هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۶ شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- هی! بهوش بیا...

و زیر لب با خود زمزمه کرد:
- چقدر نازک نارنجی!

بعد این جمله، انگار شوک الکتریسیته ای به لینی وارد شد. مغزش دوباره به کار افتاد و سریع برخاست. بال هایش در اثر شوک، بالا رفته بودند و سیخ مانند در جایشان باقی مانده بودند! لینی چشم غره ای به هیولا انداخت. خواست با چوبدستیِ کوچکش آوداکداورایی نصیب هیولا کند. اما فقط توانست بگوید:
- تو چطور جرأت کردی به من بگی نازک نارنجی؟!

هیولا لرزشی در اثر صدای پر ابهت لینی بر جانش افتاد.با خود فکر کرد:
- عجب ابهتی!

لینی در حالی که دندان هایش را بر هم می سابید، گفت:
- تو هیولا هستی؟
- برای زنبور ها آره. یه هیولای قدرتمند!
- برای... زنبورا؟
- البته! از نوع خبیثش!

لینی اندکی فکر کرد و پرسید:
- پس... موجودات جنگلی چی؟ منظورم اینه که... برای اونا هم هیولا به حساب میای؟
- مثلا چه حیوونی؟
- سانتور مثلا!

هیولا نگاهی به او انداخت. و مطمئن شد که پیکسی از پشت کوه آمده بود!
- معلومه که نه! اونا امثالای منو زیر پاشون له می کنن!

لینی ناگهان حقیقت را فهمید. بیشتر دندان هایش را بر هم سابید که اینکار باعث شد که دیگر دندانی در دهنش باقی نماند! در حالی که غرغر می کرد، از درخت پایین آمد!
- زنبورا منو اسکل کردن! فکر کردن هالو ام!

توله سانتور بلافاصله گفت:
- تونستی راضیش کنی؟
- ببینم... شما دقیقا هیولاتون چیه؟
- خب... زنبورا دیگه!
- اَاَاَه!

لینی به جوش آورده بود و حالا می توانست با کمی مزه ی شکنجه با طلسم، راضی کردن زنبور ها را شیرین تر کند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
لینی از درخت پایین اومد و به سانتور رسید

- ملکه چرا منو انداخت؟ من قهر!
- نذار به بابا سانتورت بگم به ملکه پشت کردیا!
- عه، عه باشه. خب کجا بریم؟
- هیولا درخت بقلیه تو همینجا بشین تا من بیام.

لینی به طرف درخت بزرگی که هیولای جنگل در اون زندگی می کرد، رسید.

- یعنی چی میتونه باشه؟ نکنه رتیل باشه؛ یا بدتر شاید قورباغه باشه!

لینی از سوراخ کوچک روی درخت وارد شد. گشت و گشت تا به هیولا برسه.

- هوی! آبی دنبال منی؟

لینی به خودش لرزید، صدای پر ابهتی بود.

- تو کجایی؟
- اینجا، سمت چپ.
- چپ من یا چپ تو؟
- چپ تو که میشه راست من. همون که یه لکه رو دیوارشه
- کدوم لکه آبیه یا سبزه؟
- اوف! بابا اصلا خودم اومدم... یوهو!
-تو؟ تو یه ...

و از حال رفت.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
لینی با تعجب به موجود روی درخت نگاه کرد،یک موجود زرد بود که با چشمان درشتش به لینی خیره شده بود.
-تو هم از مایی؟

لینی به توله سانتور نگاهی انداخت و سپس دوباره به پیکسی زرد خیره شد.
-شما یه گروهید؟

موجود زرد شاخک هایش را تکان داد و به توله سانتور که از لینی آویزان بود خیره شد.
-مگه تو از ما نیستی؟

لینی خواست جواب بدهد اما ناگهان توله سانتور وسط بحث پرید.
-نخیرم ایشون ملکه ما هستن!

لینی متوجه شد آوردن توله سانتور از اول کار اشتباهی بوده است،بنابراین سعی کرد از دست او خلاص شود.
-ببین بابا سانتورت داره صدات میکنه!

توله سانتور انگشتش را درون گوشش کرد و در اورد تا بهتر بشنود،اما فقط سرش را تکان داد.
-صدایی نمیشنوم!

لینی به چهار طرف خود نگاه کرد و وقتی متوجه شد هیچ سانتوری نمیتواند به او دست پیدا کند،توله سانتور را خیلی راحت ول کرد و به سمت موجود زرد رنگ رفت.صدای تالاپی که از زمین خوردن سانتور منشا میگرفت به گوشش رسید.
-شما...یه خونواده اید؟

موجود زرد سرش را به نشانه تایید تکان داد،سپس دست لینی را گرفت و او را بالا کشید.
-چیکار میکنی؟
-باید به ارباب نشونت بدم!

لینی درحالی که شاخک هایش را که به شاخه ای گیر کرده بودند آزاد میکرد،با کنجکاوی پرسید:
-مگه شما هم زیر نظر ارباب کار میکنید؟

پیکسی زرد سرش را تکان داد،لینی به این فکر کرد که ارباب چند پیکسی داشته و به او نگفته است. پیکسی زرد لینی را داخل کندویی همرنگ خودش انداخت.لینی خواست بلند شود اما فهمید داخل مایعی لزج و چسبناک افتاده است.
-هی من...

لینی با دیدن تجمع پیکسی های زرد و مشکی دیگر نتوانست حرف بزند،یعنی خانواده او اینجا بودند؟البته این پیکسی های زرد و مشکی خیلی لینی را به یاد یک حشره که در مستند رازبقا دیده بود میانداختند.ناگهان یک پیکسی زرد و مشکی او را از داخل مایع چندش آور در اورد و به سمت دری شش ضلعی برد.
لینی پیش خود فکر کرد که حتما دارد پیش هیولای جنگل میرود،یکبار دیگر مرور کرد باید چه حرف هایی به او بزند تا مانع حمله اش به جنگل و سانتورها بشود.
در شش ضلعی باز شد و پیکسی زرد و مشکی تعظیمی کرد و بیرون رفت.لینی اول ترسید در چشمان هیولا نگاه کند،اما بعد یادش افتاد بغیر از ملکه بودن،او مرگخوار هم هست و نباید از کسی بترسد،لینی به محض اینکه سرش را بالا آورد،شگفت زده شد و با تعجب به هیولایی که هم قد خودش و دیگر پیکسی ها بود خیره شد.
-شما هیولای جنگلید؟
-چی؟اینجا کندوی زنبورعسله و منم ارباب هستم زنبور آبی رنگ!

لینی پوکرفیس فقط به ارباب زنبورها نگاه کرد،بله آن حشره ای که در رازبقا دیده بود همان زنبور بود.
-پس هیولا کجاست؟
-هرکی بهت آدرس داده یا تازه وارد بوده یا میخواسته مسخرت کنه،هیولا درخت بغلیه،همون درخته که بزرگ ترین درخت جنگله!

لینی بدون توجه به ملکه که میخواست زنبور آبی را در قبیله خود وارد کند از کندو خارج شد و از درخت پایین رفت تا به درخت بغلی برسد.شاید تنها فایده بالا رفتن از این درخت این بود که لینی مطمئن شد ارباب پیکسی دیگری جز او ندارد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۵:۴۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5656
آنلاین
خلاصه:

در اعماق جنگل ممنوعه، موجودات جادویی به دور از جادوگران در حال زندگی هستن.
اونا سعی می کنن با هیچ جادوگری برخورد نداشته باشن...ولی بانز به هر شکلی که هست خودشو به اونجا می رسونه و توسط سانتورها که سر کلاس درس هستن شکار می شه.
لینی هم خودشو به جنگل می رسونه و موجودات جنگلی اونو به عنوان ملکه شون انتخاب می کنن و ازش می خوان با هیولای درخت حرف بزنه و قانعش کنه که به جنگل اونا حمله نکنه.
هیولا(که کسی اونو ندیده) بالای درخت و لینی باید همراه یه توله سانتور از درخت بالا بره.


......................

لینی با جدیت به طرف توله سانتور برگشت. باید از همین ابتدای مسیر به او می فهماند که رئیس چه کسی است.

-شمایین!

توله، بدون این که لینی چیزی بپرسد، جواب داده بود. لینی داشت در مورد توانایی های ذهن خوانی سانتورها می اندیشید که توله به سوال بعدی اش هم جواب داد.
-نه...ذهن خوانی بلد نیستم. ولی مامانم بهم گفت شما ملکه این سرزمین هستین و باید توله خوبی باشم و به حرفتون گوش کنم.

لینی از این وضعیت بسیار راضی بود. زیاد پیش نمی آمد که کسی به حرفش گوش کند.
-خب...پس بزن بریم!

توله با خوشحالی جفتکی انداخت.
-بزنین بریم سرورم. می تونین از این سمم بگیرین و منو بالا بکشین.

لینی متوقف شد!
-بالا بکشم؟ مگه نگفتی می تونی از درخت بالا بری؟

توله لبخندی زد.
-می تونم...در صورتی که یکی منو بالا بکشه. نگران نباشین. من خیلی زبر و زرنگم! اذیتتون نمی کنم.

لینی بال زد و روی اولین شاخه نشست. دست های باریکش را به طرف توله دراز کرد.
-بیا بالا ببینم چی می شه...

لینی بال زنان و توله کشان کشان از چند شاخه بالا رفته بودند که صدای ویزی به گوششان رسید.
-ویز! عبور ممنوع...اینجا کندوی ماست و اگه نیم قدم دیگه جلوتر بیایین بدجوری نیش می زنیم. هی تو...چی هستی؟


gelnanenesriorsabeckmitgideib


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
شورای نیمه عمومی سانتورهای جادویی:

سانتورها کمی دورتر از درخت دور هم جمع میشن. در حالی که هنوز صدای تلق و تولوق جا انداختن اعضای بدن لینی به گوششون میرسه.

-آقا این چه حرفی بود تو زدی آخه؟ ما از دست بالا بریم؟ با این سُم ها؟ یا با این دستان انسانی؟ یا با این هیکل گنده؟

سانتور بزرگه که جوگیر شده بود و یه چیزی گفته بود مثل تسترالی در گل رو به بقیه میکنه.
-حالا یه چیزی گفتم خب. شما که نمیخوایین ملکه از ما ناامید بشه؟

سانتورا نمیخواستن ولی این باعث نمیشد که طبیعتشون عوض بشه و یهو بتونن عین میمون از درخت برن بالا.

-یافتم...میمون! میمون بدیم بهشون!

بقیه ی سانتورا زل میزنن به پیشنهاد دهنده.

-میمون دقیقا چیه؟

پیشنهاد دهنده هم درست نمیدونست. برای همین پیشنهاد رو هوا میمونه.

-یافتم! میمون!

این دفعه یه ضربه سُِم نصیب پیشنهاد دهنده میشه که یاد بگیره هر چیزی رو که میشنوه تکرار نکنه و این یکی میمونه بود. از ریشه ی ماندن!

یه توله سانتور اون وسط احساس میکنه باید خودی نشون بده.
-من...میشه من ببرمش بالا؟ من سبک و فرزم. میتونم.

سانتورا چاره ای ندارن. به هر حال خودشونم نمیتونن. حداقل بعدا میتونن بگن این بچه بود و نمیفهمید و این حرفا.

توله سانتورو میبرن و تحویل لینی میدن. لینی که جسم مثلثی شکلی رو تو دستش گرفته بود و داشت فکر میکرد این به کجاش وصل میشه به توله نگاهی انداخت.
-تو میتونی از درخت بالا بری؟

-البته...اونم فکر میکنم گوشتون باشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۲۷ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
- میدونین چیه؟ مگه من ملکه تون نیستم؟
ملت جنگلی یک صدا جواب میدن:
- هستید علیا حضرتا.
- مگه من همون کسی نیستم که شما رو از درخشش کور کننده روشنایی به ظلمات و تاریکی هدایت کردم؟
- چرا سرورم، شما هدایت کردید.
- خب پس دستور میدیم برامون مرکبی آماده کنین تا ما سوار بر اون بشیم و به سمت بالای درخت حرکت کنیم!

جانتوری که خواندن و نوشتن می دانست، مشتاقانه گفت:
- چه جور مرکبی می خواید سرورم؟ ما اینجا رنگ های قرمز، سبز، مشکی و آبی رو داریم.
- ترکیبی مشکی و آبی، متالیک هم باشه ترجیحا!

جانتور فورا مُرَکَّب هاشو برمیداره و میاره پیش لینی. لینی با دیدن مُرَکَّب ها، دستی به صورتش میکشه و از اینکه دفعه اولی که داشت اون کلمه رو می گفت، حرکه گذاری نکرده، به خودش بد و بیراه میگه.
- من منظورم مَرکَب بود نه مُرَکَّب!
- اون دیگه چیه ای ملکه قدرتمند؟
- ینی شما نمی دونین مَرکَب چیه؟
- نه!

ملت جک و جونور همینطوری زل زنان به ملکه شان نگاه می کردند و سعی داشتند تا با استفاده از دانش واژگان خود، معنی و تفاوت بین آن دو کلمه را بفهمند.

- بابا، مَرکَب! همونی که روش سوار میشن و میرن اینور و اونور.
- منظورت پا ـه؟
- بجز اون، مثلا سوار اسبی، قاطری، سنتوری چیزی!
- ینی میخواین سوار ما بشین سرورم؟ ینی این افتخار رو به ما میدین؟
- ام... خب چیزه... میتونین از درخت برین بالا؟
- میریم! شما به ما افتخار رو دادین، دیگه نمیشه و نمی خوام و نمی تونم و ته باغ نمیام اینا نداریم!

سنتور ها همگی در کنار یکدیگر جمع شدند و شورای اضطراری - فوری ای برای انتخاب فرد مورد نظر برای رساندن ملکه عزیزشان به بالای درخت تشکیل دادند.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۶:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4766
آفلاین
- قار! البته که می‌تونم!

کلاغ اینو می‌گه و طی یک حرکت انتحاری به سمت لینی هجوم میاره و با مخ می‌زنه بهش!
نتیجه این می‌شه که لینی در همون حالتی که دست و پا و بالاش در هم گوریده بود، از درخت جدا می‌شه و آخ و واخ‌کنان سقوط آزادی رو تجربه می‌کنه.

جنگلیا که از پایین به تماشا وایساده بودن، ناگهان ملکه‌شونو می‌بینن که از لای شاخ و برگ‌ها نمایان می‌شه و تالاپی میفته وسط جمعیت!

جنگلیا در حالی که هول شدن، حلقه رو تنگ‌تر می‌کنن تا وضعیت ملکه‌شونو چک کنن.
- حالتون خوبه ملکه؟ چی شد یهو؟

لینی حواسش به جنگلیا نبود. اون فقط حسابی گره خورده بود و باید خودشو از این وضع خارج می‌کرد!
شاخکشو از وسط بالش می‌کشه بیرون، دستشو از رو سرش می‌کنه و می‌چسبونه سرجاش... و ناگهان با جماعت جنگلی که بش زل زده بودن رو به رو می‌شه. آبروش در خطر بود!

- چیزی نیست. نگران نباشین! این یه حرکت تمرینی بود برای تقویت عضلاتم. همه چی خوبه، خیلی خوبه. من خوبم. بالا رفتن از درختم خوبه. خیلی خوب.

جنگلیا با تعجب نگاهی به لینی می‌ندازن که با صدای تلقی پای شکسته‌شو جا می‌ندازه و دوباره برای بالا رفتن از درخت، به سمتش می‌ره!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لینی متوجه شده بود که تو موقعیتی نیست که بخواد ملکه بازی در بیاره. برای همین تن صداشو میاره پایین. لحنشو نرم و آروم میکنه و به سمت راست میچرخه. چون همیشه معتقد بوده که نیم رخ چپش جذاب تره.

یه کمی به کلاغ نگاه میکنه و معصومانه پلک میزنه...

ولی کلاغ اصلا تحت تاثیر قرار نمیگیره. به قالب صابونی که همون روز دزدیده نوکی میزنه و دهنش کف آلود میشه.

لینی که تا اون موقع هرگز کلاغ کفی ندیده،میترسه!
-تو هار شدی!

کلاغ یه لیوان آب روی کفا میخوره و کلی حال میکنه.
-خودتی! الان کل دل و روده و درونم ترو تمیز شده. یه نوک میخوای بهت بدم تو هم جلا پیدا کنی؟

لینی نمیخواست.اون فقط دنبال یه راهی برای خلاص شدن بود.
-ببین...تو کلاغ خوبی به نظر میرسی. من الان گره خوردم. گیر کردم. میتونی منو از این وضعیت نجات بدی؟






چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۴۷ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۵:۴۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5656
آنلاین
ملت پایین درخت احساس کردند که حرکت شاخ و برگ درختان، متوقف شده. برای همین یکی را به نمایندگی انتخاب کردند.

نماینده جلو رفت و از این حسن انتخاب جنگلیان تشکر کرد و مادر و برادر و معلم کلاس اولش را در این موفقیت سهیم خواند.
سپس برای انجام وظیفه به زیر درخت رفت و فریاد کشید:
-ملکه ما...اتفاقی افتاده؟ مشکلی برای شما پیش اومده؟

لینی نمی خواست چیزی از اقتدار ملکه ای اش کم شود. برای همین صدایش را صاف کرد و با لحن مصممی پاسخ داد:
-هرگز! ما فقط صلاح دونستیم اندکی استراحت کنیم. وقتی به بالای درخت رسیدیم باید تمام قدرتمون رو داشته باشیم که هیولا رو برای همیشه به درک واصل کنیم.

جنگلیان قانع شدند...و لینی ماند و دست و پا و شاخک و بالش!

لینی تازه فهمیده بود اعضای بدنش چقدر زیاد و اضافه هستند.

دستش را از لای دو شاخکش بیرون کشید...ولی نیشش بین پای چپش و درخت گیر کرد.
نیشش را نجات داد...ولی شاخه درختی به اعماق چشمش فرو رفت.
چشمش را از شاخه درخت پس گرفت...ولی این بار هم یک برگ وارد بینی اش شد!

شاید این موضوع مهمی برای یک انسان نباشد...ولی ورود برگ به بینی، برای یک حشره امریست کشنده!

طاقتش تمام شد و فریاد زد...
-کسی نیست که ما را یاری دهد؟

-قار!

فریادش پاسخی در پی داشت. به طرف کلاغ برگشت.
-کمک کن خب...این نیشو از این جا بیاری بیرون و اون شاخکه رو صاف کنی حله.

-قار؟ به من چه؟ من چرا انجام بدم؟ مگه من بیقارم؟


gelnanenesriorsabeckmitgideib


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۴:۰۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 751
آفلاین
با اینکه ملکه بودن خیلی خیلی سخت بود اما اون باید میتونست. اون حشره ی توانایی بود. از پس سخت تر از این هام بر اومده بود. بنابراین نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد.

- یه دست... یه پا... یه بال... یه دست... یه پا... یه شاخک...

لینی دو میلی متر دیگه به بالای درخت نزدیک تر میشه و سعی میکنه به خودش امیدواری بده.
- دیگه چیزی نمونده، همینجوری که این دو میلی مترو رفتم باید هفت هشت متر دیگه برم. بعدش میرسم اون بالا. من ملکه ی خوبیم. جنگلم رو نجات میدم. یه دست... یه پا... بعدش چی بود؟

لینی در حالی که یه لنگ و شاخکش بین زمین و هوا مونده بود داشت سعی میکرد نظم و ترتیب دست و پا و بال و شاخکش رو یادش بیاره.
- بذار اینو امتحان کنم. یه دست.. یه پا... یه بال... یه شاخک... یه پا... آخ چرا همچین شد؟!

لینی که حالا دست، پا، شاخک و بالش در هم گوریده بود، تک و تنها وسط راه گیر افتاده بود و ملتش پایین درخت مشتاقانه چشم به راهش بودن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.