هایی متعجب به خود گرفته بودند؛آخر که باورش می شد که دامبلدور به راحتی اعتراف کند؟
همه دوباره گرد هم آمدندتا راه حلی پیدا کنند.

جینی:نظرتون راجب اینکه با پروفسور مک گونگال صحبت کنیم چیه؟هرچی نباشه اونه که لجبازی می کنه!
هری با نگرانی به جینی نگاه کرد.

-مسلما این دیگه کار من نیست.؟

-نـــه.هرماینی؟دست
خودت رو می بوسه!

هرماینی با آرامش کامل،نفسی عمیق کشید وگفت:اوووم.باشــــه.قبوله ولی یه چیزی رو از همین الان روشن کنم،قرار نیست تمام کارا رو دوش من وهری باشه!همه باید سهمی داشته باشند.
همه با تکان دادن سرهایشان،رضایت خودرا اعلام کردند.


زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۹:۱۱ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵
#21

پومانا اسپراوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۰۳ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
هری نمیخواست خیلی ناگهانی وارد مباحث عاشقانه بشه برای همین تصمیم گرفت کمی غیر مستقیم حرف بزنه.

هری : پروفسور نمیدونم راستش از کجا شروع کنم .

دامبلدور : از اولش

هری: فکر خوبیه . پروفسور من فکر کنم که عاشق شدم .

دامبلدور آهی از ته دل کشید و گفت : عاشق کی شدی پسرم؟

هری : عاشق جینی خواهر رون ویزلی . میدونید پروفسور موهاش زیر آفتاب مثل باریکه های طلا میمونه و چشماش لعنتی چشماش . اما نمیدونم چطوری بهش ابراز علاقه کنم با اینکه میدونه من قبل اون به چند نفر دیگه مثل چو چانگ هم پیشنهاد داده بودم.

دامبلدور : تازه شدی مثل من. هععععیییی

هری: مثل شما پروفسور ؟ منظورتون رو نمیفهمم

دامبلدور : منم عاشق یکی شدم و اون از گذشته من خبر داره برای همین پیشنهادم رو قبول نکرد .
و های های شروع کرد به گریه کردن.

هری: پروفسور با توجه به سو سابقه شما ، به همین راحتی که نمیتونین دلشو به دست بیارین. باید اعتماد و توجه اون خانم رو جلب کنین. مگه چطوری بهش ابراز علاقه کردی؟

دامبلدور : نامه نوشتم جغد براش برد.

هری: واقعا؟؟؟ این کارا که دیگه از مد افتاده . باید پروفایل تلگرام و اینستاگرامتون رو عوض کنین.

دامبلدور:یعنی دقیقا چی کار کنم؟؟

هری: یه عکس با عینک دودی تو اتاق بذارین حله.

دامبلدور که چشماش از گریه پف کرده بود یک لبخند عمیق و رضایت بخش زد و هری فهمید که وقت رفتنه و باید دامبلدور رو به حال خودش گذاشت تا قضیه رو تحلیل کنه.



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
#20

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
هرماینی رو به هری گفت:
- تنها کاری که باید بکنی اینه که بری به دفتر دامبلدور و با اون صحبت کنی، دیگه سوال نداره.
هری خیلی سریع به سمت دفتر دامبلدور روانه شد،وقتی بالاخره به دفتر دامبلدور رسید و کلمه ی رمز را گفت:
- آب نبات لیمویی!
اما در دفتر دامبلدور باز نشد.
- فاکس!
باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد!
- مینروا مک گونگال!
بالاخره در دفتر دامبلدور باز شد؛ حالا هری هیچ شکی نداشت که پرفسور دامبلدور عاشق پرفسور مک گونگال است!
هری وارد دفتر شد ولی خبری از دامبلدور نبود!نه تنها از او خبری نبود بلکه فاکس هم در دفتر نبود. ناگهان هری، صدای آوازی غمگین را شنید:
- ققنوسی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاشکی اونو....
صدای آواز از داخل حمام دفتر دامبلدور می آمد. هری روبه روی حمام دفتر دامبلدور ایستاد و در زد.
- بله؟
- پرفسور، منم...هری.
- هری، فرزندم بیا تو.
هری در حمام را به آرامی باز کرد و دید دامبلدور در حال شستن فاکس است. هری به دامبلدور گفت:
- پرفسور، میتونم یکم وقتتون بگیرم؟
- میخوای دوباره کلاس درس برگزار کنیم؟
- فکر بدی نیست....ولی من یک کار دیگه دارم.
- گوش میکنم، هری.



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵
#19

پومانا اسپراوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۰۳ پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
"خلاصه : اورلا که تو یک روز گرم رفته بود کنار دریاچه میبینه که دامبلدور کنار دریاچه داره اشک میریزه و یک نامه رو انداخت تو دریاچه و سریع رفت
اورلا میره کنار دریاچه و میبینه نامه با این مضمون نوشته شده:
"آلبوس!
من نمی تونم بیام. چون تو به من دروغ گفتی و من اولین کسی نیستم که باهش قرار می ذاری!"
اورلا نامه رو میقاپه تا بیشتر خیس نشه و میبره پیش محفلی ها.
محفلی ها هم تصمیم میگیرن که دامبلدور رو از تنهایی نجات بدن و بهش اموزش مخ زنی بدن.
چون اسم شخص فرستنده مشخص نبوده هرکدوم از بچه ها یک حدسی میزنن. تا اینکه هرماینی میفهمه که فرستنده خانم م.م بوده."

ادامه:

بچه ها خیلی هیجان زده شده بودن که فهمیده بودن بالاخره دامبلدور هم عاشق شده و همشون شروع کردن به حدس زدن که خانم م.م چه کسی میتونه باشه
از میرتل گریان گرفته تا هر کسی که اول اسمش یا فامیلش با م شروع شده باشه اما هیچ کدوم م.م نشد که نشد.

در آخر که نویل لانگ باتم که از اول ساکت نشسته بود گفت " مینروا مک گونگال"
همه برگشتن طرفش

گفتنی : چی؟؟؟؟

نویل : پروفسور مک گونگال

دهان همه از تعجب باز مونده بود. یعنی دامبلدور عاشق پروفسور مک گونگال شده بود؟
کارشون سخت شده بود . پروفسور مک گونگال آدم سخت و خشکی بود و از همه مهم تر از تمام قرار ملاقات های قبلی دامبلدور هم خبر داشت بنابراین نمیشد که به این راحتی راضیش کنن. برای همین باید یک نقشه میکشیدن. یک نقشه درست و حسابی که مو لای درزش نره.
هرماینی همه وسایل روی میز رو کنار زد و یک صفحه کاغذ بزرگ پهن کرد و نوشت شماره 1.
کریچر گفت اول باید با دامبلدور حرف بزنین تا ببینین که دردش چیه. تنهایی که خیلی خوبه چرا میخواد خرابش کنه؟
همه تصدیق کردن اما یک مشکل وجود د
اشت . کی حاضر بود این کارو انجام بده؟
همه نگاه ها به سمت هری برگشت.
هری: من؟؟؟ اوه اوه نهههه من عمرا این کارو انجام بدم. منو وارد این بازی نکنین.

که جینی اومد جلو سرشو یک طرف کج کرد و گفت

جینی: هررررییییی؟؟

هری: باشه آقا قبوله بگین باید چی کار کنم؟

درواقع هری بهترین گزینه بود ون رابطه هری و دامبلدور از بقیه بهتر بود.



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵
#18

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۳۷:۰۷ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 70
آفلاین
لوئیس نابود شد! لوئیس داغون شد! لوئیس ضربه روحی خورد! لوئیس ضربه معنوی خورد! لوئیس آلبوس دامبلدور را می پرستید اما اکنون...
لوئیس " " کنان از سوژه خارج شد تا برود معتاد شود و در جوب زندگی کند! سپس از سرنگ مشترک استفاده کرده، همچون بعضی از این فیلم های مشنگی ایدز بگیرد!

اورلا از روی مبل بلند شد و در حالی که با تکان سر موهای بلند و سیاهش را به عقب راند، گفت:
-نه واقعا فکر نمی کنم این طور بوده باشه! پروفسور با یک خانم قرار داشتند. مگه گلرت زندانی نیست؟

قبل از آنکه کسی بخواهد پاسخی بدهد، صدای آرام و گوشخراشی شنیده شد:
-کریچر از صبح تا شب باید خونه رو تمیز کرد! این محفلی ها به خونه ارباب ریگولوس نفوذ کردن...کریچر نذاشت که خونه رو به کنترل درآورد! اگه بانو بفهمه یک دامبلدور تمایلاتی اینجاست چه خواهد گفت؟

کریچر دستمالش را در سطل آبی که کنارش قرار داشت فرو برد، سپس شروع کردن به دستمال کشیدن جام های خاندان بلک و ادامه داد:
-این دختره ی متنفر از سیاهی فکر کرد که اربابش با گریندل والد نبود چون گریندل والد در حال حاضر زندان بود اما دختر متنفر از سیاهی ندونست که شاید اربابش با شخصی مثل خودش قرار داشت! در اون کاغذ که چیزی از هویت اون فرد معلوم نبود!

محفلی ها:

-کریچر جام رو تمیز کرد. کریچر باید به اتاقش برگشت و شمشیرش رو برق انداخت!

طی سالهایی که کریچر در خانه بلک ها تنها می زیست، مخش تاب برداشته بود و حتی کوچک ترین افکارش را هم بر زبان می آورد و کاری به عواقب آن نداشت.

محفلی ها پس از شنیدن سخنان کریچر سرجایشان خشکشان زد، آنها به این جنبه از قضیه فکر نکرده بودند! کارشان از ردا دریدن و سر به بیابان گذاشتن گذشته بود بنابراین هریک رفتند تا با اسید خود را غسل دهند! البته کارگردان آنها را برگرداند. چون اگر کسی بر نمی گشت، سوژه همین اول کاری فلج می شد.

هرمیون که همیشه در نقش مغز متفکر حضور داشت، نامه عاشقانه را از دست اورلا گرفت و گفت:
-من یه فکری دارم!

سپس با نوک چوبدستی اش ضربه ای به کاغذ زد و گفت:
-اپاره سیوم!

ابتدا به نظر رسید که هیچ اتفاقی نیفتاده است اما پس چند لحظه، درست در نقطه ای که امضای نامه ناپدید شده بود، خطوط ریزی ظاهر شد؛ گویی دستی نامریی در حال نوشتن بود.
ابتدا امضایی به شکل بادکنک ظاهر شد سپس کلمه "خانم م.م" زیر امضای نامه نقش بست.

ویولت ماگت را نوازش کرد و گفت:
-حاجیتون رسما ملتفت شد که پروف مون با هیچ گلرتی قرار نداشت! حالا چی کا کنیم؟

لوئیس که متوجه اشتباهش شده بود، ترک کرده از جوب بازگشت و پاسخ داد:
-بریم سراغ آموزش مخ زنی!


تصویر کوچک شده

وایتکس!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.