هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۲۹:۲۰ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
- سلام.
- ادوارد! خیلی خوب شد که دیدمت. تو همیشه دست قیچی مورد علاقه من بودی.
-
- خب، بیا بشین.

ادوارد از همیشه بیشتر می‌لرزید. می‌دونست باید خیلی سر کیسه رو شل کنه. حتی باید سر کیسه رو پاره می‌کرد.

- خب، از کجا شروع کنیم؟ ...آها... دستات قیچی ان.
- همین؟
- نه. مورد بعدی...

دویست و سی و هشت مورد بعد:

بعد از گفته شدن مورد های زیادی، ادوارد فکر کرد که دلفی بالاخره رضایت داده و می‌تونه بره سر کیسشو پاره کنه. ولی دلفی از کسی مثل ادوارد که قیافش برای دلفی مثل گالیون بود نمی‌گذشت.
- نه. هنوز کار داریم.

بعد تر.

- خب ادوارد، می‌تونی بری. ولی اینو بدون که بهت لطف کردم. از خیلی از مشکل هات چشم پوشی کردم. حالا برو دیگه.


بعد از رفتن ادوارد، دلفی یه نفس راحت کشید و پاهاشو انداخت رو هم تا بتونه یه کم استراحت کنه. هرچی نباشه ساختن اون همه مشکل هم دلفی و هم قوه تخیلشو خسته کرده بود.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲:۴۸ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
از سیاره اکسو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
این بار کسی که نگران بود رییس بیمارستان، دلفی بود. همچنان با نگاهی نگران سر تا پای سلینا که لبخندی بر لب داشت رو مورد برسی قرار میداد.
_مسواک؟
_ میزنم. روزی سه بار، صبح، ظهر، شب.
_چکاپ؟
_هر شش ماه یه بار میرم. که خب آلان دقیقا دو ماه و پنج روز و یک ساعت از آخرین چکابم میگذره.
_غذا...
_خب... طبق گفته ی استادم، خانم موتویاما، غذا باید بدون نمک، روغن و ادویه اضافه باشه.

دلفی قطعا باید مشکلی پیدا می کرد. اونم خیلی زود. بنابراین به یه نقطه زل زد و در عمق ذهنش دنبال بیماری های عجیب غریب گشت.
اما برعکس، سلینا نه تنها لبخندی بر لب داشت بلکه فکر شیطانی ای نیز در سر داشت. سلینا به تمام پول تو جیبی های این ماهش نیاز داشت. حتی یک گالیون هم نباید از دست میداد.
زل زدن دلفی به گوشه های اتاق و نگاه کردن سلینا به مهری که هر لحظه احتمال تایید گواهی سلامت او رو داشت، کمی طول کشیده بود.
سلینا نگاهی به چشمان خیره ی دلفی و نگاهی به مهر که گوشه ای نشسته بود کرد.
_میشه مهرو بزنین من برم؟
_نه!
_نه؟
_بله!
_بله یا نه؟

دلفی به سوال فوق مهم سلینا جوابی نداد و با شدت از جاش بلند شد و رفت کنار سلینا تا از نزدیک مورد برسی قرارش بده.
سلینا همونطور که خودش رو مظلوم می کرد نوک انگشتان اشاره اش رو به هم زد.
_میتونم برم؟

این باردلفی هیچ مشکلی نتونست توی سلینا پیدا کنه. با اشاره ی سر به سلینا اجازه رفتن داد وبهش گفت که گواهیش رو پست میکنه، خودش هم رفت تا روی میزش بنشینه و فکری برای این موقعیت ها بکنه.

تق.... تق... تق، تق.... تق تق تق تق تق تق تق.....................تق.

با شروع و پایان صدایی بس عجیب دلفی برمیگرده و سلینا که یه دستش در حال باز کردن در و یه دستش روی کیفش و زیر پایش اسمارتیز های پخش شده است رو می بینه.
دلفی لبخند شیطانی و سلینا پس از نگاه کردن به او و اسمارتیز های زیر پاش لبخند تصنعی میزنه.
_اتفاق دیگه. برای همه پیش میاد... اهوم... آلان جمعشون میکنم.

دلفی نه چیزی شنید نه دید، فقط میز و یک قلم و یک برگه برای نوشتن مشکلات بیمارش رو دید و پرواز کنان گرفتش و شروع به نوشتن کرد.
_خب، خب بزار مشکلات این تازه وارد گل شکفته رو هم بنویسم.
بیماری علاقه زیاد به تنقلات.
بیماری دروغ گفتن آن هم در روز بسیار روشن.
بیماری علاقه به پول و حفظ آن.
نیاز داشتن به قرص و مسواک تخصص یافته برای تنقلات.
سرم ترک اعتیاد.
همم... فعلا همینا، همش میشه 430.346 گالیون.

دلفی پس از گفتن حرفش سرش رو با قیافه ای کاملا راضی بلند کرد. اما چیزی جز چند اسمارتیز ریخته شده روی زمین ندید.
رفته رفته دلفی صورتی، قرمز، جیگری و در نهایت آتیشی شد.
_پرستاراااااااان بگیریدش و تا گالیون آخر از حلقش بکشید بیرون.

سپس با آرامش روی میزش نشست.
_نفر بعدی.


ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۵ ۱۲:۲۶:۴۳

!Hey strong girl
.you know, you were born to fly
so beautiful
and

!powerful



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۲:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4738
آفلاین
خلاصه:
طبق آگهی بیمارستان سنت مانگو، همه باید برای گرفتن گواهی سلامت به بیمارستان مراجعه کنن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده و به دستور دلفی(رئیس بیمارستان) می‌خوان اینجوری کسب درآمد کنن.
دلفی در نقش شفادهنده (دکتر) ملتو معاینه می‌کنه و مشکلات جسمی و روحی برای ملت تولید می‌کنه و هزینه‌شو می‌گیره.

نکته: تا الان فنریر گری‌بک، مهمان، آلکتو کرو، بلوینا بلک، گادفری میدهرست، دروئلا روزیه، دورا ویلیامز و گریگوری گویل ویزیت شدن.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لینی به محض شنیدن فریاد "نفر بعد"، پروازکنان از سوراخ در عبور می‌کنه و روی صندلی‌ای جلوی میز دلفی می‌شینه. هنوز نرسیده دلفی در حال یادداشت کردن چیزهایی تو گواهی سلامتش بود.

- اوه دلفی! همیشه می‌دونستم یه دوست خوبی. حالا که گواهی سلامتمو به این سرعت پر کردی می‌تونم برم؟

دلفی دست از نوشتن برمی‌داره و نیم‌نگاهی به حشره کوچیک می‌ندازه.
- هنوز کامل نشده. فعلا فقط به مشکل حشره بودنت اشاره کردم.

لینی شوکه می‌شه.
- مشکل حشره بودن؟ حشره بودن مشکله؟ از کی تا حالا؟ پس کجاست اون قوانین حمایت از موجودات جادویی؟ من از شما به دلیل توهین به جامعه حشرات شکایت می‌کنم خانوم محترم.

دلفی با خونسردی نوشتنش رو از سر می‌گیره.
- البته که برای یه انسان حشره بودن مشکل محسوب می‌شه. تو احتمالا از مشکلات روانی رنج می‌بری که تقریبا همیشه در حالت جانورنمات ظاهر می‌شی.

دوباره برای لحظه‌ای متوقف می‌شه و بعد از برانداز کردن سرتاپای لینی جمله‌ای رو اضافه می‌کنه.
- عصبانیتت در مواجهه با حقایق تلخ هم طبیعی به نظر نمی‌رسه. مشکلات حاد روانی مخارج زیادی رو دستت می‌ذاره.

لینی که از عصبانیت تقریبا از آبی به قرمز تغییر رنگ داده بود، با شنیدن جمله آخر چندین نفس عمیق می‌کشه و سعی می‌کنه رنگ آبی قبلی خودشو بدست بیاره. به نظر میومد هرچی بیشتر اونجا بمونه، بیشتر گالیون از جیبش می‌ره!
- خیله خب. بگو هزینه‌ش چقد می‌شه بریم پی زندگیمون.

دلفی خیال داشت از طعمه‌ی خوبی که گیر آورده نهایت بهره رو ببره و پول بیشتری به جیب بزنه.
- تا اینجا 26 گالیون و 4 نات شده. ولی هنوز...

جمله‌ی دلفی به اتمام نرسیده بود که لینی جیب‌های کوچیکشو می‌تکونه و بعد از قرار دادن 26 گالیون و 4 نات، دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض می‌گیره و با بیشترین سرعتی که در توان داره به سمت سوراخ در شیرجه می‌ره.

دلفی سکه‌های درخشانو برمی‌داره و سریعا داخل کمد می‌ذاره.
- همین مقدارم خیلی بود!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
-بعدی!

گویل کتاب به دست وارد شد.

دلفی باچشم های گرد به گویل زل زد!
-گویل...چه کتابی میخونی؟

-کتاب نیست.
-پس چیه؟
-راهنمای ساخت معجون های استاد هکتور برای تازه کاران!
-بزار کنار اونو!

گویل کتابی که کتاب نبود را کنار گذاشت.
-بفرمایید.

دلفی یادداشت کرد:
علاقه به معجون های هکتور.
حرف گوش کنی بیش از حد.

بعد به گویل لبخند زد:
-به نظر میرسه نگران چیزی هستی.

لبخند گویل قفل شد!
-بله نگرانم!

دلفی شاد شد!

بادداشت کرد:
نگرانی!

-خب بگو چرا نگرانی؟

-اینجا نمیزارن گوشی مشنگیمو بیارم تو!

دلفی شاد تر شد!
لیستش داشت بیش از حد بزرگ میشد!

-چرا گوشی مشنگیت برات مهمه؟

-ی دوربین تو اتاق استاد هکتور جا سازی کردم که دستورالعمل درست کردن معجون های استاد هکتور رو یاد بگیرم و الان که گوشیم دستم نیست نمیتونم ببینم اونجا چه خبره!

-نمیخوام بشنوم.
-

دلفی هزینه زیر ردایی رد کردن موارد را جعم زد:
-میشه 300 گالیون ناقابل!
-ندارم.

دلفی با اعتماد بنفس گفت:
-یا پولو میدی یا میری بیمارستان روانی و از گوشی مشنگیت و معجون های هکتور و ردا خواری برای لرد بی نصیب میمونی.

گویل جیغ زنان چند کیسه گالیون روی میز پرت کرد و از اتاق دلفی فرار کرد!

دلفی گالیون ها را شمرد:
-600 گالیون!


ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۱۹:۲۰:۰۳


"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۵۱ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰:۴۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 202
آفلاین
دلفی پس از اینکه با چوب بستنی توی گوشش را خاروند، توی نسخه‌ی دروئلا، عشق یک طرفه به آزمون رو قید کرد! همون طور که دروئلا از در خارج میشد، دورا وارد اتاق شد. به محض نشستن گفت:
_ دورا ویلیامز.. آآآآآآ!

دلفی متعجب به دورا نگاه کرد. او که هنوز چیزی نگفته بود! دورا دهنش را که تا آن لحظه باز بود، بست و توضیح داد:
_ میتونم بفهمم تو ذهنت چخبره!

دلفی با وجود اینکه متوجه منظورش نشده بود، همان چوب بستنی دستش را در دهانش فرو برد!

_ سالم سالمم. میدونستم دکترا میتونن خیلی پولکی باشن ولی هیچ وقت فکر نمیکردم که بخوان یه آدم سالمو مریض جا بزنن! آخه عشق یه طرفه هم شد بیماری؟ میخوای براش چی تجویز کنی؟ اینجوری میخواید پول جمع کنید؟ از بابات چرا پول نمیگیری؟ ارباب که وضعش بد نیست.

_ تو خودت مریضی.. لباساتو نگاه کن! آدم کور رنگی میگیره.. یه رنگ دیگه هم بپوشی بد نیستااا! از سر تا پات بنفشه. علاوه بر اون نگاه کن لباساتو.. کی تو این دوره تو خیابونا لباس پف پفی و کلاهای پر تور میذاره؟ فکر میکنی هنوز تو زمان ملکه کاترین کبیریم؟ همممم شایدم تو با ماشین زمان اومدی نه؟

دورا هاج و واج موند. خیلی وقت بود که کسی انقدر باهاش حرف نزده بود! نگاهی به لباس‌هایش انداخت و یک لحظه احساس مریضی کرد. شاید واقعا از گذشته اومده بود. سعی کرد به ذهنش فشار بیاورد تا چیزی بیاد آورد. دلفی از موقعیت استفاده کرد. حالا که فرصت نداشت ذهنش را بخواند و دردسر درست کند؛ بهترین وقت بود تا نسخه‌اش را بپیچد. در نسخه‌اش نوشت:
_ مبتلا به دخالت کردن در همه‌ی امور!

نسخه را تا کرد و درون پاکتی قرار داد. روی آن وردی خواند تا باز نشود و آنرا به دستش داد. پوزخند شیطانی‌ای زد. برنامه داشت که حال این ذهن خوان فضول را حسابی بگیرد.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲ ۲۰:۱۷:۳۸


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۴۹:۳۴
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 132
آفلاین
قیژ قیژ قیژ

- این سر و صداها چیه؟! نفر بعدی لطفا!

قیژ قیژ قیژ قیژ

- نفر بعد...
- صب کن پایه‌ی صندلی به چارچوب در گیر کرده.

دلفی جعبه‌ای از توی کشوی میز درآورد و چشمای عادیشو با چشمای متعجب عوض کرد و با تعجب به نفر بعدی نگاه کرد.
نفر بعدی به شدت با پایه‌ی صندلی درگیر بود.
- چقد بگم هرجا میریم مواظب پایه هات باش به چیزی گیر نکنن؟! ببین چیکار کردی! گیر کردیم!

نفر بعدی بعد از کلی عقب و جلو کردن و تولید چند تا صدای قیژ، بالاخره پایه‌ی صندلی رو آزاد کرد و همونطور نشسته روی صندلیش، با پاش، خودش و صندلیشو تا جلوی میز دلفی کشوند.

دلفی چشمای عادیشو گذاشت و قلمشو دستش گرفت.
-ام... اسمتون؟
- به نام روونا. دروئلا روزیه هستم از ریونکلاو.
- چرا با صندلی اومدین؟
- آزمون دارم! ببین کلی چارخونه مونده که مشکی نشده. دفه قبل زوجا رو مشکی کردم این دفه نوبت فرداس.

دلفی چیزایی روی برگه یادداشت کرد و با لبخندی نه چندان مهربانانه سرشو بالا آورد و به دروئلا نگاه کرد.
- اون چیه تو بغلتون؟
- این؟ این کتابه. وقتایی که آزمون ندارم یا برای آزمون درس نمیخونم یا واسه آزمون تست نمیزنم یا دنبال آزمون جدید نمیگردم یا واسه آزمون ثبت نام نمیکنم، کتاب میخونم.
- رو کلمه‌ی "آزمون" تیک دارید؟
- آزمون؟ نه رو آزمون تیک ندارم ولی خیلی آزمون دوس دارم. تست زدنم خیلی دوس دارم. همه‌ش واسه آزمون تست میزنم، آزمون میدم.

دلفی از شنیدن کلمه‌ی "آزمون" خسته شده بود. سر تا پای دروئلا رو نگاه کرد. مدادِ بین موهاش، عینکی که اندازه‌ش دو برابر صورتش بود، کوله پشتی بزرگی که پر بود از کتابای درسی و کمک آموزشی و تست، مداد مشکی و نرمی که دستش بود و خود دروئلا که کاملا روی برگه‌ی جلوش خم شده بود و داشت تست میزد. همه‌ی اینا فقط یه معنی داشت. دروئلا بدون شک به بیماری تسترال خونی مبتلا بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۸:۰۶
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
در باز شد و مردی ملبس به کت مشکی و کلاه استوانه ای داخل آمد. رو به دلفی ایستاد و در حالی که لبخند می زد، کلاهش را به نشانه ی احترام برداشت. دلفی از برخورد اولیه ی او خوشش آمد، لیکن برگه ای از روی میز برداشت و نوشت:
- مشکل شماره ی 1: ادب بیش از حد

مرد روی صندلی بیمار نشست و دلفی از او پرسید:
- اسمتون چیه؟

مرد با لبخند پاسخ داد:
- گادفری میدهرست

دلفی مواردی را به فهرستش اضافه کرد:
- مشکل شماره ی 2: بیش از حد لبخند زدن
مشکل شماره ی 3: داشتن نامی با تلفظ دشوار

دلفی در حالی که حس می کرد چیزی از نظرش مخفی مانده، به صورت گادفری خیره شد. مرد در حالی که قلبش به تپش افتاده بود، تصور کرد که شفاگر جوان به او علاقه مند شده و لبخندی جوکر وار تحویل او داد.

دلفی سطل آبی را که کنار میزش قرار داشت، بلند کرد و بی هیچ هشداری آن را روی صورت بیمارش خالی نمود. مواد آرایشی روی صورت گادفری شسته شدند و چیزی که قبلا از نظر دلفی مخفی مانده بود، آشکار شد. شفاگر مورد دیگری را به فهرست اضافه نمود:
- مشکل شماره ی 4: جوش های چرکی روی صورت

همان طور که دلفی داشت فهرست را مرور می کرد، گادفری کتش را درآورد و مشغول چلاندن آب آن شد. شفاگر که توجهش به نکته ی مشکوک دیگری جلب شده بود، گفت:
- دستکش هاتونم خیس شده، نمی خواین درشون بیارین؟

گادفری در حالی که سعی داشت دلخوری اش را پشت لبخندش پنهان کند، پاسخ داد:
- نه، هیچ وقت درشون نمیارم، حتی موقع حموم.

دلفی با خوشحالی مشغول اضافه کردن مورد دیگری به فهرستش شد:
- مشکل شماره ی 5: وابستگی بیمارگونه به دستکش

گادفری نگاهی به فهرست انداخت و فکر کرد که اگر می خواهد گواهی سلامتش را بگیرد، باید زودتر نقشه ای بکشد. کتش را به جالباسی انداخت؛ به سمت میز دلفی رفت و با حالتی مبهوت به او خیره شد. دلفی سرش را بالا آورد و با تعجب پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟

گادفری زمزمه کرد:
- موهاتون...

و بعد سعی کرد دیالوگی را که در یک فیلم ماگلی شنیده بود، به خاطر آورد. با صدایی نرم گفت:
- می تونم یه مرگ شیرینو تو موهای طلاییتون تجربه کنم!

دلفی با شنیدن این حرف، همه چیز را در مورد فهرست فراموش کرد و به چشمان عسلی رنگ گادفری خیره شد. مرد جوان از فرصت استفاده کرد و برگه ی گواهی را مقابل شفاگر قرار داد. دلفی که هنوز تحت تأثیر لحن و کلام گادفری قرار داشت، بی اراده گواهی سلامت را امضا کرد. جادوگر با خوشحالی فهرست بیماری هایش را آتش زد؛ برگه ی گواهی را از روی میز برداشت و اتاق را ترک نمود.

دقایقی بعد، دلفی به خودش آمد و در حالی که به خاطر نمی آورد که چه اتفاقی افتاده، گفت:
- نفر بعدی بیاد تو.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱ ۱۴:۰۷:۵۴


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

بلوینا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۵۰ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۷
از دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
به ارامی در درمانگاه رو باز کرد و به ارامی در درمانگاه رو پشت سرش بست.
چند قدمی شمرده و ارام برداشت...
به طرف میز خاک گرفته منشی رفت و گلویی صاف کرد تا توجه او را به خود جلب کند.
کلاغش از روی شانه اش پر کشید و به روی لبه میز منشی نشست.

منشی با بی حوصلگی پرسید:
-چه کمکی میتونم بهتون کنم خانم بلک؟
-قبل از اینکه برم اون داخل... چند تا سوال کوچیک و سریع ازتون داشتم!

به صندلی رو به روی میز منشی اشاره کرد.
-اجازه هست؟!
-خواهش میکنم.

دستمالی ابریشمی از استین اش بیرون کشید و گرد و خاک بروی صندلی رو پاک کرد تا مبادا کت خزش کثیف بشه.
نفسی عمیق کشید، با شکاکی منشی و اطراف رو از زیر نظر گذراند.
-اینجا چقدر کارمند داره؟
-حدود بیست و دو نفر!
-چرا انقدر کم؟ برای یک بیمارستان به نظر شما کفایت میکنه؟
-بودج... نه در واقع فرستادیمشون برن خونه هاشون از عملکردشون خیلی رضایت نداشتیم به معنای واقعی کلمه مفت خور بودن.
-اینجا اتاق احیا هم داره؟
-بله!
-مراقبت ویژه؟ اندوسکوبی؟ تریاژ؟ ذخیره گاز بیهوشی؟ برونکوسکوبی؟
دمای اینجا چقدره؟ میدونید که درجه حرارت بالاتر از 24 درجه سانتی گراد در بخش هایی که به دمای بالاتر برای آسایش و راحتی بیشتر بیماران و مراجعه کننده ها الزامیه باید فراهم باشه؟
هیچ میدونید طبق تبصره اول وزارت سحر و جادو بيمارستان عمومى سنت مانگو که يك واحد بهداشتى و درمانى است و بايد حداقل داراى چهار بخش بسترى داخلى - جراحى عمومى - ساحران و فرزندان - اطفال و بخشهاى آزمايشگاه جادویی، داروخانه معجون های جادویی، راديولوژى مشنگی، و فوريت‏هاى پزشكى... كه همگى اجزاى لاينفك بيمارستان بوده كه طبق ضوابط و آيين‏ نامه‏ هاى مربوطه پروانه تأسيس و مسئول فنى جداگانه صادر خواهد گرديد؟

منشی گیج شده بود... هر کسی انقدر سوال جواب میشد هم گیج میشد.
دست او به طرف زنگی رفت که حراست رو خبر کنه که کلاغ به طرف او هجوم برد.

-این موجود کریه و زشتو از من جدا کنید.
-یا خودت باهام میای یا تک تکونو میکشم دادگاه وزارت ببین برای ما حراست و موارد امنیتی راه ننداز طبق قانون اساسی وزارت سحر و جادو همه مجرمن مگر اینکه غیرش ثابت بشه!

طی درگیری های ایجاد شده با منشی از شدت سر و صدایی که به پا کرده بودن دلفی از دفترش بیرون امد.

-کدوم... کی اینجارو گذاشته رو سرش؟ اوه شلوارک مرلین! دخترک اسلایترینی! بیا جلوتر... بیا توی نور!

بلوینا با سردگمی یقه منشی رو ول کرد و به طرف دلفی رفت و نگاهی شکاک به او انداخت.

-خیلی بزرگه...
-بزرگه؟
-اره خیلی بزرگه...
-بزرگی از خودتونه!
-دماغتو میگم بزرگه!

در کسری از ثانیه چشمان نیلی رنگ بلوینا از حدقه در امد، تیک گرفت، تا مرز سکته رفت حتی... هیچکس تا به حال ایرادی از چهره او نگرفته بود، هیچکس به او نگفته بود نقصی داره!

-واقعا بزرگه؟
-بسی بسیار...

بلوینا که بغض گلوش رو پر کرده بود با لحجه مایکل فسبندر تو ایکس من پس از اندی مکث گفت و گو رو از سر اغاز گرفت!
-من پرفکشنم دلفی، چیکارش کنم؟ من نمیتونم با نقصی زندگی کنم!
-موردی نداره که... میدیم دماغتو عمل کنن!
-عروسکی سر بالا مثل کراب؟
-عروسکی مثل کراب...

در حالی که چند نفر گولاخ امدن که بلوینا رو کشان کشان به سمت اتاق عمل ببرن و کوکو کلاغش پرواز کنن بالای سرشان به سمت اتاق عمل میرفت.
در لحظات اخر که او را میکشاندند فریاد زد:
-همش درست ولی اگه بینی عمل کرده باعث جذابیت بیشتر بود ملت جای ابی، فرزاد فرزین گوش میدادن!

دلفی با خونسردی نگاهی به منشی انداخت:
-بعدی که امد مستقیم بفرست داخل.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۶:۳۴
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 188
آفلاین
دلفی منتظر نفر بعدی ماند، اما نفر بعدی نیامد!
خلوت تنهایی اش را گردگیری کرد اما نفر بعدی نیامد.
پول های اختلاسی اش را شمرد اما نفر بعد...

_ بابا بسه دیگه هی نفر بعدی! نفر بعدی!

دلفی رفت پشت در تا ببیند چرا نفر بعدی نمی آید. اما همین که در باز کرد، با آلکتوِ خونسرد مواجه شد.
- مگه کری می گم نفر بعدی؟
- ما تازه اومدیم.
- اینجا که پر بود پس چی شد؟
- نمی دونیم ما که رسیدیم همه ع در رفتن بیرون! فک کردیم همه گواهیشونو گرفتن.
- خب اشکال نداره یه اعلامیه می زنیم هر کی نیاد جریمه میشه. بیا تو آلکتو دم در بده!

آلکتو وارد اتاق دکتر دلفی شد و روی میز معاینه نشست. دلفی یکی از چوب بستنی هایی که تازه بستنی اش را تمام کرده بود را برداشت.
- خب آلکتو بگو "آآآآآآآ"!

آلکتو با دهان بسته گفت "آآآآآآآ".

_ نه اونجوری که نه دهنتو باز کن بگو!

آلکتو دهانش راباز کرد تا دلفی معاینه اش کند.

- خب از نظر جسمی که مشکل نداری!
_ پس گواهی سلامت ما رو می دی، بریم پی کارمون؟
- صبر کن ببینم! الان چی گفتی؟
- گفتیم گواهی سلامت مونو بده بریم!

دلفی نگاهی به آلکتو انداخت و سپس روی تکه کاغذ چیزی نوشت.

- گواهی سلامتمونو داری می نویسی دیگه، نه؟

دلفی با خونسردی نگاهی به آلکتو انداخت.
- معلومه که نه! تو حالت خرابه خیلی!
- تو که گفتی چیزیمون نیس. چرا ادا درمیاری؟
- از نظر جسمی حالت خوبه. از نظر روحی داغونی. تو مبتلا به خود بزرگ بینی حاد هستی!
- اینی که می گی بیماریه اصن؟
- معلومه!

بعد در حالی که کاغذی به آلکتو می داد، ادامه داد:
- اینو بگیر، برو بخش روانی سنت مانگو بستری شو.

آلکتو نگاهی به کاغذ انداخت.
- تورو مرلین بس کنین! آق تموم شده بود دیگه! چرا شروع کردین دوباره کـــــــــروئیم!
- توهمم که داری! حالت خیلی وخیمه!

سپس سوتی زد؛ در یک چشم بهم زدن چند پرستار گردن کلفت، با برانکارد آمدند، لباس سفید آستین بلند به آلکتو پوشاندند و او را با برانکارد بردند.

- اینم از این، نفر بعدی!





People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۴:۴۶ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۲۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
دلفی سرش را بالا کرد تا این بار خود را جلوی شخص شنل پوشی ببیند.
- خب خب خب... معرفی کنین جناب.

سکوت.
دلفی قلمش را در مرکب فرو برد.
- من همه‌ی روزو وقت ندارم جناب. هویتتونو مشخص کنین.

صدای بمی بلند شد: به راستی که هویت چیست؟من همه ام و هیچ نیستم. من امیرعباسم، من هم لایتینا فاستم، هم لادیسلاو زاموژسلی. من لرد توآم و دشمنت. من هاگریدم و هوریس، نوریسم و موریس. پس بترس از من.

دلفی پس از سکوت کوتاهی گفت: یعنی ارباب هم مولتی داره؟ ارباب و این حرفا؟
- گوش می‌کنی چی می‌گم اصلا؟
- مث این که باید برم به قدرتان زوپس خبر از تهدیدی-
- اوکی، تسلیم! من مهمانم.

دلفی دستش را روی دهانش گذاشت.
- اوه! چرا زودتر نگفتی؟ بفرما چایی. مامان خوبه؟ کاملیا جون عروسی کرد؟ زن نمی‌گیری، حبیب جان؟
- حبیب کیه؟ گفتم مهمانم.
- مگه تو حبیب مرلین نیستی؟

مهمان خودش را خاراند.
- می‌شه بریم سر گواهی سلامت من؟
- آها! بله، حتما. شما اخیرا دردی، مرضی، چیزی نداشتین؟
- چرا. یکسره کلی سوالات فلسفی به ذهنم خطور می‌کنه که اگه اندکی بیشتر بهش بیاندیشم به درد متعالی و نشاننده ورود به وادی انسانیت منجر می‌شه. مثلا به نظرت چرا ولدمورت و دامبلدور باهم بدن؟ چرا ولدمورت رفت جادوگر بدی شد؟ هری چرا قهرمانه؟
- یواش‌تر، یواش‌تر! افکار عمومی رو چرا تشویش می‌کنی؟ پاتر اواخواهر کجاش قهرمانه؟

مهمان سرش را به زیری انداخت. با پایش متناوبا به زمین ضربه می‌زد. آهی جان‌فرسا کشید و گفت: من باید سر در بیارم. باید بفهمم تا به معنای واقعی عالم بشم...

سکوتی کرد و ادامه داد: برای روانشناسی، باید اول خودتو بشناسی. به سوالم خوب فکر کن. خوب و زیاد... جادو رو به‌خاطر خودش می‌خوای یا هری؟

دلفی به من و من افتاد.
- ... به خاطر هری؟! چی؟
- جوابم رو بده. بهم بگو که هنوز خوبی توت مونده.

دلفی پتانسیل دست به یقه شدن را حس می‌کرد. مهمان شنل پوش وضعیت خوبی نداشت. مهر مشکل روانی حاد را زد و محل تسویه حساب را به او نشان داد که هر لحظه ممکن بود منفجر شود. بگذار بشود. تا وقتی که خودش در امان بود؛ کجایش مهم نبود.
نفسی کشید و منتظر نفر بعدی ماند.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.