هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱:۲۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#75

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۳۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 283
آفلاین
نه چندان خوشحال مروپ؟ مروپ بسیار هم خوشحال بود! فقط کمی داشت حرص می خورد. کمی هم دوست داشت مالی را با ساطور به هزار تکه تقسیم کند. کسی بجز او حق نداشت برای پسرش آشپزی کند. آشپزی برای عزیز مامان حق او بود...سهم او بود!

-برای پخت سوپ پیاز باید با عشق به قابلمه ای که میخواین توش سوپ رو بار بذارید نگاه کنید.
-الکی میگه...با نفرت هم نگاه کنید جواب میده فرزندان مامان.

مالی با تمام وجود می خواست شر مروپ را که با خشم به او زل زده بود و تمام حرکاتش را زیر نظر داشت کم کند. دو عدد پیاز را در دست مادر لرد سیاه گذاشت.
-خب...شما برو این پیاز هارو با عشق رنده کن.
-کجا برم؟ همینجا رنده می کنم خب!

مروپ از جایش برخاست و کنار مالی نشست. رنده را در یک دست و پیاز را در دست دیگرش گرفت و در یک سانتی متری قرنیه چشم مالی مشغول رنده کردن شد.
-چرا اینجا رنده می کنی خب؟ این همه جا!
-اینجا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده میشه.

مالی در حالی که اشک هایش را پاک می کرد از جایش برخاست و به طرف دیگر آشپزخانه رفت.

-صبر کن کجا رفتی؟

مروپ نیز به دنبالش راه افتاد و همانجایی که مالی نشسته بود به رنده کردنش ادامه داد.

-مگه نگفتی اونور پیازا با کیفیت رنده میشن؟
-نه الان دقیقا همین جا بهتر آنتن میدن!
-گرفتاری شدیم.

مروپ تصمیم داشت تا می تواند "مالی آزاری" کند و در آشپزی اش دخالت نماید!




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
#74

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
-محفلی ها! شما نباید این جا باشید!

به محفلی ها برخورد. تازه داشت بهشان خوش می گذشت. ویزلی های قد و نیم قدشان تازه داشتند سیر می شدند. ریموس لوپین و فنریر تازه داشتند در گوشه ای از خانه به هم دندان و پنجه نشان می دادند.

ولی این واقعیت داشت که خانه ریدل ها جای اعضای محفل نبود.
برای همین خیلی زود قانع شدند که خانه را به شرط جمع آوری مقداری غنائم غیر جنگی ترک کنند.

یکی یکی داشتند از خانه خارج می شدند که رودولف قمه اش را سد راه یکی از آن ها کرد.
-شما کجا؟

خون هاگرید به جوش آمد.
-هرگز...جلوی من...مزاحم یک ساحره محفلی نشو!

و قصد حمله به رودولف و قمه اش را داشت که لینی با یک دست جلوی هاگرید را گرفت.
دستی که با حرکتی ساده، در را به روی هاگرید بست و دماغ هاگرید به در برخورد کرد و صاف شد و دل نویسنده خنک شد.

رودولف قمه اش را از جلوی مالی برداشت.
-این یکی همین جا می مونه... که... که برای شما هم سوپ بیاره. به ما کمک می کنه سوپ بپزیم...و وقتی آماده شد براتون میاره!

قانع کننده بود. هیچ محفلی ای نمی توانست در مقابل سوپ مقاومت کند.

بدین ترتیب اعضای محفل به سمت مقر گروهشان حرکت کردند و مالی ویزلی در مقابل چشمان نه چندان خوشحال مروپ، داخل خانه ریدل ها باقی ماند که برای درست کردن سوپ پیاز به مرگخواران کمک کند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۴۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#73

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۳:۱۰
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
بلاتریکس چپ چپ به تمامی مرگخواران نگاه کرد.
پرت کردن حواس او، یکی از مهم ترین کارهایی بود که مرگخواران نمیتوانستند انجام دهند.
بلاتریکس به با دست محکم به پیشانی‌اش کوبید و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند.
-دستای همه جلو، میخوام چکشون کنم.
-دست دست، دستا جلو!
-کروشیو.

بلاتریکس مرگخوار مذکور را با برد چندهزار کیلومتر به افق پرتاب کرد.
شاید بقیه مرگخوارها از دست زدن دست بکشند... که کشیدند!
مرگخواران با ترس و لرز دستانشان را به سمت جلو دراز کردند.
-بلا اگه واسه من دراومد نمیزنی؟
-لازم باشه چرا که نه.
-بلا!

بلاتریکس به ربکا نگاه کرد.
آن همه مظلومیت در ربکا، یعنی ریگی به کفش اوست.
بلاتریکس جلوتر آمد، ربکا بیشتر لرزید. بلاتریکس جلوتر آمد، ربکا بیشتر لرزید. بلاتریکس جلوتر آمد...

-بابا الان زلزله میاد! یه دیقه آستینشو بزن بالا دیگه! فیلم هندی بازی میکنه!
-رودولف؟
-ها؟ چشم.

بلاتریکس وقتی آستین ربکا را بالا زد، با دیدن دست خالی او، اخم کرد.
ربکا هرگز از اخم کردن بلاتریکس و لرد خوشش نمی‌آمد!

-که اینطور... هوم...
-بلا؟ بلــــــــــــــــــــا!

بلاتریکس آنقدر محکم دستان ربکا را کند که فریاد ربکا تا سیاره سیرازو رفت!
بعد دستان هری را کند و آن را جابه جا کرد.

-دستم... درد میکنه.
-اون دیگه مشکل خودته. الان باید به محفلی‌ها برسیم که...

و چپ چپ به محفلی‌ها نگاه کرد.
انگار نباید آنها آنجا میبودند!


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۶ ۱۵:۵۴:۱۴

تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱:۱۶ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
#72

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۹:۳۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 283
آفلاین
مرگخواران می دانستند با پیدا شدن فرد خاطی آبروی کل گروه جلوی محفلی ها خواهد رفت، پس تصمیم گرفتند هر طور که بود حواس بلاتریکس را از اصل قضیه پرت کنند.

بلاتریکس با خط کش فلزی به صف مرگخواران نزدیک شد.
-به زودی اون عنصر خود فروخته تسترال صفت به همه ی ما معرفی خواهد شد. اون چند نفری که هنوز دستاشونو جلو نیاوردن. دست!
-دست...دست!
-منظورم این بود که دستاتونو...
-صدا دستا نمیادا.

گروهی از مرگخواران شروع به سوت زدن و کِل کشیدن کردند. گروهی دیگر مشغول پخش شیرینی و روبوسی شدند.

-چه خبرتونه؟

موهای بلاتریکس از حجم زیاد خشم در حال تولید جریان الکتریسیته بود. شاید مرگخواران باید قبل از انفجاری سهمگین، راه های دیگری را برای پرت کردن حواس او امتحان می کردند.




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۴۷ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
#71

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۷:۵۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
من علامت شوم دارم!

همه به سمت هری که این جمله را گفته بود، برگشتند!
_الان من از وقتی اومدیم خونه‌ی ولدمورت جای زخمم می‌سوزه...با این دست بمالمش، سوزشم دو برابر میشه!

مرگخواران خندیدند...به جز بلاتریکس!
_صبر کنید ببینم...کدوم مرگخوار خود فروخته‌ای از علامت مرگخواریش گذشته؟

خنده‌ی مرگخوارن به سکوت تبدیل شد!
_چیزه...میگم که شاید اشتباهی شده...نه...عمدی نبوده!

مرگخواران با سر حرف تام جاگسن را تایید کردند...اما این فرصتی برای محفلی ها بود که به نظر نمیرسید به این راحتی از دستش بدهند...آنها باید بر آتش اختلاف مرگخوارن می‌دمیدند و بلاتریکس را تهییج میکردند...
_البته خانوم لسترنج...میدونید...این احتمال هم وجود داره که بعضی مرگخوارها خسته شدند، ولی روشون نمی‌شد که از زیر سایه اسمش رو نبر خارج بشن...حالا فرصتی پیش اومده و استفاده کردن!
_این رو هم نباید فراموش کرد که در گذشته هم این سابقه داشته که مرگخواران به سمت جبهه سفیدی متمایل شدن!
_وای...من نمیتونم صبر کنم تا ببینم وقتی همه این واقعیت رو بفهمن که مرگخوارها در اولین فرصت از شر علامت شوم خودشون می‌خوان خلاص شن، چی میشه!

به نظر نمی‌رسید این داستان سرانجام خوبی داشته باشد...برای همین بلاتریکس رو به همه کرد و گفت:
_همه...دستاشون رو بگیرن دستشون ببینم!
_
_یعنی دستتون رو بیارین جلو...هر کی دستش برای خودش نبود، میفهمم!

مرگخوارها و محفلی ها همه از ترس بلاتریکس به صف شدند و دستشان را جلو آوردند...آزمون سختی در پیش بود!




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۰۱ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
#70

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
با گذشت چندین و چند دقیقه، گابریل با اکراه حاضر به پس دادن دست‌ها شد.

- چند دقیقه دیگه هم باید می‌موند ها! باشه. بیاین بردارین.

- با چی؟

- کمتر سوال فلسفی بپرس! یکم عملگرا باش.

مرگخوارها به طرف تشت گابریل هجوم آورده و مشغول نصب دست‌های خود شدند.

خربزه عسیلیای مامان ... یه دونه شورشو برسونید به من. دست خودم که هیچ نمک نداره؛ هرچی میوه برای شکرپنیرم پوست می‌کنم قدردون نیست.

- بال منو پس بده ببینم! این بالای ظریف هیکل تو رو بلند نمی‌کنه!

- گفتن کردم شاید تونستن شدم به سیرازو سر زدن کنم. سفینم خراب شدن کرده خوب! دست منم آبی بودن هست به تو اومدن می‌کنه دیگه!

- هیچ کدومتون لیاقت اون بال‌ها رو ندارین ... نزدیکترین خادم ارباب باید مثل ایشون ... هی پالی! دست من دست تو چی کار می‌کنه؟

- چیه مگه؟ تنوع دوست نداری؟ فکر کنم آقای لسترنج دوست داشته باشن.

- هی! دست من من قبلا خالکوبی نداشت!

رودولف بدون این که به روی خود بیاورد، با رضایت دست ساحره بخت برگشته را نصب کرد و سریع آستینش را پایین کشید.

- آقا به من دست نرسید.

روفوس اسکریم‌جیور که راه چت باکس را گم کرده و اشتباها از آن جا سر در آورده بود، سعی کرد سریعا از همان راهی که آمده برگردد اما درست لحظه آخر مچش را گرفتند.

- هی! تو که دستت سر جاشه. اون دستا چیه تو دستت؟

- چقدر شما گَدایین ... خیلی وقت‌ها مچم درد می‌گیره. احتمالا اکسترنال این مشکلات رو نداشته باشه.



ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#69

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5864
آفلاین
-صبر کنین...دست نگه دارین...نمی ذارم!

گابریل با چهره ای مصمم جلوی سبد پیاز ایستاد و دست هایش را به دو طرف باز کرد.
-عمرا اگه بذارم به پیازا دست بزنین. نمی بینین؟ واقعا نمی بینین؟ دست هاتونو نگاه کنین.

همه به دست هایشان نگاه کردند و چیزی ندیدند. چون چیزی که مورد اشاره گابریل بود را نمی شد با چشم غیر مسلح دید!

-فقط چند ثانیه به من مهلت بدین.

چند ثانیه بعد، ملت بیکار و بیعار روی توده ای از پیاز منتظر بودند.

-گابریل؟
-آماده نشدن؟
-بابا من دماغم می خاره...

ملتی که منتظر گابریل بودند چیزی کم داشتند!

-گابریل...بیار دیگه این دستامونو...

گابریل تشت بزرگی جلوی خودش گذاشته بود و داخل تشت را پر از مواد شیمیایی مورد نیاز کرده بود و مقدار زیادی دست، داخل تشت ریخته بود.
-الان...الان تمیز و ضدعفونی و عاری از هر میکروبی می شن و میارم و تحویل می دم. صبر کنین! باید چند دقیقه تو این محلول بمونن.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#68

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۷:۱۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز درست کنن. ولی بلد نیستن. برای همین محفلیا(به همراه دامبلدور) رو به خانه ریدل ها میارن وبه این بهانه که "به نظر مرگخوارا، محفلیا بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن" وادارشون می کنن این غذا رو درست کنن.

بعد از تلاش زیاد بالاخره پیاز گیر میارن و مشغول خورد کردنش می‌شن که گورکن ِ وین می‌گه دوست داره پیاز خورد کنه و می‌خواد از گابریل مایع دستشویی زرد بگیره تا دستاش رو بشوره... اما گابریل دوتا شرط برای این گذاشته. یا هافل(گورکن وین) توی وایتکس بخوابه، یا از خونه ریدل بندازتش بیرون.
حالا وین فکری به ذهنش رسیده.

.....

- خب وین، با گور‌کن‌ت به نتیجه رسیدی؟
- بله رسیدم.
- کدوم راه رو انتخاب می‌کنین؟
- ما راهی رو انتخاب نمی‌کنیم.

خون گابریل به جوش آمد:
- چی چیو انتخاب نمی‌کنیم؟ ... مجبورین!
- نه نیستیم، ما اصلا نیازی به مایع دستشویی زرد نداریم. با دستمال زرد ماتیلدا دستامونو پاک می‌کنیم و بعد هم می‌ریم سراغ پیازا!

گابریل بغض کرد.
- مطمئنین؟ حالا شاید بتونم براتون مایع زرد گیر بیارم‌آ...
- نه، ما به این نتیجه رسیدیم که دستمال زرد بهتره. بریم هاف!

هاف هم خُرخُری کرد و با زبانی که برای گابریل درآورده بود به طرف توده پیازها حرکت کرد... قلب گابریل به درد آمده‌بود... آن‌ها قرار بود با دست‌های کثیفشان، برای اربابش سوپ بپزند و کاری هم از دست او برنمی‌آمد.
- من باید یه کاری کنم!

و به قصد کمک گرفتن، به طرف دیگر مرگخواران دوید.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#67

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۸:۲۱
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
-هر دو!
-پس مایع دستشویی زرد رو بیخیال شو!
-خووووری!
-ازش می گیریمش هافل!
-خوووری!

وین حاضر بود برای گورکنش هر کاری انجام بدهد؛ پس چند دقیقه به چشم های هافل خیره شد.

در ذهن هافل

-کجایی هافل؟
-خور خور!
-چطوری دست به سرش کنیم؟
-

بیرون از ذهن هافل

گابریل به وین نگاه می کرد که هم اکنون مانند به هافل خیره شده بود و کوچکترین تکانی نمی خورد.
-سکته کرد؟

قضیه ی وین و هافل خشک شده دیگر روی مخ گابریل رفته بود.
-آهای!

در ذهن هافل

-خوری خوری!
-فهمیدی هافل؟

هافل عینکش را با انگشتش به طرف بالا می برد و لبخندی از سر شادی به وین می زند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۰:۲۹:۳۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۰:۳۳:۴۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۱:۲۸:۳۱

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
#66

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
وین با استرس آشکاری که از این حرف گابریل پیدا کرده بود، هافل را بغل کرد.
-چه شرطی.. گابریل؟

گابریل لبخند شیطانی زد.
از وقتی وین آن گورکن کثیف را به خانه ریدل آورده بود، هرجارا که تمیز میکرد انگار هنوز کثیف بود!
-دوتا راه داری.... یا گورکنتو میدی به من که توی آب وایتکس.. نه دام استون قوی تره، توی آب دام استون بخوابونمش تا میکروباش بره و تمیز شه یا هم مایه زرد و بیخیال میشی و گورکنتو تا پایان آشپزی بیرون پارک میکنی!

وین شوک زده شد،وین عصبانی
شد درواقع وین هردو شیدی شد.
-ا.. اولا که اون اسمش هافله دوما..

هافل که از وین هم بیشتر ترسیده بود حرف وین را قطع کرد.
-خور.. خوییییی

-باشه هافل آروم باش... دوما من عمرا بذارم تو اینکارو بکنی!

گابریل تی اش را در دستانش فشرد.
-منظورت کدوم کاره.. بیرون پارک کردنش یا تو دام استون خوابوندنش؟


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.