هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۰:۳۷ شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱
#9

وزیر دیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
خب از اونجایی که ما پستامون رو قبلا تو تالار ریونکلا نوشته بودیم و منتظر بودیم که امروز بفرستیم و متاسفانه و از بخت بد تری بوت عزیز دسترسیش به نت دچار مشکل بود امروز و هرچقدر ما صبر کردیم متاسفانه مشکل رفع نشد.. پستی رو که قبلا زحمتش رو کشیده و فرستاده توی تالار ریونکلا من به نیابت از ایشون اینجا قرار می دم.

شما می تونید با این لینک پست اصلی رو توی تالار ریونکلا ببینید.. می تونید از مدیران بخواید تا آی پی رو هم چک کنن.

در هر صورت پست تری بوت این هستش:
-----------------------------------------------


ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست چهارم

همه در حال گریه کردن بودند که ناگهان فلور جیغ بنفشی زد و در حالی که با انگشتش به جنازه ها اشاره می کرد ، به گریه اش خاتمه داد و گفت : هق هق ... نگاه کنین این جنازه هه به من یه چشمکی زد. باور کنین!

تری با ناراحتی به طرف فلور رفت و گفت : عزیزم یکم حالت بده میدونم.

- بچه ها بیاین بریم دنبال جنازه ها شاید به ادوارد رسیدیم.

ماری این را گفت و بدون توجه به بقیه تک تک جنازه ها را دنبال کرد و رفت ... همه که شاهد بی توجهی ماری و دور شدن او از گروه بودند ، غرولند کنان به دنبالش رفتند.

- جیــــــــــــــــــغ ، پاشنه ی کفشم گیر کرده! من نمیتونم با این کفش های لعنتی راه بیام! وزیـــــــــــر!

وزیر با عجله به سمت ملکه برگشت و در حالی که تعدادی ناسزا به خودش و ملکه می گفت ، او را بغل و از روی زمین بلند کرد تا ادامه ی راه را با هم بروند. اما ملکه با کیفش ضربه ای آنچنانی بر سر وزیر وارد کرد و با ایما و اشاره به زور به وزیر فهماند که باید کفش هایشان را با هم جا به جا کنند.

- اما آخه ... کوئین! کفش شما که اندازه ی پای من نمیشه!

- بپوش حرفم نزن.

بالاخره وزیر راضی شد و با کفش پاشنه بلند ادامه ی راه را طی کرد. ناگفته نماند که در این راه چه بر سرش آمد ...

نزد کنت دراکولا

مردی روی صندلی نشسته بود. کسی که از پشت شبیه انسان های عادی به نظر می رسید ، اما زمانی که او را از جلو می دیدی ، دو پا قرض می کردی و الفرار ... در کنارش ، پسری نشسته بود که او هم کم از پدرش نداشت! اما کمی قابل تحمل تر بود. رو به روی کنت دراکولا ، گوی محبوبش ، در جای خاص خود قرار داشت.

کنت دستش را به طرف گوی دراز کرد و آن را برداشت. بلافاصله چهره ی اعضای تیم ترنسیلوانیا در گوی پدیدار شد. خنده ای سهمگین فضای اتاق را پر کرد. تعدادی از جام های بلورینِ روی طاقچه ، به پایین افتاده و خورد شدند. کنت و پسرش به این موضوع ذره ای توجه نکردند. گویا این اتفاق مدام در حال تکرار بود.

پسر به پدر نگاهی کرد و پرسید : پدر ؟ چه چیزی شما رو اینقدر خوشحال کرده ؟

کنت در جواب پسرش گفت : بیا تو هم ببین. همه دارن با پای خودشون به قصر ما میان ...

و دوباره آن خنده های بلند و وحشتناک تمام قصر را لرزاند.

قصر کاملوت

مرلین با ناراحتی به آرتور نگاه کرد ، آرتور هم با دیدن نگاه غم انگیز مرلین ، به سمت او دوید و ... ناگهان صحنه از دید همگان محو شد!

- مرلین ، عزیزم!

مرلین که دیگر هوشیاری خود را به دست آورده بود ، ریشش را از زیر دست و پای آرتور بیرون کشید و با عصبانیت گفت : زهر بوآ و مرلین! پاشو از جلوی چشمام گمشو خپل بی مصرف!

- مرلین این حرفا رو نزن! ما که همین تازگیا خاطراتمون رو با هم مرور کردیم. نکنه دلت از اون جعبه ها میخواد داری بهانه می گیری؟

مرلین آهی از سر حسرت کشید و گفت : هی روزگار ... جعبه رو که ازمون گرفتن آخر ... حداقل خودت بیا بغل عمو!

و دوباره صحنه از دید همگان محو شد!

دوباره نزد اعضای تیم

وزیر در حالی که یکی یکی از پس مشکلات کفش پاشنه بلند بر می آمد ، نفس زنان پرسید : کی ... هن هن ... می رسیم؟

کوئین که با کفش های کتانی وزیر چست و چابک شده بود و احساس جوانی می کرد گفت : نترس پیرمرد داریم میرسیم! یکم مثل من باش و اینقدر غر نزن! منو ببین! :pretty:

وزیر :

- خدای من! یالاخره از جنگل بیرون اومدیم!

لحظاتی بعد

- واو این چیه دیگه؟

- کدوم دقیقا؟

- همین که این رو به روئه دیگه... همین قصره!

- خب خودتم میگی قصره دیگه!

آماندا که هنوز قصر را ندیده بود ، این را گفت و برگشت. تا چشمش به قصر افتاد ، فکش زمین را لمس کرد و گفت : نه انگار واقعا قصره!


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱
#8

ماری مک دونالد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۰ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۴۳ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین

ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست سوم

ماری که ناگهان چهرش تغییر میکنه با شور و ذوق نگاهی‌ به اجساد میندازه و با حالتی پروانه‌ای (!) میگه:
- اوه... خون آشاما! یعنی‌ ادوارد هم اینجاست؟!

آماندا در حالی‌ که سعی‌ میکنه موقعیت رو به ماری توضیح بده نگاهی‌ به چشمان متعجب بقیه که به ماری خیره شدند میندازه.
- اهم، چیزه... نباید واسه تولدش اون کتابرو می‌خریدم!

فلور آهی می‌کشه و دوباره به اطراف خودش نگاهی‌ میندازه.
-نمی‌بینید کجا گیر افتادیم؟! از اینجا هیچ راه خروجی وجود نداره، هممون-

- اوه نه... ادوارد میاد نجاتمون میده! :pretty:

فلور یکی‌ از اون نگاه‌های خشمیگینش به ماری میندازه و با گفتن - یکی‌ اینو ساکتش کنه - به حرفش ادامه میده:
- هممون میمیریم!

ترنسی‌ها مات و مبهوت به هم دیگه خیره میشن و بد ناگهان همه میزنن زیر گریه.
- یعنی‌ من دیگه هیچ وقت نمیتونم در کنار ارباب به کشتار سفیدا برم؟

- چه بلایی‌ سر مملکت بدون فخر سلطنت میاد؟

- یعنی‌ من لودو رو دیگه هیچ وقت نمی‌بینم؟ یعنی‌ من دیگه نمیتونم شکلات بخورم؟

در همون حال کویین یه گوشه نشسته و آروم آروم اشک میریزه.
- اوه نه... من باید نجات پیدا کنم... باید به به افتتاحیه المپیک برسم، دنی قول داد که جیمز باند منو به مراسم اسکورت میکنه. من از جوونیم عاشق جیمز باند بودم!

همون لحظه، کاخ ترنسیلونیا، محضر لرد دراکولا:

- سرورم! اماورتون انجام شد... همون طور که دستور داده بودید اونا الان تو ترنسیلونیا هستند. الان چی‌ کار کنیم؟ به کاخ بیاریمشون؟

صدایی سرد ولی‌ با ابهت و در عین حال ترسناک پاسخ میده:

- کارتونو خوب انجام دادین... به کاخ منتقلشون کنین و بهترین اتاق‌ها رو در اختیارشون قرار بدید!

- بله سرورم!

کنت دراکولا دوباره به گوی جادوییش نگاه میکنه، درون گوی چهره همه اعضای تیم ترنسیلونیا مشخص بود که دنبال راه خروج از اون جنگل بودند. با خودش فکر میکنه که با به دست آوردن اونا حالا هم دوران تنهایئش به پایان رسیده و هم دوباره صاحب یه تیم کوییدیچ قدرتمند شده، با این فکر لبخندی شیطانی بر روی لبش می‌شینه...

نا کجا آباد!

- مرلین!

- آرتور!

- باختیم!

- میدونم!

فلش بک

دوربین یه کافه شلوغ رو نشون میده و بعد زوم میکنه روی یک میز که یک عده جادوگر نشستند و بساط کارت بازی هم وسط میز به چشم میخوره، تعداد زیادی لیوان‌های خالی‌ نوشیدنی‌ آتشین هم در گوشه کنار میز دیده میشه.

- تو رو سر چی‌ شرط می‌بندی آرتور؟ شنیدم تازگیا تیم کوییدیچت رو انداختی بیرون! دیگه رو سر برد و باخت کوییدیچ که نمیتونی‌ شرط ببندی!

صدای خنده بقیه تو فضای کافه میپیچه. آرتور نگاهی‌ به مرلین میندازه که مشخصه اونم نوشیدنی‌ زیادی خورده، سپس جواب میده.
- اشتباه میکنی‌ مایک، ما اراده کنیم دوباره بهترین تیم رو درست می‌کنیم!

- ‌هه... معلومه زیاد خوردی آرتور که پرت و پلا میگی‌... چطوره که شرط ببندیم اگه باختی دوباره باید یه تیم کوییدیچ جمع کنی‌ و در مقابل همین ترنسیلونیا بازی کنی‌! چطوره؟

آرتور قبل از اینکه مرلین نظری بده رو به مایک میکنه:
- قبوله!

پایان فلش بک

- باید چی‌ کار کنیم مرلین؟


Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"









پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱
#7

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۴۵:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست دوم

مرلین با خیال این که از شر تمام مزاحمان ترنسیلوانیا راحت شده ، دست آرتور را گرفت و به شیطون بلا که با ناراحتی برای آرتور دست تکان می داد چشم غره ای رفت .

شیطون بلا هم با در آوردن زبانش به این صورت برای مرلین تلافی کرد و به سمت فلور و تری که مشغول گفت و گو بودند رفت .

تری با ناراحتی گفت : اصلا قبول نیست ، چرا ما رو که این همه براش زحمت کشیدیم انداخت بیرون ؟

فلور با پوزخندی جواب داد : کاملا معلومه ، آرتور ! امکان نداره آرتور بتونه کمربند خودشو با این هم دختر توی قصر کنترل کنه .

تری بغض کرد و گفت : مرلین خیلی بد و حسوده .

اثر بغض تری بر روی فلور برای شیطون بلا بسیار عجیب بود ، مثلا این که فلور با چشمانی که از آن آتش می بارید به طرف مرلین راه افتاد یا لبخند شیطانی تری پس از رفتن فلور و زنگ خطری که در گوش آماندا و ماری زده شد .

مرلین به فلور که نزدیکش می شد نگاه کرد ، فلور که دقیقا رو به روی مرلین ایستاده بود لبخندی فرشته وار زد ، دستش را بالا برد و مشتی در صورت مرلین فرود آورد !

مرلین که اصلا انتظار چنین حرکتی را از ساحره ی دلربایی چون فلور نداشت ، در شوک عمیقی فرو رفت ، طوری که حتی متوجه جای ناخن های فلور بر روی صورتش نشد .

فلور بعد از نیم نگاهی به مرلین ، به سردی گفت : فکر نکنم دیگه آرتور از این قیافه خوشش بیاد .
سپس دست تری را گرفت و به سرعت آپارات کرد .

آماندا و ماری هم که خنده امانشان را بریده بود ، شیطون بلا را گرفتند و غیب شدند .

جایی بسی دور دور

مردی با کت مشکی، در حالی که یقه ی کتش را بالا می داد به گوی بلورینش خیره شد و زیر لب با خود غرولند کرد: اَه ، لعنت بر مرلین و آرتور و کملوت و خون سفیدشون، نمی تونم مرموز بازی در بیارم با این نخست وزیر و ملکه ی مشنگش ؛ مجبورم خودم ظاهرشون کنم.

سپس آهی کشید و فریاد زد: ادوارد! زود باش جادوگرای آکسفورد رو خبر کن .

رو به روی قصر کملوت

مرلین آهسته قدم می زد و با خود کلمات نا مفهومی را زمزمه می کرد، در حالی که دندانهای خود را از شدت عصبانیت روی هم می فشرد رو به ملکه کرد و گفت: بهتره به من بگی ... وزیر و اون جعبه کجان ؟ شما که جعبرو نمی خواستین!

ملکه که حتی روی صندلی بازجویی هم وقار خودشو حفظ کرده بود با ملایمت گفت: تو حق نداری وسایل ملکرو توقیف کنی !

مرلین که فکر از دست دادن جعبه بسیار او را عصبانی کرده بود ، فریاد زد: بدینش به من .اون جعبه مال مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــه !

وزیر که از ناکجا آباد ظاهر شده بود گفت :چه طور جرئت می کنی سر کویین داد بزنی ؟ اون جعبه مال ماست !

- نه خیرم من توقیقش کردم ! در ضمن هر کس که به وسایل توقیف شده توسط من دست برد بزنه . عاقبتش بدتر از این حرفهاست .

مرلین که وزیر را در گوشه ای از قصر گیر انداخته بود ، به سوی او حمله ور شد . اما وزیر و ملکه و جعبه با صدای پاقی غیب شدند و مرلین را همراه با احساس وحشتناک شکست تنها گداشتند .

در مکانی ناشناخته وسط جنگل


تمام اعضای تیم ترنسیلوانیا با تعجب به اطرافشان نگاه می کردند؛ آن ها که هر یک به قصد مقصد متفاوتی آپارات کرده بودند حال همه وسط جنگلی پر از درختچه های عجیب ایستاده بودند .

تری پرسید: ما کجاییم ؟!

فلور که خم شده بود تا نوع درخت ها را تشخیص دهد ، جواب داد: نمی دونم .

ناگهان رنگ فلور پرید ، فلور گفت : شما هم اینو می بینین ؟

آماندا به فلور پیوست و جواب داد : آره اینا جسدن !

فلور با عصبانیت گفت : خودم می دونم جسدن ، جسدای تازن در عین حال خون توی بدنشون نیست .

تری نالید : خون آشاما !

وزیر به سرعت گارد گرفت و به ملکه گفت : سرورم پشت من بمونین .

شیطون بلا هم به آغوش ماری پناه برد ، فلور با نفس عمیقی پس از تجزیه تحلیل اطلاعات و تلاش ناکامی برای آپارات گفت : دو تا خبر دارم ، خبر خوب اینه که من فهمیدم ما کجاییم ، ترنسیلوانیا! خبر بد اینه که ما توی این سرزمین که متعلق به خون اشاماس گیر افتادیم !


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۳۱ ۱۶:۳۴:۴۲

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱
#6

وزیر دیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین

ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست اول


- سرورم! :pretty:
- ای شیطون بلا.. کجای قایم شدی عزیزم!؟.. یوهو.. شیطون بلا!.. بیا من اینجام هانی! :zogh:
- سرورم! :pretty:


در تاریک و روشن راهروهای سنگی قلعه ی کاملوت شاه آرتور و معشوقه ی جدیدش، شیطون بلا؛ با هم بازی های عاشقانه می کردن! شیطون بلایی که خیلی شیطون بلا بوده مدتی بود با شیطنت های خاص خودش(!) همون یه ذره عقل و هوشی که تو سر شاه آرتور بود رو ربوده بود و این از چشم بعضی ها دور نمونده بود..!

صدای دخترانه ای که نخودی می خندید از پیچ راهرو به گوش رسید و شاه آرتور با شور و شوقی که در کمربندش(!) ایجاد شده بود با سرعت هرچه تمام تر به سمت انتهای راهرو دوید!

- ای جانم! دارم میام عسل مسل!

آب از لب و لوچه ی شاه آرتور چون جوی روان بود و مثل گشنه ای که بعد از سالیان دراز هلویی یافته چشم بسته در طلب شیطون بلا بود که ناگهان با چیز دیگری اختلاط پیدا کرد:

کپه ای از ریش سفید دراز مرلینی!

- آرتور!
- مرلین؟ ! تو اینجا چیکار می کنی پسر؟!
- یه شایعاتی شنیده بودم.. اومدم ببینم درسته یا نه!
- درست بود؟! :worry:
- آرتور! آرتور عزیزم.. با من این کارو نکن.. من و تو یه عمر در کنار هم بودیم.. چشمان اشک بار منو ببین! خاطراتمونو یادت بیار رفیق.. یادته!؟ اون دفعه رو که..

فلش بک
دو تا بچه روی یه تپه ی سبز در حال دنبال بازین.. یکیشون موهای طلایی زیبایی داشت و یه دندونش افتاده بود. اون یکی هم موهای مشکی فر و ریش سفیدی روی چونه ش داشت!

- هی مرلین! وایستا منم بهت برسم ریشو! صبر کن!
- بیا .. بدو.. بیا بریم پشت اون بوته ها!

پایان فلش بک

چهره ی شاه آرتور غمگین به نظر می رسید.. مرلین دماغشو بالا کشید و گفت: "یا اون یکی! "

فلش بک

آرتور روی زمین افتاده بود و با تمام توانش عر می زد و التماس می کرد. پشت سر هم طلسم هایی که از چوبدستی مورگانا لی فای به سمتش میومد روی زره صیقلیش کمونه می کرد و به در و دیوار می خورد!

- تو رو جون ننجونمون ولم کن مورگانا! ما با هم فامیلیم.. منو نکش!
- تو خائن کصافط مایه ی ننگ خانواده ی ما شدی.. اون مرلین یه ریش بوقی رو به جای من انتخاب کردی.. قرار بود ما شاه و ملکه باشیم احمق.. تو دنیای ما رو خراب کردی!
- نه.. نههه.. رحم کن مورگانا.. مرلین هم خیلی بچه ی خوبیه.. فقط تو باهاش خوب آشنا نشدی!
- تو باید بمیری تا ننگ خاندان سلطنتی ما نشی! اگه پدرم می فهمید حتما سکته می کرد!
- عع! یهو چقد شبیه بابات شدیا!


ناگهان قیافه ی مورگانا در هم رفت.. چشماش چپ شد و لحظاتی بعد نقش زمین شد و جای چهره ی در هم رفته ی او چهره ی ریشو و خندان مرلین جوان جایگزین شد!
آن دو یکدیگر را به گرمی در آغوش گرفتند!
پایان فلش بک

قطره های اشک تو چشم آرتور جمع شده بودن مرلین این همه توی ریشاش فین کرد و ادامه داد: "یا تشکیل انجمن برادری شوالیه ها :zogh: .. یا اون یکی خاطره مون که از همه مهمترم هس!"


فلش بک

مرلین و شاه آرتور نوجوان روی چمن ها دراز کشیدن..
- مرلین!
- بله؟
- مرلین؟
- همم!؟
- مرلین!!
- چیه آرتور!؟

مرلین سرشو بلند می کنه و به آرتور نگاه می کنه.. آرتورم به مرلین نگا می کنه! موسیقی رمانتیکی روی تصویر میاد و...

پایان فلش بک

- مرلین!! :worry:
- آرتور!
- مرلیـــــــــــن!
- آرتور!

موسیقی متن یک دفعه ی دیگه پخش میشه و فضای روحانی ای رو به وجود میاره.. قطره ی اشکی از چشم شاه آرتور بیرون می پره و آهسته آهسته میشینه رو سیبیلاش!! شاه آرتور نگاه ملتمسانه ای به مرلین می ندازه و بعد از نگاه حمایتگرانه مرلین میگه:

- مرلین ِ عزیزم!؟
- همم!؟
- مرلین!
- چیه آرتور!؟
- میشه شیطون بلا بمونه فقط!؟
- نهههههههههههههههههههههه...!

صبح روز بعد مرلین و عصاش و ریشاش(!) خشمگینانه وارد تالار ترنسیلوانیای قصر کاملوت میشه.. نعره می زنه و نفس کش می طلبه!
- شما اخراجید.. همین الان باید از این قصر برید!.. سربازا.. همشون رو مهربانانه تا بیرون قلمروی کاملوت همراهی کنین!!

کوئین با تمام ابهتش جلو میاد:
- ما میریم.. ولی اول باید اون جعبه ی کمک های اولیه م (!) رو بردارم!
- نه ما اونو نیاز داریم..به نفع پادشاه کاملوت ضبط شد .. بندازینشون بیرون!
- باشه.. نیزل خورد.. نخست وزیر یکی دیگه از اونا واسه من بخر بعدا!


ویرایش شده توسط وزیر دیگر در تاریخ ۱۳۹۱/۶/۳۰ ۲۰:۳۴:۵۸

یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱
#5

وزیر دیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست چهارم

مرلین و شاه آرتور همه ی بازیکن ها رو به میزگرد دعوت کرده بودن. بازیکنهای تیم علی الخصوص تری فکر می کردن احتمالا بعد از این همه تمرین فشرده و سخت.. ضیافتیه و می تونن دلی از عزا در بیارن! ولی زهی خیال باطل! اونجا هیچ جور خوراکی ای پیدا نمیشد، نه شکلات بود.. نه کله پاچه ی گردبادی ها و نه حتی شلیل و هویج!

اونجا فقط یه تالار قرون وسطایی بود که دور تا دورش رو پرده های رنگانگ گرفته بودن و وسطش هم یه میز سنگی نتراشیده.. انتهای سالن هم جایی بود که مرلین و شاه آرتور عاشقانه، دست در دست هم ایستاده بودن!

- هی مرلین! احمق.. اومدن.. فاصله بگیر!
- نترس.. اوناش با من.. حواسم هس بهمون شک نمی کنن!

وقتی همه ی بازیکن ها دور میز گرد جا گرفتن، مرلین با قلبی لرزان و چشمی گریان دست شاه آرتور رو رها کرد و چند قدمی به سمت میزگرد نزدیک شد! آغوشش رو دامبلدورانه باز کرد و این باعث شد که وزیر به آغوش ملکه پناه ببره! مرلین گفت:

- دوستای عزیزم! خانومای دوست داشتنی..و همم.. و جناب نخست وزیر! ما امروز جمع شده ایم تا تجدید پیمان بکنیم با آرمانهای بنیان گزاران این تیم باستانی! جمع شدیم تا ابراز عشق کنیم به امـ.. به اما و رفقا (!) و اردنگی محکمی بر پشت دشمنانمون باشیم! بیایید همه با هم در این لحظه ی فوق العاده ی تاریخی زیر پرچم ترنسیلوانیا سوگند وفاداری بخوریم!

- ترنسیلوانیا؟! اون دیگه چیه!؟ مارک شکلاته!؟
- دههه! شمشیر گریفیندور بخوره به اون شیکمت.. صحنه ی حماسی رو خراب کردی.. همش فکر شکمتی!
- حالا چرا شمشیر گیریف؟! من تفنگ دامبلدورو می خوام اصن!
- ساکت بذا ببینیم این ترن چیه!

بار دیگه توجه همه به مرلین جلب شد..

- خو.. ترنسیلوانیاست دیگه! نام شهری خون آشام پرور در غرب رومانی..
- اسم تیم کوئیدیچمونه!

شاه آرتور وسط توضیحات مرلین پرید جمله ی بالا رو اضافه کرد.

- خب حالا که با ترنسیلوانیا آشنا شدیم بیاید قسم بخوریم! نخست وزیر!
- قربون دستت.. قبلا صرف شد!
- می گم بخورش!
- باشه واسه دفعه ی بعد که مزاحم شدیم!
- می خوری یا نه!؟
- لیدیز فرست..!

مرلین غرولند کنان از وزیر رد شد و جلوی ملکه متوقف شد:
- علیا حضرت! سوگند می خورید!؟
- می خورم.. با کمال میل!

مرلین جاروی دسته بلندی رو به ملکه داد و رف سراغ نفرات بعد و جاروهای بقیه رو هم بهشون تحویل داد البته در این بین شاه آرتور جاروی شخصی خودش رو به شیطون بلا اهدا کرد و دوباره نوبت به وزیر رسید!

- دیگه باید بخوری!!
- هیچ راه دیگه ای نداره!؟ .. به جهنم.. قبول!

بعد همه سوگند خوردن و جاروهاشون رو به نشونه ی اتحاد به هم زدن..

کاخ سلطنتی ورسای
یاران قسم خورده ی ترنسیلوانیا چون به خاطر تعطیلات اتوبوس شوالیه پر شده بود و چیزی گیرشون نیومده بود و بنزین جارو هم خیلی گرون براشون تموم می شد، مجبور شدن با چندتا هیپوگریف مشنگی (!) خودشون رو به کاخ ورسای برسونن! دم در هم جادوگرا ساحره ها رو از اون جونورا پایین اوردن و افسارشون رو ( افسار اسبها رو!! ) به درخت بستن و همگی با هم وارد کاخ شدن!

هیاهوی جمعیتی که برای تماشای بازی اومده بودن کرکننده بود و این چیزی بود که هیچ کدوم انتظارشو نداشتن! از این رو بلافصله همگی با هم کرک و پرشون ریخت و عنقریب بود که مرلین زیر ریشای خودش خفه شه!

ماری شاد و شنگول از بین بازیکنا بیرون پرید و به یاد کالین کریوی مرحوم با دوربینش از هر زاویه عکس می گرفت!
- وای.. من همیشه دوس داشتم وقتی از اکوادور اومدم بیرون یه سر تا فرانسه بیام.. آماندا بیا ببین عکسم قشنگه!؟

شاه آرتور به محض این که مرلین رو از غرق شدن تو خودش نجات داد رو به ترنسی ها کرد و گفت:
- بیاین بچه ها اینم لیست بازیکنای تیم ناپلئوونه!.. البته فعلا که غیر از اسماشون اثر دیگه ای ازشون نیس!


در همین لحظه جادوگری که از وحشت عارضه ای پاپیون مانند زیر گلوش چسبیده بود پا برهنه و با سر و وضعی مث جنگ زده ها دویید وسط زمین!

- عع! بازم یکی از این تماشاگر نماها تنبونشو کند اومد وسط زمین که!

فلور که زبون فرد جنگ زده رو خوب می فهمید.. سعی کرد اذهان عمومی رو روشن کنه:
- نه بابا! بدبخت می گه ای مردم چه نشستید که بدبخت شدیم... ناپلئون از تزار شکست خورده همین الانه که هیتلر پاریسو تصرف کنه!

- ببینم.. امکان نداره.. من خودم کلی واحد تاریخ پاس کردم! تزار شاید به ناپلئون ربط داشته باشه ولی به هیتلر اصن ربط نداره!

شاه آرتور در نقش ناجی دست ترنسی ها و در رأسشون شیطون بلا رو محکم گرفت و با قیافه ای همچون " خدایا غلط کردیم! " همه از مقابل سیل فرانسوی های وحشت زده، فرار کردن!

قصر کاملوت ترنسیلوانیا!

ترنسی ها همگی شاد و خوشحال از این که بازی با تیم ناپلئونی ها رو بدون زحمت بردند دور میزگرد جمع شدند و دارن از هوا و فضا لذت می برن..

- می دونید کوئین عزیز! خیلی خوشحالم که توی فرانس چشمم به سوروس نخورد.. اصلن حوصله نداشتم بیاد اونجا هم بپره وسط نطق کنه!

قبل از این که ملکه غیبت نخست وزیر رو ادامه بده تری و شیطون بلا پریدن وسط..

- هی پروف وزیر ما! ما داشتیم این حوالی برای خودمون چرخ چرخ می زدیم یهو این جعبه هه رو پیدا کردیم!! میشه دقیقا نشونمون بدی این چطوری کار می کنه!؟

ملکه از شور شوق زیاد سه متر به هوا پرید: چی؟! قرصهای تقویت..!
نخست وزیر که عرق شرم همچون آبشار نیاگارا از سر و صورتش جاری بود، بریده بریده گفت: "نه کوئین بزرگوار.. اینا فقط شبیه اوناست! :worry:" و در انتها زیر لب "اسمال لعنتی!" رو اضافه کرد!

ملکه به سرعت جعبه رو با لفظ "بدینش به من برای بچه ها خوب نیست ضبط کرد" و از اون روز به بعد همه با هم در خوبی و خوشی زندگی کردند.. یک زندگی صمیمانه!

The End ...


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱
#4

تری  بوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۰ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست سوم

خیابان آکسفورد

باران نم نم می بارید. روز بسیار شلوغی برای مردم لندن و به خصوص ساکنین خیابان آکسفورد بود. مراکز خرید این خیابان ، همه شلوغ بودند و کسی نبود که دست خالی از این مراکز خرید بیرون بیاید.

در یکی از خانه های مجلل این خیابان ، دختری مشغول آرایش بود. دختر نگاهی به ساعتی که روی میز کنار تختش بود ، انداخت و با خیال راحت دوباره مشغول آرایش شد.

دیرررررینگ دیرررررینگ

دختر دهانش را باز کرده بود و در حال کشیدن ریمل بود! به همین دلیل تمایلی برای جواب دادن تلفن نداشت.

دیرررررینگ دیررررررررینگ دیرررررررررررررررررررینگ

بالاخره دختر تسلیم شد و به طرف تلفن رفت.

- بروکل هرست هستم ، بفرمایید؟ اوه ماری! کجایی تو دختر؟! از کجا زنگ میزنی؟ چـــــــــــــــــــــــی؟! اومدی لندن؟ باید ببینمت این دفعه دیگه نمیتونی از دستم در بری! کجا بیام؟ باشه باشه! فعلا بای!

آماندا با خوشحالی به طرف میز آرایش رفت و آرایش نیمه کاره اش را تکمیل کرد.

خیابان هارلی - محل قرار

آماندا با دیدن ماری جیغ بنفشی می کشه و با این که دو کیلومتر هنوز راه بین اون و ماری بوده ، همه ی راه را میدوئه و خودشو پرت میکنه تو بغل ماری! عینهو این فیلم هندیا!

خلاصه این دو تا دوست قدیمی ساعت ها با هم صحبت و درد دل می کنند تا این که به خیابان مجهول النامی می رسند. ماری وقتی میبینه صحبت های آماندا تمومی نداره ، انگشتشو به طرف دختر بچه ی با نمکی که داشت جوراب می فروخت تا با این کار پولی به دست بیاره دراز می کنه و به این ترتیب صدای آماندا قطع میشه.

- ببین آماندا چه با نمکه!

- آره خیلی شیطون بلاست!

نزد مرلین و شاه آرتور

مرلین با خوشحالی به اون سه تا دختر نگاه کرد ، سپس رو به شاه آرتور کرد و گفت : بفرمایین! اینم سه تا دختره جیگر! اسماشونم فکر کنم ماری و آماندا و شیطون بلا باشه!

شاه آرتور به دخترک نگاهی انداخت و در حالی که آب از دهانش آویزان بود گفت : عجب شیطون بلاهایی هم هستن!

- پس ظاهرشون کنم؟!

- آره واسه بعد از کوییدیچ هم به درد میخورن!

-

خیابان مجهول النام - محل ایستادن ماری و آماندا و شیطون بلا

ماری دست آماندا رو میکشه و به طرف دختره میرن.

- سلام! خوبی؟!

پق!

هر سه دختر جلوی چشم همه غیب میشن.

نزد مرلین و شاه آرتور اگین!

همه در مکان سفیدی که نورش چشم را اذیت می کرد ، ظاهر شده بودند. هر کس دست دیگری را گرفته بود و با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند. شاه آرتور و مرلین با لبخند به طرف آن ها آمدند. شاه آرتور با همان روحیه ی شوخ طبعیش شروع به صحبت میکنه...

- سلام آل! چطورین یا نه؟! خوبین یا بهترین؟ من شاه آرتورم اینم دوستم مرلینه! می شناسینش که؟!

و به مرلین اشاره میکنه.

ملت :

مرلین :

آرتور : :ball:

دوباره آماندا نمیتونه جلوی خودشو بگیره شروع به حرف زدن و سوال پرسیدن میکنه : سلام من که خوبم بقیه رو نمی دونم. میشه بگین ما چرا اینجاییم؟ اصن اینجا کجاست؟ چرا ما رو ایتجا جمع کردین؟ قصدتون چیه؟ هان؟ چرا حرف نمیزنید؟ نمی خوای جواب بدی بوقی؟ ما رو دزدیدی؟ آره؟ جـــــــــــــــــــــــــــیغ!

شاه آرتور نگاهی به مرلین میندازه که از صد تا فحشم بد تره! مرلین که اوضاع رو وخیم میبینه رو به همه می کنه و از اینجاس که قصه شروع میشه!

- خب! یکی بود یکی نبود! از اونجایی که من از بچگی قصه گفتنم افتضاح بوده ، سریع میرم سر اصل مطلب. تو یکی از کافه های لاس وگاس ، من و شاه آرتور با چند نفر دیگه داشتیم پوکر بازی میکردیم ، شرطمونم سر بازی کوییدیچ بود. قرار شد هرکی باخت به جای اینکه پول از دست بده ، یه بازی کوییدیچ با تیم معروف و قهار ناپلئون بازی کنه!

تری که از داستان خوشش اومده بود ، یه شکلات تو دهنش می چپونه و می پرسه : اونوقت شما باختید دیگه؟

مرلین با تاسف سرشو تکون میده و میگه : آره! الآنم شما رو اینجا جمع کردیم تا یه تیم کوییدیچ تشکیل بدین و ما رو سرافراز کنین! ما به کمکتون احتیاج داریم. اگه ببازین شاه آرتور کشته میشه و من از تاریخ محو میشم ... اگر نمیخواین کمکمون کنین هم اصراری نیست ...

تری دوباره شکلاتی رو توی دهنش می چبونه و با این قیافه به فلور نگاه میکنه. فلور تحت تاثیر قرار می گیره و داد میزنه : من و تری قبول می کنیم!

آماندا هم به ماری نگاه میکنه و تا میاد حرف بزنه ، ماری بهش چشم غره میره و خودش میگه : من و آماندا هم حله!

کویین هم واسه وزیر از اون عشوه کار ساز ها میاد و وزیر رو خر میکنه و اعلام آمادگی میکنن!

همه به شیطون بلا نگاه می کنن! لپ های شیطون بلا سرخ میشه و سرش رو پایین میندازه و حرفی نمیزنه. فلور با ناراحتی میپرسه : عزیزم تو نمیتونی حرف بزنی؟

شیطون بلا دوباره خجالت میکشه و سرش رو به نشانه ی جواب منفی تکون میده. دوباره فلور می پرسه : تو حاضری؟

و شیطون بلا لبخندی میزنه و سرش رو تکون میده.

چند روز بعد - پس از تمرینات بسیار

همه له و لورده دارن پشت سر هم محل تمرینات رو ترک میکنن. کوئین جلوتر از همه راه میره ، بعد از اون وزیر ، بعد آماندا ، ماری ، تری ، فلور و آخر از همه هم شیطون بلا! ناگهان سنگی جلوی پای کوئین ظاهر میشه و کوئین پخش زمین میشه! وزیر هم که از خدا خواسته (!) میفته روی کوئین و به این ترتیب همه یکی پس از دیگری روی هم میفتن!

( البته ناگفته نمونه که بعد ها فهمیده شد که این سنگ توسط نخست وزیر جلوی پای کوئین انداخته شده و قصد نیت خیری در این کار بوده! )



Only Raven!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱
#3

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۰:۴۵:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست دوم

خیابان شانزالیزه


دوباره نگاه آفتاب پس از گذر از برج ایفل ، به خانه ی بسیار زیبا و اربابی در خیابان شانزه الیزه افتاد ، از پنجره ی کوچک اتاق خواب عبور کرد و از روی تخت به هم ریخته و پر شکلات و لاک پرید پس از کمی گذر روی دو دختر جوان افتاد که در خواب فرو رفته بودن و صورت های شکلاتیشان را نا خود آگاه به پتوی ابریشمی می مالیدند .

_دنگ دینگ ، دیدیدینگ دینگ دنگ دنگ دنگ .

دختر بلوند به زحمت یکی از چشماشو باز کرد و به ساعت نگاه کرد و جیغ بنفشی کشید .

_ تری ، پاشو بد بخت شدیم ، ارباب تکه تکمون می کنه ، بعدم این شرکت جدیده لهمون می کنه بعدشم آندرو قورتمون می ده .

تری چشماشو باز کرد ، خمیازه ای کشید و پرسید : مگه ساعت چنده ؟

فلور فریاد زد : نه و نیم !

تری مثل فنر از روی تخت پا شد و پرسید : الآن کجا بریم ؟ وقت نمی کنیم همه جارو که با هم بریم .

فلور با سردرگمی گفت : نمی دونم ، اگه الآن بریم به شوی لباس می رسیم ولی ارباب کلمونو می کنه ، اگه بریم پیش ارباب از اون جا بیرونمون می کنن بیرون ...

تری شکلاتی در دهنش گذاشت و گفت : آروم باش فلور یکم فکر کن ببین چی کار کنیم .

فلور در حالی که به سرعت برق و باد موهاشو شونه می کردو لباساشو می پوشید گفت : آخه امکان نداره در یک ساعت دو جا باشیم مگر این که زمان برگردون داشته باشیم که اونم نداریم .

تری یک شیرینی دانمارکی در دهانش گذاشت و گفت : مگه این که دو تا باشیم .

فلور پرسید : چی ؟

_ گفتم اگه بتونیم یه نسخه از خودمون بسازیم می تونیم همزمان در دو جا باشیم .

فلور به بغل تری پرید و فریاد زد : شیرینی خور خوشگل من همیشه می دونستم خیلی باهوشی .

تری همراه با بغض گفت : اما من وردشو بلد نیستم .

_ من بلدم . ناراحت نباش ، جمینی توسیوی !

نور شدیدی تابید و تری به کپی خودش نگاهی انداخت سپس با تعجب به کپی فلور نگاهی انداخت و گفت : این طلسم شگفت انگیزه .

_ آره اما کار ما تموم نشده یه ورد ایمپریو روی تکثیر شده بخون و بفرستش به شوی لباس ، خودمون میریم پیش ارباب .

تری شکلاتی بلعید ، ایمپریو ای خوند و بیرون رفت .

تری همونطور که خیابونای پاریسو می دوید ، پرسید : ارباب کجاست ؟

فلور جواب داد : کافه ی فلور .

_ ببخشید ؟!

فلور توضیح داد : کافه ی فلورو مادرم وقتی به دنیا اومدم به نامم زد ، ارباب توی قسمت جادویی مارو می بینه .

تری با تعجب بسیار تکرار کرد : ارباب توی کافه !!

کافه ی فلور

_ ارباب ، شما در کنار تمام فرانسوی ها می درخشید . کافه ی مارو با قدم هاتون روشن فرمودید.

لرد سیاه که در کافه ی طلایی رنگی نشسته بود و به آسمان آفتابی اون روز نگاه می کرد بی مقدمه گفت : ارباب و پرنسس ارباب، نجینی ، می خوان چند روز در این شهر بمونن و ما می خوایم خونه ی شما به طور کامل در دست ما باشه .

تری :

ارباب :

فلور با خوشحالی گفت : ارباب قدمتون روی چشم ...

اون بالا بالا ها

مرلین شاد و خوشحال و خندون به آرتور گفت : گزینه ی دوم و سوم هم پیدا کردم هر دو تاشون باهوشن .

آرتور با نگاه تحسین آمیزی گفت : خوشگل هم هستن .

مرلین لبخندی زد و گفت : الآن اینجا ظاهرشون می کنم .

آرتور فوری گفت : بذار برن خونه دوش بگیرن از تو حمام ظاهرشون کن .

مرلین :

پایین روی زمین تو کافه

_ ارباب من و تری الآن باید بریم پیش آندرو اینم از کلید بفرمایید .

لرد سیاه کلیدو گرفت و گفت : مرخصین .

اما به دور و اطافش که نگاه کرد دو تا ساحره ی زیبا را نیافت .


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱
#2

وزیر دیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست اول


یک روز تابستونی پرکار دیگه برای وزیر بزرگترین کشور اروپا شروع شده بود. نخست وزیر از بعد از نبرد تن به تن سختی که داشت سرانجام از تختخوابش جدا شد! جنازه ی یکی از ساعت هایی رو که طی این نبرد بیدار شدن از خواب له کرده بود، با یه تیپای دقیق توی سطل ساعت قراضه ها انداخت!

- خوبه.. اینم شروع یه روز جدید!

آقای نخست وزیر با چشمهای خواب آلود نیمه باز در حالی که هی سکندری می خورد سمت پنجره رفت.. بین راه هم یه نگاهی به تقویم روی میزش انداخت:

- هممم... فقط سه هفته تا المپیک مونده!!.. شت!

این بار لگدی هم نثار پایه ی میز کارش کرد که به خاطر این کار نه تنها شصت پاش که تا فرق سرش هم درد گرفت! لنگان لنگان به پنجره رسید.. هوای لندن مثل همیشه ابری بود.. توی کوچه هم که مگس پر نمی زد ولی روی پشت بوم همسایه ی رو به رو چندتا گربه خیلی با هم صمیمی شده بودن!.. که همانا دیدن همچین صحنه ای این وقت صبح بسیار نادر بود!

- چی!؟.. به حق تنبون ندیده ی شاه آرتور!!

یکی از گربه هایی که تو صف منتظر بود تا نوبتش بشه حتی یه بفرمای صمیمانه با لبخند ملیح به آقای نخست وزیر تحویل داد!!

- نههه... خدایا به دادم برس! :worry:

نخست وزیر پا به فرار گذاشت و به سمت در اتاق دوید ولی هرچقدر که به در آویزون شد نتونست بازش کنه.. یکی در اتاقو قفل کرده بود!

- کار اونه.. کار اسبه!.. می خواد انتقام بگیره من می دونم!
- پروف وزیر! وزیر! دارم باهات شوخی می کنم! خو حالا هول نشو یه وقت خودتو به کشتن می دی.. الان بازش می کنم.. زود باش برو کوئین منتظرته!

وزیر برگشت و چشمش به شیطونک قرمز کوچیکی افتاد که روی تخت نشسته بود. شیطونک یک جعبه ی کوچک سفید رو بررسی می کرد که عکس روش یه زن و مرد خوشحال و خندون رو نشون می داد!!

- میشه دقیقا نشونم بدی این چطوری کار می کنه!؟
- اسمال!! تو جن کثیف پست چطور جرئت می کنی منو دس بندازی؟!

نخست وزیر به سمت تخت خواب شیرجه زد تا جن و جعبه ی توی دستش رو بگیره ولی قبل از این که وزیر به اونجا برسه، غیبشون زده بود. اون بعد از اینکه چن دقیقه ای دور اتاق چرخید و "اسمال.. اسمال!" کرد، در نهایت از پیدا کردن شیطونک خسته شد و شال و کلاه کرد تا بره پیش ملکه.



در محضر کوئین


کوئین پشت میز تحریرشون نشسته بودن و مشغول انجام کارهای مهم روزانه شون. سگ های قهوه ای ملکه هم مشغول دنبال بازی بودن و هر دفعه از یه سوراخی بیرون می پریدن..کمی اون طرف تر خدمتکار زشت ملکه ، یه گوشه سیخ و بی حرکت وایستاده بود عین چیز... هویج!!

در همین زمان آقای نخست وزیر به همراه کارگردان مراسم المپیک، دنی بویل؛ وارد اتاق شد و بلافاصه به شغل شریف بالا رفتن از پاچه ی ملکه پرداخت..

- ای ملکه ی والا مقام.. از قربون گیسای سفیدتون برم.. ای که فیس زیباتون همچون ماه تابانه!! ای خورشید تابان قلمروی بریتانیای کبیر! ای که تمام وزرا قربونتون برن.. احضار فرموده بودید!؟

در این لحظه دنی بویل توی آستین خودش بالا اورد!! ملکه نگاهی مادرانه به وزیر که از پاچه ش آویزون بود انداخت.. دستی از روی رأفت سلطنتی به سر وزیر کشید و گفت:

- ای ** **!:pretty: هنوزم مث جوونیات چرب زبونی.. اگه اون مارج باد کرده خبردار بشه اون بلغاری رو تا ته توی حلقت می ندازه!!

ملکه هلک هلک از پشت میز بلند میشه و می ره تا احوالپرسی صمیمانه ای با دنی داشته باشه.. وزیر هم همراه پاچه ی ملکه تا اونجا چهاردست و پا جا به جا میشه..

- اوه دنی عزیز! امروز در چه حالی؟ طرحاتو برای مراسم تکمیل کردی؟!
- بله یور مجستی! برای یه قسمت از این طرح به کمک شما نیاز داشتیم.. برای همین موضوع مصدع اوقاتتون شدیم!
- دنی عزیز تو هر وقت از شبانه روز که تشریف بیاری قدم روی ...

در همین موقع سگهای ملکه با تمام شور و شوق بهاری(!) ای که در وجودشون بود ناگهان از بین کوئین و کارگردان رد میشن و باعث میشن تعادل ملکه به هم بخوره و روی کمر نخست وزیر فرود بیاد..
در همین لحظه چنتا اتفاق زنجیر وار رخ می ده : وزیر از شدت نزول ملکه نعره می زنه! اسمال پشت دنی ظاهر میشه و جعبه ی توی دستش رو برای وزیر تکون میده و اشارات معنی داری به سگ ها می کنه.. سگ قهوه ای ناگهان احساس علاقه ی شدیدی به رئیس دولت انگلیس می کنه و به سمتش حمله ور میشه.. در اینجا یه صحنه ی نادر دیگه خلق میشه! ! وزیر دوباره نعره می زنه و اسمال موذیانه می خنده! :دی

ملکه:
دنی:
خدمتکار:
بنیانگذار المپیک:
روح مرلین:



مکان المجهول


- اوره کا.. اوره کا.. هر هر هر ... پیدا کردم.. یه خوبشو پیدا کردم! من یه نفرو پیدا کردم که چارچوب استواری در مقابله با سختی های روزگار داره! ! همون چیزیه که می خواستم.. خیلی استوار بود خودم دیدم!

مرلین لنگ لنگان در حالی که اینها رو می گفت و لبخند وسیعی روی صورتش بود به سمت شاه آرتور میومد.. وقتی که به شاه رسید وایستاد و گوی بلورینشو جلوی شاه گرفت تا فرد مورد نظرشو در معرض دید قرار بده..

- می بینی؟ همینه.. الان برات ظاهرش می کنم!

مرلین گوی رو انداخت بغل شاه و شروع به ورد خوندن کرد!




در محضر کوئین اگین


ملکه که دست وزیر رو محکم در دست گرفته بود و داشت با سخنان مهربانانه ش اونو دلداری می داد ناگهان همراه با وزیر در جلوی پنج جفت چشم ناپدید شد!!


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱
#1

ویکتور کرام old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۸ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲:۳۵ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
از گیلیمت دراز تر نکن اون پاهاتا.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 115
آفلاین
ورزشگاهی با طعم و بوی آمازون، این ورزشگاه در قلب تمامی آمازون های دنیا ساخته شده. از جنگل گرفته تا...


ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۱۳ ۰:۱۶:۴۲
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۱۸ ۲۰:۵۳:۴۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۶:۳۷
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۲۲:۱۷:۴۸

امضا نمی دم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.