هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#8

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
جیمز اشکهایش را پاک کرد و به آرامی شروع با نوازش هیولا کرد(!) و گفت:
- وای تو چه زندگی سختی داری. من چیکار می تونم برای تو بکنم؟

-اِم...چیزه...گفتم که اون در بالا رو باز کن تا برام از آسمون خراکی بریزه و بعد من از آین جا فرار کنم و به جنگل ممنوع برم.

-باشه این که کاری نداره! توفقط باید به من بگی چطوری برم اون بالا.

-فکر کنم از اون ور یه راهی باشه که بتونی خودتو برسونی به اتاق ارواح.

-باشه پس من میرم اونجا رو بگردم. بای!

-

جیمز به سمتی که هیولا اشاره کرد حرکت کرد.

خارج از تونل

-درسته که تو یه پاتری ولی ما از تو بزرگتریم!

-پس چرا شما هنوز تو هاگوارتزین؟

-به تو هیچ ربطی نداره، پاتر فضول!

-من پرونده ی شماهارو دیدم. بگم؟ بگم؟

-بس کنین دیگه!

-تو خفه شو لونی.

آسپ عصبانی شد و چوب دستی اش را از زیر ردایش بیرون کشید.
-تو حق نداری به اون بگی لونی.

دراکو هم چوب دستی اش را به سمت آسپ نشانه گرفت و گفت:
-مثلاً می خوای چیکار کنی؟

-اه، بس کنین دیگه! مثلاً ماها اومدیم این جا که جیمزو نجات بدیم. نه این که با هم بجنگیم.

به این ترتیب آسپ و دراکو چوب دستی هایشان را در جای خود گذاشتند و در کنار لونا به سمت دخمه ها حرکت کردند.

چند دقیقه بعد

-بچه ها شما نمیدونین دری که به سمت اتاق ارواح می ره کجاست؟

دراکو و آسپ با تعجب به هم نگاه کردندو با هم گفتند:
-نه!

-خوب پس چیکار کنیم؟

دراکو و آسپ:

-ولش کن بابا تا شما بیاین فکر کنین شب می شه. به مرلین توکل می کنیم و همین جوری راه میفتیم تا پیداش کنیم.

داخل تونل

جیمز که در روشنایی چوب دستی اش به زور اطراف خود را می دید، همچنان در جستجوی راه پله بود. به یاد سرگذشت هیولای بیچاره افتاد و قطره های اشکش جاری شد. پس دامبلدور به آن مهربانی که پدرش می گفت نبود و توی چشم آدم نگاه می کرد و می گفت سیاه، سفید است!

صدایی از بالای سرش توجهش را به خود جمع کرد. چند نفر داشتند با هم صحبت می کردند. ایستاد و به دقت گوش کرد. بله درست است! صدای لونا و آلبوس است! جیمز با صدای فریاد زد:
-الله اکبر! به من کمک کنین!



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#7

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
و خلاصه اینکه جیمز همینطور به موجود عجیب خیره شده بود و نمیدونست چیکار کنه و موجود عجیب هم همچنان دندوناشو نشون میداد، بعد کادر دوربین تریپ صحنه های حساس کارتون فوتبالیستا برا یه لحظه تاریک شد و همه ی بیننده ها فک کردن کارتون تموم شده و کلی فحش دادن به احمدی نژاد که چرا کارتون ها رو توی صحنه حساس تموم میکنه و خاتمی که این کارو نمیکرد و اگه موسوی بودش که از این اتفاق ها نمیفتاد در عرصه ی هنر کشور! که یهو دوباره صحنه روشن شد و جیمز رو نشون داد که با تعجب به موجود عجیب خیره شده بود و نمیدونس چیکا کنه و موجود هم همچنان دندوناشو نشون میداد!

خارج از تونل:


دراکو، آسپ و لونا لاوگود که خیلی فک میکردن رون و هری و هرمیونن و گولاخن و اینا! جلوی دوربین های خبری ژست گرفته بودن و برای ورود به تونل آماده بودن.

چن ساعت بعد :

آسپ چوبدستی اش را بالا گرفته بود و دست چپش رو هم کوبیده بود رو پیشونیش و آخ و واخ میکرد که شبیه باباش شه! و در همون حال دستور میداد :

- لونا تو از اینور، دراکو تو از اونور برو. اونطوری نیگام نکنین من تنها پاتر حاضرم پس منم که دستور میدم!

دفتر اساتید :

- اوه خدای من، آلبوس!حالا هیولا کدوم یک از دخترا رو با خودش برده توی تونل؟
- پاتر، جیمز سیریوس پاتر!

شانه های مک گونگال بار دیگر لرزید. اسنیپ که تا آن لحظه ساکت بود ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- دختر؟ مینروا؟
- اه! گیر نده دیگه!
-

تونل :

جیمز و هیولا روبروی هم نشسته و یه قل دو قل بازی میکردن، توی فرصت پیش اومده هیولا از زندگی سختش توی تونل برای جیمز گفته بود و اینکه تورم خیلی زیاده و اون داره از گرسنگی می میره و کدوم عدالت آقا کدوم عدالت!؟ رایشو باطل کردن چون هیولا بوده و الانم نمیذارن بره تو خیابونا ککتل مولوتوف بندازه و کلا همونطوری عقده ای داره بار میاد و خودش هم از این بابت ناراحته.

هیولا برای جیمز تعریف کرد که دامبلدور چقد نامرده و اونو وقتی بچه بوده تو هاگوارتز بزرگ کرده و بعد انداختتش اینجا و هیچ وقت هم سعی نکرده یه کمی از هاگرید یاد بگیره وفاداری و نگهداری از هیولاها رو!

و جیمز هم به حال هیولا تاسف خورد و بهش قول! داد که هیولاهه کافیه آدرس بده جنازه تحویل بگیره!



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۱ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#6

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه:]جیمز با دوستانش همینطور که در قلعه قدم میزدن به یک در کوتاه بر میخورن، درش رو باز میکنن. همه فرار میکنن به جز جیمز. جیمز واردش میشه و به یه اتاق پر از روح میرسه. درهای پشت سرش بسته میشه و یه در روبه روشه که تنها راه نجات اونه.اما وقتی به در میرسه یه دریچه باز میشه و از طریق تونل تونل به یه اتاق دیگه با یه موجود عجیب میرسه.

در این بین بقیه دوستان جیمز ماجرا رو برای آلبوس تعریف میکنن و اون میگه باید از هر گروه یه نفر رو توی تونل بفرستیم تا قلعه دست ارواج نیفته.

خوندن پست قبل و این پست الزامی است.

[/spoiler]

جیمز همان طور رو به موجود عجیب خیره شده بود و از تعجب نمیدونست چی کار کنه.

نزد اساتیت( )

- خب دوستان عزیز الان وقت انتخابه، الان موقعیه که شما باید از بین افراد گروهتون یک نفر جامع الشرایط رو انتخاب کنید، تا مدرسه عزیزمون نیفته دست ارواح و کلن بد بخت نشیم.

- چی چی الشرایط؟

- جامع الشرایط پامونا، یعنی کسی که بتونه به جیمز کمک کنه تا از اون دخمه ی لعنتی خارج بشه.

استیپ که از اول جلسه تا حالا صحبت نکرده بود، دستی به موهاش کشید و گفت:
- آلبوس اما، فرستادن یه همچین افرادی مسئولیت داره، معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاد.

- میدونم سوروس اما چاره ای نیست، باید اینکار انجام بشه، در ضمن بهتره دانش آموزانی رو که میفرستید، توجیه کنید.

فلیت که با هفت هشت تا کتابی که زیر پاش گذاشته بود، تونستته بود به میز کنفرانس برسه، گفت:
- من میدونم کی رو بفرستم، از هافلپافی ها، فقط آلبوس سوروس پاتر مناسب اینکاره.

-از ریونکلاوی ها هم، بهتره یکی از جوونا باشه، فکر کنم لونا لاوگود مناسب باشه و جاعز الشرایطه.

- پامنا ج ا م ع ا ل ش ر ا ی ط..اوکی؟

- اوکی

- سوروس تو چی کار مکنی؟ کی رو میفرستی؟

- دراکو مالفوی...

...


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۸ ۱۰:۲۸:۱۰

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۸
#5

آلیشیا اسپینتold2


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۲ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
ببخشید . من میرم سراغ اونی که بی هوش شده .

جیمز چشم هاشو باز کرد و دید توی یه اتاق خیلی کثیفه . از سقف بالای سرش آب بدبو می ریخت روی پیشونیش و موهاش به هم چسبیده بودن .خواست از جاش بلند بشه ولی فهمید که انگاری چسبیده به زمین .
سرشو چرخوند . جونوره داشت زمین رو لیس می زد . جیمز با خودش فکر کرد : نکنه غذاش خاک باشه و منو برای دسر گذاشته باشه ؟ از ترس می خواست داد بزنه ولی فکر کرد که ممکنه اون جونوره صداشو بشنوه . برای همینم سعی کرد دنبال یه راهی بگرده و خودشو از زمین جدا کنه . یهو جونوره روشو برگردوند طرفشو گفت : تو کی هستی که اومدی توی خونه من ؟
جیمز متوجه شد که جونوره زبون ماها رو بلده و یه کمی دلش آروم شد و ترس رو فراموش کرد : من یکی از بچه های گریفیندورم . خیلی هم شجاعم و اصلنم ازت نمی ترسم .
یه هو دماغ جیمز بزرگ شد و از صورتش فاصله گرفت . موجود خندید و با حالتی که انگاری جیمز رو مسخره می کنه بهش گفت : معلومه که یه دروغی گفتی ! یا گریفیندوری نیستی یا شجاع نیستی یا از من ترسیدی ! آخه یه افسانه هست که مشنگا از روی ما برداشتن و اونم اینجا یعنی زیر زمین حقیقت پیدا می کنه . افسانه میگه اگه دروغ بگی دماغت گنده می شه !
جیمز تصمیم گرفت راستشو بگه : خوب ازت ترسیدم .
دماغش برگشت سر جاش و یه نفس راحتی هم کشید . از جونوره پرسید : تو کی هستی ؟
جونوره دهنشو باز کرد و دوباره دندوناشو نشون داد . جیمز فکر کرد که دوباره قراره بیهوش بشه ولی انگاری حیوونه داشت می خندید : من نگهبان سیاهی هستم . من اینجام تا از سیاهی دفاع کنم . حالا که تو اومدی اینجا باید به من کمک کنی تا اجازه بدم از اینجا بری .
جیمز که خیلی دلش می خواست برگرده پیش دوست هاش با عجله گفت : باید چیکار کنم ؟
حیوونه دم خارخاری خودشو تکون داد و محکم کوبید به دیوار . یه عالمه گرد و خاک از سقف پایین ریخت و جونور گفت : باید برگردی توی همون تالاری که بودی و یه در که اون آخراست باز کنی تا از روی آسمون برای من غذا بریزه .
جیمزی پرسید : چطوری از رو آسمون برات غذا می ریزه ؟ و جونور دندون های تیزش رو به هم سابید و هیچی نگفت.

خیلی بد بود؟



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸
#4

مورگانا لی‌فای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
چوب دستی اش را بالا نگه داشت و برای دفاع از خود آماده شد. همچنان که به دیوار تکیه داده بود، به موجود عجیب زل زده بود که به آهستگی روی زمین می خزید و به او نزدیک میشد. با خود اندیشید:

نکنه یه باسیلیسکه؟ نه... هرچی که بخزه که باسیلیسک نیس!

موجود دهانش را گشود و دندان های تیزش را به جیمز نشان داد. ناگهان نفس خود را بیرون داد و بوی گندی که از دهانش خارج شد، جیمز را از هوش برد.

تالار گریفیندور

دانش آموزان گریفیندوری با شور و نشاط درحال آماده شدن برای صرف شام بودند که در همین لحظه، تد ریموس وارد تالار عمومی شد:
- بچه ها یه چیزی به نظرتون غیرعادی نیس؟

چارلی ویزلی که به طور شگفت انگیزی هنوز در تالار باقی مانده بود و انگار کار در مجارستان را فراموش کرده بود، نیشخندی زد:
- چرا هس... ماها با اینکه همه مون بزرگ شدیم، هنوزم وسط شما جغله ها داریم درس می خونیم.

- عووو عوووو دایی چارلی! اینکه الان چار ساله داره اتفاق می افته. منظورم اینه که الان دقیقا یه ساعته که جیمزی جیغ نکشیده و این خعــــــــلی غیرعادیه!

همه ساکت شدند و به این واقعیت اندیشیدند.

دیدالوس با حواس پرتی گفت:
- تا همین نیم ساعت پیش که با ما بود!

برتا تصحیح کرد:
- همین یه ساعت پیش. تا وقتی که اون در رو دیدیم با ما بود. بعد که فرار کردیم دیگه ندیدمش.

تمامی ویزلی ها که نسبت به خواهرزادۀ عزیز خود احساس مسئولیت می کردند با نگرانی پرسیدند:
- کدوم در؟

برتا ماجرا را توضیح داد. جرج پیشنهاد کرد:
- بریم سراغ همون در. این پسره اگه یه رگش به من و فرد رفته باشه الان توی اون اتاقه!

تدی با نگرانی مخالفت کرد:
- عوووووووووو... بهتره بریم پیش پرفسور دامبلدور.

فرد:
- بچه شدی تدی؟ این یه کار پیش پا افتاده س که یه پسربچه بازیگوشو پیدا کنیم. لازم نیس چغلی شو به مدیر بکنیم!

در بحثی که پس از این جمله درگرفت، دندان های تیز گرگینه، که به طور تهدید آمیزی برق می زدند، پیروز ماجرا بود.

دفتر پرفسور دامبلدور

- بله پرفسور. اینم آخرین باری که ما جیمزی رو دیدیم و تدی فکر می کنه که جیمزی احتمالا رفته اون پایین.

مونتگومری حرفش را به پایان برد و با نگرانی به پرفسور دامبلدور چشم دوخت. دامبلدور انگشتانش را به هم چسبانده و متفکرانه به پشت سر دانش آموزان خیره شده بود. کمی بعد زنگی را به صدا درآورد. همه در سکوت منتظر ماندند ولی پرفسور چیزی نگفت. دقایقی بعد، پرفسور مک گونگال، پرفسور فلیت ویک، پرفسور اسنیپ و پرفسور گرابلی پلنک پشت سر هم وارد شدند و درکنار هم ایستادند. پرفسور مک گونگال پرسید:
- چیزی شده آلبوس؟

دامبلدور به دانش آموزان گریفیندوری اشاره کرد:
- بچه های گریفیندور دخمۀ ارواح رو باز کردن و جیمز سیریوس پاتر احتمالا اونجاس.

چهار سرپرست هاگوارتز وحشت زده به دانش آموزان گیج زل زدند. پرسی ویزلی با نگرانی پرسید:
- کار بدی کردیم پرفسور؟

دامبلدور با مهربانی لبخند زد:
- کار نسنجیده ای بود ولی اجتناب ناپذیر. توی اون لحظه که در ظاهر شده، هر گروه دیگه از دانش آموزا هم بودن بازش می کردن. کنجکاوی جوونا پایانی نداره.

تدی پرسید:
- حالا چی میشه؟ برای جیمز اتفاق بدی می افته؟

پرفسور اسنیپ با لحنی سرد پاسخ داد:
- به خاطر دخالت بیجای شما، نه تنها برای اون پاتر فضول، بلکه برای تمام هاگوارتز اتفاق بدی رخ میده... اگه درب ممنوعه که ارواح ازش محافظت می کنن باز بشه، کل قلعه به زیر زمین فرو میره و ما مجبوریم در کنار ارواح خودمون زندگی کنیم.

پرفسور دامبلدور متوجه شد که گیجی موجود در جهرۀ دانش آموزان بیشتر شده بنابراین با لبخندی توضیح داد:
- هرکدوم از بچه هایی که وارد هاگوارتز میشن، یک روح دقیقا مث خودشون توی دخمۀ ارواح ظاهر میشه تا از هاگوارتز محافظت کنه. برطبق افسانه ها یه در اونجا هست که نباید هرگز باز بشه درغیر اینصورت همۀ ما به داخل دخمه کشیده میشیم و ناچاریم کنار روحمون زندگی کنیم. مثلا دوتا دامبلدور اونجا هست. یکی فقط روح و یکی جسم دامبلدور با روح خودش. منتهاش شک دارم بخوام شکلات های نعنایی خودم رو با اون روح شریک بشم. می دونم که شما هم اینو نمی خواین.

کسی به شوخی آخر دامبلدور نخندید. پرفسور گرابلی پلنک با نگرانی پرسید:
- حالا باید چکار کنیم آلبوس؟

- باید از هر گروه هاگوارتز یه دانش آموز رو انتخاب کنیم و همراه کتیبۀ جادویی بفرستیم به همون دخمۀ ارواح. باید ارواح رو متقاعد کنن تا جیمز رو پس بدن و درضمن، اگه در باز شده بود یا درحال بازشدن بود، قبل از اینکه کل افراد توی قلعه به زیر زمین کشیده بشن، در رو ببندن.

دانش آموزان به بیرون دفتر دامبلدور فرستاده شدند تا اساتید، دانش آموزان واجد شرایط هر گروه را انتخاب کنند.

******************

توضیح برای نفر بعدی، لطفا از هر گروه هاگوارتز، یعنی اسلیترین، ریونکلا، گریفیندور و هافلپاف (به ترتیب حروف الفبا گفتم اسم گروه ها رو!) یک نفر رو انتخاب کنین و به اون دخمه بفرستین.

نکته: سرنوشت جیمز که بیهوش روی زمین و جلوی اون موجود عجیب افتاده نامعلومه. اون موجود عجیب هم هنوز شکلش و اینکه اصولا خطرناکه یا نه، مشخص نیست.



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۷:۵۱ سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸
#3

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
آهسته به سمت در آن طرف اتاق حرکت کرد. سرمای عجیبی را در اطرافش حس می کرد. می خواست یک سپر مدافع درست کند، می دانست این سپر برای جلوگیری از حمله ی دیوانه سازان است اما نوعی آرامش به او می داد که به آن نیاز داشت. پس چوب دستی اش را در آورد و زیر لب گفت:
-اکسپکتو پاترونم!

هیچ اتفاقی نیفتاد؛ البته از همان اول هم انتظاری جز این نداشت. نمی توانست به خاطره ی خوبی فکر کند. چوب دستی اش را روشن کرد و به اطراف نگاه دقیق تری انداخت. ارواحی که سعی داشتند به او نزدیک شوند به خاطر روشنایی چوب دستی دور تر شدند ولی هنوز هم در اتاق دیگر خیلی از او دور بود و جیمز امیدی نداشت که بدون آسیب دیدن از آنجا عبور کند.

به ستون های اتاق نگاه کرد؛ با خود فکر کرد شاید بتواند از آن ها بالا برود ولی چنین چیزی غیر ممکن بود چون آن ها گرد و لیز بودند و او هیچ جادویی برای بالا رفتن از آن ها سراغ نداشت. گذشته از آن اصلا معلوم نبود به کجا می رسند، در ارتفاع بیست متری در میان توده ای از ابر ها ناپدید می شدند. ابرها مانع دیده شدن سقف بودند. در همان لحظه سوالی به ذهن جیمز خطور کرد:
-آیا این اتاق سقف داشت؟

شاید این سرمای شدید به همین علت بود شاید اگر می توانست خود را به آن بالا برساند، می توانست از آن اتاق خارج شود. اما نه! هیچ پله ای در آن اطراف نبود و آیا جیمز انتظاری جز این داشت؟ از همان اول می دانست که اگر وارد این اتاق شود به آسانی از آن خارج نخواهد شد.

پس به تنها امیدش -در روبرویش- خیره شد. نور هنوز ارواح را از او دور نگه داشته بود، شاید اگر با همان چوب دستی روشن به در نزدیک می شد با او کاری نداشتند.

تمام شجاعتش را جمع کرد و یک قدم برداشت؛ هیچ اتفاقی نیفتاد. کمی امیدوارتر شد و با قدم های آهسته به سمت در حرکت کرد. هیچکس با او کاری نداشت پس قدم هایش را تند تر کرد و درست در یک قدمی در بود که دریچه ای زیر پایش باز شد و جیمز به درون آن افتاد.

با تمام نیرویش جیغ می کشید و به دیواره های اطراف تونل چنگ می زد. اما هیچ چیزی نبود که بتواند آن را بگیرد و از افتادن جلوگیری کند. با سرعت پیش می رفت و بالاخره بعد از یک قرن به انتهای آن رسید و با شدت روی سطح سخت زمین افتاد.

تمام اعضای بدنش درد می کردند. سعی کرد آرام از جایش بلند شود. اما درد طاقت فرسایی مانع این کار می شد. کشان کشان به سمت نزدیکترین دیوار رفت. دستش را روی چند آجر که از دیوار بیرون زده بودند گذاشت و آرام خود را بالا کشید. به شنل نامرئی اش نگاه کرد که در همان نقطه ای که او افتاده بود، قرار داشت. با خود فکر کرد کاش آن را از روی زمین برداشته بود که در همان لحظه صدایی آمد. سرش را بلند کردو به اطراف نگاهی انداخت و در همان لحظه آن را دید...

موجود عجیبی که به سمتش می آمد. دهانش از وحشت باز مانده بود. چرا تا آن لحظه به او حمله نکرده بود؟ شاید از ورود ناگهانی او شکه شده بود.

چوب دستی اش را بالا نگه داشت و برای دفاع از خود آماده شد...



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
#2

دیدالوس دیگلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
سوژه ی جدید!!!

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

بچه ها اندکی به پله های پر پیچ و خم نگاه کردند.پله ها ی کج و پوسیده ای که بسیاری از آنها لبه نداشته و کثیف و سیاه بودند.

بچه هایی که داشتند پله ها رو نگاه می کردند همه جیغ زنان فرار کردند به غیر از یک نفر:جیمز سیریوس پاتر!

او داشت با تعجب زیادی به پله های ترسناک نگاه میکرد.لبخندی بر روی لبانش نشت و با خود گفت:باید برم ببینم اون جا چه چیزی پنهان شده...اصلا این پله ها که تو هاگوارتز نبودند...ولی به هر ترتیب باید برم اونجا.

این حرف را زد و در را که در آن اتاقی پر از پله به سمت پایین بود بست و رفت به خوابگاهش تا وسایل مورد نیازش را از جمله شنل نامرئی _که از پدرش هری کش رفته بود_با خود بیاورد.

جیمز به در رسید که تازه بر دیوار هاگوارتز مرئی شده بود.شنلش را پوشید و چوبدستی اش را در آ<رد و به درون اتاق رفت.

بلافاصله که در اتاق قدم گذاشت در پست سرش با صدای بلند بسته شد.جیمز از جا پرید و بلافاصله فهمید که نباید این تو می آمد.

جیمز هر چقدر سعی کرد نتوانست در را باز کند.حتی با چوبدستی هم نتوانست این کار را بکند.حتی دو یا سه بار جیع و فریاد زد تا کسی صدایش را بشنود ولی کسی جواب نمی داد...

جیمز از فرار دست برداشت و با خود گفت:من تا اینجا اومدم و گیر کردم ولی باید راهمو ادامه بدم...شاید چیزی اونجا باشه یا شاید از اونجا بتونم از قلعه سردر بیارم...

و این بود اشتباه بزرگ جیمز!

جیمز آروم آروم از پله های بیشمار پایین رفت...همین جور پایین و پایین تر رفت.

بعد از نیم ساعت پایین رفتن به یک در رسید که روی آن عکس یک مار بزرگ کنده کاری شده بود.جیمز ترسید.فکر می کرد به خونه ی ریدل ها اومده.

جیمز با شجاعت خاص گریفندوری ها جلو رفت و دست گیره ی در که کله ی مار بود چرخاند و در مقابل خود چیزی دید که باورش نمی شد...

اینجا خانه ی ریدل یا شبیه اون نبود...دنیایی دیگر بود...

در اینجا روح تمام آدم های درون قلعه حضور داشتند.پروفسور دامبلدور،معلما،هاگرید و در نهایت خود جیمز!

آنها داشتند از این ور به اون ور می رفتند و گاهی هم چیزی به هم می گفتند.

جیمز هم هر چی صداشون می کرد فقط به او نگاه می کردند...ولی پاسخی در کار نبود.

جیمز شروع کرد به راه رفتن تا از میان ارواح عبور کند ولی ارواح او را محاصره کردند.روح یکی از دانش آموزن اسلیترینی با صدای بسیار ترسناک و دو رگه ای گفت:تو حق نداری جلو تر بری!

جیمز جیغی زد و عقب عقب رفت...به سمت دستگیره ی در رفت تا در را باز کند ولی در مثل در طبقه ی بالا باز نمی شد...

جیمز رویش را به سمت ارواح کرد...باید از میانشون رد می شد...ممکن بود در اتاق روبرویش که ارواح آدم های درون قلعه از اون حفاظت می کردند بتواند نجات پیدا کند.

ادامه دهید...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸
#1

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
سلام به همگی

دخمه های قلعه هاگوارتز...جایی مخوف و ترسناک، جایی که اتفاقات زیادی در آن به وقوع میپیوندد و بدن های زیادی را از ترس به لرزه در می آورد.

ترسناک بنویسید و ترسناک بخوانید.
-------------
برای سوژه اول هم من یه قسمتی مینویسم، اگه دوست داشتین ازش استفاده کنین:

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

از همگی ممنون
ناظر انجمن


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۶ ۱۳:۵۷:۳۲

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.