هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۵۲ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۳:۲۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 23
آفلاین
جیسون در کف خیابان برای یک روز مضحکه دست خاص و عام شد و کتی نیز مانند بچه های فقیر که در انتظار کمی پول هستند، بالای سرش می ایستاد! اما دیگر بس بود، جیسون کش و قوسی به بدنش داد و روی زانو هایش نشست، به کتی نگاهی تهدید بر انگیز انداخت و بعد با مشقت و سختی بلند شد؛ تا همین الان هم ساعت ها لرد را منتظر گذاشته بودند و وقت را تلف کرده بودند و نباید بیش از این دقایق را با تفنگی که گلوله هایش از جنس "بیکاری" بود، تلف می کردند.
جیسون به کتی نگاهی انداخت و گفت:
- خب حالا این بنر بنر که میگی کجاست؟
- همین بغل!
- چی میگی تو؟ مگه منو مسخره می کنی؟ چه گیری افتادم! تنهایی می اومدم راحت تر کارو انجام می دادم!

اما این دفعه این جیسون بود که در اشتباه بود. کتی در اثر جست و جوی زیادی که تو یک روزی که جیسون لهیده* بود، انجام داده بود نام اغلب مغازه ها را یاد گرفته بود. جیسون کمی جلو رفت و به دم در فروشگاه رسید که بر سردرش نوشته بود:
"بنر! بنر!
فرصت را از دست ندهید!
بنر های رنگارنگ با اجناس مختلف!
شروع قیمت ها از ده دلار تا صد دلار!"


جیسون به جلو رفت و در را باز کرد، وقتی وارد مغازه شد در آنجا فقط یکسری پارچه و پلاستیک قطور آویزان بود و قبض های آب و برق و گاز و همچنین نامه هایی از بانک دیده می شد. جیسون سرفه ای مصنوعی کرد و بعد گفت:
- آقای محترم...

بعد از اینکه جیسون کلمات را بر زبان جاری کرد، پیرمردی خمیده و با چشمانی مجنون طور از پشت میز بیرون آمد و رو به جیسون گفت:
- سلام آقای جوان! چه بنری می خوای؟

جیسون انگشت اشاره اش را همین طور در مغازه می گرداند؛ او مطمئن نبود که کدام بنر را بگیرد چراکه هرکدام از دیگری زشت تر و قدیمی تر بود ولی او چاره ای نداشت، باید یکی از آنها را انتخاب می کرد، سرانجام دستش را به سمت بنر صورتی رنگ گرفت و گفت:
- این... چند میشه؟

پیرمرد که ژنده پوش بود، گفت:
- چی روش بنویسم؟

جیسون کمی فکر کرد. کتی به او گفته بود چه باید بنویسند، اما او یادش نبود! بالاخره مگر یک نیمه خون آشام چقدر حافظه داشت؟ او رو به پیرمرد گفت:
- من میرم بپرسم، بیام. شما اینو نگهدار...
- نه، باید یکم پول بدی تا این نوع رو نگهداری!

جیسون معنای جمله "تا پول داری رفیقتم، قربان بند کفشتم" را به صورتی عملی فهمید!


* له شده


اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۰۰:۱۲ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
-اوووم. جالبه. باشه. من میرم یک بنر بگیرم بیارم بزنیم اینجا، تو هم اینجا بمون.
+خب عمو جون... اول پول بده!
-چرا؟!
+بلاخره هر کاری یک ارزشی داره، پایین تر از ۵۰ تا هم چیزی نمی گیرم!
-جان؟! اینم برای ما زبون در آورده! بشین سرجات.
+هوی عمو! پول بده! پول!
-نمیدم!
و بعد کتی شروع به گریه کرد:
+مواَ،هه هه، مواَ! اون... هق... پول... منو دزدید... هق!
و بعد یک غول از راه رسید و رو به جیسون گفت:
-هوی آقا پول این بچه رو بده وگرنه بد میبینی، عموجون چقدر پولت رو زد؟
و بعد کتی با چشمانی رو به او گفت:
+۵۰ تا... از اون سکه هاش!
و بعد غول جیسون را ناکار کرد، بطوری که تا روز بعد در پیاده رو غش کرده و له شده زیر دست و پای مردم بود و کتی هم در بستنی فروشی خوابیده بود!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۳۷ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۲:۲۵
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 99
آفلاین
وقتی از بستنی فروشی دور شدند جیسون روبه کتی گفت :
- خب ، حالا بیا جادوگر پیدا کنیم . نظری داری بچه ؟

سپس به کتی نگاه کرد که کل لباس و صورتش پروشیده از بستنی بود و انگار هرکاری با بستنی کرده بود جز خوردن.

- عمو ! عمو ! نظرت چیه بریم یک وانت بخریم بعد صبحای جمعه بریم تو کوچه ها بگیم : جادوگر ، ساحره خریداریم.

- کله تو به کار بنداز ! مگه ما پول داریم که بریم وانت بخریم یا پول جادوگرها و ساحره ها را بدهیم ؟

- چطوره اعلامیه بزنیم بگیم : جامعه ی جادوگری !
متاسفانه کودکان جادویی زیادی هستند که دلیل کمبود خون جان خود را از دست می دهند شما می توانید با اهدای خون جان آنها را نجات دهید. لطفا به خیابانی که بستنی موزی می فروخت بیایید تا کمک کنید .

منم می تونم به عنوان بچه ای که به خون نیاز دارد دل جامعه را بسوزانم و راضی شان کنم کل خونشان را بدهند به ما خوبه ؟






پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۲۴ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
-نه، ارباب نمیاد، زود باش راه برو!

+عمو؟ چقدر عصبانی؟

-ساکت شو کتی!

+عمو؟؟!! اهم اهمممممم... آخ... هق... چرا گریه ام... هق... رو در آووردی؟

و بعد کتی هق هق شروع به گریه کرد!

-باشه باشه، بگو چی کار کنیم. فقط جان من گریه نکن!

+پس... پس... بریم بستنی بخوریم!

-چی؟؟... نه هیچی باشه باشه!

و بعد جیسون ناراحت و اخمو به همراه کتی که تازه اشک هایش تمام شده بود و لبخند بر روی صورتش آمده بود به نزدیک ترین بستنی فروشی رفتند...

-سلام، یک بستنی طبق هر چیزی که بچه دوست داره بهش بدین...

●عه... ببخشید اما کدوم بچه؟!

-این دیگه نمی بینش؟!

+عمو، عمو منو بلند کن منو نمی بینه!

-اوف! باشه بیا، بگو به آقا.

+آقا من بستنی قیفی موزی میخورم.

و بعد کتی با یک لبخند شیرین بهش نگاه کرد...

●باشه... بفرمائید آمادست!

+ممنون!

-چقدر میشه؟

●۶ دلار جناب!

-دلار ندارم اما بهت گالیون می دم... حرفم نباشه!

و بعد فروشنده با نگاهی پر از تعجب نگاه کرد...

●یعنی چی آقا؟

-ببین میکشمتا حرفم نباشه!

●باشه باشه، غلط کردم!

و بعد فروشنده زد زیر گریه و کتی و جیسون با لبخندی بزرگ بهش نگاه کردند!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۱۸:۴۵:۴۸

نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸:۲۴ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قصد سفر به گذشته برای جبران قتل پدرش رو داره؛ اما زمان برگردان خرابه و لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل میشه و پرستاری اونو به عهده میگیره؛ ولی دامبلدور دزدیده میشه و لرد برای نجاتش به پول زیادی احتیاج داره.
سر راهش کتی بل رو که هنوز بچه اس پیدا می کنه و برای پول درآوردن یه دکه ی شرط بندی تاسیس میکنن؛ اماشکست میخورن، در این بین جیسون از ناکجاآباد پیداش میشه و پیشنهاد میده که خون جادویی کتی رو بگیرن و به ماگلا بفروشن.

----


کتی که تازه از خواب بیدار شده بود،گیج و منگ به جیسون و لرد سیاه نگاه می کرد.
-عمو لرد این کیه؟

اما کسی به بچه ی بیچاره اهمیت نداد.

-ولی ارباب...جادوگر از کجا بیاریم...؟
الان ما وسط ماگلاییم...
بزارین از همین بچه خون بگیریم.

- خیر! همین که گفتیم! این بچه کتی بل است! در آینده او یار وفادار ما می شود! نمیتوانم دستی دستی به خاطر دامبلدور او را به کشتن بدهیم!

جیسون ناباورانه به لرد سیاه خیره شد‌.
- دامبلدور..؟
-فوضولی موقوف جیسون! وگرنه در آینده تو را به عنوان یارمان نمی پذیریم!

و همین حرف کافی بود تا جیسون یقه ی کتی را گرفته و او را دنبال خودش، در جستجوی خون جادویی، بکشد.
-عمو؟ داریم کجا میریم؟ عمو لرد باهامون نمیاد؟


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۱ ۱۳:۳۳:۲۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۴۵ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۴:۲۳ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۵:۰۹
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 109
آفلاین
لرد سیاه به فکر فرو رفت. او نمیتوانست زمان را بیش از این از دست بدهد. دست از زدن کتی کشید.
- ظاهرا خودمان باید فکر کنیم. همیشه همین طور بوده. اخر سر مسئولیت گرفتن همه تصمیمات بزرگ به ما ختم میشود.

صدای پیتر که مرلین میداند چه طور و از کجا به گوش میرسید گفت:
-اربابی هستید تصمیم گیرنده و بزرگ.
-میدانیم پیتر!
-اون به شما گفت ارباب؟

لرد به طرف منشا صدا برگشت و جوانی بلند قد با ردایی سیاه و ماسکی که نیمی از صورتش را میپوشاند مشاهده کرد.
-شما چرا خودتان را شبیه مرگخواران ما کرده اید؟

جیسون با ناباوری به لرد سیاه نگاه میکرد. لرد فقط یکی از چشمان جیسون را میدید.
-این چیه تو چشمت داره در میاد ؟‌
-قلبه ارباب ! قلب!
- قلب چیست؟ همانی که ما نداریم؟
- همونه!

لرد سیاه او را شناخت. او جیسون بود.نیمه خون اشامی که علاقه ی زیادی به مرگخوار شدن نشان داده بود.
-ارباب!‌
-جیسون شما اینجا هم دست از سر ما بر نمیداری؟برو بذار فکر کنیم!
-ارباب خسته میشید بذارید من فکر کنم!‌

لرد نگاهی به کتی که گوشه دیوار خوابش برده بود انداخت. ظاهرا مجبور بود جیسون را بپذیرد.
- ما پول میخوایم جیسون! زیادم میخوایم! سریع یه فکری میکنی!
- خون ارباب! حلال تمام مشکلات!‌

جیسون به طرف کتی رفت و او را از یقه لباسش بلند کرد.
-الان شما این موجود نیم متری رو میبینید؟ کسی پول نمیده براش! اما همین موجود چند لیتر خون تو بدنشه که کلی می ارزه.ماگلا برای خونای جادویی خوب پول میدن.

لرد با فرمت "" به کتی نگاه کرد. اما یادش آمد که در آینده به او نیاز پیدا میکند و نمیتواند او را بکشد. پس با همان فرمت به طرف جیسون برگشت.

-ارباب من خیلی وقته مردما. خون تو بدنم نیست که.
-خودمان میدانستیم جیسون.

لرد سیاه متفکرانه به جیسون و کتی نگاه کرد.
-شما دو تا میرید سراغ جادوگرا و خونشونو برامون میارید. میخوایم تجارت خون راه بندازیم. ‌


چیر لیدر گریفیش خوبه.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹:۰۶ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
شروع کردن به زدن لرد اما با اینکه لرد می توانست آنها از بیخ و بن نابود کند، نکرد!

کتی رو به لرد گفت:

-عمو لرد خوبی؟

لرد می خواست تو دهان کتی بزند اما تا رفتن ماگل ها صبر کرد و بعد از یک ربع تو دهان کتی زد و گفت:

-ساکت شو!

-اما عمو لرد خشونت نباید داشت.

-شترق!

لرد دوباره تو دهان کتی زد.

-خب چه اشکالی داره حقیقت ها رو گفت؟

-شترق!

لرد دوباره او را زد!


نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۳۸ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۴:۵۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 260
آفلاین
کتی هنوز کوچولو بود و نمیدانست باید رازشان را از مشنگ ها حفظ کند.
-آرههههه ما جادوگریم! تازه مامان و بابامم جادوگرن! اینم عمولردمه، این یکی دیگه خیلی خفنه! چون که یه جادوگر سیا...

لرد با پشت دست توی دهن کتی کوبید. شاید باید کلیه هایش را میفروخت تا از این کارها نکند.
-عه چی میگی بچه؟ باز هم تلویزیون زیاد دیده ای!

اما درک نمیکرد چرا مردم دور او جمع شده و عکس میگیرند.
-چرا دارید از ما عکس میگیرید؟!

مردی خشمگین از میان جمعیت داد زد:
-کودک آزاری در ملا عاااااام؟!

ماگل ها ریختند تا لرد را بگیرند ببرند هتکش را پتک کنند...


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۴:۰۳ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۹:۳۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
- یاه، یاه! دیدی ملعون؟ دیدی به پرواز در اومد؟

مشنگ بدبخت، نگاهش روی تکه چوبی که دست لرد سیاه بود، قفل شد.
- اون چیه؟

لرد سیاه، نگاه مشنگ را دنبال کرد و به چوب جادویش رسید.
- به تو هیچ ربطی نداره که این چی...
- عمو لرد! من نتونستم به پرواز در بیارمش.

لرد سیاه، چشم غره هایی بسی وحشتناک به کتی میرفت، بلکه ساکت شود. اما کتی، بچه ای بیش نبود.
- چوب جادو ندارم. میشه برام یکی بخرین؟ تا بتونم کاری کنم که تو شرط بندی برنده بشین؟

در همان لحظه مرد فریادی زد، که همه عابران به سمتش برگشتند.
- جادوگر!



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱:۱۲ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
کتی به خیابان رفت و فکر کرد...
خب، پرواز کردن عابر پیاده چیزی غیرعادی بود ولی کتی در دنیای جادوگری بزرگ شده بود پس این برایش عادی بود،ولی مشکلی وجود داشت:
کتی بچه ی باهوشی بود برای همین از توی تلویزیون ورد هایی رو حفظ کرده بود و ورد مورد نظر رو میدونست...


-خب تا اینجا که مشکلی نبود که
-صبر کن میگم دیگه!


...میدونست ولی مشکل اینجا بود که کتی هنوز بچه بود و چوبدستی نداشت،اگر هم داشت اجازه ی استفاده از جادو رو نداشت، پس تصمیم گرفت ورد رو به کل بی خیال شه و از روش های مشنگی استفاده کنه.
پس فکر کرد...

و تا الان ۴ دقیقه گذشته بود!
لرد با اظطراب به ساعت نگاه کرد و جد و آباد کتی را مورد عنایت زبانی خویش قرار داد.
بالاخره کتی به نتیجه مورد تایید رسیده و ماگلی را برداشت و به هوا پرتاب کرد.


-ایناها،دیدی پرواز کرد؟ ما بردیم!
- نه خیر این پرید بالا باید پرواز کنه
لرد به ساعت نگاه کرد.
۱۵ ثانیه ی دیگر مانده بود!
سریع چوبدستیش رو کمی از کنار دکه بیرون میاره و...
-وینگاردیِم لِه وی اُوسا
و ماگل بی گناه عابر پیاده ای به پرواز در میاد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.