هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱:۳۰ سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸
#8

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۸:۴۵ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
چند لحظه بعد ...

دامبلدور و دانش آموزا جلوی در اژدهایی شکل دفتر دامبلدور ایستادن و ظاهرا با مشکل روبه رو شدن!

دامبلدور: دارم میگم آدامس ویژویژو! بجنب باز شو!
مورگانا: پروفسور یکم فکر کنید .. شاید رمز یک چیز دیگست!
دامبل: خب به نام شکلات ویژویژو باز شو! چمیدونم ... به نام باقالی ویژویژو! اه اصلا به نام مقتدرترین مدیری که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده یعنی مامور مخفی حاکم بزرگ، پروفسور آلبوس برایان پرفیکال (یا یک همچین چیزی ...) دامبلدور بهت دستور میدم زنده شی بری کنار!
سکوتِ مطلق و باز هم هیچی....
ملت
دامبل: اه اصلا فیلچ، تو داری اون جلو چه غلطی میکنی؟

فیلچ در حالی که یک میله رو تا ته تو چشم چپ اژدها فرو کرده:
- قربان ... سوراخ کلید رو با آدامس مسدود کردن! حتم دارم که کار پاتر و اون پسره ویزلیه!

جیمز: پروفسور میخواید من از دیوار برم بالا از پنجره وارد شم از پشت در رو باز کنم براتون؟
تدی: تازه منم براش قلاب میگیرم... منو جیمز با هم شکست ناپذیریم ...
مورگانا: نیازی به اینکارا نیست ... من مطمئنم با یک طلسم ساده مثل الوهومورا میتونیم با کمک هم این مجسمه اژدهای بدترکیبو بترکونیم و وارد اتاق بشیم ...

دامبل نگاه بسیار مهربانانه ای به چهره های معصوم بچه ها میندازه و به سادگی آن ها لبخند میزنه:

- بچه های گُلم ... دفتر مدیریت هاگوارتز مجهز به قدرتمندترین سیستم های امنیتیه و با توجه به جادوهایی که منم به این سیستم امنیتی اضافه کردم دیگه کسی نمیتونه به همین سادگی ها وارد دفتر من بشه ...

چند لحظه بعد ...

دامبل پشت میز دفترش نشسته و مات و مبهوت به اتاقش خیره شده ... سقف اتاق از وسط تَرَک برداشته، مجسمه اژدها به طور کامل منهدم شده ... پنجره های اتاق به شکل فجیعی از جا درومده و در اون بین به نظر میرسید عده ای با هیجان در حال بحث کردن میباشند ...

مورگانا: نخیر! من مطمئنم از شما سریع تر وارد دفتر شدم ... روش شما خیلی قدیمی و خز بود ... ولی من به راحتی در دفتر رو منهدم کردم و وارد شدم ...
تدی و جیمز: نخیــــــــــــــــــــــر م!
مورگانا: اصلا ولش ... من فکر میکنم حالا که هممون در دفتر دامبل جمع شدیم باید از این فرصت استفاده کنیم و یک سری مطالب پشت پرده رو برای عموم دانش آموزان روشن سازیم ...
جیمز: ایده بسیار عالی ایست منم فکر میکنم این شفاف سازی در این شرایط ضروریه... تدی؟
تدی: بانوی تاریکی ... اگر اجازه میدید من شروع کنم ...
- ...
-

و دامبل که نیازی نمیدید تا توانایی شاگردانشو دوباره آزمایش کنه با بُهت چشم از آنها برمیداره و دوباره به دفتر ویرانش خیره میشه ...

کنار دریاچه ....

مینروا و هاگرید لب دریاچه نشستن و پاهاشونو تا زانو در آب دریاچه فرو بردن و مینروا سرشو گذاشته رو شونه های هاگرید و داره هق هق گریه میکنه ...

- هاگ ... دیدی این مردک جلف چطور با احساسات من بازی کرد؟ آخه چطور ممکنه نوربرت اژدهای دندانه دار نوروژی رو به من ترجیح بده؟
هاگرید: اوه ... نوربرت کوچولو شگفت انگیزه .. مامان هاگرید خیلی دوست داره ببینه نوربرتش چقدر قد کشیده ، الهی مامانش بمیره براش و اینکه ....
-
- ... اممم نه خب ... یعنی چیز ... میفهمم چی میگی مینروا ... منم تا حالا پنج بار شکست عشقی خوردم ... آخرین بار زمانی بود که خواهر وینکی بهم گفت بخاطر ادامه تحصیل هرگز نمیتونه با غول بی شاخ و دم و کوته فکری مثل من ازدواج کنه!
مینروا: اوه .. چه غم انگیز هاگ! چطور خواهر وینکی به غول نازنینی مثل تو میگه بی شاخ و دم و کوته فکر؟ اتفاقا از نظر من، تو خیلی هم خوش هیکل و روشنفکر هستی!!!

هاگ دستمال خال خالیشو از تو جیبش درمیاره و فین بوق مانندی در آن میکنه به طوری که پرنده های اونطرف دریاچه به پرواز در میان ...

هاگرید: مینروا: مدتهاست که میخوام چیزی رو بهت بگم ...
مینروا: بگو .. آمادگیشو دارم ...

همون لحظه ...

و این صدایی جز صدای تیک تاک ساعت نیست که شنیده میشود، در تمام مدتی که دامبل برخلاف میلش تحت طلسم فرمان و چند کروشیو و سیبیل آتشین نا قابل مورد بازجویی قرار گرفت و مجبور شد داستان عاشق شدنش رو تعریف کند همگی ساکت بودن و حالا هم همه سعی دارن این اطلاعات زیاد رو در اندک زمان تجزیه و تحلیل کنن ... در این بین جیمز متفکرانه به پشتی صندلی دفتر دامبلدور تکیه میده ...

- پس تو بخاطر علاقه ای که به مینروا داشتی حتی با بابا هری منم به هم زدی؟
تدی: و از باند قاچاق انسان های سیفیت میفیت پرسی و شرکا هم بیرون اومدی؟
جیمز: و حتی گریندل رو هم برای همیشه فراموش کردی؟
مورگانا: و تصمیم گرفتی از این به بعد زندگی شرافتمندانه ای رو داشته باشی؟
دامبل در حالی که به زمین خیره شده با ناراحتی سرشو به نشانه تایید تکون میده ...

مورگانا و پسرها با بُهت سرهاشونو بالا میگیرن و برای اولین بار به چشم های گناهکار هم خیره میشند ....


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲ ۱:۵۳:۳۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲ ۲:۰۲:۳۵
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲ ۹:۲۲:۲۹



Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
#7

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
...[spoiler=خلاصه سوژه]یک روز صبح توی سرسرای عمومی، جیمز و تدی خبر دار میشن که آلبوس دامبلدور از مک گوناگال خواستگاری کرده و دفعه ی بعد که قراره همو ببینن کنار دیاچه قرار گذاشتن. اونا از اونجایی که نمیخواستن آلبوس و مینروا با هم ازدواج کنن. یه سری خبر دروغ که آلبوس قبلن عاشق شده و اینا میرن و وسط حرفای انا میگن به طوری که مینروا متوجه میشه. آلبوس ناراحت میشه. جیمز هم میگه همه ی خبرایی که شنیده از هاگوارتز اکسپرس بوده. آلبوس تصمیم میگیره با همه دانش آموزا در این باره حرف بزنه و اکنون بقیه ماجرا...[/spoiler]

-نمی دونم بابا یه هو اومد تو ذهنم من هم گفتم. حالا یکاریش می کنیم دیگه...

- حالا یه کاریش میکنی؟ مثلا میخوای چیکار کنی؟ عمو الان داره میره با همه حرف بزنه.

- نمیدونم باو...حالا بذار ببینیم چی میگه...

آلبوس خیلی سریع به سمت سرسرای عمومی حرکت میکرد، اول باید همه رو توی سرسرا جمع میکرد برای همین همونجا ایستاد و چوبدستیش رو روی حنجره اش گذاشت و فریاد زد:
- همه دانش آموزان هاگوارتز هر چه سریعتر به سرسرای عمومی.

همه مثل مور و ملخ به سرسرا میومدن و آلبوس پشت تریبون با حالت به بقیه نگاه میکرد. همه که جمع شدن دو تا سرفه کرد و شروع کرد:
- اهم اهم، خب خب بچه ها من یه سری خبرایی امروز شنیدم که برام خیلی سخت بوده...متاسفانه یه سری اخبار دروغ زندگی آینده ی دو نفر رو به هم ریخته. و یکی از اساتید اینجا رو به شدت ناراحت کرده. به من گتن این اخبار توسط هاگوارتز کمپرس پخش میشه.

ملت:
- پروفسور...کمپرس نه اکسپرس.

- خب همون منظورم اکسپرس بود. حالا چه فرقی میکنه؟ مهمه اینه که دروغ پخش میکنه. رییسش یعنی موسسش کیه؟

در وسط میز اسلایترین:

- مورگانا نکنه میخوای پاشی؟

- خب معلومه من چیز دروغ تا حالا پخش نکردم...باید ببینم چه خبره.

در همین لحظه مورگانا لیفای با کلی شنل و تاج و اینا بلند شد و دستش رو دراز کرد. گفت:
- پروفسور موسسش منم.

- خیلیه خب...بقیه مرخصید. خانم لی فای بیا دفتر من...شما پسرا هم با من میاید.

تدی و جیمز:


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲:۰۷ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
#6

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-مینروا، مینروا صبر کن.

-دیگه با من حرف نزن دامبلدور!
مک گونگال در حالی که اشک هایش را پاک می کرد با گام های بلند از دریاچه دور شد.

-پاتر، لوپین همون جا وایستین!
دامبلدور با عصبانیت به سمت جیمز و تدی رفت.

-اِ... عمو آلبوس شما این جا بودین؟

-خودتو به اون راه نزن پاتر؛ همین الان به من توضیح می دین چرا این چرت و پرتارو گفتین.

-چه چرت و پرتایی عمو آل... پروفسور؟
جیمزبا دیدن قیافه ی دامبلدور تصمیم گرفت او را با عنوان پروفسور خطاب کند.

-همین هایی که الان درباره ی من گفتین، لو پین بیخودی قیافتو اونجوری نکن چون من همه ی حرفاتونو شنیدم!
تدی که داشت سعی می کرد قیافه ی بی گناه ها را به خودش بگیرد، سرش را پایین انداخت.

-اِم...چیزه...منظورتون موضوع خواستگاری هاست؟

-دقیقا!

-خب ما...ما اونارو از هاگوارتز اکسپرس شنیدیم!
جیمز سریع جمله اش را به پایان رساند و تدی با تعجب به او نگاه کرد ولی خوشبختانه دامبلدور متوجه نگاه او نشد.

-هاگوارتز اکسپرس دیگه چیه؟

-چیز خاصی نیست فقط وقتی کسی خبری رو می شنوه میره به بقیه می گه، اونوقت بهش می گیم هاگوارتز اکسپرس.

-خب پس همین الان می ریم پیش کسی که این خبرو پخش کرده!

-آخه...آخه ما از کس خاصی نشنیدیم، همه ی بچه ها داشتن می گفتن.

-خب پس میریم توی سرسرای بزرگ تا من یه چند کلمه ای با بچه ها حرف بزنم!

دامبلدور راه می افتد و جیمز و تدی هم پشت سرش حرکت می کنندو در همین حین تدی آرام در گوش جیمز زمزمه می کند:
-این دوروغا چیه گفتی؟ حالا چه جوری می خوای جمش کنی؟ هاگوارتز اکسپرسو از کجا آوردی؟

-نمی دونم بابا یه هو اومد تو ذهنم من هم گفتم. حالا یکاریش می کنیم دیگه...


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۳ ۲:۱۲:۲۷


Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
#5

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
- گاهی وقتا فکر میکنم میبینم واقعا فراتر از حد تصور یه آدم دوستت دارم.
- خوب آره،چون تو هیچ چیزت مثل آدما...

ییهو دامبل برمیگرده و نگاه مخوفی میکنه به مینروا،اونم زود میگه : مثل آدمای عادی نیست،لطافتت مثل فرشته هاست،مهربونیت مثل این دولت الانیه(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
دامبل :
در همین موقع جیمز به تدی میگه : الان وقتشه،یادت نره! باید بتونی خوب حست رو به مینروا القا کنی!
تدی : آره آره فهمیدم.
جیمز و تدی با هم از پشت درخت بیرون اومدن و بدون اینکه به اون دو نفر نگاهی بکنن،وانمود کردن که دارن خیلی عادی با هم میحرفن.
- آره تدی جون،امروز کتی بل میگفت عمو آلبوس اینروزا وضعش پروانه ای شده.تقریبا عین جوونیای بابام شده.هر روز با یکیه.
- اووووووووه،چقدر اینجور آدما بیخودن واقعا.
- آره واقعا،آخرین بار از همین سیبل تریلانی خواستگاری کرده،اونم گفته چون تو ریشات مصنوعیه من نمیتونم باهات ازدواج کنم.
- تازه من شنیدم از گرابلی پلنکم خواستگاری کرده،اون گفته باید دیگه به مینروا نگاهم نکنی.دامبلم جلو همه گفته بوق به مینروا و اینا،بچه ها ام رفتن به گوشش رسوندن.

در همون لحظه،آلبوس و مینروا
چشمهای مک گونگال رفته رفته گرد تر میشد

دوباره جیمز و تدی
- به اینکه چیزی نیست،تازه من شنیدم از هاگریدم یه مدت خواستگاری کرده بوده.
- جیمزمامور مخصوص کوییرل بزرگ،تدی کمان،دیگه نبینم ازین بوقا بزنی.
- آو آو،اوکی اوکی اما خوب به هر حال،من که متاسفم واسه عمو آلبوس


در همون موقع،دامبل و مینروا

- آلبــــــــــــوس،تو منو به بازی گرفتی!
- نه،نه باور کن دروغه،حقیقت نداره.
- ...


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۱ ۲۳:۳۴:۴۸

seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
#4

نیمفادورا تانکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۱۸ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
از ریش مرلین آویزون نشو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
- بچه ها بچه ها فهمیدین چی شده؟
- بله. دامبل جون از مک گونگال خواستگاری کرده.
- این که ورژن قدیمی خبره! آخرین ورژنشو شنیدین؟
- نه! ورژن چند؟
- 14.2.11
- نه بابا! من 14.2.9 شنیدم!
- آره دیگه. مک گونگال به دامبلدور گفته باید فکر کنه، یه روز محلت میخواد. امروز دوباره همدیگرو لب دریاچه میبینن تا مک گونگال جوابشو بده.
- ماااااع
- من رفتم.
- برو. دیگم بر نگرد! خوب به نظرت چی کار کنیم تدی؟
- معلومه دیگه! امشب میریم اون جا و مجلس خواستگاری رو به هم میزنیم
- خواستگاری که کرده! بعله برونه.
- خوب حالا هر چی. حالا چه جوری به هم بزنیم؟
- میتونیم کلاه مک گونگالو برداریم و بندازیم تقصیر عمو آلبوس.
- نه من یه فکر دیگه دارم ...

عصر همان روز - کنار دریاچه

تدی و جیمز پشت درختی ایستاده بودند و منتظر بودند که دامبلدور و مک گونگال برسند.
10 دقیقه که منتظر ماندند ناگهان دامبلدور قدم زنان به کنار دریاچه آمد و به دریاچه خیره ماند تا مک گونگال از راه برسد.
3 دقیقه بعد مک گونگال از راه رسید. به گوشه و کنار نگاه کرد تا ببیند کسی از بچه ها آن اطراف هست یا نه.
- سلام مینورا
- سلام آلبوس.
- غروب قشنگیه نه عزیزم؟
- آره خیلی زیباست.

جیمز و تدی:


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�


Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۰:۲۶ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
#3

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-خب نظر؟
-نظر در مورد چی؟
-وای جیمز تو چقدر خنگی، خب میگم چیکار کنیم مک گونگال زن دامبلدور نشه؟
-آها!... ... می ریم پیش مک گونگال می گیم تورو خدا زن عمو آلبوس نشو!
-جیمز من ازت یه سوال دارم.
-بپرس تدی جون.
-برای پیدا کردن راه حل از چند نفر کمک گرفتی؟
- خیلی بد بود؟
- نخیر، افتضاح بود؛ آخه یه ذره به اون مخت فشار بیار! آخه مگه می شه بریم پیش مک گونگال بعد زل بزنیم تو چشاش بگیم: ببخشید پروفسور مک گونگال می شه به پروفسور دامبلدور جواب رد بدین؟
-خب نه! اِم...نظر خودت چیه؟
-آها نظر من...من میگم بریم از دامبل خواهش کنیم با مک گونگال ازدواج نکنه!
-اینم که مثل نظر منه.
-نخیر فرق داره. احتمال عصبانی شدن دامبل خیلی کمتره.
-ولی من می گم فکر خوبی نیست.
-خب خودت نظر بده!
-ok بابا، حالا چرا عصبانی می شی؟ بذار فکر کنم...








پ.ن:ببخشید اگه خیلی افتضاحه اولین پستم تو ایفای نقش بود!



Re: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۸
#2

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
سوژه جدید (برگرفته از سوژه ریموس)

صبح بهاری قشنگی بود. هوا گرم میشد و برفها در حال آب شدن بودن. قلعه هاگوارتز هم مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود.
همه ی دانش آموزا به سمت سرسرای عمومی حرکت میکردن تا صبحانه بخورن و برای یک روز تازه حاظر بشن.
در این میان دو دوست مهربان که از تالار گریفیندور خارج میشدند، به چشم میخوردند. با هم صحبت میکردند و به سمت سرسرا حرکت میکردند. وارد سرسرا شدند و به سمت میز گریفیندور حرکت کردند.

جیمز سیریوس در حالی که با تدی صحبت میکرد جایی برای نشستن پیدا کرد و تدی رو به اون سمت کشید. به بقیه سلام کردند، تدی خمیازه ای کشید و رو به جیمز گفت:
- جیمزی گوش کن! گوش کن ببین اون یارو چی میگه.

لحظاتی بعد


هردو: این امکان نداره.

بقیه بچه ها با دیدن حالت اون دوتا با هم پرسیدند:
- چی شده؟

- نمی شنوین مگه؟ اون یارو ریونکلاویه میگه پروفسور دامبلدور دیشب...کنار دریاچه هاگوارتز از پروفسور مک گوناگال خواستگاری کرده...باورتون میشه؟

بقیه شروع به خندیدن کردن:
- بچه ها به نظرتون چند سالشه؟ فکر کنم صد و پنجاه رو داره؟ نه؟

- آره فکر کنم...جای عمو بزرگه ی مک گوناگاله ها...

تدی و جیمز که حال و حوصله شنیدن این حرفا رو نداشتن بلند شدن و از سرسرا بیرون اومدن.
- تدی! تدی! میگم اگه پروفسور بخواد زنه عمو آلبوس بشه بد بخت میشیما.

- چرا؟

- آخه مگه اخلاقشو نمیبینی؟ بدبختمون میکنه برایوووبرای آب خوردن هم باید اجازه بگیریم...عررررر نمیخوام

-

....


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۱ ۱۲:۵۴:۱۳

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
#1

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
مكاني براي لحظات خوش آشنايي

************************************************
از اين هم مي توانيد به عنوان سوژه اول استفاده كنيد

- میگن پرفسور دامبلدور رفته خواستگاری پرفسور مک گونگال!

- نگوووووووووووو!

- چرا میگم! مایۀ خجالته! پرفسور مک گونگال همین پریروزا به خواستگای پرفسور بینز جواب رد داده! حالا با پرفسور دامبلدور قرارهای عاشقانه میذاره! اونم کجا؟ ملاقات های کنار دریاچه(كپي رايت با مورگانا عزيز )


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۱۷ ۲۳:۴۷:۲۶

در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.