هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
#31

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- دای لوولین!

همه متوقف شدند و چشم به در دوختند؛ چنان که فرد جلوی در، مجبور شد با قیچی، نخ ها را ببرد تا بتواند با آنها صحبت کند.

- میگم دای لوولین!
- خب شنیدیم، دیگه داد نزن!

مرد، اهم اهمی کرد. دوباره اهم اهم کرد. با توجه به اینکه صدایش هنوز صاف نشده بود، بازهم اهم کرد.

- یه بار دیگه سرفه کنی میدم هکتور، معجون ضد سرفه بده بت!
- معجون ضد سرفه بدم؟
- هنوز نه هکتور! خب، بگو!

دای هم در طرفی، از ترس اینکه نجینی، به او حمله کند، یک جا ایستاده و با یک چشم، به نجینی و با چشم دیگر، به مرد جلوی در خیره شده بود.

- اِهِ... چیز...

حرفش را با دیدن چهره مرگخواران عوض کرد.
- دای لوولین دسترسی مرگخواریش گرفته شده، باید همین حالا بیاد بیرون!
- خب بوقی، نمیتونستی همون موقع بگی پست اینقد طول نکشه؟!

دای با خوشحالی، از اینکه خورده نمیشد و احتمالا در فرصتی دیگر، سرحال برمیگشت و دوباره مرگخوار میشد، بغ بغویی سرداد و همراه مرد، از خانه ریدل ها بیرون رفتند؛ بی خبر از اینکه نجینی به دنبال آنها می آید...

پایان

- آاااااو!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#30

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
نجینی، دای و دای همانند مثلثی ایستاده بودند که دو سر ضلع ها را دای‌ها تشکیل می‌دادند. نجینی همان طور که پوکر فیسانه به دو دای نگاه میکرد سر جای خود میخکوب شده بود. دای اصلی هوش ریونی داشت و کاملا آگاه بود که فقط یک بق با خورده شدن فاصله دارد. دهان خود را محکم بسته و فقط منتظر سرنوشت بود!

_بغ!

سرانجام اون یکی دای بغی گفت و دای اصلی را خرسند کرد. اما لحظاتی بعد نجینی به دنبالش بود.

_بق تو با بغ اون فرق داره! معجون غ تو گلویی بدم؟

بله نجینی از آن باهوش‌هایش بود. بالاخره اربابی همه کار توانا داشت. کمال همنشین در او اثر کرده. کمال اوهم در همنشین اثر کرده. اثر هم در کمال همنشین کرده. اما دای هم از جنس مرغوبش بود. سریع به سمت دای_جغد رفت و چند بار هم نزدیک شد و جاهایشان را جا به جاکرد به طوریکه در سی ثانیه پنجاه و شش جا به جایی رخ داده بود.

نجینی:

_کروشیو بزنم پرنسسو گیج نکنی؟

عایا دای دچار کروشیو بلاتریکس میشود؟ عایا نجینی او را میخورد؟ عایا زنده میماند؟ عایا پس از زنده ماندن شغل خانوادگیشون یعنی طلبگی را دنبال میکنه؟

همه در پست های بعدی.



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶
#29

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- بغ بغو!

آستوریا خوشحال از اینکه بالاخره نجینی خوراکی مورد علاقه اش را پیدا کرده است؛ او را تشویق می کرد.
- دای چه کم از جغد سیاه دارد؟ هم مرگخوار و سیاهه هم بغ بغو می کنه که صدای پرندگان و تتلویانه!

دای اما علاقه ای نسبت به خورده شدن توسط نجینی نداشت.
- بغ بغو!
- عه عه! مرگخوار بی تربیت! داره فرار میکنه! هکتور بگیرش!
- معجون دای گیری بدم؟

هکتور سریعا شیشه معجونی را از درون موهایش درآورد و به سمت دای پرتاب کرد. خوشبختانه معجن به دای برخورد نکرد. معجون به جغد سیاه بخت برگشته ای برخورد کرد که قرار بود غذای نجینی شود.

گاااابوووومممم!

جغد چندین جرقه زد. بغ بغو کرد. دقت کرد. تبدیل به عقاب شد. پرهایش ریخت. دوباره جغد شد. منفجر شد و دود ها دور او را گرفتند.

چندثانیه بعد دود ها از بین رفتند و پیکری جدید بین دودها نمایان شد.

- اوه اونجا چه خبره؟ اگه دای اون ور داره بغ بغو می کنه، پس این که اینوره...
- حالا دوتا خوراک اصلی داریم. دای اصلی و دای فرعی!
- بغ بغو!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱:۵۰ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
#28

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
داي و هكتور، به همراه جوجه جغد سياه، بار ديگر منتظر فرصت مناسب براي خروج شدند.

اندكي بعد

ملت مشنگ و جادوگر، هر كدام در سويي مشغول به انجام فعاليت هاي روزمره خود بودند كه ناگهان پيش لرزه ى خفيفي اتفاق افتاد.
ملت در چند سال اخير، با اين پيش لرزه ها كاملا آشنا شده بودند و ميدانستند كه چند ثانيه وقت دارند تا از مكان هاي خطرناك دور شوند؛ چراكه ثانيه اي بعد، زلزله اتفاق مي افتد.

همان موقع خانه ريدل

بلاتريكس، وسط خانه ريدل نشسته و مشغول سرگرم كردن نجيني بود كه ناگهان لوستر با شكوه خانه، لرزيد.

-ديدي پرنسس زيباي من؟! لوستر لرزيد... هكتور، داره آماده آپارات ميشه! الان جغد سياه خوشمزه ات رو مياره!

به محض پايان يافتن جمله بلاتريكس، همه جا، شروع به لرزيدن كرد و اين يعني، هكتور در حال آپارات كردن است.
با ظاهر شدن هكتور در حياط، زلزله، تبديل به پس لرزه خفيفي شد!

هكتور، دوان دوان با جغد سياه، وارد خانه شد.
-نجيني ؟! بيا اينجا ببين برات چي آوردم...

نجيني به هكتور نزديك شد. اما گويا از جغد خوشش نيامده بود؛ چراكه به هكتور فش فشي كرد و سر جايش برگشت و هكتور نيز به دنبالش.
-بخور ديگه نجيني! آفرين دختر خوب. بخور!

تلاش هكتور بي ثمر بود. نجيني هيچ علاقه اي به جغد، از خودش نشان نميداد.

-بغ بغووو، بغ بغ !

داي هم شانسش را امتحان كرد، و انگار او خوش شانس تر از هكتور بود!
نجيني از خودش، علاقه به خوردن نشان داد! البته نه براي جغد سياه.
براي داي !



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶
#27

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-دای...ازت خواهش می کنم تمرکز کن! ببین منو. به چشمام خیره شو...حالا تکرار کن..هک!
-بغ!

هکتور با عصبانیت سرش را تکان داد.
-نه تسترال...نه! بغ نه! هک...من هکم. اینا بَغَن!

با انگشتش به طرف تخم ها که هنوز در حال تکان خوردن و ترک خوردن بودند اشاره کرد. طی چند دقیقه گذشته، دای قدرت تکلمش را به طور کامل از دست داده بود و در جواب هر سوالی بغ می کرد!

هکتور امیدوار بود تاثیر معجون، موقتی بوده و دای به زودی به حالت عادی برگردد.

-بغ...بغ!

دای هم به وسیله این دو بغ، ابراز امیدواری کرده بود.

در حالی که هک به شاهکار جدیدش خیره شده بود، دای با هیجان شروع به بال بال زدن کرد.
-بغ...بغو...بغ بغووو!

هکتور متوجه حرف های دای نمی شد!
-چیه؟...نمی فهمم...چرا همچین می کنی؟...آب می خوای؟...دون می خوای؟...کرم بیارم برات؟ کاش می شد تو رو فرو کنم تو یکی از این تخما و درشو ببندم.

طولی نکشید که هکتور متوجه علت هیجان دای شد. تخم بعدی تقریبا به طور کامل ترک خورده بود.
تنها دو تخم باقی مانده بود. دای و هکتور با نگرانی به این تخم خیره شده بودند. ترک، عمیق و عمیق تر شد و سرانجام پوسته به طور کامل شکست و از هم جدا شد.
هکتور کمی جلوتر رفت...دقت کرد...پوسته زیرین را نگاه کرد. و بعد پوسته بالایی را برداشت و تکان داد.

-اِ...چرا همچینه؟
-بغ!
-پس جوجه کو؟...پوچ بود؟
-بغ!
-خب پس یه ساعته چی داشت اینو باز می کرد؟ ما رو مسخره کرده؟ بانز توش بوده؟
-بغ بغو بغو!

شاید دای جوابی برای این سوال داشت...ولی اگر داشت هم بی فایده بود. جوابی که نمی تواند بیان شود که جواب نیست.

هکتور هم این را می دانست. برای همین به آخرین تخم خیره شد.

تخم کمی تکان خورد...ترک خورد... و باز شد...این یکی پوچ نبود. پرنده سیاه رنگی در حال تقلا برای خارج شدن از زندان کوچکش بود.
-دای؟...ببین...این...جغده!...موفق شدیم! هم سیاهه هم جغده. جغد سیاهه! ما باید اینو ببریم برای نجینی!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
#26

جرالد ویکرزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
یکی از تخم ها کاملا میشکند و کلاغی سیاه از آن بیرون میاید و به نشانه ی اعتراض به سخت بودن اثبات نظریه ی تامسون قار قار میکند . دای که حسابی اعصابش خرد شد با دیدن کلاغ اعصابش بیشتر خرد شد
_ خب این که فقط یه کلاغه ، باید یه جغد سیاه میبود

ناگهان سر پرنده ای دیگر از تخم بیرون میاید
_دای نگاه کن یه پرنده ی دیگه

با بیرون اومدن پرنده دهن هر دو تاشون به زمین میرسه و انقدر در این وضعیت میمونن که زیر فکشون علف سبز بشه
_ هکتور میدونی این چیه ؟
_ یه لحظه

هکتور از غیب کتاب جانور شناسی ظاهر کرده و به دنبال عکس موجود میگردد که ناگهان عکس او را در زیر تیتری عجیب گونه میبیند
_ اینجا نوشته که شتر مرغه :|
_ شتر چی ؟ شتر مرغ مگه از تو تخم به این کوچیکی میتونه در بیاد ، اصن چجوری تو این تخم دو تا پرنده بوده ؟
_ نمیونم ولی یه نظری دارم
_چی ؟

هکتور که چند وقتی بود معجون هایش روی دستش باد کرده بود معجون جداکننده ی شتر از مرغ را در آورد و محتوای معجون رو به سمت شتر مرغ پاشید ، دای در حرکتی قهرمانانه جلوی شتر مرغ پرید و محتویات معجون بهش اثابت کرد
_ دای ، حالت خوبه ؟ این معجون مال شتر مرغ بود نه تو
_چی میگی ؟ بق ، چرا اینکارو کردی ؟ بق ، بق بق بق

و دای فقط بق بق میکرد ، حالا هکتور با تعجب به دای نگاه میکنه که با خشم بق بق میکند و معجونی برای بهتر کردن اوضاع او ندارد .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶
#25

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خلاصه:

نجینی هوس جغد سیاه کرده. دای و هکتور دستور دارن تا برن به خانه جغدها و جغد سیاه رو براش بیارن. ولی کریچر آخرین جغد سیاه رو هم با وایتکس سفید کرده!
داي و هكتور، تخم پيوندي كلاغ و جغد پيدا ميكنن. دقيقا موقع خروج، تخم ها شروع به باز شدن ميكنن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-اِهـ...داي...اينا دارن ميلرزن! اوخى...به من رفتن!

داي، پشت به هكتور، مشغول بررسي موقعيت، براي خروج بود، بلكه اينبار واقعا بدون مشكل، تخم هارا بردارند و بروند!

-اون ارتعاشات خودته هكتور! اينقدر ميلرزي كه همه چي به لرزه ميوفته! بيا هكتور...امنه!

داي، آرام و بي سر و صدا، از پله ها پايين رفت.
-هكتور، مراقب تخم ها باش. بايد ازشون مراقبت كنيم، تا بلكه يكيشون سياه بشه!

هكتور هيچ جوابي نداد...در واقع اصلا پشت سر داي نبود كه بخواهد جوابي بدهد!

-هكتور...! كوشي پس؟!

داي با حرص پله هارا به بالا بازگشت.

هكتور، چهارزانو، وسط خانه جغدها نشسته بود و با ذوق، به تخم جغد-كلاغ ها زل زده بود.

-به رداي ارباب قسم كه از غول غارنشين كمترم، اگه يه بار ديگه با تو بيام ماموريت! پاشو بريم الان سر و كله يه تسترالى پيدا ميشه!
-هييييسسسس! آروم! ببين...ترك زدن...دارن از تخم در ميان!

با هر كلمه اي كه از دهان هكتور خارج ميشد، چشم هاى داي، گردتر ميشد.
‏-
-قيافت رو اونجوري نكن! نميشه بريم! بايد وايسيم تا اينا متولد بشن! ممكنه تو راه آسيب ببينن!




پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
#24

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
- هاگرید نگاه کن یه اژدها تو اسمونه!

- چی؟کجا؟

وقتی هاگرید داشت به سمت پنجره میرفت تا اژدها را ببیند، دای برایش پشت پا گرفت و هاگرید با مخ زمین خورد و بیهوش شد!

هکتور رو به دای گفت:

- میخوای معجون "هاگرید زنده کن" بیارم؟

- نخیر نمیخواد، تو فقط اون تخم هارو تا به هوش نیومده بردار

هکتور تخم های جغد و کلاغ را از دست هاگرید بیرون اورد.

- عالیه حالا بیا برگردیم خونه ی ریدل و اینارو به لرد سیاه بدیم

اما وقتی دای و هکتور به سمت در خانه ی جغد ها میرفتند، تخم ها شروع به باز شدن کردند!



پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
#23

باروفیو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۴۲ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
از محصولات لبنی میش استفاده کنید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 191
آفلاین
- هــــوی! کوجا؟!

- تو نمی‌تونی جلوی مارو بگیری هاگرید! ما دیگه تخم‌ها را برداشتیم و رفتیم!

- حالا که گرفتم! واسّین تا دس به چتر نشدم!

هکتور و دای می‌‎دانستند هاگرید دست به چتر به خطرناکی مسی پا به توپ است پس تصمیم گرفتند بیخیال این که تخم‌ها را برداشته و رفته‌اند شده و بایستند.

- جیباتونو بیریزین بیرون ... هوم ... اعتراف کنید اون تخمارو واس کی می‌خواسّین؟! کار باروفیوی نامرده نه؟

- نه هاگرید ... باروفیو اهل پرنده نیست. فقط تو کار گاومیشه.

- خوب این که دلیل نمی‌شه! منم تو کار هیپوگریفم ... ولی از طاووس بدمصّب نمی‌شه گذشت بس که بی پدر خوشگله!

- خوب چه ربطی داره؟! اینا که تخم طاووس نیست!

- معلومه که نیست! اون عشق من تو دنیا نظیر نداره ... سال‌هاس هیشکی کلاغو با جغذ جفت ننداخته. فهم ندارن که ... نمیدونن چه لعبتی می‌شه ... نیگا کنین ... این کلاغو بیبینین ... فک کن چشای درشت و پرای سفید جغد داشته باشه! آخ الهی مامان قوربونش بره ...

هکتور و دای با توصیفات هاگرید دریافتند که به کاهدان زده اند و بهتر است هرچه سریعتر هاگرید را پیچانده و بیش از این به عاشقانه‌های او برای پرنده‌هایش گوش ندهند.


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵
#22

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خلاصه:

نجینی هوس جغد سیاه کرده. لرد به دای و هکتور دستور می ده برن به خانه جغدها و جغد سیاه رو براش بیارن. ولی کریچر آخرین جغد سیاه رو هم با وایتکس سفید کرده!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هکتور و دای ناامید شده بودند. در واقع از شدت ناامیدی دیگر نمیتوانستند آنجا بمانند. بوی ناامیدیشان کل خانه جغد ها را در بر گرفته بود و خانه جغد ها به دلیل پخش شدید بیماری ناامیدی، دچار موی سیاه، ناخن دراز واه واه واه شد که البته مهم نمیباشد. چرا که ناگهان یک عدد لامپ کم مصرف بالای سر دای روشن شد و دای در میانه ناامیدی اش گفت:
- یافتم! یافتم! برمیگردیم به خونه ریدل، بعدش میتونیم با مرگخوارای بیشتر برگردیم، یا حتی تخم مرغ رنگی درست کنیم!

هکتور ویبره زد. هکتور حتی در زمان ناامیدی هم ویبره میزد و با یک جمع و حتی حساب سر انگشتی ساده که کودکان پیش هاگوارتزی هم میتوانند انجام دهند، باید گفت او در آن زمان یک هکتور ناامید ویبره زن بود که این حالت نیز هر چند هزارسال یکبار با احتمال نیم در میلیارد اتفاق می افتاد. به هر حال هکتور گفت:
- بریم دای. باید به بقیه معجون "تخم جغد سیاه پیدا کن" بدم که بتونن بهتر بگردن!

در آن لحظه ایده معجون "تخم جغد سیاه پیدا کن" برای دای چندان اهمیتی نداشت. فقط میخواست از آنجا خارج شود و هرچه سریعتر چاره ای بیندیشد که ناگهان چشمش به گوشه ای افتاد. داخل یک لانه جغد، یک عدد کلاغ همراه با یک جغد نشسته بودند و دل و قلوه رد و بدل میکردند. جگر با گاف منصوب هم در مواردی مشاهده شده حتی!

دای با دیدن دو پرنده عاشق، رفت به سویشان و آنگاه تخم ها را دید. نتیجتا لبخندی بزرگ بر دهانش نشست و گفت:
- اینهمه دور خودمون گشتیم و اینارو ندیدیم! بیا ببریمشون... شاید یکیشون سیاه بشه!

هکتور که از ناامیدی خارج شده بود و دوباره شاد و ویبره زن شده بود، گفت:
- حتی میتونم با معجون تخم جغد سیاه کن سیاهشون کنم!
- اسم معجون رو نیار هک، باشه؟
- بی معجون اصلا نمیشه!
- میخوای اصلا تو کتکشون بزن، منم خون آشامشون کنم که سیاه بشن، هوم؟
- معجون کتک زدن میدم بهشون!
- فقط بیا از اینجا بریم.
- آره. بریم ازشون مراقبت کنیم تا سیاه شن.

بدین ترتیب هکتور و دای، پس از پخ کردن جغد و کلاغ، تخم ها را برداشتند و رفتند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.