هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۳:۱۲:۱۰ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۴۸:۵۲ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 89
آفلاین
- اما ارباب، کدوم مأموریت از اهمیت بیشتری برخوردداره؟ آیا هیچ کدوم از مأموریت‌ها اهمیت داره؟
- ارباب، آیا لازمه موهامونو کوتاه کنیم یا نه؟ آیا موی بلند موجب نابودی و کند شدن روند مأموریت نمی‌شه؟
- ارباب، در نبود ما، شما تحت فشار قرار نمی‌گیرین؟ ما چطور ارباب؟ ما چطور فراق از شما رو تحمل کنیم؟
- ارباب، در این ماموریت چه کسی سرلیدر هست؟ آیا لیدر و زیر لیدر هم داریم؟
- ارباب احیاناً قصد ندارین اون خال‌های جوشنده روی صورتتون رو بترکونین؟ خیلی زشت و... رو مخ هستن.


لرد ولدمورت، تحت محاصره‌ی سیلی از سوألات که از سوی مرگ‌خواران روانه شده‌بود، قرار گرفت. او متوجه شد که نمی‌تواند پای خودش را از این قسمت بیرون بکشاند.
با اینکه لرد، اربابی قوی، قدرتمند، مستعد و بسیار تاریک بود و او می‌توانست در مقابل بازی‌های روانیِ دشمنانش، بخصوص آن سفیدانِ محفلی که مثلاً خودشان را خیلی باهوش می‌دانستند، مقاومت کند؛ اما این حجم از سوالات بی‌ربط و مسخره، قابل تحمل نبود. او خشمگین و بهت‌زده شده‌بود و با چوبدستی‌اش، چندی از مرگ‌خواران را که بی‌ربط‌ترین سوالات را پرسیده‌بودند، تحت شکنجه‌ی شدید قرار داد. توجه کنید، او آنها را نکشت، زیرا لرد ولدمورت، یک ارباب آگاه و هوشیار بود و می‌دانست که در چنین شرایطی که تمام یارانش در پیش او نیستند، هر عضو از مرگ‌خواران، هر چقدر هم خنگ باشد، می‌تواند باعث مقاومت لرد در مقابل دشمنانش شوند.
لرد صدایش را صاف کرد. نه تنها برای یک ارباب به ابهت لرد ولدمورت، بلکه برای هر سخنران خوبی، لازم بود که این کار را انجام دهد. باور کنید سِحر و جادوی خاصی در افزایش توجه به سخنران دارد که هیچ‌کس، از جمله استجن هاج‌کینگ، همان که تخمین زد چندین میلیارد سال دیگر خورشید به مناسبت چهارشنبه سوری خود را می‌ترکاند تا مردم خوشحال‌تر شوند و جلال دیگری به چهارشنبه سوری ببخشد نیز، دلیل آن را نمی‌داند. به‌هرحال بگذریم از ترکیدن خورشید. لرد پس از اینکه صدایش را دوباره صاف کرد، تا تاثیر را دوچندان کند و سپس گفت:
- مرگ‌خواران ما، گوش‌ها و مخ و مخچه‌تان را به ما بسپارید و دل‌هایتان را به تاریکی! گروهی از شما لاخه مویی از ما می‌یابید و برای ما معجون مرکب پیچیده درست می‌کنید تا ما را به شمایل اولیه‌ی خود بازگردانید و گروهی دیگر نیز رهسپار عمارت ریدل ها می‌شوید تا پدر ما را یافته و در گوشه‌ای پنهان کنید. آیا مفهوم است؟

لرد به چهره مرگ‌خواران نگاهی انداخت. او کتی را دید که پنجول های قاقارو را درون گوش خود فرو برده تا مغزش را دربیاورد و ببیند که آیا متوجه شده‌است یا نه و همچنین جیسون را دید که سعی می‌کرد دهانش را بازگرداند و با به نمایش گذاشتن دندان خون‌آشامی خود، سعی داشت مغزش را مطیع و رام خود کند تا حرفی را که لرد زده‌بود، بفهمد. همچنین نگاهی به چند مرگ‌خواری که به اشتباه با او به آنجا آمده بودند انداخت، آنها نیز وضع بهتری از کتی و جیسون نداشتند.
لرد حال دلش بیش از پیش برای بلاتریکس تنگ شده‌بود. اگر او آنجا بود می‌دانست چگونه رفتار کند تا مرگ‌خواران بفهمند. برای او واقعا تعجب‌آور بود که برای چه بلاتریکس را با خود نیاورده و چنین مرگ‌خوارانِ خنگ و ناامیدکننده‌ای را با خود آورده‌است. اما این دلیل نمی‌شد که لرد بس کند و به گوشه‌ای کز کرده و هق‌هق گریه کند. او علاج را در این دید که خودش وارد ماجرا شود. شاید نمی‌توانستند با گروهبندی، همزمان چند کار را انجام بدهند اما به‌هرحال نباید وقت را تلف می‌کردند.
- همین حالا به‌دنبال ما راه بیفتید و پشت مغازه بورگین و برکز استتار کنید تا آخرین لاخه‌ی مویمان که در اینجا ریخته است را برداریم. در ضمن هر چه برای معجون مرکب پیچیده لازم است را به ذهن بسپارید تا همه را از همین بورگین و برکز بگیریم. بشتابید!

حال لرد و یاران مرگ‌خوارش، وارد عملیات اول، یعنی بازگرداندن لرد از ظاهر پیتر پتی‌گرو به ظاهر و شمایل اولیه‌اش شده‌بودند.


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۰ ۸:۵۹:۲۹


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۵۹:۳۵ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
لرد که متوجه شده بود هنگام چرخاندن زمان سرگردان چندین تن از مرگخواران را هم تصادفا با خود اورده است در دل به روح پاک مرلین لعنت فرستاد و گفت:حالا که دم من شدید و آمدید،کمی هم فایده از خودتان نشان بدهید!

کتی که از جیسون بسی عبرت گرفته بود خنده اش را خورد و گفت:امر بفرمایید ارباب.

-‌ امشب باهم میرویم به عمارت ریدل ها،شما باید پیش از رسیدن مرگخوارانِ ارباب جوانتان،پدرمان را از عمارت ریدل ها بیرون بکشید و در جایی پنهان کنید!به بقیه مرگخواران هم بگویید که تا آن موقع وقت دارند که برای ما یک معجون مرکب پیچیده از خودمان تهیه کنند!وگرنه همه تان را در همین زمان سر به نیست خواهیم کرد!

- ولی ارباب..معجون مرکب پیچیده ساختش چند روز طول میکشه.ضمنا از کجا باید موی شمارو پیدا کنیم بریزیم توش؟

- این قسمتش به ما ربطی ندارد.تا امشب وقت دارید!



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹:۵۳ سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۱۳:۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 420
آفلاین
لرد، کش آمد و آب رفت. بزرگ شد و کوچک شد. تا بالاخره به فرد ریز نقشی با دندان های موش مانند و موهای نارنجی در هوا مانده تبدیل شد. لرد سیاه، با وحشت به دنبال آینه ای برای دیدن خودش درآن میگشت که با دیدن کتی در حال منفجر شدن، دریافت که دیگر نیازی به آینه ندارد و کار از کار گذشته.
کتی ریز نقش، در حالی که شکمش را گرفته بود و لپ هایش باد کرده بود، روی زمین افتاده بود و سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد.
جیسون، کمی خوش بین بود.
- خوبه به پیتر پتی گرو تبدیل شدین. اگه به یه ویزلی تبدیل میشدین...

دهان جیسون ناپدید شد و لرد پیتر شده، چوبش را درون جیبش گذاشت.
- به موهای نداشته ام قسم که وقتی برگشتیم سلاخی اش خواهم کرد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۱۸ شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
زمان سرگردان ها چیز های عجیبی هستند.بر خلاف زمان برگردان های حرف شنو و مطیع،آنها دقیقا بر خلاف انتظار شخصی رفتار میکنند که آنها را به کار میگیرد.فرقی هم نمیکند انتظارشان چه باشد.پس از آنجایی که لرد انتظار داشت دوباره او را در زمانی مسخره و مکانی بیهوده تر متوقف کند،زمان برگردان او را دقیقا در زمان و مکانی درست متوقف کرد!

لرد به اطراف نگاه کرد.کوچه ی ناکترن تاریک و خلوت بود و غریبه های زشت و منفوری هم که هر از گاهی از گوشه و کنار پیدایشان میشد،با نگاه های کنجکاو و بدبین لرد را دنبال میکردند.لرد کلاه شنلش را بر سر انداخت و مستقیم به سمت مغازه ی بورگین و بارکز به راه افتاد.روی در مغازه پلاکارتی دیده میشد که با خط کج و معوجی نوشته بود:تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

اما نیرنگ های لرد قدیمی،نمیتوانست لرد آینده را گول بزند.میتوانست؟

لرد،در پشت پنجره ی مغازه پنهان شد و به داخل نگاه کرد.همانطور که انتظارش را داشت،جسد های خشک و بی روح بورگین و باکز روی زمین افتاده بود و کمی آنطرف تر،لرد جوان روی به روی آینه ایستاده بود و با حیرت به ظاهر جدید خود در آینه نگاه میکرد.لرد هنوز آن حیرت را به خاطر می آورد.هربار که یک جان پیچ میساخت،از قدرت والای خود قسمتی از موهایش میریخت و در اینجا،آخرین خال موهایش هم ریخته بود و لرد جوان حالا از اینهمه زیبایی در حیرت بود.

در سمت راستش روی یک کوسن،گردنبند اسلیترین و در سمت چپش جام هافلپاف روی یک چهارپایه بود و کنار پایش یک بچه مار دیده میشد.

چشمان لرد از دیدن نجینی کوچولو برق زد.خاطرات به دنیا آمدن نجینی در ذهنش تداعی میشدند که ناگهان صدای پایی از نزدیکی شنید.صدایی که باعث شد لرد جوان هم سرش را برگرداند.

دو بانوی جوان در حالی که کلاه شنل هایشان بر صورتشان سایه انداخته بود با عجله به سمت مغازه آمدند.لرد در نگاه اول نارسیسا و بلاتریکس را شناخت.در خود به خود برای آنها باز شد و وارد شدند.
لرد دزدکی به داخل نگاه کرد.

بلاتریکس و نارسیسا خشکشان زده بود.لرد جوان از داخل آینه به آنها نگاه کرد.

- چیه؟از ظاهر جدیدم خوشتون نمیاد؟

نارسیسا سرانجام شروع به صحبت کرد:تام...چیکار کردی با خودت!

- نکنه میخواید بگید خوشتون نمیاد؟

- آخه موهات... دماغت...

بلاتریکس جفت پا وسط حرف نارسیسا پرید:اتفاقا فوق العاده شدی تام!نمیتونم باور کنم.چه دماغ خوشگلی!چقدر اون موها زیبایی چهرتو میپوشوندن!

لرد جوان چوبدستی خود را حرکتی داد و طلسم شکنجه به دخترها برخورد کرد.همانطور که خواهرها روی زمین از درد قلت میخوردند گفت:
چهره ی من لایق کلمه ی اربابه.ازین به بعد ارباب صدام میکنید!...خب دیگه بریم سر اصل مطلب.

و شکنجه را از روی دختر ها برداشت.لرد پشت پنجره خباثت خود را تحسین کرد و با خود می اندیشید که از آن موقع تا حالا زیباتر و با اباهت تر هم شده.

لرد جوان ادامه داد:امشب به عمارت ریدل ها میریم تا پدر مشنگمو بکشیم.نارسیسا تو به بقیه خبر بده و بلاتریکس،تو زودتر به اونجا میری و پنهانی موقعیت رو میسنجی.و اوضاع اگه امن بود خبرمون میکنی.

- باشه تا...باشه ارباب

ناگهان یک فکر مانند چراغی در ذهن لرد روشن شد:اگر میتوانست با معجون مرکب پیچیده به بلاتریکس تغییر شکل دهد،شاید میتوانست به نحوی پدرش را از عمارت ریدل ها خارج کند و مانع مرگش شود.اما در حال حاضر یک معجون ساز از کجا پیدا میکرد؟

تصادفا چشم لرد به مرد معجون ساز نیمه دیوانه ای افتاد که در آن سوی خیابان بساط معجون هایش را پهن کرده بود و برای مشتریانی که وجود خارجی نداشتند داد میزد و معجون هایش را تبلیغ میکرد.

- معجون های جدید من رو امتحان کنید!معجون زگیل،معجون شاخ،معجون های مرکب خیلی خیلی پیچیده!کی میخواد تست کنه؟بار اول مجانیه!

- اهم...

مرد سرش را سمت مرد سیاهپوش چرخاند.

- به به چه آقای خوشتیپی.معجون زشت شدن میخوای محض تنوع؟

- هیسس! آرومتر مردک!نه فقط یه معجون مرکب پیچیده میخوام.

لرد با دستش به مغازه اشاره کرد.

- از اون خانم مو مشکی که الان رفت تو مغازه.

- چقدر شما خوش شانسی چون هر روز میاد اینجا و هر روز میشه یه تار مو ازش پیدا کرد.

سپس کیسه ای از جیبش در اورد و بک کپه موی در هم پیچیده را از آن در اورد و از آن میان یکی را با دقت جدا کرد و آنرا در یکی از شیشه های معجونش انداخت.

- بفرما!بار اول مجانی.مشتری میشی میدونم.

لرد در معجون را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت.در همین حین صدایی از مغازه بورگین و بارکز شنیده شد.لرد که توجهش به سمت مغازه جلب شده بود،با بی حواسی معجون را سر کشید.

- ای بابا چقدر عجله داشتی که!

لرد درحالی که از درد به خود میپیچید گفت:
بابت....معجون.... متشکریم..راستی.... اسم شما؟

- هکتور هستم.هکتور دگورث گرینجر

-

اما دیگر دیر شده بود.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۵۷ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۴:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6745
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد سفر به گذشته برای جبران قتل پدرش رو داره؛ اما زمان برگردان خرابه و لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل میشه و پرستاری اونو به عهده میگیره؛ ولی دامبلدور دزدیده میشه و لرد برای نجاتش به پول زیادی احتیاج داره.
تصمیم می گیره خون یکی دو جادوگر رو بگیره و بفروشه و این کار رو به کتی و جیسون می سپاره.

...................................................

کتی و جیسون بعد از روزها تلاش، موفق به دریافت خون از کسی نشدند و دست از پا درازتر پیش لرد سیاه برگشتند.

لرد سیاه دقیقا همانطوری که روی یک سنگ قرارش داده بودند، منتظر بازگشت آنها شده بود.
خسته و گرسنه و عصبانی!

- خسته ایم! گرسنه و عصبانی نیز هستیم. سریع پول ها را رد کنید بیاید که برویم دشنمان را نجات بدهیم که تاریخ و گذشته تغییر نکند.

جیسون کتی را که کودکی بیش نبود به جلو هل داد.
- ارباب ... کتی براتون توضیح می ده.

کتی توضیحی نداشت و مثل هر بچه ای، تنها کاری را که بلد بود انجام داد.

زد زیر گریه!

رهگذران، نچ نچ کنان به لردی که بچه پاک و معصومی در مقابلش گریه می کرد، نگاه می کردند.

لرد سیاه زیر لب گفت:
- حیثیت ما را به باد دادی... دهنتو می بندی یا خودمون ببندیمش؟

کتی نبست! او بچه تخسی بود و نمی ترسید...

لرد سیاه هم تصمیمی بزرگ و ناگهانی گرفت. از این زمان خسته شده بود و دیگر اهمیتی به دامبلدور نمی داد.

زمان سرگردان را برداشت و چرخاند...




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۳۰:۲۴ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 32
آفلاین
جیسون در کف خیابان برای یک روز مضحکه دست خاص و عام شد و کتی نیز مانند بچه های فقیر که در انتظار کمی پول هستند، بالای سرش می ایستاد! اما دیگر بس بود، جیسون کش و قوسی به بدنش داد و روی زانو هایش نشست، به کتی نگاهی تهدید بر انگیز انداخت و بعد با مشقت و سختی بلند شد؛ تا همین الان هم ساعت ها لرد را منتظر گذاشته بودند و وقت را تلف کرده بودند و نباید بیش از این دقایق را با تفنگی که گلوله هایش از جنس "بیکاری" بود، تلف می کردند.
جیسون به کتی نگاهی انداخت و گفت:
- خب حالا این بنر بنر که میگی کجاست؟
- همین بغل!
- چی میگی تو؟ مگه منو مسخره می کنی؟ چه گیری افتادم! تنهایی می اومدم راحت تر کارو انجام می دادم!

اما این دفعه این جیسون بود که در اشتباه بود. کتی در اثر جست و جوی زیادی که تو یک روزی که جیسون لهیده* بود، انجام داده بود نام اغلب مغازه ها را یاد گرفته بود. جیسون کمی جلو رفت و به دم در فروشگاه رسید که بر سردرش نوشته بود:
"بنر! بنر!
فرصت را از دست ندهید!
بنر های رنگارنگ با اجناس مختلف!
شروع قیمت ها از ده دلار تا صد دلار!"


جیسون به جلو رفت و در را باز کرد، وقتی وارد مغازه شد در آنجا فقط یکسری پارچه و پلاستیک قطور آویزان بود و قبض های آب و برق و گاز و همچنین نامه هایی از بانک دیده می شد. جیسون سرفه ای مصنوعی کرد و بعد گفت:
- آقای محترم...

بعد از اینکه جیسون کلمات را بر زبان جاری کرد، پیرمردی خمیده و با چشمانی مجنون طور از پشت میز بیرون آمد و رو به جیسون گفت:
- سلام آقای جوان! چه بنری می خوای؟

جیسون انگشت اشاره اش را همین طور در مغازه می گرداند؛ او مطمئن نبود که کدام بنر را بگیرد چراکه هرکدام از دیگری زشت تر و قدیمی تر بود ولی او چاره ای نداشت، باید یکی از آنها را انتخاب می کرد، سرانجام دستش را به سمت بنر صورتی رنگ گرفت و گفت:
- این... چند میشه؟

پیرمرد که ژنده پوش بود، گفت:
- چی روش بنویسم؟

جیسون کمی فکر کرد. کتی به او گفته بود چه باید بنویسند، اما او یادش نبود! بالاخره مگر یک نیمه خون آشام چقدر حافظه داشت؟ او رو به پیرمرد گفت:
- من میرم بپرسم، بیام. شما اینو نگهدار...
- نه، باید یکم پول بدی تا این نوع رو نگهداری!

جیسون معنای جمله "تا پول داری رفیقتم، قربان بند کفشتم" را به صورتی عملی فهمید!


* له شده


اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۰۰ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
-اوووم. جالبه. باشه. من میرم یک بنر بگیرم بیارم بزنیم اینجا، تو هم اینجا بمون.
+خب عمو جون... اول پول بده!
-چرا؟!
+بلاخره هر کاری یک ارزشی داره، پایین تر از ۵۰ تا هم چیزی نمی گیرم!
-جان؟! اینم برای ما زبون در آورده! بشین سرجات.
+هوی عمو! پول بده! پول!
-نمیدم!
و بعد کتی شروع به گریه کرد:
+مواَ،هه هه، مواَ! اون... هق... پول... منو دزدید... هق!
و بعد یک غول از راه رسید و رو به جیسون گفت:
-هوی آقا پول این بچه رو بده وگرنه بد میبینی، عموجون چقدر پولت رو زد؟
و بعد کتی با چشمانی رو به او گفت:
+۵۰ تا... از اون سکه هاش!
و بعد غول جیسون را ناکار کرد، بطوری که تا روز بعد در پیاده رو غش کرده و له شده زیر دست و پای مردم بود و کتی هم در بستنی فروشی خوابیده بود!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰

مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۱۲ پنجشنبه ۹ تیر ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 128
آفلاین
وقتی از بستنی فروشی دور شدند جیسون روبه کتی گفت :
- خب ، حالا بیا جادوگر پیدا کنیم . نظری داری بچه ؟

سپس به کتی نگاه کرد که کل لباس و صورتش پروشیده از بستنی بود و انگار هرکاری با بستنی کرده بود جز خوردن.

- عمو ! عمو ! نظرت چیه بریم یک وانت بخریم بعد صبحای جمعه بریم تو کوچه ها بگیم : جادوگر ، ساحره خریداریم.

- کله تو به کار بنداز ! مگه ما پول داریم که بریم وانت بخریم یا پول جادوگرها و ساحره ها را بدهیم ؟

- چطوره اعلامیه بزنیم بگیم : جامعه ی جادوگری !
متاسفانه کودکان جادویی زیادی هستند که دلیل کمبود خون جان خود را از دست می دهند شما می توانید با اهدای خون جان آنها را نجات دهید. لطفا به خیابانی که بستنی موزی می فروخت بیایید تا کمک کنید .

منم می تونم به عنوان بچه ای که به خون نیاز دارد دل جامعه را بسوزانم و راضی شان کنم کل خونشان را بدهند به ما خوبه ؟






پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۴۱ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
-نه، ارباب نمیاد، زود باش راه برو!

+عمو؟ چقدر عصبانی؟

-ساکت شو کتی!

+عمو؟؟!! اهم اهمممممم... آخ... هق... چرا گریه ام... هق... رو در آووردی؟

و بعد کتی هق هق شروع به گریه کرد!

-باشه باشه، بگو چی کار کنیم. فقط جان من گریه نکن!

+پس... پس... بریم بستنی بخوریم!

-چی؟؟... نه هیچی باشه باشه!

و بعد جیسون ناراحت و اخمو به همراه کتی که تازه اشک هایش تمام شده بود و لبخند بر روی صورتش آمده بود به نزدیک ترین بستنی فروشی رفتند...

-سلام، یک بستنی طبق هر چیزی که بچه دوست داره بهش بدین...

●عه... ببخشید اما کدوم بچه؟!

-این دیگه نمی بینش؟!

+عمو، عمو منو بلند کن منو نمی بینه!

-اوف! باشه بیا، بگو به آقا.

+آقا من بستنی قیفی موزی میخورم.

و بعد کتی با یک لبخند شیرین بهش نگاه کرد...

●باشه... بفرمائید آمادست!

+ممنون!

-چقدر میشه؟

●۶ دلار جناب!

-دلار ندارم اما بهت گالیون می دم... حرفم نباشه!

و بعد فروشنده با نگاهی پر از تعجب نگاه کرد...

●یعنی چی آقا؟

-ببین میکشمتا حرفم نباشه!

●باشه باشه، غلط کردم!

و بعد فروشنده زد زیر گریه و کتی و جیسون با لبخندی بزرگ بهش نگاه کردند!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۱۸:۴۵:۴۸


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۹:۲۱:۲۱ شنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 251
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه قصد سفر به گذشته برای جبران قتل پدرش رو داره؛ اما زمان برگردان خرابه و لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل میشه و پرستاری اونو به عهده میگیره؛ ولی دامبلدور دزدیده میشه و لرد برای نجاتش به پول زیادی احتیاج داره.
سر راهش کتی بل رو که هنوز بچه اس پیدا می کنه و برای پول درآوردن یه دکه ی شرط بندی تاسیس میکنن؛ اماشکست میخورن، در این بین جیسون از ناکجاآباد پیداش میشه و پیشنهاد میده که خون جادویی کتی رو بگیرن و به ماگلا بفروشن.

----


کتی که تازه از خواب بیدار شده بود،گیج و منگ به جیسون و لرد سیاه نگاه می کرد.
-عمو لرد این کیه؟

اما کسی به بچه ی بیچاره اهمیت نداد.

-ولی ارباب...جادوگر از کجا بیاریم...؟
الان ما وسط ماگلاییم...
بزارین از همین بچه خون بگیریم.

- خیر! همین که گفتیم! این بچه کتی بل است! در آینده او یار وفادار ما می شود! نمیتوانم دستی دستی به خاطر دامبلدور او را به کشتن بدهیم!

جیسون ناباورانه به لرد سیاه خیره شد‌.
- دامبلدور..؟
-فوضولی موقوف جیسون! وگرنه در آینده تو را به عنوان یارمان نمی پذیریم!

و همین حرف کافی بود تا جیسون یقه ی کتی را گرفته و او را دنبال خودش، در جستجوی خون جادویی، بکشد.
-عمو؟ داریم کجا میریم؟ عمو لرد باهامون نمیاد؟


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۱ ۱۳:۳۳:۲۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.