هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲:۰۴ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵
#21

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
نیوت وسایلش را گذاشت روی میز و خودکار های رنگی و کاغذ های فرنگی اش را در آورد و آماده جزوه نویسی شد. هکتور گفت: قلم پر تندنویست کجاست؟
- اجازه آقا معلمٰ! برادرمون شکوندتش.
- بیخود کرد. کتاب شیمیت رو در بیار ببینم.
- اجازه آقا معلم! تابلوی مامان مرحوممون داشت برامون برنامه می گرفت یادش رفت شیمی داریم.
- تو مگه کلاس اولی؟ چرا خودت برنامه نمی گیری؟
- چیه جو می دی آقا معلم؟ امروز که برنامه نداشتیم. تازه اول مهره.
- امروز اول مهره، بی خاصیت؟ تو یه هفته دیگه کنکور داریٰ.
- آقا اجازهٰ کتاب کمک درسی چی بگیریم؟
- به ما گفتن که بهتون توصیه نکنیم. ولی خوب، حالا که اینقدر اصرار می کنی، شیمی جامع نشر انگلیس (تیزهوشان) خوبه. کتابتو گرفتیٰ کد قرعه کشیت رو بده من حواست پرت نشه. حالا دیگه حرف نزن. تو چقدر گستاخی بچه. تو بدترین کلاسی هستی که تا حالا داشتم. خیلی زیاد وقت داریم، تو هی سوال بپرس، هی سوال بپرس.

نیوت که واقعا از رفتار بدش احساس شرم می کرد؛ ساکت نشست و نگاه شرم به زمین انداخت. ناگاه نگاه هکتور به کاغذ های روی میز او جلب شد.
- کتاب رنگ آمیزی می آری همراه خودت سر کلاس؟ تو آدم نمی شی نه؟ آقا یکی این چوب من بیاره.
- آقا اجازه! این جدول مندلیفه.
- چرا دروغ می گی؟ مندلیف اصلا این جا نیست که. من دیدم خودت از تو کیفت در آوردی. الکی تهمت نزن. اصلا برو. من به تو دیگه درس نمی دم. برو جزوه منو از کلاس قبلیم بگیرٰ بخون.

کلا معلم شیمی ها خیلی قهرقهرو هستند. یکی سوروسشان. این یکی هم هکتورشان که بعد از آن جملهٰ، کاسه کوزه اش را جمع کرد و از کلاس زد بیرون. نیوت هم مدل هرمیون گرنجری یک چرخی به زمان برگردانش داد که وقتش تلف نشده باشد و رفت ببیند چه کلاس های دیگری در آن زمان برگزار می شود.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵
#20

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
بدین ترتیب مرگخواران با امیدواری، برای آموزش دادن دروس مشنگی به نیوت، به کوچه دیاگون رفتند و پس از اندکی اراذل و اوباش بازی و شکاندن شیشه مغازه ملت، به یک ساختمان قدیمی و متروک رسیدند. تنها از روی تابلوی شکسته آن میشد فهمید که یک زمانی موسسه "بادک" در این محل قرار داشته است.

آنها پس از وارد شدن، تار عنکبوت هارا پاک کردند و سپس نیوت را به موسسه فرا خواندند. نیوت به آرامی از در های موسسه بادک وارد شد و با مشاهده لوسیوس خسته و کتک خورده به عنوان بابای مهربان مدرسه، نیشش تا بناگوش باز شد.
- میگم لوسیوس جان، کلاس من کجاست؟
- شاگرد جدیدی؟ چمیدونم کلاست کجاست... برو اول دفتر مدیر ثبت نام کن.
- شما قرار بود کمکم کنید تو کنکور اول شم ها.
- برو بچه... برو وقت منو نگیر... باید اول به درس و مدرسه مشنگی عادت کنی، بعد بری اول شی... حالا هم برو بذار من اینجارو تمیز کنم.

نیوت پس از نگاه تاسف بار دیگری به کله کچل لوسیوس و جاروی او که با موهایی سفید و بلند تزئین شده بود، رفت به سمت دفتر مدیر مدرسه.
پس از وارد شدن، با یک عدد سیوروس اسنیپ رو به رو شد. البته اسنیپی که در حال مکالمه با یک تلفن مشنگی بود، که سیمش را درون یک گلدان شکسته قرار داده بود.
نیوت پس از نگاهی پوکرفیس وار به تلفن، گفت:
- میگم سیو... من اومدم برای ثبت نام برای اینکه کمکم کنید تو کنکور اول بشم.

سیوروس به آرامی گوشی تلفن را روی میزش قرار داد و گفت:
- دیر کردید جناب اسکمندر. لطفا برید طبقه بالا، کلاس شیمی. استادش منتظرتون هستن.

بدین ترتیب نیوت به آرامی رفت به سمت اتاقی تنگ و تاریک که یک عدد هکتور درونش ایستاده بود و داشت کتاب شیمی را به صورت سر و ته میخواند.
- اوه... اومدی؟ بشین که امروز کلی کار دارم باهات.



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵
#19

کوینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
براى آن كه بفهمند دروس مشنگى چ چيزهايى هستند، مدتى بعد، مرگخواران توانستند چند تا از كتابهاي درسى مشنگى را گير بياورند.

از آنجا كه هيچ كدام چيزى راجع به رشته هاى دبيرستانى نمي دانستند، كتابها مخلوطي بودند از كتابهاي بي ربط رشته هاي مختلف.

سوالي كه در ذهن تك تك مرگخواران مطرح بود اين بود كه حالا بايد با اين سرفصل هاي ناآشنا و عجيب و غريب چه مى كردند!

تا اين كه؛
- خون! گردش خون! خودشه! من اين رو بهت درس ميدم نيوت!

داي اين را، در حالي كه يك كتاب زيست شناسي در دست داشت فرياد زد!

حرف داي، بقيه را به تكاپو انداخت، شايد مباحث ديگري هم در اين كتابها بود كه ارتباط هرچند كمي به آنها داشت.

- اين شيمي چقدر شبيه معجون سازي خودمونه! خودشه! من اين رو بر ميدارم!

مرلين - كه نگارنده مطمئن نيست هنوز در جمع مرگخواران هست يا نه! - در ميان جمع ظاهر شد و كتابي تحت عنوان «دين و زندگى» را برداشت. تورقي كرد و گفت:
- چه كسي بهتر از ما براي تدريس اين درس؟!

لاديسلاو كه ادبي حرف زدنش معروف بود، كتاب ادبيات را برداشته بود و ورق ميزد و حتي رودولف هم انگار داشت به مبحث «توليد مثل و جفتگيرى» علاقه نشان ميداد!

كم كم اين احساس در مرگخواران جان ميگرفت كه شايد بتوانند كمكي به نيوت بيچاره بكنند!


ویرایش شده توسط کوین در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۳ ۱۲:۳۵:۳۸

~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵
#18

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
مرگخوارن با قیافه ماتم زده در کاخ مالفوی ها جمع شده بودند.

که لوسیوس سکوت را شکست:

- خب حالا باید چیکار کنیم؟

- سوروس با حالت سردی جواب داد:

- معلومه باید یه کاری کنیم که نیوت رتبه اول رو بیاره دیگه؟

- خب سوال اینه که چه جوری؟

ناگهان رودولف وارد با خوشحال وارد شد.

- حدس بزنید چی شده؟

هیچ کدام از مرگخوارها مشتاق این نبودند که خبر رودولف را بشنوند. ولی رودولف با هیجان بسیار حرفش را زد:

- امروز که از کوچه دیاگون رد می شدم اینو دیدم.

کتابی که در دستش بود را به بقیه نشان داد.

عنوان کتاب این بود:چگونه در کنکور موگل ها اول بشویم.

مرگخوار ها وقتی کتاب را دیدند گل از گلشان شکفت.

- تو این کتاب نوشته یکی از راه حل های شرکت در کنکور، رفتن به کلاس های کنکور، خواندن کتاب های کنکور و شرکت در آزمون های کنکوره.

لینی پرسید:

- خب اینا رو باید از کجا پیدا کنیم؟

- منم اول نمی دونستم ولی توی یکی از این جعبه های جادویی موگل ها.... اسمش چی بود........ آهان تلویزیون دیدم که یکی شون رو تبلیغ می کرد. اسمش موسسه فرهنگی آموزشی کلم چی بود.

لینی دوباره پرسید :

- خب اینی که میگی تاثیری هم داره؟

- بعله قبولیش تضمینیه.

- خب پس منتظر چی هستیم؟ بریم نیوت رو ثبت نام کنیم .

- فقط یه مشکل کوچولو وجود داره. نیوت باید درسای موگلی رو بلد باشه که بتونه تو این آزمونا شرکت کنه.

ایرما فریاد زد:

- می مردی اینو زودتر بگی؟



مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۵
#17

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- تحصیل؟!
- اوه ارباب! من همیشه دوست داشتم مورد تشویق شما قرار بگیرم.
- معجونِ تحصیل همراه با تشویق بدم؟
- خیر! ما فقط مایلیم نیوت برامون رتبه بیاره!
- ولی ارباب... فقط یه هفته...

لرد کمی فکر کرد. شاید در یک هفته نیوت نمی توانست به تنهایی درس بخواند، در این صورت رتبه ای هم به لردسیاه تقدیم نمی شد. اما لرد یک ارتش را در اختیار داشت!
- خب نیوت، ما اربابی بسیار بخشنده هستیم و به مرگخواران ـمون رحم می کنیم. به همین خاطر تمام مرگخواران به تو کمک می کنند تا رتبه اول کنکور بشی و رتبه ـت رو بهم به ما تقدیم کنی!

مرگخوران نیز سیامک انصاری وار به دوربین خیره شدند.

- چرا اینجا ایستادید؟ وقت زیادی نمونده ها، سریع تر به بادک برید!

هیچ کدام از مرگخواران معلم نبودند. رتبه خوبی هم نیاورده بودند!

- کاش حداقل قرار بود به یه مرگخوارِ ساحره اموزش بدیم.

اما دستور لرد ولدمورت باید اجرا میشد!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
#16

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
نیو سوژه

-اربــــــــاب...اربــــــــاب
-چیه هکتور؟

هکتور از دور ویبره کنان به طرف لرد میدوید و در دستش کاغذی بود. وقتی به لرد رسید گفت:
-ارباب برای شما روزنامه گرفتم تا در اوقات فراغتتان جدول حل کنید.

لرد ابتدا کمی فک کرد، سپس برای اینکه ابهت همایونی اش پیش مرگخوارانش حفظ شود، جدول را از دست اون گرفت وبه سمت نزدیک ترین مبل رفت و مدادی در دستش گرفت و شروع به حل جدول کرد.
-کدام حیوان است که اگر برعکسش کنی، خودش می شود؟

نیوت که جواب را می دانست، با خوشحالی گفت:
-ارباب ما بگوئیم؟
-ما ارباب جوان گرایی هستیم، بگو نیوت.
-روباه.

ناگهان جمعیت در پوکرفیسی عمیق فرو رفت وبه نیوت نگاه می کردند. لرد ادامه دامه داد:
-کدام جزیره در پانکراس وجود دارد؟

نیوت باز جواب داد:
-جزیره ایسلند.

لرد که عصبانی شده بود، ابتدا به نیوت کروشیوی زد. نیوت به رعشه افتاد.
-تو مثلا دانشمند ما هستی؟ ما به تو دستور میدهیم که بروی در کنکور مشنگی شرکت کنی و در رشته "چگونه جدول اربابابمان را بدون غلط حل کنیم"رتبه اول را کسب کنی.

نیوت در همان حال لرزش گفت:
-آخه...ما آماده نیستیم، فقط یک هفته تا...کنکور مشنگی مانده.

از آخر سالن فریادی زده شد:
-ارباب چرا برای آمادگی اش به بنیاد بادک نمیفرستینش؟
-فکر خوبیه. ما اربابی هستیم که زیردستانمان را به تحصیل تشویق میکنیم.



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۴
#15

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
برای چهارمین بار در باز شد و شخص شنل پوشی با کلاه دراز نوک تیز سیاه و صورت چروکیده، در حالی که یک بغل کتاب را به زحمت حمل می کرد، قدم به بادک گذاشت!

ایرما پینس در حالی که زیر بار وزن کتاب ها خم شده بود، آنقدر که نوک کلاهش به زمین کشیده میشد، اعلام کرد:
-ایرما پینس، دارای مدرک لیسانس در زمینه کنکور مشنگی، فوق لیسانس همین رشته با گرایش کودکان خنگ و دیرآموز، دکترای همین گرایش با تز تبدیل کودکان خنگ و دیرآموز به رتبه های تک رقمی، و فوق دکترای همین تز با تحقیقات عملی روی چندین مشنگ و جادوگر!

و با اتمام جمله اش، کتاب ها را روی میز کوبید. هکتور با تعجب دست برد از ستون لرزان کتابی که ایرما ساخته بود یکی برداشت.
-اینا چیه اونوقت؟

ایرما کمر راست کرد و با تفاخر جواب داد:
-کتاب های کمک درسی نوشته فوق دکتر ایرما پینس، دارای مدرک لیسانس در زمینه کنکور مشنگی، فوق لیسانس همین رشته با گرایش کودکان خنگ و دیرآموز، دکترای همین گرایش با تز تبدیل کودکان خنگ و دیرآموز به رتبه های تک رقمی، و فوق دکترای همین تز با تحقیقات عملی روی چندین مشنگ و جادوگر! چون به هر حال من هنوز مقروضم و از گدایی در دیاگون پول چندانی به دست نمیاد، بنگر!

و کلاهش را از سر برداشت تا چند سکه ای که از صبح کاسب شده بود نشان بدهد! هکتور کتاب «کم حجم و مقوی: شیمی خیلی ایرما!» را سر جایش گذاشت و تصمیم گرفت تا عطا صادقی و نیما سپهری و دست اندرکاران دیگر وارد نشده اند، پرونده استخدام معلمین را ببندد. بنابراین...
-خیله خب ایرما، تو استخدامی.

ایرما کلاهش را روی سرش میزان کرد و لبخند خشکی زد.
-سپاس گزارم. ضمنا ارباب فرمودند حالا که دارم میام اینجا پیغامی برات بیارم. ایشون به زودی به اینجا میرسن تا کارشون رو به عنوان استاد جادوی سیاه شروع کنن. بنابراین بهتره دانش آموزان تا اون موقع آماده باشن، چون ارباب از بی نظمی متنفرن و در صورت مشاهده، فَرد رو با کروشیو از کلاس بیرون خواهند کرد.

هکتور خشکش زد!
-ولی...ولی جادوی سیاه که...دانش آموزا که...

ایرما با حرکت چوبدستی چندین قفسه ظاهر کرد؛ یک دسته از کتاب ها را توی بغل هکتور جا داد و خودش مشغول چیدن تعدادی دیگر در قفسه ها شد.
-ضمنا ایشون از اونجا که بسیار با درایت هستند در ادامه گفتند «ولی و زهر دخترمان، همینه که هست»! بیکار نشین، اون کتاب ها رو بذار سر جاشون...نویسنده ی کتاب «کتابخانه در همه جا، همه جا در کتابخانه» میگه «مکانی که کتابخونه نداره، مثل کتابیه که نویسنده نداره»!

در همین لحظه جیمز سیریوس پاتر که از سوژه قبلی تا کنون، سوار بر جارو، کلاسور پوست اژدها نشان به این دست و قلم پر آبی بیک به آن دست در راه بادک بود، پنجره را شکست و شترق وارد بادک شد!


تصویر کوچک شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۳
#14

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۵:۴۶:۰۸
از شهری که کودک نداشت...
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 418
آفلاین
در دوباره باز شد.فردی بس عجیب و غریب که مشنگ بودن درونش موج می زد وارد شد.
-سلام.داوطلبان عزیز خدا قوت.
-سلام.
-من برای تدریس درس ریاضی فیزیک،هندسه،حسابان و مخلفات مزاحم شدم .
-چی شده؟
-من برای تدریس درس ریاضی فیزیک،هندسه،حسابان و مخ...
-نه نه منظورم اون نبود.شما چرا انقد صدات باحاله؟معجون های جادویی هکتور استفاده می کنی آیا؟
-صدا رو ولش استایل رو بچسب.
سپس فرد صدا قشنگ کنار نزدیک ترین تابلوی محدوده ایستاده و با گرفتن ژست زیر شروع به حرف زدن کرد.
تصویر کوچک شده

-داوطلبان عزیز خدا قوت.ما در بادک شما رو با تکنیک هایی آشنا می کنیم که شما رو به اوج قله های کنکور میرسونه.کافیه تلفن ها رو بردارید.زنگ بزنید تا همکاران من شما رو با کلاس های ویژه ما راهنمایی کنند.
- هف هش تا عکس بده برو زنگ میزنیم بت.
-مدیر عزیز خداقوت و خسته نباشید.یک بیت شعر هم در پایان برنامه می گم تا استفاده کنید.<<باز منو کاشتی رفتی...تنها گذاشتی رفتی>>

فرد صداقشنگ به سمت در رفت و پس از چند ثانیه محو شد. محو شدن صدا قشنگ همانا و وارد شدن فردی این شکلی( ) همانا.
-سلام.من قلم پر چیم.ما میتونیم با سازمان شما قرارداد خوبی برقرار کنیم.ما هر چند وقت یه بار آزمون تستی برگزار می کنیم.
-تست؟شیب؟
-و در اختیار هر دانش آموز یک پشتیبان قرار می دیم.
-چی؟ پشتیبان؟ عکس پلیز

هکتور عکس فرد کلاه قشنگ را کنار عکس فرد صدا قشنگ و فرد دماغ قشنگ(ولدمورت) قرار داد و ثانیه هایی دراز از ثابت بودن عکس 2 مشنگ تعجب کرد.ورود دوباره فرد کلاه قشنگ باعث تعجب دوچندان هکتور شد.

-باز چی شده؟
-نامردیه منم میخوام شعر بخونم.
-بخون.
-درخت تو گر بار دانش بگیررررردددد....به زیر آوری چرخ نیلوفری راااااا ااا اااا اا.
-تموم شد؟
-با تشکر از وقتی که در اختیارم قرار دادید.بله.

فرد کلاه به سر رفت و هکتور منتظر متقاضیان عجیب و غریب بعدی شد.کم کم موقع ورود دانش آموزان برای ثبت نام هم فرا می رسید.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#13

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5768
آفلاین
هکتور وارد موسسه شد...
دو سال از ورود آخرین داوطلب گذشته و همه جا را گرد و خاک گرفته بود. ولی گرد و خاک چیزی نبود که هکتور را از آموختن دلسرد کند!
-یه معجون گردگیری و یه معجون برق انداز کافیه...ترو تمیزش می کنم. بعدم که داوطلبا و اساتید وارد می شن...

-اهم!

هکتور سرگرم بررسی لیست معجون های مورد احتیاجش بود.شخص تاره وارد اهمیت زیادی نداشت.
-وقتی وارد جایی می شین باید سلام کنین، نه اهم! ضمنا قبلش هم در بزنین. تربیت و ادب خانوادگی شما...
کم کم سرش را بلند کرد.
-بسیار خوب و مناسبه و شما کار بسیار خوبی می کنین که مثل دیگران رفتار نمی کنین. ما گوسفند که نیستیم... جادوگریم! چه معنی داره وقتی دیگران در می زنن و سلام می کنن ما هم همون کارا رو انجام بدیم؟ همون "اهم" عالیه! خوش اومدین ارباب...مااز دوری شما در رنج و عذاب بودیم!

لرد سیاه بدون هیچ حرفی روی نزدیک ترین صندلی نشست و پوشه ای روی میز گذاشت. هکتور با عجله بطرف پوشه رفت و کاغذ داخل آن را برداشت.
-این چیه ارباب؟ ماموریت جدیده؟ ولی ماموریت قبلی من هنوز تموم نشده...هوووم...تام مارولو ریدل؛ فارغ التحصیل از هاگوارتز با معدل عالی. دارای روابط عمومی عالی...سابقه هشت سال کار مفید در مغازه بورگین و بارکز...سابقه سی و سه سال رهبری گروه زیر زمینی...ارباب؟ اینا برای چیه؟

لرد سیاه روی صندلی جابجا شد. زیاد راحت به نظر نمی رسید!
-هوم...استخدام خب! هاگوارتز که نشد...شاید اینجا بشه... ما علاقه داریم به تدریس. چرا کسی ما رو درک نمی کنه؟ این ماموریتم برای همین بهت دادیم. یکی از درسا رو بده به ما! ما علم و دانش بسیار زیادی برای آموختن به جوانان داریم! دوازده قطعه عکس هم داخل پوشه مونه...البته یکیش از کادر فرار کرد.

چهره هکتور در هم رفت.
-آخه...ارباب اینجا موسسه آموزش جادو که نیست. برای کنکور مشنگی علوم مشنگی لازمه. شما...بله ارباب... با دیدن این نگاهتون مطمئنم که شما به همه امور مشنگین واقف هستین. لطفا تشریف ببرین خونه. ما باهاتون تماس می گیریم.

لرد سیاه خوشحال و خندان و امیدوار از موسسه خارج شد. نمی دانست که تماسی در کار نخواهد بود... هکتور دوازده قطعه عکس خندان لرد را به در و دیوار زد و منتظر بقیه داوطلبین تدریس شد!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
#12

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۲:۱۳
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
سوژه جدید

هکتور در حالی که پاتیلی را زیر بغلش زده بود، در بنیاد را با لگد باز کرد و وقتی در به زمین افتاد و تکه تکه شد با تاسف سری تکان داد:
-اینجا چقدر داغونه! باید حسابی بهش برسم. اگه ارباب امر نکرده بودن پامو اینجا نمیذاشتم.

هکتور در حالی که به پنجره های شکسته، سقف ترک خورده، کاشی های کنده شده و دیوار های در حال تخریب نگاه می کرد به فکر فرو رفت و با یاد آوری چهره اربابش و دوری از او، به یاد آخرین ملاقاتشان و ماموریتی که بر عهده اش گذاشته شده بود، افتاد.

چندی قبل-خانه ریدل

ملت مرگخوار همگی در سالنی بزرگ جمع شده و منتظر بودند تا اربابشان دستورات و ماموریت جدیدی برایشان تعیین کند. در همین میان هکتور به سختی مشغول تنظیم کردن چتر لرد بود تا سایه مناسبی روی سرش بیاندازد.

لرد بی توجه به تلاش و تقلایش رو به جماعت مرگخوار گفت:
-یارانمون ما مایلیم شما رو بفرستیم تا کنکور مشنگی بدید!

ملت مرگخوار:
لرد:
هکتور: (افکت درگیری با چتر لرد)

مرلین به عنوان پیامبر مملکت به نمایندگی از جمع پرسید:
-ارباب جسارتا چرا باید کنکور مشنگی بدیم؟
-این مشنگ ها از این کنکور مشنگی میترسن و از یکسال قبل برای اومدنش آماده میشن. کاری که حتی برای ما هم انجام نشده. از اونجایی که از ما ترسناک تر نباید وجود داشته باشه، مایلیم یارانمون رو بفرستیم تا کشف کنن این کنکور مشنگی چیه که همه انقدر ازش وحشت دارن. حالا نیاز به یک داوطلب از یارانمون داریم تا بره بنیاد آموزش داوطلبان کنکور و ضمن راه اندازی اونجا تعدادی معلم استخدام کنه تا اونجا بهش آموزش بدن و بره کنکور مشنگی بده. اوه ما خسته شدیم از بس حرف زدیم کی داوطلبه؟

همه ملت مرگخوار با شنیدن این حرف با سرعت به دور ترین نقطه ممکن رفتند به جز هکتور که هنوز مشغول مرتب کردن چتر لرد بود و ظاهرا بلاخره موفق شده بود زاویه مناسب را بیابد.

-میدونستیم تو یار وفاداری هستی هک! تو رو برای این کار انتخاب میکنیم.
-بلاخره درست شد.. منو ارباب؟ برای چه کاری؟

پایان فلش بک-زمان حال

هکتور که با یاد آوری این خاطره و دوری از اربابش بغض گلویش را گرفته بود، کوشید بر خودش مسلط شود.
-بهترین راه اینه که هر چه زودتر ماموریت رو تموم کنم. اول باید چند تا معلم استخدام کنم. هوممم... فهمیدم! بهتره با معجون هام ازشون تست بگیرم!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.