هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۳۴ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#69

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۵۱
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 336
آفلاین
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست سوم


حق ندارید تمرین کنید...
باید چاق بشید...
خشته و داغون باشید...
دوپینگ کنید...
معتاد بشید...
خلاشه باید بباژید!


دقایقی بود که مورفین آنها را ترک کرده، صدایش را در سر بازیکنان گذاشته و به دنبال بیزینس خود رفته بود. مورفین انسان شریفی بود. اجازه نمی داد مشتری هایش معطل بمانند.
مورفین آنقدر شریف بود که حواسش به امنیت بازیکنان تحت حمایتش بود و سقفی بالای سر و دیوارهایی بتونی به بلندی هفت متر، اطرافشان قرار داده بود.
-مث زندانه!
-نگو، بابا جان؛ زشته. زندان چراغ داره. ببین اینجا چه تاریکه، هیچی معلوم نیست... پس زندان نیست.

سو از شدت استرس، دچار بحران هویتی و شغلی و بدبختی شده بود. بدبختی بحران نبود. خود بدبختی بود. دو تا بحران داشت و یک بدبختی. اگر بازی قبل بود، حتما آنها را هم به ملت قالب می کرد.

-تمرین نکنیم؟
-نه.
-پس چطوری خسته بشیم؟

خب به آنجایش فکر نکرده بودند.
-انقدر میشینیم اینجا و تمرین نمی کنیم که خسته بشیم.

خب الان فکر کردند.
بازیکنان ترنسیلوانیا از دار دنیا هیچ چیز جز یک دست لباسی که تنشان بود، نداشتند. کف یک انباری چهل متری نشسته و به در و دیوار نگاه می کردند. همین را هم باید قدر می دانستند. به نظر، خسته شدن کار سختی نبود. چون هنوز سی ثانیه نگذشته بود که به موفقیت رسیدند.
-من خسته شدم!
-منم همینطور. انقدر که دیگه حالم داره از این وضع به هم می خوره!

مرحله اول با موفقیت به پایان رسیده بود.
_حالا باید چاق بشیم. کسی ایده ای نداره؟
-مه ایده دارمه!

چوپان داشت. چوپان همیشه ایده داشت.
-می تونیم پشمه بذاریم تو لباسمونه!

خیلی ضایع بود که چوپان آن ایده را فقط برای حفظ تنها چیز قابل خوردن در آن جمع، بیان کرده بود. البته نمی دانست چه جماعت ریونکلاوی ای همراهش بودند و به سادگی خام این حرف ها نمی شدند.

-چه کاریه خب؟ ماشين تراش که نداریم. اینجوری بیشتر درد می کشنا!

چوپان دو هزاریش افتاد.
همانطور که خم می‌شد تا آن را از روی زمین بردارد، کلماتی زیر لب زمزمه کرد.
-ببعی... بدو!

ببعی دوید.
بقیه هم به دنبالش شروع به دویدن، پریدن و بعضا خزیدن کردند.
-تو برو از روبرو بپیچ جلوش... نه! بیا این‌ طرف ببینم! چکار می کنی؟ ولش کن، اون دامبلدوره!

چوپان هم می دوید، مسیرش هم با بقیه یکی بود. ولی هدف ها متفاوت!

-بع!
-گرفتمش.
-منه ره گرفتی. ولم ده.
-مطمئنی؟ پشم داره ها...
-من دروغه دارم بگمه؟ ول کن دیگه!

چوپان چندین بار به همین شیوه، ببعی را نجات داده بود.
او دروغگو بود. اعضای ترنسیلوانیا هنوز هم گاهی این را فراموش کرده و ضرر می کردند.

یک ساعت بعد

بازیکنان ترنسیلوانیا گوشه ای افتاده و با نوک انگشتانشان، به ماهیچه هایی که در اثر تحرک زیاد و برخورد های محکم با در و دیوار، سفت شده بودند، دست می زدند.
-کمــــــک!

دامبلدور فریاد کشیده و از جایش پرید.
-دارم می میرم. بدنم داره از هم می پاشه... الان فرو می ریزم.

همه به طرف دامبلدور دویده و دورش جمع شدند. ببعی هم با اندکی فاصله، نزدیک چوپان ایستاد.
-چی شده؟

گوینده مشخص نبود. آنجا خیلی تاریک بود.

-شکمم! دست زدم، دیدم تیکه تیکه شده... فکر کنم الان مثل گوشت خورشتی میشم و فرو می ریزم. من هنوز کلی آرزو دارم.

طبیعی بود. دامبلدور نباید هم درکی از سیکس پک داشته باشد.

آندریا غصه دار شد. دلش نمی خواست در آن فضای تاریک و نمور، مجبور به برگزاری مراسم ختم دامبلدور شود. کلی برنامه داشت. آرزو داشت دامبلدور را در مجلل ترین تابوت ببیند؛ نه به این شکل.
سو با دستش شانه آندریا را فشرد تا بگوید که او هم از بابت از دست دادن یک بازیکن ارزان قیمت، آن‌هم وسط لیگ، بسیار غصه دار است.

-آخ!
-چته؟

به نظر می رسید آن یک ساعت دویدن و توی سر این و آن زدن، زیادی عضلاتشان را قوی کرده بود.
کتف آندریا له شده بود. ولی آنجا نوری نبود تا ببیند شانه اش به رنگ بادمجانی در آمده که آخرین بار، قبل از پیوستن به تیم ترنسیلوانیا خورده بود.
آن ها خیلی وقت بود که بادمجان هم نخورده بودند.
خیلی بیچاره بودند!

-من گشنمه.

گرسنه هم بودند.

-دستت به من بخوره جیغ می زنما. ایش... ندید بدیدا.

ببعی احساس خطر کرد.

جیرررررر... [\i]

در باز شد و نوری که از بیرون آمد، نیمی از اعصاب بینایی ترنسیلوانیایی ها را سوزاند.
-کشی گرشنه نیشت؟

مورفین آمد.

[i] چیلیک


-لامپ داشت اینجا؟
-دیدی زندان بود؟

مورفین با یک عالمه غذا آمد!
البته پاراگراف قبل آمد؛ لاکن نور نبود و یک عالمه غذا هم قابل دیدن نبود.
-نبینم چیژی اژ غژا ها بمونه ها. همشو باید بخورید. چاق بشید، چله بشید...
-بعد بیایم تو ما رو بخوری!

به نظر می رسید چوپان در اوقات فراغتش، قصه های کهن را برای گوسفندانش تعریف می کرد.

-هر وقت غژا کم اومد، بهش فکر می کنیم.

ببعی تصمیم گرفت تا انتهای این پست، ساکت بماند.

-شروع کنید ژودتر. باید یه فکری هم به حال اعتیادتون بکنم که نابودتر بشید. باید تشت دوپینگتون مشبت بشه.

ترنسیلوانیاییان تعجب کردند. گوینده و دیالوگ، با هم تناسب نداشتند.
البته آندریا ابتدا باقی محتویات ظرف را مانند جارو برقی درون دهانش کشید و سپس تعجب کرد.

-البته اعتیاد داریم تا اعتیاد. قرار نیشت شما اژ نوع خوبش بشید. وایشا ببینم... شی شد؟!

غذاها تمام شده، ترنسیلوانیاییان با لبخند هایی بر لب، دست به سینه، کناری نشسته و به حرف های مورفین گوش می کردند.
به نظر می رسید مدتی طولانی غذا نخوردن، جای خالی زیادی در معده هایشان ایجاد کرده بود.
مورفین نگاهی به در انداخت تا از بابت باز بودن قفل اطمینان حاصل کند. بالاخره کسانی که به این سرعت سی و هفت پرس کوبیده و بیست پرس بختیاری را با دوغ و پیاز ناپديد می کنند، ممکن است توانایی هضم انسانی در ابعاد او را هم داشته باشند.
-بهتره بریم شراغ بحش شیرین اعتیاد.

مورفین این را گفت و به طرف میزی رفت که انتهای آن انباری قرار داشت. روی آن، قوطی ها و جعبه ها و بسته های کاغذی زیادی به چشم می خورد. حتی یک فلاسک چای و چند استکان و یک ظرف نبات هم بود.
مورفین پشت میز ایستاد و دستانش را روی لبه آن قرار داد. سرش را پائین تر آورد و با لبخندی پر معنا، نگاهش را از روی میز گرفته و به بازیکنان دوخت.

-چقد شبیه اون آقائه توی اون فیلم مافیاییه‌ست.

مورفین از لفظ مافیایی خوشش آمد. با ابهت بود.
از سونامی هم خوشش آمد. با شعور بود!
-اینایی که می بینید، چیژایی هشتن که تشت دوپینگ رو مشبت نشون میدن. باید همشونو اشتفاده کنید.
-یعنی چی تشت دوپینگ؟! يعنی چی؟! پارتی بازی تا کجا؟ حتی دوپینگ هم زدن به اسم تف تشت؟ تا کی قراره به قشر ضعیف جامعه بی توجهی بشه؟ ما چه گناهی...

شترق

صدای آندریا با نوازش دست سو قطع شد.

-بابا جان... داره می ریزه!
-چیز خاصی نیست. جناب مورفین، ادامه بدین.

چیز خاصی نبود. دندان های آندریا بود که بعد از دست نوازش سو، دانه دانه می ریخت روی زمین.

-اون چیه؟

چوپان فریاد زده، گریخته و به درون پشم های گوسفند رفته بود.

-چیژ خاشی نیشت. شرنگه. بعژیاشون با شرنگ، بعضیا تو چایی، بقیه هم تنفشی.

انباری خالی و بزرگ بود. صدای قورت دادن آب دهان در آن پیچید.

***

-میگم الان دو ساعت گذشته. قاعدتا نباید تا الان دچار توهم می شدیم؟
-نشدیم؟

دامبلدور با بغض، نگاهی به نقطه‌ی قرمز و دردناک روی ساعدش انداخت.

مورفین با چهره ای عصبی کف زمین نشسته و به آنها خیره شده بود. دستش را زیر چانه زده، پوست لبش را می جوید و به صورت عصبی، پلک می زد.
-جمع کنید بریم شالن.
-الان؟ الان سر شبه. بازی فردا نیست مگه؟
-خب ما ژودتر می ریم. اینژوری حشابی خشته می شین تا فردا.

مورفین امیدوار بود دست کم این تلاشش، بی نتیجه نماند.


جلوی در ورودی ورزشگاه

سو چندین بار نام و آدرس ورزشگاه را با برگه ای که فدراسیون با جغد محرمانه برایش فرستاده بود، تطبیق داد.
همان بود.
-آخه... اینجا؟!

صدای داد و فریاد کارکنان ورزشگاه، از بیرون هم شنیده می شد.
طبیعی بود. بالاخره سایت آمازون، بزرگترین فروشگاه اینترنتی در دنیا محسوب میشد!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۳۹:۴۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۱۷ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#68

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۳۳:۳۵
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 32
آفلاین
تف تشت
.Vs

ترنسلوانیا


پست اول:


اینبار داستان ما یک داستان معمولی نیست، اما خارج از این کلمه ها و جمله‌ها برای همه‌ی ما ممکن است که معمولی باشد. این داستان غیر معمولی، زندگی چهار نفر آدم معمولی را روایت می‌کند که زیاد دور نیستند.
داستان فری، نوجوانِ ناشناخته و غرغروی گوشه‌گیر و کیمیا، مهندسِ خسته‌ و زحمت کش که هیچ‌وقت دخل و خرجش به هم نمی‌خوردند و نیلو، دانشجوی راه دور و دمدمی مزاجی که هر هفته یک هدف جدید را دنبال می‌کرد و علیرضا، دانشجوی نهلیست و ضد اجتماع و متنفر از بشریت که شاید فقط کیلومترها با تو، خواننده‌ی همین داستان فاصله داشته باشند!

همه چیز از یک بعد از ظهر کسالت آور شروع شد. یک عدد فرزانه ملقب به فری، مثل همیشه با بی‌حوصلگی از دبیرستان به طرف خانه راه‌ افتاد. او با فکری درگیر و تنی خسته، مسیر همیشگی مدرسه تا خانه را پیاده طی می‌کرد. ذهن و فکرش درگیر حرف‌های همکلاسی‌هایش بود.
گرچه اصولا حرف های صد من یه غازشان که تحت تاثیر دوران نوجوانی بیان میشد، مورد قبول فری نبود و به نظرش کسالت آور می‌آمد، ولی فری هیچوقت گوش هایش را برای شنیدن آنها تیز نمیکرد و هرگز از اخبار خانه ملت و اینکه پسرهمسایه چقدر جدیدا خوشتیپ به نظر می رسد و بغل دستیش جدیدا خانه اشان را رنگ کرده اند و... آگاه نمیشد. امروز هم به هیچ وجه گوشش را برای شنیدن اخبار خاله زنکی دخترهای همکلاسیش تیز نکرده بود و کاملا اتفاقی از بین انبوه مزخرفاتشان عالی ترین خبر روز به گوشش رسیده بود. ظاهرا کلوب جدیدی در محله‌ای که در آنجا زندگی می‌کرد به جای کافه‌ی قبلی شروع به کار کرده بود.
اگر کسی فکر کند فری برای شنیدن آن خبر در دلش قربان صدقه یک مشت دختر بیکار علاف رفته بود بسیار ابله خواهد بود.
فری قدم زنان عرض خیابان را پیمود. او اساسا انسان با دقتی بود و هرگز به افکارش اجازه نمیداد تا او را چنان در خود غرق کنند تا با صدای بوق ماشین های عبوری متوجه شود به کوچه اشان رسیده است. کوچه‌ای با خاطرات تلخ و شیرینِ که کودکی و نوجوانی او را تشکیل می دادند و پر بود از خاطرات او‌ و هم‌بازی‌هایش که همه چندسالی از او بزرگتر بودند.
غرغرکنان درحالیکه به این همه بی نزاکتی از سوی راننده عبوری فحش و ناسزا میگفت دست در کوله مدرسه اش کرد تا کلید خانه را پیدا کند و لخ لخ کنان به سوی خانه که تقریبا در انتهای کوچه قرار داشت رهسپار شد.


اولین خانه از سمت راست_ همان کوچه

کیمیا با ظاهری نامرتب بر روی کاناپه لم داده بود و گوشی به دست مشغول خرید آنلاین بود.
چند روز از سرکارش مرخصی گرفته بود تا کارهای عقب ‌مانده‌‌اش را در خانه انجام دهد و حالا شدیدا حوصله‌اش سر رفته بود و زمین و زمان را مورد فضل و عنایت خود قرار داده بود. به نظر می رسید در انجام کارهای عقب مانده اش در خانه به شدت موفق عمل کرده است و این را به سادگی از ظرف های تلنبار شده در سینک و لباس های پراکنده در اطراف میشد به سادگی حدس زد.
پوفی کشید و لیوان چاییش را که حالا سرد شده بود روی میز گذاشت. با کلافگی گوشی را روی مبل پرت کرد تا بالاخره برود به زندگی‌اش برسد.
اما تا گوشی را کنار گذاشت، زنگ گوشی به صدا درآمد. کیمیا سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی مزاحم اوقاتش شده که متوجه شد روی صفحه‌ تصویر فری، رفیق کوچولو‌یش نقش بسته بود. با عجله جواب داد.
- جانم، فری جان.
- به به، علیک سلام خانم مهندس.
- هوم... چی میخوای که خانم مهندس گفتنت شروع شده باز؟
- باور کن اصلا دلم نمی‌خواد با رفیقام برم این کلوبی که تازه تو محله‌ی خودمون وا شده و عصرونه مهمونشون باشم.
- فهمیدم چی میخوای، حاضر شو بیام دنبالت. راستش خسته شده بودم از خونه موندن.
- پس من زنگ میزنم به نیلو باهاش هماهنگ میکنم ببینم کی اتوبوسش از شهر دانشگاهشون میرسه اینجا تا بریم دنبالش... علیرضا رو هم سر راه بر می‌داریم.
- حله... قطع کنیم دیگه؟
- نههه قطع نکن. چیزه... یادته نمره‌ی افتضاح تاریخم رو؟
- آخ آخ، آره. چی شده؟ افتضاح تر شده اینبار؟
- نه حالا یه بار بود... راستش برای نمره اضافی بهمون یه تحقیق دادن که باید شاهان خونخوار رو توی تاریخ پیدا کنیم و درمورد کارهاشون چند خط هم بنویسیم، اونم بیارم که کمکم کنید؟
- چرا که نه. بیار چهارتایی با هم یه گلی به سرش می‌گیریم.
- باشه من دم درم، زود بیای ها. فعلا!

فری گوشی را قطع کرده بود ولی کیمیا با شک و تردید به گوشی خیره ماند.
- چی گفت این؟دم در خونه من که منظورش نبود احیانا؟

کیمیا نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداخت.
- خدا مرگت نده بچه دم خونه کی وقت کردی برسی؟

کیمیا با عجله جوراب هایش را از روی بند و بساط روی میز برداشت و کیفش را از روی تلویزیون قاپ زد و به سمت در دوید.ولی متاسفانه سرعتش کمی زیاد بود و صاف توی در ورودی فرو رفت.
- خدا بگم چیکارت کنه بچه!

دقایقی بعد_کوچه

فری از بی حوصلگی درحال شمردن مورچه هایی بود که در حال رفت و آمد بودند واز سر بیکاری برایشان اسم میگذاشت
- تو باش اصغر اقا...تو که گنده ای بهت میاد اسمت حشمت باشه...بیا کنار با ننه کلثوم چیکار داری؟
-چیکار میکنی فری؟بپر بالا دیر شد.

فری سرش را بالا اورد تا چشمش به سمند سفید کیمیا روشن شود که چون کفش خوابیده بود و خیلی کوچک به نظر می‌آمد، خودشان به آن لقب رخش کوتوله را داده بودند.
فری بدون هیچ حرفی سوار شد و کوله‌‌ای که طر‌ح‌های سنتی درش به کار رفته بود را روی پاهایش گذاشت و شروع به گشتن دنبال تحقیقش درون کوله کرد.

در همین حال کیمیا نگاهی به آینه انداخت تا ظاهرش را چک کند. بعد ماشین را روشن کرد. طبیعتا انقدر عجله به خرج داده بودند فرصت هماهنگی با علیرضا را نداشتند. ولی این موضوع ذره ای نگرانشان نمیکرد. علیرضا را همیشه میشد سر کوچه اشان پیدا کرد. همانطور که وقتی به سر کوچه رسیدند او را یافتند که مثل همیشه تنها مشغول قدم زدن بود.
پسری که مثل سایر دانشجویان کامپیوتر، تا گردن در گوشی اش فرو رفته بود. انگار اصلا قصد نداشت در خانه اشان بند شود. کسی نمیدانست سر کوچه چه حلوایی خیرات میکردند که علیرضا همیشه انجا ولو بود!
کیمیا با دیدن او صدای بوق ماشینش را به صدا درآورد. با این‌کار او، فری دست از گشتن درون کوله را برداشت و علیرضای بی نوا با وجود اینکه صدا را تا ته بلند کرده و صدای دوف دوف آهنگش کل کوچه را برداشته بود شش متر به هوا پرید و چیزی نمانده بود در حیاط همسایه فرود بیاید.

-خوشتیپ بپر بالا!

علیرضای غافلگیر شده با خشم سرش را بالا آورد تا هرچه به دهانش می رسید نثار راننده کند که نگاهش به کیمیا و فری افتاد که(خنده عریض)طور به او خیره شده بودند. هرشخص دیگری جای علیرضا بود از دیدن این همه خونسردی قطعا عنان از کف داده و آب و روغن قاطی میکرد و سر به بیابان میگذاشت. ولی علیرضا دیگر به این جنگولک بازیا عادت داشت و حتی دیده شده که لبخدی بر لب آورد. به طرف ماشین رفت و روی صندلی ها‌ی عقب نشست.
- چه خبره؟ چطورین؟ چرا شال و کلاه کردین؟ قصد داشتین بدون من جایی برین؟
- تموم شد سوالات؟
- نه ولی همینا رو فعلا جواب بده.
- می خوایم بریم این کلوبه که تازه باز شده. در ضمن خوبیم، داشتیم می‌اومدیم دنبالت.

علیرضا از اینکه میدید یک نفر به فکرش بوده است ذوق مرگ شده بود
-ایول! همینی که جدید باز شده؟همینی که خیلی خفنه؟
- دقیقا همینی که میگی.
-لتز گو هانی!

کیمیا از آینه به او نگاهی از سر تاسف انداخت. فری که داشت پیام رسیده از نیلو را در گوشی‌اش چک می‌کرد گفت:
- کیمیا اول برو ایستگاه اتوبوس دوتا خیابون پایین تر...ظاهرا نیلو هم رسید.

ایستگاه اتوبوس دو خیابان پایین‌تر

نیلو عاجز از گرما و بی‌حوصلگی درحالی که چمدانش را کنارش گذاشته بود روی صندلی های داغ ایستگاه منتظر دوستان جون جونیش نشسته بود. در این گرمای ظهر که سگ را میزدی از خانه در نمی آمد آخر چه وقت قرار گذاشتن بود. هیچ چیز بیشتر از آن نمی‌خواست که برگردد خوابگاه و روی تخت فنری مزخرفش ولو شود. آهی کشید و به کاکتوسی که در دست چپش قرار داشت نگاه کرد. کاکتوس ریخت و قیافه عجیبی داشت. ولی ظاهرا نیلو اهمیتی نمیداد. با دست راستش کمی خودش را باد زد.
از راه دوری آمده بود و تمام بدنش خشک شده بود. به همین علت کش و قوسی به بدنش داد و دوباره به کاکتوس عزیزش لبخند زد.جوری که گویا توقع داشت کاکتوس هم در مقابل به او لبخند بزند.

- بوقققققققققققق.

نیلو هم به سرنوشت علیرضا دچار شد.
- ای درد ای مرض ای حناق! نشد یه بار مثل آدم بوق بزنید لعنتیا!
- خانم خانما، یه نظر به ما نمی‌کنی؟

نیلو با عصبانیت سرش را بالا آورد و با فری فیس تو فیس شد که عینک آفتابی‌اش را روی موهایش تنظیم کرده بود و با شیطنت از شیشه‌ی ماشین به او نگاه می‌کرد. همانطور که کاکتوسش را در یک دست و چمدان را در دستی دیگر می‌گرفت غرغرکنان به طرف ماشین رفت.
کیمیا پیاده شد و صندوق عقب را برای او باز کرد. نیلو کاکتوس را با خودش داخل ماشین آورد.
-سلام خانم بداخلاق
-علیک!
-مرسی ما هم خوبیم هیچ نمیخواد نگران ما باشی. اون کاکتوسه چیه دستت؟

نیلو با ملایمت دستی به برگ های بی قواره و عجیب کاکتوس کشید.
-خوشگل نیست؟ برای خوابگاهم خریدم. یه کاکتوس کمیابه، همونطور که میبینید، تیغ نداره.

از نظر بقیه کاکتوس هر شکلی بود جز خوشگل. آخر چطور ممکن بود کسی به یک کاکتوس کج و کوله که حتی یک تیغ هم ندارد بگوید خوشگل؟ با این همه بقیه ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.
کیمیا به طرف محله خودشان راند. فری همانطور که چشمانش به نوشته‌های داخل گوشی‌اش دوخته شده بود، دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.
صدای خواننده که بلند شد، صدای آه و ناله‌ی نیلو، علیرضا و کیمیا هم بلند شد.
- باز تو نشستی تو ماشین من و صدای این مرتیکه رو بلند کردی؟
- کیمیا تو نمیدونی من به صدای این مردک جلف آلرژی دارم؟ برای چی باید تو ماشینت یه همچین مزخرفی داشته باشی اصلا؟
- صدای اینو یکی بندازه!

فری هول شده از فریادهای اعتراض آمیز مثل برق وباد آهنگی از داریوش را پیدا کرد و گذاشت.

دقایقی بعد- جلوی درب کلوب مزبور

بلاخره اتومبیل از حرکت ایستاد.سرنشینان یکی پس از دیگری پیاده شدند تا نگاه تحسین آمیزشان را به ساختمان سنگی رو به رویشان بدوزند. ساختمانی قدیمی با رنگ قهوه‌ای. روی سردر کلوب نوشته شده بود:
"کلوب جادوگران"
فقط برای آنهایی که رقابت را جدی می‌گیرند.
(اگر ببرید هزینه‌ی ورودی پس گرفته می‌شود.)


-خیلی خفنه نه؟

نیلو و کیمیا نگاهی رد و بدل کردند. یکی ساختمان درب و داغان با ظاهری قراضه قطعا نمی‌توانست خفن باشد.
علیرضا به آرامی درب ورود را فشار داد و درب با صدای ناله ای باز شد. چهار نفر به آرامی و در سکوت وارد شدند. داخل کلوب حتی از ظاهرش هم ترسناک تر بود. فضایی نیمه تاریک داشت و به نظر می رسید اندکی غبارآلود است گویی هرگز کسی دستی به سر و روی آن نکشیده بود. بوی نامطبوعی از داخل به مشام میرسید. روی دیوار رو به رو اشیای عجیبی دیده میشد. چیزی شبیه یک جاروی خشک شده، دو چوبدستی به حالت ضربدر و چند عدد علامت به رنگ‌های قرمز، سبز، زرد و آبی روی دیوارها وجود داشت که روی هر کدام از آنها یک شیر، یک مار، یک گورکن و یک عقاب دیده میشد. به غیر از آن چهار نفر هیچکس درون کلوب نبود.
- چقدر خفنه اینجا.
- خیلی باحاله... معلوم نیست بازیشون چیه ولی به نظر تم هری پاتره... حتما باید این بازی رو بکنیم.

نیلو با ترس و لرز نگاهی به اطرافش انداخت.
- چقدر ترسناکه...بچه ها بیان از اینجا بریم.

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سایه ای از یک مرد از میان تاریکی بیرون آمد. ظاهر عجیبی داشت. لباس بلند تیره ای چون ردا و کلاهی که نصف صورتش را می پوشاند. با اینهمه سردی صدایش را هیچ چیز نمی توانست مخفی کند.
- به کلوب ویژه ما خوش اومدین. احتمالا شرایط رو از روی برد خوندین. لطفا یک میز انتخاب کنید و بنشینید تا همکارانم شمارو راهنمایی کنند.

کیمیا صدایش را صاف کرد.
- ببخشید آقا.

ولی مرد رفته بود. به همان سرعتی که ظاهر شده بود. چهار دوست نگاهی به یکدیگر انداختند. بلاتکلیفی از سر و رویشان می‌بارید اما با این همه تصمیم گرفتند ادامه دهند. میزی را در گوشه ای کنار پنجره انتخاب کردند که اقلاً نور از آن به داخل می تابید. تنها نشانه ای که می توانست به انها یادآور شود هنوز دنیای بیرون از اینجا وجود دارد.
اما عجیب اینکه از شیشه های مات پنجره هوا گرفته به نظر می‌آمد. فری به طور ناگهانی احساس شومی کرد. شاید ایده آمدن به اینجا زیاد هم خوب نبود. شاید بهتر بود وقتشان را جای دیگری می‌گذراندند. سری تکان داد. زیاد شنیده بود که به او میگفتند زیاد حساس می‌شود و سخت می‌گیرد برای همین بیخیال آن پنجره شد و خودش را روی صندلی‌اش جابه جا کرد.
صندلی ها مانند کاناپه بودند و روکش‌های مخملینی که داشتند که نشستن روی آنها را راحت‌تر می‌کرد.

همان لحظه مردی دیگری با ظاهری به همان عجیبی نزدیک شد. کلاه کهنه و رنگ و رو رفته ای در دست داشت که بدون هیچ حرفی جلوی آنها گرفت. بچه های هاج و واج به هم نگاه کردند. مرد همانگونه اسرارامیز ایستاده بود و هیچ تلاشی نمیکرد تا سرنخی به آنها بدهد.
-آقا حالتون خوبه؟ کلاهتون رو میخواید بگیریم؟

کیمیا دست در کیفش کرد.
-هیس...فکر کنم ورودی رو میخواد.

همینکه کیمیا مبلغ ورودی را پرداخت مرد بی هیچ حرفی از همان راهی که امده بود بازگشت. احساس عدم امنیت و ترس در بچه ها بیش از پیش افزایش یافت. چرا این کلوب اینگونه بود؟ هیچ چیز اینجا طبیعی به نظر نمیرسید. فری بالاخره دهان باز کرد تا احساسش را بیان کند ولی کیمیا زودتر از اینکه او چیزی بگوید متوجه منظورش شد.
- بی خیال فری انقدر سخت نگیر...اومدیم بازی کنیم دیگه. حتما اینم جز بازیه برای اینکه طبیعی تر شه.

فری خواست مخالفت کند. هیچ بازی باعث نمیشود کسی اینطور غیرعادی رفتار کند ولی صدای گام هایی که نزدیک میشد او را از ادامه بحث بازداشت. مرد دوباره بازگشته بود. در دست چپش سینی‌ای شامل چند جعبه‌ی مقوایی قرار داشت و در درست راستش سینی‌ای حمل میکرد که روی آنها چندین لیوان نوشیدنی دیده میشد. با وجود تاریکی فضا تشخیص رنگ سرخگون نوشیدنی ها سخت نبود.

علیرضا گفت:
- ممنون ولی ما نوشیدنی نخواستیم مخصوصا اونارو!

او با انزجار به چهار لیوان نوشیدنی اشاره کرد که بدون تردید از روی انها بخار بلند میشد. مرد بی توجه به او سینی و جعبه ها را روی میز و مقابل انها گذاشت.
- این نوشیدنی ها بخشی از بازی که قرار انجام بدین. برای اینکه بدونید چطور بازی کنید به راهنمای داخل جعبه ها مراجعه کنید.

او بدون هیچ حرف دیگری بازگشت و در راهروی تاریک پشت سرش ناپدید شد. بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردند.

-این دیگه چه جورشه؟

اما کیمیا دستش را دراز کرد تا با ذوق و شوق از داخل جعبه اش کارت راهنما را بیرون بکشد.
-آیا از تابستان کسالت آور خود خسته شدید؟
- چه جورم!
-آیا به دنبال بازی مبتکرانه و جدید هستید تا تمام توانایی های شما را از راه های جدید به چالش بکشد؟
-نمیدونم تو بهم بگو.
-آیا به دنیای جادویی هری پاتر علاقه دارید؟
- ام... نه!

کیمیا دست از خواندن کشید و ابروهایش را چین انداخت:
- الان که دقیق نگاه میکنم این بازی مختص خودمونه! اینجارو داشته باشین.
-این بازی، یک بازی عادی ای نیست. هر کس که از شجاعت و فرصت طلبی و سخت کوشی و هوش بویی نبرده است همین حالا می‌تواند از در کلوب بیرون برود و دیگر برنگردد.
اما اگر شما فداکار و بااصالت و مهربان و دانا هستید می‌توانید بازی را شروع کرده و در کنار دوستانتان از آن لذت ببرید.
حداقل تعداد بازیکنان سه و حداکثر چهارنفر می‌باشد. ابتدا نام نفرات تیم خود را در جای خالی بنویسید. جلوی نام کاپیتان تیم، حرف (ک) بگذارید.
-خب ما که چهار نفریم پس اوکیه، علیرضا تو کاپیتانی.
-چرا من؟
-چون عشقم میکشه تو باشی!

کیمیا بدون توجه به اعتراضات علیرضا اسم همه را نوشت و او را کاپیتان قید کرد. یک لگد هم از زیر میز حواله پای علیرضا کرد که تلاش میکرد قلم را از او بگیرد.
خب اینم از این. حالا میرسیم مرحله بعد یک اسم برای تیم خود انتخاب کنید.اسم تیم چی باشه؟
علیرضا در حال مالش پای دردناکش:
-تف تو این زندگی!
-کلی تف!
-یه تشت پر از تف!

کیمیا ذوق مرگ شد:
آآآآآآآآآآآره...تشت تفی...نه تشت تف...هوم یه جوری شد چرا؟بذار ببینم...ها تف تشت.

کیمیا قلم را زمین گذاشت و خط بعدی راهنما را خواند.
-خب حال هر کدام از بازیکنان، یکی از جام‌های نوشیدنی را سر بکشید.
او لیوان نوشیندنیش را بال آورد.
- به سلامتی بر و بچ با حال تفی!

چیرز!
هر چهار نفر نوشیدنی ها را یک نفس بالا رفتند. ولی طبیعتا هیچکدام توقع نداشت زهرماری توی لیوان انقدر مزه مزخرفی داشته باشد.
- اه چقدر تلخ بود.
- این چه کوفتی بود؟ مزه زهرمار میداد! چقدرم سرد بود.

کیمیا که صورتش درهم رفته بود گفت:
- بسه انقدر غر نزنین بریم سر وقت دستورالعمل بعدی اصلا.
-حال هر کدام یک رنگ از میان سفید یا مشکی انتخاب کنید. برای شروع مسابقه باید هر کدام یک سوزن را برداشته و توی سرانگشت خود فرو برید. به اندازه یک قطره خون خود را روی صفحه شطرنجی بریزید.

جلوی روی آنها، توی سینی، مقوای سفید و سیاه شطرنجی بود. کنار مقوا چهار عدد سوزن بود.

-من سیاه بر می‌دارم!
-من هم سیاهم!
-من می خواستم سیاه باشم.
-بیخود... من زودتر برداشتم.
-دعوا نکنین حالا یه بار تو سفید باش.

علیرضا غرغرکنان مهره سفید را برداشت و کیمیا هم برای جلوگیری بعدی از دعوا اخرین مهره سفید را قاپ زد.
-پس من هم سفیدم.

و به این ترتیب، کیمیا جلوی اسم فری و نیلو نوشت سیاه، و جلوی اسم خودش و علیرضا سفید.بعد نگاهی دوباره روی صفحه راهنما انداخت.
-خدایی این چه وضعشه؟این کودک آزاریه. باید جدی جدی خون بدیم؟مگه مراسم شیطان پرستی چیزیه؟

علیرضا عالمانه سری تکان داد.
-از اولشم می دونستم اینجا یه مشکلی هست.

نیلو پوزخندی به صورت دوستانش زد و دستش را در کیفش کرد و یک بسته دستمال استریل کننده بیرون کشید.
-ترسو بازی در نیارید و از اول بازی جا نزنید. سوزن‌هاتون رو با این دستمال‌ها استریل کنید تا بازی شروع شه.

بعد در مقابل نگاه بقیه مظلومانه ادامه داد:
-حالا یه قطره خون به جایی برنمی خوره.بازیه دیگه.

فری بعنوان اولین نفر سوزنی برداشت .چشمانش را بست و لحظه ای بعد شجاعانه سوزن را فرود آورد. به همراه احساس درد و سوزش قطره خونی از سر انگشتش بیرون آمد. فری نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد و به دوستانش که پرسشگر به او خیره شده بودند نگاه کرد.
-درد نداشت.

و اینگونه شد که بقیه هم سوزن را برداشتند و همراه نفس عمیقی درون انگشت خود فرو کردند. فری درحالیکه انها را در حال غرغر و آخ و اوخ تماشا می‌کرد، یکبار دیگر احساس کرد دلش فرو میریزد. آخر این دیگر چه طور بازی بود؟
مراسم خون دادن تمام شد. فری و نیلو هر کدام توی یکی از مربع‌های سیاه و کیمیا و علیرضا هرکدام توی یکی از مربع‌های سفید قطره‌ی خونشان را ریختند.



ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۹:۴۹

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۲۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#67

اسلیترین

کریچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۰۷:۰۳
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 68
آفلاین
تف تشت
.Vs

ترنسیلوانیا


پست دوم:


بعضی کارها را نمی توان مستقیما انجام داد. اگر به شما بگویند می بایست خبر فوت پدر دوستتان را بگویید، قطعا مستقیم نخواهید گفت فلانی! بابات مرد! ابتدا لازم است مقدمه چینی کرده زمینه را فراهم کنید. وقتی بچه ها خون شان را روی صفحه شطرنج ریختند، انتظار نداشتند کاملا ناگهانی و بی مقدمه بیهوش شوند. قطعا آرزو می کردند کسی به آنها اطلاعات لازم را می‌داد و زمینه را فراهم می کرد.ولی خب ظاهرا در اینجا خبری از مستقیم و مستقیم بازی نبود!

دقایقی دیگر-ناکجا آباد

_علیرضا سرش درد کرد! علیرضا تمام بدنش درد کرد!

واقعا هم همینطور بود.علیرضا احساس عجیبی داشت، انگار از جایی سقوط کرده بود. از وقتی چشمانش را باز کرده بود اولین چیزی که به چشمش خورد آسمان صاف آبی و خورشید بود که گویی تلاش می کرد به مغز سرش را سوراخ کند. همیشه از آسمان صاف و آفتابی متنفر بود.

_حالا چرا اینقدر... آخ... ضایع حرف میزنی؟

فری که کمی آن سو تر از علیرضا افتاده بود درحالیکه تقلا میکرد صاف بایستد این را گفت.

_علیرضا منظور فری رو نفهمید. مگه علیرضا چطور حرف زد؟ علیرضا احساس کرد عادی بود! مثل همه!

فری بالاخره موفق شد از جا بلند شود.ا احساس کرد چشمانش جز سفیدی مطلق چیزی را نمی بیند بنابراین شروع کرد به مالیدن چشمهایش.
_خب در درجه اول طوری راجع به خودت صحبت نکن که انگار یکی دیگه...

چشمان فرزانه بالاخره به حالت عادی برگشته بود ولی...ایکاش برنگشته بود. صرف نظر از بیابان برهوتی که مقابل چشمانش گسترده شده بود نمی توانست چیزی را که مثابل چشمانش قرار داد در مخیله اش بگنجاند. این شخص مقابل رویش علیرضا نبود؟یا شاید بود؟
بدون شک علیرضا گوش های بزرگ نداشت، قدش آنقدر کوتاه نبود طوری که به سختی به زانوهای فری برسید، کچل نبود و پشت سرش موهای سفید فرفری نداشت به علاوه هرگز بطری وایتکس حمل نمی کرد.
فری خشکش زده بود. اولین واکنشی که نشان داد همان بود که هروقت سوسک می دید نشان میداد:جیغ بلند و کر کننده ای کشید! شاید اگر ابتدا خودش را در حالی می دید که لباس سرتاپا سیاهی پوشیده، مهره ها و گردنبد های عجیبی از لباسش آویزان است و چشمانش طوری قرمز است که گویی تا به حال نمی دانسته چشمانش قابلیت بسته شدن هم دارند، واکنش بهتری نشان می‌داد.
عليرضا با دستان لاغرش گوش هایش را گرفت و در حالی کا سرش را چندین بار به زمین می کوبید گفت:
_فری خفه شد! فری طوری جیغ زد که انگار ملت پیچ گشتی تو گوش علیرضا فرو کرد!

-مامان لولو!

فرزانه آماده شد تا پا به فرار بگذارد. او حالا اینجا گیر افتاده بود.وسط ناکجا آباد با جک و جانورهای عجیب و غریبی که اصرار داشتند علیرضا هستند.اما همینکه آمد پا به فرار بگذارد چیزی یه خاطرش آمد. علیرضا دوستش بود. او نمی توانست بدون اواز انجا برود.
پس نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. بعد درحالیکه در دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت به طرف موجود عجیب مقابل رویش حرکت کرد و در یک حرکت او را از پا گرفت و بلند کرد. موجود کوچک و بی دفاعی بود. درحالیکه روی هوا چرخ میزد و سعی میکرد بامشت های کوچکش فرزانه را هدف قرار بدهد جیغ مسخره و کوتاهی کشید.
-فرزانه باید دست از این دیوانگی کشید و علیرضا را سریع زمین کذاشت.همین الان!

فرزانه که از مشاهده ریخت و قیافه آن موجود از فاصله نزدیک دچار احساس انزجار شده بود آن را عقب تر نگه داشت.
-زود بگو با دوست من چیکار کردی؟هان؟علیرضا رو کجا بردی؟

-دخترک ابله!من علیرضا بود. ای دیوانه مردم آزار من را زمین گذاشت تا نشانت داد!

در همان حال لگدی به طرف فرزانه انداخت. قبل از اینکه فرزانه فرصت کند واکنشی نشان دهد صدایی به گوش رسید.

_بچه ها! شما اینجایین؟ اینجا چیکار میکن...مادرجان!

جیغ فری در سینه اش ماند. در همان وضعیت برگشت و با صاحب صدا رو در رو شد.
-مرلین خوب و قشنگم!

شخصی که مقابل آنها ایستاده بود نیلو بود ولی در عین حال نیلو هم نبود! از لحاظ ظاهری شباهت هایی بین او و نیلو بود ولی قطعا نیلو موهای به این بلندی هرگز نداشت. لباس های سرتاپا آبی شده نمی پوشید چون از رنگ ابی نفرت داشت و کلاههای عجق وجق به سر نمیگذاشت که هرکس او را میدید فکر کند با جادوگری رو به رو شده است. تابلو کوچکی در دستش بود و پشت آن به سمت فری و علیرضا بود.دو دوست یک لحظه رو در روی هم ایستادند و به هم خیره شدند. بعد به طور همزمان نیلو تابلو رو انداخت و فرزانه علیرضا را به شکل بروسلی واری شوت کرد انطرف تا جیغ کشان روی توده ای استخوان فرود آید. هر دو همزمان و ناخوداگاه دست در جیب ردایشان کردند و به سمت هم چوبدستی کشیدند.چنان این کار را سریع و ماهرانه انجام دادند که گویی کار روزمره اشان است.
-نیلو؟

-فرزانه؟

-چیکار داری میکنی؟

-خودت داری چیکار میکنی؟بذار کنار او چوبو...

فرزانه با حیرت نگاهی به چوب توی دستش انداخت.
این کجا بود دیگه؟چرا من الان اینکارو کردم؟

نیلو شانه ای بالا انداخت و زودتر از او چوب را توی جیبش گذاشت.
این دور و برا همه چیز عجیبه...اوه راستی یه چیز خنده دار دیدم بیا بهت نشون بدم.

نیلو خم شد و تابلو را سریع از روی زمین قاپید.
_بدو دیگه.

فرزانه کماکان متعجب بود اما سریع چوبدستی را غلاف کرد و نگاهی به علیرضا انداخت که کمی انسوتر در حال فرستادن نفرین به زمین و زمان سعی میکرد از جا بلند شود.
نيلو دوان دوان از آنها دور شد. فری و علیرضا نگاهی به یکدیگر انداختند سپس شانه ای بالا انداختند. گویی همه چیز به طرز دیوانه واری از نظم عادی خود خارج شده بود. به نظر می رسید تعقیب نیلو در ان لحظه می توانست جذابترین اتفاق ممکن باشد. فرزرانه که هنوز در قد و اندازه طبیعی خودش بود ه سرعت خود را به نیلو رساند. اما برای علیرضا با آن پاهای کوچک این امری غیرممکن بود. ناگهان دستش به طور غیر ارادی به حرکت در آمد و بشکنی زد... ناگهان غیب شد!

کمی آن طرف تر نيلو و فری ایستاده بودند. نيلو همچنان تابلو کوچک را در دست داشت. نيلو به رو به رویشان اشاره کرد، جایی که دو مرد مشغول جنگیدن بودند. اولی قد بلند و لاغر بود و ردای قرمز و زیبایی به تن داشت. صورتش لاغر و پر از چین و چروک بود و به نظر می رسید سرش با ان گردن نحیف به سختی می تواند تاج بزرگی را که بر سر داشت تحمل کند. گرچه تاج مزبور هم در ان وضعیت حالت مناسبی نداشت و با ان الماس بزرگ که رویش نصب کرده بودند به یکسو کج شده بود. شاید هم علتش ضربات بی رحمانه نفر دوم بود که چپ و راست فرود می امد. به هرحال در مقابل نفر دوم که شبیه کوهی از دنبه و چربی در لباس فاخر بود بیشتر شبیه یک بچه سرتق به نظر می رسید.

عرق از سر و روی هر دو جاری بود و رنگ نفر دوم که او هم مشخصا تاجدار دیگری بود به شدت سرخ شده بود. فرزانه با حیرت و نیلو با نیش باز به این صحنه چشم دوخته بودند. برای لحظه ای هر دو از نفس افتادند و مرد بزرگتر دستمالی از جیبش دراورد تا کله کم مویش را با ان خشک کند. مرد کوچکتر چندان حس و حال بهتری نداشت و از این وضعیت استفاده کرد تا نفس زنان به شمشیرش تکیه کند. مرد چاقتر هن و هن کنان گفت:
_به ما حسادت می کنی؟هان؟ اعتراف کن تا از گناهت درگذریم!

-_به چیت حسادت کنیم مردک شهوت پرست؟ ما، آغا محمد خان قاجار، شاه شاهان، فرمانروای زمین و آسمان‌ها هستیم!

_تو فرمانروای اتاقت هم نیستی مرتیکه! به ما حسادت میکنی که از نعمت همسر و فرزند برخورداریم و تو حتی توانایی...

_بس است! ما خیلی هم سالمیم. امور مملکت و آسایش رعیت به ما اجازه نمی دهد به خوشگذرانی بپردازیم لیکن تو حق نداری چیزی را به رخ ما بکشی!

_ما هرچیزی رو که بخوایم به رخ هرکس که بخواهیم می کشیم. لیکن هم خودتی!

نيلو برای فری توضیح داد:
وقتی اینجا ظاهر شدیم اولین چیزی که دیدم این دوتا بودن.این یارو چاقه تا منو دید ازم خواستگاری کرد! میگفت هنری هشتمه و من هزار و چهارصد و دهمین همسرش میشم.

خنده ای کرد و افزود:
_اما انگار اون یکی که میگه آقا محمدخان یا همچنین چیزیه خوشش نیومد و دعواشون شد.

فری متفکرانه به آن دو خیره شد.
_ تعجبی نداره که آغا محمد خان عصبانی باشه. یه جورایی اون گندههه به نقطه ضعفش اشاره کرده. می دونی که تو تاریخ اومده کسی حق نداشته به نقطه ضعفش اشاره کنه. هرکس اینکار رو میکرده با بدترین شکنجه ها کشته می‌شده. واضح ترینشون مردم کرمان بودن که...

- خب حالا...بذار از نمایشمون لذت ببریم...

_آخ!

علیرضا ناگهان روی سر نیلو ظاهر شده بود و باعث شد هردو روی زمین بیفتند. تابلوی کوچک از دست نيلو پرت شد و زمین افتاد. فری که ناگهان متوجه غیبت علیرضا شده بود، پرسید:
_کجا بودی علی؟

علیرضا در حالی که سرش را می مالید گفت:
_علیرضا دید که شما دو تا دوان دوان غیب شد. علیرضا تلاش کرد خودش رو به شما رسوند اما نتونست. علیرضا غیر ارادی بشکن زد و یهو احساس کرد از همه طرف بهش فشاور وارد میشه، انگار تو هیچ جا نبود یهو اینجا ظاهر شد.

نیلو که تازه متوجه شده بود موجودی که از دست فرزانه آویزان مانده و دست و پا میزد جیغ بنفشی کشید و عقب پرید. فرزانه سریع در صدد توضیح برآمد اما صدای سومی او را باز داشت.
_همرزمان شجاع! ما را از اینجا نجات دهید. اینجا همش شب است! ما را نجات دهید تا همه با هم به سوی دشمن رفته و با شجاعت و دلیری شکستش بدهیم.

نيلو به سرعت به خودش امد و به سمت تابلوخیز برداشت.
_شرمنده کیمیا! حواسم نبود.

همین که نيلو تابلو را برداشت و به سمت‌ فری و علیرضا چرخاند تا خاکش را بتکاند، هر دو از خنده پخش زمین شدند. تازه فهمیدند چرا نيلو خیلی از دیدن آنها در آن ظاهر تعجب نکرده بود ارواح عمه مارج!
کیمیاحتی ذره ای شباهتی به کیمیای همیشه نداشت.

کیمیا قطعا یک مرد سیبیل کلفت و میانسال و پوشیده در زره و کلاه خود نبود و هرگز قبل ان شمشیر هم از نزدیک ندیده بود چه برسد به اینکه شمشیری نصف هیکلش در دست بگیرد. اما نکته عجیب تر نه ظاهرش، بلکه این بود که کیمیا به بخشی از تابلو تبدیل شده بود. او حالا تصویر تابلویی بود که در پس زمینه آن اسبی کوچک به چشم می‌خورد که برای خودش می چرید.

علیرضا و فرزانه:

نیلو:


کیمیا:مرض!حناق!خیارهای دریایی!بیاید جلو و با من بجنگید!غده های چرک دار!

علیرضا از شدت خنده جیغی کشید و باز غیب شد.فرزانه که از شدن خنده بر زمین مشت میزد با زحمت توانست بپرسد:
-کی..میا...تو...این چه قیافه ای...اصلا اینجا...کجاست؟

يلو متفکرانه پاسخ داد:
_بنظر میرسه ما تو فضای بازی هستیم. مستقیم تو خود فضای بازی هستیم.

فرزانه خنده اش را فرو خورد.در فضای بازی چه صیغه ای بود؟

_منظور نيلو چی بود؟ یه خورشیدی، چیزی داد به علیرضا چسبوندش به کتیبه و برش گردوند به زمان خودش.
علیرضا که باز ظاهر شده بود این را پرسید.

_ترسیدی؟ تو که متنفر بودی از زندگی!از خدات بود بمیری...بفرما...حالا فکر کن این جهنم هم دنیای بعدیه.

علیرضا جیغ جیغ کنان پاسخ داد:
_علیرضا همین الانشم متنفر بود از زندگی. علیرضا از چرخه پوچ زندگی متنفر بود. ظاهرش تفاوتی نداشت به هرحال اگه ملت کمی فکر کرد، اصلا ازدواج نکرد و از اون بدتر اینکه بچه دار هم نشد. فقط چرخه پوچ رو دنبال کرد. کاری کرد که پدر و پدر بزرگ و پدر پدر بزرگشون و اجدادشون کرد. اگه ازشون پرسید جوابشو ندونست چون فقط تقلید کرد و از طرفی...

نيلو به فری گفت:
_می مردی ازش نمی پرسیدی؟ نمی دونی الان مخ مون رو میخوره؟

_و هیچ چیز لذت بخشی هم راجع به زندگی نبود. زندگی سرتاسر درد و رنج بود و ظاهر چیزی رو تغییر نداد.
_تموم شد؟

_البته که نه!حالا علیرضا خواست از چیزی که ملت اسمشو گذاشت لذت صحبت کرد. علیرضا اثبات میکنه چنین چیزی وجود نداره!

_بسته! همشو حفظیم! جون عزیزت دست از سرمون بردار!

همین که علیرضا خواست پاسخ دهد، کیمیا با اشاره دست او را به سکوت دعوت کرد.
_می‌دانیم همرزم! میخواهی بگویی علاقه شدید ما به زندگی باعث می‌شود اینچنین حقایقی را نبینیم و ترجیح بدهیم خودمان را سرگرم چیزهای دیگری کنیم اما بالاخره بر حقیقت تسلیم خواهیم شد.

فرزانه و علیرضا خیلی تلاش کردند جلوی خود را بگیرند ولی خیلی طبیعی بود که موفق نشدند و دوباره قهقه زدنشان را شروع کردند. نیلو که ظاهرا قبلا به اندازه کافی به طرز حرف زدن کیمیا خندیده بود با بی تفاوتی طوری که انگاربه راز های هستی پی برده بوده است،نگاهشان کرد و کیمیا باز هم بنای جیغ و هوار گذاشت که فلانشان می کند و...
که فقط باعث شد خنده ها شدت بگیرد! شکی نبود که اگر کیمیا در آن ظاهر نبود و آن طور حرف نمی زد، تقلید زیبایی از علیرضا را با همان لحن و طوری که عادت داشت هنگام حرف زدن دست هایش را تکان دهد به نمایش می گذاشت.

عاقبت نیلو که از این وضعیت خسته شده بود و کم مانده بود سرسام بگیرد جیغ بنفشی کشید.
-تمومش کنیننننننننننننننننن!

بلافاصله هر دو نفر خنده اشان را قورت دادند. فری زیر لب چیزی در مورد نزاکت و گوش گفت و علیرضا فقط غرولندی کرد و قیافه اش طوری شد که انگار با ماهیتابه بر فرق سرش کوبیده اند.

نيلو تابلوی کادوگان را برداشت.
_پاشین بریم. بریم یه جایی رو پیدا کنیم ببینم چی میشه کرد.

-کجا بریم حالا؟

-چی میدونم؟بالاخره از یه سوراخی سر درمیاریم.بهتر از اینه اینجا وایسیم.

سپس خطاب به دو شاه در حال جنگ گفت:
_آهای... شما دوتا! ما داریم میریم! میخواید بیاین نمی خواین اینقدر اینجا بمونید که زیر پاتون علف... علف که هست البته... جنگل سبز شه!

سپس با همان حالت آگاه به رازهای هستی به راه افتاد.هنری هشتم که آب از لب و لوچه اش سرازیر شده بود بالافاصله شمشیر را غلاف کرد.لباسش را مرتب و تاجش را صاف گذاشت.تنه ای به آغا محمد خان زد و تقریبا پشت سر جماعت دوید.
_همین که به انگلیس رسیدیم، دستور می دهیم سرت را بگذارند لای گیوتین. گیوتین نازنین مان که باهاش سر همسرانشان را قطع می کردیم.

_هیچ غلطی نمی توانی بکنی. ما کسی هستیم که حکومت خاندان زند را نابود کرد. ما کسی هستیم که کرمان را با آن حصار عظیمش فتح کردیم، ما کسی هستیم که ایالات شمالی ایران را از امپراطور روس گرفتیم، ما کسی هستیم که تا وقتی زنده بودیم امپراطور روس جرئت نداشت به قلمرو ما دست درازی کند، ما کسی هستیم...

فرزانه هرچه پیش خودش فکر کرد گیوتین چه ربطی به انگلستان عصر هنری هشتم دارد و مگر گوتین در زمان انقلاب فرانسه قرن هجدهم اختراع نشد چیزی دستگیرش نشد که نشد.
در عوض فکر بکری به ذهنش رسید که در بین رجز خوانی آغا محمدخان و هنری هشتم، قلم و کاغذی درآورد و مشغول نوشتن اطلاعات تاریخی شود. به هرحال چنین فرصتی برای هیچ دانش آموزی پیش نمی آمد که تا آن حد به موضوع تحقیق تاریخی اش نزدیک شود.

ساعاتی بعد

جماعت خسته و تشنه و هلاک در حال پیاده روی بودند. اصلا معلوم نبود چرا این مصیبت تمامی ندارد. آنها چند ساعتی بود که مشغول راه رفتن بودند. در این بین بادهای گرم به همراه مقادیری شن و ماسه در چشم و چالشان فرو رفته بود. دم به دقیقه باید از بروز جنگ و دعوا بین دو تاجدار تاریخی جلوگیری میکردند. در این بین وضع نیلو از همه بدتر بود چرا که هنری مرتب تلاش میکرد توجهش را به خودش جلب کند و یکبار چیزی نمانده بود کار دست هر دویشان بدهد.

-نه آقای هنری...نکن...خوبیت نداره. ما به هم محرم نیستیم چه معنی داره تو بخوای دست من بگیری؟مردم چه فکری میکنن؟

قبل از اینکه هنری بوقی نثار روح مرده و زنده مردم کند کیمیا فریاد زد:
_نگاه کنید همرزمان! آنجا شبیه میدان جنگ است. یحتمل وظیفه ما آن جاست.

سپس شمشیر کشید و آن را طوری تکان داد گویی ضربدر رسم می‌کند.
همه نگاهشان را به آنسو دوختند. گرد و خاک عظیمی از فاصله چند کیلومتری به هوا بلند شده بود.فرزانه با چشمانی تنگ شده به آن نقطه از زمین خیره شده بود.
_ذوق مرگ نشو کیمیا. جنگم بود تو توی این تابلو کاری از دستت بر نمی اومد. به نظر من که زیاد بهش نمیاد جنگ باشه...بیشتر به نظرم میاد یه عده دارن یه چیزی رو به طرف هم شوت میکنن...

-بیاین بریم ببینیم چه خبره. احتمالا بازی اصلی ما اونجاست. شاید اگه بتونیم اونجا خودی نشون بدیم برمی گردیم خونه. یه حسی به من میگه اگه نبریم احتمالا تا ابد همینجا می مونیم.

_فری از کجا دونست؟

_ای بابا! مگه فیلم نگاه نمی کنی؟ تو فیلما اینطوریه دیه. اینو همه میدونن! همه!

نیلو با نگرانی تابلوی معترض کیمیا را بغل کرد و به ان نقطه خیر شد.
-اگر ببازیم چی؟

هنری جهت دلداری به نیلو نزدیک شد.
-بانوی زیبای من هیچ نگران نباشید...تا وقتی من حضور دارم شما در امان هستید.

نیلو نگاه کجی به هنری انداخت. مردک با آن ریخت و قیافه چه اعتماد به نفسی هم داشت.! اگر کیمیا قسمتی از تابلو نبود همچین تابلو را توی سرش میکوبید که هنری سومین شخصیت تابلو شود.

-علیرضا که رفت...

پشت سر او سایرین هم بدون صدا به راه افتادند. در حالیکه امیدوار بودند با آن ظواهر عجیب و غریبشان موفق شوند. البته آنها در دنیای واقعی هم خیلی طبیعی به حساب نمی امدند و این موضوعی بود که هیچوقت دوست نداشتند با ان رو به رو شوند. عجیب هایی که در ارتباط با دیگران مشکل داشتند و گویی رانده شدگانی بودند که یکدیگر را یافته بودند در غیر این صورت دلیلی نداشت که با یکدیگر دوست باشند. آنها حتی همسن هم نبودند. کیمیا همیشه اطرافیانش را کسل کننده میافت و به نظر دیگران درباره خودش اهمیت نمیداد حتی گاهی سرکار جوراب هایش را لنگه به لنگه می پوشید، فری در دنیای خیالی که در ذهنش ساخته بود زندگی می کرد:دنیایی که در آن همه چیز زیبا و رنگارنگ بود و تنها جایی که خاکستری بود دبیرستانش بود، نيلو عاشق زندگی بود و دائم در حال امتحان کردن چیزهای جدید. او بطوری کمال گرا بود که هیچ کاری او را راضی نمی کرد. و در پایان علیرضا پسر گیج و سر به هوا که از زندگی متنفر بود اما عاشق غرق شدن در درسهایش بود. می مرد برای انتگرال چندگانه و درس مورد علاقه اش هندسه تحلیلی بود. آخر کدام آدم عاقلی از هندسه تحلیلی خوشش می آمد؟ با این وجود سالها دوستی، بذر اعتماد نسبت به یکدیگر را در قلبشان کاشته بود. بنابراین با خوش‌بینی به سمت ورزشگاه رفتند هرچند ترجیح می‌دادند ای کاش کسی از قبل برایشان مقدمه چینی می کرد و زمینه را فراهم می ساخت...




ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۱:۲۱
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۳۹:۳۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۸:۱۷

تصویر کوچک شده

وایتکس!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#66

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۱۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 65
آفلاین
پست سوم

شما وقتی بازی می کنید قصددارید تفریح کنید، ماموریت به پایان برسونید ، جایزه بگیرید و در یک کلام، خوش بگذرونید! درسته؟
اما از وجنات این چهاردوست هرچیزی مشخص بود جز خوش گذشتن.

-نه فری، خواب عجیبی ندیدم، اصلا من خواب نمیبینم.
-حتما یادت رفته، خوابها واقعیتای نادیده گرفته شده ان، من میتونم این واقعیتارو برات تعبیر کنم.

نیلو خداخدا می کرد که این یکی از کابوسایی باشه که توی اتوبوس نشستنای بی پایانش می دید، اما کمر تنگ لباسش و خالکوبی سیاهی که رو دستش داشت خیلی‌ واقعی به نظر میومدن.
-بچه ها، مطمئنید خواب نیستیم؟ من نمیتونم باورکنم، شما عجیب شدین و من...رنگ موهام عوض میشه.
-بانو نیلو، اگه همینجور تو این بیابون بمونیم شکست میخوریم، باید به محل نبرد برسیم.

نیلو هنوز به لحن جدید کیمیا و مبارزه طلبی هاش عادت نکرده بود، درواقع کابوساش در مقابل این گرما و راه باز کردن بین جنگل انبوه وقتی یه لباس دست و پاگیر و تنگ پوشیدی و یه تابلو تو دستته یه رویای عالی محسوب میشد.

تق!

نیلو سرش را به نزدیکترین درخت کوبیده بود تا بیدار شه اما در عوض درخت با صدای جیرجیر کنار رفت و کیوسک نارنجی رنگی که بالاش نوشته بود ورودی پدیدار شد.

همه ی گروه هماهنگ دست زدند و هلهله کردند.
-تو راه ورودو پیدا کردی!
-نیلو باید کله شو به درخت دیگه ای زد تا راه خروجو پیدا کرد.

نیلو سریعا از علیرضا فاصله گرفت و درحالی که پیشونیشو می مالید به پنجره کیوسک نزدیک شد.
درون کیوسک گرگ خاکستری و چرک بزرگی پا رو پا انداخته بود و دندونای زردشو با خودکار تمیز می کرد.

-سلام! امممم، شما احیانا نمیدونید اینجا کجاست؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-ما تیم نداریم، میخوایم برگردیم، میشه بگید چجوری میشه ازینجا بیرون رفت؟
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟
-مردک بگو ما کجاییم تا نداده ایم چشمانت را میل داغ بکشند.
-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-بنظرم شنل قرمزی ای که خورده فاسد بوده.
-از همه ی‌ بازیها متنفر بود!

-سلام سوسیس کالباسا، اسم تیم؟

-ما وقتی فرم پر کرد اسم تیم نوشت، کلی تف!
-هاااا، اسم تیم تف تشته.

-به به، به لیگ کویی خوش اومدید تف تشت، این کلید واسه رختکنتون، از در سمت چپ برید، موفق باشید و زنده بمونید.

-گرگ کثیف از چی حرف زد؟ مگه قرار بود چیکار کرد؟!

-به به، به لیگ کویی خوش...

فری به سرعت نیلو رو به طرف در هل داد تا تابلوی سرکادوگان رو بر فرق سر گرگ نکوبه. بقیه گروه هم با ترس و لرز از در کوچک رد شدند و به راهروی دراز و تاریکی وارد شدند.

-اصلا حس خوبی نداشت! چرا اینجا اومد، میتونست تو همون جنگل شکار کرد و زندگی کرد.
-هی، این در روش شماره ی هفته!
-بازش کنیم.
-علیرضا کلیدو بده.
-هیچ کلیدی نتونست مارو به خونه برگردوند.
-علیرضا!
-شما حداقل لباس داشت! علیرضا هیچی نداشت، علیرضا شانسم نداشت!

با یک اشاره ی فری، هنری و آغامحمدخان علیرضا را گرفته و تکاندند. کلید رختکن با صدای دنگ به زمین افتاد و نیلو در را باز کرد.
-حیف که تنفر وجود نداشت، وگرنه علیرضا از همتون متنفر بود.
-اینجا چقد دلبازه. مبله ست.
-بوی قهوه س که میاد؟
-دوستان وفادار و زحمتکش! این پاداش ماست.

-به جادوگران خوش آمدید!

با صدای فریادی که از پشتشون اومد همه نیم متر به هوا پریدید. مرد چاق و قدکوتاهی که کت شلوار قرمز و کراوات طلایی پوشیده بود با نیش باز به آنها نگاه می کرد.
-خیلی خوشحالم که اینجارو پیدا کردید عزیزانم. فردا صبح بازیتون شروع میشه.
-چه بازی ای؟
-از بازی متنفر بود.

-دنبال من از این طرف بیاید.

بچه ها وارد اتاق کوچکتر و تاریک تری که پر از دسته جارو و خرت و پرت بود شدند. روی دیوار اتاق تشت قرمزی که پر از مایعی بود نصب شده بود.
-فکر نکنم خبری از پاداش باشه.

-سرکادوگان، شوالیه ی بی باک و وفادار، باعث افتخار ماست که دراین مسابقه شرکت کردید. شما مهاجم تیم خواهید بود.

نیلو با تعجب به مرد چاق که به طرف او ایستاده بود و فریاد می زد نگاه کرد، اما نگاه مردچاق به تابلو بود.
-ما تهاجم را دوست داریم، برای ما هم افتخاریست مردک غریبه ی چاق.

-و شما!
-من؟
-ملانی استانفورد مرگخوار زرنگ و همه فن حریف، شما دفاع تیمو به عهده دارید.
-ملانی چی چی؟ عه اسم این دختره ست. از چی دفاع کنم؟

-اینیگو ایماگو ملقب به گوگو!

فری فکر نمیکرد با این ابهت و لباسای سیاه و موهای پریشون اسم به این گوگولویی داشته باشه بنابراین عکس العملی نشون نداد.

-وجود رویابینی مثل شما که از واقعیت های آینده باخبره مطمئنا تاثیرگذار خواهد بود. شما هم مهاجم تیم هستید.
-حتما، من طبق خواب دیشب علیرضا میتونم بگم که ما توی آسمون مثل چند پرنده ی خشمگین می جنگیم. همین الان فهمیدم که میتونم بگم. چی؟ تو آسمون؟!

-کریچر!

این اسم برای همه آشنا بود، ناسلامتی همه طرفدار سری هری پاتر بودن. حتی خود علیرضا هم دنبال کریچر می گشت.

-شما جن خانگی و جستجوگر قابلی هستید کاپیتان، همه ما مطمئنیم که گوی زرین رو میگیرید.
-علیرضا دیگه انسان نبود؟ جن خانگی؟
-گوی زرین؟ قراره کوییدیچ بازی کنیم؟!

-آغامحمدخان و هنری هشتم! شاهان قدرقدرت تاریخ، آغامحمدخان مقتدر مهاجم تیم و هنری هشتم همراه با ملانی دفاع خواهد کرد. باوجود شما فردا نبرد پرافتخاری خواهد بود.
-بلاخره کسی به اهمیت ما پی برد.
-اگه ملانی خانوم رخصت بدن پرپرشون می کنیم.
-تو کوییدیچی که فقط درموردش خوندیم؟
-هری پاتر همیشه گوی رو کشکی گرفت، نباید کار سختی بود.

-میمبله میمبلوس تونیا!

-
-تویی؟
-نه بابا من گوگو بودم.

-میمبله ی جوان و وفادار، شما فردا از دروازه ی تف تشت دفاع خواهید کرد.

همه به همدیگر نگاه می کردند تا دروازه بانی که چنین اسم عجیب غریبی داشت را بشناسند. ناگهان زیپ کوله ی نیلو باز شد و کاکتوسی که برای خوابگاه خریده بود با سایز دوبرابر و چشمان درشت پدیدار شد.

-اون چجوری میخواد دروازه بانی کنه؟
-باورم نمیشه.

-بازی فردا سرنوشت شمارا معلوم خواهد کرد، گوی زرین کلید شماست، تیمی که گوی زرین را داشته باشد به خانه بر می گرددو تیم دیگر به مسابقات دیگری فرستاده می شود.

-علیرضا کلید برگشت داریم!
-زندگی پر از تناقض های مضحک بود.

-بازی شما با تیم ترنسیلوانیا و در ورزشگاه جنگل های آمازون خواهد بود. هرکدوم یکی از جاروهای پرنده را بردارید و تمرین کنید. براتون آرزوی پیروزی و شادی میکنم.

-ترنسیلوانیا یعنی مث اون کارتونه هیولا و ایناان؟
-با کی تمرین کنیم؟
اما مرد چاق از اتاق بیرون رفته بود. پس هرکدوم از تف تشتی ها جارویی که نمی دانستند چطور ازش استفاده کنن رو برداشتن و از دری که روی آن به طرف تمرین نوشته شده بود گذشتن.

چندساعت بعد

-این جاااارووووو دیوونه ست!

فری سوار بر جاروی پرنده دور تا دور زمین می چرخید و نیلو و سایر تیم سعی داشتند که او را آرام کنند.
-نترس! نباید بترسی. مثل اسب سواریه، سر جارو رو یواش بچرخون.
-مثل رانندگی باید بهش فرمون بدی فری شجاع.
-هیچکدوم ازینایی که گفتیدو تاحالا نرفتمممممم.
-اسب عروسکی تو شهربازی چی؟

سرکادوگان که با نوارهای سیاهی که از شنل نیلو بریده شده بود محکم به جارو بسته شده بود با کلافگی به ساعت نگاه کرد کرد. سه ساعت به مسابقه مانده بود و فری هنوز بلد نبود پرواز کند. میمبله بلاجرها رو هم می گرفت و هنری هشتم به جای دفاع سایه به سایه ی نیلو حرکت می کرد.

-ما یه تیمیم، باید مثل یه تیم عمل کنیم. نیلو با جاروت برو پیش فری و همراهیش کن. هنری با چماقت چندتا بلاجر به طرف میمبله بفرست تا بفهمه کدومو باید بگیره و از کدوم جاخالی بده! ما بازی فردا رو می بریم و از اینجا خلاص میشیم.
-علیرضا هم اون گوی لعنتی رو پیدا کرد. علیرضا دلش برای گوشیش تنگ شد.
-به پا خیزید یاران!

دوساعت بعد

بااینکه یک ساعت به بازی مانده بود هنوز تیم تف تشت در حال پرواز بود. امید برگشت به خونه انرژی تازه ای به اونا داده بود. نیلو با چماقش به همه طرف بلاجر می زد و فری تونسته بود با رویاهایی که با خودش زمزمه می کرد ترسش رو کنترل و تمرکزش رو حفظ کنه. همه ی اونا تو فاز ببر یا بمیر فرو رفته و با کمی دلهره منتظر رسیدن فردا بودند.



ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۴:۳۱

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۵۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#65

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۳۱:۴۷
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 165
آفلاین
تف تشت
.Vs

ترنسلوانیا


پست چهارم:



ترنسلوانیا، نزدیک شروع مسابقه ورزشگاه
گاهی در زندگی شما خود را در میان شرایطی پیدا می‌کنید که به حدی ابزورد است که فکر کردن به آن شرایط، برای شما ممکن نیست. فقط می‌دانید که باید آن شرایط را طاقت بیاورید و هر چه در توان دارید به کار ببندید تا خود را نجات دهید. اگر موجود خوش شانسی باشید، حداقل تا هفتاد هشتاد سالگی که به دم‌های آخر نزدیک می‌شوید، خودتان را در این شرایط پیدا نمی‌کنید؛
علیرضا اما وقتی در آن لحظه با روبالشتی کهنه‌ای بر تن سبز چروکیده‌اش که هیچ ربطی به بدن همیشگی‌اش نداشت، سوار بر جارویی پرنده وسط ناکجاآبادی شبیه جنگل‌های آمازون منتظر سوت آغاز بازی کوییدیچ بود، قطعاً در چنین حالتی به سر می‌برد.

گویا بنا نبود هیچوقت زندگی روی خوشش را به او نشان دهد. چه معنی می دهد آدم از راه نرسیده یک تکه چوب ناصاف اسقاطی دستش بدهند و بگویند باید با آن کوییدیچ بازی کند؟ اصلاً مگر با یک تکه چوب مزخرف می شد در آسمان مسابقه داد؟ملت چه چیزهایی از آدم توقع دارند.

با این همه برای یکی از اولین دفعات در عمرش، سعی کرد خوش بین باشد و به نیمه‌ی پر لیوان نگاه کند. قطعاً این مکانیزم دفاعی مغزش برای جلوگیری از جنونش بود، وگرنه علیرضا رو چه به خوش بینی. خوش بینی برای او مثل سم بود. درست مثل اینکه به کسی که کافکا می‌خواند، کتاب پائولو کوئیلو بدهید. مثل این بود که برای کسی که داریوش گوش می‌دهد، حامد همایون بگذارید. مثل این بود که به کسی که به سینمای دیوید لینچ علاقه‌مند است، فیلم‌های مسعود ده نمکی پخش کنید. با همه‌ی این اوصاف علیرضا هر چه در توانش بود را به کار بست تا خوش بین باشد:
- علیرضا به این فکر کرد که تحت هیچ شرایط دیگه‌ای نتونست جنگل‌های آمازون رو دید!

حتی حرف زدن عجیب غریبش هم فقط باعث میشد حالش بدتر شود! در حالی که سعی می‌کرد روی جاروی پرنده‌اش دچار حالت تهوع نشود، نگاهی به رفقایش انداخت. در چهره‌ی تک تک آنها همان نگرانی به چشم میخورد کما اینکه قیافه نیلو شبیه کسی بود که انگار مجبورش کرده باشند یک لیوان سرکه سر بکشد. هرچند این موضوع نمی توانست به وراجی های پی در پی هنری هشتم کنار گوشش بی ارتباط باشد. شاید این مطلب که کسی قرار نبود کنار گوش علیرضا چرت و پرت بگوید می توانست مرهمی برای احساس شومش باشد. چهره همگی به شدت مصمم به نظر می رسید. به هر حال قرار نبود وضعشان از چیزی که هست بدتر شود.چیزی که بیشتر برای علیرضا عجیب بود این بود که هیچی نشده به دیدن رفقایش با آن چهره‌های جدید عادت کرده بود.

نگاهی به دور و برش انداخت. زمینی که حالا مجبور بودند داخلش مسابقه دهند پوشیده از چمن و خس و خاشاک بود و دو تا دور ورزشگاه هزاران جفت چشم مشتاق منتظر آغاز مسابقه بودند. صدای همهمه جمعیت علاف و بیکار به شدت روی اعصابش بود. همه چیز به نظرش احمقانه به نظر میرسید. حتی مسخره تر از اینکه قرار بود در مسابقه ای شرکت کنند که حتی نمی دانست قرار است شامل چه چیزی باشد!

بلاخره درهای رختکن تیم مقابل باز شد و هفت بازیکن تیم ترنسلوانیا وارد زمین شدند. علیرضا متوجه شد که تیم حریف از تیم خودشان هم ظاهر عجیب و غریب تری دارد. طبیعتاً در دنیای واقعی هیچوقت کلاه های جادوگری نمی توانستند مسابقه بدهند. اما شخصی که در میان آن جماعت یک مقدار بیشتر به چشم می‌آمد، پیرمردی با موهای نقره‌فام و بینی دراز و خمیده بود که به شدت آشنا به نظر می رسید. احساس میکرد قبلاً او را جایی دیده است. ناخودآگاه لبخندی بر لب آورد. صدای فریاد کیمیا که گویا او هم توجه همان فرد شده بود به گوشش رسید:
-نگاه کنید همرزمان! پروفسور دامبلدوره!

در همان لحظه صدای گزارشگر پرده گوش حضار را نوازش کرد.

نقل قول:
- خوب این هم از بازیکنان تیم ترنسلوانیا. راستی نگفتم با سری چندم از مسابقات کوییدیچ در خدمتتون هستیم؟هیچ اهمیتی هم نداره چون خودم شمارش از دستم در رفته دوستان!
بچسبید به بازی که الآنهاست شروع بشه! گرچه مراسم دست دوستی دادن دو کاپیتان نباید فراموش بشه...


علیرضا پوفی کشید. کلا طرفدار این رسم و رسوم پوچ و بی‌معنی نبود، یک مشت ادا و اطوار برژوازی، مخصوصا با شخصی عجیب و غریب که حتی یکبار پیش از آن ملاقات نداشتند. اما ناگهان به خاطر آورد که کیمیا نامش را به عنوان کاپیتان تیم رد کرده بود.برگشت و نگاهی به هم تیمی هایش کرد بلکه بتواند از زیر این مسئولیت ناخواسته در برود. اما وقتی دید برایش چشم و ابرو می اندازند با اوقات تلخی سرش را به سمت دیگر کج کرد و به راه افتاد.
-اگر علیرضا زنده از اینجا بیرون امد نشانتان خواهد داد با کی طرف بود.

دختر زیبایی با قیافه‌ای کارتونی شکل از تیم مقابل جلو آمده بود و در میانه زمین منتظر او بود. علیرضا جلو رفت و با او دست داد. اما شاید هم زیاد شانس نیاورده بود، این دختر به بی آزاری ظاهر مظلومش نبود. در هر حال خوشبخت بود که متوجه نشان شوم روی ساعد دختر نشده بود. اگرچه دانستن این موضوع هم کمک چندانی به او نمیکرد. علیرضا چه می دانست نشان شوم چیست و چه معنایی دارد.

نقل قول:
- و حالا سوت آغاز مسابقه به صدا در میاد. سرخگون در دست گابریل دلاکور از تیم ترنسلوانیاست. مستقیم به سمت دروازه‌ی تیم حریف میره. هنری هشتم بازدارنده‌ای رو به سمتش می‌فرسته که ناموفق می‌مونه!


اگرچه بقیه تماشاگران با دیدن این منظره آه کشیدند اما اعضای تیم تف تشت خوب می دانستند که علت خطا رفتن ضربه هنری هشتم چه بوده است. نیلو برگشت و با غیظ به مردک هیز نگاه کرد که با چشمان از حدقه درامده به بر و روی گابریل دلاکور نیمه پریزاد خیره مانده بود.
صدای اینیگو در حال حرص خوردن به گوش رسید:
- به کوافل میگه سرخگون! به بلاجر میگه بازدارنده! لابد به ماکارونی هم میگه ماکارنی! ای لاعنات مارلین بر تو باد!

اما سایر هم تیمی‌های اینیگو با نگاهی نگران به کاکتوس عظیم‌الجثه خیره شده بودند که دروازه‌ی تیمشان را محافظت می‌کرد. گابریل توپ درون دستش را به طرف دروازه حریف پرت کرد. کاکتوس به جهت مخالف پرید. سرخگون چند میلیمتر با حلقه‌ی سمت چپ دروازه فاصله داشت که ناگهان توسط بازدارنده‌ای منحرف شد.

نقل قول:
-اینیگو اینماگو از تیم حریف با یک نشونه گیری معرکه سرخگون رو از مسیرش منحرف کرد و دروازه‌ی تیمشون رو نجات داد! توپ دست بچه‌های تف تشته.


فری ابتدای بازی را مانند سایر هم تیمی‌هایش با اضطراب شدیدی آغاز کرده بود. اما حالا که با جارو پرواز می‌کرد و از سکون درآمده بود، احساس بهتری داشت. پرواز حالش را بهتر می‌کرد و به او تمرکز می‌داد. وقتی حرکت اشتباه میمبله تونیا به سمت مخالف دروازه را دید، با آرامش و تمرکزی که خودش رو هم به تعجب انداخت، بازدارنده‌ای که از کنارش رد می‌شد را مستقیم به سمت دروازه پرت کرد که درست هم به هدف اصابت کرد. فری در جواب سوت و دست زدن هم تیمی‌هایش، برایشان دستی تکان داد. دلیل تمرکزش، این بود که چیزی برای از دست دادن نداشت. می‌دانست که اگر می‌خواهد خودش و دوستان عزیزش را از این مخمصه نجات دهد، باید برای یک بار هم که شده در عمرش آرام بماند و روی تنها شانسشان که بردن این بازی است تمرکز کند. با نگاهش حرکت نیلو به سمت دروازه را دنبال کرد و با سرعت خودش را به کنارش رساند. حالا شانه به شانه با نیلو به سمت دروازه تیم ترنسلوانیا پرواز می‌کرد، در حالی که با یک دستش، دسته‌ی جارویش را گرفته بود و با دست دیگر، چماقش را بالا گرفته بود تا اگر لازم شد، از نیلو در مقابل ضربه‌ی توپ‌های بازدارنده محافظت کند.
-ای خدا ما کی یاد گرفتیم از این حرکتا بزنیم خواهر؟

نیلو نیشخندی زد و به طرف دروازه حریف شیرجه زد و فرزانه کاملا ناغافل جفت پایی هوایی برای گابریل گرفت که با مغز به طرف زمین تغییر جهت داد.

فرزانه:
گابریل:

نقل قول:
-دالاکور دچار مشکل شده و کنترل جاروش رو انگار از دست داده. صدبار گفتم برای بازی محدودیت سنی بذارید.


با صدای بلند شدن اعتراضات از گوشه و کنار ورزشگاه گزارشگر با صدای بلندتری فریاد زد:
نقل قول:
-حالا ملانی استفورد وارد محوطه‌ی یک چهارم تیم ترنسلوانیا شده. خودش رو به منتها علیه سمت راست استادیوم نزدیک می‌کنه. قصد داره تا با یک پاس سرعتی، توپ رو به کادوگان در سمت چپ برسونه... اما نه! در یک حرکت دیدنی و غافلگیرانه، ملانی خودش سرخگون رو با یک ضربه‌ی کات دار از همون گوشه‌ی راست حواله‌ی دروازه می‌کنه و پروفسور دامبلدور رو فریب میده! گل! گل اول این بازی برای تیم تف تشت توسط ملانی استانفورد به ثمر میرسه! عجب بازیکنیه این دختر!


نیلو نسبت به سایر دوستانش که همراه او در این مخمصه گیر افتاده بودند، این مزیت را داشت که اهل ورزش بود. حتی در تیم والیبال دانشگاهشان ثبت نام کرده بود. وقتی سرخگون را دید که توسط بازدارنده‌ی فری منحرف شده و بی‌هدف به سمتش می‌آید، درنگ نکرد. جستی زد و سرخگون را گرفت و بدون فوت وقت به سمت دروازه‌ی حریف حرکت کرد. نیلو هم مثل بقیه، بازی آن روز را با ترس و اضطراب شروع کرده بود. ولی حالا که سرخگون در دست، شانه به شانه با فری به سمت دروازه‌ها پرواز می‌کرد، همه چیز برایش مثل یک بازی والیبال حساس بود. پیش خودش فکر کرد که شاید حتی داشت از بازی لذت می‌برد. این یک چالش بود و نیلو می‌بایست از آن سربلند بیرون می‌آمد. باید دوستانش را سالم به خانه بر می‌گرداند.

ناگهان تصویر یکی از تازه ترین تمرین‌های والیبالش در ذهنش نقش بست، ضربه‌ی کات دار. این ضربه را به تازگی یاد گرفته بود و مطمئن نبود می‌تواند ریسک کند و به کارش بگیرد، اما اگر موفق می‌شد، می‌توانست به گوشه‌ی راست زمین برود و وانمود به پاس دادن بکند، و احتمالاً پروفسور دامبلدور را گول بزند. باید سریع تصمیم می‌گرفت. سر جارو را به سمت راست منحرف کرد، در کنارش فری هم از او تبعیت کرد. برای کامل کردن عنصر غافلگیری، به تابلوی آویزان بر جارو در سمت چپش نگاه کرد. دروازه‌ها را نمی‌دید، اما دقیق می‌دانست کجایند. فقط باید یک ضربه‌ی کات دار می‌فرستاد و گند نمی‌زد. برای یک ثانیه نفسش را در سینه حبس کرد و چهره‌ی خندان دوستانش که در ایستگاه اتوبوس به دنبالش آمده بودند از جلوی چشمانش رد شد. این ضربه را برای آنها می‌زد!
با بلند شدن صدای جیغ و هیاهو نیلو مشتش را برای دوستانش در آنسوی زمین تکان داد:
-ایول اینه!
نقل قول:
-عجب گلی بود! مدافعین ترنسلوانیا، آندریا کگورت و سونامی، به شدت دارن تهاجمی بازی میکنن و ضربه‌های کوبنده‌ای رو بی هدف به هر بازدارنده‌ای که از بغلشون رد می‌شه می‌زنن. با این شرایطی که درست کردن خیلی سخت میشه دوباره به خط حمله‌ی ترنسلوانیا نفوذ کرد. کلاه سو اینبار سرخگون به دهان، حمله‌ای رو شکل میده. اینیگو جا مونده اما هنری هشتم این‌بار موفق میشه تا بازدارنده‌ای رو درست به سمت کلاه پرت کنه. اوخ! کلاه بیچاره له شد که!


کلاه بی نوا که زیر فشار توپ بازدارنده له شده بود نه فقط ناچار شد سرخگون را رها کند بلکه تمام محتویاتی که از بدو خلق تا آن روز در خود جا داده بود پس داد. زمین اطراف کلاه پر شد از انواع اقسام خرت و پرت از کارت‌های ترقه‌ای جادویی گرفته تا شمشیر گریفندور و...

بازیکنان تف تشت با تعجب به این صحنه‌ی جادویی خیره شده بودند. سرخگون داشت بی‌هدف به سمت پایین سقوط می‌کرد که...

نقل قول:
-کادوگان از تیم تف تشت شیرجه میره و سرخگون رو می‌گیره و به جلو حرکت می‌کنه. همیشه این سوال برای من مطرح بوده که چطور یه تابلو میتونه کوییدیچ بازی کنه.


صدای نعره کیمیا از داخل زمین بلند شد:
-به سادگی ای توله تسترال صحرایی!
نقل قول:
- ملانی استانفورد و آقا محمد خان از دو طرف به اون ملحق می‌شن و یک حمله‌ی سر عقاب شکل میگیره. مهاجمین تف تشت دارن با قدرت جلو میان و حالا وارد محوطه‌ی دفاعی میشن که آندریا و سونامی اون ناحیه رو به جهنم تبدیل کردن. یعنی چند دقیقه دووم میارن؟


کیمیا به صورت زیگزاگی سعی کرد از میان توپ های بازدارنده عبور کند. اساساً در یک بازی کوییدیچ نباید یک دو توپ بازدارنده وجود داشته باشند و مرتب در حال چرخش باشند؟ کیمیا دست بر قضا کتاب کوییدیچ در گذر زمان را خوانده بود و کمی از قواعد بازی اطلاعات داشت. به نظر می رسید این وسط تقلبی صورت گرفته است. برای کشف این تقلب اگرچه فرصتی نبود. باید هر چه زودتر کاری میکرد.
نقل قول:
-کادوگان ریسک می‌کنه و از همچین فاصله شوت می‌کنه... و عجب نشونه‌ گیری دقیقی! گل دوم برای تف تشت!


کیمیا به طور کلی همیشه و سر هر قضیه‌ای نگران می‌شد و فکرش هزارجا می‌رفت. سر کار همیشه هر محاسبه‌ای را سه بار انجام می‌داد. موقع رانندگی قبل از هر پیچ، هر آینه را سه بار چک می‌کرد. قبل از ترک خانه، شیر فلکه‌ی آب و گاز و فیوز برق را می‌بست. طبیعی بود که آنروز از شدت نگرانی به سرگیجه افتاده بود و ورزشگاه آمازون طور برایش چرخ و فلک بود. اینکه در تابلویی محبوس شده بود که از یک دسته جارو آویزان بود هم قطعاً کمکی به سرگیجه‌اش نمی‌کرد.
در عین حال کیمیا دختر مسئولی بود، و مسئولیت سلامت دوستانش را بیشتر از هر چیز روی شانه‌هایش احساس می‌کرد. می‌دانست که باید هر چه در توان دارد را به کار ببندد و خودش و همه را از این مخمصه نجات دهد. چه کسی می خواست این جهنم را هر روز تکرار کند؟

در نتیجه وقتی سرخگون را دید که از کلاه رها شده و به سمت پایین سقوط می‌کند، بی توجه به سرگیجه‌اش، با سرعت شیرجه رفت و آنرا جوری گرفت که گویی به طناب نجاتش چنگ انداخته است. تمام انچیزی که ان لحظه می خواست این بود که جلو برود و به هر طریق ممکن و غیرممکنی که هست گل بزند. مشاهده رقبایی که از گوشه‌های قابش به طرفش می امدند خیلی ساده نبود با این حال می دانست دو مهاجم دیگر تیمش دو طرفش را گرفته‌اند. پس با اطمینان خاطر بیشتری جلو رفت. مدافعین ترنسلوانیا منتظر بودند و کیمیا می‌دانست که با توجه به تابلو بودنش، نمی‌تواند ضربه‌های بازدارنده‌های آنها را تاب بیاورد. کیمیا اهل ریسک نبود، ولی باید ریسک می‌کرد. به خاطر دوستانش، به خاطر تلاش‌های همه، به خاطر برگشتن به خانه، نگاهش را به حلقه‌های دروازه که تقریباً نصف زمین با او فاصله داشتند دوخت، ریسک کرد و شوت بلندی فرستاد....

نقل قول:
-تف تشت بیست، ترنسلوانیا ده. شاهد یه بازی فوق‌العاده از تف تشت بودیم تا اینجای کار. اونجا رو نگاه کنید! کاپیتان تف تشت که به زمین نزدیک‌تره داره با سرعت بالا میره و کاپیتان ترنسلوانیا که در ارتفاع پرواز می‌کرد داره به سرعت پایین میاد. یعنی ممکنه که گوی زرین رو دیده باشن؟


علیرضا گوی زرین رو دیده بود. درست بالای سرش بود و داشت مستقیم به سمت بالا پرواز می‌کرد. جست و جو گر حریف هم گوی زرین رو دیده بود، و برای همین داشت به سمت پایین حرکت می‌کرد. علیرضا خیلی به دوستانش افتخار می‌کرد، آنها هر آنچه از دستشان بر می‌آمد بلکه‌ هم بیشتر انجام داده بودند و حالا نوبت او بود تا همه را سالم به خانه ببرد. اما علیرضا بسیار واقع بین و در عین حال دانشجوی باهوش رشته‌ی کامپیوتر بود. او جن خوب...نه دانشجوی خوب بود! او می‌دانست که حرکت رو به بالای گوی زرین به نفع سو لی است. اما چون سرعت نسبی او و گوی، تفاضل سرعت خودش و گوی بود، و سرعت نسبی سو گوی، مجموع سرعت‌های آنها بود..
به زبان دیگر که برای غیر نردها هم قابل فهم تر باشد، سو با سرعت بیشتری به گوی نزدیک می‌شد و از لحاظ ریاضی، هیچ شانسی برای برنده شدن وجود نداشت...
اما علیرضا نمی‌توانست دوستانش را نا امید کند! نمی‌توانست اجازه دهد ناامیدی به او غلبه کند. باید از بزرگترین برتری‌اش، مغزش، کار می‌کشید. به خودش گفت:
-فکر کن پسر، فکر کن جن حسابی، تو چه ویژگی‌هایی داری؟

ناگهان جواب سوالش در غالب صحنه‌ای از کتاب دوم هری پاتر در جلوی چشمانش نقش بست. بشکنی زد و استخوان‌های بال گوی زرین ناپیدید شدند! گوی توانایی پرواز را از دست داد و به سمت پایین سقوط کرد و در کف دست دراز کرده‌اش افتاد...

ناگهان ورزشگاه شروع به چرخیدن دور خودش شد و صدای هیاهو و تشویق تماشاگران به تدریج محو شد. چهار دوست دور خودشان چرخیدند و چرخیدند تا آنکه ناگهان کف پایشان به زمین سخت کف کلوب جادوگران برخورد کرد!

ابتدا با بهت و تردید به صورت‌های عادی شده‌ی یکدیگر زل زدند. باور کردنی نبود. دیگر خبری از جهنم و آقا محمدخان و جادو جادوگر نبود. هر چهار نفر با حیرت و تعجب دستی به سر و رویشان کشیدند. علیرضا دیگر جن نبود و از لباس های عجیب نیلو هم خبری نبود و کیمیا حالا کیمیا بود. دقایقی در بهت حیرت گذشت. ناگهان موقعیت واقعیشان را باور کردند و جیغ کشان در آغوش یکدیگر فرو رفتند. چنان یکدیگر را بغل کرده بودند که حتی مرگ هم اگر همان لحظه حاضر میشد نمی توانست از هم جدایشان کند. به نظرمی رسید می‌توانستند برای ساعت‌ها در همان حالت بمانند اما بالاخره باید از آن وضعیت خارج می شدند! کیمیا گفت:
-بجنبید! بیاید هر چی زودتر از این خراب شده جیم بشیم!

هرچهارنفر از جا جستند و بند و بساطشان را جمع کرده و نکرده از پشت میز بلند شدند.انقدر عجله داشتند که کم مانده بود میز را واژگون کنند. با شتاب به سمت در حرکت کردند. اما درست جلوی در با همان مرد عجیب و غریب، صاحب کلوب فیس تو فیس شدند. فرزانه ناله کوتاهی کرد و نیلو قدمی عقب گذاشت و پای علیرضای بی نوا را لگد کرد. مرد با لبخند عجیبی قدم به جلو گذاشت و باعث شد حتی کیمیا که تا دقایقی پیش در قامت یک شوالیه رزمنده و شجاع ایفای نقش میکرد یک قدم عقب برود.
-تبریک میگم دوستان، شما بردی و می‌تونید پول ورودیتون رو پس بگیرید.
-پول ورودی ما پیشکشت آقا، نگه دار باهاش برای بچه‌ها بستنی بخر. فقط بذار ما بریم!

-اجازه بدید خانم محترم هنوز صحبتم تموم نشده بود...ما برای برنده هامون آپشن هایی داریم که شامل...

اگر صدای هیاااااا بلندی به گوش نرسیده بود و علیرضا جفت پا راه حلق مرد را باز نمیکرد قطعا موفق میشد آپشن های ویژه کلوب را برایشان توضیح دهد. ولی متاسفانه حادثه هرگز خبر نکرده و نخواهد کرد!

-بزنین بیرون هرچه زودتر!

علیرضا این را گفت و از روی هیکل پهن شده مرد به طرف در ورودی خیز برداشت و تلاش کرد درب را باز کند. فرزانه خودش را زودتر از بقیه به علیرضا رساند و تلاش کرد به باز شدن درب کمک کند. علیرضا مشخصاً عصبی بود و دستش می لرزید.
عاقبت در باز شد و نور نوید بخش روز فضای تاریک داخل کافه را روشن کرد. هیچ چیز نمی توانست لذت بخش تر از ورود به زندگی واقعی باشد. مخصوصاً برای اعضای تیم تف تشت!

هر 4 نفر در آستانه در نفسی کشیدند تا گرمای سوزان تابستان را به درون سینه بکشند. بعد به خاطر اوردند باید هرچه سریعتر محل را ترک کنند.وقتی هر چهارنفر به طرف ماشین کیمیا می دویدند حتی فکرش را نمیکردند که دو جفت چشم ان ها را از درون قاب پنجر کلوب مینگرد.
-هنوز مسابقه تموم نشده بچه ها!


ده دقیقه‌ بعد، داخل ماشین

-خدای من، هیچ کس باورش نمی‌شه اگه بهشون بگیم!
-راستش به نظرم نباید به کسی بگیم فری، ملت فکر می‌کنن دیوانه شدیم.
-علیرضا راست میگه فری، خب حداقل یک عالم چیز راجب هنری هشتم و آغا محمد خان یاد گرفتی که میتونی تو تحقیقت بنویسی و یه بیست خوشگل بگیری!
- آره می‌تونم بنویسم هنری هشتم و آغا محمد خان دوتا بازیکن معرکه کوییدیچ بودن که به ما کمک کردن تیم ترنسلوانیا رو ببریم!

نیلو، کیمیا و علیرضا خندیدند.
- ولی خودمونیم عجب بازی‌ای کردیما!
- آره خواهر، ترکوندیم!
- حال کردین چطور براتون گوی زرین رو گرفتم!

فری که به طرز غیر معمولی ساکت شده بود، ناگهان شروع به صحبت کرد:
- بچه‌ها، شما هم به چیزی که من فکر میکنم فکر می‌کنید؟ به نظرتون تیم هفته‌ی بعد رو هم می‌زنیم؟


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۱۸:۴۱
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۱:۲۸
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۵:۲۰

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۲۸ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#64

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۰۰
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 141
آفلاین
ترنسیلوانیا و تف تشت


پست دوم


_دستاتونو بذارین رو سرتون و بشینین رو زمین!

پلیس زحمت کش مبارزه با مواد مخدر، بعد از شکستن در به وحشتناک ترین روش و ورودی هولناک و دیالوگی کلیشه ای اما کارآمد، با حالتی پوکرطور متوجه شد نیازی به آن همه تشکیلات نبوده و مجرمان با دست هایی بسته، مرتب و منظم یک جا نشسته و نهایت همکاری را خواهند کرد.

بازداشتگاه

ماموران زحمت کش مبارزه با مواد مخدر، پس از جدا سازی و قرنطینه نمودن اعضای تیم ترنسیلوانیا، تک تک اعضا را برای بازجویی به اتاق هایی دارای لامپ های خفن اتاق های بازجویی، میز و صندلی های خیلی خفن اتاق های بازجویی و خفن ترین بازجویان اتاق های خفن بازجویی حبس کردند. ترنسیلوانیاییان که هنوز درگیر هضم بازداشت شدنشان بودند حال باید با اینهمه خفنیجات کنار می آمدند.

_بگو این مواد مال کیه؟!

آندریا با چهره ی بهت زده‌ی همیشگی اش گفت:
-مواد؟! مواد چیه؟
-خودتو به اون راه نزن بچه. من هر روز سروکارم با آدمایی مث توعه! بگو اینو از کجا آوردی؟

آندریا ریز اندام و لاغر بود؛ با صورتی گرد که بیش از پیش خردسال نشانش میداد.
اما هرچه که درظاهر داشت، دلیلی بر عدم وجود غرور نوجوانی اش در باطن نمی شد. لفظ بچه برایش بسیار توهین آمیز بود!
_اولا بنده چهارده سالمه از لحاظ تکنیکی دیگه «بچه» به حساب نمیام. دوما از شما و امثال شما میخوام خواهشا اینو به خودتون بفهمونین برخورد بی ادبانه با هر به اصطلاح «بچه» ای که تو خیابون می بینین شعور والای خودتونو می رسونه. البته بهتون برنخوره ها...
_آنی! خونسردی خودتو حفظ کن.

این صدای سو بود که از دیوار پشتی کاملا عایق می آمد.

_عه خانوم مدیر این اول شروع کرد خب! چرا همیشه من باس تقاص پس بدم؟! اون سری هم کریس مجسمه روونا رو شیکوند دادشو سر من زدی، سری قبلشم جوزفین از لوله بخاری آویزون شد، لوله بخاری از جاش دراومد نصف بچه ها مردن دادشو سر من زدی. به من چه؟ حالا اصلا من گفته باشم توی مجسمه روونا و پشت لوله بخاری گنجه. تقصیر منه؟ من دیگه این بی عدالتی رو...
_تو دیگه خیلی رو داری بچه! تورو با نیم کیلو کوکائین دستگیر کردن الان دوقورت و نیمتم باقیه؟!

مرد با ابروهای پرپشت، ریش های کثیف و سر طاسی که انعکاسی شفاف از لامپ سقف داشت و حال به رنگ قرمز درآمده بود، فریاد زو چند تار موی اطراف سرش را هم کند.

_کوکاکولا عیبش چیه؟ برند به این خوبی، صاحبشم انسان شریفی بود اتفاقا...
_نه میگم کوکائین! همون پودرایی که با خودتون حمل میکردین!
_ ای وای! قضیه پودرقندا لو رفت. آقا به روونا اونو سو بلند کرد. بهش گفتم نکنه خوب نیستا... گوش نکرد. اصلا لعنت به این چمبرز و دولت چسبندگیش...
_هووووی چرا فحش سیاسی میدی؟! خب فعلا شما به ضمانت دکتر مورفین میوفتین تو سلول های وی ای پی مون تا روز دادگاه.

و اتاق را با قدم های سریع ترک کرد. آندریا هم نپرسید ضمانت معمولا برای آزاد شدن است نه با کیفیت بهتر در بند ماندن. چرا که همه می دانستند چه افرادی، مورفین را دکتر می نامند.

روز جلسه دادگاه

سو با شور و شوقی وصف نشدنی، طوری کهانگار فراموش کرده بود آن روز ممکن بود آخرین روز زندگیشان باشد، کنار هم تیمی های مضطربش روی صندلی های سفت و چوبی جایگاه مجرمان نشست.
_ملت از بچه های بالا بهم الهام شده و حدس بزنین قاضیمون کیه!
_الهامه؟!
_نه.
_عمه الهام؟
_نه.
_عمه خودت؟
_نخیر! کریس چمبرز! خودشم همین چندسال پیش توی گروه ریونکلاو بود و الانم گابریل مشاورشه.
_عاااااااا...آره آره، اون پسره که رنگ موهای منو کش میرفت!

همه با تعجب به آندریا خیره شدند که وزیرِ قاضی با بی حوصلگی وارد جایگاه شد و روی صندلی مخصوصش نشست و با ذوقی که از چشمانش بیرون زده بود، چکشش را به صدا دراورد.
_دادگاه رسمیه! سکوت رو رعایت کنید. خب اعضای تیم ترنسیلوانیا شما متهم به حمل یک محموله نیم کیلویی کوکائین، درگیری با مامور درحال انجام وظیفه، احتکار پودر قند و قتل بروسلی هستید. چه دفاعی دربرابرش دارید؟

سکوت خفه کننده ای دادگاه را فرا گرفت. اعضای ترنسیلوانیا نمی دانستند کدام جرم مربوط به کدامشان است و این را هم نمی دانستند که چرا هر چند روز یکبار، باید پای خودشان و سوژه‌شان به دادگاه باز شود!
در این میان تنها لبخند مرموز مورفین بود که در آن حال و هوای پریشان ثابت مانده بود.

_درگیری؟! فقط یه بحث مسالمت آمیز بود کریس؛ تو که خودت میدونی بچه های ریون اصلا اهل دعوا و درگیری نیستن.

سو با حالت صمیمی و اشاره به ریونکلاو سعی در روشن کردن کریس داشت.

_قربان، نامه هاتونو بر پنج اصلی که بهتون یاد دادم مرتب کردین که تقارنش برقرار بشه؟

گابریل سعی کرد مشاور بودنش را مورد توجه قرار دهد.

_هی یادته یه سال ازت پرسیدم دستشویی کدوم وره بعد تو در کمدو نشون دادی همه جاروها افتادن رو سرم ملت خندیدن؟ چقد بامزه بود!

آندریا خاطره مشترکی با کریس نداشت. به هر حال قصدش کمک بود و توانش محدود. ولی کریس از رونمایی از خاطرات دوران جاهلیتش جلوی همگان زیاد خوشحال به نظر نمی امد. پارتی بازی هم در دستور کارش جایی نداشت. چه هم گروهی قدیمی می بود، چه مشاورش، و چه مدیری که با یک اشاره، نفله اش می کرد.
هرکس که سدی بر سر راه عدالت میشد جای رحمی برایش نمی ماند. به هرحال او تازه کار بود و با روند کار هنوز آَشنایی نداشت.
_ازونجایی که کسی قصد دفاع نداره، اعضا تیم ترنسیلوانیا رو به حبس ابد محکوم میکنم.
_تو خودت قاتلی! تو مگی رو کشتی!جانــــــی! دیــــــــوانه!
_دزد رنگ مو!
_فرزند تاریکی! سیاه! زشت! ته دیگ سوخته! زغال! کربن!

این فریاد اعتراضات متهمان بود که با کوبیده شدن چکش حق بر روی ناحق به هوا برخاست.
لبخند مورفین هرلحظه گشاد تر شده و به خنده ای پیروزانه بدل میگشت، اما دستی که از زیر پایش او را پایین کشید و به زیر صندلی برد مانع ادامه چرخه خوشحالی مورفین شد.

-بیا اینجا ببینم!

مخفیگاه زیر صندلی-زمان حال

_شی شده؟!
_تو داری چه غلطی میکنی؟
_تو شی هشتی؟!
_یکی از همونایی که الان خیلی از دستت کفرین.
_اژ دشتم؟ کدوم دشتم؟
_مسخره بازی در نیار! تو خودت خوب میدونی با این گندی که زدی اگه بقیه پیدات کنن زنده‌ت نمیذارن!
_مگه من شیکار کردم؟!
-مداخله تو امور بازی؟ مورفین این روشا واسه همه رو شده! داری اعضای ترنسیلوانیا رو میندازی زندان که نتونن بازی کنن و ببازن؟ فکر کردی اونا همینجوری دست رو دست میذارن و کل پولشونو به باد میدن؟!
_خب میگی شیکار کنم؟!
_قبل از اینکه دیرشه آزادشون کن. یه مدتم گم و گور شو تا یادشون بره و اگه شانس بیاری سلاخیت نمیکنن.

مرد سیاه پوش خواست به همان سرعتی که آمده بود برود که ناگهان دست مورفین که یقه اش را نگه داشته بود، مانع شد.

_ داری چیکار می کنی؟!

مورفین هیچوقت نفهمید او که بود. شاید فقط میخواست هشداری داده باشد. ولی عقرب را نجات هم بدهی، نیش میزند.
مورفین مرد را از یقه بلند کرده و از مخفیگاه کاملا امن زیر صندلی بیرون اورد و داد زد:
-ملت نگاه کنین! این همون بی پدر مادریه که بشه های معشوم و بیشاره مارو اغفال کرده و دادگاه و همه مارو گول ژده!

همه چشم ها به مورفین و مردی که در هوا بود دوخته شد. مرد راه را نشانش داده بود اما همیشه برای حفاظت از چیزی باید چیز دیگری فدا میشد.
برای چند ثانیه صدایی جز نفس های نامرتب اعضای ترنسیلوانیا و دست و پا زدن مرد شنیده نمیشد تا اینکه کریس به حرف آمد.
-یعنی ادعا دارین که مواد برای ایشونه؟
_نخیر آقای قاژی. بنده اطمینان دارم که مال این اژ مرلین بی خبره. اعتراف کن!

و مرد را همانطور که در هوا نگه داشته بود تکان داد. مرد هول شده بود نمیدانست چه بگوید. بعد ها مرگ زودهنگام وی به علت ناآگاهی معده و کلیه هایش از زلزله و گره خوردنشان به روده تشخیص داده شد.
_م...م...م..ن...کاری...ن...ن...

کریس چشمانش را ریز کرده بود و ژست متفکر گرفته بود. پس از اندکی تامل و خون به جگر کردن ملت گفت:
_از اونجایی که ایشون زبونشون گرفته، ببرینش یکم آب خنک بخوره زبونش باز شه.

و وقتی دید کسی نمی خندد، چهره اش در هم شد.
-واقعا؟! آب خنک خوردن ینی همون زندانی... هوف! بیخیال. خب این آقا به جرم اغفالگری به دسته زندانیان درجه دو منتقل میشه و اعضای تیم آزاد...

و وقتی فهمید تنها به جایی اشاره میکند که سابقا محل نشستن ترنسیلوانیاییان بود، اخم هایش درهم رفت.
اعضای تیم ترنسیلوانیا به همراه مورفین غیب شده بودند.

مخفیگاه مورفین

_حق ندارید تمرین کنید. باید چاق بشید، خشته و داغون باشید، دوپینگ کنید. معتاد بشید.

سپس مکثی کرد و با لحنی متفکر گفت:
_خلاشه باید بباژید. این تنها راهیه که ولتون کنم برید.

ترنسیلوانیائیان دهانشان باز مانده بود. در هیچکدام از بازی هایشان به همچین مشکلی برنخورده بودند!


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۵:۵۱
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۲:۵۱
ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۴:۱۹

?only raven

.only raven


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۱۴ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#63

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۴:۲۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 119
آفلاین
بسمه تعالی


پست اوّل، ترنسیلوانیا:


در تاریکی شب لندن، درون کوچه‌ای کوچک و خلوت، از پشت پنجره یک مسافرخانه نه چندان خوش‌نام، اصواتی به گوش می‌رسید.

- سیصدتا! سیصدتا سر ترنس می‌بندم!
- واه واه. سر من همش سیصدتا می‌بیندی؟
- برو بابا نکبت... تورو نمی‌گفتم.

در پشت پنجره شیشه‌ای غوغایی برپا بود. میزهای چوبی خیس از نوشیدنی هایی بود که در اثر هیجان چپه شده بودند. مردان بسیار پرمو و خشن دست‌هایشان را مشت کرده و با حرارت زیادی احساساتشان را نمایان می‌کردند. پیرمردها در تاریکی نشسته و درحالی که از گوشه چشم تلویزیون فکسنی را می‌‌نگریستند، زیرلب غرغر می‌کردند و مسئول مسافرخانه هم که به تلویزیون خیره شده بود، اهمیتی به مگس هایی که به درون دهان بازش می‌رفتند، نمی‌داد.

تق تق تق

مرد کوتاه قد و توپری که دوطرف سرش را تراشیده بود، روی میز زده و توجه‌ها را به خودش جلب کرد.
- بعد این دیگه قبول نیست‌آ! دیگه اَ هیچکی هیچی نمی‌گیریم. هر کی می‌خواد همین الان تکلیف رو روشن کنه.
-گمشو بیا پایین، نمی‌بینیم.
- تو کی باشی به من بگی چی‌کار کنم؟!

مرد کوچک فریاد زده و بر روی معترض پرید و مشغول کتک کاری شد و سایرین همچنان بی‌تفاوت به آن‌ها، تلوزیون را تماشا کردند.

"حالا شاهد این هستیم که ســـــــــو لــــــــــــی، کاپیتان تیم ترنسیلوانیا داره با منوش ور می‌ره. شاید اون هنوز به منو مدیریت عادت نکرده، شاید هنوز برای این ســـــــوء استفاده از موقعیت ها زود باشه و بهتره که قبل از این که دمم رو تبدیل به خربزه کنه مِنو رو ببوسه و بذارتش کنار... خب دیگه دیر شـ چی شد؟!"

سوت پایان بازی به صدا درآمده بود.

- ژوووووون! وَوَع برد!

مردی نحیف و نزار میز مقابلش را واژگون کرده و دست‌هایش را از فرط خوشحالی بالا آورد.

" در کمال ناباوری همگان این ترنسیلوانیاست که برنده شده!"

دست‌های مورفین پایین افتاد و سرش به سمت تلویزیون برگشت.

- شی؟

سو لی اسنیچ را در دست گرفته و آن را مثل جام قهرمانی بالای سرش تکان می‌داد. تقریبا همه حاضرین درون کافه برخاسته و در حالی که بازوهای حجیمشان را به هم قلاب می کردند لبخندهای زشتشان را به لب می‌نشاندند.

- موسیو، نهصد هزارتا گالیون رو بیا بالا.

درشت ترین و کریه‌ترینشان در فاصله یک سانتی متری مورفین ایستاده و از ارتفاع چهل سانتی به صورت او خیره شد.

- شی می‌گی تو آخه؟ خط رو خط شده داره باژی قبلی رو نشون می‌ده. بده من اون کنترولو... کنترل کو پش؟

آقای گانت مشغول بررسی جاهای مختلف شد و ابتدا جیب‌هایش را گشته و سپس جیب‌اطرافیانش را.

- جانی دهنت رو وا کن.

جانی یکی از اشخاص درشت هیکل، خشن و تیره پوست بود. دهانش را بازکرده و با اخم منتظر شد تا مورفین تنها نگاهی به آن بیاندازد.

- این آت‌وآشخالا شی‌ن... هژارتا مرض می‌گیری!

مرد تا کمر در دهان جانی رفته و در حین جست‌وجویش یک عدد پیتزا را با جعبه‌اش بیرون انداخت.

- بذار ببینم دیگه شی هشت اینژا... این که نیشت، اینم نیش، این شیه دیگه؟!

مورفین گانت در همان حال چیزهای مختلفی را به بیرون پرت می‌کرد؛ قاشق، بشقاب، سینک ظرفشویی، لاستیک، انواع لباس زیر و یک پیرزن و عصایش.
- نیشت! هیشکی ندیده‌ش؟

مرد که به تازگی از دهان بیرون آمده بود، مایع سبز رنگی که به دستانش چسبیده بود را با شلوارش پاک کرده و پرسشگرانه به حاضرین رو کرد و با دیدن چهره خشن و خشمگین، چیزی به ذهنش خطور کرده و دوباره به جانی رو کرد.

- پاشو ببینم ژیرت نیش؟

جانی بلند شد، چیزی روی صندلی نبود.

-دیدی نیس.

مورفین جادوگری بود که مو را از ماست بیرون می کشید.
- پَ این شیه؟!
و کنترل را از زیر جانی.

پس از آن کشف بزرگ مشغول بالا و پایین کردن کانال‌ها کرد و هرچه بیشتر این کار را انجام داد، چهره‌اش در هم و درهم تر شد. همه شبکه‌ها بر یک امر متفق بودند؛ ترنسیلوانیا برنده شده بود.

- خب دیگه موسیو، باس کل اون نهصدهزارتا رو بیای بالا.

مورفین به مرد که اکنون نوک بینی‌اش به نوک بینی او چسبیده بود، خیره شد.
- باشه بابا بهت می‌دم... عه! یه شترمرغ پرنده.

مرد سرش را برگردانده و به دیوار و سقف نگاه کرد. شترمرغ پرنده ناپدید شده بود.

- پس کجاسـ

درست مثل آقای گانت.


***

ترنسیلوانیایی‌ها دور یک میز نشسته و برای جشن پیروزی‌شان برنامه مفصلی می‌چیدند:

- من می‌گم یوآن رو به پالتو پوست تبدیل کنیم!
- من می‌گم تاکسیدرمی‌ش کنیم!
- من می‌گم این روباهه رِه تا گردن توی صحرای اِفریقا دفن کنیم که گونه جانوری کرکس ها حفظ بشه.
- این همه خشونت لازم نیست باباجانیا... بیاید بسوزونیمش!

ترنسیلوانیایی‌ها فریاد زده و چنگک‌ها و مشعل‌هایشان را از زیر میز برداشتند، اما قبل از آنکه از صندلی‌هایشان بلند شوند، همه جا تاریک شد.

***

- اینجا چه قدر تاریکه؟
-مالاالاالا!
- چی می‌گی بابا جان؟
- می‌گه پاتون رو از دهنش در بیارید تا بتونه نفس بکشه.

در همان لحظه تکانی ناگهانی بازیکنان تیم ترنسیلوانیا را به سکوت دعوت کرد و لحظه‌ای بعد آن‌ها سقوط کرده و بر سطحی سخت و سرد فرود آمدند.

-اممم... سلام.
- سلام چیه، باید بگی غلط کردم!
- چرا؟
- چون مردیم.

همه جا سفید بود و رایحه‌ای غریب فضا را در بر گرفته بود.

- شی شرد و پرد می‌گین واشه خودتون؟

مردی مفنگی با تکان دستش دودها را جابه‌جا کرده و در حالی که پشتش را می‌خاراند، نمایان شد.

- سلام t!
- هه؟!

پیش از آنکه مورفین بتواند ماجرا را هضم کند، توده‌ی وسیعی از آب او را در برگرفته، بالا برده، پایین آورده، چلانده و پیچانده، قصد داشت که او را گره بزند که مرد فریاد زده و گفته بود «t خر کیه؟! به روح آقام من مورفینم!» و این شده که سونامی از خرج کردن محبت بیشتری برای او صرف نظر کرد.

- هر شی زدیم پرید!

مرد با لباس‌هایی خیس و موهایی که روی صورتش افتاده و چکه می‌کردند، وسط اتاق افتاد. سپس به سختی خود را روی یک آرنج بلند کرد.

- خیشم کردن نامردا... دامبل، بیا جلو ببینم.

دامبلدور جلو رفت، مورفین ابتدا نگاهی به چشمان آبی او و سپس به ریشش انداخت. بعد مشغول خشک کردن خودش با ریش شد.

- من... یه بدهی دارم که باش بدمش و شمام باش بهم کمک کنید.

بازیکنان ترنسیلوانیا ابتدا به مرد نگاه کرده و سپس به یکدیگر نگاه کردند.

- ببخشید آقای گانت من اصلا دلم نمی‌خواد توی ذوقتون بزنم، ولی به کاهدون زدید.

سو لی که کلاه‌ش را از سر برداشته و در دست گرفته بود، جلو آمده و به پشت سرش اشاره کرد.

- بدش! مال خودمه!
- نع! مال منه! خودم کل هفته قایمش کرده بودم زیر بالشم.

آندریا و گابریل بر سر یک دانه لوبیا دعوا می‌کردند و چوپان و گوسفندهایش با حسرت به آنان خیره شده و گاها آب دهانشان را قورت می‌دادند.

- بی‌خیال باو این کارا شیه.

سو به آن نزاع دو نفره اضافه شده و برای به دست آوردن لوبیا با مشت به صورت آندریا زده و ساعد گابریل را گاز گرفت.
مورفین در حالی که ریش دامبلدور را در گوشش می‌پیچاند و آن را خشک می کرد، ایده‌ای به ذهنش رسید.
-ببینید... شما این قرارداده رو امژا کنید، هم من بدهی‌م رو می‌دم، هم شما به یه نون و نوایی می‌رسید.

ترنسیلوانیایی ها از نزاع بر سر لوبیا دست برداشته و به سمت قرارداد هجوم آورده و با بی‌تابی آن را به اشکال مختلفی امضا کردند.

- حالا باید چی‌کار کنیم.

مورفین نگاهی به قرار داد جادویی که هنوز جرقه‌های آبی رنگ از آن بیرون می‌زد، انداخت و بی‌آنکه سر از آن بردارد گفت:
- ناموسا امضات دایره‌ش... هیشی بابا،فقط باش باژی بعدی رو بباژین. اگه‌م نقژش کنید...

مورفین انگشت شصتش را از این طرف تا آن طرف گردنش کشیده و سپس لبخندی که شایسته دایی تاریک‌ترین جادوگر تاریخ است را به نمایش گذاشت.

- چی؟!

تق تق تق


ترنسیلوانیایی ها در شوک بودند که کسی به در زد.

پووووم!

- تکون نخورید! پلیس مبارزه با مواد مخدر!

و ترنسیلوانیایی ها بیشتر در شوک فرو رفتند.


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۵۵ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#62

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۷:۰۴
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
تف تشت
VS
ترنسیلوانیا



زمان: ساعت 00:00 روز 20 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 26 مرداد

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#61

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۷:۳۱
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو Vs اراذل و اوباش گریف


پست پایانی!
تام در حال اندیشیدن چاره برای فرار از دست سوسک‌ها بود، یعنی می‌خواست که باشه؛ اما سر و صدای بقیه ی اعضای تیم نمیذاشت!

- ما میمیریم!
- مرلینا! من دوست دختر دارم! نذار بیوه شه!

تام سعی داشت تا خودش رو کاپیتانی دانا و خوش فکر نشون بده!
- دست نگه دارید! راه فرار رو پیدا کردم!

ناگهان، تمام سرها در سلول به طرف تام برگشت؛ او حرفی مهم زده بود!
- خیلی ساده‌‌س! براک و استیو!
- بله کاپیتان؟!

تام انتظار این همه احترام رو نداشت، پس به خودش غره شد و بادی در غبغب انداخت.
- اینارو ببینین!

به دستبند ها اشاره میکند...
- جنسشون از برگه! اونم چه برگی؟ ریحون!

اعضای تیم فکر نمی‌کردند به این راحتی مشکلشان حل شود، چون تیمی که تام در اختیار داشت اصولا فکر نمی‌کردند!

- این یعنی... ما آزادیم؟! پس... حمله!

و اعضای تیمِ ریونکلاو با جویدن برگ های ریحون تازه، آزاد شدند.

کمی بعد، بیرون سلول...

- بععععععله! من عادل آبرکرومبی پور هستم، صدای منو میشنوید از کالیفرن... یعنی ترنسیلوانیا آمازون! طبق آخرین اخباری که به دست من رسیده، در حالی که تنها 15 دقیقه تا شروع مسابقه مونده؛ هنوز تیم ریونکلاو در زمین حاضر نشده.

صدای گوشخراشِ گزارشگر بازی تا بیرون سلولِ سوسک ها هم می‌رسید و ان یعنی نزدیک ورزشگاه بودند.

- کاپیتان!

کسی توجه نکرد...

- کاپییییتاان!

بازهم کسی توجه نکرد!

- کاپییییییییییییتااااااااااان!

همه ی سرها به طرف تام برگشت.
- چی‌شده تام؟ چرا هی خودتو صدا می‌کنی؟

تام تازه به عمق فاجعه پی برد! اعضای تیم او را به اسم کاپیتان می‌شناختند!
- ای مرلیییین! منو از رو زمین وردار! بابا منظورم کاپیتان پرایسه!

پرایس، تازه متوجه شد که تام به او احترام گذاشته و او را به اسم رسمیش صدا زده!
- بله تام؟ کاری داشتی؟

تام به زور خودش رو کنترل کرد تا پرایس رو زیر مشت و لگد نگیره...
- با اون اسنایپِ لعنتیت یه زوم بکن ببین ورزشگاه رو میبینی؟

کاپیتان پرایس با تفنگِ اسنایپرش زوم کرد. 10 برابر... چیزی پیدا نبود. 20 برابر... چیزی پیدا نبود. 50 برابر... و بالاخره ورزشگاه رو دید، ورزشگاه در 3500 متریِ آنها قرار داشت.

تیمِ بچه های محله ریونکلاو با سرعت مشغول دویدن به سمت ورزشگاه شدند، تنها 10 دقیقه مانده بود...

9 دقیقه و 50 ثانیه بعد، ورزشگاه ترنسیلوانیا...


بازیکنان تیمِ ریونکلاو با سعی و تلاش بسیار و مجروح شدن بیشتر و همچنین 3500 متر دویدن، قبل از شروع مسابقه خودشون رو به ورزشگاه رسوندن...

- توجه، توجه! به اعلامیه ای که هم‌اکنون به دست من رسید توجه کنید! فدراسیون کوویدیچ و در راس اون، فنریر گری‌بک؛ مسابقات رو به دلیل دلایل فنی، با یک روز تاخیر برگزار خواهند کرد و بدین ترتیب، بازیِ امروز تیم ریونکلاو و گریفندور؛ به فردا موکول می‌شود.

اگر فکر میکنید تمام این‌ها برای سکته کردن کاپیتان تیم کافی نبود، این رو هم اضافه کنید که در این بین، ارتشی از سوسک ها وارد ورزشگاه شدند و همگی به سمت تیم ریونکلاو حمله ور شدند...

پایان..؟


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۹:۳۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۴:۳۴

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۲۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#60

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۴۳
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
بچه های محله ی ریونکلاو vs اراذل و اوباش گریف




پست دوم

-من نمیتونم بیام!
-پرواز که نمیکنی. لااقل پاشو برگردیم کلبه.
-نمیتونم! کتابای عزیزم حشره ای میشن.

دروئلا هنوز از ترس حشره های آمازونی روی کتاباش ایستاده بود و قصد پایین اومدن نداشت. تام از ترس دروئلا نسبت به حشرات خسته شده بود. همینطور که زیر لب غر میزد، با زدن چند تا "آندو" که باعث تغییر موقعیت های مداوم دروئلا میشد، موقعیت دروئلا رو به حالت نشسته روی سر براک تغییر داد.
- خب دیگه برگردیم به کلبه.

-همین که رسیدیم فورا شروع میکنیم به انجام تمریـ...
حرف تام برای دومین بار با تیرباران جان قطع شد.

-چته تو؟ دروئلام که جیغ نزد، چرا تیراندازی میکنی؟
-دم کلبه کلی...

جرالد که دیگه چهره ی بی تفاوتی نداشت، محکم دستشو جلوی دهن جان گرفته بود و سعی داشت با چشم و ابرو به کلبه اشاره کنه. حتی چشم و ابروی چشم و ابروش به کلبه اشاره میکردن، اما تام زبان اشاره ی چشم و ابرویی بلد نبود.

-این مسخره بازیا چیه؟ فردا مسابقه س! جم کنین خودتونو.
-سوسک...

کاپیتان پرایس که مزه ی سوسک قبلی هنوز زیر دندونش بود، با دیدن کلی سوسکِ بنر به دستِ معترض به طرف کلبه حرکت کرد. حتی جیغ های پی در پی دروئلام اونو از فکر سوسک خوردن بیرون نکشید.

-آقا شما اجازه ی ورود ندارید!
-منم قصد ورود ندارم.

کاپیتان فقط یک هدف داشت. خوردن سوسک! پشت یقه ی لباس سوسک رو گرفت و آروم بلندش کرد و به طرف دهنش برد.
-تو نمیتونی منو بخوری... تو یه قاتلی... شما همه تون قاتلین... نمیتونی کارآگاه درجه یک وزارتو بخوری...

کاپیتان قاتل بود، سوسک خور بود، اما کارآگاه درجه یک خور نبود. نگاهی به سوسک کارآگاه انداخت و اونو به سمت سوسکای معترض پرت کرد. صدای اعتراض سوسکا بلندتر شد. از بین جمعیت عصبانی، سوسکی با کت و شلوار مرتب مستقیم به سمت تام رفت.
-شما توی این کلبه اقامت دارید؟
-بـ... بله!
-همه تون؟
-بله.
-به نام دولت دست و بال بلورین، شما بازداشتید. ببرینشون!

آخرین صحنه ای که تام دید، بیهوش شدن هم تیمیاش توسط سوسکای کارآگاه بود.


یه جایی در قلب آمازون

اعضای تیم کوییدیچ ریون، دونه دونه به هوش اومدن. هیچکدومشون هیچ ایده ای نداشتن که کجان. حتی دروئلام نتونست کتاب "من الان کجا هستم؟" رو پیدا کنه. هیچکدوم از کتاباش رو نتونست پیدا کنه. حتی اسلحه های جان و کاپیتان و چوبدستی های جرالد و تامم گم شده بودن.

-با خوردن یه سوسک توازن طبیعتو بهم زدی. حالام مادر طبیعت داره ازمون انتقام میگیره.

کسی انتظار همچین حرفی رو از استیو نداشت. قبل از اینکه بتونن اصلا حرفش رو تحلیل کنن، صدای جیــــــر ی رو شنیدن و بعد یه سوسک نزدیکشون شد و زیر تنها منبع نورِ ظاهرا زندان، که سوراخ کوچیکی توی سقف بود، ایستاد.

-شما به جرم قتل سوری کاتر، به اعدام محکوم شدید. مراسم اعدام شما فردا به هنگام طلوع آفتاب به روش سنتی اجرا میشه.

سوسک آروم آروم رو به عقب رفت.

-صب کن ببینم. سوری کاتر دیگه کیه؟
-سوری کاتر، سوسکی که زنده ماند! خودتونو به اون را نزنید. شما رو بررسی کردیم. نشان سیاهو رو دست 2نفرتون پیدا کردیم. از طرف لرد سیاه اومدین.

لرد سیاه جادوگر بزرگ و قدرتمندی بود. همه ی موجودات زنده میشناختنش. تام بجز این انتظار دیگه ای نداشت. اما نمیتونست وجود سوسکی که زنده ماند رو درک کنه.

-سوری کاتر از ما در برابر سولدموسک محافظت میکرد. اما سولدموسک قدرتند تر شده... اون با آدما متحد شده...
سوسک قطره ی اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد و توی تاریکی ناپدید شد. خوشبختانه لرد سیاه مد نظر تام و سوسک با هم متفاوت بودن.

-این پایان ماس استیو... قراره یه مشت سوسک بکشنمون...
-همکاری خوبی بود کاپیتان. باعث افتخار بود!

جرالد از لحظه ای که سوسکا رو دم کلبه دیده بود دیگه چهره ش بی تفاوت نبود. نگاهی به هم تیمیاش که از هم خداحافظی میکردن انداخت. نگاهش روی تام ثابت موند. انگار تام نگران مردن به دست چن تا سوسک نبود، نگرانی تام یه چیز دیگه بود.

-پاشید! آبغوره گرفتن بسه! باید یه راهی پیدا کنیم از اینجا بریم.
-نمیشه... ما میمیریم...
-باید راه فراری باشه! پاشید بگردین.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۵۳:۱۶
ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۱:۲۰:۲۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.