هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
#29

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
کمد سیاه با حاشیه های طلایی در مقابل لرد قرار گرفت.لرد ولدمورت در این فکر بود که با این عتیقه ی جادویی نسل جدیدی از جنگ نرم و عذاب برای دشمنانش را رقم می زند.مانند بوگارت شکست ناپذیری خواب هایشان را با ترس هایشان مخلوط می کند تا دیگر هیچکدام از محفلیون از بی خوابی و خستگی نتواند حتی چوبدستی اش را بلند کند.

لرد درحال نقشه پردازی و خنده خبیثانه در ذهنش بود.ولی صورتش هیچ سرنخی از درونش نشان نمی داد.درنتیجه مرگخواران که حدود بیست و شش دقیقه در سکوت از لرد به کمد و از کمد به لرد نگاه می کردند،شک کردند که نکند اشتباهی رخ داده و وقت این است که از ترس مجازات دم هایشان را بغل کرده فرار کنند.

بلاخره پیکسی شجاعی ویزویزکنان به طرف لرد رفت.
-لرد سیاه اتفاقی افتاده؟از قیافه کمد خوشتون نیومده؟
-نه لینی.داریم فکر می کنیم.

لینی دست از بال درازتر به میان مرگخوارانی که از انتظار چرت می زدند برگشت.ده دقیقه دیگر زمان برد تا لرد سیاه همه ی دشمنانش را در نقشه هایش به دیوانگی و نابودی بکشاند و برای هرکدام قهقهه بزند.مرگخواران تا آن موقع هرکدام سرپا چرت می زدند.حتی لیسا و پاتریشیا گوشه ای نشسته و خون ببر ماگل بیار بازی می کردند.
پاتریشیا رو به لیسا:
-زدمت.
-نخیر.قهرم اصن.

با فریاد لرد قهر لیسا از دهانش به شکمش افتاد و زهره چرت زنندگان تق تق کنان ترکید.
-مرگبار است.بله.خب دستور می دهیم یکی برود داخلش که امنیتش ثابت شود.

لرد در پی این سخن به سمت صندلی اش در بالای سالن رفت.روی آن نشست ومنتظر به مرگخوارانش خیره شد.

بلاتریکس:رودولف؟
رودولف:من که هنوز پشتم از وزن کمد درد میکنه.
-بخاطر اینه که پیر شدی.پیر و فرتوت به درد لرد نمیخوره.برو داخل کمد و ثابت کن هنوز فایده ای داری و حیف نون...کجا وایسا ببینم.

رودولف که هوا را پس یافته بود از پنجره به بیرون پریده بود و بلا هم برای شکارش آرتیستی به دنبالش پرید.

لرد که با بی قراری پاپیون سیاه نجینی را نوازش می کرد،تصمیم گرفت خودش انتخاب کند.
-هکتور دستور می دهیم تو بروی.
-من ارباب؟

با باز شدن آرواره های نجینی به علامت گشنمه.هکتور به طرف کمد هجوم برد و ویبره زنان درحالی که کل هیکل کمد به همراهش می لرزید دستگیره آن را کشیده و در را باز کرد.

در مذکور باز نشد بلکه از چهارچوب به روی هکتور افتاد و ساحره نیمه شفاف و موصورتی با کفش تق تقی اش از کمد بیرون آمد.
مرگخواران:
لرد:تو دیگر از کجا پیدایت شد؟
ساحره:من رویای عشق و دوستی هستم دیگه.

لرد که طاقت وجود حرف از عشق و دوستی در قلمرویش را نداشت،کروشیوای روانه رویای مذکور کرد،اما چون رویاها شکنجه نمیشوند از او رد شد و به کراب که با بینی چین داده به بیگودی های بی نقص ساحره خیره شده بود خورد.



ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۱۴ ۱۵:۵۷:۱۶

lost between reality and dreams


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#28

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-بله پروفسور...ما میریم به دیاگون!
-همین الان میریم!
-دیاگون رو روسرشون خراب میکنیم.
-رو سر کی؟

هرمیون عادت داشت وسط شعار های پرشور محفلی ها، سوال های بی ربط پرسیده و کل آن شور و حال را به باد فنا بدهد!
با این حال محفلی مو قرمز زشت گرسنه ای جلو پرید:
-مگه پروفسور نگفت زیر سر اوناس؟ رو سر هر کی که این قضیه زیر سرشه خراب میکنیم!

پروفسور چنین چیزی نگفته بود ولی محفلی ها برای خوردن آخرین غذای قبل از ماموریت دور میز جمع شدند.

-وااااای...عجب بوی مزخرفی میاد...سوپ پیاز؟ اصلا فکرشم نمیکردم.

محفلی ها به بشقاب های حاوی سوپ لبخند زده و سرگرم خوردن تکه نان های روی میز شدند. رون نمکدان را بالای دهانش گرفته بود و نمک ها را در حلقش میپاشید که شاید با چیزی غیر از سوپ پیاز سیر شود. هرمیون چنگال را با طلسم نرم کننده نرم کرده بود و آماده گاز زدنش شده بود.
ولی یک نفر بود که چیزی نمیخورد!

پسری که زنده ماند!

هری پاتر چشمانش را بسته بود و سرش به شکل غیر قابل کنترلی به جلو می افتاد.
با شدت یافتن این حرکت، بالاخره پاتر از خواب پرید!
و با پریدن پاتر، کل محفل از جا پرید!

-چی شده هری؟ اسمشو نبر برگشته؟
-اون که قبلا برگشته بود. الان سر و مر و گنده تو خانه ریدل هاست.
-اسمشو نبرگنده اس؟ مامان من میترسم!
-چی شد هری؟ باز آرتورو تو خواب دیدی؟ نیشش زدی؟ سیریوسو دیدی؟ بگو این دفعه قراره کی به کشتن داده بشه. ما طاقتشو داریم!

پاتر کله زخمی سرش را بلند کرد. به سختی چند قطره اشک در چشمانش جمع کرد.
-مممم...من...پدر و مادرم...

-ااااااه...این سوژه که تکراریه. سوپتونو بخورین بابا!

دامبلدور مانع سوپ خوردن ملت شد!
-دست نگه دارین.هری برای ما مهمه! بهش اعتماد کنین. حرفشو گوش کنین. اون الان خوابی دیده و ما باید بشنویم!

همه گوش جان سپردند و هری که این همه توجه را یکجا دیده بود، چیزی نمانده بود که خودش را در سوپ پیاز غرق کند.
-من...دیدم...چیز دیدم...انگور!
-تعبیرش خوبه.
-انگورهای درشت!
-تعبیرش خیلی خوبه.
-انگور ها باز میشدند!
-تعبیرش بهتره حتی!
-و ازشون آتش میبارید!
-خوب نیست فک کنم!
-دیاگون آتیش گرفته. از آسمون آتیش میبارید. رو سر ما...سیاها قهقهه میزدن...

دامبلدور چشمانش را بست تا خیلی جدی به نظر برسد!
-خب...این مطمئنا بده. نقشه منتفیه. نمیریم دیاگون. سوپتونو بخورین. یه ملاقه سوپ اضافه هم به هری بدین. اگه نداریم از اون ویزلی کوچیکه بگیرین. دیروز داشت در مورد اراده و حق انتخاب و مرگخوار شدن یه حرفایی میزد. بعدش همگی میرین که بخوابین.

خانه ریدل ها:


-بذارش زمین رودولف!

رودولف با وجود کمد سنگینی که روی پشتش بود موفق شد تعظیم کند.
-ارباب من مایلم بذارم...ولی اونقدر حملش کردم که چسبیده بهم...کمی فرصت بدین...ببخشید ارباب...

لرد سیاه نبخشید. ولی کمی فرصت داد...و رودولف موفق شد کمد را درست در مقابل لرد، روی زمین بگذارد!

-ما دستکاری کردن دوست داریم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#27

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
خونه گریمولد

صبح خیلی زود، دامبلدور همه محفلیا رو بیدار کرده بود و جلسه ترتیب داده بود. کسی نمیدونست جریان از چه قراره. همه با چشمای خواب آلود، پشت میز نشسته بودن و هر چند صدم ثانیه یه بار، یکیشون خمیازه میکشید. دامبلدور، دلش نمیومد این موقع جلسه تشکیل بده، اما مسئله خیلی مهم بود و نجات دنیا به این جلسه بستگی داشت.

- فرزندان!
- ...
- فرزندان!
- ...
- فرزندان!

فرزندان، یهو از خواب پریدن. با فریادی که دامبلدور کشید، حالا همه کنجکاو بودن بدونن چه اتفاقی افتاده و این جلسه برای چیه.

- فرزندان! من یه خوابی دیدم که...

یه ابر بالای سر دامبلدور درست شد که خوابشو نشون میداد.

خواب دامبلدور

دامبلدور به دور و برش نگاهی انداخت؛ هکتور و لینی رو میدید که توی کوچه دیاگون، دستشون رو به یه دستگیره گرفته بودن و با هم بحث میکردن.

- من دامبلدور رو تو خواب میکشم تا ارباب به من افتخار کنه!
- نه، من اول تو رو تو خواب میکشم بعد دامبلدور رو!
- نمیتونی! من پیدات میکنم معجون حشره کش میدم بهت!
- من کوچیکم، پیدام نمیکنی!

بیرون از خواب دامبلدور

محفلیا هاج و واج به همدیگه نگاه میکردن؛ یعنی اون دوتا چجوری میخواستن برن توی خواب دامبلدور؟ چجوری رفته بودن؟

- هرچی که هست، فرزندان، توی کوچه دیاگونه. ماموریت شما اینه که بفهمین اون چیه. اونا میتونن با این کارشون، جنگ نرم آغاز کنن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷
#26

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۷:۱۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
لرد سياه آن كمد را ميخواستند.
پس تنها يك كار باقى مى ماند.

-پيش به سوى كوچه دياگون!

كوچه دياگون

-آى بدو اين ور بازار! پاتيل دارم... پاتيل هاى درجه ١. خودش ميپزه... خودش ميشوره و حدس بزنيد...! شما رو هم ميشوره! و از اون جالب تر... صبح ها ميره نون ميخره!... آى خونه دار و بچه دار... بدو اين ور بازار!

تمامى بسيج مرگخواران به يك باره متوقف شدند.
-هى... اون...؟
-هكتور!

هكتور با شنيدن نامش، به سمت صدا برگشت و با ديدن مرگخواران، با سر درون پاتيل پيش رويش پريد.
مرگخواران به سمت پاتيل رفتند.
-بيا بيرون هكتور!

-اينجا هكتور نداريم!
-يعنى چى كه هكتور نداريم؟ پريد تو تو! ديديم! بدش.
-نميدم. پاتيل، ملاقه اش رو ميفروشه... هكتورش رو نه!

-پاتيل ميخواى چيكار آبجى؟... بيا كمد رويا ببر!

صدا، صداى ماندانگاس بود.

-كمد! ميخريمش!

دقايقى بعد، مرگخواران به همراه رودولفى كه كمد را پشتش بسته و دولا دولا مسير را طى مى كرد، به سمت خانه ريدل ها راهى شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۷
#25

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
خلاصه:
لادیسلاو زاموژسلی صاحب مغازه‌ی «عتیقه‌فروشیِ گل نیلی» شده. تو مغازه، يه کُمُد رویاگردی وجود داره. کمدی که با استفاده از اون میشه تو خواب هر کسی رفت و باعث شد طرف هر خوابى كه ميخواى، ببينه.
مردم دم در صف بستن براى استفاده از اين كمد. وسط دعواهای ملّت سر صف و نوبت، گریندل‌والد میزنه کمد رو می‌شکنه!
این وسط دَنگ (دینگ) از لادیسلاو به‌علّت سد معبر عابرین پیاده شکایت کرده و لاديسلاو همراه آرسينوس براى رسيدگى به اين شكايت، به وزارتخونه ميرن.
ماندانگاس فلچر، سر صف ايستاده و تنها كسيه كه متوجه خروج لاديسلاو از مغازه ميشه.


***


ماندانگاس یه نگاه به این ور و یه نگاه به اونور کرد و وقتی متوجه شد کسی حواسش نیست و همه به سمت در پشتی روونه شدن، پاورچین پاورچین وارد مغازه شد. ماندانگاس کلی به خودش امیدواری داده بود که شاید لادیسلاو خواسته بپیچونتش و الکی بهش گفته کمد شکسته، اما واقعا با یه سری چوب خرد شده مواجه شد.
- ای لعنت.

اما ماندانگاس مرد تنهای شب بود، حتی مرد روزای سخت بود. پس به این فکر کرد که شاید اون چوب ها روزی به کمکش بیان، دست رد به مال مفت و بی صاحاب رو نزد و با خاک انداز، چوب ‌ها رو جمع کرد و ریخت تو کیفش.

و بعد همون طور که پاورچین پاورچین وارد شده بود، از پنجره‌ی پشت مغازه هم در رفت.

محل دستفروشای کوچه دیاگون

ماندانگاس که چهارزانو روی زمین نشسته بود، چوب‌های کمد رو روی زمین ریخت و همین طور بهشون زل زد تا شاید راهی برای استفاده از چوب‌ها به ذهنش برسه.
بازم زل زد.
همچنانم زل زد.
و بله... بازم زلـ...

- داداش بسه دیگه. انقد زل زدی داریم آب میشیم زیر نگاهت. یه ریپارو بزن بمون درس میشیم دیگه. این زل زدنا رو نداره که.

به اذن مرلین، چوب‌های کمد وقتی دیدن ماندانگاس دست از زل زدن بهشون بر نمیداره، به حرف اومدن. ماندانگاس هم خوشحال از این که راه حل پیدا کرده، چوبدستی‌ای که نمی‌دونست از کی دزدیده رو بیرون آورد و به سمت چوب‌ها گرفت.
- ریپارو

در یک ثانیه چوب‌ها به جنب و جوش افتادن و سرهم شدن و دوباره شکل کمد به خودشون گرفتن.

- بدو بدو حراجش کردم! کمد رویاگردی برا اولین بار تو دیاگون. با خرید این کمد میتونید تو خواب هرکسی که بخواین برید.

خونه ریدل

- ارباب!

پیکسی آبی رنگی پروازکنان از سوراخ در وارد اتاق لرد شد.
- دانگ یه کمد رویاگردی رو میفروشه.
- ما اون کمدو میخوایم. باهاش میتونیم خوابای اون دامبل رو دستکاری کنیم.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶
#24

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- داداش؟
- جونم؟
- ببین، من الآن نفر چهاردهمی‌ام. شوما سینزهمی. سینزه عدد نحسیه. شوما هم که خیلی لاغر مردنی هستی. میگن هرکی لاغر مردنی باشه و تو صف هم نفر سینزهمی باشه، می‌میره!
- عه؟!
- جون تو. بیا جاهامونو عوض کنیم.
- دمت گرم رفیق. واقعاً جونمو نجات دادی.

و ماندانگاس نفر سیزدهم شد!

نفر بعدی، آرنولد پفک پیگمی بود.
ماندانگاس خم شد تا گربه رو اغفال کنه. ولی ناگهان، خودِ آرنولد یقه‌ی ماندانگاس رو گرفت.
- هوی دانگ! من الآن دوازدهمی‌ام، تو سیزدهمی. بیا جامو بگیر! بیا خودت دوازدهمی شو! یالا!
- حله حله داداش. اوکی. ول کن یقه رو، خفه شدم.

آرنولد یقه‌ی دانگ رو ول کرد و خودش سیزدهمی شد و دانگ هم به‌صورت توفیق اجباری، دوازدهمی شد.
دانگ آرزو می‌کرد که اِی کاش بقیه‌ی اعضای صف هم مثل آرنولد مهربون و نیکوکار باشن.
نگاهی به جلوش انداخت. یازده نفر مونده بودن!
توی این شرایط، یه شارلاتان ناچاراً باید تموم استراتژی‌های شارلاتانیش رو روی یازده نفر اعمال می‌کرد.
ولی دانگ شارلاتان نبود. یه سوپر شارلاتان بود!
پس خودش رو از جایگاه دوازدهمی جدا کرد و سوت‌زنان وایساد سر صف و به دنبالش، ملّت معترضانه ریختن سرش.

- اوهو اوهوی! چه خبرتونه باو؟ یه لحظه صب کنین! آقا ولم کن! خانوم ولم کن! ... ملّت! زود قضاوت نکنین. بذ توضیح بدم. شاید فک کنین من الآن دسته‌جمعی حق‌تونو زیر پا لِه کردم و الکی‌الکی نفر اول شدم. ولی سخت در اشتباهین! من هنوزم نفر آخرم. این صفه که برعکس شده. جهت صف عوض شده. رفته اونور. لادیسلاو الآن داره از دَرِ پُشتی مغازه گالیون می‌گیره و اجازه‌ی ورود میده. باور کنین! من شاید شارلاتان باشم، ولی خب، شریف که هستم! صف رو رعایت می‌کنم!

ملّت هم که باورشون شده بود، بیخیال دانگ شدن و صف رو برعکس کردن.
دانگ شارلاتان نبود. ملّت شومپت بودن!
در این لحظه، لادیسلاو و آرسینوس از مغازه بیرون اومدن.

- اِ لادیسلاو جون، کجا به سلامتی؟
- میریم حق دینگی را که دنگ می‌نامیم، بگذاریم کف دستش!
- خب لااقل کارمونو راه بنداز بعدش برو.
- آخر کمدی در کار نمی‌باشد که کارتان را راه بیاندازم.
- کمدی در کار نی؟ صب کن ببینم. منظورت چیه؟
- بشکست! کمد بشکست!

لادیسلاو این رو گفت و به همراه آرسینوس دور شد.
این وسط، دانگ حیرت‌زده موند و یه کمد داغون‌شده و یه صفی که برعکس بود و از هیچی خبر نداشت.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#23

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۰۴ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از تو تالار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
- چه کردی اِی...

لادیسلاو تا آمد نقطه‌ی اوجِ جمله‌اش را کامل کند، شخصی جفت‌پا به میان پرید.

- اهم.

لادیسلاو همزمان که آستینِ گلرت را گرفته بود تا مبادا فِلِنگ را ببندد، گفت:
- تو دیگر کیستی که بی اذنِ دخول به میانِ سوژه وارد گشتی مردک؟!

"مردک" ردا، کروات و ایضاً نقابش را صاف کرد و پاسخ داد:
- از وزارتِ سحر و جادو مزاحم میشم. از شما به علتِ سدِ معبرِ عابرینِ پیاده شکایت شده.

لادیسلاو سرش را از مغازه بیرون برد و با جمعیتِ مشتاق و بی‌خبر از به فنا رفتنِ کمد، که صفی به طول کوچه‌ی دیاگون تشکیل داده بودند، مواجه شد.
سرش را دوباره واردِ مغازه کرد و همانطور که آستینِ گلرت را چسبیده بود، مقابلِ "مردک" و چشم در چشمِ او ایستاد.

- حال چه شخصِ شخیصی چنین عملی را به عمل آورده است؟

آرسینوس در جواب گفت:
- طبقِ چیزی که اینجا نوشته شده...

پرونده‌هایی که زیرِ بغلش زده بود را در دستانش گرفت، از آن برگه‌ای بیرون آورد و به حالتِ "مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون. احترام بگذارید!" توی صورتِ لادیسلاو کوباند.

- شخصی به نامِ دَنگ یا دینگ از شما شکایت کردن.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۵
#22

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
- چیجوری مثلا؟
استرجس شانه بالا انداخت که با عث شد مرلین بگوید: خسته نباشی.
استرجس هم یکی زد پس کله ی اوی که "هوی! مرتیکه ی پیامبر، درس حرف بزن."


داخل دکان لادیسلاو:

- هوی تو! ای ناپاک دل، هزاران ننگ برتو باد! ددمنش سبک بار، دور دار ید درازت را ز کابینت رویایابیمان. همی گوش فرا دار چگونگی بکاربریَش را و همین گونه privacy policy ـش را نخوانده و نشنفته تیکش را کتبت مکن.

لادیسلاو غرولند کنان نحوه کار دستگاه را برای گلرت گریندلوالد توضیح داد و به او کمک کرد کمربندش را ببند و وارد خواب دامبلدور شود.

دامبلدور در دهه سی میلادی نمایان می شود که در کمال تعجب هیچ فرقی با کنونش ندارد و غرولند می کند: اما مامان!
- ساکت. دیگه با این پسره خل مشنگ نمی گردی. تسترال فهم شد؟


گلرت با هیجان گفت: به نام او، درود. اوه مـــــای گــــاد! اوه مااای گگگــگگگگــــآااادد! اوه مـــــاییییی... اووووووه! داره در مورد من حرف می زنه. چقدر یارم اون موقع قشنگ بود. در پناه او، بدرود.

و با دست، می ای که لادیسلاو به او تعارف کرده را کنار زد و گفت: به نام او، درود. تا وقتی یار رو دارم، باده می خوام چی کار؟وه! آلببببــــوووووووسسسســـس! فدای قد وبالات، فدای اون چارشونه ـت. فدای پشم و بته هات! بووووسسسس! من می خوام به اون زلف معطرت دست بکشم. می خوام تو ماهم باشی. اوه، الهی من فدای اون چشات، تو که چشمات خیلی قشنگه، می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟ نای نانای نانای نای نیش نای نای نیش نای نای دوپس دوپس دوپس. در پناه او،بدرود.

لادیسلاو نالان از گیتی آهی برآورد و ادامه خواب دامبلدور را play کرد.

مادر دامبلدور با خشم می گوید: مردم حرف در میارن. یه بچشون فشفشه ـست. اون یکی هم بوق بوق بوق.
- مامان!
- خفه شو، آلبوس!
- اون که من نبودم. آریانا بود.
- پاشو برو تو کمدت و تا وقتی اکسپلیارموست رو یاد نگرفتی بیرون نیا.
- مامان!
- درد! کوفت بگیری تو بچه.

کندرا با خشم آریانا را با زیرشلواری صورتی اش بلند می کند و با یک تیپا وی را پرت می کند به کمد خانه که از قضا، زیر راه پله هم بود. آلبوس هم با ناراحتی به اتاقش می رود و چوبدستی اش را روشن می کند با اینترنت Dial-up ـش تایپ می کند: تو همیشه همدمم بودی. حتی وقتی کسی نبود. هماره به امید دیدن لعل تو شب هام رو روز می کردم. اوه! الفیاس من...


گلرت با خشم از کمد رویابینی پیاده شد . الفیاس؟ الفیاس دوج؟ آلبوس چطور توانسته بود؟ آن الفیاس مشنگ را به او ترجیح داده بود؟
خشمش را سر کمد خالی کرد و چون خیلی جادوگر خاکستری ای بود، داد زد:اکسپلیاکداورا!

و کمد در هم شکست!


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲۴ ۱۵:۱۰:۳۴

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۲:۰۴ چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۵
#21

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۲:۰۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
ماندانگاس دزد بود،دست کج بود،قالتاق بود،آب زیرکاه بود،شرخر بود،ولی خب شریف هم بود!پس تصمیم گرفت صف را رعایت کند و در انتهای صف ایستاد تا هم نوبتش شود،هم جیب افراد حاضر در صف و شلوغی را خالی کند!

اما در سر صف،داستان طور دیگری بود...لادیسلاو پشت دخل نشسته و در حالی که سرگرم محاسبه کردن مقدار کاسبی آن روزش بود،بدون آنکه سرش را بالا بیاورد به شخصی که نوبش شده بود گفت:
_یک گالیون را بپرداز و داخل شو!
_شرمنده...این کوچکترین مبلغی ست که همراه دارم!

لادیسلاو با تعجب سرش را بالا اورد تا شخصی که اینگونه فصیح و بلیغ صحبت کرده بود را ببیند...اما برخلاف انتظار او که توقع داشت شخصی با این ادبیات حداقل شکسپیر را ببیند،ریگولوس بلک را دید که یک گالیون به سمت او دراز کرده بود!
_مردک جوجه...خودت را به سخره بگیر...خوب است حال نگذارم که وارد کمد شوی تا در قسمت ماتحت دماغ احساس سوزش کنی؟
_مسخره چیه؟خب یه وقتایی منم ادبیاتم میزنه بیرون...به جون لادیسلاو قصد توهین نداشتم!

لادیسلاو که کمی از خشمش فروکش کرده بود،نفس عمیقی کشید و دوباره به پشت دخلش برگشت...
_حال کنون وارد کمد شو و بگو به خواب که قصد داری وارد شوی!
_یه خواب ننه سیریوس لطفا...یعنی ننه خودم!
_باشد!

در اواسط صف!

استرجس و مرلین که زمان زیادی را در صف بودند،خسته از ایستادن،همانجا بر روی زمین نشستند...
_این چه وضعشه؟من بعد دو سال برگشتم،الان اینا حق ندارن بهم بگن تو صف وایسا!
_به نظر من راونکلاوی ها همیشه با صف قصد دارن قهرمان بشن!
_ناموسا ربطش رو نفهمیدم مرلین!
_من خودم نمیفهمم چی میگم...اصولا نخونده و نشنیده اظهار نظر میکنم...این فرد صاحب مغازه هم راونکلاویه،حتما یه ربطی به گروهش داره دیگه!
_راس میگی...با این همه سابقه که من دارم،کسی نمیتونه بهم بگه چی درسته چی غلط...حیف که هی بهم پیام میدن که بمونم...وگرنه من از این صف رفته بودم...هی پیام میدن بهم،هی خجالت زده میکنن من رو با لطفشون!
_استر...من پیغمبرم مجبورم یه نفس حرف بزنم،صفحه های جزوه ام پر بشه...تو چی میگی؟

استرجس چانه اش را خاراند...سپس نگاهی به نفرات جلویی و پست سری در صف انداخت...ناگهان همانند کسی که فکری به ذهنش خطور کرده،مشتش را بر کف دستش کوبید و صدایش را به حدی که فقط مرلین بتواند بشنود پایین اورد و گفت:
_نظرت چیه این نفرات جلوییمون رو یه جوری از صف بدرشون کنیم،نوبت ما زودتر برسه؟




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
#20

باروفیو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۴۲ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
از محصولات لبنی میش استفاده کنید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 191
آفلاین
سوژه جدید


«لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی» سعی می‌کرد از میان انبوه جمعیت کوچه دیاگون راهش را باز کند ...

- عجب کار دشخواریست! اگر آگاه بودیم از مشقّت تردّد در این کوی، یکصد سنه‌ی مشکی انگشت به تحت این قرارداد نمی‌زدیم!

لادیسلاو به تازگی مغازه‌ی متروکه‌ی «عتیقه‌جات و لوازم جادویی گل نیلی» را از «آقای نیلی» که سال‌ها بود معجون سازی مشنگی پیشه کرده بود و فقط برای تمدید سرور مغازه سری به آن می‌زد اجاره کرده بود تا نانی به کف آرد و به غفلت نخورد.

- سر پگاهی نه تنها اندر ترافیکی به سنگینی ترافیک محدوده‌ی تقاطع بزرگراه شهید سیّد مصطفی چمران شمال و بزرگراه شهید محمّدابراهیم همّت شرق برمی‌خوریم، راوی نیز لنگ اندر گیوه‌مان می‌کند و برروی شکلاتی که پگاه میل کردیم اسکی می‌رود.

لادیسلاو که می‌دانست هیچ قدرتی بالاتر از قدرت راوی نیست تصمیم گرفت به اعصاب خود مسلّط باشد و راهش را برود که پیرزنی با مو و ردای آبی که از سرش نور می‌تابید، سر نورانیش را مثل گاومیش پایین انداخت و دوان دوان به سینه او خورد و جعبه‌ای که زیر ردایش پنهان کرده بود را به زمین انداخت و درحالی که فریاد می‌زد «سرزمین من جاییست که به گام‌های سبک و آزادتر از پر ساحرگان گیر می‌دهند اما گام‌های هرزه‌ی جادوگران به بند ردایشان هم نیست عَبَضیای بوق! » دور شد!

- امان از این دهه‌ی هشتاد پیش از میلادی‌های تخس و سر به مخلوط اکسیژن و نیتروژن!

لادیسلاو سریع جستی زد و جعبه‌ی کذاییش را برداشت و به راهش ادامه داد.

تصویر کوچک شده


لادیسلاو تمام یک صبح تا شب را صرف برچسب‌ زدن اجناس مغازه کرده بود. برچسب‌هایی نظیر «قوری مزدوج با فنجان هلگا هافلپاف»، «دیهیم یافت‌شده‌ی روونا ریونکلا»، «سیم سرور 500 ساله»، «دو تار سبیل فابریک، متعلّق به نوجوانی آلبوس دامبلدور»، «کاست ضامن تندرستی والده‌ی مرلین کبیر»، «کاپوت گم‌گشته‌ی آرتور ویزلی، متعلّق به فورد آنجلیای آبی» و ... بر روی برخی اجناس به خودنمایی می‌کرد.

با رضایت نگاهی به دکوراسیون جدید مغازه انداخت و سپس مقابل درب مغازه رفت و کمدی از جعبه‌ی گسترش یافته‌ای که با خود به همراه داشت خارج کرد و مقابل درب مغازه قرار داد و آن را نیز صاحب برچسب کرد.
نقل قول:
کمد رؤیاگَردی!
دست زدن قدغن! قابل ابتیاع کردن نمی‌باشد. برای هر دور سوار شدن یک گالیون اِخ نمایید.


ماندانگاس فلچر که شب هنگام برای کسب روزی حلال افتاده بود کف خیابان، با دیدن مغازه‌ای که همواره طعمه‌ی خوبی به نظر می‌رسید امّا تعطیل بود، بالاخره نان خود را در روغن دید و سریعاً داخل شد.

- ساملکم! اممممم ... چیزه ... می‌خواستم ببینم اینا تستم داره؟

- درود و دوصد درود بر خودت و شرفت! اوّلا که دست خویش را اریب ننما و آن منوی مدیریت نهصد ساله را سر جایش بگذار. ثانیاً خیر ... تست ندارد. لکن امشب به مناسبت افتتاح رایگان است.

دانگ که متوجّه حواس جمع و چشمان تیزبین لادیسلاو شده بود قصد در حال خروج بود که با شنیدن کلمه‌ی رایگان اختیار خود را از دست داد. او کتک مفت را هم با جان و دل می‌خورد! پس درنگ نکرد و برگشت تا کمد رؤیاگَردی را تست کند.

- چی چی هه حالا؟
- با ورود به این کمد تو به دنیای رؤیاها گام می‌نهی و در خواب هرکس که خواستی می‌روی.
-ایول! ینی الان مثلا به خواب اسمشونبر می‌تونم برم؟
- حقیقت امر این است که اکنون لردمان تمام گشته. اگر بخواهید فردا از انبار برایتان می‌آورم!
- نه نه ولش کن فردا پول پاش میفته ... چیز ... خواب آلبوس؟
- شدنش که می‌شود لکن امشب هری پاتر با وی کلاس خصوصی دارد و تا صبح مشغول هستند!
- ای بابا ... وزیر خوابه الان؟
- بلی! اجازه بدهید فرکانس خواب وی را بگیرم ...

تصویر کوچک شده


- هاگرید ... هاگرید ... پاشو هاگرید!
- چته؟
- خواب ننمه ره دیدم!
- خوب؟!
- ننم منه ره گفت وزارته ره استعفا بده و یکی به اسم گان ... مان .. دان ... چی‌چی فلچره ره جانشین کن و صندوق بیت‌الماله ره با خیال راحت بسپار به این!
- مطمئنّی خواب ننت بوده؟
- مطمئن که ... راستش خیلی شبیه ننه‌ی خدابیامرزم ره نبود. یکم سیبیله ره هم داشت! ولی خودش گفت ننه‌ی خدابیامرزم هسته!
- بخواب باو خواب روستایی چپه!
- حیف که سیبیله ره داشت و خواب درستی نبود وگرنه به خاطر این تبعیض نژادی توره از معاونت خلع می‌کردم و می‌فرستادم آزکابان!

تصویر کوچک شده


فردای آن روز دانگ که هرچه منتظر مانده بود دعوتنامه‌ای از وزارتخانه دریافت نکرده بود، تصمیم گرفت بار دیگر به مغازه برود و شانسش را از طریق دیگری امتحان کند که با صفی به طول کوچه‌ی دیاگون مواجه شد.



پی نوشت: به شرکت کنندگان در تور موزه پیشنهاد می‌شه تا قبل شروع تور این‌جا رول نزنن! زدن هم زدن! مشکلی پیشنهاد نمیاد ... توصیه بود فقط.


ویرایش شده توسط باروفیو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۷ ۱۴:۱۲:۵۱

I'm sick of psychotic society somebody save me









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.