هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
#55

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین

خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز بیارن، چون سوپ پیاز برای بیماران خوبه...اما بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن. برای همین محفلیا(به همراه دامبلدور) رو به خانه ریدل ها میارن وبه این بهانه که "به نظر مرگخوارا، محفلیا بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن" وادارشون می کنن این غذا رو درست کنن.
الان باید مواد لازم رو تهیه کنن.
..................................................................................

-مواد لازم؟بنظر خودتون اولین چیز مورد نیاز برای درست کردن سوپ پیاز چیه؟

دامبلدور با این پرسش مرگخواران را به چالش کشیده بود،مرگخواران ساعت ها مشغول محاسبه و انجام دادن الگوریتم و در آوردن سینوس مواد مختلف بودند،در نهایت هکتور جواب را با صدای بلند به دامبلدور اعلام کرد:
-سیر؟

دامبلدور پوکرفیس به مرگخواران خیره شد.

-اممم...سیر نیست؟میشه از گزینه پنجاه پنجاه استفاده کنم؟یا تماس تلفنی؟

مرگخواران واقعا در امر آشپزی مبتدی بودند،زیرا آنها همیشه با پول خزانه خانه ریدل از رستوران سیاه کده پیتزا مخصوص سرآشپز سفارش میدادند.

-باید پیاز بخرید.

دامبلدور بالاخره جواب سوال را اعلام کرد.سو با خوشحالی گفت:
-پیاز؟کریس بپر از سر کوچه بگیر!
-چرا من؟

دامبلدور قبل از اینکه بحثی شکل بگیرد،جمله اش را اصلاح کرد.
-باید پیاز رو از جنگل سیاه بکنید،تو هاگوارتز.

و با این جمله مرگخواران را به سکوت واداشت.





Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
#54

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
بلا بعد زدن کرمش رو به مفحلیا کرد و گفت:
- بالاخره رضایت دادین؟ بیاین بریم دیگه... میمیره، میمونه رو دستتونا.

محفلیا همراه مرگخوارا رفتن داخل خانه ی ریدل ها. بلا که دید که در اتاق لرد بازه با آفتاب بالانس رفت و درو بست و رو کرد به بقیه و گفت:
- آره دیگه ما مرگخوارا آمادگی بدنیمون خیلی بالاست. الانم خواستم به رخ بکشم مهارتمو... به رختون کشیده شد یا نه؟

دامبلدور اینور و اونور خونه ی ریدل ها رو نگاه کرد که ببینه بساطی هست یا نه ولی چیزی پیدا نکرد.

- خب اینم آشپزخونه میتونین شروع کنین.
- من باید اول فرزند مریضمو ببینم شاید برای درمانش سوپ لازم نباشه.
- ها؟... مریض؟.... کی گفته ما مریض داریم؟
- خودتون گفتین که سوپو برای یه محفلی مریض میخواین دیگه. منم میخوام ببینمش.

بلا که دید داره نقشه لو میره بالا رو نگاه کرد و دید که یه لامپ رو سرش هست که خاموشه یه چندتا ضربه بهش زد و اونم روشن شد و بعد یه فکر ناب به ذهنش رسید. رو به دامبدور کرد و گفت:
- خب... خب... دیدی بالاخره گیر افتادی... این یه نقشه بود تا شما رو بیاریم اینجا تا شما آشپزی کنین و ما هم ازتون فیلم بگیریم و بزاریم توی اینستا تا آبروتون بره.

مرگخوارا که خودشون نمیدونستن جریان چیه همدیگرو نگاه میکردن ولی اینو میدونستن بلا کار اشتباه نمیکنه پس دیگه همدیگرو نگاه نکردن. دامبلدور هم یه نگاه به بالا انداخت لامپو بالای سرش دید، یه نگاه بهش انداخت و لامپ روشن شد و یه ایده ی خوب اومد به ذهنش و گفت:
- آشپزی کردن آبرو نمیبره برای همین ما اینکارو میکنیم... چه سوپی باید درست کنیم؟
- سوپ پیاز
- خب مواد اولیه رو حاظر کردین؟

بلا که نمیدونست مواد اولیه چی هستن گفت:
- چی؟... مواد اولیه... آآآآ... عه زرنگی! باید همه کاراشو خودتون بکنید.

دامبلدور که فهمید اینا نمیدونن سوپ پیاز چیه گفت:
- خب پس من میگم برید تهیه کنید.
- مگه من نوکرتم خودت برو بخر
- باش میرم. من مشکلی ندارم.

بلا یکم فکر کرد و با خودش گفت که اگه دامبلدور بره شاید دیگه برنگرده برای همین قضیه رو به روش خیلی ماحرانه جمعش کرد.
- عه دوباره فکر کردی زرنگی! تو اگه بری دیگه برنمیگردی. منم که نوکرت نیستم. پس نتیجه میگیریم.... رودولف برو.
- چرا من؟ مگه من نوک....
-
- اصلا منتظر بودم بگی بهم.
- خب دامبلدور بگو چی لازمه برای پختش.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۱۹ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷
#53

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5912
آفلاین
دامبلدور که چند دقیقه قبل کاملا قانع نشده به نظر می رسید، حالا به مرحله "نیمه قانع" ترفیع پیدا کرده بود.
ولی با این وجود محفلی ها را به صف کرد و سرگرم شمارش شد.
-یک...سه...هشت...ده...

مرگخواران سعی کردند جلوی شمارش حرفه ای دامبلدور را بگیرند.

-آقا دست نگه دار! اولا که داری اشتباه می شمری! دوما که چی رو داری می شمری؟ مگه همه محفلیا اینجا حاضرن؟ سوما اینا اصلا مگه قابل شمارشن؟ معلوم نیست کی به کیه!

دامبلدور کمی فکر کرد. شمارشش هیچوقت خوب نبود. گذشته از این، به نظر او همه قابل اعتماد بودند مگر این که...
-خلافش ثابت بشه! شماها الان مرگخوارین. خلافش ثابت شده. قابل اعتماد نیستین فرزندان.

مرگخواران برگ برنده خود را رو کردند.
-اسنیپ هم مرگخوار بود. مگه بهش اعتماد نکردی؟

دامبلدور به فکر فرو رفت...راست می گفتند. کرده بود! آن هم از نوع کاملش.
-اممم...خب...کمی اندیشیدم! حرف شما رو باور می کنم و هم اکنون اندوهی عظیم در اعماق روحم احساس می کنم که یک فرزند روشنایی در بستر بیماریه!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#52

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-آقایون و خانوم های محفلی...از این طرف. دشمن...لطفا از این طرف!

محفلی ها که چند ثانیه قبل به شکل کنترل نشده ای با سر روی زمینی نزدیک خانه ریدل ها فرود آمده بودند، از جا بلند شده و دور و برشان را نگاه کردند.

-ما چرا اینجاییم؟
-به ما گفت دشمن!
-پروفسور هم همراهمونه. پس جای نگرانی نیست.
-رگای گردنم گرفت! این چه جور آپاراتی بود!
-مامان من گشنمه!

دامبلدور، محفل ربوده شده را دعوت به سکوت کرد و به سمت مرگخواران برگشت.
-فرزندان راه گم کرده تاریکی! هیچ معلوم هست دارید چه میکنید؟ جنگ؟ دعوا؟ خونریزی؟

مرگخواران با جدیت سرهایشان را تکان دادند.

-جنگ؟...اصلا!
-دعوا؟...ابدا!
-ما و خون و خون ریزی؟...هرگز!

بلاتریکس که در گوشه ای سرگرم زدن کرم ضد حساسیت به پوسش بود رو به بانز کرد.
-من باید کرممو بزنم. پوستم طاقت حضور این همه محفلی رو نداره. خودت براشون توضیح بده.

بانز جلو رفت.
-آقایون و خانوم ها توجه کنید!

کسی توجه نکرد.

-توجه...کنید...نمیکنید؟...چرا خب؟

کراب مسئولیت توضیح دادن را از بانز تحویل گرفت.
-ببینین. ما یه بیمار داریم که احتیاج به سوپ پیاز داره.

-نکنه تام باشه؟

مرگخواران همگی با هم سرهایشان را به چپ و راست تکان دادند.
-نه...چی؟...ارباب؟ به هیچ عنوان! ارباب که مریض نمیشن. یکی از زندانیای محفلیه. شخصی که سال ها به محفل خدمت کرده. نشمر آقا...میگم محفلیه بگو چشم! شما نمیفهمین. یکیتون کمه. یه عضو مهم و مهره کلیدی. شما که نمیخوایین بمیره؟ چاره یه سوپ پیازه!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷
#51

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۸:۵۴ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 93
آفلاین
-اصولا شما جادوگرید. مشکل جادوگرا با یه ورد ساده حل میشه.

این صدا صدای هرمیون بود که همانطور که با کتاب ها برای خودش قایقی ساخته بود و با آذرخش هری پارو می زد، وردی را خواند و خانه گریمولد مثل روز اولش خشک شد.

محفلیون همگی مانند داکسی آب کشیده گیج و ویج به همدیگر نگاه می کردند.
آرنولد آب را مانند اسفنج جذب کرده بود و پف پفی تر از قبل در گوشه ای افتاده بود. آرتور بچه ویزلی ها را شمارش می کرد که گم نشده باشند. دراین بین دامبلدور که عینک هلالی معروفش را گم کرده بود، درحالی که تصور محوی از اطرافش داشت به جای شنل اش پیشبند مالی را به دوش کشید و در خانه گریمولد را باز کرد.

باز کردن در همانا و هجوم مرگخواران به طرف او همانا.

-بگیرینش. پیشبند آشپزی داره. آشپز!

بلاتریکس با اطلاع رسانی هکتور فر هایش را مانند گیسوکمندی تاب داد و دامبلدور را همراه با چند مرگخوار و محفلی ای که در اطرافش بودند موپیچ کرد و به طرف خانه ریدل آپارات کرد. او برای بهبود اربابش که به سوپ پیاز دستپخت محفلی نیاز داشت هر کاری می کرد!


there is no justice in the world


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶
#50

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۹:۱۹ پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۹
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
ضربان قلب آرنولد همچنان شدن گرفت و عرق ریخت. شدت گرفت و عرق ریخت و همینطور شدت گرفت و عرق ریخت. که یهو دامبلدور گفت:
-فرزندان ما تو دریا چی کار می کنیم؟
-پروفسور صدای طبل میاد.
-پروفسور مرگخواران؟
-پروفسور نکنه آدم خواران؟
ویزلی ها گریان همدیگر را بقل کردند و به یک گوله‌ی نارنجی لرزان تبدیل شدن.
-پروفسور حالا باید چی کار کنیم؟
-آروم باشید. شما مثلاً فرزندان روشنایی هستید. اول باید ببینیم کی ما رو آورده اینجا.
آرنولد از جا پرید:
-پروفسور من نبودم.
-می دونم آرنولد فرزندم. ما که نگفتیم تو بودی.
-ولی پروفسور من نبودم.
-فرزندم این رو یه بار گفتی.
-ولی پروفسور اینجا خونمون نیست.
-می دونم آرنولد. داریم فکر می کنیم که اینجا کجاست.
آرنولد هم که دید ادامه بده نمی شه پس تصمیم گرفت یه کار دیگه بکنه. در همون زمان که داشت به یه راه حل دیگه فکر می کرد یهو از زیر پاشون یه صدایی اومد.


ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۱۲:۰۲:۴۱
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ۱۲:۰۴:۵۴


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۰:۱۷ جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶
#49

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
داخل خونه‌ی دوازدهم گریمولد

محفلیا، بی‌خبر از اوضاع بیرون خونه و کمین مرگخوارا، مشغول شال و کلاه کردن بودن تا برن بیرون، یه خورده گردش کنن و یه هوایی تازه کنن.
و اتفاقاً اونا هم عین مرگخوارا، تصمیم گرفته بودن با ظاهر و لباس مبدّل از خونه برن بیرون.

دامبلدور ریشش رو تراشیده و شلوار جین و رکابی سفید پوشیده بود.
ویزلی‌ها هم موهاشون رو بلوند و فرفری کرده بودن.
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی هم خودش رو Compact کرده بود.
ماندانگاس دستِ کجش رو راست کرده و دکمه‌های پیراهنش رو تا خرخره بسته بود.
و خلاصه تا اونجایی که امکان داشت، محفلیا تغییراتی به خودشون داده بودن.

دامبلدور که از این تغییرات راضی به نظر می‌رسید، نگاهی به آرنولد انداخت و گفت:
- باباجان، برو از لای سوراخ کلیدِ دَر یه نگاهی به بیرون بنداز و ببین یه وقت تام و هم‌دستاش اون بیرون نباشن.

آرنولد هم رفت و از لای سوراخ کلیدِ دَر نگاهی به بیرون انداخت.
اولین چیزی که دید، یه سیب زمینیِ گنده بود که به سوراخ چسبیده بود. چند ثانیه بعد، سیب زمینی از سوراخ فاصله گرفت و معلوم شد که سیب زمینی، دماغ رودولف بوده. چند ثانیه بعد، رودولف کلاً از سوراخ فاصله گرفت و آرنولد، جمعیت شلوغ و کمین‌کرده‌ی مرگخوارا رو دید.
آرنولد فوراً برگشت سراغ محفلیا.
- نیستن! هیچ‌کدوم‌شون اینجا نیستن!
- چه خوب، پس بریم.
- آره، بریم بریم.

امّا آرنولد دوباره جلوشون وایساد.
- نیستنا!

دامبلدور که متوجه هشدار آرنولد نشده بود، با نرمی گفت:
- نیستن دیگه خب. بی‌زحمت برو کنار باباجان.

امّا آرنولد کنار نرفت و دامبلدور هم ناچاراً آرنولد رو گرفت و روی صندلی نشوند و جلوتر از بقیه‌ی محفلیا، به سمت دستگیره‌ی در رفت.
ضربان قلب آرنولد شدّت گرفت...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶
#48

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
مرگخواران کلمه "مخفیانه" را به خوبی متوجه میشدند. حتی همان لحظه هم رداهایی با طرح گل و بلبل و سنگ پوشیده بودند تا بتوانند به خوبی در میدان گریمولد استتار کنند.
اما مرگخواران، حتی با وجود اینهمه هوش و زرنگی، یک نکته را فراموش کرده بودند. و آن نکته این بود که آپارات، معنای کلمه "مخفیانه" را نمیداند!
و آنها با فراموش کردن این نکته، و البته با شماره سه بلاتریکس، با صدای پاق بلندی غیب شدند و چند ثانیه بعد هم با همان صدای پاق، که موجب ریزش پرهای کلاغ ها شد، در میدان گریمولد ظاهر شدند.

مرگخواران بلافاصله پس از ورود، با ده ها جفت چشم که از پنجره های خانه ها بهشان زل زده بودند، رو به رو شدند.
مرگخواران سرخ و حتی کبود شدند و جهت عادی نشان دادن وضعیت شروع کردند به بالا و پایین پریدن تا صدای "پاق" را شبیه سازی کنند. هرچند که به نظر نمیرسید ساکنان میدان گریمولد چندان هم قانع شده باشند.

بالاخره پس از یک ساعت بالا و پایین پریدن مرگخواران، فضولی ماگل ها مهار شد و همگی از پنجره های خانه هایشان فاصله گرفتند.
مرگخواران که به شدت خسته شده بودند و نفس نفس میزدند، کنار حوض وسط میدان نشستند. همگی به یکدیگر، و البته به آفتاب داغ وسط آسمان نگاه کردند.
و سپس رودولف گفت:
- واقعا چرا نمیشد شب بیایم؟ من الان به خاطر اینهمه پرش، عضلاتم سوختن خب.
- منظورت اینه که بادت خالی شد؟

رودولف ترجیح داد دهانش را ببندد، تا شاید بلاتریکس بیش از این ترور شخصیتی اش نکند و جذابیت طبیعی اش را مقابل دیگر ساحره های مرگخوار زیر سوال نبرد.

لینی که روی زمین نشسته بود و بال های کوچکش را جمع کرده بود و ماساژ میداد، گفت:
- خونه گریمولد نامرئیه خب... برنامه واسه وارد شدن بهش چیه؟
- مطمئنم که یه ایده ای داری لینی. مگه نه؟
- 👀



پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
#47

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۵:۴۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
خلاصه ی خلاصه: لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیماره...برای همین مرگخوارها تصمیم میگرن که برای اربابشون سوپ پیاز بیارن، چون سوپ پیاز برای بیماران خوبه...اما مرگخوارها بلد نیستن سوپ پیاز درست کنن، پس اسنیپ رو مامور میکنن که بره و از محفل سوپ پیاز بیاره، ولی وقتی اسنیپ خیلی زود با سوپ پیاز برمیگرده، بلاتریکس شک میکنه که این چیزی که اسنیپ اورده، سوپ پیاز باشه...

-------------------------



بلاتریکس و اسنیپ چند دقیقه ای بود که چشم در چشم هم ایستاده بودند...بلاخره بلاتریکس کاسه ای که اسنیپ ادعا میکرد حاوی سوپ پیاز است را دستش گرفت و رو به اسنیپ گفت:
_این سوپ پیازه؟
_بله!
_پیازش کو پس؟
_عه؟ چیزه...اصلا تو مگه سوپ پیاز خوردی تا حالا؟ دیدی تا حالا کلا؟
_سوپ پیاز ندیدم، ولی میدونم که سوپ پیاز طبیعتا باید پیاز داشته باشه!

اسنیپ عرق ریخت...سپس سرخ شد...بعد از آن از خجالت مرد!
اما چون سوژه نیاز به ادامه داشت نباید میمرد، دوباره زنده شد و با خجالت گفت:
_خب..این سوپ پیاز نیست..نتونستم برم محفل خب! اونا دیگه نمیذارن من برم تو!

مرگخواران نگاه های خرد کننده ای بر اسنیپ انداختند...لاکن اسنیپ خرد نشد! پس تصمیم گرفتند که دست از این کار بردارند و به فکر چاره ای برای اینکه سوپ پیاز را از محفل بدزدند تا به ارباب مریضشان که در اتاقش در حال استراحت بود، بدهند.
بلاتریکس که بیش از همه سلامتی اربابش برای او مهم بود بلاخره لب به سخن گشود و گفت:
_خجالت بکشید؟به شما میگن گروه مرگخواران؟گروه؟گروه خلافکار و اینا؟ بعد یه دزدی نمیتونید بکنید؟
_چیکار کنیم خب؟
_همین الان یه برنامه حرفه ای برای دزدی میچینیم که بریم تو خونه بلک ها و کاملا مخفیانه، مقداری سوپ مرغ از محفل بدزدیم!

سکوتی سهمگین جلسه مرگخواران را فرا گرفت...همه به هم نگاه میکردند...تا اینکه بلاخره لینی جرات کرد که صحبت کند...
_میگم بلاترکیس...طبق گفته ی اسنیپ، الان اکثر محفلیا تو خونه ان و به نظرت الان یکم سخت نیست بریم دزدی؟👀
_نه..ارباب همین الان نیاز به اون سوپ دارن...همین حالا همه آپارات میکنیم میدون گریمولد...فقط حواستون باشه مخفیانه این کار رو انجام باید بدیم...مردم چی میگن فردا اگه تو روزنامه ها بزنن که "مرگخواران به دنیال سوپ پیاز!"؟ الان هم همه با هم آپارات میکنیم..یک..دو...سه!




پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
#46

گلرت گریندل‌والدold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۰۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از شعرِ تو در امان، نخواهم بودن.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
به نام او
درود


دو بار پریدی رول من، چه خوب پریدی رول من. جرئت داری بازم بپر رول من

خلاصه: لرد تام ولدمورت ریدل به سرش میزنه ورزش های ماگلی رو امتحان کنه نتیجه ش این میشه که دست و پاهاش میشکنن و کلی اوخ میشه. یاران با وفاش میخان خوبش کنن که هر کی یه ایده ای میده. مورفین لرد رو میبره پیش داداژیا و اونجا گویا لرد یه تلخکی استعمال کرده و موقت حالش خوب شده. بعدش پیشنهاد شد که سوپ محفلی ها رو بدزدن برای لرد که بخوره قوی بشه رشد کنه بزرگ بشه. سوپ رو به شکل خیلی سوژه وار و عجیبی سوروس اسنیپ میاره. حالا بحث اینه که چطوری بدن ارباب بخوره و آیا اصلن بدن ارباب بخوره. تا این که ...


لرد علیل قصه ی ما تو اتاق خوابش داشت استراحت می کرد و رودولف هم کنارش رو صندلی نشسته بود. زمان خیلی عادی داشت برای لرد می گذشت. تا این که ناگهان کمبود و جای خالی چیزی را احساس کرد و زمان یکهویی خیلی آرام شد برای ایشان { لحن ـتو برم نویسنده ژان }

- رودولف! عضله هام منقبض شدن و منبسط نمیشن! رودولف! همه جام میخاره !
- ارباب من شیمی م خوب نیست ولی منم انگشتم اوخ شده! ببینین ارباب ببینین!
- رودولف!
- موهامم درد میکنه ارباب. شامم فقط یه تخمِ مر ِ ...
- پانکرامیـ$$مونتلا&@آراگونا%متاعا!

گلرت گریندل والد که در همون لحظه سوار بر موتور سی جی ِ ترمز بریده ای داشت در کوچه ارباب و اینا تک چرخ مینداخ ( آمممم آم آم آمم )، با شنیدن صدای جـــیغ به خاطر اهداف خفنانه و والاترش تصمیم گرفت که محل رو ترک کنه و وارد سوژه نشه.

در همین حین مرگخواران عزیزی از اقصاء نقاط دنیا داخل اتاق خواب ارباب آپارات کردن. لینی وارنر، گیبن، وینکی، روفوس اسکریم جیور، ژادیسلاو بلاژیکوفسکی، سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، ریگولوس بلک، هکتور دکور گرنجر، زلاتان زاخار ایبراهیموییچ، آریانا دامبل، زنوفیلیوس لاوگود، رحیم استرلینگ، باروفیو، سی پلاس پلاس، ریو دو ژان نیرو، نیو اسکندر مقدونی، دایی لووین { ولم کنین! ناموسن ولم کنین میخام ادامه بدم }
لرد تام ولدمورت ریدل که همینطوری ش مریض بود، دست و پاهاش شکسته بود و در حال ترک هم بود و دوران سخت و استراتژیکیستی ای رو سپری می کرد ( اولش سخته ) با ورود این همه آدم به اتاق خوابش و از سر و کول هم بالا رفتن شون، گویا اکسیژن کافی بهش نرسید ( نامبرده دماغ ِ سوراخش هم به دلایل نامعلومی کیپ بود و نمیتونسته کلن از راه بینی نفس بکشه ) و روح بلند پیشوای مرگخوران از نوقل لوشاتو با هواپیمای پاریس به تهران نشست. { چمیدونم خودمم }

- ارباب جان!
- جان ِ جانان !
- نامهربان نامهربانان!
- daddy ... daddy ... why
- شاین آن یو کریزی کچل
- اربابانه رفتن
- آقام ارباب!
- آقام ابالفضل
- علی آقا پروین؟
- فقط ارباااااااب


ارباب که هواپیماش با موفقیت به زمین نشسته بود ( ولدمورت ولدمورت! قلب ِ اینا، باند ِ فرودگاه توست! ) با مشاهده ی شعارها و حالت معنوی ای که در اتاق حاکم بود رفت بالا و شروع به صحبت کرد :

- من کله ی کچلی دارم. { گریه حضار } روح پاره پاره ای دارم. { خنده حضار } اندک انجمنی دارم که اون رو هم، عله، تو به ما دادی. { سکوت حضار } حالا تا زورآزمایی خیابونی نکردن باهامون برین از همون تلخکی ها که مورفین اون دفعه بم داد بیارین.

ارباب که پایین اومد لینی وارنر پرید و زیر بغل ارباب رو گرفت :
- چه دست فرمونی دارید ارباب! چقدر سوژه رو صاف و مستقیم هدایت کردین!

چند ساعت بعد


شبه و در خرابه های پشت خونه ریدل ها هستیم. مرگخوارای عزیز هر کودوم یه طرف ولو شدن. یه سری هاشون سر به زیرن یه سری ها سر به هوا.
ارباب و رودولف و روفوس دم آتیش نشستن. رودولف داره به آتیش ور میره. روفوس داره تو زمین فرو میره و ارباب دراز کشیده در حالی که یه دستشو گذاشته زیر سرش و داره آتیشو دید میزنه و اندام های خاصی از بدنش رو میخارونه.

- گل شنگم ... گل شنگم ... شی بگم اژ ... دل ِ چــ شــ تنگم ...
- ناژ نفشِ نفش کشت تار و مار

ارباب به روفوس اشاره میکنه و میگه :

- رودولف ببینم اون زخم انگشتتو ک اول پست میگفتی
- من روفوشم ... رو دول نیششم
- آخی چه زخم نازی! آخی ... بمیرم! :aros:


چند ساعت قبل

ماندانگاس فلچر مثل همیشه تو کوچه دیاگون بساط کرده. سرشو بالا میگیره و متوجه میشه که فوج ِ انبوهی از مرگخوارا رو به رو شن و چوبدستی هاشونو به سمت ش گرفتن.

- به خدا عمدی نبود! اتفاقی بود!
- لرد سیاه فرمود که تلخکی میخان. ازین ورزش های ماگلی تو دست و بالت نداری؟!


در پناه او
بدرود


[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.