هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۱۹ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۶:۱۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 160
آفلاین
- خب من تصمیممو گرفتم. راهروی اصلی عالیه!

مرگخواران درحالی که همچنان چشم‌غره‌هایشان را از اگلانتاین دریغ نکرده و هر یک با نگاهی خشمگین به او که در کمال خونسردی مشغول روشن کردن پیپش بود، زل زده بودند، تلاش می‌کردند تا لینی را منصرف کنند. آنها می‌دانستند اگر تابلوی پرحرف و وراجِ لینی در راهروی اصلی آویزان شود، دیگر رنگ آرامش را نیز نخواهند دید.

- ببین لینی، راهروی اصلی اصلا خوب نیست. اونجا پر رفت و آمده، هر کی رد شه دستش می‌خوره بهت و روی تابلوت خش میفته!
- تازه خیلی شلوغم هست، دیگه نمی‌تونی با آرامش بخوابی و نعمتِ خواب خوب رو از دست می‌دی.
- راهروی اصلی به اون بزرگی برای پیکسی کوچیک و ظریفی مثل تو خطرناکه، مناسبت نیست...

اما لینی تصمیم خودش را گرفته بود و هیچ جوره حاضر نبود تا منصرف شود و مکان دیگری را برای آویزان شدن انتخاب کند.
- همین که گفتم. راهروی اصلی بهترین گزینه‌س و می‌خوام همونجا آویزون شم!

مرگخواران چاره‌ی دیگری نداشتند. یا باید سریعتر مکان دیگری که توجه لینی را جلب کند پیشنهاد می‌دادند و یا باید او را در راهروی اصلی می‌آویختند و باقی عمرشان را در بدبختی و بدون آرامش به سر می‌بردند.


فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۱۶ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۷:۲۶
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 391
آفلاین
اما نه آنقدر دشوار که سیل پیشنهادات مرگخواران را در پی نداشته باشد!
-دیوار کنار مرلینگاه چطوره؟
-عالیه!
-نه! اونجا تهِ پیچ راهروئه. وسعت دیدم کمه. دلم می گیره!
-من که میگم تو اتاق خودش آویزونش کنیم.
-عالیه!
-نه! اونجا خاطراتم از دوران زنده بودنم برام تکرار میشه. بغضم می گیره.

مرگخواران ادامه می دادند. هر بار یک ایده از میان جمعیت شنیده می شد و پس از تشویق سایرین، لینی با آن مخالفت می کرد.
-میخوای توی آشپزخونه بذاریمت؟ حوصله‌ت هم سر نمیره اونجا.
-عالیه!
-نه! اونجا هی غذاهایی که نمی تونم دیگه بخورم رو می بینم، دلم می شکنه.

لرد سیاه نگاهی به معنای "مگه وقتی زنده بودی چقدر غذا می خوردی؟" به لینی انداخت؛ ولی چیزی نگفت. سکوت او نشانه ای از نارضایتی‌ش بابت مرگ پیکسی بود. هرچند سکوت لرد سیاه هم بسیار با ابهت و سرشار از ناگفته ها بود!
سیل پیشنهادات مرگخواران، اکنون به موج ضعیف پیشنهاد تبدیل شده بود، ولی لینی هنوز محل نصب تابلویش را انتخاب نکرده بود.

-نظرت چیه توی راهروی اصلی آویزونت کنیم؟
-افتضاحه!
-راهروی اصلی...

سوال اگلانتاین خشم مرگخواران، سکوتِ آمیخته با گره ابروان لرد سیاه و تفکر عمیق لینی را به همراه داشت.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۳۴:۵۷ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۱:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 205
آفلاین
اما لینی با تمام قوا تصمیم گرفته بود دست تابلوی مادر سیریوس را از پشت ببندد. البته نه با الفاظ رکیک بلکه با پر حرفی!
-یه جایی تابلمو بذارین که گرم باشه. نرم باشه. بارون میاد خیس نشم. برف میاد گوله نشم. صبح ها که از خواب پا میشم نور درخشان خورشیدو روی قاب تابلوم حس کنم. شبا که می خوابم مهتاب و ستاره ها رو تو آسمون شب ببینم. یه جای بالایی نصب بشم که حس کنم دوباره دارم پرواز می کنم. از همه مهم تر می خوام تابلوم به همه جا راه داشته باشه تا هر وقت حوصلم سر رفت برم اینور و اونور. یه راه هم به موزه لوور داشته باشه تا برم و آثار اونجا هم ببینم...
-خواسته دیگه ای نداری حشره؟
-اممم...چرا ارباب...هر روز هم گرد و غبار روی تابلوم رو با ملاطفت بسیار پاک کنید. مبادا تابلوم دچار خراشیدگی بشه...

لینی با لبخند به سمت مرگخوارانی که خواسته هایش را به صورت یک طومار یادداشت می کردند نگاه کرد.

پیدا کردن یک جای مناسب برای چنین تابلوی پر حرف و پر توقع ای قطعا دشوار بود.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۱۴ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-هاپچو!

این یکی فرق می کرد! چون متعلق به شخص خاصی بود.
همه برای یک ثانیه، عطسه را فراموش کرده به لرد سیاه خیره شدند.
-ارباب...شما هم؟

-ما چی؟...اگه تا حالا متوجه نشدید باید توجهتون رو به شکل خاص بینی خودمان معطوف کنیم. این چه کاری بود که انجام دادین مادر؟ هاپچوی مجدد!

با عطسه دوم لرد، همه طوری که انگار فرمان آزاد بودن عطسه را گرفته باشند، دوباره سرگرم عطسه کردن شدند.

-وای به حالتان اگر قطره ای تف روی ما بیفتد! دودمانتان را بر باد می دهیم.

رابستن که به دلیل فضایی بودن، کمتر از فلفل متاثر شده بود، به سختی جلو رفت و تابلو را برداشت و جلوی مرلین گرفت.

-هوووم...قشنگه...
-قشنگه و مرگ! باید روش عطسه کردن می شدی!
-می خوای خشم مرلین رو ببینی فرزندم؟ روی سیرازویی ها هم خوب کار می کنه. عطسه هام تموم شد خب. چیکار کنم؟ فلفل های مادرمروپ کم بودن.

به مروپ برخورد!

دستش را داخل جیب ردایش کرد و یک مشت فلفل اختصاصی خارج کرد و همراه مشتش داخل دماغ مرلین فرو کرد.

هاپچو!

لینی داخل تابلو، به وضوح تکان خورد و بعد از چند ثانیه از جایش بلند شد!
-کشتین؟...واقعا منو کشتین؟...دلتون اومد؟...منو یه جای خوب بیاویزین!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۱۷ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
_یاران ما...عطسه‌ی مرلین را در می‌اورین یا شما را به مشتی فلفل قرمز و سیاه تبدیل کرده و در بینی پیامبرمان فرو کنیم؟

با این جمله‌ی لرد، مرگخواران از یک سو و مرلین از سوی دیگر به رعشه افتادند...مرلین از اینکه مرگخواران را قرار بود استنشاق کند، و مرگخواران از اینکه مرلین را قرار بود استنشاقش کنند.
_فرزندان پدر و مادر‌های خودتون...فکری به حال من کنید تا عطسه کنم!

مرگخوران به فکر فرو رفتند...چه چیزی عطسه آور بود؟

_یک مشت تسترال ارتش سیاه ما را تشکیل دادن...فکر میکنید یاران من؟ همین الان بهتون که گفتم فلفل!

مرگخواران قبلا شرم می‌کردند...اما حالا از این میزان هوشی که در کنار یکدیگر به کار میبردند، شرم که هیچ...یک ذره هم خجالت نمی‌کشیدند لامصب‌ها!

_فلفل از کجا بیارم ولی؟
_بانو مروپ؟
_گنده گلابی مامان؟
_گنده گلابی؟
_همون کدو حلوایی هست!
_عجب...بگذریم...میگم...شما پودر فلفل ندارین همراهتون که در مرلین استعمال کنیم؟
_مگه میشه نداشته باشم رنگینک مامان؟فلفل خیلی مفیده برای تغذیه همین الان استفاده میکنم ازش!

مروپ این را گفت و بلافاصله از ردای خود فلفدانی (بر وزن نمکدان) خارج کرد و شروع به پاشیدن آن در فضا کرد...و همین امر باعث شد که نه فقط مرلین، بلکه تمام حاضرین شروع به عطسه کردن، کردند!
_هاپچو...هاپچو...اگلانتاین...هاپچو...اون...هاپچو...تابلو رو....هاپچو....بگیر جلوی دهن مرلین..هاپچو....تا روی اون عطسه کنه....هااااااپچوو!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۰۴ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
مرلین ابتدا با شوک نگاهی به دماغش که چندین برابر بزرگ شده بود و به شکل پاتیل در اومده بود می‌ندازه. بعد انگار که اتفاقی کاملا عادی و روزمره افتاده، اخماشو تو هم می‌کشه و دستشو تو دماغش می‌کنه.

قبل از این‌که خواننده‌های محترم فکرای بد بکنن و برای مرلین هم مثل یوآخیم لو عکس‌ها و فیلم‌ها در بیارن و حتی آمار دست دادناش به صورت متوالی از خود یوآخیم لو گرفته تا زنجیره‌ای که با ملکه انگلستان خاتمه پیدا می‌کنه رو در بیارن، اشاره می‌کنم که این دست دادن مطمئنا نه به قصد پاکسازی محتوای طبیعی تولید شده داخل بینی، بلکه به خاطر استخراج جسم خارجی فرو رفته توش بود و تمام.

پس مرلین دستشو تو دماغش می‌کنه، پاتیلو بیرون میاره و مستقیم تو حلق هکتور فرو می‌کنه.

- این عطسه‌بند بود تا عطسه‌بیار.

قبل از این‌که ماجراهای هکتور و پاتیلش مختومه اعلام بشه، هکتور تصمیم می‌گیره بازم شانسشو امتحان کنه و خودی نشون بده.
پس شروع به متر کردن اتاق با ویبره‌های دنباله‌دارش می‌کنه. بر اثر حرکات هکتور، هرچی گرد و خاک بود و نبود به هوا برمی‌خیزه و در حالی که همه امید داشتن یکراست بره تو دماغ مرلین، تو مقصد اشتباهی فرود میاد.

- چرا حال منِ پیرمرد رو بد می‌کنین. اینا چی بود به خوردم دادین آخه.

و مرلین تف می‌کنه و مشتی گرد و خاکه که روی صورت هکتورو می‌پوشونن.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۰۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۳۴:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
- الان با من بودین؟
- آره هک!
- با خود خودم؟
- آره هک!
- چرا من رو انتخاب کردین؟
- قبل از اینکه به بیست و هشت قسمت نامساوی تقسیمت کنیم بهتره کارت رو شروع کنی!

اما هکتور عمرا به این راحتی ها قانع نمی شد. اون معجون سازی بود کنه، که تا وقتی خون طرف مقابل رو به طور کامل به قل قل نمینداخت دست بردار نبود.
- آخه ارباب بین این همه آدم چرا باید من رو انتخاب کنید؟
- هک! قبل از تو دو نفر دیگه هم بودن. ما هم دلیل خاصی برای انتخاب تو نداشتیم!
- اما بلاخره بعد اون دو نفر من رو انتخاب کردید. این نشون میده من مرگخوار مورد علاقه شمام!

با گفتن این جمله ده مرگخوار همزمان بلاتریکس رو گرفته بودن تا هکتور رو به سلول های سازنده اش تجزیه نکنه. اما هکتور ذاتا خونسرد، بیخیال و سیب زمینی بود و این چیزا در اون اثر نداشت. البته اینکه پشتش به بلا بود و کلا هیچکدوم از این صحنه ها رو نمی دید هم بی تاثیر نبود!

- دگورث! سه ثانیه وقت داری تا کارت رو انجام بدی وگرنه میدیم تابلو تو هم کنار لینی نقاشی کنن!

ماجرا دیگه خیلی جدی به نظر میرسید. این جمله حتی هکتور سیب زمینی رو هم می ترسوند. بنابراین بدون معطلی پاتیلش رو برداشت و صاف توی سوراخ بینی مرلین فرو کرد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۲۳ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۴۲
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 79
آفلاین
- چی؟ یعنی چی که عطسه ام نمیاد؟ مگه ما مسخره تو...
- بلاتریکس لسترنج فرزند کیگانوس بلک و خواهر نارسیسا مالفوی و آندرومیدا تانکس و دختر عمه...
- خسته شدم بابا...خلاصه کن.
- خلاصه اینکه نمی توانید مارا مجبور به عطسه بکنید...خیر سرمان پیامبریم.

لرد برای اولین بار به نظر خونسرد می رسید:
- اهم اهم...یاران ما خسته شدیم، کشتن لینی انرژی مارا تخلیه کرد...منتظر هستیم تا شما مرلین را به عطسه بیندازید. هرکس این کار را بکند...اممم...مرگخواری شایسته است.

فقط کافی بود جمله آخر از دهان لرد خارج شود تا مرگخواران برای اثبات خود، دست به هرکاری زده و مرلین را به عطسه بیندازند.

اولین نفر رودولف بود که با تکان دادن قمه اش سعی می کرد مرگخوار شایسته باشد و مرلین را مجبور به عطسه کردن کند.

- رودولف لسترنج فرزند...خیلی خب بیخیال میشم ...رودولف لسترنج، تا چشمانمان را از کاسه بیرون نیاورده ای، تمامش کن!

بعد از رودولف، پافت بود که با روشن کردن پیپش و گرفتن آن در صورت مرلین سعی می کرد او را به عطسه بیندازد.
- از خودت خجالت بکش پیرمرد فرزند...از تو سن و سالی گذشته است.

نوبت هکتور شده بود تا با ویبره رفتن در اتاق، گرد و خاک به پا کرده و خودی نشان دهد.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۱۹:۲۷:۵۸

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۳۶ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۱:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 205
آفلاین
-تموم شد...بفرمایید.

مروپ تابلو را به سمت پسرش و جمعیت حاضر برگرداند.
-تازه با وجود رنگ های خوراکی هم که استفاده کردیم کل تابلو قابل خوردنه.

فنریر با امید به تابلو نگاه کرد.

-البته بجز بخش های آبیش. اون بخش ها رنگ مرده داره! و چون همش رنگ آبیه پس نخورید تابلو رو بی زحمت!

فنریر ناامید و غمگین و سر خورده شد!

-خب؟
-خب؟
-خب؟
-خب؟

مروپ با ناامیدی به پیازچه های کم هوش مامان نگاه کرد.
-خب مرلین مامان کجاست؟
-ما اینجاییم.
-بیا عطسه کن رو تابلو دیگه فرزندم.
-ای مروپ...نواده سالازار...دختر ماروولو...خواهر مورفین...دختر خاله...
-نه نه...این دفعه دیگه حرفاشو قطع نمی کنم. میخوام بذارم شجرنامه م شخم زده بشه ببینم فک و فامیلام کیان!

یک ساعت بعد

-عمو زاده چنگیز خان مغول...عمه زاده هیتلر...
-اممم...مرلین مامان میگم که بیخیال دیگه. رنگای تابلو هم خشک شد. خلاصه ش کن.
-اوه بله...خلاصه اینکه ما عطسه مان نمی آید!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۱۶:۵۴:۲۶



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۵۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۶:۲۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
بلاتریکس جلو رفت و با عصبانیت رو به پاتیل کرد.
-قل؟ همین؟ منظورت چی بود؟ الان آماده ای؟ لینی رنگ داده؟ چی باید بفهمیم از این قل بی موقع؟

-قل قل!
-الان دو تا قل کردی، معنی داد؟
-قُ....

پاتیل چیزی جز زبان قُلی بلد نبود.بلاتریکس هم قلی نمی فهمید. برای همین بیشتر اصرار نکرد و جلو رفت و در پاتیل را باز کرد.
-پناه بر ارباب...این بدون رنگ چقدر زشته!

لینی زشت بود و همه به این موضوع پی برده بودند، ولی چیزی که در آن لحظه اهمیت داشت، رنگش بود.

مروپ با قاشق هکتور لینی را هم زد و باعث فرو ریختن اشک از گونه های هکتور شد.
-خب...شکلات میوه ای های مامان...رنگ آماده اس. می تونیم کار تابلو رو سریع تر تموم کنیم. لینی مامان هم خیلی زشته بدون رنگ!


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.