هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
فلش بک!

- رودولف! ای تسترال...

بلاتریکس با تمام توانش رودولف را دنبال می کرد و با اینکه نفس کم آورده بود، اما به دویدن ادامه می داد. چرا که مجازات خیانت، چیزی جز دو ماه شستن لباس ها و ظرف ها‌، یک سال گردگیری کردن خانه ی ریدل و ... نبود! او در آن فکر بود که چوبدستی رودولف هم بشکند که همه ی کار ها را بدون جادو انجام دهد.

اما رودولف اگر پاهایش تاول میزد، حتی اگر از جایش هم کنده میشد، از حرکت نمی ایستاد و ادامه می داد. در همین لحظه، انگار همه چیزش سنگین شده بود! قمه هایش سنگینی می کردند. سبیل هایش هم دست کمی از آن نداشتند. انگار به سبیل های سیاه و کلفتش وزنه هایی وصل شده بود. رودولف به خود مرلین و جد و آبادش دشنام گفت و به راه ادامه داد.

او نفهمید که چه بود. اما هر چه که بود، مانند دست اندازی راه او را سد کرده بود. اما بدون اینکه حتی آن را در نظر بگیرد، پرش بلندی از روی آن انجام داد و دوید! بلاتریکس هم در ده متر عقب تر او، رودولف را دید که پرید اما او هم مثل رودولف به دلیل آن دقت نکرده بود. بلاتریکس فکر کرده بود که شاید این پریدن های بی دلیل و مسخره هم لیلی به رودولف یاد داده بود!

اما او نمی دانست که پریدن رودولف الکی نبوده است! بلکه از روی جسمی "پتریفیکوس توتالوس" شده، پریده بود! خون جلوی چشمهای بلاتریکس را گرفته بود. و هیچ چیز غیر از رودولف و نقشه ی کشتنش را جلوی چشمانش نمی دید! پس او از روی "جسم" نپرید و با مخ به زمین افتاد! هر چند که موهای او مانع از ضربه دیدن به جمجمه اش میشد. اما او به مرلین و جد و آبادش همانند رودولف فحش داد.

حالا او دیگر از رودولف خیلی دور بود و امکان هم نداشت به او برسد. تازه این فرصتی بود که نفسی تازه کند و دوباره دنبال او برود. حتی اگر هم به او نرسد، به دویدن ادامه می داد که بالاخره گیرش بیاورد‌! نفسی عمیق کشید. بلند شد اما ناگهان یادش آمد چیزی باعث افتادن او شده بود. پس توجهش را به جسم معطوف کرد.

آن یک شئ نبود، بلکه شخصی مسن بود که همه او را می شناختند. او کسی غیر از گریک الیواندر نبود! بلاتریکس قرمز شد و فریاد زد:
- پس این بود که منو انداخت زمین! پتریفیکوس توتالوس!

اما او نفهمیده بود که قبلا خود گریک در طلسم پتریفیکوس به سر می برد. اما دو طلسم شبیه به هم‌، همدیگر را خنثی کردند. و باعث شد که گریک به هوش بیاد! به اطراف نگاه کرد. چشمانش تار می دید اما متوجه یک کپه ی سیاه رنگ شد! اما نتوانست تشخیص دهد که او کیست و یا چیست! گریک گفت:
- پس لیلی کو؟؟

بلاتریکس اعصابش بیشتر خرد شد.
- تو لیلیو این طرفا دیدی؟!
- بله! داشتم می رسوندمش به پسرش! اما به راستی... شما چی هستین که دارین حرف می زنین؟!

او چشم های خود را مالید و چند بار پلک زد. دوباره به کپه ی سیاه که دقت کرد، دید که او کسی جز بلاتریکس نبود! خطر را حس کرد. پس سریع حرفش را پس گرفت!
- عه... چیزه... لیلی اصلا چیه؟ من منظورم با لینی بود!
- با لینی چیکار داری؟
- هیچی! منظورم نیلی بود! رنگ نیلی!
- مزخرف نگو!

و چوبدستیش را روی گلوی گریک گذاشت. الیواندر هم می خواست چوبدستیش هم جلوی بلاتریکس بگیرد که با به یاد آوردن وضع چوبدستیش، از آنکار منصرف شد. او خودش هم نمی دانست که لیلی کجاست. اما او نمی خواست که بمیرد. پس بلاتریکس را به جای دیگری هدایت کرد و گفت:
- دنبالم بیا!

پایان فلش بک!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۰:۴۸ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
لودو که از حاشیه مسیر سوار بر جارویش در ارتفاع کم عبور میکرد چشمش به صحنه ناجوری داخل مسیر برخورد ، لودو ارتفاعش رو باز هم کمتر کرد و به سمت گاریه از هم گسیخته رفت...

_اوه اوه ببین این گاری چجوری متلاشی شده ، ااا این کیه ؟؟ چقدر شبیه لی لیه اونم که گریکه!!

لودو که دونفر از اعضای مهم دنیای جادوگری رو به این شکل دیده بود ، از آنجایی که خبر دار شده بود هری بدنبال مادرش میگرده و به یابنده قطعا مقام بهتری میده تصمیم گرفت لیلی را با جارویش چند کیلومتری جلو تر ببرد و بعد طلسم معکوس رو بخونه...

لیلی با حس گنگی بهوش اومد و یواش یواش اتفاقی که افتاده بود رو به یاد میاورد

_آااااخ چقدر بد بود ، آقای الیوندر شما کجایین؟؟
_سلام خانوم لیلی ، من لودو ام ، لودو بگمن ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی !!
_اوه !! آقای بگمن از دیدنتون خوشحالم فقط ما کجاییم؟ و اینکه من یه همراه داشتم ، آقای الیواندر ...
_ ااا ما تو مسیر وزارت خونه هستیم و اینکه من شمارو تو مسیر بین یه مشت چوب خشک که قبلا گاری بود تنها پیدا کردم !!
_ واقعا من تنها بودم وقتی شما رسیدین؟؟

لودو کمی با تردید به لیلی نگاه کرد و با وجدانش گلاویز شد ؛

وجدانش: هی یارو تو اون پیرمردو اونجا ول کردی و فقط لیلی رو با خودت آوردی؟؟
خودش : خب وزارتخونه فقط دنبال لیلی میگرده و اصلا معلوم نیست اون پیرمرد اونجا چیکار میکرد!!
_خودتو گول نزن بهتره ازش بپرسی چطور با گریک همسفر شده!!!

_آقای بگمن شما حالتون خوبه؟؟
_البته که خوبم فقط داشتم فکر میکردم شما با گریک چیکار داشتین و ، و ... و اینکه چرا وقتی من رسیدم اونجا نبوده!!
_خب وقتی من داشتم فرود میومدم آقای الیواندر منو نجات داد، ولی متوجه نمیشم ما باهم بخاطر خطای چوبدستی خشک شدیم !! چطور ممکنه من تنها مونده باشم؟؟
دارم نگران میشم آقای بگمن میشه برگردیم بجایی که منو پیدا کردید؟

وجدانش؛ دیدی اشتباه کردی ؟؟تو فقط به خودت فکر کردی و برای پست و مقام خواستی تنهایی لیلی رو ببری!!
خودش: خب درست داری میگی و این یعنی دقیقا کار درستی کردم چون تنها راه قبول شدن ۴ سال سوم به عنوان وزیر ورزش همینه!
وجدانش: یعنی تو فقط داری به ...
خودش؛ آره دارم به بودجه سری سوم وزارتخونه فکر میکنم

_آقای بگمن؟
_اوه بله حتما الان دور میزنم فقط امیدوارم اون مردو پیدا کنیم!!


بعد از نیم ساعت با درگیری های فراوان لودو و وجدانش بالاخره به جای اول رسیدن ولی ..

_اوه خدای من مگه میشه هیچ اثری از الیواندر نباشه !!

لودو درگیر دو حس خوشحالی و نگرانی شده بود ، از طرفی خوشحال که واقعا چیزی اونجا نبود و لازم نبود دوباره دروغ بگه و از طرفی نگران الیواندر شده بود و شروع به گشتن کرد تا شاید چیزی توجهش رو جلب کنه.

_هی آقای بگمن !! من یتیکه مو پیدا کردم !!
لودو با یک نگاه سریع گفت :
_بلاتریکس


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
خلاصه:
هری پاتر دنبال لیلی اوانز میگرده و اول بیابون سر میزنه و وقتی اونجا پیداش نمیکنه ، میره خونه ویزلی ها و اونجا هرمیون رو میبینه و ازش خبر لیلی اوانز رو میگیره. هرمیون خبری ازش نداره ولی با هری همراه می شه تا لیلی رو پیدا کنن و این بین، بلاتریکس هم باهاشون میاد.
از طرفی وقتی لیلی رو پیدا می کنن با رودولفه و رودولف هم به خاطر ترسش از بلاتریکس لیلی رو به هوا شوت می کنه که گریک اونو خیلی دورتر می گیره و حالا راه میوفتن تا هری رو پیدا کنن...


***


- آقای اولیوندر...

گریک خواست بگوید "اولیوندر چیه، گریک صدام کن " اما باز هم با به یاد آوردن اینکه شخص موردنظر مادر هری است و هری هم خیلی تسترالش می رود و حسابی بانفوذ است و فردا پس فردایی اگر بفهمد او قصد زدن مخ مامانش را داشته قطعا با اردنگی از گریمولد پرتش می کردند بیرون و ... البته خیلی هم بد نبود... یک مدت از گریمولد دور می شد و روی کسب مدیریت تمرکز کرده همه را کنار می زد و در کنار بلاتریکس به مدیریت می پرداخت و جبهه جدیدی تشکیل می دادند و سر خانه زندگیشان می رفتند و ... لحظه ای چشمانش شروع به پرتاب ستاره کردند اما در نهایت با به یاد آوردن چهره بلاتریکس و اینکه موهای بلاتریکس را هم می زد از لرد جدا نمی شد فرضیه هایش را به سرعت کنار زد و بیخیال مخ زدن شد.
- بله؟
- کی می رسیم پس؟
- خب من می برمت گریمولد، بعدشم یه پیغوم واسه هری می فرستم که بیاد!

لیلی سری تکان داد و به راهش ادامه داد که سوالی برایش پیش آمد.
- آقای اولیوندر چرا ما آپارات نمی کنیم؟
- چون آپارات کن چوبدستیم خرابه!
- چی؟ شما مگه خودتون چوبدستی ساز نیستین؟ خب یه دونه بسازین!
- من از وقتی وارد محفل شدم همه سرمایه مو که همون مغازه م بود فروختم پیاز خریدم‌! هیچی ندارم! این چوبدستی هم به جز آپارات یه چیزای دیگه شم خرابه... ولی من نمی دونم چیا! ...عه... اون چیه داره میاد سمتمون؟ یه گاریِ بی سرنشین؟ پروتگو!

اما خب، چوبدستیِ آقای اولیوندر...

- گریک، خانومِ نویسنده!

‌... گریک، خراب بود و پروتگویش، پتریفیکوس شد و آن دو را خشک بر جای گذاشت.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۸ ۱۷:۱۳:۲۹

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ سه شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
الیواندر تو حال خودش بود و داشت برای خودش رپ میخوند.
- آه... آره... نه بابا... آه
- آآآآآآآآآآآ...

الیواندر متوجه صدا شد ولی هر چی اینور و اونور رو نگاه کرد، منبع صدا رو پیدا نکرد برای همین به کار خودش ادامه داد.
- آه... آره حاجی
چوب دستیو چک میکنی
بعد میگی این چرا اینجوری نی ...

- آآآآآآ...
- این...
- آآآآآ...
- صدا...
- آآآآآ...
- از کجا میاد.

گریک دوباره همه جا رو نگاه کرد ولی چون خیلی خنگ بود نویسنده بهش کمک کرد.
- حاجی حالا قبول دارم شخصیتت گیجه ولی مرلینی هر آدمی می دونه باید بالا رو هم نگاه کنه وقتی دنبال یکی می گرده.
- من بالائم، بالاتر از من نی
- خیلی بامزه بود، حالا بالاتو نگا کن.

گریک با اینکه هنوزم بر این عقیده بود که بالاتر از اون نی ولی بالا رو نگاه کرد و دید که یه نفر داره میاد سمتش.
- سلام.
- آآآآآآ...
- کجایی هستی زبونتو نمی فهمم؟
- آآآآآ...
- ?who are you in the world cup no
- آآآآآ...
- گومبا گومبا بگو کی هستی گومبا؟
- آآآآآ...
- آآآآآ...
- آره دقیقا همین.
- خب بگو آآآآآ دیگه من فک کردم داری میگی آآآ آآآآ آآآ!... میگم عجیب بودا چون من همه ی زبان ها رو بلدم.

این صحنه مثبت 18 سال است

گریک زنی که داشت سقوط میکرد رو در بغلش گرفت و مهره های شش و هشتش بندری زدن ولی گریک محو سیمای زیبای اون زن شده بود.

- آقا؟
-
- آقا با شما هستما؟
- ها؟... جان با من کار داشتین؟
- می خواستم بگم ممنون که منو گرفتین.
- خواهش می کنم این حرفا چیه... تو اون بالا چیکار می کردی؟
- یکی شوتم کرد!
- اسمشو بگید برم عاقد بین دهنش و آسفالت شم!
- چقد شجاع!
- با من بودی؟
- نه یه زنه اون پشت یه دزدو گرفت به باد کتک، با اون بودم.

الیواندر سرشو چرخوند و اون زنو دید.
- عه... چه تفاهمی... منم اتفاقا با اون، بودم.
- ینی چی؟
- هیچی مهم نیست. نگفتین اون بالا چیکار می کردین... عه راستی اینو گفتین... این فراموشی داره منو دیوونه می کنه.
- شما فراموشی دارین؟

گریک این دفعه خواست از درِ مظلومیت وارد شه.
- آره!
- چه بد... مرلین شفات بده.
- شما چقد مهربونید.
- لطف داری .... راستی شما پسر منو ندیدی؟
- اسمش چیه؟
- هری پاتر!

گریک تا اسم هری رو شنید از درِ مظلومیت خارج شد چون فهمید این شکارم از دستش پریده.
- ای لعنتی....
- بله؟
- ها؟... هیچی... یعنی تو لی لی هستی؟
- آره! ... ندیدیش؟... بعد شوت شدنم گمش کردم.
- با من بیا... من می برمت پیشش!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۱۱ آبان ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- صب کن لعنتی!

بلاتریکس دیگه نمی تونست تحمل کنه. این رودولف چش سفید دیگه شورشو در آورده بود.
- کروشیو اصلا!

رودولف به طرز ماهرانه ای جاخالی داد و کروشیو خورد به یه تسترال باری و پودر شد.

- وایمیسی یا اونیو که نباید بگم؟

رودولف ایستاد؛ رودولف بلاتریکس رو حتی از مامانشم بیشتر می شناخت و می دونست اینکارو میکنه.
- غلط کردم! شیکر خوردم! من نبودم اصلا! تقصیر آستینَم... آستین ندارم که!
- اون موقهی که واسه این ساحره ها شیش تیکه ساختی در منظر انظار بذاری باید فکر اینجاشم می کردی.
- گفتم که! شیکر خوردم!
- قهوه ایَم بوده گویا.

هرمیون اظهار نظر کرد و با بلاتریکس زدن قدش! هری که از این حرکت پرو بالش ریخته بود آب دهنشو قورت داد.
- ناموسا؟
- اوهوم

بلاتریکس که داشت لبخندهای پیروزمند با هرمیون رد وبدل می کردن با دیدن رودولف که در حال فرار بود یه پتریفیکوس گفت و کش شلوارشو گرفت که ببردش.

- نه!

بلاتریکس ایستاد.
- الان سر من داد زدی؟
- نه به خدا! فقط... فقط گفتم کاشکی خشکش نمی کردین من بپرسم این نَنَمو کجا شوت کرد!
- لازم نکرده! یه عمری اون ننت ما رو بدبخت کرد! حالا همون نباشه زندگی راحتتره!

و بدون توجه به هری و هرمیون کش شلوار رودولف رو بیشتر کشید و با خودش برد.
حالا هری و هرمیون بودن و زاویه هایی که باید اندازه می گرفتن تا با حدس نیروی ممکنه حدود محل سقوط لیلی رو کشف کنن.






ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۲ ۱۳:۱۳:۳۱

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۰۰ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
اینور خیابون، هری و هرمیون با چنگ و دندون به دست و پای بلاتریکسی چسبیده بودن که مدام جیغ میزد و سر و صورتش از فرط خودزنی کبود شده بود و اون لحظه تنها خواسته‌ش این بود که رودولف و لیلی اوانز، دست در دست همدیگه، دو نفری برن زیر تریلی هیژده چرخ.

اونور خیابون، رودولف دست در دست لیلی اوانز، بسته‌های آدامس شیک رو یکی در میون بین خودش و لیلی تقسیم میکرد و می‌جوید و باد میکرد و می‌ترکوند.

و چند لحظه بعد، از همه‌جا بی‌خبر و یهویی، گروه هری-هرمیون-بلاتریکس و گروه رودولف-لیلی با همدیگه روبه‌رو شدن.
رودولف از تقسیم آدامس‌ها دست کشید.
بلاتریکس هم از جیغ و خودزنی دست کشید.
هری و هرمیون به لیلی خیره شدن.
لیلی هم به هری و هرمیون خیره شد.
چشمای رودولف با دیدن چشمای سرخ بلاتریکس گشاد شدن. بادکنکِ آدامسیش هم گنده‌تر شد...
بعد، نگاهی به قیافه‌ی نگران لیلی انداخت. بادکنکِ آدامسیش گنده‌تر از قبل شد...
بعد، با چشمای خیلی گشاد شده، دوباره نگاهی به بلاتریکسی انداخت که خون از چشماش فواره زده بود و سر و صورتش مدام در حال تغییر رنگ بود.
بادکنکِ آدامسیِ رودولف گنده‌تر شد... گنده‌تر شد... گنده‌تر شد...
و ترکید!
- جیــــــــــــغ!

معطل نکرد و لیلی رو عینهو توپِ راگبی روی زمین کاشت و با یه شوت روبرتو کارلوسی به یه جای نامعلوم فرستاد و اون رو از دسترسِ چنگالِ بلاتریکس خارج کرد.
بعد خودش هم بصورت چهارنعل زد به چاک.

- آــــــــــــی رودولف نفس‌کش!

هری-هرمیون-بلاتریکس هم افتادن دنبال رودولف.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
هرمیون و هری به اتاق بعدی رفتن، بازم خالی بود. همینجوری تمام اتاق ها رو بررسی میکردن و بلاتریکس همش یه اتاق ازشون عقب تر بود تا بالاخره اتاق ها تموم شد.
-لیلی اینجام نیست که ... چند بار گفتم اینجا نیست ؟ میدونستم نیست، گفتم خونه شماست ، گوش نکردی.
-برای باااااار هزارم ، خونه ما رو گشتی یه بار دیگه ، نبود اونجا.
-شاید بعد از اینکه ما رفتیم ، اومد اونجا .

هرمیون نزدیک بود چوب دستیش رو تو چشم هری فرو کنه که بلاتریکس صحنه رو دید و اجازه نداد. خودش سریعا جلو اومد و چوب دستیش رو تو حلق هری فرو کرد. هری نفس نمیتونست بکشه و تو پشت صحنه به در و دیوار میخورد تا چوب دستی رو از حلقش بیرون بیاره. بلاتریکس موهای هرمیون رو کشید و گفت :
-به من کروشیو میزنی حالا ؟

هرمیون خنده شیطانی کرد و به چوب دستیش اشاره ای کرد. بعد به چوب دستی بلا اشاره کرد که تو حلق هری فرو رفته. بلاتریکس که تازه فهمیده بود بدون دفاع هست لحنش رو آروم تر کرد و گفت :
-ایول خیلی حال کردم کروشیو زدی بهم.
-پس چرا شکلکت اینجوریه ؟

بلاتریکس داشت منفجر میشد ولی اینکه توسط یه ماگل زده دوباره شکنجه بشه بیشتر عذابش میداد. شاید اگر ولدمورت میفهمید که توسط هرمیون شکنجه شده دیگه شکنجش نکنه. بدنش لرزید و سعی کرد بر خلاف همیشه آروم و مهربون باشه.
-به قلعه لسترنج ها خوش اومدین عزیزانم ... کاری میتونیم واستون بکنم ؟

هرمیون اوضاع رو توضیح داد. لیلی گم شده و اینکه فک میکنن که رودولف بلندش کرده باشه. بلاتریکس همینجوری عصبانی تر میشد.
-رودولف به من گفت میره سر کوچه دو تا آدامس شیک بخره ... مرتیکه خاک به سر رفته سراغ یه ساحره دیگه ؟

حالا سه نفر دنبال لیلی و رودولف بودن.




پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۵:۵۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
- چی می‌بینی هرمیون؟

هرمیون در آستانه‌ی در وایساده بود و هری در تلاش بود تا از پشت سر هرمیون سرک بکشه و حتی شده گوشه‌ای از اتاقو ببینه. اما به لطف موهای پرپشت هرمیون، هری هربار با شکست مواجه می‌شه.

- چرا نمی‌ری تو؟ خبریه اونجا؟

هرمیون در حالی که همچنان محکم سرجاش وایساده بود جواب می‌ده:
- هیچی! در واقع اینجا... هیچی نیست!

هری که از این‌پا و اون‌پا کردن خسته شده بود، دست به سینه وایمیسه.
- می‌شه اجازه بدی منم اون هیچی رو ببینم؟

هرمیون "اوپس" گویان درو تا انتها باز می‌کنه و به داخل اتاق خالی قدم می‌ذاره. و بالاخره هری به آرزوش می‌رسه و می‌تونه اتاقو ببینه!
- عه... اینجا که هیچی نیست.
- گفتم که. بیا بریم بقیه جاهای خونه رو چک کنیم.

هرمیون برمی‌گرده تا از اتاق خارج شه، اما هری با چشمانی گریون مانع حرکتش می‌شه.
- فهمیدم! من راز این اتاقو کشف کردم. ر.ا.ل! لیلی اوانز رویاها.

هرمیون که گیج شده بود، سعی می‌کنه هریو از خودش جدا کنه.
- متوجهی که حروفو دقیقا برعکس چیدی؟
- واسه رد گم کنیه. برای اینکه کسی نفهمه. بلاتریکس نفهمه. اما من پسر برگزیده‌م و همیشه می‌فهمم.
- دست بردار هری! اصن شاید مخفف رویاهای ایده‌آل لسترنج باشه.

در همین حین که هرمیون در حال سر و کله زدن با خیالات واهی پسر برگزیده بود، صدای جیغ و داد بلاتریکس که از این اتاق به اون اتاق به دنبالشون بود، به هوا بلند می‌شه!




پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۷:۰۰ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- اکسپلیارموس!
- کروشیو!

اشتباه فکر نکنید؛ دومی هرمیون بود که به بلاتریکس طلسم زد! و وقتی بلاتریکس از جلوی در کنار رفت، هردو داخل دویدند.

- چیکار کردی؟ مگه محفلیا هم کروشیو میزنن آخه، ها؟!
- ام... خب اون داشت موهامو میکشید! شنیدم به موهام گفت سیم ظرفشویی حتی!
- خب تو هم میتونستی موهاشو بکشی! دوبرابر تو مو داشت که!
- تو هیچوقت از دعواهای زنونه چیزی سر در نمیاری!

هری با پوکرفیسی، به دری که حالا در مقابلشان بود نگاه کرد که روی آن، ر.ا.ل حک شده بود. صدای هرمیون شنیده شد.
- ر.ا.ل کیه یعنی؟
- برادر سیریوس!

هرمیون کمی به هری نگاه کرد. سپس به دیوار خیره شد و سرش را دو، سه دفعه محکم به دیوار کوبید. سپس دید که هری همچنان منظور کارش را نمیفهمد.
- آخه برادر سیریوس توی خونه لسترنج ها چیکار میکنه؟ اصلا مگه فامیلیش با "ل" شروع میشه؟!
- هنوزم بخاطر کروشیویی که زدی، نمیبخشمت!
-

سپس آنها در اتاق را به آرامی باز کردند.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۷ ۱۳:۵۵:۴۲

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۳:۱۲ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۵:۳۰ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 246
آفلاین
هری اکنون شاهد یک صحنه‌ی تاریخی بود. رویاروییِ دو مو فرفری!

- چطور جرات کردی بیای اینجا؟
- پرسیدم لیلی اینجاست؟
- نخیر فقط همینو نپرسیدی. اسم رودولف رو هم آوردی! چطور جرات میکنی اینجا می‌ایستی و اسم‌ش رو میآری؟! میخوای با موهات اغفالش کنی؟!

هرمیون که نگران لیلی بود وقت را تلف نکرد و سعی کرد به زور وارد خانه‌ی بلک شود. بلاتریکس ولی موهای هرمیون را گرفت و او را به دیوار کوبید. هری مانند نخود همچنان آنجا ایستاده بود.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.