هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۲۶ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
سریع و خشن
VS

ترنسیلوانیا

پست دوم

- بریم برای کشف بازیکن بعدی!
- کشف بازیکن؟ بازیکنه کشف شده، اسمش تو این لیسته ست.

ارنست و کریستف به لیست نگاه کردن.
- تلسکوپ؟...
- خودتی!
- نه، هیت، خودتو کنترل کن. توضیح میدم.

کریستف و ارنی با خودشون فکر میکردن که کجا باید این بازیکنی رو پیدا کنن که نزدیک بود دنیا رو درگیر جنگ جهانی سوم کنه.

- اینکه آدرس نداره.
- چرا ارنی، تو چرا سعی نمیکنی چیزا رو کشف کنی. ایناها، من کشفش کردم.

ارنی باطنش جوون بود، ولی این باعث نمیشد چشمش خوب ببینه. ظاهرش پیر بود به هر حال. عینکشو از جیبش درآورد و روی نوشته زوم کرد.
- دست صاحابش؟ مگه تلسکوپ دست کس دیگه ای هم میتونه باشه؟! ...

در همین حین که درمورد صاحاب تلسکوپ بحث میکردن، ارنی یه مسافر دید و طبق عادت، زد روی ترمز. با این کارش، هیتلر و کریستف و آفتاب پرست به جلو پرتاب شدن.

- دربست؟!
- اینو باید قبل از سوار شدن داد بزنی خانوم، نه بعد از سوار شدن.
-

دختر که سوار شد، توجه ارنی به تلسکوپ توی دستش جلب شد.
- ببخشید خانوم... تلسـ... چیز... کجا تشریف میبر...
- چشماتو درویش کن آقا!
- من فقط به تلسکوپت نـ...
- پس اعتراف میکنی؟!

امروز همه میخواستن جنگ جهانی راه بندازن. ارنست سعی کرد به خودش مسلط بشه؛ احتمالا این تنها تلسکوپی بود که میتونست مفتی گیر بیاره، اما تا الان همه سعیش بر چاپلوسی، به باد فنا رفته بود. شاید مجبور میشد راه آخر رو استفاده کنه و کاری رو بکنه که دلش نمیخواد...

- جهنم و ضرر! معذرت بخوام خوبه؟
- آره.

...

- خب؟
- معذرت بخواه دیگه!

اگر بنا بر سر موقع رسیدن نبود، حتما یه جایی پیادش میکرد که حتی تاکسی مشنگی هم گیرش نیاد برگرده، تا حساب کار دستش بیاد؛ اما الان پای مسابقه وسط بود.
- ما... من... مذ...
- معـ... ذ... رت! بگو معذرت!
- اه، باشه بابا مذغرت میخوام! کجا تشریف فرما میشین خانوم، بگین بریم، هزارتا کار داریم، زندگی داریم!

دختر دست از نوازش کردن تلسکوپش کشید. توجه ارنی به هم تیمیاش جلب شد که بد طور بهش نگاه میکردن. اونا برای مسابقه اومده بودن، نه مسافر کشی. دیگه خسته شده بودن.

- میخوام بچمو ببرم کوییدیچ بازی کنیم. قربونش برم، اینقد نزده کسی رو، داره میپوسه بی استفاده، میخوام ببرمش بزنه زیر توپ، حالش قشنگ جا بیاد.

ارنی و همگروهیاش، نفس راحتی کشیدن؛ هم مسیر بودن و این باعث میشد کمتر وقتشون تلف بشه. وقتی اتوبوس دوباره به راه افتاد، همه مثل بچه های جادوگر، نشستن سر جاشون و کمربنداشون رو بستن. اونا از ترمز ارنی، درس بزرگی گرفته بودن.

- خب، تلسکوپم جور شد، بریم مسافر بعدی... آملیا فیتلوورت. کریس، بابا جان، بیا این نوشته اینجایی رو هم کشف کن، آفرین پسرم.

کریستف که برای اولین بار توی زندگیش، تصمیم گرفته بود چیزی به اسم برخورد کردن سرش با شیشه اتوبوس و متلاشی شدن مغزش رو تجربه نکنه، زیر لب چیزی گفت و بلند شد بره سمت ارنی.

- هـــــــــــــــی! بیتربیت!

کریستف سمت دختر برگشت که دستاشو دور سر تلسکوپ حلقه کرده بود تا از شنیده شدن حرفای بدآموزی احتمالی بعدی توسط تلسکوپ جلوگیری کنه. کمی چشماشو در حدقه چرخوند و ذکر گویان، با احتیاط، به سمت ارنی حرکت کرد. ارنی که سه تا عینک روی هم گذاشته بود و هنوز نمیتونست نوشته رو بخونه، کاغذ رو به سمت کریس گرفت.
- اینا چرا هر خط که میریم پایین تر نوشته هاش ریزتر میشه؟ بیا، این دختره آملیا رو بخون ببین کجا باید پیداش کنیم.

با این جمله ارنی، دختر تلسکوپ به دست، روی صندلیش جابه جا شد و یه کم جلوتر اومد.
- من آملیا...
- خب... نوشته...
- میگم من آملیا...
- وای ارنی، باید راهی که اومدیم رو برگردیم. آملیا اونجاست.


دختر دیگه رسما داشت بال بال میزد. اگه به جای تلسکوپ، دوتا پر توی دستش بود، میتونست به راحتی تا پیش ستاره ها بالا بره. به نظرش فکر خوبی اومد و تصمیم گرفت بعد از کوییدیچ امتحانش کنه. ولی الان سعی داشت چیزی رو به ارنی و کریستف بگه...
- آقا؟ صدامو میشنوین؟ میگم من...

ولی نه، نمیشنیدن! اتوبوس شوالیه، راهی که اومده بود رو برگشت. وقتی ارنی در رو باز کرد و دختر بال بال زنون رو کنار زد تا به مسافر بعدی خوش آمد بگه...
- اینجا که نیست.
- مطمئنی درست کشف کردی بابا جان؟
- نیست.
-

تقصیر آفتاب پرست نبود که سایت ایموجی آفتاب پرست نداشت...
دختر که دیگه داشت کلافه میشد، دهانه تلسکوپش رو گذاشت جلوی دهنش، و سر تلسکوپ رو گرفت سمت همگروهیا که دم در جمع شده بودن.
- میگم من آملیام!

همگروهیا، انگشت کوچیکشون رو توی گوششون چرخوندن.
- خب از اول میگفتی.
- عه، تویی؟
-

ارنی که خیالش از بابت یه همگروهی دیگه هم راحت شده بود، رفت تا برسه به همگروهی بعدی.
- چرا اینا رو اینقد ریز مینویسن؟ کریس جان، بابا، بیا اینو هم کشف کن.
- اگه من نبودم، این تیم چیکار میخواست بکنه؟ ام... چیز... ارنی جان، من حروف رو کشف کردم ولی معنیش قابل کشف نیست.
- چی نوشته مگه؟
- آزکابان.

ارنی زد روی ترمز و کریس، چیزی که اصلا دوست نداشت کشف بکنه رو، تا حدودی کشف کرد. هنوز مغزش متلاشی نشده بود. سرش رو آورد بالا تا از ارنی گله کنه، ولی...
- ا... ارنی؟
- میخوای یه چیز هیجان انگیز تجربه کنی؟
- یعنی هیجان انگیز تر از متلاشی شدن مغز؟ آره!

زندان آزکابان

زندان خیلی خالی بود؛ خیلی! پر از خالی بود حتی. هیچکس جرئت نمیکرد از سلولش بیرون بیاد. نه بخاطر دمنتورا، نه بخاطر نگهبانا، نه بخاطر زندانبان شماره 1 که وزیر بود، بلکه بخاطر زندانبان شماره 2!

- آهای، تو! چرا سرتو از تو سلولت آوردی بیرون؟ اکسپلیارموس!

اکسپلیارموس، معمولا طلسم خلع سلاح بود؛ اما معمولا! برای زندانبان شماره 2، اکسپلیارموس همه کار میکرد به جز خلع سلاح! سلول زندانی که سرش رو بیرون آورده بود، روی سرش خراب شد.

- هی تو! نگهبان! چرا خمیازه کشیدی؟ اکسپلیارموس! آخ!

با این کار آریانا، دیوار زندان فرو ریخت... و اینجوری شد که سیریوس بلک فرار کرد... و احتمالا بعدها، بلاتریکس لسترنج!
- چرا اینجوری میکنی؟ من که خمیازه نکشیدم! خواستم جواب اینایی که پشت دیوارن رو بدم!
- پشت دیوارن؟ کیا؟
- اینا!

نگهبان، با دستش به چهار نفری که پشت دیوار ایستاده بودن، موهاشون توی باد تکون میخورد و همزمان یه آهنگ حماسی پخش میشد، به اضافه یه آفتاب پرست، اشاره کرد.

- خودشون درو باز کردن! چه مهمون نواز!
- شما اینجا چیکار میکنین؟ کی هستین؟ اکسپـلیارموس!

این اکسپلیارموس رو به نگهبان زد
- کوییدیچ!

هیچکدومشون هیچوقت فکر نمیکردن کلمه کوییدیچ، یه روزی جونشونو نجات بده، چون بلافاصله، آریانا از شدت ذوق، به نگهبان اکسپلیارموس زد، و نگهبان، جیک جیک کنان دور شد.

بالاخره، تیم تکمیل شده بود...

- چی چی تکمیل شده؟ دو نفر دیگه مونده هنوز.
- نه بابا، کامله دختر. اینا دو نفر دیگه.
- کو؟
- من پیرم چشمام نمیبینه، شما چتونه. اینا، این تلسکوپه و این آفتاب پرسته.
- آو! خب، خب، حله راوی، ادامه بده.

... بله، تیم تکمیل شده و حالا که همه چیز انجام شده، اونا آماده تمرینن...

- چی چی آماده تمرینیم؟ یه بار دیگه چرت و پرت بگی اکسپلیارموس میزنما!
- نه، نه، باباجان، اکسپلیارموس نزن فعلا، پایان خیلی باز می مونه. بذار موقعش که شد بهت میگم. بگو مشکل چیه، حلش کنیم.
- مشکل بزرگتر از این؟ تیم اسم نداره!

همه به هم نگاه کردن. یعنی چه اسمی میتونست برازنده هر هفت تاشون باشه؟ همه به فکر فرو رفتن، البته غیر از آفتاب پرست و تلسکوپ.
فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن... هیچی به ذهنشون نرسید. بازم فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن... بازم هیچی به ذهنشون نرسید.

- خب حالا، بیاین بریم تمرین، تو راه دربارش فکر میکنیم...
- خاک به سرمون شد! آفتاب پرست نیست!
- چی؟ کو؟ کجا؟...
- با کی؟ چیکار؟ ایناهاش، کشفش کردم، رو لباست چسبیده.

ارنی از این شوخی خرکی آفتاب پرست اصلا خوشش نیومد. اون رو از لباسش کند و با انزجار گذاشتش روی شونه آریانا.
توی راه، هر کسی، درحالیکه صندلیش رو سفت چسبیده بود که اتفاقی که قبل تر برای کریستف افتاد، براش نیفته، ایده هاش رو برای اسم تیم ارائه می داد.

- اکسپلیارموسیان؟
- کهکشان راه شیری؟
- مکتشفان شریف؟
- جنگ جهانیون اعظم؟
-
- سریع و خشن!

این رفتار از ارنی بعید بود، ارنی پیرمرد متواضعی بود. ولی خب، خیلی از اسمی که ارائه داده بود، راضی بود. اما چرا این اسم؟ نمیدونست. برچه اساس؟ نمیدونست. ولی اینو میدونست که با استقبال زیادی رو به رو شد. اسمی که...

- فست اند فیوریس! لتس گو پرکتیش! راستی آریانا جان، بابا؟
- بله؟
- یه اکپلیارموس بزن به این راوی، یه بار دیگه به اسمامون توهین نکنه!
-


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۰۹:۲۱
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۱۰:۲۶

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۵۰ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۳:۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 124
آفلاین
پست اول سریع و خشن! vs ترنسیلوانیا

بسم الله
در یکی از روز های خداوند در سرزمین جادو مردی زندگی میکرد که گرچه گذرعمر اورا از بیرون به فردی میانسال تبدیل کرده بود اما در دلش هنوز هم شور و اشتیاق جوانی اش را حفظ کرده و پر از امید و شادی بود.
اسم آن مرد ارنست بود و برای گذراندن زندگی خودش با اتوبوسش کار میکرد. از قاچاق اژدها تا فروش معجون و هرکاری که خط و رسمی از جادو در آن بود در اتوبوس ارنست انجام میشد و صد البته که حمل و نقل جادوگران در صدر این کارها بود برای همین مردم به اتوبوس او لقب شوالیه داده بودند.
ارنست روز هارا یکی پس از دیگری با انجام همین کار ها میگذراند و بااینکه از محبوبیت خوبی بین افراد جامعه بهره مند بود اما چند وقتی بود که حال خوبی نداشت، او چیزی بیشتر از پول و شهرت میخواست. او میخواست به همه و قبل از همه، به خودش ثابت کند که هنوز هم مثل جوانی اش است. قدرتمند، با غرور و البته با افتخار.
چند روز به همین احوال گذشت تا یک روز بعد از ظهر در حالی که داشت تاکوی پای مار (یک غذای مکزیکی تند و شیرین) به بچه مدرسه ای ها میفروخت صحبت چند تا از بچه ها توجه اش را جلب کرد.

-میخوام امروز برم پیراهن سرکادوگان رو بخرم.
-مگه اومده؟ چرا کادوگان؟
-اره بابا. چون خیلی باحاله و تا حالا هیچ مسابقه ای رو نباخته.

ارنست با شنیدن کلمه ی مسابقه سرش را به سمت بچه برگرداند و با چشمان از حدقه بیرون زده سر بچه فریاد زد.
-مساااابققققه؟!

بچه ها که از ترس نزدیک بود شلوارشان را خیس کنند تاکو هارا پرت کردند و متواری شدند که ارنست دست انداخت و یقه ی یکی از بچه هارا گرفت. بچه ی بخت برگشته داشت به خودش میلرزید.
-گفتی مسابقه؟
-بله اقا.
-کدوم مسابقه؟
-کو...کو...کو...ییدییییچ.
-همم!

ارنست دستش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت و این به بچه فرصتی برای فرار داد. ارنست با خودش فکر کرد.
-کوییدیچ شاید اونقدرها هم بد نباشه ولی تنهایی که نمیشه کوییدیچ بازی کرد. چی کار باید بکنم؟

و جواب این سوال برای ارنست مفهوم جدیدی از زندگی به او فهماند. ان شب ارنست اصلا نخوابید و تنها به مسابقات کوییدیچ فکر میکرد. تصور اینکه در لیگ کوییدیچ قهرمان شود و جام را بالای سر ببرد در دلش شور و اشتیاق زیادی ایجاد میکرد.

فردا صبح
ارنست جلوی در فدراسیون کوییدیچ حاضر و داخل شد. اولین مردی را که دید لباس های مندرس و ساده ای به تن داشت و ارنست پیش خود فکر کرد این شخص نمیتواند مشکلش را حل کند اما برای جواب دادن به سوال او کافی است.
-هی آقا.
-با من هستین؟
-آره تو. بیا کارت دارم.
-من وزیر این مملکتم پیری.
-
-بدم زیر نظر آمبریج چند ترم کلاس ادب و تربیت جادویی بگذرونی؟

در همین لحظه فردی دیگر با کت و شلوار روی شانه ی وزیر زد و در گوشش پچ پچی کرد.

-شانس آوردی که الان دارم فدراسیون رو بررسی میکنم.

و پشتش را به ارنست کرد و رفت. ارنست نفس راحتی کشید چون جایی که چند لحظه قبل وزیر ایستاده بود دری قرار داشت با نوشته ی : سازمان عقد قرارداد بازیکنان کوییدیچ.
ارنست در زد و وارد شد. پشت میز خانم جوان و بسیار زیبایی بود که ارنست با دیدن او کم مانده بود عقلش را از دست بدهد و در جا خون دماغ شد.

-برای چی اومدی اینجا.
-من...هه...واسه شما... .
-واسه من؟ تق تق تق (افکت شماره گیری کردن تلفن) الو حراست؟

ارنست که فهمید اوضاع خیط شده است سعی کرد قضیه را به طریقی درست کند.
-نه خانم. چیزه... ببینید منظورم اینه که با شما کار دارم.
-چیکار داری اونوقت؟
-بله.
-بله چیه میگم چیکار داری؟ الو حراست.
-چیزه بابا. گوشام ضعیفه دخترم. برای تیم دادن اومدم.
-پس که اینطور. خب پس اسم تیمتو سریع بده به من.
-تیم؟ اما من که تیم ندارم.

دختر جوان که کلافه شده بود دستش را زیر میز برد و از توی کشو دفتر مخصوص بازیکنان بی تیم را دراورد.
-ببین این لیست رو نگاه کن هر کدوم رو میخوای انتخاب کن.

ارنست لیست را گرفت و شروع به خواندن کرد. داخل لیست اسم هر شخص با توانایی هایش نوشته شده بود.
-این قویه اینو میخوام. اینم سریعه اینم میخوام. اون وحشی و اون پررو هرو هم بدین لطفا.

دخترک سریع اسامی و ادرس هارا روی کاغذ نوشت و تحویل ارسنت داد.
-بفرما شما از الان کاپیتان تیم هستی. بهتره بری اعضا رو جمع و مدیریت کنی.

ارسنت دمت گرم آبجی کوچیکتم خواهری کردی در حقمی گفت و از اتاق بیرون امد و از فدراسیون خارج شد و جلوی اتوبوسش امد.
ماجراجویی بزرگ تازه داشت شروع میشد. ارسنت سوار اتوبوس شد و به سمت اولین عضو تیمش حرکت کرد. بعد از یک سواری نسبتا طولانی جلوی در خانه ای که بزرگ روی تابلوی آن کلمب نوشته شده بود ترمز کرد. از اتوبوس پیاده شد و به سمت در ورودی رفت تا زنگ بزند اما صداهای عجیب و غریبی از داخل به گوش رسید برای همین کمی صبر کرد تا صداهارا بفهمد.

-کجا داری میری؟
-
-با کی داری می ری؟
-
-واسه چی می ری؟
-
-چطوری می ری؟
-
-چرا فقط تو می ری؟
-
-تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
-
-می تونم منم باهات بیام؟!
-
-بده لیستو ببینم!
-
– حالا کِی برمی گردی؟
-
– واسم چی میاری؟
-
– تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
-
– جواب منو بده؟
-
– منظورت از این نقشه چیه؟
-
– نکنه می خوای با کسی در بری؟
-
– چطور ازت خبر داشته باشم؟
-
– چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
-
– اصلا من می خوام باهات بیام!
-
– فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
-
– واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!


ارنست که خودش سرگیجه گرفته بود متوجه باز شدن در نشد، دستش سر خورد و محکم به زمین افتاد. مرد قدبلند و کچلی درون در ظاهر شد و از ظاهرش معلوم بود که در شرف زدن سکته ی قلبی و مغزی قرار داشت بی توجه به ارنست از کنار او رد شد و به سمت فنس حیاط رفت.
ارنست که از این تعجب کرده بود چطور آن مرد اورا ندیده یا توجه ای به او نکرده سریع از جایش بلند شد و خودش را تکاند و بعد با صدای نسبتا بلندی فریاد زد.
-آقای کلمب؟ آقای کلمب؟

مرد ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد و برای اولین بار ارنست را دید.
-تو کی هستی؟
-چه عجب.
-چی؟
-هیچی هیچی . من ارنستم. توی این نامه نوشته که شما جزء بازیکنان تیم کوییدیچ من هستین.

رنگ صورت مرد به سرعت عوض شد و شادی کل بدنش را درنوردید. ارنست این را فهمید چون افکت مرد از به تغییر کرد.

-منتظرتون بودم. خیلی وقته منتظر این ماجراجویی ام از وقتی که برای کوییدیچ و بازی توی اون ورزشگاه های رویایی که فقط اجازه حضور بازیکن هارو میدن ثبت نام کردم چند سالی میگذره تا امروز تماس گرفتن و گفتن که بالاخره یکی میخواد بیاد دنبالم. من مشتاقم. من واقعا مشتاقم.
-اره زیاد هم حرف میزنی.
-چی؟
-هیچی.

ارنست کلافه شده بود پس تصمیم گرفت بحث را عوض کند.
-خب. اقای کریستف کلمب من کاپیتان تیمم. ارنست پرنگ. باید دنبال دیگر افراد تیم هم برم. بهتره بریم. وسایلتون همین هاست؟
-بله من سبک سفر میکنم.
-سفر؟
-بله جانم سفر.

ارنست نمیخواست سفر کند میخواست کوییدیچ بازی کند گویا کاپیتانی یک تیم کوییدیچ به همین راحتی هم نبود.
-بهتره سوار شی. میتونم باهات راحت باشم؟
-البته.
-بپر بالا کریس.

و با دست به اتوبوسش اشاره کرد. کریست کلمب هم که از دیدن اتوبوس ارنست به وجد امده بود با سرعت دوید و سوار شد و دقایقی بعد هر دو با هم دوست شده بودند و از هر دری سخن میگفتند.
-خب نفر بعدی کیه کلمب؟ از توی لیست نگاه کن.
-هیت لر.
- هیته لر؟
-اینجا اینجوری نوشته.
-پس سفت بشین.

ارنست پایش را تا ناموس رو پدال گاز فشار داد و اتوبوس غرید و کش امد و آتش از اگزوزش فوران کرد.

دقایقی بعد

ارنست داشت با دستمال شیشه های اتوبوسش را برق میانداخت و کلمب هم در حال تگری زدن توی جوب بود.
-ایراد نداره. همه اولش همینجوری میشن. عادیه. خب پس کجاست این هیتلر؟

ارنست سرش را چرخاند و دور و بر را نگاه کرد. چشمش به مرد هیکلی و سبیل کلفتی افتد که با یک جارو و بک بیل نشسته بود و با پاره آجر ها یه قل دو قل بازی میکرد. همین که مرد ارنست را دید سنگ هارا انداخت بلند شد و فریاد زد.

-ایگوم فهله ایخوهی؟
-اممم. آره.

مرد بدو بدو امد و صورتش کم مانده بود به صورت ارنست بخورد.
-ها؟

ارنست چند قدم عقب تر رفت و کریس را صدا زد.

کلمب تازه با دستمال صورتش را پاک کرده بود. پشت ارنست ظاهر شد و گفت:

-این بنده ی خدا لره. داره به لری میگه کارگر نمیخوای؟
-آهان. نه. نه. بهش بگو اینجا کسی به اسم هیلتر میشناسه؟ راستی تو از کجا لری بلدی؟
-قضیه اش مفصله. فعلا بذار باهاش صحبت کنم.

کلمب رو به مرد هیکلی شروع به صحبت کرد. چند لحظه بعد مرد کارگر و کلمب حسابی بحثشان گل انداخته بود و میگفتند و میخندیند. ارنست به این فکر میکرد که کلمب چطور لری بلد است. با خودش فکر کرد شاید به خاطر سفر گردی و جهانگردی های طولانی و زیادش بود که بیشتر زبان هارا بلد بود. تصمیم گرفت بیشتر از این وقت را تلف نکند.


-اهم. اهم.
-اوه ارنست.
-چی شد؟
- هیتلر رو پیداش کردیم.
-کو کجاست؟

کلمب خنده ی طعنه امیزی زد.

-معلومه دیگه. این خود هیتلره.

هیتلر به سمت ارنست رفت و دست او را گرفت و محکم فشرد.

ارنست در یک لحظه هم خوشحال شد که یک بازیکن دیگر را پیدا کرده اند و از طرفی نگران شد که چطور اعضایی گیرش آمده است. چاره ای نبود ارنست با اشاره به کلمب و هیتلر فهماند که سوار اتوبوس شوند.
هیلتر جارو و دو پاره آجر خود را از روی زمین برداشت و سوار اتوبوس شد. حالا سه نفر شده بودند و اماده برای پیدا کردن بازیکن بعدی.


داخل اتوبوس-نیم ساعت بعد

-میخوام برم کوه همون کوه که آهو داره های بله.

هیتلر میخواند و کلمب و ارنست میخندیند و دست میزدند. کلمب با خنده و دست زنان نزدیک صندلی راننده شد.

-ایول. ایول. پاااق.
-برای چی میزنی بی شعور؟
- تو نمیخواد دست بزنی دستتو بگیر به فرمون پیری هنوز مسابقه شروع نشده به کشتنمون میدی.

ارنست درجا روی ترمز زد و کلمب و هیتلر هر دو به مثل استیک گوشت به شیشه جلو چسبیدند.

-خب دوستان رسیدیم وقتشه یه هم تیمی خوب دیگه رو هم معرفی کنم. اسمش آفتاب پرسته و اینجا زندگی میکنه.

کلمب و هیتلر که دیگر حال بحث با ارنست به خاطر رانندگی مزخرفش را نداشتند پیاده شدند و چشم به ساختمان رو به رویشان دوختند.

سازمان حمایت از جانوران جادویی

-چه خوب. ایگوم یار دیگومون دامپزشک هسیه ؟ خوب میره تو تیم یه تحصیل کرده باعه.
-تحصیل کرده و دامپزشک چیه هیتلر؟ عضو بعدی یه افتاب پرسته. باید بریم بیاریمش. فقط اتوبوس بنزین تموم کرده تا من بنزین اینو که مخصوصه درست میکنم شما برید داخل بیاریدش. اینم نامه عضویت و معرفی نامه.

کلمب و هیتلر به اولین ماموریت و دستور کاپیتانشان آری گفتند و به سمت در ورودی راه افتادند.
داخل سازمان شلوغ بود و چند جن بوداده در حال منتقل کردن چند جادوگر با دست و پای بسته بودند. ان طرف تر چند پیکسی غرفه ی اطلاعات را می گرداندند و یکسره داخل میکروفون ها جیغ میزدند. خرچال ها در کل سازمان پرواز میکردند و نمیشد بدون اینکه با چیزی برخورد کرد قدمی به جلو برداشت.

بالاخره ارنست و هیتلر به زور و زحمت خودشان را از شلوغی عبور دادند و به باجه ی اطلاعات رسیدند.

-سلام ما اومدیم دنبال یه افتاب پرستی به اسم افتاب پرست. اینم مشخصاتشه.

پیکسی سرخ داخل میکروفون داد زد:
-اون الان کسی رو نمیپذیره.

کلمب که صدای پیکسی اورا یاد صدای زنش انداخت میخواست میکروفون را در حلق پیکسی جا دهد ولی آرامش خودش را حفظ کرد.

-ینی چی نمیپذیره. ها؟ ما از طرف تیم کوییدیچی که خودش برای اون ثبت نام کرده اومدیم.
-ببین من وقت ندارم. همین که گفتم.

کلمب با خودش فکر کرد وقتش هست که اون رگ قاره نوردی و کاشفی اش بزند بالا و چند تا از اندام های درونی پیکسی را پاره و کشف کند که متوجه شد هیتلر نیست.

-هیتللللر؟! کجا رفت این؟ هیتلرررررررر؟!

بیییغ بیییغ بیییغ

صدای آژیر بلند شد و حیوانات و ادم ها جیغ زنان از در به بیرون رفتند. مامورین ویژه با چوبدستی های آماده ی شلیک جلوی در خروجی جمع شدند.

-توجه کنید. فردی با سبیل کوتاه و قد بلند و هیکلی اقدام به دزدیدن یکی از آفتاب پرست ها کرده.

پیکسی که تا ان موقع توجهی به کریستف نمیکرد. همین لحظه رو به نگهبان ها داد زد.
-این. این همدستشه. اون میخواست افتاب پرستو ببره.

کریستف فرار را بر قرار ترجیح داد و شروع به دویدن به سمت در خروجی کرد که دستی از پشت سر اورا گرفت و بلند کرد.

-هییتلللر.
-بزن بریم روله.
-کجا بودی؟ این چیه؟

آفتاب پرستی با عینک افتابی و پیراهن طرح هاوایی روی ان یکی شانه ی هیتلر دراز کشیده بود.

- رفتم دنبال این افتاب پرسته دیه. به سبک لری. کاپیتان گفت ببریم براش این رو.
-این به درخت میگن بچه غول. میدونی من کیم؟ من توی این سازمان برای خودم اسم و رسمی دارم. مادر مرحومم آشا اینقدر برام به ارث گذاشته که نصف این سازمان رو خریدم. منواز اتاق ماساژ کشیدی بیرون که بریم کوییدیچ؟ من... .

هیتلر افتاب پرست را بلند کرد و یک گره ی کور زد و رو به کلمب داد زد.
-محکم بچسب منو.

-چی؟ اووووه خدای من.

پوووفففششش

هیتلر از پنجره به بیرون پرید و روی شیشه خورده ها فروامد. هر سه کم کم از جای خود بلند شدند که خود را در محاصره ی ماموران دیدند که ناگهان اتوبوس شوالیه با شعله پخش کن هایی که از روی کاپوت و صندوق و پنجره ها بیرون زده بود حلقه ی ماموران را در هم شکست و در اتوبوس دقیقا جلوی هیتلر و کلمب و افتاب پرست باز شد. پشت فرمان ارنست با دستمال سر خیلی گنگستری جوری که انگار که از تمام اتفاقات داخل سازمان خبر داشت فریاد زد.
-سواررررر شیییید.

هیتلر افتاب پرست و کلمب را به داخل پرت کرد و خودش هم دستگیره ی در را گرفت. ارنست پایش را روی گاز فشار داد.
-برو که رفتیم.

فووووووو

اتوبوس جهید و ماموران را در گردوخاکی عظیم و رد لاستیک هایی اتشین رها کرد.

نیم ساعت بعد
کلمب و هیتلر و افتاب پرست :

-آره افتاب پرست جون قضیه اینی بود که برات گفتم شما هم از الان توی تیم منی.
-پس چرا من رو دزدیدین؟ زبون آدمی زاد بلد نیستین؟

ارنست در دل به خودش گفت.
-نه که خیلی حالا ادمی. دم هیتلر گرم وگرنه از اون سازمان حمایت لعنتی خلاص نمیشدیم.

افتاب پرست هم با خودش فکر کرد.
-محض مرلین این دیگه چه تیمیه که گیرشون افتادم.

صدای ارنست به گوش رسید.
-وقت حالت تهوع تمومه. اعضای عزیز سوار شد که کلی کار داریم.




ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۵۹:۰۶

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۶:۵۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
ترنسیلوانیا
VS
سریع و خشن



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs تف تشت

پست سوم


محل تمرين تيم ترنسيلوانيا:

- دوستان عزيز با ريتم آهنگ تمرين کنيد... يک، دو، سه، چهار، عقب! يک، دو، سه، چهار، جلو! يک، دو، سه، چهار، بياد!
- سندي جان کلاس رقص که نيست تمرين کوييديچه فرزندم.
- باشه ولي به اين گربَتون هم بگيد يه کاري بکنه. اون در بهترين حالت يه...
- خورشت کرفس گرم شده. خودمون ميدونيم. تيکه کلامته.
- واقعـــاً؟!

ادوارد چشماش رو تو حدقه چرخوند، به طرف گربه رفت و اون رو روي جارو انداخت. بعد چوبدستيش رو درآورد، اون رو به سمت گربه گرفت و گفت:
- کوييديچ بلديوس!

و بعد از چند لحظه اضافه کرد:
- اين طلسم باعث ميشه گربه ي ما کوييديچ رو فول بشه... خواهش ميکنم، خواهش ميکنم، نيازي به تشويق نيست.

صداي دست و جيغ و هورا بلند شد و اعضاي تيم کاپيتانشون رو تشويق کردن. ادوارد خيلي خوب بود. اون ادواردي زيبا، جادار و مطمئن بود!

ورزشگاه:

چيزي تا شروع مسابقه نمونده بود و تماشاگران که زلزله اي بودن واسه خودشون، هر چند ثانيه يکبار زلزله اي رو متوجه ورزشگاه ميکردن. جيسون که نتونسته بود از کوله پشتيش جدا بشه اون رو با خودش آورده بود، ريتا هم منو رو آورده بود تا به همه بفهمونه اينجا رئيس کيه. در اين ميان اون گربه بدبختي که با چک و لقد آورده بودنش تو تيم با دهاني باز به دور و اطرافش نگام ميکرد و با خودش ميگفت: من کيم؟! اينجا کجاست؟!

اون ياد حرف مادربزرگش افتاد و خاطره اي براش زنده شد...

فلش بک:

ميو ميو جونيور بعد از خوردن غذاي مامان بزرگش رو کاناپه لم داده بود، شيکمش رو ماساژ ميداد و کلمه "آخيش" رو چند ثانيه يکبار تکرار ميکرد. در اين لحظه مامان بزرگش که داشت براي زمستون لباس ميدوخت بهش گفت:
- هميشه از گروهي که يکيشون عاشق مسافرته، يکيشون درخته و يکيشون منوي مديريت داره دوري کن!

ميو ميو جونيور صاف نشست و گفت:
- چه ربطي داشت الان مامان بزرگ؟ منوي مديريت چيه؟ آدم مگه ميتونه درخت باشه؟! پارادوکس تا چه حد؟!
- هيچي ميو ميو جونيور. هيچ ربطي نداشت.

پايان فلش بک:

اشک در چشماش حلقه زده بود. کجا بود اون روزگار خوش؟ کجا بود اون حال و هوا؟ کجا بود اون...
قلب از اينکه بتونه جمله توي ذهنش رو تموم کنه صداي سوت شروع بازي اون رو از دنياي هپروت خارج کرد. جعفر، گزارشگر مسابقه کارش رو شروع کرد.
- با سلام خدمت شما دوستان دلبند و معده بند! خب، کوافل دست کتي بِله. چون تيم تف تشت پست معين نکرده الان چيز زيادي معلوم نيست. به اميد اينکه رستگار شوند!

با گذشت هر لحظه به مقدار گيجي ميو ميو جونيور اضافه ميشد و سوالاتي مثل کوافل چيه، کتي بل کيه و... دور سرش ميچرخيدن و باعث ميشدن حالت تهوع بهش دست بده. ولي ميو ميو جونيور گربه ي باهوشي بود. اون با حالت تهوع دست نميداد!

- از جعبه ي علامت سوال، مدافع تيم ترنسيلوانيا اين دفعه يه پا گنده در اومده... اون ميخواد به بازدارنده ضربه بزنه! بازدارنده به هيتلر برخورد ميکنه!

با ضربه ي پا گنده، هيتلر با سرعتي معادل يه ماشين لامبورگيني از ورزشگاه شوت شد بيرون و به بقيه فهموند که پا گنده با کسي شوخي نداره.

- هم تيمي منو ميزني؟! الان آب کِشِت ميکنم!

اين حرف رو ددپول زد ولي تا خواست مسلسلش رو در بياره ريتا بر روي دکمه "ممنوع کردن مسلسل" روي منوش کليک کرد و مسلسل ددپول در افق محو شد.

- مسلسل چرا رفتي چرا، من بي قرارم...

جعفر ادامه داد:
- سر کادوگان داره با نيزه به سمت جيسون ساموئلز ميره. جيسون از کوله پشتيش به عنوان سپر استفاده ميکنه و حمله ي سر کادوگان رو دفع ميکنه. چه ميکنن اين دو بازيکن!

کوله پشتي جيسون و نيزه سر کادوگان هر دو از آپشن هاي بسيار زيادي برخوردار بودن که اگه مرلين بخواد در آينده با اون ها آشنا ميشيم.

- ادوارد بونز و گرگ بد گنده با فاصله کمي از هم دارن گوي زرين رو تعقيب ميکنن. وضعيت خيلي حساسه... گرگ بد گنده جلو زد، نه دوباره عقب افتاد، نه جلو زد، نه...

تماشاچي ها با نگاهي پر از خشم به جعفر نگاه ميکردن.

- ... ادوارد بونز گوي زرين رو گرفت! گــرفت! گـــرفـــت!

تماشاچي ها اونقدر مشغول ابراز خشمشون نسبت به جعفر بدبخت بودن که متوجه پيشتازي ادوارد نشدن. بعد از اينکه تماشاچي ها از شوک بيرون اومدن انرژي خودشون رو با جيغ و هورا تا جاي امکان خالي کردن. ترنسيلوانيا خيلي خفنه. در خفن بودن ترنسيلوانيا شکي نيست!

طرف آرنولد:

نگهبان ها آرنولد رو که بر اثر شکنجه ي بيش از اندازه به شکل يک مکعب مستطيل در اومده بود داخل سلول تنگ و تاريکش انداختن و با خنده گفتن:
- فردا هم برنامه همينه. و روز بعدش، و روز بعدش و همينطور تا ابد قراره شکنجه بشي!

و در سلول رو با صداي مهيبي بستن. آرنولد خودش رو از حالت مکعب مستطيل خارج کرد و نعره زد:
- کارتون خيلي درسته!

مجموعه اي از خاطرات آرنولد مثل برق و باد از جلوي چشماش رد ميشدن. خاطرات مختلف، مخلوط، مخصوص، پپروني...

- يدونه قديمي!

اين صدا آرنولد رو از جاش پروند. به کنارش نگاه کرد. گربه اي پير با چندين دندون خراب و لباس هاي کثيف داشت بهش نگاه ميکرد. عجيب بود. انگار اون هم مثل آرنولد برعکس بود.
- تو ديگه کي نيستي؟
- من کلاهدوز ديوونه نيستم.
- تو... چند وقته اينجا نيستي؟
- خيلي وقت نيست. ما گربه هاي برعکس نژادي از گربه ها هستيم که ميتونيم بميريم!
- ميتونيم... بميريم؟

عالي شده بود. آرنولد محکوم شده بود به يه زندگي دردناک و بي پايان.
- اي کاش فقط نه تا جون نداشتم.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#99

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
ترنسیلوانیا .Vs تف تشت

پست دوم


توی ده شلمر... چیز... جنگل

آرنولد تک و تنها برای خودش خوابیده بود. گربه بود بالاخره... تنبل و حاضرخور و تن پرور. حالا اینکه چرا بقیه نبودن... دوشس رفته بود با ملکه کریکت بازی کنه، آشپزم داشت یه سوپ پر فلفل می پخت، خدم و حشمم برای خودشون بی خودی تو قصر میپلکیدن که صحنه خالی نباشه.

آرنولد داشت خواب هفت تا موش می دید که یکی از خدمه اشتباهی پاشو گذاشت رو دم آرنولد و اونم جیغ کشان چند دور دور خونه دوید، بعد پرید رو درختی که نزدیک پنجره بود.
مشغول لیسیدن پنجه هاش بود که یه دفعه یه دختری جلوش سبز شد و پرسید:
-از کدوم طرف باید برم؟
-کجا میخوای نری؟
-فرقی نمیکنه.
-پس از هر راهی دوست داشتی نرو.
-اوکی بای.

دختر به سان پیام بازرگانی وسط داستان، راست دماغشو گرفت و یکی از راها رو رفت. آرنولد پوزخندی زد.
-خودشم میدونست کجا داره میره.

و باز هم غیب شد.
منتها سرزمین عجایب مثل سرزمین جادو نبود و قابلیت غیب شدن مادام العمر رو نداشت. به خاطر همین آرنولد یه کم اونور تر تق... با کله خورد زمین. از قضا، یه کم اونور ترش برابر بود با وسط بازی دوشس و ملکه.

-این گربه ی بی ادب رو گردن بزنید!
-شما آروم باش حالا همسرم. عصبانیت برای پوستت خوب نیست ها.

تا ملت برن دنبال جلاد و این داستانا، آرنولد نصف بدنشو غیب کرده بود.

-هی! حالا سرشو از بدنش جدا کنیم یا بدنشو  از سرش؟
-وقتی بدن نداره اصن.. چیو از چی جدا کنیم آخه!
-حالا اگه نمیتونین جدا کنین!

گفته بودم که اونجا نمی شد برای همیشه غیب شد دیگه؟ سرزمین عجایب بود بالاخره، نه سرزمین جادو! نمی شد یهو راست دماغتو بگیری بری تو افق محو شی برای خودت مثلا، هرچی بهت زنگ میزنن هم گوشیت خاموش باشه!
اینجوری شد که... گفتن جمله ی آخر توسط آرنولد همانا و ظاهر شدن بدنش همانا.

-عه این گربهه که همه اش می خندید!
-گربه چشایره.
-گردن این دوتارم بزنید!

ای بابا. این سری دخترک بد موقعی پرید وسط داستان. خودشو دوشسم گیر انداخت، دختره ی فضول! حالا کی گفته هر جا سوراخی ترکی چیزی می بینی باید بری توش؟ خودش و ما رو هم اسیر کرده به روونا!
دیگه نگم براتون که به دستور ملکه سه تایی شونو برداشتن بردن دادگاه که محاکمه شن قبل از اعدام. اینارم من باید بگم؟

-تو گناهکاری.
-بله هستم.
-دیدین قبول کرد؟ گردنشو بزنید!
-دارم میگم بله هستم!
-قبول کردی دیگه خب.

-این گربه کلا چپ و چوله. نگاه نیششو که تا کله اش بازه!

آره خب... آرنولد قطعا یه گربه ی معمولی نبود. اگه معمولی بود که اینقدر ما رو حرص نمی داد.

-باشه، در مجازات تخفیف قائل میشیم. ببندینش به چرخ شکنجه.

چهارتا سرباز که کارت های بازی ای بیش نبودن، دوان دوان چرخ شکنجه رو آوردن و آرنولد رو بستن بهش. کلا قرار نبود دستورات ملکه در زمینه ی شکنجه و کشت و کشتار اجرا بشه، اما آرنولد اینقدر چپکی بود که راستکی میخواستن شکنجه اش بدن.

-خیلی کار خوبی میکنین. دمتون گرم!

یکی از سربازا شروع کرد به چرخوندن دسته ی چرخ. اینقدر از این چرخ استفاده نکرده بودن که قیژ قیژ صدا می داد. در صد سال اخیر آرنولد اولین خوشبختی بود که واقعا به چرخ بسته شده بود و داشتن شکنجه اش میدادن.

-چرا اینقدر آروم میچرخونی؟ تندتر!

سرباز نگاهی عاقل اندر سفیهی به آرنولد انداخت و زیر لب غری زد و دستگیره رو تندتر چرخوند.

-دارم میگم چرا اینقدر آروم میچرخونی؟

سرباز میخواست دسته رو تندتر ببچرخونه، ولی از اونجایی که آرنولد به اندازه ی محیط چرخ کش اومده بود و جای بیشتر کش اومدن نداشت از چرخ بازش کردن، گذاشتنش زمین. آرنولد مثل آکاردئون رو هم جمع شد و به یه صفحه تبدیل شد... یعنی از صورتش تا دمش پنج سانت بیشتر فاصله نبود کلا.

-پس شما کجا نیستید بچه ها؟

این جمله رو آرنولد که دلش حسابی برای هم تیمی هاش تنگ شده بود گفت. مطمئنا رفتارهای خشانت آمیز ریتا رو به تبدیل شدن به یه صفحه ترجیح می داد!

ورزشگاه ترنسیلوانیا

با افکار خباثت آمیز ریتا و تایید باب بزرگ در نقش کپتن و فرمانده و ریش سفید و خلاصه... بزرگتر تیم، ملت ترنسیلوانیا گذاشته بودن دنبال اون گربه خاکستری زشت عینکیه که نشسته بود رو دیوار.
منتها ادوارد چون پیرمردی بود واسه خودش و ریشه هاش درد میکردن، نمیتونست خیلی از جاش جم بخوره، نشسته بود داشت برای خودش روزنامه میخوند. ریتا هم که روزنامه نگار این مملکت بود... زشته اصن! مردم چی میگن؟ از بوگارت هم که کسی انتظاری نداشت.
نتیجه اینکه... جیسون و سندی و علامت سوال داشتن دنبال گربه بیریخته میدوییدن و شرشر عرق میریختن...

-حاجی انصافا نفسم گرفت. یه خرده یواش تر.

گربه اینو نفس نفس زنان در حالی گفت که روی دوتا پاش وایساده بود و یکی از دستاشو به جایی که فکر می کرد دیواره تکیه داده بود. ولی خب... بدبخت خبر نداشت که پای ریتا رو با دیوار اشتباه گرفته.

-ولک گربهه حرف زد یا مو اشتبا شنیدوم؟
-آرنولد نیست که. آرنولد فقط حرف میزنه. تازه اونم چپکی.

در هر حال... ریتا گربه ی بخت برگشته رو از پشت گردنش گرفت و بلند کرد، یه قلم پر بی حس کننده زد بهش و نشست رنگش کنه که به جای قناری... چیز... آرنولد قالبش کنن به داورا.
ولی خب... به کاهدون زده بودن متاسفانه.

-میشه منو رها کنید خانوم اسکیتر؟

مک گونگال که نقاط متعددی از رداش توسط ریتا رنگ شده بود، حالا به جای گربه ای که اعضای ترنسیلوانیا گرفته بودند ایستاده بود.

-عه پروفسور مک گونگال!
-پروفسور مک گونگال تسترال کیه بابا! پیشته! قلم پر جان.. تیتر بزن "جاسوسی تف تشت از ترنسیلوانیا توسط استاد هاگوارتز".

مک گونگال سری به تاسف تکون داد...

-تو که هنوز اینجا وایسادی... پیشته بابا، پیشته.

البته که قبل از تموم شدن جمله ی ریتا، مک گونگال از اونجا رفته بود.

-خب حالا چیکا... عه... یه گربه!

گربه ی بدبخت انگشت اشاره جیسون رو که دید فهمید یه بلایی قراره سرش بیاد، پس بنا رو گذاشت به فرار. اما زهی خیال باطل! قبلا گفته بودم که کسی از دست ریتا نمیتونه فرار کنه... نه؟!

دقایقی بعد:

ریتا گربه رو از دمش در دست گرفته و انواع و اقسام افسون هارو روش امتحان میکنه که حقیقتا گربه باشه. بعد از اینکه از گربه بودنش مطمئن میشه، میشینه خال مخالیش کنه کسی به آرنولد نبودنش شک نکنه. البته که... قطعا وجود این گربه از آرنولد بیشتر به درد می خورد!

-اینم از بازیکن ذخیره! آرنولد رو پیدا نکردیم اینو به جاش می بریم تو.
-مرحبا نوه جان. احسنت. حقا که در جا زدن گنجشک به جای قناری مهارت داری.
-Now who's afraid of the Big Bad Wolf?


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#98

ویزنگاموت

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۷:۲۱ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از اینوره!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 474
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs تف تشت

پست اول




و امابرخلاف چیزی که همیشه اتفاق میوفته این قسمت از داستان دقیقا از همون جایی آغاز میشه که قسمت قبلی به پایان رسیده؛ دقیقا از همون لحظه ای که آرنولد پفک پیگمی روی جارو فریاد می زد و به سمت غروب آفتاب دور می شد ولی خودش نمی دونست که کجا داره میره و چرا میره حتی اونقدری نمی دونست که داره میره یا داره میاد. تازه وسط کار هم همیشه نتش تموم می شد.. گاهی وقتها هم باد میزد خاک میومد نت کل شهر می رف رو هوا.. عع..هوووم.. نباس اینطوری می شد!! برگردیم به داستان..

آرنولد پفک پیگمی هنوز از شوک حادثه ی بمب خسته بود و تنی ناقص، جسمی نحیف و ذهنی خسته داشت. توی سبدی که روی جاروش تعبیه شده بود کمی جا به جا شد، کف دست چپشو لیسید و باهاش پشت گوش راستشو خاروند، خب این بشر یه گربه ی چپکیه اون طوری نگاش نکنین؛ بعدم کف دست راستشو لیسید و باهاش سمت چپشو خاروند.. امممم.. به نظرم این دفعه دیگه اصلا نگاش نکنین خیلی بهتره!

همونطور در حالی که بهش نگاه نمی کنیم وارد جنگل می شیم، پرنده ها روی درختا لونه گذاشتن، سنجابا دنبال هم گذاشتن، گوزن ها هم .. اوه!
اون جارو نگاه کنین یه خرگوش سفید!!

- شلپ!

قلم موی بزرگی در حالی که رنگ قرمز حریصانه (شایدم سخاوتمندانه) ازش چکه می کرد به سر و هیکل خرگوش کشیده میشه و خرگوش مذکور مات و مبهوت نگاه می کنه و خب حالا بازم همین جا رو نگاه کنین یه خرگوش قرمز!

- اوه ملکه ی عزیز.. خیلی خوبه که این بی رنگی های دنیا رو به رنگین بودن های خودتون مزین می کنین!

زن اشرافی خپل قد کوتاهی که قیافه ش شبیه بلاتریکسی بود که کله ش فرم قلب داره.. loading.. (مغز نویسنده لحظاتی به خاطر درازی گروه اسمی هنگ کرده بود، همونطوری که واسه شما خو!) به سمت شخص پاچه خواری که قلم مو رو در دست داشت اما قیافه اش معلوم نبود برگشت و سعی کرد ملیح ترین لبخندشو بزنه که بیشتر شبیه رضا عطاران بود در واقع!

- اصلا به نظر من هیچ چیز بهتر از این نیست که شما ملکه ی زیبا ...

اما با جارویی که مستقیم به سمتشون پرواز کرد و زد دماغشونو بینی کرد صحبتشون نیمه تموم موند. و البته آرنولدی که توی سبدش به خواب رفته بود، پرت شد رو هوا و وقتی صاف روی سینه ی ملکه فرود اومد ثابت کرد که از هوش رفته.. البته نظر شما هم محترمه!

- وای خدای من! این گربه متعلق به قلمروی شماست علیاحضرت!
- بله بله.. می دونیم.. همیشه منتظر بودیم که خودش با پای خودش با ما به قصر بیاد ولی همیشه غیبش می زد ولی حالا که اومده به نظرم باید رحمت و رافت خودمون رو بهش نشون بدیم!
- علیا حضرت رحمت و رافت هر دو سال پیش در اثر کهولت سن فوت شدن!

ملکه آه کوتاهی کشید و گربه ای که سخت روی قلبش چسبیده بود رو از رحمت جدا کرد و به رافت چسبوند ! و فکر کرد که شاید برای دفعه بعد بتونه از عصمت و حجت یا نعمت و عفتش بهره ببره یا حالا هر نکبت دیگه ای که برای استخدام داوطلب می شد و همینجوری که فکر می کرد به همراه همراه ناشناسش به سمت قصرش حرکت کرد.


قلعه ی ترنسیلوانیا

یه نیسان آبی با کلی ویراژ و گاز و اهن و تلپ از جاده ی مارپیچی اومد بالا و جلوی دروازه ی قلعه زد بغل ولی خب چون راننده ش گاو بود زد نصف کابین نگهبانی رو آورد پایین..

- عع ممد صد بار بهت گفتم ترمز.. ترمز.. زارتی زدی نصف یارو رِ آوردی پایین!
- داداش ماشین که چیزیش نشده این یاروعه ریخته که اونم انگاری صاحاب نداره بیا سریع این چارتا جنازه هه رو بندازیم پایین فلنگو ببندیم!

ممد و اون یکی که اسم نداشت جلدی می پرن پشت نیسان و چهارتا آدم پتو پیچ شده رو پرت می کنن پایین؛ جلوی دروازه ی قلعه. بعدش راننده سریع می پره پشت فرمون رفیقش یه نگاهی به یه چیزی که شبیه علامت سوال بی نقطه بود می ندازه و وقتی که به این نتیجه می رسه که به دردش نمی خوره اونم پرت می کنه رو جنازه ها و می پره تو ماشین. نیسان آبی دور می زنه و دقیقا عین بالا اومدنش یه سمت پایین حرکت می کنه و چون ممد به "ترمز" توجهی نشون نمیداده سر پیچ سوم زرتی میوفتن تو دره و اسم ممد از لیست نفهم های زنده خط می خوره!

هی! شما هم شنیدین که تنها موجوداتی که از انفجار اتمی هم جون سالم به در می برن چه جونورایی هستن!؟ بله .. بله! خوشبختانه هیئت امنای تیم برای موارد پیش بینی نشده همچین آپشنی رو برای تیم در نظر گرفته بودن، چون همون طور که همه می دونن و خیلی معروفه؛ جمله ایه که شما همیشه زیاد می شنویدش تو تاکسی یا صف نونوایی: "از این وزارت هرچی بگید برمیاد!" خوش بختانه ماخیلی خفنیم و این لحظه رو پیش بینی کرده بودیم!

از پتوی شماره ی چهار که حاوی یه کوله پشتی و مقادیری آدم بود یه سوسک قهوه ای دوان دوان بیرون میاد و وقتی به محدوده ای می رسه که تغییر شکلش باعث به خطر افتادن آسلام نمیشه به خود اسکیترش تبدیل میشه و نگاه قهرمانانه ای به چهارتا جنازه و یه علامت سوال بی نقطه می ندازه: عع.. این نبود.. .. اینم نیست دستم اشتباهی خورد، این بود: چون ریتا همیشه دوست داشت از این نگاه ها به بقیه بندازه!


دو روز بعد اون روز!


ادوارد، جیسون، ریتا، سندی و علامت سوال دور یه میز نشستن و در سکوت به هم خیره شدن. بوگارتمون هم یه کم اونورتر تو کمد خودش نشسته که دیگه چیز نشه خلاصه.. اینقدر که این چند روز زامبی های مستخدم پشم از کف قلعه جمع کردن سه تا جارو برقی به طور کامل سوخت یکی هم نیم سوز شده که در دست تعمیره!

- ببینید الان یه روز و هشت ساعت و بیست و نه دقیقه و دوازده ثانیه ست که آرنولد مفقود شده!
- الان شد سیزده ثانیه!
-
-
- بله.. می فرمودیم.. من با همه درختا و کفترا و پلنگا..اممم.. جک و جونورای جنگلای این اطراف حرف زدم ولی هیچ کدوم توی این مدت اصلا ندیده بودنش!
- هااا.. مو خودوم کل شط کارون رو طولی و عرضی شنا کردم از اهواز و آبودان تا دزفول همه رو چرخیدم.. چش چشو نمی دید ولی هر کس مویه می دید میگفت ععع کوکام شهرام تویی!؟
-
- هااا.. خلاصه که همه ی امامزاده های مسیر واسش نذر کردم شمع روشن کردم به جون بوآم ولی کسی ندیده بودش!
-
- منم که به همه ی روزنامه ها عکس آرنولدو دادم که چاپ کنن! البته یه کم مقاومت نشون می دادن می گفتن برای نسخه ی کودکان روزنامه شون مناسبه ولی وقتی چهارتا خار و مادر ازشون گروگان گرفتم خودشون به این نتیجه ی منطقی رسیدن که باید رو صفحه ی اول باشه!

ریتا به عکس گربه ی خال خالی بنفشی که مال دوران دبیرستان آرنولد بود اشاره کرد و این رو گفت باقی حضار هم به نشانه ی تاسف سر تکون دادن و جیسون ادامه داد:

- من این کوله پشتی رو پر اعلامیه گمشده کردم.. همه جا چسبوندمش، خیلی حال داد! ( ) منو و علامت سوال با هم رفتیم.. شماره هم زیرش نوشتیم ممکنه الان پیداش کنن و زنگ بزنن!

و انگار که تلفن منتظر همین جمله بود تا زنگ بخوره. ادوارد گوشی رو قاپید:

- بله.. بفرمایین..
- دادااش برای این آگهی زنگ زدم!
- شما رفیقمون رو پیدا کردید!؟
- رفیقتون؟ ولی این که انگار عروسک بچه ست!
- رفیقمون یه گربه ست..
- داداااش شما یه سر تشریف بیارید پیش ما صد تا گربه از اون بهترشو داریم.. اصلنم قابل شما رو نداره!
- آقای محترم آرنولد یه گربه ی معمولی نیست!
- دادااش این هانیه توسلی بازی ها چیه در میاری خو از شما بعیده عزیز من!

زاارپ!

ادوارد گوشی رو گذاشت و هنوز فرصت نکرده بود غر بزنه بابتش که تلفن دوباره زنگ خورد، این دفعه ریتا گوشی رو قاپید:

- من جوابشونو میدم شما محفلی ها خیلی الکی ملایمید!.. الو اسکیتر صحبت می کنه!
- سلام گل من!
- گل من؟! ینی چی با کی کار داری؟! ما اینجا فقط یه درخت داریم!
- با خودت گلم.. می خواستم بگم گربه ت اینجاست، داره سیگار می کشه.. می تونی یه سر بیای ببینی..
- [+&^%$بوووووق%$*#@]

با قطع شدن تلفن و حاکم شدن سکوت بر فضا همه چند دقیقه ای به حالت حالا تهش چی ممکنه بشه به همدیگه نگاه کردن، هیچ کس هم هیچی نگفت، به جای دیگه هم نگاه نکردن هیچ حرکتی هم نکردن هیچ کس نه سرشو خاروند نه تهشو، دیگه چطوری واستون بگم که جو سنگینی بر فضا حاکم شد خب؟!

گربه ی خاکستری خط خطی که انگار به چشماش عینک زده بود خرامان خرامان از لبه ی دیوار رد شد و رفت و یه نگاه گذرایی هم به میز مصیبت زده ی ترنسی ها انداخت.

جیسون که نگاهشو به سطح میز دوخته بود گفت:
- اگه آرنولد پیدا نشه چی؟ چطوری بریم تو زمین وقتی یه یار کم داریم؟!

ادوارد که روحیه ی محفلیش یهو شدت گرفته بود می پره روی میز و میگه:
- نه آرنولد هرجا که رفته باشه دیگه برای این بازی آخر حتما خودشو می رسونه و تنها کاری که ما الان باید بکنیم اینه که بریم و تو زمین تمرینمون و سخت تلاش کنیم که بازی رو ببریم!

بازیکنا هم با یه نعره ی شجاعانه دوان دوان به سمت زمین تمرین میرن و سر راه توپ و جاروهاشونو بر میدارن. ریتا و ادوارد ظاهرا دو نفر آخری بودن که از در خارج شدن.

- خب حالا آقای فرمانده! بهم بگو تا حالا گنجیشک رنگ کردی که به جای قناری به کسی قالبش کنی!؟
- من که نه.. این کار همیشگیه توعه نوه جان!
- بیا کمک کن این گربه هه رو بگیرم!

ادوارد چند لحظه مات و مبهوت به ریتا نگاه می کرد و سندی و جیسون و کمد هم جارو به دست به اون دو نفر نگاه می کردن، ریتا که مطمئن بود کسی منظورش رو نفهمیده همون جور که می رفت با صدای بلندی که همه بشنون گفت:

- نیاز به یه بک آپ پلن داریم! اگه آرنولد پیداش نشد یه گربه دیگه باید بذاریم به جاش که کسی نفهمه و بتونیم بازی کنیم!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#97

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۴۴:۲۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 403
آفلاین
تف تشت VS ترنسیلوانیا

پست پایانی


- حالا دو تیم در مقابل هم صف کشیدن. داور اشاره میکنه دوتا کاپیتان با هم دست بدن و... اوه ظاهرا تف تشت کاپیتان نداره و بی خیال میشن. داور توپ هارو آزاد میکنه...

کمی بعد با صدای سوت داور مسابقه فینال به طور رسمی آغاز شد. صدای فریاد شادی از شروع مسابقه ورزشگاه رو به لرزه درآورد. بچه های تیم ترنسیلوانیا بین صدای پایکوبی و سوت طرفداراشون مثل جت پریدن پشت جاروهاشون و به سمت آسمون حرکت کردن. اما در مقابل تف تشتی ها انگار با ناهار نفری یه سطل دوغ سرکشیده بودن و مثل ماست سر جاشون وایساده بودن.
- اعضای تیم ترنس سرجاهاشون مستقر میشن. ریتا سرخگون رو میقاپه و مثل باد به سمت دروازه تف تشت حرکت میکنه. دروازه ای که کسی توش نیست. ظاهرا اعضای تف تشت برای رفتن تو زمین دارن تاس میندازن!

بالاخره اعضای تف تشت رضایت دادن و سوار جاروهاشون شدن تا وارد میدون بشن. تیم تف تشت تازه به بازی رسیده بود که سوت داور اولین گل برای ترنسیلوانیارو اعلام کرد.
- گل...اولین گل برای تیم ترنسیلوانیا...ترنسیلوانیا ده، تف تشت صفر.

صدای غرولند طرفدارهای تف تشت تو فریاد شادی و پایکوبی طرفدارهای ترسیلوانیا گم شد. ملت پرچم های تیم ترنس رو تکون میدادن و تشویقشون میکردن. ولی دریغ از اینکه تف تشتی ها تکونی به خودشون بدن. به حدی قیافه هاشون داغون و خسته بود که انگار مجبورشون کرده بودن کوه بکنن. شاید در واقعیت کوه نکنده بودن ولی مصیبتی که سرشون اومده بود کم از کوه کندن نداشت.
بعد از اینکه کتی بل به دنبال نقطه ش داخل شکاف دوییده بود و اینا ناچار شدن دنبالش وارد شکاف زمانی و مکانی بشن تا برش گردونن هر بلای ممکن و ناممکنی رو تجربه کرده بودن. دنیایی ناشناخته و ترسناک اونطرف شکاف در انتظارشون بود. دنیایی که سلیقه ی مزخرف اسنیپ در علاقه به فیلم و داستان های ترسناک و فضولی و دخالت بی جای ددپول براشون ایجاد کرده بود.

فلش بک – دخمه‌ی اسنیپ

-جدی جدی پرید تو شکاف!
-یه وقتایی واقعاً می‌مونم این دختر با خودش چی فکر می‌کنه! نخ و سوزنم با خودش برد!
-منتظر چی هستین پس خیارهای دریایی؟ بی‌غیرتان! برای نجات هم تیمی و همرزممان به داخل شکاف می‌رویم!

اعضای تف تشت با اینکه واقعاً دلشون نمی‌خواست وارد شکاف بشن، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم برای خودشون نمی‌دیدن. این شد که یا مرلین گویان و با توصل به خشتک پاره‌ی حاج هری پاتر دره گودریکی یکی یکی وارد شکاف شدند. امیدوارم که حضرت مرلین هرگز نصیبتون نشده باشه ولی وقتی شما به یک بعد دیگه از فضا و مکان سفر می‌کنید، همانند اینه که به سفر قطر کرده باشید! به این صورت که قُطر بعد فضایی جدید از پهنا در بعد فضایی شما دخول کرده و چیزی که ممکنه در دنیای بیرون فقط چند ساعت طول کشیده باشه، برای شما روزها به طول می‌انجامه.
این بلا به جون اعضای تیم تف تشت مادر مرده افتاده بود. درحالی که در بیرون این بعد، اعضای تیم ترنسلوانیا داشتن بعد از ظهر آرومی رو میگذروندن و برای مسابقه‌ی فردا آماده می‌شدن، اعضای تیم تف تشت، روزها توی جهنمی عجیب گیر افتاده بودن.
مجبور شده بودن از بین زامبی هایی عبور کنن که عاشق گاز گرفتن و درآوردن دل و رودشون به عنوان شام بودن. با زئوس و کورونوس یه دست گرگم به هوا بازی کرده بودن و چیزی نمونده بود بر اثر صاعقه هایی که زئوس سمتشون فرستاده بود کباب شن. با لشگر اسپارتاکوس به روم حمله کرده بودن و برای ژولیوس سزار زبون درآوردن. بعد وقتی دیدن سزار باهاشون شوخی موخی نداره و به قصد کشت داره میاد طرفشون به چیزخوری افتادن و در رفتن پیش پری های مهربونی که در کمال مهربونی میخواستن از پوستشون لباس بدوزن.

تو اون هیری بیری، گرگینه ها دسته جمعی بهشون حمله کردن و پری های مهربون رو فراری دادن و میخواستن به عنوان شام شب تیکه پاره شون کنن که با پادرمیونی گرگ بد و با دریافت مقداری جنس مرغوب، بیخیالشون شدن و گذاشتن برن.
تو خونه های متروکه‌ی سایلنت هیل، بین کلی جنازه قدم زده و کتی رو صدا کرده بودن. نفری یک دست، قد تسترال از ساب زیرو کتک خورده بودن. از دست مومیایی‌های باند پیچی شده داخل مارپیچ‌های مقبره‌ی فرعون با بدبختی رفته بودن، توسط موبی دیک بلعیده شده بودن و انقدر از این مهلکه به اون مهلکه فرار کرده بودن، انگیزه‌ی زندگی رو از دست داده بودن.

داخل شکم موبی دیک

گیدیون از شدت عصبانیت لگدی به لوزالمعده‌ی موبی‌دیک زد:
-تفو به این جبر روزگار! تفو تفو تفو!
-فرزندم! هرگز از لطف باری‌تعالی ناامید نشو! در پشت هر چیز، حکمت و معشیت خداوند نهفته است! در همه‌ی احوال شکر گذار باش و...
-یونس این غذا آماده نشد؟

شخصی که یونس نام داشت صحبتش رو نیمه کاره رها کرد و مشغول پخت و پز خیارهای دریایی و خرچنگ‌های مردابی شد:
-تو رو مرلین زندگیمون رو ببین‌ها! یه زمانی‌ اینا فحش‌های سرکادوگان بودن، الان شدن تنها غذامون!
-فرزند، با هر غذا شکر خالقت رو به جا بیاور که اگر همین خیارهای دریایی و خرچنگ‌های مردابی...

باز هم حرف یونس نصفه موند. همون لحظه دهن موبی دیک باز شد و موجی از آب به همراه یه تیکه چوب که دوتا دختر روش سوار بودن وارد شکم نهنگ شدن. وقتی تخته چوب نزدیک تر شد، تف تشتی‌ها در کمال تعجب کتی رو دیدن که پیروزمندانه، نگین روی گیس های الهه دوزندگی یونان باستان رو توی هوا تکون می‌داد. الهه بدبخت مادرمرده هم مشخصا روزها سعی کرده بود از شر کتی خلاص بشه و در نهایت شکست خورده و زخم و زخیلی و شل و پل، کنارش نشسته بود و با موهاش تکون می‌خورد:
- بچه ها بچه ها اینجارو نگاه! پیدا کردم! نقطه‌ام رو پیدا کردم!

تف تشتی‌ها با دست های از هم گشوده جلو رفتن. کتی هم آغوشش رو براشون باز کرد که صمیمانه بعد از اینهمه دوری بغلشون کنه و بگه که دلش خیلی براشون تنگ شده بود که... تف تشتی ها دست جمعی ریختن سرش و تا میخورد زدنش. متاسفانه اینجا دنیای دیگه ای بود و داستان ها مطابق میل خواننده پیش نمیرفت.
بعد از اینکه یه دل سیر کتی رو مشت و مال دادن و دلشون خنک شد؛ انداختنش یه گوشه و با دقت و مهربانی تمام موهای الهه رو دونه دونه از جا درآوردن تا نگیناش رو بدن دست کتی که دیگه هوس نکنه دنبال الهه دوزندگی بره و به چیز بدتشون. بعدم یه لگد نثار الهه کچل و گریان کردن و گفتن میتونه بره گورشو گم کنه یه جاییکه دیگه ریختشو نبینن. الهه گریه کردن رو فراموش کرد و برای یک دقیقه‌ی تمام به چهره‌ی تک تک اعضا زل زدو بعد گفت:
-من فکر کردم فقط این دختره هم تیمیتون خله! ظاهراً همتون یه تخته کم دارین! کجا برم من الان؟

بعد هم رفت و روی پانکراس نهنگ نشست تا به یاد موهای از دست رفته ش گریه و زاری سر بده. در این لحظه حقیقت بسان پتک بزرگی به کله‌ی تف تشتی‌ها کوفت. حالا که کتی رو پیدا کردن بودن، چطوری بر گردن؟
-هرگز از لطف باری‌تعالی ناامید نشید ای بندگان! همانا که او برای شما فرستاده‌ای خواهد فرستاد تا به داد شما برسد!

یونس این رو گفت و همه‌ی خیارا و خرچنگ‌ها رو از تو قابلمه دراورد و ریخت تو آتیش. آه از نهاد همه بلند شد، این تنها وعده غذاییشون بود. ولی خرچنگ‌ها شروع کردن به سوختن و دود غلیظی همه جا رو گرفت. موبی دیک از این دود به سرفه افتاد و هرچی توی دل و روده‌اش بود رو با فشار پرت کرد بیرون. از جمله تف تشتی هایی رو که روی هوا از ته دل نعره میزدن آخه چرا؟
یونس درحالیکه گوشه دهن گشاد نهنگ وایساده بود و براشون دست تکون میداد فریاد زد:
- بدرود فرزندان من. هرگز از راه راست منحرف نشوید که پیروزی از آن مومنان است.

در نهایت تف تشتی ها خیس و آغشته به مخاط دل و روده نهنگ، لنگان و خسته و کوفته خودشون رو به شکاف رسوندن و به بعد فضا مکانی خودشون برگشتن. بعد هم با کمک نخ و سوزنی که از الهه کش رفته بودن، شروع به دوختن شکاف کردن. به خیال خودشون بلاخره تونستن مشکل رو حل کنن. به خیال خودشون البته. بهتون گفته بودیم که تف تشتی ها بد شانسن؟ درست وقتی که از در اتاق اسنیپ خارج شدن، صدای زارت بلندی از یکی از وصله‌ پینه‌های شکاف به گوش رسید...

فلش فوروارد، زمان حال

- توپ مجددا آزاد میشه و اعضای ترنس به سرعت روی هوا میقاپنش. البته من فکر میکنم اینهمه سرعت نیازی نیست. ظاهرا تف تشتی ها حس و حال تکون خوردن ندارن!

صدای شلیک خنده های تمسخرآمیزی از گوشه و کنار ورزشگاه بلند شد. تف تشتی ها از پشت پلک های خواب آلود و خسته اشون جوری به ورزشگاه و بازی نگاه میکردن که انگار مال دنیای دیگه ای هستن. صدای سوت داور بلند شد:
- یه گل دیگه به نفع ترنسیلوانیا. ترنس ۲0، تف تشت صفر!

بازیکنان ترنس درحالیکه با شادی میزدن قدش، از کنار تف تشتی ها عبور کردن که در همون حالت روی جاروهاشون نشسته بودن. عاقبت سرکادوگان از روی وظیفه شناسی لب هاشو تکون داد:
- میگم که بچه ها بازی احیانا شروع شده و ما دوتا گل عقبیم. قصد ندارین تکون بخورین؟

ملت غرولند کنان کش و قوسی به خودشون دادن و رفتن سرجاهای تعیین نشده شون بایستن:
- بالاخره شاهد واکنش از سمت بازیکنای تف تشت هستیم که میرن سر پست هاشون. البته چون هیچکدوم پست مشخصی ندارن کسی نمیدونه در واقع دارن سر چی میرن.

صدای چندتا شیشکی از وسط جمعیت بلند شد. اما تف تشتی ها انگار نه انگار. ظاهرا همجواری با اسید معده نهنگ تاثیرات خودشو به جا گذاشته بود. درحالیکه همینجور وسط آسمون و زمین معلق مونده بودن، عین تسترال همو نگاه میکردن:
- توپ دست بازیکن های ترنسیوانیاست. درحالی که با سرعت پاس کاری میکنن به سمت دروازه میرن. کسی جلوشونو نمیگیره و...گل! یه گل دیگه به نفع ترنسیلوانیا به ثبت میرسه.

بین زمین و آسمون- جایی نزدیک دروازه تف تشت

درحالیکه اعضای ترنس دوباره میرفتن سرجاشون مستقر بشن؛ کتی بل در حالی که تابلوی سر کادوگان رو زیر بغلش زده بود با نگاهی مثل هیپوگریف تازه از تخم دراومده به اطرافش نگاه میکرد.:
-میگما سر...مطمئنی این تیم کوییدیچه؟
-چطور مگه کتی؟

کتی بل معصومانه گفت:
-آخه تا به حال ندیده بودم سوسک سوار جارو بشه!

تف تشتی ها:

آرتور که از شدت خنده مثل لبو قرمز شده بود نگاهی به سمت اعضای تیم حریف کرد:
-عه بچه ها... اونجارو نیگا! مجید.
- کو؟مجید کو؟!
- اوناها سوار جاروئه باو دیه!

سرکادوگان درحالیکه آرنولدو با انگشت نشون میداد با صورتی سرخ شده از خنده گفت:
عه راست میگه! هوی مجید دلبندم؟

تف تشت ها:
مجید:
اعضای ترنسیلوانیا:

معلوم نبود اعضای تف تشت چه مرگشون شده بود. ظاهرا اون همه فشار، آخر سر کار خودشو کرده بود و رد داده بودن. شاید هم قبل از مسابقه صنعتی و سنتی رو با هم زده بودن. کسی چه میدونست!
- به نظر میاد تف تشتی ها کلا امروز خیال مسابقه دادن ندارن و به قصد دلقک بازی اومدن مسابقه بدن! و حالا داور رو میبینیم که با عصبانیت به سمت اعضای تف تشت میره.

آیلین با عصبانیت آرسینوس رو که سعی میکرد آرومش کنه کنار زد به سمت تف تشتی ها پرواز کرد. کلاغش مثل باد دنبالش حرکت میکرد.
- داور سوت میزنه و کارت زرد نشون میده. ولی این کارت زرد متعلق به کیه؟ طبق کاغذی که من اینجا دارم هیچکدوم از اعضای این تیم هیچ سمتی ندارن تو بازی!

داور:
تف تشتی ها:

در حینی که داور از یه نفر به سمت یه نفر دیگه میرفت تا بلکه بتونه از بینشون یه نفرو خطاکار معرفی کنه خارج از ورزشگاه أوضاع جور دیگه ای پیش میرفت. فاز آخر فاجعه آروم و آهسته در حال شکل گرفتن بود.
صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید:
-حالا داور رو میبینیم که داره با کمک داور بحث میکنه. این وسط یه گل دیگه برای ترنسیلوانیا یه ثبت میرسه. ترسیلوانیا ۴۰، تف تشت صفر... وایسا ببینم این صدای چی بود؟

حواس همه به اون سمت جلب شد. صدای خرت خرت آرومی از بیرون دیوارهای ورزشگاه به گوش میرسید. مثل اینکه سعی داره دیوار رو با دندون بجوئه. ناگهان سکوت ناجوری بر ورزشگاه حاکم شده. همه یه مرتبه ساکت شدن و گوشاشون رو تیز کردن. نفس از قفس کسی در نمی اومد. حتی بچه های تیم ترنس هم برخلاف میلشون وایساده بودن و به سمتی که صدا می اومد نگاه میکردن:
-قرچ قوروچ... گرومب!

دیوار شرقی یه مرتبه و بدون هیچ اخطاری فرو ریخت. همهمه ورزشگاه رو پر کرد. گرد و خاک زیادی تو اون محدوده به پا شده بود و کسی نمیتونست ببینه چه خبر شده:
- لازمه یکی توضیح بده اینجا چه خبره... این صدا...مامان زامبیا!

در آستانه دیوار تخریب شده، جمعی از زامبی های فراری واکینگ دِد ایستاده بودن. درحالیکه گندآب از لب و لوچه شون اویزون بود، با اشتها به موجودات زنده و گوگولی که تو ورزشگاه با وحشت نگاهشون میکردن چشم دوختن. گیدیون دودستی کوبید تو سرش و گفت:
- یا ریش نتراشیده مرلین. حتما الهه دوزندگیش چینی بوده! بدبخت شدیم! به چیز رفتیم!

لحظه ای بعد زامبی‌ها گله ای ریختن تو ورزشگاه. صدای جیغ و فریاد کمک خواهی ورزشگاه رو پر کرد. زامبی‌ها به عنوان دست گرمی به قسمت تماشاچی‌ها هجوم آوردن. کارآگاه ها و وزارتخونه چی ها، دویدن جلو تا جلوی زامبیارو بگیرن. ملت وحشیانه به همه طرف می دویدن و جیغ میکشیدن. بعضیام این وسط زیر دست و پا موندن و حلیم شدن. چیزی نگذشت که مشخص شد محافظین نمی تونن در برابر هجوم این قوم مغول دووم زیادی بیارن. یک سری توسط زامبیا گاز گرفته شدن و تبدیل شدن و الباقی به جمع فراریا پیوستن. این وسط هم ترنسیلوانیا سرخگون رو گیر آورده بود و زرت و پرت گل میزد در حالیکه تف تشتی ها هنوز مثل تسترال نشسته بودن و هیچ کاری نمیکردن. لامصب حس تکون خوردن نبود.
یه مرتبه گرگ بد گنده تحت تاثیر دیدن اینهمه خون و جسد قرار گرفت. دیدن جیغ و فریاد ملت و دل و روده ای که بیرون میریخت خوی وحشی گریش رو انگار زنده کرد. یه لحظه خودشو نشناخت و مثل تسترال پرید روی جاروی ادوارد و گازش گرفت.:
-یا پدر مادر. آی لامصب چرا گاز میگیری؟
-گوووووشت.
-برو گوشت عمتو بخور پدر گرگ. آی کتفم.

ادوارد با هر بدبختی بود گرگ بد رو از روی جاروش انداخت پایین و خودش هم کم کم با جاروش روی چمن های ورزشگاه فرود اومد. ملت محافظ بیخیال در و دروازه ورزشگاه و زامبیای پشت در شدن و به سمت ادوارد و گرگ بد که با دَک و پوز رو زمین فرود اومده و پوستر شده بود رفتن. سعی کردن جلوی خونریزی ادوارد رو بگیرن و دهن صاف شده گرگ بد رو جمع کنن و اونا رو از زمین خارج کنن و به رختکن هاشون ببرن. درست در همین لحظه در ورودی ورزشگاه فشار گله زامبیایی رو که جلوش روی هم تلمبار شده بودن، تاب نیاورد و صدای شکستنش بلند شد. زامبیا هم از خدا خواسته ریختن تو زمین کوییدیچ. تماشاچیا جیغ کشان به اینطرف و آنطرف میرفتن و مثل سانتور های شورشی داد و فریاد میکردن. محافظین هم که از اول معلوم بود سیاهی لشگرن، ادوارد و گرگ رو همون وسط ول کردن و فلنگ رو به نقطه نامعلومی بستن. روی زمین قیامت به پا شده بود. تو هر قدم جسد یا یه دل و روده و دست و پای ملت ریخته بود. زمین پر شده بود از زامبیایی که با خوشحالی مشغول قلع و قمع ملت بودن و خون از لب و لوچه شون میچکید. اما اون بالا همچنان مسابقه در حال انجام بود. منتها اعضای ترنس و تف تشت به خاطر کاری که گرگ بد با ادوارد کرده بود، داشتن تو سر و کله هم میزدن و به جای پرت کردن کوافل تو حلقه ها با جارو تو شکم هم میرفتن و لگد زیر هم میزدن. داوری هم نبود که چیزی بهشون بگه. ظاهرا داورها هم در اسرع وقت جیم زده بودن.:
-بمیر سوسک سیاه! بمیر!
-مو نکش آشغاااال.

در سمت دیگه مجید آرنولد روی سر و کول آرتور پریده بود و وحشیانه چنگ مینداخت و گاز میگرفت:
-ای اییی توله گربه پدر سگ! چنگ ننداز توله تسترال سر راهی.
-به من نمیگی مجید؟ یه مجیدی نشونت ندم که صدتا مجید از زیرش نزنه بیرون. مئوووووو.
-نزن تسترال شتر.

پایین پاشون، اوضاع کم کم رو به وخامت میرفت. البته اگر نمیرفت جای تعجب بود. حالا دیگه غیر از محافظین، اساتید و جادو آموزان هم وارد گود شده بودن و سعی میکردن جلوی زامبیا رو بگیرن. طبیعتا طولی نکشید که روی زمین دیگه موجود زنده ای باقی نمونده بود. جز گرگ بد گنده که زامبیا به طور خصوصی گفته بودن از گرگ های بدی که دنبال دختربچه ها راه میافتن تغذیه نمیکنن. حالا توجه زامبیا به آسمون جلب شده بود. جایی که بچه های دو تیم کماکان مشغول زد و خورد بودن. سعی کردن با بالا رفتن از تپه کشته ها و تیر دروازه و جایگاه تماشاچیا خودشونو به زنده های بالای سرشون برسونن.
تیم ترنسلوانیا که گویا متوجه عمق ماجرا شده بود یه مرتبه دست از کتک کاری با تف تشت برداشت. آرنولد دمش رو زد زیر کولش، ادوارد برگای ریخته‌اش رو گرفت بغلش، جیسون بساط و بندیلش رو جمع کرد و همگی رفتن زیر عبای ریتا که منو به دست منتظرشون بود. ریتا منتظر بقیه‌ی اعضا نشد، دکمه ای رو زد و چهارتایی به سمت یه سایت دیگه غیب شدن.

حالا فقط تف تشتی ها باقی مونده بودن که با حیرت به این اتفاقات چشم دوخته بودن. از یه طرف این صحنه‌ها برای تف تشتی‌ها خاطره انگیز بود. یه مرتبه مثل اینکه یهو یادشون بیاد توی ورزشگاه هستن؛ دست جمعی به سمت سرخگون هجوم بردن و در عرض دو دقیقه بیست تا گل به حریف زدن. کتی بل رو هم که عاشق نقطه بود گول زدن که بره اون نقطه طلایی پرنده رو بگیره و در عوض برای خودش نگه داره. اون سه تا عضو مجازی هم که ریتا به خودش زحمت نداده بود نجات بده چون فکر میکرد مجازی و بی فایدن، ترسون و لرزون یه گوشه از زمین جمع شده بودن و فقط مواظب بودن خورده نشن و دیگه کاری به این کارا نداشتن. تف تشتی‌ها تازه داشتن یک ذره از مسابقه لذت می‌بردن و با گرفتن گوی زرین از طرف کتی بل داشتن میرفتن خودشونو برنده اعلام کنن و کاپ طلایی رو به خودشون اهدا کنن که یک دفعه اژدهای بزرگی وارد ورزشگاه شد. وزیر سحر و جادو بود که اومده بود جریان مسابقه رو از نزدیک ببینه:
- پناه بر ریش مرلین! اینجا چه خبره؟

وزیر سحر و جادو به سرعت جوابش رو گرفت. وجود کوهی از جنازه های لت و پار زیرپاش و دریایی از خون که راه افتاده بود خودش به قدر کافی گویای همه چیز بود. در این بین زامبیا خرخرکنان از سر و کول هم بالا میرفتن و سعی میکردن به وزیر و تف تشتی ها برسن. اونطرف ورزشگاه جایگاه گزارشگر که آتیش گرفته بود، با صدای مهیبی سقوط کرد. جای تعجب نداشت که چند ثانیه بعد وزیر با همراهی اطرافیانش به سرعت برق فلنگ رو بست. اعضای تف تشت هاج و واج به زمین بازی بدون داور و بدون تماشاچی، مملو از زامبی و اژدها نگاه کردن بعد برای هم سری تکون دادن. چقدر این وزیر و همراهاش سوسول بودن. اینا که چیزی نبودن. فقط چندتا زامبی گرسنه بودن:
- پایه این بریم هاگزمید دو سیب آلبالو بزنیم؟
- نخیرم! فقط شیر نارگیل!

سرکادوگان از تو تابلو یکی پس کله گیدیون کوبید. و اینکه چطور از تو تابلو موفق به انجام این کار شد موضوعیه که به خواننده هیچ ربطی نداره!
-حرف نزن هرچی کتی خانوم بفرمایند! دوسیب آلبالو!


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۲۳:۳۴:۲۱

اتحاد گریفیندور




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#96

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵:۵۷ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 532
آفلاین
تف تشت در برابر ترنسیلوانیا


پست سوم


اعضای تیم با نگاه های سخت و سرد به صورت ددپول چشم دوختن. ددپول که هوا را به شدت پس میدید سوت زنان سعی کرد از کادر خارج شود. اما دیر جنبید. هیتلرنعره زد:
- بگیریدش!

در کسری از ثانیه ملت مدل برره ای روی سر و کله ددپول ریختند و قبل ازاینکه بتواند بفهمد از کجا خورده دست و پایش را بستند. بعد بالای سر ددپول دست و پا بسته ایستادند تا در موردش تصمیم بگیرند.

- بازم که دست گل به آب دادی ددی! نامرد حالا چرا تنها تنها؟
- من بابای کسی نیستم.
-. مرض! منظورم دِدی بود!
- نَمُردم که هنوز.
هیتلر درحالیکه از شدت عصبانیت سیبیل هایش را میجوید گفت:
- غصه نخور، الان که کشتیمت درست میشه!
ددپول: من نامیرام.
- نامیرا نمیشناسیم ما، وقتی انداختیمت تو اتاق گاز حساب کار دستت میاد.
- من میگم بیاین از پا اویزونش کنیم. اونطوری جذاب تر میشه.
- من میگم تیکه تیکه ش کنیم باهاش آش پشت پا بپزیم.

ددپول درحالیکه موذیانه لبخند میزد گفت:
- هه تیکه کردن؟ پایه م فکر خوبیه.

آرتور نفس عمیقی کشید و دوباره به به دهانش آمد که حرفی نثار ددپول کند اما یادش آمد که بالاخره او یک فرد شناخته شده است و کافی است به جای " شما " بگوید " تو " تا تیتر تمام روزنامه ها شود. در همان لحظه گیدیون به آرامی همه را کنار زد و جلو آمد. درحالیکه چوبدستیش را به سمت ددپول نشانه میگرفت گفت:
- به نام شاهنشاه آرسینوس تو بازداشتی.

بقیه به هم نگاهی انداختند. شاید ددپول را به خاطر گندی که بالا آورده و مصیبتی که برایشان خلق کرده بود مقصر میدانستند ولی دلشان رضایت نمیداد حالا که گیرش آورده بودند دستی دستی به آزکابان تحویل دهند.
- بابا گیدی کوتاه بیا، هم تیمیمونه.
- قانون قانونه متاسفانه.
لب هیتلر زیر آن سیبیل کوچک لرزید. هیچ خوشش نمی آمد جدیدترین قربانی احتمالیش را به این سادگی از دست بدهد. اتاق های گازش مدت ها بود که تشنه قربانی بودند. ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد.
- متاسفانه منم موافقم با بچه ها... اگه بریم تحویلش بدیم، گناهش رو ممکنه پای همه بنویسن و فکر کنن ما هم تو این خرابکاری دست داشتیم و کم کمش تیم رو محروم میکنن از بازی. اگر هم فقط این مرتیکه بی خاصیت شلغم رو محروم کنن تیممون ناقص میشه و حتما میبازیم. همینو میخوای گیدیون؟
گیدیون با حالتی معذب به هیتلر نگاه کرد. آرتور در تایید حرف هیتلر گفت:
- موافقم. مخصوصا اگر آیلین بفهمه که پسرش رو الکی بازجویی کردین و بهش تهمت زدین میاد سر وقتمون و چشم هامونو میده کلاغش بخوره. تو اینو که نمیخوای گیدی؟

نیازی نبود تا گیدیون پاسخی دهد. لرزش ناخواسته بدنش از تصور چنین عاقبتی گویای همه چیز بود. هیتلر لبخندی زد.
- من فکر میکنم بهتره برگردیم به محل جرم و مجبورش کنیم این افتضاح رو درست کنه. بعدش میتونیم مجازاتش کنیم... مثلا روش آزمایش کنیم.
نگاه هایی مردد بین اعضا رد و بدل شد. به نظر پیشنهاد بدی نمیرسید. در واقع اگر نمیخواستند چشم هایشان سهم ناهار کلاغ آیلین باشد یا تیمشان به کل از بازی محروم نشود تنها گزینه پیش رویشان بود.

ساعتی بعد- دخمه اسنیپ

رد شدن از کنار آن همه کارآگاه و دم و دستگاهی که در محل جرم تعبیه شده بود اصلا کار آسانی نبود. ولی مهم این بود گیدیون را کنارشان داشتند و با کمک او بالاخره خودشان را به دفتر اسنیپ رساندند. میشد گفت از دفتر کار اسنیپ چیزی جز ویرانه ای باقی نمانده بود. درب دفتر نیست و نابود شده و تمام قفسه ها و کمد ها روی زمین واژگون شده بودند. این سو و آنسو تکه های شیشه خرده و باقی مانده معجون دیده میشد. تخت خواب اسنپ با قساوت قلب دریده شده و تکه های چوب و تشک بین سایر وسایل دیده میشد اوضاع دفتر طوری بود که گویی یک گله بوفالوی خشمگین از آنجا عبور کرده است. گرگ بد درحالیکه به گوشه و کنار دفتر سرک میکشید گفت:
- اوه اوه...عجب گندی بالا اوردی پسر...این چیه؟
گرگ خم شد تا تکه کاغذی کنده شده از یک مجله را از روی زمین بلند کند.
- اوف یا خدا این چیه؟ نه بابا! این اسنیپ هم خیلی اهل دله انگاری.
هیتلر درحالیکه دستمالی جلوی بینیش گرفته بود و به باقی مانده پاتیلی نگاه میکرد گفت:
- اون خاک بر سریو بنداز اونور بیا کمک کن گرگ گنده بی خاصیت!

گرگ بد که در آن لحظه داشت شرت مامان دوز اسنیپ را برانداز میکرد شانه ای بالا انداخت. آنرا به یک طرف پرت کرد و رفت به جستجویش بپردازد. ددپول با دست بسته داشت سعی داشت از بین آنهمه آت و آشغال محلی را که آنشب معجون خانه خراب کنش را عمل آورده بود پیدا کند. گیدیون ذره بینی در دست گرفته و پیپ در دهان مدل شرلوک هلمز روی زمین و در و دیوار به دنبال سرنخ میگشت. کتی هم که کلا هیچ کار مفیدی از دستش بر نمیآمد نشسته بود روی زمین و با کله خشک شده هیپوگریفی حرف میزد که از جمله وسایل باقی مانده از وسایل دفتر اسنیپ بود.
- اوه اوه بچه ها جون من اینو نیگاه کنین!

همه سرهایشان را به سمت گرگ برگرداندند که یک عدد جوراب شلواری راه راه سیاه و زرد را بالا گرفته بود.
تف تشتی ها:
گیدیون: جون من نگهش دار من یه عکس ازش بگیرم. هروقت بخواد نمره کم کنه تهدیدش میکنم به مامانش نشون میدم تا بفهمه چه گل پسری بزرگ کرده!
- فکر کنم اسنیپ یه زنبور کوچولوی درون داشته که هی بچه پاترو نیش میزده.
- من برعکس تو فکر میکنم بیشتر به تسترال درون داره.
- تسترالی با جوراب شلواری زنبوری!
تف تشتی ها:
- یافتم!

تف تشتی ها با خم و تخم به سمت ددپول برگشتند که مزاحم خندیدنشان شده بود. ددپول درحالیکه با دست به نقطه ای اشاره میکردوباره نعره زد:
- اینجاست...پیداش کردم. من یه ابر قهرمانم!

هیتلر به سمتی رفت که ددپول داشت نشان میداد.
- چی چی رو یافتی مرتیکه جلف؟

با نگاه مسیر انگشت ددپول را دنبال کرد. روی دیوار، جایی که ددپول قبلاً پاتیل را گذاشته بود، سایه یک پارگی عمیق دیده میشد. رد نصف پاتیل در دیوار فرو رفته بود و بخارهای عجیبی از آن بلند می‌شد، طوری که انگار قسمتی از هوا دچار جرخوردگی شده باشد. بقیه اعضای تیم هم از پشت سر سرک کشیدند تا با حیرت شاهد اثر هنری ددپول باشند.
- پناه بر ریش تراشیده مرلین این دیگه چیه؟
- این چه گندیه بالا آوردی؟ لایه ازون کم بود تو هم یکی دیگه درست کردی!
- پاتیل درزداره!

کسی جواب این سخن حکیمانه ددپول را نداد. هیتلر جلوتر رفت تا پارگی را با دقت نگاه کند. هوا در نقطه‌ی شکاف درست مثل کاغذی که پاره شده باشد دو تکه شده و لبه های آن اویزان مانده بود. پشت آن چیزی دیده نمیشد. فقط سیاهی مطلق حاکم بود.
- خدایی چطور موفق شدیدی دیوار و هوا رو جر وا جر کنی؟
- این هوا نیست که جر خورده خنگول! این یه دروازه است! این دروازه حفاظ بین این بُعد با یه بُعد دیگه ست.

اعضای تیم کله هایشان را خاراندند. کسی حتی یک کلمه از حرف های ددپول سر درنیاورده بود. ددپول با افسوس سری تکان داد.
- ببینین، ابعاد مکانی و زمانی دور تا دور ما هستن. جایی که ما الان هستیم فقط یه بعده و ما فقط شخصیت های یه پست ساده هستیم. پشت این پست دنیای دیگه ایه. اسنیپ یه کلکسیون کامل از کتاب‌ها و فیلم‌ها و بازی‌های دنیاهای دیگه داشت. من تمام چیزای اسنیپ رو در این رابطه ریختم تو دیگ. ولی انگار معجونه زیادی قوی عمل کرده زده دیوار حفاظتی رو ترکونده به کل!

گیدیون لگدی نثار قلیانی کرد که روی زمین افتاده بود.
- پس این جک و جونورها هم از این سوراخی که تو درست کردی میان بیرون؟
- دقیقا!
- خوب این که کاری نداره! می‌دوزیمش! بعد هم میریم کوییدیچمون رو می‌دیم!

ملت خواستند اعتراض کنن که کم کار دارند حالا باید زحمت جمع و جور کردن دست گل ددپول را هم بکشند اما با بلند شدن صدای مرموزی صدای اعتراضشان به سرعت به سکوتی کشنده تبدیل شد. صدایی مثل قدم های پای یک انسان از آنسوی دروازه به گوش میرسید چیزی نگذشت که از داخل دروازه‌ی جر خورده‌ی پاتیل – دیوار – هوا، یک دست بیرون زد!
تف تشتی ها:
به تدریج به همراه دست یک هیکل مردانه ورزشکاری؛ قد بلند با ردای یونانیان باستان و چهره‌ی برد پیت از شکاف بیرون زد آمد. به طور واضحی مرد هم از بودن توی دخمه‌ی سیاه و ریخت و پاش اسنیپ متعجب بود. تعجبش صد برابر شد وقتی چشمش به اعضای تیم تف تشت افتاد که مث غول های غارنشین به او زل زده بودند. مرد فریادی زد و بلافاصله شمشیر بلند دسته طلاییش را از غلاف بیرون کشید. ولی در همین لحظه گیدیون که به علت نزدیک بودن به شکاف در پشت سر تازه وارد قرار گرفته بود، برایش جفت پایی گرفت.
گرومپ!
مرد بخت برگشته روی زمین سقوط کرد. گیدیون درحالیکه نگاهش برق خبیثانه ای میزد پایش را بلند کرد و پاشنه پای او را با شدت لگد کرد. مرد مثل دیو تنوره کشید و دود شد و به هوا رفت. بقیه‌ی اعضای تیم که یکی در میان یا چشمهایشان از حدقه زده بود بیرون و یا فکشان به کف دخمه اصابت کرده بود، به گیدیون زُل زدند.
تف تشتی ها:
- چیه چتونه چرا اینجوری نگاه می‌کنید؟ کسی اینجا تروا ندیده؟ آشیل رو نمیشناسه؟

ددپول زودتر از بقیه فکش را از روی زمین جمع کرد.
- بابا نکش اینارو. اینا مال اینجا نیستن مال یه جای دیگه ن. اقلا من فقط یه بعدو ترکوندن. بقیه شو شما نترکونید اخه!

ملت با چهره های پوکر فیس وار به ددپول نگاه کردند و میخواستند بگویند هرچه میکشند از دست دخالت های بیجای او میکشند و بهتر است فکش را ببندد و بوق مفت نخورد. اما چیزی نگفتند. کلا در آن لحظه هیچ حس و حال جر و بحث نبود.
-ول کنین این حرفارو.به جای اونجوری واستادن بگردین یه چیزی پیدا کنید بشه باهاش این دروازه رو بست!

اعضای تیم تفت تشت سری تکان دادند و مشغول گشتن توی بازمانده‌های وسایل دخمه‌ی اسنیپ شدند. ولی قرار نبود که گشتن دنبال نخ و سوزن میان آن آشفته بازار به همین سادگی پیش برود. برای چندین ساعت متوالی عمده وقتشان صرف مبارزه با موجوداتی شد که راه گم کرده ومیخواستند ببینند این سوی دروازه چه خبر است. تا غروب اون روز یک عدد جین کازاما، دوتا بتمن نولان و برتون، نمسیس از رزیدنت اویل، سائوران سفید، جان اسنو، یک عدد عروسک آنابل، یک راَس اسب زورو و یک فروند هواپیمای جیمبو را با زور و بعضا زبان ریختن و وعده قاقالیلی دادن به داخل شکاف هدایت کرده بودند. ظاهرا اسنیپ علی رغم علاقه به جوراب شلواری های زنبوری اعتقادی به نگه داشتن سوزن و نخ داخل دخمه اش نداشت. همه خسته و عرق ریزان مستاصلانه دنبال هرچیزی بودند که به دادشان برسد. حتی یک بار آرتور پیشنهاد داده بود از چسب دوقولوی رازی برای چسباندن دروازه استفاده کنند ولی پیشنهادش نادیده گرفته شد.
درست در همان لحظه که هیتلر کم مانده بود بار دیگر کف و خون قاطی کند و همه را به رگبار فحش و ناسزا ببندد پیکر زنانه‌ ای از شکاف بیرون زد. ملت با نگاه هایی خسته و بی روح به آنسو نگاه کردند. انقدر در آن روز از این جک و جانورها دیده بودند که نزدیک بود دچار حالت تهوع شوند. طی یک حرکت هماهنگ چوبدستی ها؛ شمشیر سر و هف تیر هیتلر بالا آمد. دیگر تحمل یک دور مذاکره و چانه زنی برای بازگرداندن به داخل شکاف را نداشتند. هرکه بود باید میمرد.
به تدریج پیکر زنانه زیبا و ظریفی پوشیده در ردای سفید حریر از داخل شکاف بیرون آمد که دو عدد بال زرین از کتف‌هایش بیرون زده بود و به نظر میرسید از دیدن یک گروه مسلح که به وضوح قصد جانش را کرده اند وحشت زده شده باشد. اما همان لحظه که آرتور قصد داشت طلسمی نثار آن زن کند سر کادوگان فریاد کشید:
- نزن! لامصب نزن! این الهه دوزندگی یونان باستانه! نخ سوزنشو ازش بگیر!

این حرف سر کادوگان کافی بود تا بر چهره‌های کوفته و مستاصل اعضای تیم حرص و خونخواری سایه بیاندازد.
-بگیرینش!

الهه با دیدن هفت تا چهره‌ی خبیث تر از خودش که با آز و طمع به سمتش هجوم می‌آوردند، خودش را باخت و با وحشت به سمت شکاف برگشت. اما دیر شده بود. هر هفت نفر روی سر و رویش ریختند. همه‌ی مردها دست و پایش را گرفتند و کتی که تنها دختر گروه بود، الهه را تفتیش بدنی کرد. بلاخره از داخل یکی از جیب‌های الهه، نخ و سوزن طلایی‌ای بیرون کشیده شد! همه اعضای تیم شروع به شادی و خوشحالی کردند! دریغا حیف که تف تشتی‌ها هیچ وقت شانس درست و حسابی نداشتند! درست در لحظه‌ای که فکر می‌کردند همه چیز بلاخره تمام شد و حالا می‌توانند شکاف را راست و ریس کنند، الهه که آزاد شده بود فرصت را مغتنم شمرد و به سمت شکاف فرار کرد؛ و پشت سرش کتی فریاد زنان درحالیکه هنوز نخ و سوزن به دستش بود، درون شکاف پرید:
-نقطه‌ام! نقطه‌ام رو بده!


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#95

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
تف تشت vs ترنسیلوانیا

پست دوم





یک ماه پیش از مسابقه نهایی کوییدیچ- محفل ققنوس

صبح سرد و زمستانی دیگه ای توی محفل شروع شده بود. توی سالن نشیمن پرنده پر نمیزد. اینور و اونور سالن پر بود از کتاب و خرت و پرت هایی که به نظر می رسید اعضا از بسط نشینی شب گذشته جا گذاشته بودن و مالی حسش نکشیده بود در نقش مادرهای مهربون زحمت جمع کردنشون رو به خودش بده. دوربین درحالیکه تلاش میکرد از بین آت و آشغال ها راهشو باز کنه به سمت شومینه نیمه روشن حرکت کرد. جایی که یه تیکه پوست گرگ ژولیده روی زمین پهن کرده بودن.

فیلمبردار: اینا که نون شب ندارن بخورن از این قرتی بازیام بلدن؟

نویسنده سیخونکی به فیلمبردار زد تا یادش بندازه فضولیش به اون نیومده. فیلمبردار با بی اعتنایی شونه ای بالا انداخت. دوربینش رو کول کرد.
- حالا اصلا سوژه ای که قراره تصویر برداری کنیم چی چی هست؟

در همون لحظه ناغافل پوست جلوی شومینه رو لگد کرد.
- آی ننه دمم!

صدای جیغ کر کننده ای که از پوست گرگ بلند شد باعث شد تا پشم های فیلمبردار دچار فرخوردگی مفرط شن. ثانیه ای بعد پوست گرگ با هیکلی در ابعاد آرنولد (شوارتزنگرشون البته، وگرنه این یکی که زیر دست و پا میمونه) از روی زمین بلند شد تا با چشمای خون گرفته و لوچ به فرد خطاکار نگاه کنه.
- بوی آدمیزاد میاد!

نویسنده:
گرگ بد:
فیلمبردار:

فیلمبردار: داداچ مطمئنی دیالوگت همین بود؟

گرگ بد کله شو خاروند:
- ام بذ ببینم...اوا دیالوگای جک غول کش تو جیب من چیکار میکنه؟ اها یافتم...یک کیلو سیب زمینی؛ یه قوطی رب یه دبه ...ای بابا اینا که لیست خرید آرتوره...باید این یکی باشه...سه لول تریاک...عه نه چیزه اینم سفارش خریده اکبر اقا بقالیه...این چیه؟

یک ساعت بعد

کماکان گرگ بد در حل تلاش برای پیدا کردن کاغذ دیالوگش بود. تا اون لحظه کوهی از کاغذ شامل انواع سفارشات؛ رسید خرید، تقلبهای دوران دانشجویی، فیش بانکی و... جلوش تلنبار شده بود. حتی جک غول کش هم که اومده بود کاغذ دیالوگش رو پس بگیره دلش به حال گرگ سوخته بود و نشسته بود داشت کمک میکرد تا بلکه دیالوگ گرگ رو پیدا کنن. یه گوشه از سالن هم فیلمبردار و تهیه کننده نشسته بودن نون ببر و کباب بیار میزدن.
تو همین احوالات صدای پایی که از پله های می اومد پایین حواس هارو به اون سمت جلب کرد. گیدیون پوشیده در لباس خواب درحالیکه تو یه دستش مسواک بود و تو اون یکی لیوان بالای پله ها وایساده بود. با سوظن به جمع حاضر نگاه کرد.
- چه خبره اینجا؟ باز چشم مالی رو دور دیدی رفیقاتو جمع کردی؟ مگه اینجا شیره کش خونه ست مرتیکه؟

گرگ: شیره کش خونه؟ من گرگ تحصیل کرده ای هستم این وصله ها به من نمیچسبه. در ضمن داریم دنبال کاغذ دیالوگ من میگردیم.

- کاغذ دیالوگ چه کوفتیه؟باز از اون کوفتی کشیدی توهم زدی؟ زود جمع کن این بساطو تا مالی نیومده ببینه بیچارمون کنه ها! همینجوریشم با ریش گرو گذاشتن اجازه دادن اینجا بمونی. بدو!

بعد با فرمت راهشو کشید به سمت مرلین گاه.
هنوز گرگ بد حواسش رو جمع نکرده بود تا ببینه کجای داستانه و دقیقاً چه خاکی باید بر سر بریزه که صدای جیغ بلندی باعث شد شش متر از جا بپره و با لوستر یکی شه. فیلمبردار و دار و دستش هم که اوضاع رو قمر در عقرب میدیدن بند و بساط و کاسه کوزه رو جمع کردن و فلنگ رو بستن. بلافاصله گیدیون جیغ کشان وارد کادر شد. درحالیکه شب کلاهش روی سرش یه وری شده بود به گرگ بد بالای لوستر نگاه کرد.
- مامان لولو! لولو اومده منو بخوره!

****


شاید حق با گیدیون بود...البته از اونجایی که گیدیون از بچگی علاقه مفرطی به کولی بازی و جیغ و هوار راه انداختن از خودش نشون داده بود ممکن بود خیلی هم حق باهاش نبوده باشه. کلاً چون گیدیون تو بچگی پدرو مادرشو از دست داده بود و زیر دست مالی افتاده بود؛ به جیغ و داد کردن علاقه پیدا کرده بود. البته ممکن هم هست در واقع مالی زیردست گیدیون بزرگ شده بود و در نتیجه به جیغ ویغ کردن علاقه مند شده باشه. کسی چه میدونه؟ زمانه ما پره از زمانه های بی زمانی و بی زمانی در واقع زمانیه که...

ناظر انجمن: مرض! مثل آدم مینویسی یا طرف مقابلو برنده اعلام کنم؟

نویسنده با چهره ای وار خیلی نامحسوس جمله رو رها کرد و رفت سر جمله بعدی.

شاید حق با گیدیون بود. با جیغ و داد گیدیون اعضای محفل مثل مور و ملخ ریختن توی مرلینگاه محفل. جاییکه یک عدد لولوی زشت و بدترکیب با لباس نارنجی منتظرشون بود. هرچی هم لولوی بیچاره گفت که سوپور سرکوچه ست و در باز بوده و اومده عیدی بگیره تو کت هیچکدومشون نرفت که نرفت. در نهایت لولوی بیچاره رو انقدر با اکسپلیارموس زدن که گریه کنان و مامان گویان از در رفت بیرون و گفت از رفتار زشتشون به شهرداری شکایت میکنه و این مدل رفتارها مخالف حقوق شهروندیه.

اما محفلی ها که کله سحری با قیافه های پف کرده از خواب و لباس های ژولیده دست کمی از لولوهای واقعی نداشتن، سر مست و خوشحال از این پیروزی و شکست نفوذ بیگانه توی سالن جمع شدن تا این موفقیت رو جشن بگیرن و به یاد شهدای محفل بنوشن و به سخنرانی بی سر و ته دامبلدور گوش بدن.
- فرزندان روشنایی من!امروز ما اینجا جمع شدیم تا پیروزیمون رو جشن بگیریم و ضمن تجدید میثاق با آرمان های مرلین کبیر مشت محکمی بر دهان آستاکبار بکوبیم!

محفلیون:

دامبلدور با متانت و وقار تمام پیکشو یه دفعه رفت بالا.
امروز ما با همدلی و همکاری زدیم دهان آستاکبارو به بوق دادیم و انگشتمونو تو چشم های آستاکبار کردیم و استکبار رو تارومار نمودیم. این همدلی و همکاری شما چیزی جز سیفیتی و گوگولیت شمارو نمیرسونه.

محفلیون:
چشمان آستاکبار:

با لگدی که آرتور از پشت سر نثار دامبلدور کرد حواس دامبلدور جمع شد و تنبونش رو بالا کشید.
- حالا از سروران گرامی درخواست میکنم به آشپزخونه تشریف ببرن تا با سوپ خوشمزه ای که مالی برامون پخته از خودشون پذیرایی کنن.

محفلیون هورا کشان و پایکوبان درحالیکه لیوان هارو به هم میزدن به سمت آشپزخونه محفل سرازیر شدن. دامبلدور هم که چشم آرتور رو دور دید؛ رداش رو زد بالا و پاورچین رفت دنبال رون تا اغفالش کنه که...

گوشومب!

همون لحظه در ورودی محفل با صدای شترقی باز شد و پرت شد وسط سالن تا دامبلدور که رسیده بود پشت سر رون شش متر بپره و با سقف یکی بشه. محفلی ها هم وسط راه متوقف شدن و برگشتن ببینن چی شده. نارسیسا در آستانه در نیست و نابود شده محفل ایستاده بود.
- بدبخت شدیم! به بوق رفتیم!

اما محفلی ها به نظر نمی اومد خیلی تحت تاثیر این طرز ورود قرار گرفته باشن. اول یه نگاه به دری انداختن که پرت شده بود وسط سالن و میز رو خرد و خمیر کرده بود. بعد نگاهشون افتاد به سقف و دامبلدوری که کتلت شده بود. آخر سر هم به نارسیسا نگاه کردن که دم در ایستاده بود و منتظر بود یه واکنش ببینه.

محفلی ها:ای بابا خیلی ضایعی تو... اینجا قراره مثلاً مخفی باشه ها!

نارسیسا: دغدغه فکریتون تو این وضعیت از پهنا تو حلقم. این حرفا مال تو کتابه. میگم الان وضعیت اضطراریه.

از اونجایی که دامبلدور تو اون لحظه با سقف سالن یکی شده بود و بهش دسترسی نبود؛ مالی مادرانه نقششو عهده دار شد. هیچ هم به خاطر این نبود که چشم دیدن نارسیسارو نداشت. مخصوصا که آرتور با فرمت به نارسیسا زل زده بود آب از لب و لوچه ش روون بود. در نتیجه مالی با متانت ناچار شد با ملاقه یکی پس کله آرتور بکوبه.
- این چه مسئله مهمیه که به خاطرش تو اجازه داری سرتو عین تسترال بندازی پایین و از مرزهای محفل رد بشی؟

نارسیسا که دوباره یادش افتاده بود اخم و تخم رو گذاشت کنار:
- جیيييييغ! لولو! شهر پر از لولو شده! پادشاه میخواد دامبلدور رو ببینه. همین الان!

محفلی ها به فکر فرو رفتن. این جمله آشنا بود. خیلی آشنا... درست مثل اینکه همین چند خط قبل شنیده باشن. گرچه مرلین به کمکشون اومد تا مجبور نشن به مخ هاشون بیشتر از این فشاری وارد کنن. بلافاصله صدای جیغ کر کننده ای از سمت آشپزخونه شنیده شد. جایی که جینی و بچه هاش زودتر از همه خودشونو بهش رسونده بودن.
- مادر خوب و قشنگم! لولو!

زمان حال- ورزشگاه المپیک

- و حالا شاهد ورود تیم ترنسیلوانیا به زمین هستیم...آرنولد پفک پیگمی مهاجم؛ ریتا اسکیتر مهاجم؛ جیسون ساموئلز...

صدای فریاد تشویق و شادی طرفدارهای تیم ترنسیلوانیا؛ محیط سرد و یخ زده ورزشگاه المپیک رو به لرزه درآورد. مسابقه نهایی بین دو تیم تف تشت و ترنسیلوانیا داشت شروع میشد.
هوا بس سرد و سوزناک بود. چمن های ورزشگاه هنوز از بارش برف قبلی پوشیده از برف و یخ بودن. چون شهرداری پول نداشت بده برف هارو پارو کنن. دور تا دور ورزشگاه هم طبق معمول پر بود از تماشاگرهایی که تا خرتناق لباس پوشیده بودن مبادا دچار چاییدگی مفرط شن.

اعضای تیم ترنسیلوانیا درحالیکه بزرگوارانه به فلش دوربین ها لبخند میزدن و برای طرفدارهاشون دست تکون میدادن، میون تشویق پر هیاهو روی زمین یخ زده ورزشگاه قدم گذاشتن. طبیعی هم بود که تو اون شلوغی صدای سرد و یکنواخت گزارشگر رو کسی نشنید که از ورود تیم تف تشت به زمین خبر میداد:
- و این هم اعضای تیم فراری های تیمارستان شلمرود تانزانیا...گیدیون پریوت که مدال شهید مدافع مرلینش رو روی سینه سنجاق کرده و به نظر میاد بیشتر از نشان تیمش بهش افتخار میکنه... کتی بل؛ سرکادوگان... شمارو نمیدونم ولی همیشه این برای من سوال بوده که یه تابلو و یه ادم مرده چطور میتونن مسابقه بدن؟

صدای خنده تمسخرآمیز تماشاچیان از گوشه و کنار ورزشگاه بلند شد. هرچند اعضای تف تشت به نظر نمیرسید خیلی اهمیتی به این موضوع بدن. در واقع با اون قیافه های خسته و داغون به نظر میرسید به تنها چیزی که اهمیت نمیدن تیکه و کنایه هایی بود که داشت نثارشون میشد.
بعد از روزی که رییس آزکابان اومد سراغشون و زد در محفل رو ناکار کرد یه روز خوش ندیده بودن.

اون روز به زحمت موفق شدن دامبلدور رو با کادرک از سقف بکنن و بریزن تو فرغون و با نارسیسا راهیش کنن. همزمان هم عده ای همراه مالی با چوبدستی های کشیده راهی آشپزخونه شدن تا لولویی رو که به جینی حمله کرده بود نفله کنن. گرچه لولوی مزبور جون سخت تر از این حرف ها بود. بعد از ساعت ها تلاش بی وقفه و به کار بردن انواع و اقسام روش های جادویی و غیرجادویی عاقبت گیدیون با شجاعت و فرود آوردن ضربات متعدد دمپایی ابری دامبلدور بر سر و روی دشمن موفق به منهدم کردنش شد. هرچند بلافاصله با جیغ و ویغ مالی رو به رو شد که چرا به جای استفاده از پیف پاف با دمپایی زده دل و روده سوسک نگون بخت رو ریخته کف آشپزخونه و کل آشپزخونه رو به گند کشیده و حالا مالی باید همه جارو دوباره آب کشی کنه. هرچی هم که ملت براش استدلال کردن که محفل بودجه خرید پیف پاف نداره به گوشش نرفت که نرفت.
اما مصیبتشون قرار نبود به اینجا ختم بشه...

کمی بعد دامبلدور که با کمک فناوری پیشرفته تلمبه دوچرخه باد شده و به ابعاد طبیعیش برگشته بود؛ با عجله وارد مقر شد تا اعلام ماموریت جدید کنه. ظاهرا یه فاجعه بی نظیر تو شهر رخ داده بود. شهر رو جک و جونورهای وحشتناک و ناشناخته ای برداشته بود که داشتن از سر و کول ملت بالا میرفتن و اصلا هم مشخص نبود از کدوم جهنمی سر و کله شون پیدا شده.
البته قطعا با دور زدن تو انجمن های ایفای نقش دامبلدور موفق میشد به فجایعی به مراتب وحشتناک تر دست پیدا کنه. ولی متاسفانه با تهدید و فشار قلم نویسنده ناچار شد وانمود کنه این فاجعه منحصر به فرد تره.

وزارت خونه اعلام وضعیت قرمز کرده بود و همه اعضای ایفای نقش اعم از محفلی و مرگخوار و مدیر و ناظر و بی طرف و باطرف و... باید با هم متحد میشدن تا این وضعیت رو سر و سامون بدن. هرچند در وهله اول؛ ایجاد اتحاد بین این گروه ها به مراتب از فاجعه پیش اومده سخت تر و غیرممکن تر به نظر می اومد.
ولی این همه ماجرا نبود و هنوز خبر اصلی باقی مونده بود. تو این وضعیت قرار نبود هیچ مسابقه ی کوییدیچی کنسل بشه!

این خبر رو زمانی دامبلدور به اعضای تف تشت ابلاغ کرد که سخت مشغول بررسی راهی برای تشخیص و جدا کردن آرتور از در محفل بود، آخه در اثر عجله دامبلدور برای باز کردن در باهاش یکی شده بود.

اعضای تف تشت تا اون زمان مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته بودن. مبارزه با غول و لولو و امثالهم براشون تفریح و سرگمی بود. هیچ هم به خاطر این نبود که هرکدومشون به تنهایی مایه وحشت لولوها بودن. ولی مسابقه دادن تو این وضعیت؟ با ماموریت دامبلدور و خونه تکونی مالی؟ اصلا و ابدا! تف تشتی ها از حقوقشون مطلع بودن. اون ها تفی های خوب و آگاهی بودن!

در نتیجه از همونجا با آرتوری که با در یکی شده بود به سمت دفتر پادشاهی رفتن تا مراتب اعتراضشون رو به گوش مدیریت برسونن. جلوی در وزارت خونه تحصن کردن. روی در کنده شده شعار نوشتن و با آرتور تو هوا تکون دادن. سطل آشغال هارو آتیش زدن و شعار مرگ بر مدیریت سر دادن و با هیپوگریف از رو مامورای وزارت رد شدن. این وسط هم پر اعتراضاتشون کشید به یه هواپیمایی و باعث شد بخوره تو کوه و باهاش یکی بشه.
حتی هیتلر جلوی وزارت خونه روی سکو رفت و سخنرانی پرشوری ایراد کرد و گفت که یه روز خوب میاد که همه وزارت خونه رو به آتیش میکشه و مامورای وزارت خونه رو میندازه تو اتاق گاز، یا تبعید میکنه به اقامت اجباری تو اشویتس. ملت هم تشویقش کردن و براش سوت وهورا کشیدن و کلی گوجه و تخم مرغ تقدیمش کردن. حتی یکی دوتا آدرس هم برای اقامت بهش هدیه شد که ظاهرا میتونست بدون پرداخت یه نات هزینه، به صورت رایگان تحت مراقبت و درمان قرار بگیره.

تا عاقبت گرگ بد که دور از این همه هیاهو داشت بلال باد میزد و دولا پهنا با ملت حساب میکرد، پیشنهاد داد اگر یه نامه بنویسن و بفرستن تو شاید زودتر به درخواستشون رسیدگی بشه. پیشنهاد بدی به نظر نمیرسید هرچند پیشنهاد یه گرگ بد گنده بود. ظرف چند دقیقه نامه ی اعتراض و درخواست به تاخیر افتادن مسابقه داخل صندوق انتقادات و پیشنهادات وزارت خونه افتاد.

یک هفته قبل از مسابقه- بن بست ناکترن

دوربین جلو رفت و روی صورت های خسته و ناامید اعضای تیم تف تشت زوم کرد که گوشه و کنار کوچه رو زمین ولو شده بودن. اونجا یه کوچه فرعی و باریک تو ناکترن بود. سنگفرش شده و پر از سطل های زباله که اینطرف و اون طرف کوچه رها شده بودن. جایی برای تمرین روزانه تیم کوییدیچ تف تشت.

البته اینطور نبود که تف تشتی ها برای یه محل مناسب تر تلاشی نکرده باشن. به فدراسیون کوییدیچ نامه نوشته بودن و درخواست برای محل تمرین کرده بودن. در نهایت هم رفته بودن تو لیست انتظار برای ۳ سال بعد. چون منابع مالی که فدراسیون موفق نشده بود قلع و قعمشون کنه محدود بود و متقاضی زیاد. رفت و آمد به وزارت خونه و نامه نگاری با اینور و اونور هم چندان نتونسته بود کمکی کنه جز اینکه هیتلر آب و روغن قاطی کنه و بخواد کل وزارت و سایت و مدیریت رو با هم به چیز بده و یه جنگ جهانی دیگه راه بندازه. بعد از اینکه تف تشتی ها تونستن به زور جلوی دهنش رو بگیرن و از محل حادثه دورش کنن فهمیدن باید بی خیال کمک های دولتی شن و به صورت مستقل عمل کنن. اصلا به ریسک به بوق رفتنش نمی ارزید!

طبیعی هم بود که اولین گزینه؛ کوچه پشت محفل بود. اما متاسفانه سر و صداشون خیلی زیاد بود و چندبار موقع تمرین زدن شیشه های خونه همسایه هارو شکستن و از سطل آشغال ها استفاده غیرحرفه ای کردن. در نتیجه مالی هم کیششون کرد و گفت برن یه جای دیگه رو برای خرابکاری انتخاب کنن. از اون موقع به بعد آوارگی و در به دری تو کوچه پس کوچه های لندن شروع شد. تقریبا جایی باقی نمونده بود که تف تشت بهش ییلاق و قشلاق نکرده باشه. از محله های مرگخوار نشین گرفته تا جلوی در وزارت خونه و مترو مشنگی و...تا رفت و آمد دزدکی به هاگوارتز.چندباری هم بساطشون رو تو محله اسنیپ اینا پهن کردن تا اینکه آخرش اسنیپ قاطی کرد و با چوبدستی افتاد دنبالشون و چونصد امتیاز از گریفندور کم کرد ظاهرا وقتی داشتن اعصاب پخش میکردن اسنیپ تو صف شیر گیر کرده بوده. اعصاب نداشت که مرتیکه!

جایی که حالا توش اتراق کرده بودن یکی از کوچه های فرعی و باریک توی ناکترن بود که کمتر کسی گذرش از اونجا می افتاد. تنها تماشاگرهای تمریناتشون هم اغلب گربه هایی بودن که تو سطل آشغال دنبال غذا میگشتن. انگار محل ایده آلشون رو بالاخره پیدا کرده بودن. میتونستن تا دلشون میخواد توپ بزنن و از سطل آشغال ها به عنوان دروازه تیم حریف استفاده کنن و گربه های بخت برگشته رو به عنوان اعضای تیم رقیب مورد استفاده قرار بدن بدون اینکه کسی معترضشون بشه.
هرچند تو اون لحظه مثل لشگر شکست خورده به نظر میرسیدن. سطل های آشغال رو برعکس کرده بودن و با ترش رویی روشون نشسته و غمباد گرفته بودن. تنها کسی که هنوز ننشسته بود هیتلر بود که با عصبانیت طول و عرض کوچه رو طی میکرد. هرازگاهی هم برمیگشت و غضبناک به نامه توی دست آرتور نگاه میکرد که بعد از کلی تلاش تونسته بودن دوتا پا و یه دستش رو از در جدا کنن و حالا میتونست رو دوتا پای خودش راه بره. بعضی وقت ها هم با زیر لب با خودش حرف میزد که جز کلمه ی "توهین" و " جنگ جهانی" و “آشویتس” چیز دیگه ای ازش فهمیده نمیشد.

تا اون روز یه هفته واقعا جهنمی رو سپری کرده بودن. دسته دسته با مرگخوارها اینور و اونور رفته بودن و سعی کرده بودن سایت رو از حضور موجودات جهنمی پاکسازی کنن.
اول از همه فقط به نظر میرسید زامبی ها به شهر حمله کردن. البته نابود کردن زامبی های زشت و نفرت انگیزی که پاهاشون رو روی زمین میکشیدن و خرخر میکردن برای اون ها کاری نداشت. اونا تفی ها خوب و لایقی بودن.

ولی موضوع به همین آسونی ها پیش نرفت. چیزی نگذشت که یه گله حشره در ابعاد خرس گریزلی به شهر حمله کرد. اولش همه فکر میکردن فک و فامیل های لینی اومدن تعطیلات پیشش و خطری ندارن جز اون صدای ویز ویز رو مخشون. اما چیزی نگذشته بود که معلوم شد به شدت به گوشت و خون آدمیزاد علاقه مند و تشنه ن. قبل از اینکه ملت جادوگر موفق بشه از شوک حادثه دربیاد و با حشره کش و لنگه دمپایی موضوع رو حل و فصل کنه؛ دسته خون آشام ها از شمال و گرگینه ها از جنوب تصمیم گرفتن بهشون سری بزنن و عرض ادب و ارادت کنن. این وسط هم یه چندتا گاز از چند نفر بگیرن تا ماجرا همینجوری خشک و خالی پیش نره. تو این وضعیت آشفته هم یه خانم با کمالات از آسمون ظهور کرد که میگفت دخترخاله مرلینه و اومده مردهای شهر رو اغفال کنه و از گوشتشون بخوره و اسمش هم لیلیثه.

دیگه تمام زندگیشون شده بود گرگم به هوا بازی کردن با زامبی ها و خون آشام ها و بقیه جک و جونورها. در عین حال هم لازم بود مواظب باشن لیلیث هوس نکنه یه گاز ازشون بگیره یا هکتور که از بخت و اقبال بلند همگروهشون شده بود چیزخورشون نکنه. به نظر میرسید وضعیت دیگه نمیتونه بدتر از این بشه ولی کاملا اشتباه میکردن. نه تا وقتی که پاسخ نامه شون از وزارتخونه برسه.

نامه صبح همون روز با جغد ویژه رسید. به درخواستشون برای تاخیر در مسابقه جواب منفی داده شده بود. ظاهرا وزارت فکر میکرد که این مسئله خیلی مهمی نیست و سایت بدتر از این هارو دیده و عقب انداختن مسابقه برای همچین دلیل احمقانه ای مسخره و اتلاف وقت و سرمایه ست. برای وزارت خونه چه اهمیتی داشت که اعضای تف تشت وقت سرخاروندن نداشتن و وقتی تو مقر محفل بودن باید مثل جن خونگی برای مالی در و دیوار رو دستمال میکشیدن؟ یا چه اهمیتی داشت که وقتی تو محفل نبودن باید با هیولاهای بی شاخ و دمی مبارزه میکردن که مدیریت خودش خلقشون کرده بود؟ یعنی باید باور میکردن که مدیریت با وجود اتصال به عالم بالا قادر نیست از منوش برای نابودی این جانداران استفاده کنه؟
گرچه دامبلدور معتقد بود که خالق این موجودات ولدمورته تا با این کار عشق نداشته بین اعضارو به بوق بده یا وزارت خونه مشکوک بود این وضعیت کار هیتلره و مخفیانه یه آشویتس دیگه توی سایت راه انداخته. اون ها تف های آگاه و باهوشی بودن و به همین سادگی گول نمیخوردن!

باری به هرجهت تو اون صبح سرد و تاریک زمستونی دور هم جمع شده بودن تا به حال خودشون مرثیه بخونن و گل بر سر بمالن. چند روز بیشتر به مسابقه باقی نمونده بود بدون تونسته باشن تمرین موثری داشته باشن. هیچکس حرفی نمیزد و همه با قیافه های اخمو به یه گوشه زل زده بودن و هرازگاهی آه میکشیدن. حتی کتی هم دیگه دنبال نقطه ش نمیگشت و با نگاه گیج و خنگ واری در و دیوارو نگاه میکرد.
باد سردی تو بک گراند وزید و یه زامبی با خنده ترول وار از جلوشون رد شد. ولی تف تشتی ها خیال تکون خوردن نداشتن.
سکوت محض حاکم بود.

کم کم نویسنده و عوامل فیلمبرداری از این همه سکوت داشت خوابشون میگرفت که صدای قدم های اهسته ای سکوت رو شکست. تف تشتی ها اول خودشون رو زدن به پوست کلفتی و وانمود کردن که چیزی نشنیدن. ولی وقتی صدا قطع نشد نتونستن واکنشی نشون ندن. سرها با بی حوصلگی به اون سمت چرخید. به نظر میرسید طرف هرکی هست درست پشت دیوار کوچه رسیده باشه. هیتلر که هنوز سرپا بود در کمال خونسردی هفت تیر عتیقه شو از جیبش درآورد تا مخ هرکس که هوس کرده بود آرامششونو به هم بزنه بریزه رو زمین. هرچی نباشه هیتلر بود و بی اعصاب.
صدای قدم ها همینطور نزدیکتر میشد. هیتلر اسلحه رو بالا اورد و نشونه گیری کرد. بقیه بدون هیچ احساسی نگاهش میکردن.
- یک...دو...

- عه نزن بابا... منم!

گیدیون بود که وارد کوچه شده بود. ملت تازه یادشون افتاد وقتی صبح یواشکی از خونه زدن بیرون و ماموریت هر روزه شون رو پیچوندن گیدیون تنها کسی بود که وفادارانه رفت تا به محفل خدمت کنه. هیتلر پوفی کرد و اسلحه رو آورد پایین. گیدیون هم درحالیکه زیر لب غر میزد که نباید این ماس ماسک هارو در اختیار دیوونه های خونه خراب کن قرار بدن اومد تو کوچه و جلوی هم تیمی هاش وایساد. آرتور پرسید:
- چه خبر؟

گیدیون: دسته تبر! ولی نه یه خبری دارم. بررسی های تیم کارآگاه ها به نتیجه رسیده.

تف تشتی ها با بی میلی به گیدیون نگاه کردن. تو اون لحظه هیچ خبری جز کنسل شدن مسابقه نمیتونست براشون جذابیتی داشته باشه.
گیدیون با جدیت به چهره تک تک دوست هاش نگاه کرد.
- ظاهرا ماجرا از اونجایی شروع شده که یکی رفته سراغ پاتیل و دم و دستگاه اسنیپ چون خودش که زیر بازجویی اصلا حاضر نشد اعتراف کنه کار اون بوده.

کتی بل: زیر بازجویی؟ زیرش دقیقا کجاش میشه یعنی؟

گیدیون ترجیح داد این قسمت رو نشنیده بگیره. دست کرد تو جیبش.
- اینو همون دور و بر آزمایشگاه اسنیپ پیدا کردم...و فکر کنم بدونم مال کیه...

حس کنجکاوی باعث شد تا بقیه خلاف میلشون جلوتر بیان تا به چیزی که گیدیون از جیبش درآورده بود نگاه کنن. اون ها شاید تف تشتی های خسته و درمونده بودن. شاید از تیمارستان فرار کرده بودن و دیوونه خونه ها در به در دنبالشون میگشتن. ولی برای شناختن دستکش ددپول تو دست گیدیون هیچ شک و تردیدی نداشتن.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۲۲:۵۰:۲۲
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۲۳:۰۰:۳۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#94

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۴:۵۶
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت vs ترنسلوانیا
پست اول.


یک روز سرد و برفی دیگه توی هاگوارتز داشت به غروب خودش نزدیک می‌شد. اعضای تیم تف تشت بعد از هفت هشت ساعت تمرین، در حالی که صورت‌هاشون زیر سوز برف و فشار تمرین، مثل کلفت های دهاتی‌ گل انداخته بود، از جاروهاشون پایین اومدن و راهی قلعه شدن. هیچ چیز به جز یک پارچ آب کدو حلوایی داغ شده نمی‌تونست حالشون رو بهتر کنه.
جلوی آتیش شومینه ولو شدن و شروع به نوشیدن پارچ پارچ آب کدو حلوایی داغ شده کردن. کم کم کله‌هاشون هم داغ شد و صحبتشون گل گرفت.
هیتلر که صورتش زیر سیبیلش سرخ شده بود داشت تعریف میکرد چطور لندن رو به بوق داد و اینکه چقدر دلش میخواست نژاد پرستی جرم اعلام نشده بود و میتونست بزنه اون "مرتیکه‌ی جلف بی زلف" و اون "گربه‌ی چموش مزلف" گروه ترنسلوانیا رو بندازه تو اتاق گاز.
گیدیون داشت خاطرات دوران سربازیش رو برای کتی تعریف می‌کرد و کتی روی قالی دنبال نقطه ش میگشت. آرتور دست انداخته بود دور تابلوی سرکادوگان و دوتایی صداشون رو انداخته بودن رو سرشون و هایده می‌خوندن. گرگ بد گنده که بهش نساخته بود شوخی می‌کرد که الان شنگول و منگول رو میاره بالا! تنها کسی که ساکت بود ددپول بود که نشسته بود و زل زده بود به آتیش شومینه. ولی چون کلا موجودی نبود که بتونه ساکت بمونه بحث کوییدیچ رو باز کرد:
- میگم رفقا، ما بایست ببریم این بازی رو! من به عنوان یه ابرقهرمان مسئولیت دارم همیشه ببرم!

هیتلر به نشانه موافقت لیوانشو بالاگرفت.
- راس میگه دیگه. شماها که جادوگرین یه وردی چیزی بخونین که ببریم، من میخوام بندازمشون جلو توپ و تانک نمیذارین که!
- دست ما رو هم وزارت بسته! از طلسم فرمان که نمیتونیم استفاده بکنیم!

سرکادوگان در حال پاک کردن شمشیرش گفت:
- کاش میتونستیم یه معجون بدیم به خوردشون!
- بر فرض هم که می‌تونستیم، کدوممون معجون سازی بلده آخه؟
- اگه آرسینوس داور نبود بهش می‌گفتیم برامون معجون شانس درست کنه.

سر کادوگان با عصبانیت شمشیرش رو تکون داد که باعث فراری شدن اسبش شد:
- خیار بی خاصیت! یک بار می‌تونست به درد بخوره که همونم نمیشه! اسنیپ هم که برای ما گریفندوری‌ها تره هم خورد نمیکنه!

گیدیون متفکرانه گفت:
- اگه از اسنیپ معجون بخوایم احتمال اینکه تف کنه تو لوله بده دستمون بیشتره! کمک خواستن از هکتور هم که مثل خودکشی کردن میمونه. که صد در صد به لقای مرلینمون میده!

ولی ددپول به نظر میرسید به بحث معجون علاقه مند شده صرف نظر از همه خطراتی که میتونست داشته باشه.
- معجون سازی که کاری نداره برادر من! وقتی هدفت اینه که معجونت به عنوان مسهل برای تیم حریف مورد استفاده قرار بگیره، فقط کافیه هرچی رسید دم دستت رو قاطی کنی! صد در صد تضمینی!

بقیه اعضای تیم تو یه حرکت هماهنگ برگشتن تا به ددپول نگاه کنن. میدونستن ددپول حتی از خودشون هم دیوونه تره ولی هیچوقت فکر نمیکردن تا این حد!
- بخواب دد پول جان! ما شیران گریف از روی نوشیدن زیاد از این خزعبلات رو ردیف می‌کنیم ولی فی‌الواقع ما ترسی از مبارزه نداریم! ما به مشابه مت دیمون در نجات سرجوخه رایان از فرار از مهلکه سر باز می‌زنیم! ما جوانمردانه می‌جنگیم!

ملت که حسابی سرشون داغ بود، با شنیدن این نطق احساسی سرکادوگان، حسابی به وجد اومدن و برافروختن و لیوان‌های نوشیدنیشون رو گرفتن بالا:
- به افتخار گریف!
- بگو بلندتر! بلندتر!
- هوورااا!
- بگو مکعب مسلسل!
- گریفته!
- بگو مثلث مربع!
- اون که رمز جی تی ایه!
- بگو محدس مقعر!
- ما می‌جنگیم!

و در این مرحله از شدت هیجان کف و خون قاطی کردند و افسار گسیخته به دریدن خشتک افتادن. ددپول این وسط با قیافه‌ای بسان سیامک انصاری به دوربین نگاه می‌کرد. هر چی باشه این ارزش‌ها و شعارها برای اون معنی نداشت. اون یاد گرفته بود که همیشه باید به هر قیمتی ببره و ریسک نکنه.
بلاخره بعد از چهارساعت آب کدوحلوایی گساری، اعضای تیم تف تشت رضایت دادن و راهی خوابگاه‌ها شدن. البته با کلی اخم و تخم آرسینوس که الان تو انجمن خصوصی نیستن و زمان شروع هاگوارتز نرسیده و فقط امشبو میتونن قاچاقی اینجا بمونن.
اما ددپول موقعیت رو مناسب دید. به بهونه‌ی اینکه جاروش رو توی زمین کوییدیچ جا گذاشته، از جمع جدا شد. ولی به محض اینکه سر پیچ راهرو از دید بچه‌ها مخفی شد، با سرعت فلش که سگ هاری دنبالش گذاشته باشه، به سمت دخمه‌ها دوید. اینکه هیچکسم سر راهش نبود تا گوششو بگیره و برش گردونه خوابگاه موضوعیه که به نویسنده مربوطه!

دقایقی بعد جلوی دفتر اسنیپ

در چوبی دفتر با صدای خشکی چرخید و باز شد. چند لحظه بعد کله ددپول از لای در سرک کشید.
- اوهو...پس اینجا دفتر اسنیپه...

بعد در دفتر رو کامل باز کرد و بی سروصدا به داخل اتاق خزید. به محض اینکه در اتاق رو بست، وزغ زشت و چاقی شروع به قورقوربلند و وحشتناکی کرد. گویا این آژیر دزدگیر دخمه‌ی اسنیپ بود. ددپول سریع کلت‌هاش رو کشید سمت قورباقه:
- ببین ایکبیری، یا خفه میشی یا انقدر اینجا بوی بد تولید می‌کنم تا خفه بشی! در اتاق هم که بسته‌ است، حالا خود دانی!
وزغ پشت چشمی برای ددپول نازک کرد و روش رو برگردوند سمت دیوار.
- حالا خوب شد. حالا بزار ببینم اسنیپ چی داره تو دخمه‌اش شیطون بلا!

از بالای تاقچه یه پاتیل گنده‌ی بزرگ برداشت و گذاشت کف دخمه. بعد رفت سر وقت کمد لباس‌ها. یه دست ردای مشکی، یک کلاه مشکی، یک دست لباس خواب مشکی، یک ست گردنبند و دستبند چرمی مشکی، یک ست شلاق چرمی و کراوات مشکی، یک دست لباس عروس مشکی، یک ست لباس زیر زنانه مشکی، بله...؟ لباس زیر زنانه..؟

ددپول لباس زیرو اینور و اونور کرد. به قیافه اسنیپ نمی اومد از این شیطونی ها بکنه. ناگهان خنده شیطانی رو لبهای ناپیدای ددپول نشست و سریع لباس زیر مربوطه رو تو جیبش چپوند. شاید یه جا به دردش میخورد. دوباره مشغول گشتن شد.
انقدر لباس و چرت و پرت مشکی توی کمد بود که ددپول هم با همه خل بازیش کم کم داشت شاخ در می آورد. یه دفعه همه‌ی لباس ها رو ریخت بیرون و به جاش پاتیل رو چپوند توی کمد. بعد رفت سر وقت کتابخونه.
- پناه بر مرلین! اینجا چه خبره؟

انواع اقسام کتاب و مجله حاوی تصاویر نامناسب مدل‌ها و هنرپیشه‌ها در لباس‌های لختی مشکی لا به لای تمام کتاب های مربوط به معجون سازی و علوم سیاه دیده میشد. معلوم بود اسنیپ سال‌ها وقت صرف کرده تا این کلکسیون رو جمع کنه. ددپول باور نمیکرد اسنیپ بعد از اون همه عز و جز و قربتی بازی به خاطر عشق از دست رفته‌ش انقدر پدرسوخته از آب دربیاد! مرتیکه ملتو هفت تا کتاب گذاشته بود سر کار تا راحت کثافت کاری کنه!
فکری کرد و سریع دوربینش رو درآورد تا از مدارک جرم عکس بگیره و بفرسته برای ننه‌ی اسنیپ. مطمئن بود آیلین با دیدن این عکس ها مویی روی سر اسنیپ باقی نمیذاره. مدت ها بود تو فکر زن دادن پسرش افتاده بود ولی اسنیپ هی به بهونه لیلی از زیر ازداج طفره میرفت. حالا اگر مادرش اینارو میدید دست و پاشو میبست و به زور سر سفره عقد مینشوندش. تازه شاید به خاطر این حرکت روشنگرانه‌ی ددپول، برای تیم تف تشت توی مسابقات کوییدیچ پارتی بازی می‌کرد.
بعد از اینکه قشنگ از همه چیز عکس انداخت، دستش رو دراز کرد و همه‌ی مجلات رو جمع کرد و ریخت زیر پاتیل و آتیششون زد تا مراحل معجون سازیش آماده بشه. بعد چرخی زد و رفت سراغ کشوهای میز تحریر.

داخل کشوی میزتحریر انواع و اقسام روغن‌های چرب برای مو، روغن برای چرب کردن سوراخ‌های بینی، روغن برای چرب کردن سایر سوراخ‌ها، کرم ضد آفتاب و روغن ماهی حاوی امگا۳ بود. ددپول که چیزی نمونده بود از دیدن اونهمه چربی عق بزنه، کشو رو از جا درآورد و پرت کرد زیر پاتیل توی آتیش. آتیش ترق و تروقی کرد و شعله‌هاش حسابی زبانه گرفت.
ددپول بازهم به کاوش ادامه داد. اینبار رفت سراغ کمد مواد معجون‌سازی اسنیپ.
- مرتیکه‌ی مداد منحرف! بذار ببینم تو کمد مواد معجون سازیت چی داری تا مامانتو سوپرایز کنیم!
تصویر کوچک شده


فک ددپول با کف دخمه اصابت کرد. اسنیپ یه کلکسیون کامل از سی‌ دی های بازی‌ها و فیلم‌های ترسناک داشت! کلکسیونی که حسرت هر گیمر و شیفته‌ی سینمایی رو بر می‌انگیخت. چیزایی که ددپول فقط تو خوابش میدید همه و همه اینجا جلوی چشمش بود. با حسرت برشون داشت و بغلشون کرد و بوییدشون. بعد چرخید تا بریزتشون تو پاتیل. اما نه. این جنایت بود. دستکشش رو درآورد و پرت کرد یه گوشه تا بتونه سطح سی دی هارو نوازش کنه:
- شما که میدونین من چقدر شماهارو دوست دارم. شما گوگولی های منین! ولی من فقط یه شخصیت تو یه پستم و مجبورم کاری رو کنم که نویسنده میخواد.

ددپول اینو گفت و با چشم های گریون همه سی دی ها و فیلم هارو رو ریخت توی پاتیل. همون موقع هم خوردن نوشیدنی زیاد و غم و اندوه ناشی از جدایی از سی دی ها بهش فشار آورد و گلاب به روی جمع توی پاتیل شکوفه زد.
- اوه! خورشتش هم جور شد!

بعد هم با شک و تردید چندباری آش شله قلمکاری که پخته بود رو با دسته جارویی که از رو زمین پیدا کرده بود هم زد. وقتی دسته جارو رو از پاتیل کشید بیرون متوجه شد که اون هم به قسمتی از معجونش تبدیل شده و تو باقی مواد ذوب شده. ددپول که حالا یکمی هول کرده بود دست انداخت تا وزغ دزدگیر رو هم به بقیه‌ی مخلفات اضافه کنه بلکه وزغ چیزی از معجون سازی سرش بشه و بتونه این شاهکارو جمع و جور کنه. اما وزغ بخت برگشته هم اون تو حل شد و به لقا المرلین پیوست. چند دقیقه‌ای مضطرب به شاهکارش خیره شد. ناگهان پاتیل شروع به خوردن تکون‌های ریزی کرد. ددپول که از همون اول هم میدونست داره خرابکاری می‌کنه، با دیدن این تکونها در پاتیل رو محکم بست، دو تا پا داشت دوتا تار هم از اسپایدرمن قرض کرد و فلنگ رو بست.

با رفتن ددپول، دوربین زوم کرد رو پاتیل در حال جوش‌. تکون های پاتیل بیشتر و بیشتر شد. حالا پاتیل با شدت بالا و پایین میپرید. از لبه های پاتیل معجون سبز لجن مانند و غلیظی بیرون میریخت. صدای ترق وتوروق ناجوری از پاتیل بلند شده بود و در پاتیل با شدت به هم میخورد. کم کم از شدت لرزش پاتیل کل کمد شروع به بندری زدن کرد. صدای لرزش پایه های کمد با سر و صدای پاتیل در هم آمیخته بود و سمفونی ترسناکی ایجاد کرده بود. تا اینکه سر و صدا همونطور که شروع شده بود تموم شد. یه مرتبه سکوت نافرمی تو دخمه حاکم شد. حالا فقط صدای هوهوی جغد از بیرون به گوش میرسید و سکوت وهم انگیز دخمه رو ترسناک تر جلوه میداد.ناگهان در پاتیل به تقی باز شد و به آرامی کنار رفت. سپس دستی سبز و پوسیده شبیه دست جهش یافته شده‌ی وزغ خدابیامرز از توی پاتیل بیرون اومد و به لبه پاتیل چنگ انداخت...


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.