هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰
#94

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۹:۱۴:۵۷ سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۱
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 224
آفلاین
تام به همراه نارلک و بقیه لک لک ها به سمت اصطبل درحال پرواز بودند که با ترافیک حجیم پرنده های فلزی ماقلی روبرو شدند و بنا به قوانین راهنمایی و پروازی مجبور به صبر کردن پشت ترافیک بودند که به دلیل مالیدن چند تا پرنده ماقلی بهم و دعوای آنها بین اوتوبان هوایی بوجود اومده بود شدند. بعد از گذشت چند دقیقه که دعوای ماقلا تموم نشده بود هیچ تازه به یقه کشی کشیده بود؛ فکری به سر نارلک زد و یهویی با شعار قوانین راهنمایی پروازی مروازی نمالیدم به جاده خاکی زده و از ترافیک گذاشتند.

_ آقای لک لکسیوس، اصطبلی که دنبالش میگشتیم پیدا کردیم. همین پایینه.

با اشاره لک لکسیوس نارلک همه لک لک ها روی سقف اصطبل فرود اومده و از سوراخی که چند ساعت پیش تام ازش پرت شده بود به وضع داخل اصطبل نگاه کردند. مرگخوارا تقریبا همگی یا به دیوارها برچسب شده یا زیر نعل های تک شاخ ها به روی زمین مهر موم شده بودند. تام با دیدن این شرایط رو به لک لکسیوس کرد.
_ نظری داری چجوری اینارو آروم کنیم ؟
_ چرا که نه. ما پرنده ها همیشه سلاح مخفی مخصوص خودمون رو داشته و داریم.

لک لکسیوس بلافاصله بعد از تموم کردن حرفش پرواز کرد و از بالای اصطبل با هدف گیری بی نقص یک خراب کاری حجیمی بروی یکی از تک شاخ ها روانه کرد.
خراب کاری نارلک بروی گردن یکی از تک شاخ ها اصابت کرد؛ بقیه تک شاخ ها بلافاصله برگشتند و با دیدن خرابکاری که شده بود جیغ بنفشی کشیده و روی دستشون زدند.

تک شاخ ها که همیشه نماد زیبایی و تمیزی بودند به هیچ عنوان این کثافط کاری رو نمی تونستند تحمل کنند همگی به سمت تک شاخ کثیف شده شتافته و با زبونشون مشغول تمیز کردن کثیف کاری شدند.
تام با دیدن این صحنه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع از سقف پایین پرید و به ارومی با موچینی که به همراه داشت به یکی از تک شاخ ها از پشت نزدیک شد و به آرومی هرچه تمام یکی از مو های تک شاخ رو کند ولی بلافاصله تک شاخه دوباره جیغ بنفشی کشید و همه تک شاخ ها به سمت تام برگشتند و با دیدن صحنه ناموسی که بوجود اومده بود رگ غیرت در گردن همشون بیرون زد و نفس نفس زنان به تام نزدیک شدند...
_ لک لِکسوس لَکسیوس نجاتم بدههه!

ناگهان تک شاخ ها به تام حمله ور شدند و شروع به گاز گرفتن و لیس زدن با زبون هاشون شدند که سریعا به دستور نارلک همه لک لک ها به اصطبل حجوم بردند و هرچی مرگخوار و تام لیس زده شده بود رو گرفته و ازاونجا خارج کردند.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱:۵۶ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
#93

ریونکلاو، مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۰۷ جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 91
آفلاین
تام در حالی که هنوز میان آسمان و زمین معلق بود، با گوشش که در اصطبل جا مانده بود در جریان موضوعات و بحث میان مرگخواران بود؛ اما حال که مرگخواران شروع به دویدن و فرار کرده بودند، گوش تام بیچاره در زیر دست و پایشان له می شد و تام دستش را به گوشش گرفت و آخ و اوخ می کرد.
- آخ! اوخ! با گوش بیچاره من چی کار دارین؟!

تام داشت همین‌طور آخ و اوخ می کرد که نیروی جاذبه بر نیرویی که تک شاخ او را پرت می کرد، غلبه کرد و تام در کنار دریاچه ای فرود آمد.
- آخ کــلــه‌م!

تام در جایی که فرود آمده بود، نشست. در حالی که هنوز یک دستش را بر روی گوشش نگه داشته بود، با دست دیگرش سرش می مالید. او با تعجب به منظره‌ی رو به روی خود که در کنار دریاچه بود، خیره شد.

در کنار دریاچه، دسته ای لک لک در کنار هم بودند. یکی از لک لک ها دراز کشیده بود و داشت آفتاب می گرفت و دیگر لک لک ها به او می رسیدند.
آن لک لک که عینک طلایی رنگی زده بود، بر روی منقارش مقدار زیادی کرم زده بود. چندین لک لک دیگر نیز داشتند با ناخن گیر، ناخن های پای لک لک را می گرفتند و همچنین با موچین در حال گرفتن پر های زائد دست و بدن لک لک بودند.

تام بلند شد. او به سمت لک لکی که در میان دیگر لک لک ها بود، راه افتاد، که در همین حین دو لک لک که لباس بادیگاردی به تن داشتند، جلوی او را گرفتند.

- جایی می رفتی انسان؟
- من می خواستم از اون لک لکی که منقارش از بقیه بزرگتره، یه چیزی بخوام.
- ایشون خانِ خاندان لک لکیوس، نارلک هستن. درست صداشون کنین. الان هم مشغول کار مهمی هستن و وقت ندارن!


تام فکر کرد. آفتاب گرفتن، مگر چقدر کار مهمی بود؟ او اعتراض داشت! باید به کار او رسیدگی می شد!
- هوی مرتیکه، نــارلـــک! من کار خیلی مهمی دارم!

با فریاد او حواس تمام لک لک ها به او جمع شد. لک لک ارشد عینکش را برداشت و به دو بادیگاردی که حال تام را از یقه بلند کرده بودند، دستور داد که تام را رها کنند. او چند قدم به سمت تام پیش رفت.
- سلام انسان!

تام که کمی ترسیده بود و حال از حرف قبلی اش پشیمان شده بود، با شک و ترس پاسخ او را داد.
- سلام.

نارلک لبخندی زد و جلو رفت. یکی از بال هایش را بر روی شانه تام گذاشت و گفت:
- آه... از دست شما انسان ها! چی می خوای حالا؟ چرا صداتو گذاشتی رو سرتو ریلکس منو خراب کردی؟
- اوم... میشه یکی از موچیناتو بهم بدی؟ و همچنین منو برگردونی پیش اربابم؟


نارلک با شنیدن کلمه «ارباب» چشمانش برق زد.
- اربابت؟!... ارباب لرد ولدمورت کبیر رو میگی؟! ارباب دل ها رو میگی؟!

تام سرش را به نشانه تایید تکان داد.

نارلک تعظیم بلند بالایی کرد و بعد رو به دیگر لک لک ها به زبان لک لکی کلماتی را بلغور کرد.
- لک! لـــک! لکول موچین! لــکــول لـــریع!

یکی از لک لک ها با شنیدن حرف او بلافاصله موچینی را به او داد و سریع پشت دیگر لک لک ها قایم شد.

نارلک با حالت سرخوشی و خوشحالی خاصی گفت:
- زود باش دیگه! ارباب نباید منتظر بمونن!

او تام را از شانه هایش گرفت و به سمت اصطبل شروع به پرواز کرد.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۷ ۹:۱۱:۰۰
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۷ ۱۱:۳۰:۳۸


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
#92

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۸:۰۴ شنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 585
آفلاین
- هیشکی از جاش تکون نخوره! همه بی‌حرکت بشینین رو زمین تا تک‌شاخا آروم بشن!

مرگخواران وحشت‌زده‌تر از آن بودند که بتوانند یکجا نشستن را به فرار کردن با تمام سرعتشان ترجیح دهند. اما پس از گذشت مدتی کوتاه و سوراخ شدن سر تا پایشان توسط تک‌شاخ‌ها، دریافتند که محیط کوچک اصطبل به قدر کافی فضای فرار ندارد و ناچاراً به توصیه‌ی پلاکس اعتماد کرده و روی زمین نشستند.

- یه لحظه صبر کنید ببینم...این مگه روش برخورد با سگ نبو...

لگدی که از سوی تک‌شاخی خشمگین به تام اصابت کرد، او را به دوردست‌ها پرتاب کرده و فرصت تمام کردن جمله‌ را از او گرفت. اما در عوض سایر مرگخواران متوجه شدند که این راه رام کردن تک‌شاخ نیست و دوباره فریادزنان دویدن را از سر گرفتند.

- خیلی خب، دفعه قبل اشتباه کردم...ولی این دفعه دیگه مطمئنم! باید وایسید روبه‌روشون و بعد محکم با مشت بکوبید تو پوزه‌شون!

صدای تام از کیلومترها دورتر به گوش رسید.
- اینم روش مقابله با خرس قهوه‌ایه!
- باشه باشه...این یکیو گوش کنین، من مطمئنم که باید...

قبل از اینکه ایده‌ی درخشان دیگری از دهان پلاکس خارج شود، مرگخواران به سرعت تکه پارچه‌ای در دهانش چپاندند. سپس سعی کردند در حین دویدن و فرار کردنشان گفتگویی مسالمت‌آمیز با تک‌شاخ‌ها در پیش بگیرند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰
#91

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۶:۵۲
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 56
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. دکتر ملانی گلدونی میاره و اعلام می کنه که باید شخصی با قلب سیاه توش کاشته بشه که گلدون، میوه شفابخش بده. مارولو گانت رو توی گلدون می کارن. ولی سه تا چیز دیگه باید بهش اضافه بشه. موی یک تک شاخ ، خوشبو ترین گل جهان و آب دهان یه خرمگس!
تصویر کوچک شده

موی تک شاخ از بقیه گزینه ها ساده تر به نظر می اومد؛ چون بیرون کشیدنِ آب دهن یه مگس به خاطر اندازه اش سخت به نظر می رسید و علاوه بر اون معلوم نبود برای پیدا کردنِ خوشبو ترین گل جهان باید تا کجای کره زمین برن!

بعدش مرگخوارا باید فکر می کردن که کجا یه اسب تک شاخ پیدا بکنن.
ناگهان تام ایده ای به ذهنش رسید و از جاش پرید.
-فهمیدم! روبروی اون اسطبلی که یه مدت داخلش بودم، یه اسطبلِ دیگه بود که داخلش تسترالِ رنگین کمونی نگهداری می کردن!
-اون دیگه چیه؟ ما موی تک شاخ می خوایم نه موی تسترال!
-بابا منظورم همون بود دیگه! از بس که هر صبح بیدار می شدم و روبروم تسترالایی رو می دیدم که کله شون رو آوردن جلو و با یه صدایی شبیهِ عرعر بهم صبح بخیر می گفتن، دیگه همه چیزو شبیهِ تسترال می بینم.

مرگخوارا که به لطف تام بارِ بزرگی از روی دوششون برداشته شده بود، آدرسِ دقیق اسطبل رو از تام گرفتن و رفتن سراغِ اسطبل تک شاخا.

اسطبلِ تسترال رنگین کمونی

مرگخوارا درِ قفل شده ی اسطبل رو شکوندن و داخل شدن.
باورنکردنی بود! غذای تک شاخا گلی تقریباً شبیه ختمی بود که عطر دلنشینی داشت و بجای مگسایی که تنها هدفشون تغذیه از گوشت و خونِ تسترالا بود، مگسایی رو دیدن که جلو اومدن و برای خوش آمدگویی آبِ دهنشون رو که حاویِ چیزی با بوی شبیه به ژله توت فرنگی بود به سر و روی مرگخوارا می پاشیدن.

مرگخوارا فرصت رو ِغنیمت شمردن و رفتن جلو تا موی یکی از تک شاخارو بکنن.
اما هر کاری راه و چاهی داشت و تک شاخایی که توی ناز و نعمت زندگی می کردن و کسی تا به حال بهشون نازک تر از گُل نگفته بود، ناگهان وحشی شدن و شروع کردن به حمله به مرگخوارا!

-وای شاخش فرو رفت تو کبدم!
-یکی بیاد با کاردک منو از زمین جدا بکنه!

مرگخوارا باید چاره ای پیدا می کردن تا تک شاخارو آروم بکنن؛ وگرنه باید دست از پا درازتر بر میگشتن پیشِ لرد!


پسره ی خاله زنک!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#90

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
در زورخانه ماگل ها گروهی از مرگخواران به همراه مایکل رابینسون رفتند.

مایکل گفت:

-این دقیقا مثل ساخته های جادوگر های باحاله!

-آره!

-خب پس شروع به ورزش کن.

مرگخواران در کنار هم شروع به ورزش زورخانه ای کردند!

و بعد رفتند به تالار نازنین خود برگشتند!



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
#89

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۶ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
مرگخواران و لرد سیاه بیست و چهار دقیقه و ده ثانیه را چشم به گلدان دوختند.

_ملانی مان!
پس میوه شفا بخشمان کو .

_ارباب چیزی نمونده فقط باید موی تک شاخ و آب دهن مگس و خوشبو ترین گل جهان رو باهم مخلوط کنیم و به خاک اضافه کنیم .
خیلی راحته .

لرد سیاه نگاهی به ملانی کرد و سپس رو به رودولف کرد.

_کروشیوی نثارش کن .
_ارباب .حیف نیست .
ساحره به این باکما...
_بکش اون زیپ دهنتو تا نبستمش رودولف .
_باشه بلا.باشه . نیازی نیست دست بزنت رو رو کنی .

و اینگونه بود که مرگخواران؛ ملانی نیمه جان را در گوشه ای انداختند و دنبال موی تک شاخ و خوشبو ترین گل جهان و اب دهان مگس رفتند تا ماروولو را شفا ببخشند .


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹
#88

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰ دوشنبه ۷ آذر ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 549
آفلاین
گلدان همچون باتلاقی آرام آرام ماوولو ی بیهوش رو در خود فرو میبرد، لرد و مرگخواران هم شاهد این صحنه بودن.

-میوه ی مامان؟پدر مامان داره میمیره؟
-درسته بانو!...خاک این گلدون خون های جمع شده داخل سرخرگ رئورات آقای گونت رو میمکه و بعد باهاش میوه ی شفادهنده درست میکنه.
-تفاله ی چای مامان...بعدش چی؟
-نگران نباشین بانو...این گلدون بسیار با ادب و با تربیته؛وقتی کارش تموم شد باقی مونده ی آقای گونت رو پس میده.
-میو...

اما قبل از اینکه مروپ بتونه چیزی بگه گلدان با هورت بلندی ماوولو رو بلعید.



only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۹
#87

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
-دور بیمار رو خلوت کنید لطفا! عقب تر! عقب تر!

ملانی همیشه منتظر فرصتی برای نشان دادن اطلاعات پزشکی و مهارت دکتری‌اش در مقابل لرد سیاه بود و چه فرصتی بهتر از این!
-متاسفم، بیمار نبض نداره. نیاز به احیا... تام! عقب وایسا!
-تام و مرض. ما عقب هستیم دیگر.

خاطرات تلخ دوران یتیمخانه هنوز روی لرد سیاه و سلولهای شنوایی اش تاثیر زیادی داشتند. اما لرد سرخداری نبود که با این بادها بلرزد، او سریعا تام را به طرف خودش کشید.
-منظورمان تام و خودمان بود. تا الان کجا بودی ملانی؟
-ارباب به جستجوی علم و دانش برای درمان شما بودم!
-ما خودمان درمانمان را پیدا کرده بودیم، حال چه یافتی ملانو؟

ملانی با خوشحالی گلدانی را جلوی صورت لرد گرفت. ماروولو برای مدتی فراموش شد.

-گلدان رز مرگخوارمان را یافتی؟
-ارباب این گلدون از خاک پوست سوخته باسیلیسک و گل مرداب غول سبز مهربون ساخته شده، نزدیک بود جفت دستامو برای بدست آوردنش از دست بدم ارباب، وقتی جانداری که قلب سیاه داره رو توی این گلدون بکاریم میوه شفادهنده میده.
-میوه؟

بانومروپ مثل همیشه از ایده میوه استقبال کرد.
-از اول هم میدونستم پسته ی مامان باید غذای سالم بخوره! حالا کیو توش بکاریم دکتر مامان؟

ملانی قبل از اینکه لرد فرصت اعتراض پیدا کند ماروولو را بلند کرد و در گلدان گذاشت‌.
-خاک برگ!


بپیچم؟


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#86

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۰ دوشنبه ۷ آذر ۱۴۰۱
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 549
آفلاین

و اون کس کسی نبود جز...ماروولو!

-یا پیژامه ی مرلین! چه کار کردی با پدربزرگمان بلا؟
-ارب...ارباب باور کنین،باور کنین هدفم تام و اگلانتین بود!
-بلا مامان؟ این چه کاری بود؟

همه ی مرگخووارا دست از دنبال کردن و گرفتن تام و اگلانتین کشیده بودن؛ و بلا هم محو کاری که کرده بود شده بود...

-ارباب؟
-چه شده رودولف؟
-هیچی میخواستم ببینم...درواقع با بلا کار داشتم!
-دیگر نبینم مزاحم وقت ارزشمند ما شوی رودولف،وگرنه با قمه ات لهت خواهیم کرد!
-ارباب به نظرم بهتره بفهمیم که چه طلسمی روانه ی ماروولو کرده بلاتریکس!

همه به طرف شیلا برگشتند،باز دوباره حرف بی جا زده بود!

-نمی خوام اقای گانت رو کوچیک محسوب کنم ها! ولی بالاخره باید بفهمیم چرا بیهوش شده!
-هلوی مامان،شیلا ی مامان راست میگوید...بلا مامان؟
-بله بله بانو مروپ؟
-طلسمی که به پدربزرگمان زدی چیست بلا؟
-اربابا،ما فقط طلسم بی هوشی به سمتشان روانه کردیم! که اصلا نمی خواستیم که به ماروولو گانت گرامی بخوره فقط میخواستیم تام و اگلانتین را از حرکت باز داریم!

در همین لحظه تام از اطلاعات عمومیش استفاده کرد...

-ارباب، با اجازه من یه جا خوندم که اگه طلسم بی هوشی به فلز برخورد کنه به طلسم مرگبار تغییر میکنه!

از چهره ی بلاتریکس بر میومد که حسابی از دست تام عصبانی هستش و دلش میخواد همین الان با اوادراکداورا بکشتش اما جرئت نمی کرد چوبدستیشش رو بیرون بیاره!

-چه میگوی بی خرد؟ یعنی حال ما پدربزرگمان را از دست دادیم؟
-بله ارباب!


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#85

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۵۷:۳۱ یکشنبه ۴ دی ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 196
آفلاین
-چطور جرئت کردی غذای عزیز مامانو بخوری؟ ببرم خودتو تبدیل به سوپ کنم؟

مروپ همینطور ادامه می داد و از آنجایی که همه ی مرگخواران به دنبال تام و اگلانتاین بودند، کسی نبود که او را نجات دهد. لرد که تمام مدت در حال تماشای این وضعیت بود، تصمیم گرفت پیش از اینکه الکساندرا تلف شود کاری بکند.

-مادرمان، گفتیم پیشمرگ می خواهیم. او نیز پیشمرگ ما شد.
-اواکادوی مامان. این بیگانه همه ی غذاتو سر کشید.
-فعلا که غذایمان در حال فرار است. اگر ما آن را می خوردیم احتمالا به حال و روز ایوایمان دچار می شدیم.

مروپ که ظاهرا با این توضیحات راضی شده بود گفت:
-فقط به خاطر عزیز مامان ولت می کنم. ولی دیگه نبینم غذاهای مامانو سر بکشی.

الکس که وحشت کرده بود و دیگر توان تکان خوردن نداشت به زحمت سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آنطرف تر مرگخواران در حال دویدن به دنبال تام و اگلانتاین بودند.

-به نفعتونه وایسین واگرنه کارتون تمومه.

تام که همچنان اگلانتاین را پشت سرش می کشید فریاد زد:
-اگه وایسیم هم کارمون تمومه.

بلاتریکس که از این وضعیت خسته شده بود چوب دستی اش را بیرون آورد و طلسمی پرتاب کرد اما طلسم به جای اینکه به یکی از آن دو برخورد کند به کس دیگری خورده و او را پهن زمین کرده بود.


Happiness cannot be found But it can be made







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.