هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#52

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-آقایون و خانوم های محفلی...از این طرف. دشمن...لطفا از این طرف!

محفلی ها که چند ثانیه قبل به شکل کنترل نشده ای با سر روی زمینی نزدیک خانه ریدل ها فرود آمده بودند، از جا بلند شده و دور و برشان را نگاه کردند.

-ما چرا اینجاییم؟
-به ما گفت دشمن!
-پروفسور هم همراهمونه. پس جای نگرانی نیست.
-رگای گردنم گرفت! این چه جور آپاراتی بود!
-مامان من گشنمه!

دامبلدور، محفل ربوده شده را دعوت به سکوت کرد و به سمت مرگخواران برگشت.
-فرزندان راه گم کرده تاریکی! هیچ معلوم هست دارید چه میکنید؟ جنگ؟ دعوا؟ خونریزی؟

مرگخواران با جدیت سرهایشان را تکان دادند.

-جنگ؟...اصلا!
-دعوا؟...ابدا!
-ما و خون و خون ریزی؟...هرگز!

بلاتریکس که در گوشه ای سرگرم زدن کرم ضد حساسیت به پوسش بود رو به بانز کرد.
-من باید کرممو بزنم. پوستم طاقت حضور این همه محفلی رو نداره. خودت براشون توضیح بده.

بانز جلو رفت.
-آقایون و خانوم ها توجه کنید!

کسی توجه نکرد.

-توجه...کنید...نمیکنید؟...چرا خب؟

کراب مسئولیت توضیح دادن را از بانز تحویل گرفت.
-ببینین. ما یه بیمار داریم که احتیاج به سوپ پیاز داره.

-نکنه تام باشه؟

مرگخواران همگی با هم سرهایشان را به چپ و راست تکان دادند.
-نه...چی؟...ارباب؟ به هیچ عنوان! ارباب که مریض نمیشن. یکی از زندانیای محفلیه. شخصی که سال ها به محفل خدمت کرده. نشمر آقا...میگم محفلیه بگو چشم! شما نمیفهمین. یکیتون کمه. یه عضو مهم و مهره کلیدی. شما که نمیخوایین بمیره؟ چاره یه سوپ پیازه!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷
#51

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۲:۵۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 70
آفلاین
-اصولا شما جادوگرید. مشکل جادوگرا با یه ورد ساده حل میشه.

این صدا صدای هرمیون بود که همانطور که با کتاب ها برای خودش قایقی ساخته بود و با آذرخش هری پارو می زد، وردی را خواند و خانه گریمولد مثل روز اولش خشک شد.

محفلیون همگی مانند داکسی آب کشیده گیج و ویج به همدیگر نگاه می کردند.
آرنولد آب را مانند اسفنج جذب کرده بود و پف پفی تر از قبل در گوشه ای افتاده بود. آرتور بچه ویزلی ها را شمارش می کرد که گم نشده باشند. دراین بین دامبلدور که عینک هلالی معروفش را گم کرده بود، درحالی که تصور محوی از اطرافش داشت به جای شنل اش پیشبند مالی را به دوش کشید و در خانه گریمولد را باز کرد.

باز کردن در همانا و هجوم مرگخواران به طرف او همانا.

-بگیرینش. پیشبند آشپزی داره. آشپز!

بلاتریکس با اطلاع رسانی هکتور فر هایش را مانند گیسوکمندی تاب داد و دامبلدور را همراه با چند مرگخوار و محفلی ای که در اطرافش بودند موپیچ کرد و به طرف خانه ریدل آپارات کرد. او برای بهبود اربابش که به سوپ پیاز دستپخت محفلی نیاز داشت هر کاری می کرد!


there is no justice in the world


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶
#50

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۴:۵۸ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
ضربان قلب آرنولد همچنان شدن گرفت و عرق ریخت. شدت گرفت و عرق ریخت و همینطور شدت گرفت و عرق ریخت. که یهو دامبلدور گفت:
-فرزندان ما تو دریا چی کار می کنیم؟
-پروفسور صدای طبل میاد.
-پروفسور مرگخواران؟
-پروفسور نکنه آدم خواران؟
ویزلی ها گریان همدیگر را بقل کردند و به یک گوله‌ی نارنجی لرزان تبدیل شدن.
-پروفسور حالا باید چی کار کنیم؟
-آروم باشید. شما مثلاً فرزندان روشنایی هستید. اول باید ببینیم کی ما رو آورده اینجا.
آرنولد از جا پرید:
-پروفسور من نبودم.
-می دونم آرنولد فرزندم. ما که نگفتیم تو بودی.
-ولی پروفسور من نبودم.
-فرزندم این رو یه بار گفتی.
-ولی پروفسور اینجا خونمون نیست.
-می دونم آرنولد. داریم فکر می کنیم که اینجا کجاست.
آرنولد هم که دید ادامه بده نمی شه پس تصمیم گرفت یه کار دیگه بکنه. در همون زمان که داشت به یه راه حل دیگه فکر می کرد یهو از زیر پاشون یه صدایی اومد.


ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۱۲:۰۲:۴۱
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۱۲:۰۴:۵۴


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۱۷ جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶
#49

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
داخل خونه‌ی دوازدهم گریمولد

محفلیا، بی‌خبر از اوضاع بیرون خونه و کمین مرگخوارا، مشغول شال و کلاه کردن بودن تا برن بیرون، یه خورده گردش کنن و یه هوایی تازه کنن.
و اتفاقاً اونا هم عین مرگخوارا، تصمیم گرفته بودن با ظاهر و لباس مبدّل از خونه برن بیرون.

دامبلدور ریشش رو تراشیده و شلوار جین و رکابی سفید پوشیده بود.
ویزلی‌ها هم موهاشون رو بلوند و فرفری کرده بودن.
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی هم خودش رو Compact کرده بود.
ماندانگاس دستِ کجش رو راست کرده و دکمه‌های پیراهنش رو تا خرخره بسته بود.
و خلاصه تا اونجایی که امکان داشت، محفلیا تغییراتی به خودشون داده بودن.

دامبلدور که از این تغییرات راضی به نظر می‌رسید، نگاهی به آرنولد انداخت و گفت:
- باباجان، برو از لای سوراخ کلیدِ دَر یه نگاهی به بیرون بنداز و ببین یه وقت تام و هم‌دستاش اون بیرون نباشن.

آرنولد هم رفت و از لای سوراخ کلیدِ دَر نگاهی به بیرون انداخت.
اولین چیزی که دید، یه سیب زمینیِ گنده بود که به سوراخ چسبیده بود. چند ثانیه بعد، سیب زمینی از سوراخ فاصله گرفت و معلوم شد که سیب زمینی، دماغ رودولف بوده. چند ثانیه بعد، رودولف کلاً از سوراخ فاصله گرفت و آرنولد، جمعیت شلوغ و کمین‌کرده‌ی مرگخوارا رو دید.
آرنولد فوراً برگشت سراغ محفلیا.
- نیستن! هیچ‌کدوم‌شون اینجا نیستن!
- چه خوب، پس بریم.
- آره، بریم بریم.

امّا آرنولد دوباره جلوشون وایساد.
- نیستنا!

دامبلدور که متوجه هشدار آرنولد نشده بود، با نرمی گفت:
- نیستن دیگه خب. بی‌زحمت برو کنار باباجان.

امّا آرنولد کنار نرفت و دامبلدور هم ناچاراً آرنولد رو گرفت و روی صندلی نشوند و جلوتر از بقیه‌ی محفلیا، به سمت دستگیره‌ی در رفت.
ضربان قلب آرنولد شدّت گرفت...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶
#48

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مرگخواران کلمه "مخفیانه" را به خوبی متوجه میشدند. حتی همان لحظه هم رداهایی با طرح گل و بلبل و سنگ پوشیده بودند تا بتوانند به خوبی در میدان گریمولد استتار کنند.
اما مرگخواران، حتی با وجود اینهمه هوش و زرنگی، یک نکته را فراموش کرده بودند. و آن نکته این بود که آپارات، معنای کلمه "مخفیانه" را نمیداند!
و آنها با فراموش کردن این نکته، و البته با شماره سه بلاتریکس، با صدای پاق بلندی غیب شدند و چند ثانیه بعد هم با همان صدای پاق، که موجب ریزش پرهای کلاغ ها شد، در میدان گریمولد ظاهر شدند.

مرگخواران بلافاصله پس از ورود، با ده ها جفت چشم که از پنجره های خانه ها بهشان زل زده بودند، رو به رو شدند.
مرگخواران سرخ و حتی کبود شدند و جهت عادی نشان دادن وضعیت شروع کردند به بالا و پایین پریدن تا صدای "پاق" را شبیه سازی کنند. هرچند که به نظر نمیرسید ساکنان میدان گریمولد چندان هم قانع شده باشند.

بالاخره پس از یک ساعت بالا و پایین پریدن مرگخواران، فضولی ماگل ها مهار شد و همگی از پنجره های خانه هایشان فاصله گرفتند.
مرگخواران که به شدت خسته شده بودند و نفس نفس میزدند، کنار حوض وسط میدان نشستند. همگی به یکدیگر، و البته به آفتاب داغ وسط آسمان نگاه کردند.
و سپس رودولف گفت:
- واقعا چرا نمیشد شب بیایم؟ من الان به خاطر اینهمه پرش، عضلاتم سوختن خب.
- منظورت اینه که بادت خالی شد؟

رودولف ترجیح داد دهانش را ببندد، تا شاید بلاتریکس بیش از این ترور شخصیتی اش نکند و جذابیت طبیعی اش را مقابل دیگر ساحره های مرگخوار زیر سوال نبرد.

لینی که روی زمین نشسته بود و بال های کوچکش را جمع کرده بود و ماساژ میداد، گفت:
- خونه گریمولد نامرئیه خب... برنامه واسه وارد شدن بهش چیه؟
- مطمئنم که یه ایده ای داری لینی. مگه نه؟
- 👀



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
#47

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
خلاصه ی خلاصه: لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیماره...برای همین مرگخوارها تصمیم میگرن که برای اربابشون سوپ پیاز بیارن، چون سوپ پیاز برای بیماران خوبه...اما مرگخوارها بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن، پس اسنیپ رو مامور میکنن که بره و از محفل سوپ پیاز بیاره، ولی وقتی اسنیپ خیلی زود با سوپ پیاز برمیگرده، بلاتریکس شک میکنه که این چیزی که اسنیپ اورده، سوپ پیاز باشه...

-------------------------



بلاتریکس و اسنیپ چند دقیقه ای بود که چشم در چشم هم ایستاده بودند...بلاخره بلاتریکس کاسه ای که اسنیپ ادعا میکرد حاوی سوپ پیاز است را دستش گرفت و رو به اسنیپ گفت:
_این سوپ پیازه؟
_بله!
_پیازش کو پس؟
_عه؟ چیزه...اصلا تو مگه سوپ پیاز خوردی تا حالا؟ دیدی تا حالا کلا؟
_سوپ پیاز ندیدم، ولی میدونم که سوپ پیاز طبیعتا باید پیاز داشته باشه!

اسنیپ عرق ریخت...سپس سرخ شد...بعد از آن از خجالت مرد!
اما چون سوژه نیاز به ادامه داشت نباید میمرد، دوباره زنده شد و با خجالت گفت:
_خب..این سوپ پیاز نیست..نتونستم برم محفل خب! اونا دیگه نمیذارن من برم تو!

مرگخواران نگاه های خرد کننده ای بر اسنیپ انداختند...لاکن اسنیپ خرد نشد! پس تصمیم گرفتند که دست از این کار بردارند و به فکر چاره ای برای اینکه سوپ پیاز را از محفل بدزدند تا به ارباب مریضشان که در اتاقش در حال استراحت بود، بدهند.
بلاتریکس که بیش از همه سلامتی اربابش برای او مهم بود بلاخره لب به سخن گشود و گفت:
_خجالت بکشید؟به شما میگن گروه مرگخواران؟گروه؟گروه خلافکار و اینا؟ بعد یه دزدی نمیتونید بکنید؟
_چیکار کنیم خب؟
_همین الان یه برنامه حرفه ای برای دزدی میچینیم که بریم تو خونه بلک ها و کاملا مخفیانه، مقداری سوپ مرغ از محفل بدزدیم!

سکوتی سهمگین جلسه مرگخواران را فرا گرفت...همه به هم نگاه میکردند...تا اینکه بلاخره لینی جرات کرد که صحبت کند...
_میگم بلاترکیس...طبق گفته ی اسنیپ، الان اکثر محفلیا تو خونه ان و به نظرت الان یکم سخت نیست بریم دزدی؟👀
_نه..ارباب همین الان نیاز به اون سوپ دارن...همین حالا همه آپارات میکنیم میدون گریمولد...فقط حواستون باشه مخفیانه این کار رو انجام باید بدیم...مردم چی میگن فردا اگه تو روزنامه ها بزنن که "مرگخواران به دنیال سوپ پیاز!"؟ الان هم همه با هم آپارات میکنیم..یک..دو...سه!




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
#46

گلرت گریندل‌والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود


دو بار پریدی رول من، چه خوب پریدی رول من. جرئت داری بازم بپر رول من

خلاصه: لرد تام ولدمورت ریدل به سرش میزنه ورزش های ماگلی رو امتحان کنه نتیجه ش این میشه که دست و پاهاش میشکنن و کلی اوخ میشه. یاران با وفاش میخان خوبش کنن که هر کی یه ایده ای میده. مورفین لرد رو میبره پیش داداژیا و اونجا گویا لرد یه تلخکی استعمال کرده و موقت حالش خوب شده. بعدش پیشنهاد شد که سوپ محفلی ها رو بدزدن برای لرد که بخوره قوی بشه رشد کنه بزرگ بشه. سوپ رو به شکل خیلی سوژه وار و عجیبی سوروس اسنیپ میاره. حالا بحث اینه که چطوری بدن ارباب بخوره و آیا اصلن بدن ارباب بخوره. تا این که ...


لرد علیل قصه ی ما تو اتاق خوابش داشت استراحت می کرد و رودولف هم کنارش رو صندلی نشسته بود. زمان خیلی عادی داشت برای لرد می گذشت. تا این که ناگهان کمبود و جای خالی چیزی را احساس کرد و زمان یکهویی خیلی آرام شد برای ایشان { لحن ـتو برم نویسنده ژان }

- رودولف! عضله هام منقبض شدن و منبسط نمیشن! رودولف! همه جام میخاره !
- ارباب من شیمی م خوب نیست ولی منم انگشتم اوخ شده! ببینین ارباب ببینین!
- رودولف!
- موهامم درد میکنه ارباب. شامم فقط یه تخمِ مر ِ ...
- پانکرامیـ$$مونتلا&@آراگونا%متاعا!

گلرت گریندل والد که در همون لحظه سوار بر موتور سی جی ِ ترمز بریده ای داشت در کوچه ارباب و اینا تک چرخ مینداخ ( آمممم آم آم آمم )، با شنیدن صدای جـــیغ به خاطر اهداف خفنانه و والاترش تصمیم گرفت که محل رو ترک کنه و وارد سوژه نشه.

در همین حین مرگخواران عزیزی از اقصاء نقاط دنیا داخل اتاق خواب ارباب آپارات کردن. لینی وارنر، گیبن، وینکی، روفوس اسکریم جیور، ژادیسلاو بلاژیکوفسکی، سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، ریگولوس بلک، هکتور دکور گرنجر، زلاتان زاخار ایبراهیموییچ، آریانا دامبل، زنوفیلیوس لاوگود، رحیم استرلینگ، باروفیو، سی پلاس پلاس، ریو دو ژان نیرو، نیو اسکندر مقدونی، دایی لووین { ولم کنین! ناموسن ولم کنین میخام ادامه بدم }
لرد تام ولدمورت ریدل که همینطوری ش مریض بود، دست و پاهاش شکسته بود و در حال ترک هم بود و دوران سخت و استراتژیکیستی ای رو سپری می کرد ( اولش سخته ) با ورود این همه آدم به اتاق خوابش و از سر و کول هم بالا رفتن شون، گویا اکسیژن کافی بهش نرسید ( نامبرده دماغ ِ سوراخش هم به دلایل نامعلومی کیپ بود و نمیتونسته کلن از راه بینی نفس بکشه ) و روح بلند پیشوای مرگخوران از نوقل لوشاتو با هواپیمای پاریس به تهران نشست. { چمیدونم خودمم }

- ارباب جان!
- جان ِ جانان !
- نامهربان نامهربانان!
- daddy ... daddy ... why
- شاین آن یو کریزی کچل
- اربابانه رفتن
- آقام ارباب!
- آقام ابالفضل
- علی آقا پروین؟
- فقط ارباااااااب


ارباب که هواپیماش با موفقیت به زمین نشسته بود ( ولدمورت ولدمورت! قلب ِ اینا، باند ِ فرودگاه توست! ) با مشاهده ی شعارها و حالت معنوی ای که در اتاق حاکم بود رفت بالا و شروع به صحبت کرد :

- من کله ی کچلی دارم. { گریه حضار } روح پاره پاره ای دارم. { خنده حضار } اندک انجمنی دارم که اون رو هم، عله، تو به ما دادی. { سکوت حضار } حالا تا زورآزمایی خیابونی نکردن باهامون برین از همون تلخکی ها که مورفین اون دفعه بم داد بیارین.

ارباب که پایین اومد لینی وارنر پرید و زیر بغل ارباب رو گرفت :
- چه دست فرمونی دارید ارباب! چقدر سوژه رو صاف و مستقیم هدایت کردین!

چند ساعت بعد


شبه و در خرابه های پشت خونه ریدل ها هستیم. مرگخوارای عزیز هر کودوم یه طرف ولو شدن. یه سری هاشون سر به زیرن یه سری ها سر به هوا.
ارباب و رودولف و روفوس دم آتیش نشستن. رودولف داره به آتیش ور میره. روفوس داره تو زمین فرو میره و ارباب دراز کشیده در حالی که یه دستشو گذاشته زیر سرش و داره آتیشو دید میزنه و اندام های خاصی از بدنش رو میخارونه.

- گل شنگم ... گل شنگم ... شی بگم اژ ... دل ِ چــ شــ تنگم ...
- ناژ نفشِ نفش کشت تار و مار

ارباب به روفوس اشاره میکنه و میگه :

- رودولف ببینم اون زخم انگشتتو ک اول پست میگفتی
- من روفوشم ... رو دول نیششم
- آخی چه زخم نازی! آخی ... بمیرم! :aros:


چند ساعت قبل

ماندانگاس فلچر مثل همیشه تو کوچه دیاگون بساط کرده. سرشو بالا میگیره و متوجه میشه که فوج ِ انبوهی از مرگخوارا رو به رو شن و چوبدستی هاشونو به سمت ش گرفتن.

- به خدا عمدی نبود! اتفاقی بود!
- لرد سیاه فرمود که تلخکی میخان. ازین ورزش های ماگلی تو دست و بالت نداری؟!


در پناه او
بدرود


[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲:۱۰ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵
#45

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
بلاتریکس نبم نگاهی به رودولف انداخت و در حالی که با دندان هایش، لبش را گاز می گرفت گفت: اربابا! لرد تیره آ! متاسفانه اینقدر این رودولف بی ریخت و بدقواره و ایکبریه که ما می خوایم معجون خواب آور به یه دختری بدیم و بعد بدزدیمش و به عقد رودولف درش بیاریم.

رودولف نگاه "وات د هِل" ـی به بلاتریکس انداخت و به قمه اش با یک حرکت بسی خفن یک پای سوروس را قطع کرد ولی از آن جا که او می توانست پرواز کند، برایش مشکلی پیش نیامد. سوروس هم از شدت خون ریزی بیهوش شد و بعد به سوی لیلی عزیزش شتافت.

لرد با سردرگمی گفت: ها! گویا سوروس رقیبت بود! هرچند اون هم مثل تو قیافه ای چون شامپانزه داره ولی خب... گفتی این دختره کی بود؟

- ام...

رودولف به دور و برش نگاه کرد و در کمال شگفتی، برای اولین بار نام هیچ دختری به یادش نیامد. هرچند، زیاد طول نکشید و نگاهش روی بلاتریکس ثابت ماند.
- بلاتریکس، ارباب.

بلاتریکس بعد از چشم غره رفتن به رودولف، با شادی به چشمان مارمولکی اربابش نگریست.
- اربابا! بهش بگین که دل من برای یکی دیگه ـست!
- نه! مگه شما با هم ازدواج نکردین؟

رودولف متوجه سوتی اش شد.
- آخه ارباب! عشق و علاقه ی ما به هم روز به روز داره بیشتر می شه. برای همین می خوایم طی یک حرکت آنتحاری رومانتیک دوباره عروسی کنیم.

لرد چشم غره ای لیزری رفت.
- این هورکراکس ها دیگه دارن شورش رو در می آرن. چرا دستان همایونیمان درست نمی شن؟ باید قطعشون کنیم تا دوباره در بیان. به چی زل زدین؟
- به شما.
- اصلا چرا وقت با ارزشمون رو داریم تلف شما می کنیم؟

بلاتریکس از میان دو دستش که شکل قلب را درست کرده بودند، زمزمه کرد: چون عاشق دارین می شین؟

لرد چیزی نشنید و سوار بر رودولف از آن جا خارج شد.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵
#44

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۲۸:۴۱ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
با شنیدن صدای لرد سیاه، همه ی سرها به سمت منبع صدا که در نزدیکی شان بود، چرخید. چه مدت بود که ارباب شان آن جا ایستاده بود؟

ایستاده بود؟!

در واقع نحوه ی حضور لرد در آن جا شبیه به ایستادن نبود. لرد سیاه بر پشت رودولف سوار شده بود و هر چند دقیقه یک بار از نحوه ای که رودولف او را گرفته بود، انتقاد می کرد. چهره ی رودولف از تحمل وزن لرد خیلی خوشحال به نظر نمی رسید، اما از ترس آن که لرد، پس از خوب شدن، تنبیهش کند جرات نداشت حرفی به زبان بیاورد و فقط گاهی زیر لب غر می زد.

با دیدن لرد در آن جا، مرگخواران به فکر فرو رفتند؛ لرد چه میزان از حرف هایشان را شنیده بود؟ آیا از نقشه شان آگاه شده بود؟ بالاخره بلاتریکس شروع به حرف زدن کرد:
-ارباب چرا از جاتون بلند شدید؟ شما باید استراحت کنید! هر چی لازم داشتید به رودولف می گفتید براتون حاضر می کرد.
و در انتها، چشم غره ای به رودولف رفت که معنای "چرا ارباب رو آوردی این جا؟" می داد که در جواب، رودولف فقط سر به زیر انداخت.

-ما هیچ وقت به چیزی احتیاج نداریم بلا. رودولف مایحتاج خودشم نمیتونه تامین کنه چه برسه به جادوگر بزرگی مثل ما! سر و صداتون مانع از استراحت ما می شد، سوار بر رودولف اومدیم بهتون اخطار بدیم که اگه یک بار دیگه همچین اتفاقی بیفته، ممکنه بزرگترین تیکه ی باقی مانده ازتون گوش تون باشه که چیز های جالبی شنیدیم. گفتید برای کی می خواستید معجون خواب آور بگیرید؟


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۹ ۱:۰۵:۳۵

تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۹:۵۱ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵
#43

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
-لوسیوس واستا!

لوسیوس که در حال دویدن به سمت در خروجی بود، با فریاد بلاتریکس، ترمزی گرفت که در واقع خوب نگرفت چرا که مستقیم از در خارج شد و به دیوار مقابل در برخورد کرد و اثری هنری از خود به جای گذاشت.

بلاتریکس که به این تمرمز های فاجعه ی لوسیوس عادت داشت، بدون اینکه حتی به شوهر خواهر فلک زده اش نگاهی بیندازد، به سمت سیوروس برگشت و گفت:
-قبل از هر چیزی باید یه چیزی این وسط روشن شه.
-مشعل بیارم روشن کنم؟
-خفه شو هکتور. منظورم اینه که انقدر سوژه رو سریع جلو بردن که حتی خودمون هم نفهمیدیم چی شد.
-خب چی میخواستی بشه؟
-اینکه چطوری انقدر سیوروس سریع از کادر خارج شد و با یک کاسه سوپ برگشت! حتی فکر نمی کنم چند دقیقه هم طول کشیده باشه.
-خب که چی؟
-هممون می دونیم که با اینکه محفل زیادی سوپ داره اما دامبلدور هم سوپاشو خیلی دوست داره و به همین آسونی به استادی از جنس مرگخوار یه کاسه پر از سوپ نمیده مگر اینه...
-مگه اینکه چی؟

سیوروس در حالی که این سخن را می گفت، با چنان غیضی به بلاتریکس نگاه می کرد که کم مانده بود چشامانش به صورت بلاتریکس برخورد کنند. او چشمان بلاتریکس را در چنین شرایطی می شناخت. می دانست که بلاتریکس اکنون میخواهد او را متهم به جاسوسی برای دامبلدور کند چرا که دیگر به این بحث های بلاتریکس عادت داشت.

بلاتریکس هم در حالی که کم نمی آورد همچنان به چشمان سیوروس خیره ماند.
-مگر اینکه یه جاسوس باشه اون مرگخوار که خیلی برای محفلی ها به خصوص دامبلدور عزیز باشه.
-الان داری منو به جاسوسی برای دامبلدور متهم می کنی؟
-خب چرا که نه.
-دوباره شروع نکن بلاتریکس اون جریان جاسوسی فقط مال قصه های رولینگیه.
-از کجا معلوم که توی دنیای امروزی حقیقت نداشته باشند؟

چند لحظه گذشت و سیوروس و بلاتریکس دوباره بهم خیره شدند. با آن که سخنی در میانشان رد و بدل نمی شد اما چشمانشان برایشان کافی بود تا برای هم خط و نشان بکشند.

-برم برای ارباب از آرسی معجون خواب آور بگیرم بیارم یا نه؟
-برای ما معجون خواب آور میخواید بگیرید؟
-چیزه...سلام ارباب جونم.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۸ ۱۲:۳۶:۴۵
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۸ ۱۲:۳۹:۲۹
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۸ ۱۲:۴۹:۱۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.