هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۰۱ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۷:۰۳
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست دوم :


یکی از بدترین قسمت های زندگی تردید است، حالا درباره هرچیزی. از ساده ترین مسائل زندگی گرفته تا پیچیده ترین آنها. تف تشتی ها که بین دو ساختمان مقابلشان ایستاده بودند، دچار تردید شده بودند. به هرحال کنکور مسئله کمی نیست و چه بسا مهم ترین بخش زندگی هم باشد. کنکور خیلی خوب است و همه باید کنکور بدهند و رتبه خوب بیاورند و هرکس هم که نتواند می بایست برود خودش را در سطل آشغال انسانها بیندازد چون کودن است.

تف تشتی ها در سکوت به دو ساختمان خیره شدند. چند لحظه بعد ملانی سکوت را شکست:
-بچه ها اینجا رو ببینید!

ملانی یک پوستر دارای تصویر متحرک از روی زمین برداشت و آن را به بقیه نشان داد. تصویر روی پوستر درون اتاق زیبایی را نشان میداد که ظاهرا بخشی از یک عمارت بزرگ بود. نور آتش سبز که در شومینه می سوخت قسمتی از اتاق را روشن می کرد. دو زن کنار آتش مقابل یکدیگر نشسته بودند و در دست هرکدام فنجانی به چشم میخورد. زن اول دارای صورتی استخوانی و موهای بلوند روشن بود و قیافه اش را طوری کرده بود گویی بوی بدی به مشامش می رسد. زن دوم دارای چشمان درشت و زیبا اما ترسناک بود و موهای بلند و فرفری اش چنان بلند و پریشان بود گویی در آن یک دوجین هیپوگریف پنهان کرده است.

دو زن سکوت کرده بودند تا اینکه آتش سبز شومینه ناگهان شعله ور شد و سری که چهره آن در آن عکس واضح نبود ظاهر گشت. با دیدن سر، زن دوم ناگهان جیغ جیغ کنان گفت:
-دلفی جان! پشتیبانت!

زن اول با حالتی کاملا مصنوعی پرسید:
-پشتیبان؟
-از وقتی دلفی رو کانون فرهنگی آموزش لردچی ثبت نام کردیم پشتیبانش کارای درسیش رو پیگیری میکنه!
-فایده ایی هم داره؟
-مگه کوری سی سی؟ نمی بینی درس خون تر شده!؟

تصویر پوستر محو شد و دوباره از ابتدا ظاهر شد.

-کریچر میره لردچی.

بدین ترتیب همگی وارد ساختمان لردچی شدند و پس از بالا رفتن از چند پلکان، مقابل میز منشی رسیدند. منشی مشغول آرایش بود که آنها را دید.
-بله؟

اینگو شروع به صحبت کرد:
-ما برای مشاوره کنکور اومدیم دکتر لردچی رو ببینیم و...

منشی حرف او را قطع کرد.
-دکتر لردچی وقت ندارن. برید شیش ماه دیگه بیاین!

کریچر با عصبانیت روی میز منشی پرید و به طرز تهدید آمیزی بطری وایتکسش را تکان داد. تجربه به او آموخته بود که در هنگام امور اداری، می بایست طوری با کارمندان رفتار کرد گویی میراث بلک را بالا کشیده اند در غیر این صورت حقش را میخورند. اما آغا محمد خان که لبخند شومی بر چهره لاغر و استخوانی اش نقش بسته بود و چهره اش را بیش از پیش ترسناک می کرد، کریچر را عقب کشید و هنری هشتم را جلوی میز منشی راند.

منشی همچنان در حال آرایش بود و هنری هشتم هم...همه میدانستند تنها دلیل شهرت او پادشاه فرانسه بودن نیست...
-بانوی قشنگ و زیبا! زبان قاصر است از وصف زیبایی شما...ای کاش چشمانم را می توانستم به شما تقدیم کنم تا همواره این چشم ها از دیدن صورت همچون خورشیدتان مشعوف شود بانوی من!

منشی لبخند ریزی زد و زیر چشمی نگاهی به هنری هشتم انداخت.
-دکتر لردچی تو اتاقشون هستن. بفرمایید!

همگی به سمت اتاق دکتر لردچی رفتند و آغا محمد خان در همان حال یقه هنری هشتم را هم همراهشان به سمت اتاق دکتر لردچی کشید.
-رهایمان کنید مرتیکه ناتوان حسود! ما رو رها کن تا بتوانیم با این خانم زیبا صحبت کنیم و او را به عقد خود در آوریم!

کادوگان فریاد زد:
-خفه بابا! این اصلا زن نیست. مرده، اسمش هم کرابه.

هنری هشتم آرام شد.
-ولی عجب پسر خانمیه!

آنها وارد اتاق شدند و دکتر لردچی را دیدند. دکتر لردچی کت و شلوار زیبایی به تن داشت و یک عینک به طرز عجیبی به چشمانش چسبیده بود. کمی طول کشید تا فهمیدند دکتر لردچی از آنجا که فاقد بینی است مجبور شده اند عینک را به چشمانش بچسبانند.
-خوش اومدین. دکتر لردچی هستیم. مشاور کنکور، بزرگ و کبیر!
-کریچر سلام کرد. هدف ما از اومدن...

دکتر لردچی سخنان کریچر را قطع کرد.
-آفرین جن پست خونگی! مهم هدفه که روش تمرکز کنید. هدف و البته باور هم مهمه. حتما به خودتون باور داشته باشین. برید در وهله اول رو یه برگه کاغذ بنویسید "موفق می شوم" و بذارید جلو چشتون! هرجایی که میتونید...مثلا اتاق خواب، آشپزخونه،میز غذا و مرلینگاه. مخصوصا مورد آخر خیلی خیلی مهمه! حتما یه برگه "موفق می شوم"هم بزنید دیوار مرلینگاه!

تف تشتی ها نگاهی به هم انداختند.
-همرزمان! احساس حماقت می کنیم از این کار!

دکتر لردچی گفت:
-البته فراموش نشه کتاب های تست ما هم هست که معجزه میکنه و اگه میخواین موفق باشید حتما باید این کتاب های ما رو بخونید تا موفق بشین.

کریچر ذوق زده گفت:
-ما همشو خواست!

دکتر لردچی خواست عینکش را جا به جا کند اما یادش آمد عینک را به صورتش چسبانده اند بنابراین منصرف شد.
-البته پولشو به علاوه حق مشاوره اول واریز کنید.


همان شب

تف تشتی ها هرکدام در قسمتی از اتاق شان ولو شدند و مشغول خواندن کتاب های تست بودند که ناگهان ملانی زد زیر گریه.
-من نمی فهمم. من خیلی خنگم. این تستا خیلی سختن.

اینگو تلاش کرد او را آرام کند.
-نه ملانی آروم باش. کی گفته تو خنگی؟ فقط استعدادت در زمینه دیگه ایه!

آغا محمد خان اما فرد رکی بود.
-در واقع وقتی یکی خنگ باشه این حرف رو بهش می زنن. اما با واقعیت رو به رو بشید ملانی شما خنگید و چیزی این حقیقت رو تغییر نخواهد دا...

آغا محمد خان ناگهان سکوت کرد زیرا متوجه شد هنری هشتم شمشیرش را روی گردنش گذاشته.
-از بانو ملانی عذر خواهی کن.
-ما حقیقت رو گفتیم.
-حرفتو پس بگیر مرتیکه ناقص!

آغا محمد خان خونش به جوش آمد و شمشیر کشید.
-ما ضعف نفس شما رو نداریم هنری که با دیدن ضعیفه ها اختیار همایونی رو از دست بدیم.
-به مونث ها توهین میکنی؟! همانا تو از زیانکارانی و سرت را از بدنت جدا خواهیم کرد!

سپس هردو مشغول جنگ شدند. کریچر بین آن دو پرید و آنها را از هم جدا کرد.
-ملت خفه شد! فردا به مدرسان دامبل رفت.

آغا محمد خان ناله کرد.
-تو الماس کوه نور را از ما گرفتی و الماسی را که ما، شاه شاهان، با خون و عرق و میلیون ها چشم بدست آوردیم دو دستی تقدیم دکتر لردچی کردی! حال برویم مدرسان دامبل؟

کریچر گفت:
-کنکور از مهم ترین قسمت های زندگی بود. کنکور دوای هر درد بود. ملت باس کنکور داد و رفت شغل دولتی با بیمه و ماهی 800تومان حقوق پیدا کرد. برای کنکور هرچقدر خرج کرد ارزش داشت. ملت فردا مدرسان دامبل رفت!

هنری هشتم گفت:
-آیا ورژن مونث کراب را آنجا خواهیم دید...؟

وا از پنجره به ماه خیره شد...


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۵۱:۳۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۳:۱۳
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۶:۱۹
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۶:۴۸

تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۲۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۱۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 65
آفلاین
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست سوم :



تف تشتی ها دنبال نتیجه ی سریع و جادار و مطمئن بودند. آنها از تست زدن درمورد اینکه هنگام سوارشدن بر جارو باید با پای راست سوار شوید یا چپ و حفظ کردن قیدهای مختلف خوششان نمی آمد، بنابراین همگی دوباره به کوچه دیاگون برگشتند.

یک هفته به کنکورکوییدیچ مانده بود. روی شیشه همه مغازه ها پر از اطلاعیه های رنگارنگ و سخنگو بود، معازه الیوندرز تغییرکاربری داده بود و کتابهای خیلی زرد و نشر ال‌نگو می فروخت.

اینیگو به نزدیکترین اطلاعیه نگاه کرد‌.
-با کتاب های پاتیلی شما هم می توانید جزو رتبه های برتر باشید. از همین امروز شروع کنید و با کتاب های پاتیلی کنکور را قورت بدهید!
-بچه ها اینا خوب بنظر میان ها، میتونیم روپای خودمون وایستیم، بعد قبولی هم بگیم هیچ کلاس و موسسه ای نرفتیم.
-وجود شاهانه ما نیاز به هیچ موسسه و کلاس و پاتیلی ندارد. ما یادمان نمی آید از کسی کمک گرفته باشیم گوگو. ما فقط کمی مشورت کردیم... .

همینطور که آغامحمدخان درمورد موفقیت های خود جوشش داد سخن می داد، تف تشتی ها به جلوی ساختمان مدرسان دامبل رسیدند و وارد آسانسور شدند.

-این ساختمون یک طبقه ست... چرا سوار آسانسور شدیم؟
-چون کریچر داخل اومد و فقط آسانسورو دید. دری نبود، کریچر عکسی هم ندید تا اونو قلقلک داد.

میمبله میمبلوس تونیا با کنجکاوی آرم مدرسان دامبل را نگاه کرد و با دست بدون تیغش ریش دامبل توی عکس را کشید.صدایی درون آسانسور پیچید.
-آیا میخواهید در کنکور کوییدیچ موفق شوید؟ آیا از قدرت عشق بی خبرید؟ به مدرسان دامبل بیایید، کی؟ مدرسان دامبل. چی؟ مدرسان دامبل...
میمبله یکبار دیگر ریش دامبل را کشید.
-اگر کلاسی ثبت نام کردید شماره یک را فشار دهید. اگر کارهای دفتری دارید شماره دو را فشار دهید. اگر برای آشنایی و ثبت نام آمده... .

ملانی با بی صبری شماره سه را فشار داد و آسانسور با آهنگی ملایم شروع به حرکت کرد.

-طبقه صدم، اتاق همایش های انگیزشی... .

با باز شدن در آسانسور، تف تشتی ها راهروی تاریکی جلویشان دیدند که انتهای آن در قرمزی وجود داشت.
-کریچر از دیدن سیاهی انگیزه گرفت.

کریچر وایتکسش را به اطراف می پاشید و همگی به سمت در قرمز حرکت می کردند. هرچه گروه به در قرمز نزدیک می شدند در کوچکتر می شد تا اینکه وقتی به در رسیدند اندازه ی بندانگشت شده بود.
-چرا اینجوری شد؟
-ما نباید تسلیم سختی ها و ناملایمات بشیم.
-بنظر میاد این خدمتکار کوتوله و دماغو با وایتکس ریختنش در مان را خراب کرده. چشمهایش را میل داغ فرو کنید... .
-ماگلِ ماگل زاده با کریچر حرف زد، کریچر خودشو به نشنیدن زد.
-هی بچه ها یه چیزی اینجا پیدا کردم.

اینیگو بطری ای پیدا کرده بود که روی آن نوشته شده بود:
-من را بنوش!

-ما عمرا این چیز را نمی نوشیم!
-شاید دوغ عالیس ماگل ساز باشه. :Think:
-بنوشیم؟

قبل ازینکه میمبله میمبلوس تونیا بتواند تکانی به خودش بدهد، هنری هشتم بطری را در جایی که دهان کاکتوس بی‌نوا بود فرو کرد، میمبله کوچک شد و به اندازه ی فندق سبزی درآمد.

ملانی با احتیاط او را کف دستش گرفت.
-ام، چیزه، کاکتوس مینیاتوری خیلی قشنگتره، اصلا نگران نباش.
-همرزمان دنبال چیز دیگری بگردید، ما کوچک نمی شویم، برای کنکورکوییدیچ عخ است، دنبال بزرگ کننده باشید.

چیزی نگذشت که آغامحمدخان چیزی پیدا کرد، کیک زرد و کپک زده ای که رویش نوشته شده بود:
-من را بخور!

-این چه وضعشه. موسسه س یا اتاق فرار!
-خب باید امتحانش کنیم... .

میمبله زودتر فکرش را کرده بود و با آخرین سرعت در راهرو می دوید.

-میدیم در بخوره.

ملانی کمی از کیک را در سوراخ کلید در فرو کرد و در بزرگ شد. تف تشتی ها آهی از سر آسودگی کشیدند و دستگیره را چرخاندند.

در قرمز به سالن بزرگی باز شد، بیشتر صندلی ها با افراد موقرمز و پرسروصدا پرشده بود که با شوخی و خنده به هم پیاز پرتاب می کردند. پیرمردی با مو و ریش نقره ای و کلاه فارغ التحصیلی و ردای مشکی دستهایش را رو به جمعیت باز کرده و لبخند میزد.
-پیروان راه روشنایی! خوشحالم که تونستید راه ورود به اینجا رو پیدا کنید، با رازهای موفقیتی که امروز در سالن همایش انگیزشی بهتون گفته میشه، شما هم میتونید به قهرمانی و شهرت در کوییدیچ برسید.

تف تشتی ها از اینهمه سروصدا و سخنرانی پرشور و نورپردازی خفن بر جایشان میخکوب شده بودند که یک جسم نارنجی و گرد به شکم هنری هشتم برخورد کرد و اورا خمیده کرد.
-یکم دیر اومدید ولی خوش اومدید! ردیف دویستو بیست براتون جا پیداکردم.
-پرتقال جا پیدا کرده است؟
-من سوجی هستم اقای دراز جنگجو. :pzz: مگه برای موفقیت نیومدید؟ برید بشینید و به حرفای دامبل عمل کنید.
آنها برای موفقیت آمده بودند بنابراین به سرعت به طرف صندلی هایشان رفتند و همه چیزهایی که دامبل به عنوان نکات و کلک های کنکورکوییدیچی میگفت یادداشت می کردند.

-یادتون باشه که اگه اشتباهی کردید جارو رو از چپ به راست بچرخونید و پاک کنید، وگرنه جارو پوستش پاره میشه و آب معدنی تون میریزه روش و همه ی گزینه ها خراب میشه و زحماتتون به باد میره عزیزانم، اینا نتایج یک دهه تجربه ست.

-واو اینارو نمیدونستم... .
-باید شب همه رو دوره کنم تا یادم بمونه.

چندساعت بعد:

-فراموش نکنید که کنکورکوییدیچ قدرت شکست شمارو نداره!... تمام تلاشتونو بکنید و بعد سرتونو بالا بگیرید و بگید من انجامش دادم!
-

چندساعت بعدتر:
-تمرکزتونو حفظ کنید و با قدرت عشق پیش برید فرزندان! نکات طلایی و نقره ای رو به یاد بسپرید و... .
-ازاینجا بریم.

و اعضای تیم تف تشت با مغزهای تلیت شده و جیب‌های خالی شده، در حالی که نفری یک گونی کتاب و جزوه و نکته و سی دی آموزشی زیر بغل داشتند، به سمت خونه راه افتادند تا قبل از بازی فردا، چند ساعتی بخوابند.


choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۴۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت
.Vs

زرپاف


پست چهارم :


کنکور چیست که بی‌خبران و باخبران همه حیرانند؟ به طور خلاصه پروسه‌ای از زندگی انسانه که در مرحله‌ی ابتدایی، دو الا سه سال عمر نازنین شما رو تبدیل به پاتیل مربا می‌کنه. شما به جز کنکور به هیچی فکر نمی‌کنید و به جز برای کنکور، هیچ کاری نمی‌کنید. تا یه گالیون آخر پول زبون بسته‌تون رو خرج افرادی می‌کنید که به شما از اهمیت کنکور و روش‌های موفق بودن می‌گن. توی مرحله بعدی شما متوجه می‌شید که هر چی به شما گفتن کشک بوده، و در واقع شما هیچ چیز از زندگی واقعی و روش‌های موفق بودن درش یاد نگرفتید، کنکورتون رو می‌دید و متوجه می‌شید که اصطلاحا اینور کنکور هم برای کسی بطری نوشابه کره‌ای باز نکردن. کنکور کوییدیچ هم از این قاعده مستثنی نبود و تیم تف تشت، اونروز قرار بود متوجه بشه که هیچ ایده‌ای از چیزی که قراره باهاش مواجه بشه نداره. با توجه به ترسیدن چشم نویسنده از ایرادات وارده به بازی قبلی، نویسنده دست این داور و اون داور رو گرفته، شما رو به ابتدای بازی دو تیم تف تشت و زرپاف هدایت می‌کند!


دروازه‌های جهنم، ببخشید، درهای ورزشگاه باز شد و دو تیم در میان تشویق و هیاهوی تماشاگران وارد بازی شدن. بازیکنان زرپاف به نظر اندکی نگران، ولی آماده می‌آمدند. برای شرایط خاص بازی اون روز، به طور معقولانه‌ای تصمیم گرفته بودن که به جای ردای کوییدیچ زرد همیشگیشون لباس آتش‌نشانی به تن کنن.
بازیکنان تف تشت اما ژست از خود مطمئن خاصی داشتن و با همون لباس های رنگ تشت رختشویی بلقیس خانوم اینا و نفری یه پلاستیک به دست، وارد زمین شدن. همین که چشمشون به محیط داخل ورزشگاه و انواع و اقسام شیاطینی افتاد که سیخ داغ به دست منتظر شروع بازی بودن، چشم‌هاشون اندازه‌ی دو تا کف دست گراوپ شد و فک‌هاشون ناخودآگاه یک متر آویزون افتاد پایین!.

-همرزمان، شما هیچکدامتان سگ سه سر آتش بیرون بده توی جزوه‌هایتان دیدید؟
-ما که ندیدیم، همینطور اژدهای شاخدم مجارستانی دم انفجاری هم در هیچ‌کدام از جزوات ما نبود. نه لردچی و نه مدرسان دامبل.

ماتیلدا که قسمتی از مکالمات تیم تف تشت رو شنیده بود، از کریچر پرسید:
-پس تیم شما چجوری خودش رو برای این بازی آماده کرده؟

تف تشتی‌ها در پاسخ به سوال ماتیلدا، نگاه‌هایی با هم رد و بدل کردن و دست در کیسه‌هایی که همراه داشتن کردن. از داخل کیسه‌ها نفری چند جفت مداد مشکی نوک تیز و پاک کن، ساندیس، کیک و چند بطری نوشیدنی انرژی زا دراومد. ماتیلدا که به زور جلوی پوزخندش رو گرفته بود گفت:
- خب، موفق باشید دوستان.
- خب تفت تشت بدبخت شد!

شخص شیطون بالای ورزشگاه درست بالای اتاقک زوپس نشینان نشسته بود و با ذغال‌های اعلای جهنم ساز، قلیون می‌کشید. اونور دستش هادس، خداوندگار مردگان زیر زمین، یه لنگش رو انداخته بود روی اون یکی و نق می‌زد که:
-داداش میکروفون نیستا! بچرخون!
-ذغالش حرف نداره جون تو، از کوره‌های "شناسه‌ی بسته پزی" خودمون دراومده. خب سوت بازی رو بزنین شروع بشه تا یکم به ریش این تازه واردها بخندیم!

و بدین صورت سوت آغاز بازی زده شد. تیم زرپاف به سمت حلقه‌های دروازه پرواز کرد و تف تشتی‌ها هم از روی اجبار فک‌های افتاده‌شون رو از روی زمین جمع کردن و با ترس و لرز به سمت دروازه‌های خودشون پرواز کردن.
سرخگون دست بچه‌های تیم زرپاف بود. پوست تخمه که با اون پوست تخمه بودنش، بیشتر از آغا محمدخان و هنری هشتم روی هم کوییدیچ بلد بود، سرخگون رو زیر بغل زده بود و داشت به سمت دروازه‌ی تف تشت حرکت می‌کرد. به ده متری دروازه رسیده بود و به نظر می‌رسید دیگه هیچی جلو دارش نیست که ناگهان آتیشی از زیر زمین به هوا بلند شد و پوست تخمه‌ی بیچاره رو تخمه بوداده کرد!
بعد از این فاجعه‌ی ناگوار، همه‌ی حواس‌ها به گودال‌های کف زمین بازی جلب شد که گویا به طبقات پایین‌تر جهنم راه داشتند. هرازگداری شعله‌های آتیش از توشون زبونه می‌کشید و اگه خوب دقت می‌کردید، گاهی چشم و چال یه موجود جهنمی از لبه‌ی سوراخ قابل رویت بود.
ملانی که آب دهنش رو به زور قورت می‌داد، سرخگون رو که حالا در اختیار تف تشت بود توی دستش گرفت و در حالی که یکی در میون از شعله‌های آتیش جاخالی می‌داد، به سمت دروازه‌ی زرپاف روونه شد. کادوگان از پشت سرش با لحن تشویق آمیزی فریاد کشید:
- درود بر شرف پاکت هم‌رزم! شوت کن به سمت دروازه!

اما ملانی جلوی سه حلقه‌ی دروازه ساکن ایستاده و با دو دست جلوی صورتش رو پوشونده بود!
-نمی‌تونم تصمیم بگیرم کدوم گزینه رو انتخاب کنم!
- تردید به دل خودت راه نده همرزم! یک گزینه رو انتخاب کن و شوت کن!
-اگه نمره منفی داشته باشه چی؟
- اگه کریچر می‌دونست کلاس‌های لردچی و مدرسان دامبل بدتر روحیه و قدرت تصمیم گیری تیم ما را گرفت قلم پای همه را خورد کرد اگه رفت!

قاعدتاً کسی به کریچر یادآوری نکرد که رفتن به کلاس کنکور ایده‌ی خودش بود! بلاخره ملانی به خودش جرات داده بود و به سمت دروازه‌ی چپی شوت کرده بود، اما وقتی که صرف تصمیم گیری کرده بود به سدریک دیگوری اجازه داده بود تا دستش رو بخونه و به راحتی سرخگون رو بگیره.
بچه‌های زرپاف بلافاصله بازی رو شروع کردن. ارنی پرنگ سرخگون به دست جلو می‌رفت. آغا محمدخان بازدارنده‌ای رو به سمتش فرستاد و مرلین بختکی، ارنی بیچاره رو شتک کرد. سرخگون از دست ارنی افتاد و هنری هشتم که دست بر قضا همون پایین‌ها چرخ میزد، سرخگون رو گرفت. به نظر میومد دو عنصر به درد نخور تیم دارن کم کم یه چیزایی یاد میگیرن که یه مشکل جدید نمودار شد. درست از وسط یکی از چاله‌های وسط زمین که به اعماق جهنم و دنیای مردگان راه داشت، یه بچه‌ی تپل مپلی مو بور چشم آبی، پوشک به پا بیرون اومد و به سمت جاروی هنری هشتم حرکت کرد؛
-پاپا!
-چخه بچه! حضرت همایونی کار مهمی داریم!

اما در همان لحظه بچه‌ی دیگه‌ای از سوراخ بیرون اومد و پاپا پاپا گویان به بچه‌ی اولی ملحق شد. و بعد یکی دیگه، و بعد هم باز یه بچه‌ی دیگه.

-ما هیچ نمی‌فهمیم این بچه‌ها از جون همایونی ما چه می‌خواهند؟ ما هیچ نسبتی با هیچ کدام از این توله تسترال‌ها نداریم!

و بعد هم با جاروش یک مقدار بلند تر پرواز کرد تا از دسترس بچه‌ها خارج بشه. اما خیل عظیم بچه‌ها که تا اون لحظه به بالای صدتا رسیده بودن، روی سر و کله‌ی هم می‌رفتن و کم کم کوه بلندی رو تشکیل می‌دادن که درست جلوی دروازه‌ی زرپاف رو گرفته بود! آغا محمدخان که با حسرت به کوه بچه نگاه می‌کرد و بغض توی صداش ملموس بود در حالی که شمشیرش رو از غلاف در می‌آورد سر هنری هشتم فریاد کشید:
-باز داری داشته‌هایت را به رخ نداشته‌های ما می‌کشی مردک! الان بر همه‌ی این‌ها همان بلایی را می‌آوریم که بر سر لشکر لطفعلی خان زند آوردیم!

آغا محمد خان قاجار که خون جلوی چشماش و گرفته بود شمشیرش رو توی هوا تکون می‌داد و به سمت کوه‌ بچه‌ها حرکت می‌کرد که ناگهان اتفاق غیر منتظره‌ی دیگری افتاد. مردی پیشبند به کمر و پوشک به دست، در حالی که با پشت اون یکی دستش عرق پیشونیش رو پاک می‌کرد، از یکی از سوراخ های کف ورزشگاه پرید بیرون. پوشک توی دستش رو به نشونه‌ی پرچم تسلیم به سمت آغا محمد خان تکون داد و گفت:
-یه لحظه صبر کن برادر من، شما یه لحظه به من مهلت بده!

بعد هم جفت دست‌هاش رو تا آرنج کرد وسط کوه بچه و از ما بین بچه های بور و چشم آبی هنری هشتم، یه بچه‌ی سبزه‌ی مو فرفری رو کشید بیرون.
-این یکی مال ماست. بازیگوشه هی از دستمون در میره. بفرمایید بقیه‌شون رو هرکار می‌خواید بکنید، بکنید.

و باز هم در گودال فرو رفت. ملت هاج و واج به هم نگاه می‌کردن. شیطان لازم دید که شفاف سازی کنه، بلندگو رو از گزارشگر بازی گرفت و گفت:
-چیز خاصی نیست دوستان، عله‌است، یه مدته عیال‌وار شده سرش شلوغ شده به جهنم نقل مکان کرده. شما بقیه‌ بازیتون رو بکنید.

وقفه‌ی وارد شده به بازی، به بچه‌های هنری هشتم که حالا همه از ترس مرد سیبیل بناگوش شمشیر به دست یک‌صدا گریه می‌کردن، وقت داده بود که از سر و کول هم پایین بیان و پیش ماماناشون برگردن. هنری هشتم بلاخره تونست به سمت دروازه شوت کنه که خوب، باز هم سدریک گرفت.
کریچر زیر لب غرولندی کرد و در حالی که آثار حرص خوردن از نوک دماغش چکه می‌کرد، فریاد کشید:
-همه‌تان به درد جرز لای دیوار خانه گریمولد هم نخورد! این همه خرج کلاس کنکور کرد، اما موقع امتحان به هیچ درد نخورد!

بعد هم بیخیال پست جست و جوگری شد و خودش سرخگون رو از لای دست‌های ارنی پرنگ کشید تا به هم تیمی‌هاش نشون بده چطوری باید گل زد، که ناگهان با دیدن روح شبه مانندی که از یکی از گودال‌ها بیرون می‌اومد خشکش زد!
-ارباب ریگولوس! ارباب شما که ارباب خوبی بود! ارباب شما اینجا چی‌کار کرد؟

هادس از اونور شیطون، میکروفون رو از دست گزارشگر کشید و گفت:
-احتمالا ذغال خوب و رفیق بد! هار هار هار! نگهبانا، بیاین برش گردونین این رو!

دو فرشته‌ی مرگ از نزدیک‌ترین گودال بیرون اومدن و زیر بغل‌های ریگولوس رو گرفته، اون رو کشون کشون با خودشون بردن. اما فقط ریگولوس نبود که از سوراخ بیرون اومده بود، دم به دم از گودال‌های قعر جهنم، انواع و اقسام ارواح خطاکار و شناسه‌های بسته شده بالا می‌اومدن. انواع و اقسام وعده‌های وزارتی و نظارتی از همه‌ی جهنمیان شنیده می‌شد. فرشتگان مادرمرده هم هی این‌ها رو خفت‌کش می‌کردن و به زیر زمین بر‌می‌گردوندن.

این وسط دو تا بازدید کننده عین پیام بازرگانی از وسط ورزشگاه رد می‌شدن:
-نگاه کن ویرژیل! این چه حکمت‌ است که این انسان به گرگ مسخ شده؟
-چیز خاصی نیست ابواسحاق، یعنی چیزه، دانته. این فنریر گری‌بکه. گرگینه‌ است.

شیطون:
-به شما دوتا گفتم بلیط ویزیتوریتون فقط مختص راهروهاست، مراکز تفریحی رو نمیتونین بیان، حالا هم برگردین تو راهرو ها تا بلیطاتون رو پاره نکردم جفتتون رو هم ننداختم قعر جهنم!

کریچر که از شوک دیدن ریگولوس دراومده بود سعی در گرفتن ماهی از آب گل آلود داشت. به این صورت که از حواس پرتی همه استفاده کرد و سرخگون توی دستش رو به سمت دروازه پرت کرد که خوب بله، درست حدس زدید. سدریک دیگوری گرفت.

-ای لعنت تک تک خاندان بلک بر پدرجد خاندان دیگوری! کریچر نفهمید، این هم که توی همون کتاب چهارم مرده بود! چرا فرشته‌ها این رو نبرد زیر زمین؟

هادس باز بلندگو رو گرفت:
- قلیونه حواس برای خداوندگار نمی‌ذاره! فرشته‌ها، راست میگه. دروازه‌بان زرپاف رو هم مشایعت کنید اعماق، قسمت بچه خوشگل‌ها.

و قبل از اینکه اعتراض ماتیلدا و بقیه اعضای زرپاف راه به جایی ببره، سدریک دیگوری هم خفت‌کش شد.

- تف تشت گوش کرد، دیگه غول غارنشین هم تونست به دروازه خالی گل زد! از این فرصت استفاده کرد، این الان مثل سهمیه مونست!

بچه‌های تف تشت که حسابی راجب سهمیه توی کلاس‌های لردچی و مدرسان دامبل شنیده بودن، برای اولین بار توی اون روز حرف کاپیتانشون رو خوب فهمیدن. بازی با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد. بازیکنان تف تشت روحیه گرفته بودن و از اون طرف هم بازیکنان عصبانی زرپاف، چیزی برای از دست دادن نداشتن و با چنگ و دندون می‌جنگیدن. این وسط هم سیل سرب مذاب و سیخ داغ و ارواح متواری و انواع اقسام اجنه و جونور وسط بازی می‌لولیدن.

ناگهان ماتیلدا اوج گرفت و با سرعت به سمت بالای جایگاه زوپس نشینان حرکت کرد، گوی زرین رو دیده بود!
-کریچر، هم رزم، بتاز که گوی زرین رو دیده!
-کریچر داشت تازید ولی بهش نرسید، مرد قد کوتاه با بلاجر کاپیتان زرپاف رو زد!
-جسارتا بی شرافتی نیست کاپیتان؟
- بهت گفت زد تا کریچر خودش با وایتکس تابلوت رو نشست!

و از اونجایی که تیم تف تشت زیاد مقید به پست بازی نمی‌کرد، کادوگان مهاجم یه لگد کوبوند زیر بازدارنده‌‌ای که بغل تابلوش جست و خیز می‌کرد. بازدارنده با سرعت باد شوت شد به سمت ماتیلدا ولی با اختلاف مویی، از پهلوش رد و شد و صاف خورد توی…
قلیون شیطون و هادس!

شیطون:

هادس:

تیم تفت تشت:

بعدها در جلد اول کمدی الهی نوشته‌ی دانته، شاعر شهیر ایتالیایی نوشته شد که دیگر هیچ‌گاه اثری از اعضای تیم تفت تشت در هیچ کجا دیده نشد. درباره‌ی سرانجام حقیقی بخت برگشتگان تف تشتی روایت‌ها متعددی وجود داره، یک از یک دردناک‌تر. اما درباره‌ی سرانجام اون بازی، همه مورخان متفق‌القول تفت تشت رو برنده‌ی بازی می‌دونن، گویا موقع فرار از ورزشگاه، گوی زرین در حلق کریچر فرو رفته بود!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۳۶:۴۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۳۸:۲۵

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۰۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۰۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
پست دوم

_هه...نیمفا...اون کپه لباسرو ببین، حرکت می کنه.

نیمفادورا تانکس سری به معنای تاسف برای سدریک تکان داد و گفت:
_اون کریچره. یکم ریزه میزست... ولی...چرا اینا این شکلی لباس پوشیدن؟
 
یوان در قسمت گزارشگر رو به روی کولر نشسته، آب پرتقال یخ دارش را می نوشید و لذت می برد:
_حالا بازیکنان هردو تیم وارد زمین می شند. تیم تف تشت چقدر عجیب لباس پوشیدن. اینجا جهنمه ها نه قطب شمال...ههه ...خنده دار نبود؟

تماشاچیان با حرکتی نه چندان مودبانه، مسخره بودن حرف یوان را اعلام کردند.
_اههم...خیلی خب...اینجا زمین مسابقستا ...فنریر اون سوت لعنتیو بزن.

بازیکنان با جاروهایشان از زمین بلند شدند و مسابقه شروع شد.
سرخگون دست اینیگو ایماگو بود که اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش با بازدارنده ای توپ را از او گرفت.
_گللل...گل...گل. 10-0 به نفع تیم زرپاف، با گل زیبای پوست تخمه زرپافی ها جلو می افتند.

بازی کماکان سریع و خشن پیش می رفت؛ اما شاید، چون تف تشتی ها لباس های سنگین پوشیده بودند و یا شانس زیاد زرپافی، باعث شده بود آنها جلو بیفتند.

بازیکنان هردو تیم از شدت گرما عرق کرده بودند و چشم انتظار جستجوگران خود نشسته بودند...در هوا نشسته بودند...روی جاروهایشان.
_حالا سرخگون دست سر کادوگانه...هی...خطا، استفاده از سلاح سرد ممنوعه ...اون داره از شمشیر استفاده می کنه. اگه این توپ گل بشه، بازی 80_30 به نفع زرپاف میشه.

خطا به نفع تیم زرپاف گرفته شد.
آگاتا رو به روی دروازه ها ایستاده و سرخگون را در دستانش گرفته بود.

توصیف اتفاقاتی که در این چند ثانیه افتاد سخت بود.
توصیف اینکه چطور توپ درون دستان آگاتا شعله ور شد و او توپ را رها کرد؛ توصیف اینکه چطور دروازه ها از گرمای زیاد پودر شدند و تماشاگران جیغ کشان از استادیوم خارج شدند.

هوا به طور ناگهانی سنگین و داغ شد. شعله های رقصان آتش دور تا دور ورزشگاه بالا و پایین می رفتند.
شیطان با خنده ی وحشتناکی وارد زمین شد و فریاد کشان رو به جمعیت گفت:
_بازی خسته کننده بود. ولی حالا یه بازی قشنگو پیش رو داریم.

شیطان لگدی به هنری هشتم زد و اورا از روی جارویش پایین انداخت و خودش روی آن نشست و به ملانی چشمکی زد:
_من تو تیم تف تشت بازی می کنم. حالا چطوره شروع کنیم؟

ارنی پرنگ با احساس حال به هم خوردگی رو به نیمفادورا کرد:
_شیطان و ملانی؟ ترکیب خوبی نیستن.

سر کادوگان با دستکش فر سرخگون را گرفت و به طرف دروازه ای که حالا آنجا نبود، هجوم می برد.
سدریک که مات و مبهوت به شیطان و اتفاقات اطرافش خیره شده بود، اصلا به سر که به دروازه ها نزدیک می شد، توجهی نکرد.

روباه نارنجی رنگ که میکروفن را با هیجان در دستانش تکان می داد فریاد زد:
_گل؟...الان من چی بگم؟...گل؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
زرپاف
VS
تف تشت



زمان: ساعت 00:00 روز 10 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 16 مرداد

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۵ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۴:۲۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 119
آفلاین
بسمه تعالی


ترنسیلوانیا در مقابل سریع و خشن



پیرمرد روستایی به بیلش تکیه زده و از بعد از ظهر دل انگیزش لذت می برد، یک استکان چایی برای خودش ریخته بود و بخار آب به آرامی از آن برمی خواست. مرد که در خواب و خیال غرق شده بود و سبیل بزرگش را تاب می داد به ناگاه با شنیدن صدای لرزش استکان به خود آمده و لحظه ای بعد دوان دوان از بالای تپه به سمت روستا روان شد:

- زمــــــیـــــــــن لــــــــرزیــــــــنــــــــه!


سیصد و چهل دو کیلومتر پایین تر از سطح زمین:

- با نام و یاد خدا و سلام خدمت شما بینندگان عزیز و گرامی، همراه شما هستیم با دیدار جذاب و هیجان انگیز دو تیم ترنسیلوانیا و سریع و خشن، از سری مسابقات لیگ کوییدیچ. در حال حاضر شاهد این هستیم که بازیکنان دو تیم به زمین اومدن و دارن خودشون رو برای این جدال حساس و نفس گیر آماده می کنن.

در یک طرف میدان بازیکنان تیم سریع و خشن با حرکاتی هماهنگ از بین سه حلقه دروازه عبور کرده و دور هم می چرخیدند و گاهی برای به وجد آوردن تماشاگران با انگشت کوچک پا از جارو آویزان می شدند.

- خشن سوراخش می کنه! سریع بیچاره اش می کنه!
- ارنی رو ببین جون بابا! جارو رو بلرزون دادا!
- دودورودودودو هی! دودورودودودو هی!
- آریانا کله ام رو امضا کن! ... پلخش ... همینجا دقیقا!

با حرکت یکی از هواداران که یک مشت مو از سرش کنده و به کچلی اش اشاره کرد تا امضا شود، هواداران لحظه ای سکوت کرده و سپس با شور و شوق بیشتری مشغول تشویق تیم محبوبشان شدند.
در طرف مقابل نیز تماشاگران زیادی برای تشویق تیم ترنسیلوانیا آمده، ولی پس از آن که چند نفر از آن ها با دست های غابریل پایین کشیده و سپس خورده شدند، با جیغ های بنفش جایگاه را ترک کردند.

درمیانه میدان، غو لی که غلاه اش از گوشش آویزان بود، انتهای جارو را گرفته و سق می زد. در طرف دیگر غونامی در حالی که هر چند دقیقه یک بار تشت آبی را روی سر خودش خالی می کرد، گاها با چماقش هم به این طرف و آن طرف حمله ور می شده و چیز ها را می شکسته و در بازمانده اش ور رفته و سپس به فکر فرو رفته و سرانجام لب به سخن می گشود:
- عــــه، اممم، چیز...ها،ک م کو؟!
- ک چیه خنگ، ر بود!
- ها؟ دِ؟
- چی گفتی؟



جایگاه ویژه:

تنها بخشی از ورزشگاه که کولر و بهترین زاویه ممکن را برای تماشای مسابقه داشت، مملوء از جمعیت ها بود، ساحره ها و جادوگرانی برجسته و فرهیخته، ورزشکاران شناخته شده از سرتاسر عالم جادویی، از سلستینا واربک گرفته تا هری پاتر و لرد ولدمورت و مهم تر از همه، هر هشت وزیر فعلی سحر و جادو.

- شما ها چرا این ماسک ها رو زدید؟

شش نفر از آن ها در برابر پرسش وزیر سکوت کردند، لکن نفر هفتم جسارتش را جمع کرده و در روی وزیر مستبد ایستاد:
- بعععععع!

زمین مسابقه:

- عاااااا! عااااااااا! عااااااااااااااااااا!
- هنوز مسابقه که شروع نشده، مربی تون داره به چی اعتراض می کنه؟
- اعتراض نيست.

غول ها پس از آن که دیدند باید بیایند و خوش بگذرانند، مادربزرگشان را هم با خود آوردند تا او هم هوایی عوض کند. اما متاسفانه مادربزرگ در فضایی بسته رشد یافته و زبان این غریبه ها را بلد نبود.
مادربزرگ فقط داد بلد بود.

- خب حرف حسابش چیه؟

خود غامبلدور هم زبانش آنقدر ها خوب نبود و نمی فهمید داور چه می گفت. پس تصمیم گرفت از استعدادش در عوض کردن موضوعات استفاده کند، ابتدا برای آن که ذهنش شروع به کار کند کمی با گوسفندهایی که آویزانش شده بودند ور رفته و سپس به پیرزن اشاره کرد:
- داور، ننه م!
- ماااامااان!

آریانا دامبلدور با هیجان به سمت مربی تیم حریف رفته و قوزک پایش را در آغوش کشید.


جایگاه ویژه:

- آفرین! آفرین این وزیر دوستی شما باید الگوی همه جوون های جامعه جادویی باشه - خش خش - همممم مممم!

کریس چمبرز، در حالی که میان هفت نفر که ماسک او را به صورت زده بودند، نشسته بود، مشت مشت پاپ کرن خورده و با دهان پر صحب می کرد. این که عده ای شش نفر ماسک او را بر صورت زده تا مانع از سوء قصد به جان وی شوند، نه تنها او را خرسند کرده و به وجد آورده بود. بلکه اشتهایش را هم باز کرده بود!
- ترو خدا نگاه کنید این ها رو! اصلا نمی دونن تیم داری چیه! اصلا تو عمرشون توپ کوییدیچ ندیدن میان وسط زمین! ببینید... همین گابریل.

وزیر به غابریل که در حال جویدن کوافل بود اشاره کرده و به سخنش ادامه داد:
- به نظر من اصلا مناسب کوییدیچ نیست.
- شما که کوییدیچشو ندیدین حالا... شایدم خیلی بازیکن خوبی باشه.

گاریس با وزیر مخالفت کرده بود، اما وزیر مردمی تر از آن بود که به دل بگیرد، پاس با حرکت دست، گویی که چیزی را از خود دور می کند، به سخنش ادامه داد:
- نه بــــــــابـــــــــا! من یکی بعید می دونم! خودم گذاشتمش معاون ها! ولی الان مثل چی پشیمونم! بهش می گم پرونده زندانیا رو بیار، دفتر خاطراتش رو برام می آره. بهش می گم با وزیر سحر و جادو انگلیس هماهنگ کن ملاقاتم رو، با عمه بزرگه ام قرار می ذاره، وضعیتی داریم... خش خش...
- خیلی هم خوب بلده کارشو! خیلی هم معاون خوبیه! خیلی هم ...

وزیر پا روی پا انداخته و در صندلی اش بیشتر فرو رفت.
- حالا نمی خواد حرص بخوری، بازی رو ببین.

زمین مسابقه:

سووووووت

- خطا! خطا! آقای دامبلدور این چه وضعشه آخه!

سه حلقه دروازه تیم ترنسیلوانیا کاملا مچاله شده بودند.

-من...اِ... چیز. گفت چی؟

غو لی، که هرچیز زردی را از جا کنده و سپس به این سو و آن سو پرتاب می کرد لحظه ای تعلل کرده به سمت غامبلدور برگشته و به سختی مشغول فکر کردن شد.
- عـــه، یه حرفی توش داشت... عــه، «ب» داشت.

دامبلدور که شاهد این مکالمه بود، به غامبلدور خیره شد تا نتیجه این مذاکرات طولانی را بشنود.

- بمیر.
- اخرااااج!

شووووووووت!

- هرکی بگه اخراج گم می شه بیرون. این ... عه ... چیزه... ناقون.

در این بلبشو، بازیکنان تیم سریع و خشن در گوشه ای از زمین جمع شده و در تلاش برای حفظ جانشان بودند. همه به جز آریانا دامبلدور.

- مامان، می دونی چند وقت بود که اینقدر قشنگ موهام رو نبافته بودی؟

موهای آریانا به شکل توده ای نامشخص و آلوده بالای سرش جمع شده بودند و مقدار زیادی چوب و استخوان در میانشان گیر کرده بود.

- عاااااااا!
- آره می دونم مامانی، منم خیلی دلم برات تنگ شده بود، از الان دیگه نمی ذارم داداش ترو فقط برا خودش برداره.
-عِرررررررر.

در همین مدّت زمان کوتاه، رابطه ای صمیمی و عمیق میان مادر و دختر به وجود آمده بود.


جایگاه ویژه:

- خب خلاصه داشتم می گفتم که... کار رو باس سپرد دست کاردون که اونم- سلام ارباب. خوب هستید؟ حال و احوالتون خوبه؟

سایه لرد ولدمورت، وزیر و هفت همنشینش را در بر گرفت. سپس انگشت اشاره اش بالا آورد. کریس بدون هیچ صحبتی دولا دولا پاشده و بدون آن که سر بلند کند، به کنار رفت، شش نفر دیگر هم همان کار را کردند. لرد به سمت صندلی خالی وزیر حرکت کرده و دستی بر نشیمن گاه صندلی کشید.

- گرم شده. آفرین کریس، ما صندلی گرم رو دوست داریم. این کریسک ها تو هم جمع کن با خودت ببر، می خوایم آزادانه نسب به این ورزش نفرت بورزیم.
- کریسک؟ کریسک چیه ارباب؟
- اینا رو می گیم که خودشون رو شبیه تو کردن، تصمیم داریم کریسک صداشون کنیم.
-به به! چه قدر قشنگ! چه قدر خوب! چه با مصمّی! از ارباب تشکر کنید کریسک ها!

وزیر این را گفته و سر کریسک های که خم شده بودند را پایین تر آورد، ولی ناگهان متوجه شد که یکی از آن ها کم است...
- خاک تو سرم! خجالت بکش بیا اینور! بذار بانو نجینی راحت پهن بشن رو صندلی ها!

کریسک باقی مانده دستی دور گردن لرد ولدمورت انداخت.
- سخت نگیر، من و تام این حرف ها رو نداریم!

کریسک این را گفته و لپ لرد ولدمورت را کشید. کریس قفل کرد، زرد شد، قرمز شد، کبود شد، سپس کاملا سفید شده روی زمین افتاده و کف از دهانش فواره زد. بلافاصله تعداد زیادی خبرنگار دور آن ها حلقه زده و مشغول عکس برداری شدند.

- بنویس بنویس! وزیر با حرکت جنجالی از تیم تف تشت حمایت کرد!
- این که تف نیست، کفه.
- کی می فهمه بابا، بنویس!

در همین حین یک نفر بر روی شانه کریسک باقی مانده روی صندلی کرد.

- جانم؟
-


زمین مسابقه:

- مامان این دیگه رسما نادیده گرفتن حقــ... وق منه! می دونم من رو دوست داری ولی این که من رو اینجوری... مامان!

آریانا به پشت غامان بسته شده و رو به آسمان فریاد می زد.

- ببین مامان، من الان تو سنی هستم که باید بذاری برم و برای خودم اکتشاف کنم، بزرگ شم!
- عااااااااا!
- جامعه گرگ داره، ولی منم می تونم از پس خودم بر بیام!
- عااااااااااا!
- مامان می دونی من اصلا چند سالمه؟ مامان نذار کاری رو بکنم که دلم نمی خواد.
- عاااااااااااااااااااااا!
- اکسپلیارموس!
- عاااا؟! عا.
-

غامان دستش را به پشت کمرش برده و آریانا نوزاد را در دستش گرفته و با عطوفت خاصی قربان و صدقه اش رفت.

- عااااااااا!

قربان صدقه خاص غولی.
در طرف دیگر میدان غاندریا و غونامی زمین سنگلاخی آتشین را کنده و با مذاب داغ پرش نموده و بالای آن نیز نیزه های بلند چوبی کاشته بودند. در پشت نیزه ها نیز سنگر شنی بنا نموده و از آن جا هر چیزی که دستشان می رسید را پرت می کردند. البته با گذشت زمان و با پی بردن غامبلدور، غلاه، غوبان و غبریل به این موضوع که این کار از کار خودشان هیجان آورتر است، تعداد افراد پشت سنگر بیشتر شده و باران عذاب بر سر تیم سریع و خشن شدّت گرفته بود.

- نه لعنتی آ! نه! ما تا آخرش...

بنننگ!

یک سگ سه سر به سر ارنی برخورد کرده و وی را بی هوش نموده و خودش هم از هوش رفت، اما چون دو سر دیگر داشت که هچنان هشیار بودند، پا به فرار گذاشت. کمی آن طرف تر، آملیا، آفتاب پرست و کریستف کلمب، علی رغم اصرار فراوان آدولف هیتلر به خودسوزی و یا خودکشی به دنبال یک تکه پارچه سفید برای تسلیم بودند.


جایگاه ویژه:

- ما خودمون از همون اوّل توی چشم های تو دیدیم که افتادی روی دنده لج! خیال می کنی اون نیم نمره ای که سال سوّم بهم ندادی رو یادم می ره؟ نوشتی نظر بدید و من هم نظر داده بودم. voldemort:

لرد ولدمورت تابی به چوبدستی اش داده و هفت هشت اشعه سبز رنگ از آن بیرون زده و به جایی که سابقا دامبلدور ایستاده بود برخورد کرد.

- بابا جان، نوشته بود نظرتون راجع به تغییر شکل مشنگ ها چیه؟ تو نوشتی به بشقاب تبدیلشون کنیم بذاریم دم دست آدم های بی اعصاب.
- فسسسسس!
- الان حرف زشتی زد؟

شیطان لرد ولدمورت را وسوسه کرد تا به دروغ تایید کند.

- بله یک فحش ماری خیلی بد داد.voldemort:
- رو تربیتش کار کن بابا جان.
- کروشیو! voldemort:

لرد ولدمورت به شیطانی که آن حوالی ایستاده و با وسوسه اش، باعث زیر سوال رفتن نحوه تربیت کردن وی شده بود، طلسم شکنجه زد.

- اومدید خونه ما، مسخره بازی راه انداختی طلسمم می زنی؟ هان...

چند لحظه قبل، درون زمین:

غو لی که روی زمین دنبال اشیاء طلایی رنگ می گشت به شیء عجیبی برخورده، آن را برداشته و سپس بالا گرفت تا آن را بهتر ببیند، چیزی را که می دید، باور نمی کرد.
-عــــه. ته.

سونامی با شنیدن صدای ت، از خود بی خود شد.


سیصد و چهل دو کیلومتر بالا تر از طبقه هفتم جهنم:

زمین از میانه شکافته و آب از به بیرون فواره می زد، در فراز جریان آب سونامی که حالا تسونامی شده بود، با خوشحالی t خودش را به آغوش کشیده بود و اهمیتی به مردمانی که به زبانی نا شناخته به این سو و آن سو دویده و فریاد «سیل سیل» می زدند، نمی داد.

- خب ... می گم حالا چی شد؟
- چی چی شد؟
- بازی دیگه؟ بردیم، باختیم؟

سو خسته و خیس خودش را روی زمین ولو کرد.

- نمی دونم.

در جیبش به دنبال چیزی گشت.

- ولی فکر کنم...

گوی طلایی رنگ بالداری را بالا گرفت.

- بردیم.


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۱۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۰:۵۷
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 367
آفلاین

سریع و خشن   
                                  Vs
                              ترنسیلوانیا

پست سوم(آخر)


با توجه به پیش زمینه ی ذهنی ای که از سریع و خشن داریم:
تصویر کوچک شده

تیمی که ارنست جمع کرده بود بازی کامپیوتری آن هم نمی شد.
یک تلسکوپ که مدام خودش را رو به آسمان تنظیم می کرد و معلوم نبود چطور می خواهد گل بزند. یک آفتاب پرست که تنها کار مفیدش تا الان منزجر کردن ارنست بوده. آریانا که تنها جارویی که سوار شده، جاروی آشپزخانه شان بوده که وقتی مادرش خانه نبود برمی داشت.  یک آملیای خوشحال، یک هیتلر لر و یک پیرمرد که تا این لحظه از عمرش فقط دنده ی اتوبوس عوض کرده و حالا شده کاپیتان.
شاید تنها نقطه ی روشن، کریستف کلمب باشد که خوب کشف می کند. شاید اسنیچ را هم زود کشف کرد. به شرط اینکه وسط بازی نخواهد برود و آمریکا را به دنیا معرفی کند.

شب قبل از مسابقه

اعضای تیم دور آتش جمع شده بودند و مارشمالو کبابی می خوردند. هر از گاهی چندتا از پشه هایی که اذیتشان می کرد را هم می کشتند و برای آفتاب پرست کباب می کردند.

هیتلر درحالی که آجرهایش را برای مسابقه آماده می کرد گفت:
_ ارنی، نباید برای فردا کاری انجام بدیم؟ نقشه ای؟ حمله ای؟ 
_ نه. نگران نباشید. فقط به سمت جلو برونید!
_ آنالیز چی؟ من عاشق آنالیزم. میشه من آنالیز کنم؟

ارنست یک پشه را که روی زانویش بود با کف دست کشت و به آفتاب پرست داد.
_ نه آملیا. دوران ما از این خارجی بازی ها نبود. فقط اول با دنده یک شروع کنید یه کم که گرم شدید تا خفه نکردید بدید دنده دو. 
اعضا:
تلسکوپ:

اعضای گروه که کمی ترسیده بودند، سعی کردند به بازی فردا فکر نکنند. بر روی جویدن مارشمالو تمرکز کردند. هر کدام را سی بار می جویدند و قورت می دادند.  آفتاب پرست از ترس خودش را به رنگ خاک تبدیل کرده بود که شاید یادشان رفت و او را نبردند.
تلسکوپ بلاخره سرش را  از آسمان به سمت ارنست برگرداند. دوربینش در چند سانتی متری صورت پیرمرد بود. ارنست با دیدن دوربین سریع ژست گرفت:

_ ارنست مطمئنی اینایی که گفتی تاکتیک های بازی کوییدیچه؟
_ یعنی شما به راننده تون شک دارید؟
اعضا:

روز مسابقه

چیزی که تا به حال گروه سریع و خشن به آن توجه نکرده بودند ورزشگاه محل مسابقه بود:  ورزشگاهی در طبقه ی هفتم جهنم.
بیرون از ورزشگاه هوا معتدل بود. نسیم خنکی هم می وزید. اما طبقه ی هفتم جهنم را کسی مطمئن نبود همینطور باشد.

بازیکنان سریع و خشن سوار آسانسور شدند. در آسانسور بسته شد و صدای خشن و ترسناکی که قطعا یکی از شیاطین کوچک بود به گوش رسید.
_ به جهنم خوش آمدید.
_ زهره ترک شدم. مگه جهنم هم خوش آمد داره؟!
[فحش بد]

آملیا سریع گوش های تلسکوپش را گرفت.
_ عع ارنست! حرف زشت؟
_ ببخشید کنترلم رو از دست دادم. 

بعد گذشت چند دقیقه که انگار عمری بود بلاخره اسانسور ایستاد و بیرون آمدند. آنجا بود که تازه متوجه عمق فاجعه شدند.

آسمان ورزشگاه مثل خون قرمز بود. هوا آنقدر گرم بود که تخم مرغ را می زدی می پخت. یک سمت ورزشگاه بچه شیطان ها با پدر و مادرشان نشسته بودند. دست هر بچه هم یک آبمیوه ی  قرمز بود که معلوم نبود خون کدام زبان بسته است. در جایگاه ویژه هم شیطان رجیم خودنمایی می کرد.
برای جلوگیری از فرار بازیکنان هم دور زمین سگ های سه سر مستقر شده بود.

_ ارنی مرلین لعنتت کنه ما رو کجا آوردی؟ 

در همین حین در آسانسور مجددا باز شد. بلافاصله حجم عظیمی از آب بیرون ریخت و تقریبا تمام زمین را تا ارتفاع سه سانتی متر پوشاند. سپس دامبلدور با لبخندی ملیح بیرون آمد. طوری لبخند می زد انگار وارد سرسرای هاگوارتز شده است.
پشت سرش باقی اعضای تیم حریف هم وارد زمین شدند.
آندریا کگورت، سونامی ای که چند لحظه پیش تمام زمین را خیس کرد، سو لی، چوپان دروغگو و در آخر گابریل دلاکور که با نگاه سرزنش بار به زمین نگاه می کرد.
_ سو، تو هم فکر می کنی این زمین یه تمیزکاری حسابی می خواد؟
_ آره آره. البته اگه زنده بمونیم.

صدای لرزانی که انسان می نمود توجه بازیکنان را جلب کرد.
_ با نام و یاد مرلین...

سر چرخاندند و یوآن آبرکرومبی را در جایگاه گزارشگر دیدند.

_ ضمن عرض ادب به شیطان بزرگ و شیطان های کوچیک و بابا و مامان شیطان ها.  یوآن آبرکرومبی هستم با گزارش بازی بین سریع و خشن و ترنسیلوانیا. امید دارم زودتر یکیتون اسنیچ رو بگیرید وگرنه شام بعدی بچه شیطون ها ماییم.

با توضیح یوآن سوت داور توی ورزشگاه طنین انداخت. آریانا به دور و بر نگاه  کرد تا داور را ببیند و بابت انتخاب این زمین جهنمی یک اکسپلیارموس نصیبش کند اما بعد معلوم شد داوری اصلا وجود ندارد. داورها با دوربین زمین را چک می کردند.

اسنیچ مثل یک گلوله رها شد. بلافاصله بلاجرها و کوافل هم آزاد شدند.

باید سریع تر اسنیچ گرفته می شد.

یوآن که با دیدن هم شکلای خودش روحیه گرفته بود، میکروفونش را چسبید.
_ شرط می بندم خونی که دارن می خورن خون بازیکنای قبلیه...

آبرکرومبی نگاهی به جایگاه می کنه تا ببینه شیطان عصبانی شد یا نه. که گویا نشد. پس ادامه داد.
_ بازیکنا پخش می شن. فکر کنم فقط سونامیه که اینجا گرمش نیست. سو لی و کریستف کلمب دارن اطراف زمین چرخ می زنن. فقط چرخ زدن کافی نیست بوقیا! با دقت بگردین.    آملیا و تلسکوپش با پاس کاری دارن جلو میرن... اوه... سونامی رو... داره خودش رو گلوله می کنه.

سونامی که اول توی کل زمین پخش بود، خودش را جمع کرد و جمع کرد و جمع کرد و یک توپ بزرگ پر از آب شد. شروع به حرکت کرد. در وسط راه آلبوس دامبلدور را شست و شو داد، ارنست را خیس کرد تا به مقصد رسید و آملیا و تلسکوپ را بلعید.

با بلعیده شدن دو مهاجم، کوافل روی هوا معلق شد.

_ چه فرصت طلب! گابریل کوافل رو می گیره و جلو میره. کاش آملیا و تلسکوپش شنا بلد باشن.   گابی پاس میده به کلاه سو، کلاه پاس میده به چوپان دروغگو و... گگگگل. بیست امتیاز برای ترنسیلوانیا. معلوم نیست آفتاب پرست از ترس خودشو چه رنگی کرده که پیداش نیست. امیدوارم قهوه ای نشده باشه.

آفتاب پرست از تیر دروازه جدا شد. با ناراحتی به رنگ عادی خودش بازگشت. هنوز نتوانسته بود ترسش را کنترل کند. توپ را به هیتلر پاس داد.

سونامی هنوز درگیر آملیا بود. هیتلر که مدافعی جز آندریا در مقابل خود نمی دید، فرصت رو غنیمت شمرد و پیشروی کرد.

_ آندریا بلاجرش رو آتیش میکنه سمت هیتلر. یه جاخالی عالی از هیتلر. شوووت... نه... این بار دامبلدور با ریشش مانع میشه. بلاخره این ریش به درد خورد...

آملیا و تلسکوپ داخل سونامی انگار نفس کم آورده بودند چون مدام با چوبدستی نور قرمز بیرون می فرستادند.

_ کلاه سو توپ رو گرفته و چرخ خوران داره میره سمت دروازه. ارنی داره یه بلاجر می فرسته سمتش و کلاه سریع کوافل رو پاس میده به گابریل. گبی توپ رو می گیره ولی بلاجر بدجوری کلاه رو کوبید.

آریانا که متوجه نورهای قرمز آملیا میشه، بلاجرش رو به سمت سونامی می فرسته.

_ اون سمت گبی داره میره سمت دروازه و مدافع سریع و خشن ها به جای مقابله با اون داره جهت مخالف بلاجرش رو شوت می کنه... نجات آملیا یا گل نخوردن مسئله این است. 

سونامی سعی می کند به بلاجر جا خالی بدهد ولی بزرگتر از این حرف ها است که جای کافی برای رفتن داشته باشد. بلاجر خورد به سونامی و در آن گم شد.
خیل عظیم آب، مثل یک بادکنک که بهش سوزن زده شده می ترکد. یک لحظه تگرگ به تمام ورزشگاه می بارد. یک تگرگ وحشتناک زمینی.

قطرات آب با سرعت زیاد در کل ورزشگاه پخش می شود. جایی که همیشه یک منطقه گرم  و خشک بود در یک لحظه به منطقه ای مرطوب و بارانی تبدیل شد.
تماشاگران شیطان هم کاملا خیس شدند. اما اصلا راضی دیده نمی شدند.

لحظه ای سکوت محض ِ ترس در ورزشگاه جاری شد. بازیکن ها از وحشت و شیاطین از شوک بی حرکت ماندند.
و بعد... فریاد خشم شیاطین بود که به گوش می رسید. همگی به وسط زمین حمله کردند.

بازیکن ها جیغ و داد کنان فرار می کردند. البته آلبوس دامبلدور انگار که ولدمورت به هاگوارتز حمله کرده است، مدام می گفت:
_ آرامش خودتون رو حفظ کنید. همه برید به خوابگاه های خودتون.

سو لی داشت کلاهش را از سر یک شیطان درمی آورد. گابریل یکی از شیاطین را شست و شو می داد. آریانا به یک شیطان که قصد خوردنش را داشت وعده ی زندان و عذاب می داد.
چند شیطان به هیتلر حمله کرده بوند و او با آجر بر سرشان می زد. یکی از شیطان ها دم یوآن را گرفته بود و روباره نارنجی به خاطر قبول گزارش، در دل بر خودش و فنریر کروشیو روانه می کرد.

اما در این گیر و دار، هیچ کس حواسش نبود که کریستف کلمب نیست. کلمب به دور از هیاهو و بی هیچ استرسی در بالای ورزشگاه چرخ می زد که نور زردی چشمم را زد. کمی با دقت نگاه کرد. بله... اسنیچ بود.

نگاهی به پایین انداخت در ورزشگاه غوغا بود. به سمت توپ طلایی پرواز کرد و با یک شیرجه آن را گرفت. این قطعا از کشف آمریکا برای تیمش واجب تر بود.

بلافاصله بعد از گرفته شدن اسنیچ سوت پایان به صدا درآمد. در کمتر از یک دقیقه تمام شیاطین ناپدید شدند. رنگ آسمان آبی شد.
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.

صدای فنریر از بلندگوها پخش شد.
_ به علت گرفته شدن اسنیچ توسط کریستف کلمب، بازی با پیروزی تیم سریع و خشن پایان یافت.

اعضای تیم سریع و خشن با تعجب به سمت آسمان نگاه کردند. کریستف آن بالا بود. سوار جاروهایشان شدند و به سمت کاشف بزرگ پرواز کردند.

ترنسیلوانیایی ها از اینکه سالم بودند همدیگر را در آغوش گرفتند و با هم از ورزشگاه خارج شدند.

تیم بودن عبارتی است که در آن برد یا باخت مهم نیست، مهم با هم بودن و با هم تلاش کردن است.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۵۷ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۰۰
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن


پست سوم

-روونایا... خودمو به خودت سپردم.
-اگه چوپان مرد، مراقب خودتون باشین.
-روی سنگ قبرم بنویسید عمری در پی t گشت و لحظه ای از جستجو دست نکشید.

پچ پچ ها پایان یافت و بالاخره اولین ذره‌ی غذای ویژه مهمان، به حلق مهمانان بخت برگشته وارد شد.
ریش ها، پشم ها، موها، موج ها و حتی پرز ها بعد چشیدن مزه تلخ و خارج از تصور و غیرقابل توصیف با کلمات، سیخ شدند؛ گیرنده های چشایی سطح زبان ها از کار افتاده و تجزیه شدند؛ مردمک ها به باز ترین حالت ممکن در آمده و برای چند دقیقه، علائم حیاتی از وجود ترنسیلوانیانیان رخت بست.
قبل از این اگر فالگیر یا کف بینی بهشان میگفت روزی از سر اجبار با غول های غارنشین همنشین شده و زهرمار میل خواهند کرد، از فرط خنده تشنج میکردند‌. ولی واقعیت عاری از هر عمل نشان دهنده شادی بود. واقعیت تلخ بود. مثل زهرمار!
-این چرا انقد تلخه؟! مزه زهرمار میده!
-شاید چون زهرماره.

آندریا سعی کرد خوشبینانه به قضیه نگاه کند. هرچه بود بهتر از سوء‌استفاده از حیوانات مظلوم و خوردن اجزای جانوران به قتل رسیده بود. بله، آندریا گیاهخواری بود بس متعصب! اما شانس نرفتن به جهنم که در گرو غول ها بود هم نقش کمی در قبول مسئولیت خطیر صمیمی شدن با غول ها نداشت. فلذا لبخندی به رویشان پاشید و گفت:
-چی ریختین توش انقد خوشمزه شده؟

گوسفند مترجم با تعجب به آندریا خیره شد و سپس رو به غول ها کرد.
-بع بع بعاااا؟!

غول ها از پاشیده شدن لبخند برویشان خوششان نمی امد؛ ولی آندریا زهرمار خورده بود و رسما مهمان حساب میشد، حتی در تمدن غول ها نیز مهمان حبیب مرلین بود. غولی که چاق تر، زشت تر و کثیف تر از بقیه بنظر می امد گردنش را به چپ و راست تکان داد و با تمام قوا پلک زد. آنقدر محکم که اگر کمی بیشتر ادامه می داد، موفق به پرواز میشد!

گوسفند با سرعت چیزهایی را یادداشت کرد و سری به نشانه متوجه شدن تکان داد.
-میگن این غذا خیلی راحت و مقویه. اول مار رو از سرش میگیریم و محکم فشارش میدیم تا فک بالا و پایینش خورد شه و چشماش از حدقه بزنه بیرون. بعد از دو طرف تا جایی که کشش داره میکشیمش تا مهره مارش بیاد بیرون بعد پوستشو میکنیم و با ناخن به ده قسمت مساوی تقسیمش میکنیم و میندازیمش تو روغن درحال جوش. بعد درحالی که هیچی ازش نمونده و حسابی سرخ شده بیرون میاریمش و اون روغنو بعنوان زهرمار نگه میداریم و جنازه مار رو خاکش میکنیم بعدم رو قبرش تف میکنیم. جالب ترین نکته هم اینجاست که ادراک مار تا زمان زیر خاک رفتنش پابرجاست! یعنی تمام دردها و کشیده شدن ها و تکه تکه شدن هارو حس میکنه.

پایان جمله گوسفند، تنها نقطه نبود؛ حال بهم خوردگی و چشمان اشکین زل زده به کاسه ی محتوی زهرمار و دل های آتش گرفته از داغ مار بخت برگشته و بدتر از همه، فوران خشم آندریا بود.
 آندریا به عمرش اینهمه بی رحمی و حقیقت خالص و کلمات سادیستیک را یکجا نچشیده بود. تمام بدبختی هایش از بدو تولد تابحال را به چشم دید... قلبش تکه پاره شد و چشمانش را خون گرفت... تمامی اینها باعث شد با تمام توان داد بزند.
-شما روانی های لاشخور! قاتلین سریالی! شیاطین بی رحم! شما برادران بی رحمی و درد! چطور میتونین همچین کاری بکنین؟! مگه مرلینو باور ندارین؟! تو وجود شما علاوه بر فرهنگ و شعور، انسانیت هم مرده؟

نه ستون های غار به لرزه درامدند و نه کسی از ترس به خود لرزید؛ اما صدای آندریا به قدری بلند بود که غول ها را تحت تاثیر قرار دهد و باعث شود که زبان باز کنند.
-نام نام نام... انسانیت نداریم. غولیم.

آندریا ضایع شده بود. خشم او جایش را به خباثت و نگاه هایی مکارانه داد. حال که غول ها از او حساب میبردند زمان مناسبی برای سو استفاده از سادگیشان بود.
البته این فقط تصور آندریا بود که غول ها از هیبت او به سخن درآمده بودند. در واقع تمامی شاهدان اذعان داشتند که غولها، از دیدن موهای صورتی رنگ آندریا که با فریاد های عصبیش تکان می خوردند، دچار مشکلات روحی و روانی شده و هویتشان به هم ریخته بود.

-هی تو!

آندریا به غولی کوتاه قد که بنظر کم سن و سال می امد اشاره کرد.
-م...من؟
-آره، پاشو بیا اینجا ببینم!
-کجا؟ وایسا ببینم... چرا من دارم اینجوری حرف می زنم؟
-اون مهم نیست. شما از درکش عاجزین.

غول جلو رفت و روی ضربدر قرمز بزرگی که آندریا روی زمین کشیده بود ایستاد. البته آنقدر ها هم آی کیوی بالایی نداشت... بقیه با داد و فریاد و بعضا کتک، او را به آن نقطه راهنمایی کردند.

-اسمت چیه؟
-اسم؟ اسم چیه؟ من اسم ندارم.

آندریا داد کشید:
-از الان اسمت آندریاست. فهمیدی؟!
-چیو؟


در دوساعت بعد، هرکسی که از رو به روی غار هم رد میشد، فکر میکرد درگیری رخ داده و اگر جلوتر می امد و بیشتر گوش میسپرد فکر میکرد کسی دارد به قصد کشت کسی را کتک میزند و اگر باز هم جلوتر می آمد، مطمئن میشد که جنگ هاگوارتزی دوم به وقوع پیوسته است!

اما در واقع فقط سه دختر کاملا نرمال، یک پیرمرد نرمال تر و چوپان و گوسفندهایش که از همه بیشتر نرمال بودند، به جان غول ها افتاده بودند تا کوییدیچ را در مغز نداشته‌شان فرو کنند. اما سونامی باز هم خارج از معرکه، به گوشه ای رفته و غار را برای پیدا کردن t اش زیر رو کرده بود. تنها شخص آنرمال جمع قطعا سونامی بود. خود خودش بود!


دو ساعت بعد_غار غول ها


سو درحالی که جلوی هفت غول که در یک ردیف ایستاده بودند رژه میرفت، برایشان نطق میکرد.
-شما غول ها دسترنج سال ها آموزش و خون دل خوردن معلمان مجرب ما هستید.

-پیست... سو! فقط دو ساعت گذشته.
-واسه ما یه عمر بود!

سو از وقفه ای که در کلامش ایجاد شده بود، اصلا خوشش نیامد. با چشم غره ای خفن‌ناک ادامه داد:
-باری که رو دوش ما بود برداشته شد، حالا نوبت شماست برید و پیروز شید و سربلندمون کنید!

بر خلاف انتظار سو، هیچکس جیغ و داد و هورا به راه نینداخت. همه با بی حس ترین چهره ‌ی خسته، به غول هایی خیره شده بودند که با نوک انگشتانشان، جارو ها را بالا و پایین می بردند و کرکر می خندیدند! غولهای شاد و قانعی بودند؛ از تفریحات کوچک هم لذت می بردند.

سونامی لحظه ای سو را نگاه کرد و سپس به سمتش یورش برد و میکروفون را به نرمی از دستش جدا کرد.
- اگه ینفرتون t منو برداشته باشه، خودش بگه. قول میدم دعواش نکنم.

البته صدایی نیامد. میکروفون ها که ضد آب نیستند!

سونامی خسته بود. عمری همه جا را بدنبال t خویش گشته بود و مطمعنا اگر به او میگفتند کسی t‌ اش را برای مسخره بازی برداشته، دلش می شکست.
خیلی می شکست!


?only raven

.only raven


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۴۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۵۱
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 336
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن

پست دوم

-جمع کنید بریم.
-چیو جمع کنیم و کجا بریم؟

سو نگاهی به دور و برشان انداخت. چیزی پیدا نکرد که مال خودشان باشد. حتی مورچه روی زمین هم به آنها تعلق نداشت!
-بله که تعلق ندارم. من یه مورچه آزادم. بهم دست بزنید، جیغ می زنم!

مورچه آزاد، اعصاب نداشت. هیچکس هم از او نپرسید که مورچه ای آزاد، در جهنم چه می کند؟!
سو تصمیم گرفت بیخیال جمع کردن چیزی شود. لاکن کلاهش را روی سرش مرتب کرد؛ دستمالی به سر و صورت دوده گرفته‌ی گابریل کشید؛ گوسفند های چوپان را گوشه ای جمع کرد؛ موهای آندریا را بهم ریخت و ریش های دامبلدور را شانه زد.

- میگم، t منم پیدا می کنی؟ به دنیا که اومدم، یدونه t داشتم. اسمم رو توی شناسنامه tsunami گذاشتن. ولی t من گم شد. الان چندین ساله که دنبالش می گردم.

همگی اندکی متاثر شدند ولی نه زیاد. بالاخره سونامی بود و هیکلی داشت و باید از آن خجالت می کشید!
سو یقه همه را به چنگ و دندان گرفت و همچون ساحره ای با اراده، هفت طبقه جهنم را طی کرد. اما به سطح زمین که رسیدند، اراده اش وا رفت!
-الان من کیو بیارم که حاضر بشه تو جهنم بازی کنه؟ برم خودمو بُکشم راحت شم.
-با من کار داشتی؟

چشمان همه درخشید. از همان درخشش هایی که بدون چرخش سر یا حتی منبع نور اتفاق می افتند و یک ستاره نقره ای رنگ گوشه چشم شخص می درخشد. از همان هایی که مربوط به نقشه های پلید است!
همگی به طرف صدا برگشتند. فقط سونامی چشمانش را از داخل بدنش عبور داد و به سمت مخالف آورد.

-شما می تونی جای ما بازی کنی؟
-بازی؟ بازی چیه؟! من مرگم.

سیبک گلوی همه به وضوح جابجا شد. حتی در زیر دهان سونامی هم موج کوچکی ایجاد شد!
البته گوسفندان سر در گریبان فرو بردند و بین پشم هایشان مخفی شدند. کلاه هم لبه هایش را به داخل جمع کرد. اصلا هم اهمیتی نداشت که در طول تاریخ، هیچ کلاهی نمرده بود. بالاخره مرگ بود و شوخی نداشت!
-هر کسی می خواد خودشو بُکشه سریع تر بگه، باید برم سراغ یه یوزپلنگ. بدبخت تنها مونده. ببرمش پیش بقیشون.
-وای تو چقدر مهربونی! بذار بغلت کنم... جای ما کوییدیچ بازی می کنی؟

آندریا خیلی مرگ ها را نمی شناخت. مرگ ها هم آندریا ها را نمی شناختند!
-ولم کن! دست نزن به من؛ چندشم میشه. اه اه... من بازیکن کوییدیچ نمیشم! اگر بشم، خسته میشم.

به آندریا برخورده بود. فکر می کرد سو به او رکب زده و قرار بوده خسته اش کند. مرگ چشمان او را روبه حقیقت باز کرده بود.
دامبلدور که احساس می کرد با پریدن آندریا، تیم هم به هوا می رود، تصمیم گرفت دست به کار شود.
-چرا نمیشی؟
-کاری که کوییدیچ می کنه، آدمو خسته می کنه!

اگر مرگ، مرگ نبود و کسی جرئت گفتن چیزی به او را داشت، قطعا همه به او یادآوری می کردند که آدم نیست و خسته هم نمی شود. ولی چه کنیم که مرگ، مرگ بود!
-ولم کن دیگه. جیغ می زنما! ... من که سرم شلوغه؛ ولی به نظرم باید دنبال کسی باشین که قوی باشه و زود خسته نشه. چه می دونم؛ مثلا غولای غار نشین!

این پیشنهاد مرگ، باعث شد اعضای تیم ترنسیلوانیا ذوق کنند. ذوق لرزان!
-دمت گرم، خیلی مرگی!

و برای جبران این کارش، آندریا را از او جدا کردند.

-شما بیشتر... راحتم کردین. موقع مرگ خودتون جبران می کنم. فقط شما نمی دونین ایران از کدوم طرفه؟

زبان همه بند آمده بود و حتی اگر می دانستند هم، نمی توانستند چیزی بگویند. تعارف کردن با مرگ، اصلا چیز جالبی نبود!
بالاخره دقایقی سپری شد؛ مرگ رفت و کم کم انقباض زبان ها از بین رفته، و قدرت تکلم همه برگشته بود.
-غول غار نشین کدوم وره؟
-از این وره، از اون وره!

گوسفند های چوپان این بازی را بلد بودند.

-از اون وره!

چوپان به دشت سرسبز و همواری اشاره می کرد که فاصله چندانی با آنها نداشت.
-چوپان می دونسته که غول غار نشین کجا زندگی می کنه. چوپان کل دنیا رو گشته!

سو از داشتن بازیکنی با آپشن های اضافه، به خود بالید.
-بریم.

با این حرف سو، همه از جایشان کنده شده و در هوا شناور شدند. گرد و غبار عظیمی فضا را پر کرد و صدای سم گاوهای وحشی، مانع از شنیدن هر صدای دیگری بود.
-گاو وحشی نیستن که؛ گوسفندای اینن. یه کاری بکن دیگه!
-نگران نباشید که نیروی عشق، در همه جا مانع آسیب رسیدن به قلب های پ...

ریش دامبلدور به زیر سم گوسفندان افتاده بود و او را به پایین کشید. هر چند دقیقه ای یکبار، سر او بالا می آمد و بخشی از حرف هایش به گوش می رسید.
-سختی ها برای... هر وقت احساس... دلت برای مرده ها...

گابریل که حوصله اش از جملات ناقص سر رفته بود، با سر ناخن هایش، انتهای ریش دامبلدور را گرفت و بالا کشید. دامبلدور همانطور در هوا به ادامه سخنرانیش پرداخت.
صداها با هم در آمیخته و به قدری عذاب آور شده بودند که روح را از بدن بیرون می کشیدند. اما در کسری از ثانیه، سر و صداها و جیغ و دادها، جایشان را به موسیقی آرامی دادند و همه چیز بی حرکت شد.
سو نگاهی به زیر پایش انداخت و گوسفندی را دید که با چشمان بسته، با دقت به نوای نی لبک چوپان گوش می داد و علف های روی زمین را درو می کرد. لبخندی از رضایت هم روی لبانش نقش بسته بود که با جنباندن دهانش، کج و کوله میشد.

دقایقی به همین شکل سپری شد، تا اینکه همه احساس کردند یک جای کار می لنگد!
-وایسا ببینم... وسط این دشت که غار وجود نداره... ایستگاه گرفتی؟
-چوپان ایستگاه نگرفته که! گوسفنداش گرسنه هستن... باید غذا بخورن.
-زهر مار و چوپان! با خودشم حرف میزنه لابد.

هنوز برای آنها جا نیفتاده بود که بزرگترین دروغگوی تاریخ همراهیشان می کند.
این بار سونامی که طاقتش تمام شده بود، یکی از موجهایش را سُر داد زیر پای اعضای تیم و آنها را روی یک و نیم موج بلند کرد. سپس با سرعتی فوق العاده، به طرف کوهستانی تاریک و خیلی خیلی ترسناک سرازیر شد. شاید هم سرابالا شد!
-اطراف رو نگاه کنید. اگر توی مسیر یه t دیدین، سریع بگین تا وایسم.

در یک چشم به هم زدن، به جلوی غار عظیمی رسیدند که در دل کوه جای گرفته بود. اما قبل از آنکه وارد غار شوند، باید فکری به حال ظاهرشان می کردند. غول های غار نشین کثیف بودند. چرک از سر و رویشان می بارید. از تمیزی متنفر بودند و با شستشو قهر!
قطعا کسی که آب از سر و رویش می چکید، نمی توانست نظرشان را جلب کند.

سو و گابریل، دو سر ریش دامبلدور را گرفته و می پیچاندند تا آب از آن خارج شود. آندریا و چوپان هم گوسفندها را فشار می دادند. سونامی هم دائم می چرخید تا اجزای گمشده اش را از روی زمین جمع کند.
در این میان، سنگینی سخت ترین کار، روی لبه های کلاه سو بود. گوشه ای زیر آفتاب نشسته و تلاش می کرد خشک شود. خیلی کار سختی بود!

گومب و گومب و گومب!

آندریا این صدا را از خودش در آورده بود تا مثلا زنگ در را شبیه سازی کند. ولی غار ها که در نداشتند!

-نظر ما اینه که سرمون رو همینجوری بندازیم پایین و بریم تو.

گوسفندی که جلوتر از بقیه ایستاده بود، این را گفت. گفت و سرش را مثل گوسفند پایین انداخته و وارد غار شد!
سایرین هم که بعضا روی دو پا راه می رفتند، یا حتی اصلا پا نداشتند، دنباله روی گله ای گوسفند شده و وارد غار شدند.

همه سرشان را پایین انداخته و وارد غار می شدند، که صدای بـــــع و سپس گرومپ و بعد هم جیغ های ممتد، باعث شد سرشان را بالا کنند و یک نگاه به جلو کنند.
چوپان با عجله به طرف گوسفند له شده اش دوید و با تلاش بسیار، آن را از چماق غول زشتی که پوکرفیس وارانه به آنها خیره شده بود، جدا کرد.

غول دستش را بالا برد و بینی اش را خاراند. سپس دوباره به آنها خیره شد.
همانطور که گابریل و سونامی چوپان را نگه داشته بودند تا خودزنی نکند و آندریا هم تلاش می کرد پشم های چسبیده به روده‌ی گوسفند را جدا کند، دامبلدور و سو چند قدمی پیش رفتند تا با غول خسته و بر کف غار نشسته، صحبت کنند. قطعا کسی نمی پرسد چرا غول بر کف غار نشسته بود؛ چون او، همان چیزی بود که تیم ترنسیلوانیا لازم داشت. غول غار نشین!

-سلام.

غول اندکی به سو خیره شد، ولی بعد سرش را نیم درجه چرخاند و به دامبلدور زل زد. غولها کلا خیره شدن را دوست داشتند.

-سلام!

دامبلدور هم سلام کرد.
اما به نظر می رسید غول اصلا خوشحال نشده بود. چرا که فریاد بلندی سر داد و چماقش را در هوا تاب داد.

-چی شد؟
-نمی دونم. خرابکاری کردیم؟

لابد خرابکاری کرده بودند دیگر!

-نخیر. اتفاقا خیلی هم خوشحاله و میگه تا حالا کسی بهش سلام نکرده و از آشناییتون مفتخره. تازه جواب سلامتون رو هم داد.
-همه اینا توی همون یه فر... اصلا تو از کجا می دونی؟

کلاه سو با شک به گوسفند خیره شد. البته کسی نمی دانست کلاه خیره شده است.

-من فوق دکترای ادبیات غولها، گرایش غولهای غار نشین دارم. کاملا به زبانشون تسلط دارم.
-واقعا؟
-عالیه!
-چوپان همه گوسفنداشو با سواد و فرهیخته تربیت کرده!

گوسفند فوق دکترا، کاغذ پوستی و قلم پری از بین پشمهایش بیرون کشید و در سم گرفت.
-هر چی می خواین، بگین تا براتون ترجمه کنم.
-بپرس چند نفرن؟
-بع؟

غولی که آنجا نشسته بود، مشتش را محکم روی زمین کوبید. در یک چشم به هم زدن، لزرش وحشتناکی کل غار را در بر گرفت.
-زلزلــــــــه!

زلزله نبود. اگر زلزله می بود، بدبخت می شدند. چون نه میزی بود که زیر آن پناه بگیرند و نه چهارچوب دری که درونش بایستند. لرزش به خاطر راه رفتن شش غول غار نشین بزرگ و سنگین بود. غولهایی در سایز های مختلف و چهره هایی زشت و کثیف.

-ببین حاضرن به طبقه هفتم جهنم برن و به جای ما بازی کنن؟
-ب؟

این بار فریاد طولانی غولها در غار پیچید.
-میگن بله. باکمال میل.

گل از گل بازیکنان شگفت.
-بپرس بلدن بازی کنن؟
-بعبع ببع؟

غول ها عطسه کردند.

-بلد نیستن. میگن خودتون باید یادمون بدین؛ ولی نگران نباشین. ضریب هوشیمون بالاست، زود یاد می گیریم.

گل از گل بازیکنان پژمرد.
-چجوری یاد بدیم؟
-بعیو؟

غولها همزمان با هم زبانهایشان را بیرون انداخته و سکوت کردند.

-من نمیام اصلا! اینا بی ادبن. دارن زبون در میارن!
-نه؛ دارن میگن اول باید زهرمار بخورین.
-دیگه بدتر! بی احترامی تا کجا؟ خودشون برن بخورن.
-نه، اونا کوفت می خورن. ولی غذایی ک برای مهمون درست می کنن اسمش زهرماره. باید بخوریم. وگرنه بهشون بر می خوره!

هر چیزی بهایی دارد و داشتن یک تیم قوی، البته از نظر زور بازو، خرج دارد. خرجی مانند خوردن زهرمار!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۴۵:۱۵

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۴۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۶:۰۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن


پست اول

- بودجه نداریم.
- آخه...
- بودجه نداریم.
- ولی این...
- بودجه نداریم.
- من...
- بودجه نداریم.

و سو با اردنگی از فدراسیونِ کوییدیچ به بیرون پرت شد.

فدراسیون، چند وقتی بود که زده بود توی کار ساختمان‌سازی برای اعضای هیئت مدیره که بسیار طفلی و بیچاره بودند و هر کس هم که خودش را جای آنها می‌گذاشت باید یقین پیدا می‌کرد که حق با فدراسیون است و اصلا چه‌کاری‌ست، خودمان هم میاییم آستین بالا می‌زنیم و با هم آجر ساختمان‌هایشان را می‌گذاریم. شما تصور کنید یکی از اعضای هیئت مدیره هوس کند برود سواحل هاوایی. آیا این رواست که محلی برای سکونت در آنجا نداشته باشد؟! عا باریکلا، خیر.

بر همین اساس بود که هر کس که تمایلی برای تشکیل تیم داشت سه گالیون بیشتر نمی‌گرفت و سو هم که پنج گالیون گرفته بود، کلی هنر کرده و از توانایی‌هایش در کوییدیچ برایشان گفته و آنها را قانع کرده‌بود... البته اگر بخواهیم صادق باشیم، سو مدیر بود.

شاید تصور این باشد که سو صرفا با تکیه بر توانایی‌های کوییدیچ (مدیر بودن) نمی‌تواند موفق شود و شاید حتی تصور ِ درستی باشد. اما سو مطمئن بود که می‌تواند در تمام مراحل مسابقه از همین توانایی‌هایش در کوییدیچ( مدیر بودن ) استفاده کرده و موفق شود. پس پنج گالیونِ توی مشتش را با لبخند نگاه کرده و سینه را سپر نموده، رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل.

بله. سو دومین اردنگی در یک روز را خورده و به بیرون پرت شده‌بود.
این‌بار شاید سو می‌بایست دیگر ناامید شده و قید تیم داشتن را بزند و آن پنج گالیون ِ فدراسیون را اختلاس کرده و به جیب بزند، اما او این‌کار را نکرد. سو تنها دوباره رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل و بعد از این‌که بابت آن اردنگی‌ نفری یک کروشیو به زیردستانش زد، خودش را هم کشت و این‌بار رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل، که تا چند لحظه پیش بهترین بازیکن فصل قبل نبود.

باز هم اتفاقات ِ تقریبا مشابهی رخ داد: سو، اردنگی، سوم.
سو پنج گالیون را توی مشتش فشرد ولی متاسفانه این‌بار نمی‌توانست بابت اردنگی انتقام بگیرد. چون طرف حسابش بازیکن مورد حمایت فدراسیون بود و سو با این‌که توانایی‌های کوییدیچش (مدیر بودن) زیاد بود، اما زورش به فدراسیون نمی‌رسید. از طرفی هم حالا که بهترین بازیکن فصل قبل را نتوانسته‌بود بگیرد لج کرد و کلا بیخیال بهترین بازیکن‌ها شد و رفت که فکر دیگری بکند و در محدودیت‌ها ستاره بسازد. پس جلوی فدراسیون بست نشست و اولین بازیکنی را که دید، به کناری کشید.
بازیکن اولش که پنج‌گالیون را دید کمی نرم شد. او در محدودیت بزرگ شده‌بود و اولا ادب و احترام می‌دانست و دوم، مدتی بود که به سختی زندگی می‌گذراند و این پنج گالیون را هم می‌توانست بزند به یک زخم از زندگیش.
-گفته باشم... اگر تیمتون قهرمان بشه، بیست درصد میاد روی قرارداد. یعنی باید شیش گالیون بهم بدین.
-بیست درصد؟ مگه بیست درصد از یک هفتمِ پنج گالیون چقدر میشه؟

و داستان از اینجا شروع شد که فهمید سو با این پنج‌گالیون، قصد دارد هفت بازیکن بخرد و بدین ترتیب، ادب و احترام و تربیت را کلا از یاد برد.
محدودیت هم محدودیت‌های قدیم.

نگاهی به پنج گالیونِ توی دستش انداخت. سو حالا دیگر مطمئن بود با این‌ها بازیکن که هیچ، برتی‌باتز هم دستش نمی‌دادند؛ اما چون خیلی گرسنه بود فکر کردن راجع‌به این موضوع را به‌تاخیر انداخت.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به پیتزایی که جلویش گذاشتند این‌را گفت. اما پیتزا قبول نکرد و دلیلش هم این بود که آخه ساحرهء حسابی یه نگاه به تن و بدن من بنداز! من برم تو اون ورزشگاه که کل پنیرام از ترس می‌ریزه! حالا طبقه اول و دوم‌ هم نه، هفتم؟ کاه می‌شم که! آره دیگه اینم از محدودیت‌های زندگی‌ِ ماست. نه حقی، نه حقوقی. هیچ بهایی به ما نمی‌دن! یه کوییدیچ می‌تونستیم بازی کنیم که اونم زدن طبقه آخر جهنم! زندگی با ما لَجه خواهـ...

سو پیتزا را خورد. او ساحره‌ای طرفدار حقوق پیتزاها نبود.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به دیواری که به آن تکیه داده بود، گفت؛ اما جوابی نشنید و کمی عصبانی شد.
- با توام آ! انگار دارم با دیوار حرف می‌زنم! بی تربیت!

سو ساحره‌ای بود خسته. خسته‌تر از آن‌که فکر کند دیوار چطور می‌خواهد کوییدیچ بازی کند، و حتی خسته‌تر از آن‌که دریابد دقیقا با دیوار حرف زده است.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به چوپانی این‌را گفت که در حال سوت زدن برای گوسفندانش بود.

- بله که می‌شه! چوپان بازیکنت می‌شه! یه دو دقیقه همین‌جا بشین که من برم جارومه بیارم بریم!

سو ذوق کرد؛ البته نه زیاد. این روزها ذوق ها هم تقلبی شده و دوام نداشتند؛ چرا که سو یک عالمه دودقیقه صبر کرد، اما چوپان نیامد.
چوپان، دروغ گفته بود. اصلا همان چوپان ِ دروغگو بود و الان هم رفته‌بود تا سو را بپیچاند؛ اما سو نیز ساحره‌ای بود بسیار تیز، بسیار بُز. عه... نه... ساحره‌ای بود بسیار تیز و بز! در نتیجه فهمید و پیچ نخورد.

چوپان که دید سو گول نخورده، فرار کرد و به اعماق اقیانوس‌ها، آسمان‌ها، زمین و به آخرِ دنیا رفت؛ اما سو در آخر او را کت‌بسته به‌روی کول ِ خود انداخت و رفت تا دنبال بازیکنِ بعدی بگردد؛ سو کاپیتانی بود پیگیر.

-بازیکنم می‌شی؟

رو به گابریل گفت. گابریل ساحره‌ی بازیکنی بود که هیچ ‌تیمی از او دعوت نکرده‌بود؛ اصلا هم به دور قبل مسابقات ربطی نداشت که وسط مسابقه متوجه شده‌بود تماشاگران نامتقارن نشسته‌اند و گند زده بود به بازی، اصلا. خودِ تیم‌ها بی لیاقت بودند.

- می‌شم!
- خب روونا رو شکر! ... عه، آندریا؟ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
- من؟ من اومدم یه موز بردارم!

سو روی دور شانس بود.
بدین‌ترتیب سو، چوپانِ کت بسته بر روی کولش و گابریل و آنی - که به زور توسط گابریل کشیده می‌شد - در کنارش، راه افتادند سراغِ بازیکن بعدی.

- بازیکنش می‌شی؟
گابریل رو به کلاه ِ سو گفت.

نه، راه نیفتادند. همان‌جا ایستاده‌بودند.

- سو از من جون بخواد! می‌شم!

کلاه و سو عاشقانه به هم نگاه‌کردند.

***

سو حالا دو بازیکن کم داشت و چیزی تا شروع مسابقه باقی نمانده‌بود؛ خیلی دوست داشت آسوده بنشیند و فکر کند، اما صدای سشوار آنی که موهایش را صفا می‌داد، جاروبرقی ِ گابریل که روی دیوار می‌کشید، و بع‌بع گوسفندان و عربده‌های چوپان که این میان گیر داده بود به اسم ِ تیم، چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد.

- کاپیتان؟
- چیه؟
- کاپیتان گفته که اسم تیم ما چی می‌باشه؟
- ترنسیلوانیا!
- چی سیلوانیا؟
- ترن! ترنسیلوانیا!
- چی رن؟
- ت! ت! ت!

آن‌سوی دنیا، خیلی‌ دورتر از جایی که بازیکنان ترنسیلوانیا ایستاده بودند، اقیانوس در آرامش بود که ناگهان، سونامی از دل ِ آن بیرون زد و ایستاد.
- کسی گفت "ت"؟

و شروع به حرکت کرد.
حرکت ِ سونامی، با حرکت دیگر‌ موجودات تفاوت داشت. سونامی کمی خشن پیش می‌رفت، خصوصا حالا که مشتاق ِ رفتن هم بود.
- کی گفت "ت"؟

سونامی ژاپن را با خاک یکسان نمود و خودش نفهمید؛ وی هیچ‌گاه به پشت سر نگاه نمی‌کرد، او سونامی‌ای بود با نگاهی رو به جلو.
- صداش از کجا میومد؟

سونامی منبع صدا‌ را یافت و به‌سوی آن هجوم برد.
- شما گفتین "ت"؟

اما دیگر "شما" یی نبود که به سوالش پاسخی بدهد. به جایش چند تا دست و پا و سر درون ِ خودش دید که تکان می‌خوردند و انگار داشتند برایش دست تکان می‌دادند و بای‌بای می‌کردند.
سونامی هم دستش را با ذوق برایشان تکان داد که این حرکتش، باعث شد صاحب ِ دست و پاها از درونش به بیرون پرت شده و خورد و خاکشیر شده نگاهش کنند.

حالا، روبروی تیم ترنسیلوانیا یک عدد سونامی با هیبتی وحشت‌آور در حال حرکت و چرخش و گاها قِر - البته کاملا آسلامی- بود.

- شما هم به همون چیزی که من فکر می‌کنم فکر می‌کنین؟

***

آندریا در حالی که طلسم محافظتش را هر لحظه قوی‌تر می‌کرد تا سونامی او را به درون ِ خودش نکشد، وظیفهء خطیر ِ توضیح‌دادن به او را بر عهده گرفته‌بود.
- ببین سونی، کوییدیچ یه بازی ِ بسیار مفرح و جالب‌انگیزناکه، کافیه یه بار امتحانش کنی تا ببینی چه‌قدر می‌تونه لذت‌بخش باشه. توی این بازی سوار بر جاروی پرواز اوج می‌گیری به سمت آسمون و در آبی ِ بی پایانش...
- بـــَـع!
- غرق می‌شی. از لابلای ابرها پیش می‌ری و حس سبکبال‌بودن ِ یه پرنده بهت دست می‌ده! حالا... حالا بازیکن‌مون می‌شی؟
- شما... t منو ندیدین؟

***

- یه بازیکن کم داریم... چیکار کنیم؟

سو کمی چوپان را روی کولش جابجا کرد. همه توی آسانسور در حال ِ حرکت به‌سمت ورزشگاه‌شان در طبقه هفتم ِ جهنم بودند تا با محیط آشنا شوند.
- روونا بزرگه گب. من مطمئنم ما می‌تونیم!

از آسانسور پیاده شدند که صدای آشنایی شنیدند.

- ببین باباجان... مهم‌ترین کار اینه که بتونی بابت کارهات احساس پشیمانی کنی. وقتی پشیمانی تمام وجودت رو فرا بگیره، سیاهی ازت خارج می‌شه و عشق می‌پراکنی... عشق...
- برو بابا...پیری!
- این چه الفاظ نامربوطیه؟
- ریخت‌تو نبینم دیگه این‌ورا!
-

بازیکنان به‌هم نگاهی کردند و گابریل دست برد و ریش دامبلدور را گرفت و با خود کشید.

- چکار می‌کنی باباجان؟
- بازیکن‌مون می‌شین؟

دامبلدور نگاهی با بغض رو به تک‌تک جهنمی‌هایی که اورا پیری، شل‌مغز و تسترال نامیده‌بودند، انداخت و گفت:
- می‌شم! هر چه زودتر منو از اینا دور کنین!

تیم تکمیل شده‌بود.

***

در طبقه هفتمِ جهنم، آسانسور با یک تکان وحشتناک ایستاد و بازیکنان را به بیرون تف پرت کرد. تیم ِ جدید ترنسیلوانیا، حالا روبروی ورزشگاه ایستاده‌بود.

- این‌جا؟ آخه این‌جا؟
- گرمه! سوختم!
- من این‌جا بازی نمی‌کنم... شعله‌های آتیش تقارن ندارن!
- موهای بنفش ِ من از اینجا خوششون نمیاد!
- این‌جا پر از سیاهیه... حین بازی حواسم پرت بی‌عشق بودن محل می‌شه!
- پشمای گوسفندامه می‌ریزه خب!

سو باید چاره‌ای می‌اندیشید. ورزشگاه، از آنچه که فکر می‌کرد بسیار بدتر بود.
- سویی می‌شوم چاره‌اندیشنده!


همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.