هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
#9

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
-نه منم باهات میام. دامبلدور همیشه به ما اعضای محفل توصیه می کرد به پیرزنای درمونده کمک کنیم
- پیرزن!؟! ...اهم...پس کی نگهبانی بده؟
-امم،... خب تو نگهبانی بده من میرم.
-قبوله!

آپولین این رو گفت، آلیس رو از در کلبه به بیرون هل داد و خوشحال، در رو بست.
آلیس یه لحظه نفهمید چی شده، بعد یه کم دقت کرد بازم نفهمید چی شده، دفعه سوم عمیقا فکر کرد و متوجه شد که ای دل غافل، هوش ریونکلاوی آپولین گولش زده و شد آنچه شد بنابراین از اونجا که به فیرپلی اعتقاد داشت به جای اینکه با مایتابه به در حمله ور بشه آهی کشید، مایتابه رو گذاشت رو شونه ش و زد به دل جنگل.

همون لحظه توی دیاگون:
فلور و گابریل و کار گرای بدبخت همچنان مشغول کار بودن.

[-oh wait! گابریل؟!
-yep! گابریل!]


آره میگفتم، فلور و گابریل و کارگرای بدبخت همچنان مشغول کار بودن و ظاهرا هیشکی متوجه غیبت مامان آپولین نشده بود!
(باطنا البته فلور متوجه غیبت مامان آپولین شده بود، وگرنه فکر کردی گابریل زیر اون همه کارتن و بسته چیکار میکنه؟!)

-گابریل! این بسته ها رو ببر بیرون!

-گابرییل! این بسته ها رو برگردون داخل!

-گابریل! اون صندوقچه رو بذار جای اون گلدون بزرگه!

-گابریل! یه لیوان آب برام بیار گلوم خشک شد انقد زحمت کشیدم!

گابریل داشت به شکل «آیکن کوزت قبل از ظهور قهرمانانه ژان والژان» در میومد که نیروهای ارگان حمایت از کودکان کار شعبه دیاگون ریختن تو مغازه، گابریل رو با خودشون بردن، فلور رو دستگیر کردن و فرستادن آزکابان بند ساحره ها، و مغازه رو با همه کارگرای توش پلمپ کردن




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱:۱۵ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
#8

آپولین دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۸ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۲۱ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
آنجا شباهتی به مغازه اش نداشت. در واقع به هیچیک از مکان هایی که می شناخت شباهتی نداشت.
لوموس!!!
در روشنایی اندک چوبدستی آپولین میشد اندکی فضای اطراف را دید ظاهرا آن ها دز یک کلبه ی متروکه بودند .تنها چیز قابل توجه در آن جا یک شومینه سنگی و چند شمعدان نقره ای بود.

آپولین :ببین منو تو چه دردسری انداختی!!! اخه کدوم آدم عاقلی مایتابه جمع میکنی که تو دومیش باشی؟؟؟

آلیس:همیشه یه اولینی هست!!!

آپولین:از شانس بد باید این اولین نصیب من بشه!!!چوبدستیتو روشن کن یکم اینجا روشن تر شه!!!

آلیس:من که چوبدستی ندارم.من فقط یه مایتابه پلین اهم ببخشید تقصیر این رسانه ملیه جادویی همه کاره دارم.

آپولین:خب همونو روشن کن.

آلیس : خیلی خوب لوموسومایتابیوس

آپ:ماااااااا این مایتابس یا پرژکتور؟؟؟؟

آلیس با افتخار مایتابه ی نورانیش را چرخاند اکنون فضای کلبه خیلی روشن تر شده بود.

آپولین : خب دستتو بده به من تا آپارات کنیم.
آلیس دستش را به آپولین داد. اپولین خب حاضری 1 2 3 2هممممممممممممممممممممممممممممممم( افکت زور زدن)

:نخیر مثل اینکه نمیشه اینجا آپارات کرد گیر افتادیم.

آلیس:نمیشه از اون شومینه استفاده کرد؟؟؟

آپولین: شومینه؟؟؟هوم؟؟؟آره تنها راه همینه ؟؟؟ البته من خودم میدونستم فقط میخواستم تورو امتحان کنم!!!!

آلیس : اما یه مشکلی وجود داره.
آپولین:چه مشکلی؟؟؟

آلیس توی این شومینه اصلا هیزم نیست.

آپولین کنار پنجره کلبه رفت و بیرون را نگاه کرد .بیرون از کلبه یک جنگل وحشتناک و مخوف بود.

آپولین: آلیس یه فکر خوب من اینجا میمونم و نگهبانی میدم تو هم برو با اون مایتابت یه کنده بیار بندازیم تو این شومینه.

آلیس: اپولین به خدا من راضی به این همه زحمت نیستم!!! من میمونم تو برو یه هیزم بیار.

آپولین: تنها برم؟؟؟

همون لحظه توی دیاگون:

فلور و گابریل و کار گرای بدبخت همچنان مشغول کار بودند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۲
#7

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
سنگ را کنار سنگی که ظاهرا دسته ماهیتابه بود، قرار داد و به نقش و نگارهای هم شکل آن ها خیره شد. آلیس از روی شانه آپولین به نگاهی به وضعیت انداخت.
- چی شد پس؟ چرا مثل غولای غار نشین زل زدی بهش؟ عجب ماهیتابه جالبیه... تا حالا ندیده بودم که دسته ش ازش جدا بشه. ظاهرا این یارو خیلی خلاق بوده... حالا اگه دستشو ازش جدا کنیم باهاش میشه چیکار کرد؟ اونجورری که نمیشه زد تو سر کسی.
آپولین که کلافه به نظر می رسید با کج خلقی گفت:
- من حتی مطمئن نیستم این دسته ی این ماهیتابه باشه هرچند ماهیتابه رو بدون دسته خریدم خودم ولی این تیکه سنگو همین الان پیداش کردم. اصلا نمی دونم به چه دردی می خوره ولی شکل و شمایل روش با اشکال روی این ماهیتابه مو نمیزنه. خیلی عجیبه.
آلیس مشتاقانه جلو آمد. درحالیکه آپولین را کنار می زد گفت:
- چی عجیبه الان؟ این دسته ماهیتابه منه دیگه که می خوام بخرمش البته! صبر کن الان جا بندازم تا ببینی چقدر خوشگل میشه.
آپولین خواست مانع آلیس شود اما به دلیل خواست و نیت پلید نویسنده صحنه رسیدن او به آلیس اسلوموشن شد. آپولین به سمت آلیس می دوید اما به او نمی رسید که با خیال آسوده دسته گم شده ماهیتابه سنگی را در جای خود قرار می داد.
بــــــومــــــــــبــــــــــــــــــ!
صحنه از حالت اسلوموشن خارج شد و زمین زیر پای دو ساحره تکان سختی خورد طوری که هر دو به یک سو پرت شدند. نوری کور کننده درخشید و صدای مهیبی گوش هر دو را پر کرد...
ثانیه ای بعد صحنه آرام شد و نور به همان سرعت که به وجود آمده بود از بین رفت. آپولین سرفه کنان از جا برخاست.
- اهو اهو... مرلین بگم چیکارت کنه زن... ببین چیکار کردی! من این مغازه رو با کلی بدبختی و دادن رشوه از آیلین گرفتم. زدی ترکوندیش! باید بهم خسارت بد...
آپولین با دیدن منظره پیش رویش از صحبت باز ایستاد و با دهان باز به آن خیره شد. آنجا شباهتی به مغازه اش نداشت. در واقع به هیچیک از مکان هایی که می شناخت شباهتی نداشت.




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۲
#6

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- تق!
- تـــــق!
- تــــــــــــق!
- تــــــــــــــــــــــــق!

آلیس یک لحظه رنگش پرید و به دور و برش نگاه کرد. یک لحظه فکر کرده بود، لشکری در اطرافش ظاهر شده اند. اما کرم فلوبر هم در کوچه ای که زمانی محل کسب درآمد بیش تر جادوگرها بود، پرسه نمی زد.
آلیس تازه می فهمبد چرا صدای آپارات شنیده بود. اِکوی آپارات خودش بود. شنلش را صاف کرد و به سمت تنها مغازه ای که چراغش روشن بود، رفت. در نصفه باز بود و آلیس به عنوان دومین نفر وارد مغازه شد. سرش را به اطراف چرخاند تا شاید اثری از صاحب مغازه پیدا کند، ولی تنها گابریل را دید که یک وری روی زمین افتاده بود. خواست از همان جا بچرخد و برود که جیغی مانعش شد:

- این چـــــــیـــــــــه؟

صدا از پشت مغازه بود. آلیس از بین قوطی های ردیف شده به سمت پشت مغازه رفت. فلور با دستمالی که تا دقایقی پیش به سرش بسته بود، ور می رفت و کارگری با صورتی که ترس در آن موج می زد، بالای سر آپولین که روی زمین زانو زده بود، ایستاده بود.
آپولین شی ای خاکستری رنگ را در دستش گرفته بود و با تعجب آن را وارسی می کرد.

- اهم...اهم..چه خبره؟

سنگ از دست آپولین افتاد و فورا از جایش بلند شد.

- ها؟ چی؟

به اطرافش نگاه کرد با ناباوری گفت:

- اولیـــــــــــــن مشــــــــــــــتری! بفرمایین! ببینین این مجسمه ها تازه کشف شده، از زمان پدربزرگ ریونکلاو مونده. این جامام...

آلیس دستش را از دست آپولین آزاد کرد و گفت:

- اِ... من برای خریدن اینا اینجا نیومدم!

صورت آپولین مثل مجسمه ای که در کنارش ایستاده بود و متعلق به جادوگری مصری بود، شد و نالید:

- واسه خریدن نیومدی؟ پس واسه چی اومدی؟

آلیس شنل آپولین را کشید و او را به جلوی مغازه برد.

- خب، راستش یه عتیقه می خواستم...

آپولین چشم هایش برقی زد و گفت:

- چه عتیقه ای می خوای؟ مغازه ما همه جورز عتیقه ای داره.

آلیس من و منی کرد و گفت:

- یه... مایتابه عتیقه!

آپولین لبخند که نه قهقهه اش را قورت داد و گفت:

- یه مایتابه عتیقه؟

آلیس به لبخند پنهان آپولین نگاه کرد و با عصبانیت خاصی گفت:

- اره؟ چیه مگه؟ عجیبه؟ نکنه توام میخوای بگی دیوونم؟ من کلکسیون مایتابه جمع می کنم! همین الانم یه مایتابه فوق پیشرفته پیشمه با همه جادوهایی که می تونستم رو یه مایتابه انجام بدم و..

آلیس نفس کم آورد و حرفش را قطع کرد و همزمان از زیر شنلش مایتابه ای را درآورد که در ظاهر خیلی عادی به نظر می آمد.

- اِ..این که شبیه مایتابه جهاز مادربزرگمه!

آلیس چشم غره ای به آپولین رفت و دسته مایتابه را فشار داد. مایتابه در هوا رها شد و با سرعتی باورنکردنی به دور آلیس چرخید، به طور ی که آپولین قادر به دیدن آلیس نبود. پس از لحظاتی مایتابه در دست آلیس قرار گرفت.
آپولین یک لحطه یادش آمد که دخلش با خرجش جور نیست. پس آلیس را به سمت چپ مغازه کشاند و فوری در یکی از قوطی ها را باز کرد و پس از یک ساعت جست و جو چیزی گرد و مسطح را از آن بیرون آورد.

- بیا! این مایتابه واسه پدربزرگ مرلین بوده، سالمه سالمه. فقط توش املت می پخته. یه لحظه واستا، دستشم بیارم.

آپولین دوباره وارد قوطی شد و چند دقیقه بعد با چیزی که هیچ شباهتی به دسته ی مایتابه نداشت، بیرون آمد.

آلیس نگاهی به آن شی عجیب انداخت و گفت:

- آپولین، احیانا این نقش و نگارام مرلین تو بچگی رو دسته مایتابه کشیده؟

آپولین نگاهی به دسته انداخت و چند لحظه به آن خیره ماند و ناخودآگاه دستش را در جیبش کرد و سنگی را که تا قبل از آمدن آلیس مشغول وارسی آن بود را بیرون آورد.

سنگ را کنار سنگی که ظاهرا دسته مایتابه بود، قرار داد و به نقش و نگارهای هم شکل آن ها خیره شد.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲
#5

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
آیلین به آرامی وارد مغازه شد و درب را با طمانیه پشت سرش بست. لحظه ای ایستاد و نگاهی به مغازه پر گرد و خاک انداخت. فلور را که دستمالی به سر بسته و با چهره ای غمگین کوزت وار در حال برق انداختن مغازه بود از نظر گذراند و با دیدن نگاه ترسیده آپولین درحالیکه دختر کوچکش را در آغوش می فشرد پوزخند زشتی روی صورتش نقش بست. به نرمی گفت:
- صبح بخیر. خوشحالم می بینم به این سرعت دست به کار شدی آپولین.
آپولین گابریل را محکمتر در آغوش فشرد. نمی دانست چرا از این زن هیچ خوشش نمی آید. چیزی در وجود او بود که هرکسی را می ترساند. نگاه بی روح و حیله گرش؟یا خنده های تمسخرآمیزش؟ درحالیکه می کوشید خونسردیش را حفظ کند پاسخ داد:
- زندگی خرج داره...توقع نداشتی که بعد از اون همه هدیه ای که دریافت کردی بذارم اینجا خاک بخوره؟
. آیلین سری تکان داد.
- درسته ولی فکر نمی کنی یه چیزی این وسط یادت رفته؟
آپولین نکاه متعجبی به آیلین انداخت:
- هدیه ت رو یادم رفته بدم؟
آیلین:
- قبض آب, و برقو یادم رفته بدم؟
آیلین: :
-خب...آهان یادم رفت برای گابریل عزیزم کیک بخرم...بچه ام هوس کرده بود آخه...چه مادر بی فکری هستم من!
آیلین:
آپولین:
آیلین که دیگر از خونسردی لحظاتی پیشش نشان چندانی باقی نمانده بود با صدای بلندتری گفت:
- اونوقت ادعا می کنی ریونی هم هستی!آخه با اون هیکل رشید رعنات سوژه جدید زدی واسه من؟
آپولین که همچنان متعجب به نظر می رسید گفت:
-خب بذار ببینم...آره همینه...اینجاست!
نقل قول:
نیو سوژه!!!

آیلین که رنگ صورتش کم کم به سرخی می گرایید ادامه داد:
- خودت یه نگاهی به نیو سوژه ت بنداز!اومدی مغازه باز کردی، فلور داره جارو می زنه خودت که گابریلو بغل کردی منم که بوقم... همه سوزه جدیدت اینه؟ مگه خاله بازیه؟ اینجوری که تو دو سه تا پست سوژه جذابت شهیده نابغه!
آپولین:
در همان لحظه زاغی از درون پنجره نیمه باز به داخل مغازه آمد و با سر و صدا روی شانه آیلین نشست.آیلین لوله کاغذی را از زاغ گرفت و به سمت آپولین دراز کرد.
- بیا...این نمایشنامه با سوژه جدید...من باید برم فروشگاه موجودات جادویی. ظاهرا سرقفلی اونجا رو هم با دادن رشوه...نه ...هدیه های متنوع می خوان بخرن...توام جمع کن این بساطتو!. صد دفعه گفتم از هرچی می بینی فیلم برداری نکن مردک بوقی!
فیلم بردار:
آیلین تابی به موهای بلندش داد.
- خیلی خب...همه چیز مرتبه؟برگردین از اول سوژه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیو سوژه!!!

این جعبه رو بذار اینجا.
این جنسا رو بچین تو ویترین.
کف مغازه رو جارو کن.
اینارو ببر انبار.

صبح سرد زمستانی بود و آپولین که توانسته بود با دادن رشوه شایستگی فراوان سند...
نقل قول:
در همین لحظه صدای فریاد آیلین از بیرون کادر به گوش می رسد:
- نه دیگه اینقدر از اول!
عوامل فیلم برداری:

صحنه لحظه ای سیاه شد و تصویر دلورس آمبریج روی صفحه ظاهر شد که میان جمع عده ای از طرفدارانش ایستاده و در حال خط و نشان کشیدن برای کسانی بود که به دسته او نپوسته اند. سپس دومرتبه صحنه عوض شد و دوربین به داخل مغازه عتیقه فروشی گل نیلی بازگشت. در کادر تنها آپولین و گابریل نمایان بودند که حالت صورتشان به طرزی انکار ناپذیر شبیه کسانی بود که انتظار وقوع اتفاق غیرمنتظره ی دیگری را می کشند. درست در همان لحظه صدای بلندی شبیه به انفجار که از اتاق پشتی مغازه به گوش رسید این فرصت را به آپولین داد تا از جا بپرد و گابریل را چون توپی به هوا پرتاب کند.
- فلوووووووووووور!
در عرض چند ثانیه آپولین خود را به اتاق پشتی رساند. یکی از کارگرها با مغز روی زمین فرود آمده و یکی از بسته بندی های با ارزش را همراه خود واژگون کرده بود. فلور و دو تن دیگر با چهره ای سردرگم بالای سر او ایستاده بودند. آپولین نعره زد:
- چه خبره اینجا؟مگه نگفتم مراقب این بسته بندیا باشین؟هیچ می دونین اینا چقدر گرونن؟مثلا اینجا عتیقه فروشیه...همه ش تقصیر توئه فلور!
فلور با اوقات تلخی گفت:
- به من چه؟این آقائه پاش گیر کرد به یه چیزی افتاد رو بسته ها!
آپولین با عصبانیت جلو رفت تا یقه کارگر بی نوا را بگیرد و تمامی ترس و استرسی را که دیدن آیلین در صبح آنروز به او وارد کرده بود سر او خالی کند. اما با دیدن شی عجیبی کنار پای کارگر حیرت زده بر جا ایستاد. چیزی شبیه به لوحی سنگی که نیمی از آن از خاک نرم کف انبار بیرون زده و روی آن اشکال عجیبی حکاکی شده بود. چیزی که آپولین تاکنون نظیرش را ندیده بود.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ ۱۹:۵۹:۳۲


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱:۳۶ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#4

آپولین دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۸ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۲۱ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 69
آفلاین
نیو سوژه!!!

این جعبه رو بذار اینجا.
این جنسا رو بچین تو ویترین.
کف مغازه رو جارو کن.
اینارو ببر انبار.

صبح سرد زمستانی بود و آپولین که توانسته بود با دادن رشوه شایستگی فراوان سند یکی از مغازه ها را به اسم خود کند.مشغول آماده سازی مغازه به کمک چند کارگر بود.
همان موقع در مغازه باز شد و دو طفل آپولین خرامان وارد مغازه شدند.

آپولین: گابریل٬عزیزم ٬ بیا بشین کنار شومینه تا گرم شی . فلور تو هم به این آقایون کمک کن تا کارا زودتر تموم شه .

فلور بیچاره با گفتن:« آخه تبعیض تا کی؟؟؟؟» به سمت جارو رفت و شروع به جارو زدن کف مغازه کرد.
گابریل هم که در بغل آپولین نشسته بود و شکلات میخورد برای فلور زبان در آورد,و به خوردن شکات ادامه داد.

در همین لحضه در مغازه برای بار دوم باز شد و هیکل ضایع آیلین پرنس نمایان شد.

آپولین:این بوقی این جا چیکار میکنه :worry: ؟


تصویر کوچک شده


Re: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۰:۳۹ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰
#3

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
سلام

طبق قوانین شما اجازه ی ایجاد این تاپیک را نداشتید. لطفا قوانین را مطالعه کنید و پس از آن درخواست مجوز برای تاپیک را در ارتباط با ناظرین ارسال نمایید تا درباره ی آن تصمیم گیری شود.

تاپیک قفل شد!

با تشکر



Re: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰
#2

مادام پامفری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۲ جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۶ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
در اولین روز تاسیس مغازه همه ی قفسه ها خالی بود و من داشتم چرت میزدم ساعت 3عصریکی منو بیدار کرد با اوقات تلخ گفتم ها چی میگی دیدم یک راس عجوزه ی زشت <البته عجوزهی زیبا نداریم>توی مغازی وایساده و بر و بر منو نیگا میکنم با ترس گفتم کاری داشتین . سرشو تکون داد وگفت جنس هم میخری گفتم بله اونم کیف دستیشو خالی کرد یه چیزایی تو کیفش بوذد که حال آدم به هم میخورد البته چیزای خوبم داشت خلاصه چند تا چیز خوب ازش خریدم 3تا قاشق از استخوان جن 2تا بشقاب با عکس مامان لاکهارت کتاب 3 چوبدستی دار ویه خورده تخم گیاه وگلدون و 2تا کلاه همش باهم 58گالیون و4 سیکل یه هو دیدم عجوزه کیفش و جا گذاشته توی کوچه رو نیگا کردم ازدها پر نمیزد خلاصه توی کیفو نیگا کردمدیدم فقط یه جعبه اون تویه بازش کردم دیدم ................................ ادامه بدید


درود بر سایت جادوگران


عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰
#1

مادام پامفری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۲ جمعه ۶ آبان ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۰:۳۶ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
دراین جا انواع لوازم عجیب وغریب فروخته میشود.


درود بر سایت جادوگران







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.