هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
امتحان فلسفه و حکمت


شپلق!

درِ کلاس فلسفه، با لگد باز شد و یک عدد فنریر با تمام سرعت وارد شد.
- مگه من بهت نگفته بودم اون در رو هی محکم نبندی و نری... اوه... اینجا کجاست؟

فنریر با حالت پوکرفیس، به ملتِ نشسته روی زمین که با ورود او شوک زده شده بودند، نگاه کرد. فضای اتاق بسیار تاریک و عجیب بود. و بوی عود، بینیِ حساسش را به خارش و سرش را به درد می انداخت. فنریر چشم غره ای رفت و در حالی که میکوشید زوزه نکشد، گفت:
- خب دیگه... اشتباه اومدم ظاهرا. برم.

تقریبا سرش را چرخاند که ناگهان با یک عدد کاتانا زیر گلویش رو به رو شد.

- اوس، فنریر سنسه. کجا با این عجله؟
- سلام تاتسویا... اشتباه اومدم. دنبال پیوز بودم.
- ولی الان کاتانا دنبال توئه فنریر چان.

دانش آموزان برای اولین بار در چشمان خشن فنریر، حسی شبیه به ترس را دیدند.
تاتسویا، فنریر را همراه با کاتانای زیر گردن وی، به داخل کلاس هدایت کرد. سپس او را به جایگاه تدریس خودش برد و کنار خودش روی زمین نشاند.
- فنریر سنسه امروز میخوان به عنوان مدل آزمایشی و حتی نسخه پروتوتایپِ امتحانِ عملی فلسفه و حکمت اینجا باشن.

فنریر اندکی به خود لرزید. کاتانا هنوز زیر گلویش بود!

- امتحان امروزتون شامل مورد بسیار جالب و غم انگیزی میشه که در جلسه صفر کلاس که هیچکدومتون حضور نداشتید، راجع بهش توضیح دادم. و اون هم طب سوزنی برای باز کردن چاکراهای فرد هست.

زمانی که اولین دانش آموز، که رون ویزلی بود، با ظرفی پر از سوزن های ده سانتیمتری به فنریر نزدیک شد، کاتانا از زیر گلوی وی کنار رفت. و او با دیدن سوزن های نازک اما بسیار بلند، خیس عرق شد.
- خیلی خب... من اینطوری دیگه اصلا نمیتونم. اصلا الان که یادم افتاد، من باید کلاس خودم برم امتحان تغییر شکل رو شروع کنم.
- به زودی میری فنریر سنسه عزیز. به زودی. میتونی شروع کنی رون، با چاکرای دست شروع کن.

رون، آب دهانش را قورت داد، از نگاه کردن به چشمان فنریر اجتناب کرد، و سپس اولین سوزن را به جایی که فکر میکرد چاکرای دست فنریر باشد، فرو کرد.
پای فنریر به شدت بالا پرید و یک لگد مستقیم وسط دوتا پای رون بر جای گذاشت.
رون ویزلی کبود شد و روی زمین افتاد.

- رون، قرار بود چاکرای دستش رو باز کنی، نه اینکه سوزن رو وارد زانوش کنی! نفر بعد لطفا... با چاکرای دست شروع کنید!

هیچکس به پای فنریر که همچنان با حالتی متشنج میپرید، و به سوزنی که همچنان در زانوی وی فرو رفته بود، توجهی نکرد، و یک دانش آموز اسلیترینی جلو آمد و سوزنی را مستقیم در محلِ نافِ فنریر، فرو کرد.
فنریر از جا پرید، و شروع کرد به بندری زدن در ناحیه شکم. دیگر اینطوری اصلا نمیتوانست! اما با این وجود، هیچکس از سوزن ها از بدنش خارج نشدند و حتی سوزن های دیگری نیز در تمام نقاط حساس و غیر حساس و حتی صعب العبور بدنش، فرو رفتند.

پس از حدود ده دقیقه، اوضاع طوری بود که فنریر همزمان رعشه به کل وجودش افتاده بود، و همزمان هم مجبور بود ثابت بماند. به عبارت ساده تر، نورون های مغزش ریخته بود. تا اینکه بالاخره تاتسویا با لبخندی به دانش آموزانش پایان امتحان را اعلام کرد.
دانش آموزان هم همچون پرنده هایی از قفس رها شده، از کلاس بیرون دویدند و هوای تازه و بدون بوی عود را با تمام قدرت وارد ریه های خود کردند.

فنریر و تاتسویا همچنان آنجا نشسته بودند... و البته فنریر به دلیل سوزن هایی که در لب هایش فرو رفته بودند، نمیتوانست دهانش را باز کند.
بالاخره تاتسویا به او نگاه کرد، سپس ناگهان با یک حرکت سریع چوبدستی، تمام سوزن ها را بیرون کشید... و فنریر در ابتدا جیغ بنفشی کشید، و سپس تمامی مایعات بدنش از طریق هزاران سوراخ روی بدنش، خارج شدند و خودش هم "عاااو عاااو" کنان، همچون گرگی زخمی از کلاس بیرون دوید و یاد گرفت که دیگر بدون در زدن، وارد جایی نشود!




پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
اوس، شونن شوجو!

قبل از شروع نمره‌دهی، من و کاتانا می خواستیم بگیم که چقدر از تدریس به شما، دیدنِ پیشرفتِ بسیارتون و خوندن تکالیفتون لذت بردیم. دِکی ماشتا*!
و اما...

هافلپاف

نیمفادورا تانکس: 19.25

اوس دورا سان! کاتانا باید بگه خیلی از خوندن رولت لذت برده و بهت می گه که حتی اگه موظف به نمره‌دهی و نقدش نبود هم با اشتیاق می خوندش!
معلومه که حسابی با شخصیت نیمفادورا آشنا هستی که تونستی یه شخصیت کاملا متضادش رو بسازی و به خواننده بقبولونی خهلتخالقیبی!

اما دورا سان، باید بگم که حس می کنم اون دقتی که لازمه ی خیلی خوب نوشتنه رونمی ذاری رو کارت! این خیلی خیلی کاتانا رو به خشم می آره! برای مثال:
نقل قول:
از چشمان درخشانش می توانست به راحتی فهمید


یه دور بخون این جمله رو. قناس نیست؟ دی: یا باید "می شد فهمید" می گفتی یا "می توانست بفهمد." واکاری ماسکا؟*

و این‌که:
نقل قول:
تحدید


"تحدید" کلمه ی خودساخته ای نیست شوجو اما این‌جا مسلما منظورت "تهدید" بوده، مگه نه؟

لازمه اینم بگم که بیشتر از نود درصد اوقات تو نوشتارِ ما، و بعد از نقطه نمی آد. چون و متصل کننده ی دوتا جمله اس و تو قبلش جمله رو با نقطه تموم کردی. پس یکیشون اضافه اس این‌جا:
نقل قول:
پشت چشمی نازک کردم. و با افاده


خسته نباشی نیمفا سان، برو برای امتحاناتت آماده شو!

سدریک دیگوری: 19.25

اوس، سدریک شونن! از دیدار دوباره‌ت مشعوفم. رولت عالی بود و به سوژه به اندازه ی کافی پرداخته شده بود و در عین حالی، قسمت اضافی هم نداشت. از جهت محتوا کاملا ازت راضی ام اما چندتا نکته ی ظاهری هست که کاتانا خدمتت عرض می کنه!
نقل قول:
ارزوهای، اتیش


با خوندن رولت متوجه شدم که یه جاهایی این – به اصطلاح – "کلاهِ آ- رو فراموش می کنی و یه جاهایی هم نه.
نقل قول:
_ سلام. اسم من سدریک دیگوریه، اسم تو چیه؟ ما میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم!


بعد از این دیالوگ، باید دوتا اینتر می زدی شونن!

راستش سدریک سان، بعضیا فکر می کنن من مبتلا به مرضِ نادرِ "اعتیاد به ویرگول" هستم!
خبر خوب داریم و خبر بد!
خبر خوب اینه که تو این بیماری رو نداری.
خبر بد هم... اینه که تو کلا با ویرگول صنمی نداری و پیشنهاد کاتانا اینه که باهاش بیشتر آشتی کنی!

در نهایت آخرین وصیتِ این سامورایی پیر اینه که "می" استمراری رو از فعل جدا کنی، باشد که سامورایی اعظم تورا حفظ کند.

به امید دیدار سر جلسه ی امتحان، سدریک دیگوری سان!

ماتیلدا استیونز: 19

اوس ماتیلدا شوجوی عزیزم. می دونی که ساحره ها و جادوگرا، باید تو سختی ها ستاره بشن. تو هم با وجود سخت بودن تکالیف، با شمشیر به دلِ سختی زدی. مفتخرم که بگم تو روحِ یه سامورایی رو داری!
بریم سر رولت، شوجو!

خب... این چیزی بود که من بهش می گم پست متفاوت! منم عاشق داستانای متفاوتم!
ایده ی روی ماه بودنِ بچه های هافل رو دوس داشتم. خیلی خوب بود. آفرین ماتیلدا شوجو.
و اما... یه نکته ای هست که کاتانا می خواد بدونی!
فعلات یه دست نبودن شوجو. یعنی یه جاهایی رو مضارع اخباری نوشته بودی مثل "می رود" و یه جاهایی ماضی مثل "رفت".
این چیزی بود که حواس من رو پرت کرد. برگشتم دوباره از بالا شروع کردم که ببینم من اشتباه کردم یا نه. این تمرکز خواننده رو می گیره و گیجش می کنه؛ برای همین خوب نیست.
نقل قول:
روی ماه: چیزیایی که داره ماتیلدا می بینه


بهتر بود این جمله رو بولد می کردی و... چیزیایی؟

نقل قول:
موازیه ما

اهم... "موازیِ ما" درسته شوجو!
خسته نباشی. اینم به خاطر پیشرفت زیادی که داشتی:

ریونکلاو

پنه لوپه کلیرواتر: 19

پنی چان! می بینم که خیلی خوب و غیر مستقیم، تفاوتِ بینِ دوتا پنلوپه رو نشون دادی، آفرین!
راستش این ‌بار پاراگراف‌بندی هات مثل همیشه نبود. انگار الکی اینتر زده بودی که صرفا زده باشی و یه جاهایی که به دوتا اینتر احتیاج داشت متن، این‌کار رو نکردی. رو ظاهر رولت تاثیر منفی گذاشته این قضیه، هرچند که محتواش خوب و مناسبه.
از نظر منِ خواننده، پنه لوپه ی دنیای موازی، یه دخترِ پولدار، با رابطه ی غیر صمیمی با والدینش بود. می شد بیشتر رو رابطه اش با پدرش مانور بدی شوجو! پدرش کی بود؟ چه کاری داشت که پنی رو از بقیه جدا می کرد؟ به شخصه دوست داشتم بدونم.

آمم... یه نکته ی مهمی که باید رعایت کنی تو نوشته هات، "مطابقت فعل با فاعل" ـه. مثلا نوشتی
نقل قول:
قرار بود امروز با آنها برای خوشگذرانی بیرون بروند.


این‌جا فاعل جمله پنه لوپه اس. ممکنه بگی من نوشتم دوستاش هم هستن اما حقیقت اینه که "فاعل مفرد+با" هنوزم مفرد محسوب می شه.
یعنی چی؟ یعنی اگه نوشته بودی "قرار بود امروز پنه لوپه "و" دوستانش برای خوشگذرانی برون بروند" جمله‌ات درست بود.

نقل قول:
با کوبیدن در پایان بخش بودنش شد.


واقعا این جمله تندیسِ بلورین می گیره پنی چان! دی: هرچند خیلی دست و پا شکسته منظور رو می رسونه اما واقعا ایراد داره. مثلا می شد بگی "با کوبیدن در، پخش بودنش به پایان رسید." هوم؟

خسته نباشی شوجو.

اسلیترین

سوراو کارتیک: 18

اوس، سوراو شونن! برام خیلی جالب بود که تو سوراو رو کلا واردِ یه جسمِ دیگه کردی و اینطوری دنیای موازی‌ت رو ساختی، آفرین بر تو!
رولت کوتاه بود، جای کار و توصیات بیشتر هم داشت اما کم بودنش به محتوا زیاد ضربه نزده بود. توصیه ام اینه که در آینده بیشتر و بیشتر خواننده رو درگیر داستان کنی و جزئیات بیشتری بهش بدی.

نقل قول:
با صدای کفتار ها کفتار های دوستش از خواب پرید


دقایق بسیاری رو بالای سر این جمله سپری کردم و با کاتانا فکرامونو ریختیم رو هم که "چی شد دقیقا؟" و بله... ادامه که دادیم، مشخص شد منظور چی بوده اما به نظرم بهتر بود کفتارها کفتارها رو توی گیومه ای چیزی بذاری. یا حتی بولدش کنی. یطوری که مشخص شه یه نفر داره فریاد می زنه و هشدار می ده که کفتارها اومدن. مثلا:" با فریادِ "کفتارها کفتارها"ی دوستش از خواب پرید.

نقل قول:
-هی سو اینا چرا بیدار نمیشن؟ -نمیدونم جان. وایسا این دیگه چیه؟


بین دیالوگ ها یه اینتر کافیه سوراو سان!


نقل قول:
لحظات از چشم سوراو گذشتند.


به نظرم این‌جا یه " مقابل" کم داره. مثلا:"لحظات از مقابل چشم سوراو گذشتند."
خسته نباشی شونن. امیدوارم این نقد بتونه بهت کمکی کنه.

گریفندور

رون ویزلی:19.75

اوس، رون شونن! خب... رونالد ویزلی، ما این‌جا یه رولِ طولانی داریم! رولی که توش زندگی رون رو کاملا تو یه دنیای دیگه به تصویر کشیدی. کامل بود. آدم می تونه با رون ویزلی دنیای موازیت هم ارتباط برقرار کنه. زندگی خودش رو داره، اهداف، آرمان ها و اولویت هاش رو می بینیم و من از این موضوع خوشم می آد. همیشه برای شخصیت پردازی اهمیت ویژه ای قائلم.

منتهی ایرادات تایپی زیاد داشتی. درست تایپ کردن تو رولای طولانی خیلی سخت تره و به هرحال ممکنه آدم یه جایی سوتی بده. بدیش اینه که خیلی به چشم می آد و تو ذوق می زنه.
مثل:
نقل قول:
خدایمم


از نمره‌ت مشخصه که حرف زیادی برای گفتن ندارم، شونن. خسته نباشی.

ریموس لوپین: 18

اوس بر تو ریموس شونن.
خب ریموس... توی پستت ریموسی که می شناسیم تصمیم گرفت شخصی بشه که نمی شناسیم. شاید واقعا تو یه دنیای موازی همچین اتفاقی براش می افتاد و همچین تصمیمی می گرفت.

منتهی یه مسئله ای وجود داره از نظر محتوایی. ریموس فقط یازده سالشه و یه بچه ی آموزش ندیده اس. باید بیشتر به این می پرداختی که چی شد مرگخوارا ریموس رو پذیرفتن و چطور تونست دووم بیاره بینشون. به واقع باید بگم ایده ‌ات خیلی گسترده اس و خیلی کمتر از چیزی که باید می شد، بهش پرداخته شده
نقل قول:
ریموس امشب میل عجیبی به کشتن داشت او همیشه هنگام تبدیل شد آن را حس میکرد اما اینبار این حس شدت یافته بود خود را محکم به میله های فلزی قفسش کوبید.


"ریموس امشب میل عجیبی به کشتن داشت. او همیشه هنگام تبدیل شدن آن را احساس می کرد اما این‌بار، این حس شدت یافته بود. خود را محکم به میله های فلزی قفسش کوبید."

از علائم نگارشی بیشتر استفاده کن، ریموس سان و حروف رو جاننداز. به یقین از رستگارانی!

بارناباس کاف: 19.25

اوس، بارنی سان! کاتانا از دیدنت خوشحاله.
شونن، با خوندن رولت، کاتانا - نه من - ابهت ساموراییش رو فراموش کرد و با صدای بلند خندید. الان هم به شدت عصبانیه از این بابت و ممکنه بیاد سراغت. آماده باش!

دنیای موازی قاطی پاتی و بامزه ای خلق کردی. اینکه خود بارناباس تو هر دنیا باشه و انتخاب کنه کجا باشه، ایده ی جدیدی بود.
می دونی نقطه ضعفش کجا بود؟
پایانش.
خیلی یهویی تموم شد و آدم رو در فازِ "وات؟"رها کرد. سعی کن وقتی این‌قدر ایده و طنز خوبی داری، رو تموم کردن رولات بیشتر کار کنی.

و یه نکته ای... جملاتت گاهی بیش از حد طولانی می شن. بهتره تقسیمشون کنی به جملات بیشتر و کوتاه تر.

هرماینی گرینجر: 20
توقع نقد هم داری لابد؟
رسما سرزمین عجایب خلق کردی، شوجو!
فقط یه نکته ای... جمله ب آخرت علامت سوال می خوسات نه علامت نه علامت تعجب.
همین، موفق باشی!

سلینا ساپورثی: 17.5

اوس، سلینا سان. افتخار دادین به کاتانا.
راستش سوژه تون به نظر بنده یکمی گنگ بود. یعنی مشخص نبود که اون اول بچه های گریف درچه موردی ایده می خواستن، داستان چطوری از سلینای این دنیا منتقل شد به اون یکی سلینا و دوباره برگشت.
تیکه ی آخرش به نظر می رسه که سلینای این دنیا از احوالاتِ اون یکی سلینا خبر داره اما... چطوری؟

جا داشت بیشتر ایده‌ات رو توضیح بدی شوجو!

و اینکه لحنت بین معمولی و ادبی درحال رفت و برگشت بود. بهتره لحنت رو هم یکدست کنی، باشد که سامورایی اعظم همراهت باشد.

گلرت گریندل والد:18

اوه گلرت. خوشحالم که می بینمت!
نکته ی زیادی نیست به جز این که باید بین دیالوگ ها یه اینتر بزنی نه دوتا.
داستان جالبی هم بود. هرچند کاش بیشتر از شخصیت ها استفاده می کردی و بیشتر از آلبوسه و مرلین می گفتی.

موفق باشی گلرت


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۵ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴:۴۶ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
صبح زود با صدای شیرین و دلنشین ققنوسی که آلبوسه برای تولدم برایم خریده بود از خواب بیدار شدم. بعد از خواندن دعای صبح گاهی به درگاه مرلین، به نرمش روزانه مشغول شدم. بعد از پله ها پایین آمدم و عمویم باتیلد را دیدم که ماهیتابه ی سوسیس تخم مرغ به دست، منتظر من است.

به او سلام کردم و او هم به گرمی جواب سلامم را داد. سپس هر دو مشغول خوردن صبحانه شدیم. طبق روال هر روز، عمویم سر صحبت را باز کرد:

- خوب گلرت جان، امروز برنامه ات چیه عمو؟

- با آلبوسه قرار گذاشتیم به هاگزمید بریم و در سالن اجتماعات اونجا مردم رو به راه مرلین و عشق ورزی دعوت کنیم.

- چه فکر خوبی گلرت جان! 

- بعد از اون دوتایی برای خرید کتاب های درسی می رویم. خیلی برای شروع مجدد کلاس هایم اشتیاق دارم عمو باتیلد! نمی تونم صبر کنم تا به دورمشترانگ برگردم و کلی طلسم های جدید و معجون های سحرآمیز یاد بگیرم!

- همکلاسی هایت چطورن عمو؟ با همه می سازی؟

- اوه چجور هم! همه با هم رفیقیم، همه دوست، همه یکدل...


عمویم دست هایش را به نشانه ی شکر مرلین بالا اورد و مشغول تمیز کردن میز صبحانه شد. من هم به او کمک کردم.

- عمو جان با آلبوسه که بیرون رفتی بپرس ببین مادرش برای تمیز کردن پاتیل های مسی از چه وردی استفاده می کنه؟ پاتیل های ما همه ته گرفتن هر چی میسابم تمیز نمیشه.

- چشم عمو جان، البته راستش مادر آلبوسه زیاد اهل خانه داری و طلسم نیست، ولی عوضش یک خواهر داره آریانا، استاد همه‌ ی طلسم هاست این دختر. مطمئنم یک روز یکی از بهترین ساحره های قرن میشه. از اون می پرسم.

- مرلین خیرت بده عمو جان. راستی عمو جان توی محله می چرخی خیلی حواست به این خانواده ی همسایه پاتر ها باشه. خیلی آب زیر کاه و موذی هستند.

- مرلین شما رو هم عوض بده عموجان و پاتر ها رو به راه عشق هدایت کنه.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۹:۰۲ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

سلینا ساپورثی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۳ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۴۷:۵۸ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
اعضاي گريفيندوري در سالن گريف دور هم حلقه زده بودند و به يکديگر خيره شده بودند. هر کسي اگر از دور آنها را مي ديد گمان ميکرد در حال بازي خيره خيره اند اما آن ها در حال انجام کار ديگه اي بودند...
-ايده بده!
-ندارم تو ايده بده!
-نه تو اول...
وقتي از دور به آن گروه نزديک مي شدي کم کم متوجه ميشدي که ارامشي در ميان آنها وجود ندارد بلکه در گيري عجيبي بر سر ايده دادن، آن هم در ميان يک ملت بي ايده بود! کم کم بخش هاي پيشاني و پس سري و آهيانه و گيجگاهي آنها از يکديگر گشوده مي شد و علفي که بايد زير پايشان سبز ميشد بر سرشان در حال رشد بود! در آن زمان بود که روزگار فهميد نبايد مغز يک ملت را از خاکستر و خشت مي آفريد!

-خودم پيدا کردم!

ناگهان ملت گريف با علف هاي بر روي سرشان بر گشتند و به سلينا خيره نگاه کردند.

-اونجوري نگام نکنين چشم ميخورم!

حاضرين با انگشت سبابه ي دست راست خود، با يک حرکت چشمان از حدقه بيرون زده ي خود را در جايگاهشان قرار دادند و با نگاه هاي عادي و منتظر به سلينا نگاه کردند.

سلينا منتظر نايستاد تا کسي از او سوال کند و خود بدون اينکه کسي در خواست کند مجلس را در دست گرفت و شروع به سخنراني کرد. اما سخنراني بسيار کوتاهي بود...
-من
-ها؟
-من!
-تو؟
-تو چيت الان ايدس؟
-بذارين ميگم بهتون خنگا
سلينا در حالي که در جايگاه خود نشسته بود به کنج سقف سالن خيره شد و به دنبال آن بقيه ي ملت گريف نيز به آن نقطه خيره شدند...

اندر جهان موازی سلينا


جنگل پر بود از صداي هاي هولناک که حاصل پيچش باد ميان برگ هاي درختان و حتي گل هاي اقاقيا بود که سرتا سر جنگل را پوشانده بود. باد بي رحمانه مي وزيد و برگ ها را با نهايت قدرت از جا مي کند و با خود هم سفر مي کرد تا شايد بتواند تا پايان اين سفر تيره و تار به مقصد نا کجا آباد همراهي با خود داشته باشد تا کم کند از دلهره ي راه که باد را هم بي نصيب نمي گذاشت.

در ميان همه ي اتفاقاتي که در جنگل در حال رخ دادن بود، پرچمي بود که در ميان باد بي رحم به اهتزاز در آمده بود. کافي بود قدمي به سمت جلو بر داري و به پرچم نزديک شوي يا نه اصلا کافي بود فقط کمي چشمانت را کمي تنگ کني و به آن دقيق شوي تا ببيني دست جفاپيشه ي روزگار را. که آن پرچم و نبود و تکه بود از رداي ساحره اي جوان و قدرتمند که اکنون داشت جانش را به خاک سرد جنگل مي بخشيد. داشت جان مي داد به بي جاني دنيا!

سلینا با زخم های فراوان که صورتش را پوشانیده بودند و چهره اش را غیرقابل تشخیص می کرد، با بدنی که مانند چهره اش مملوء از زخم های عمیق بود، بر روی زمین خیس و سرد جنگل افتاده بود. انگار آرمیده بود و ردای به اهتزاز در آمده اش شاید تنها نشان عظمتی بود که هرگز نداشت. نشانی بود از نبود قدرت از ضعف در میان کائنات. او اینگونه به دنیا آمده بود در دنیایی دیگر که موازی دنیایی دیگر روزها و شب هایش سپری می شد. او همان گونه که به دنیا آمده بود از دنیا می رفت. ضعیف ناتوان، نا امید ، تنها و عاری از هر گونه جادو جنبلی که می توانست شعله ی قدرت را در او روشن کند برای حیات!
بدون هیچ مقبره ای و بدون هیچ بزرگداشت و خاطره اب باقی مانده در ذهن هاو حتی بدون نامی...

شاید در آینده -ده ها یا صد ها سال دیگر- خواهد رسید آن روزی که بر حسب تصادف انسان شناسی گذرش به آن جا بیفتد و با اسکلت های پوسیده ای که طی سال ها در زیر خاک مدفون شده بود، روبه رو شود و از ته دل آه بکشد... اما آن روز کسی نخواهد پرسید چرا و چگونه سلینا اینگونه ویران به دنیا آمد و از دنیا رفت...

اندر جهان موازی دیگر


سلینا که از گوشه ی ردا ی خود به عنوان دستمال استفاده میکرد تا اشک هایش را پاک کند، همچنان به کنج سقف خیره شده بود و بغض مسیر نفس کشیدنش را بسته بود.
-من...من..آه نه مرلین بزرگوار...

و اینگونه بود جهان موازی سلینا! دو جهان مخالف یکدیگر که در یکی غرق در قدرت بود و در دیگری غرق در بی قدرتی...!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
داستان یه روز زندگی تون تو یه دنیای موازی رو بنویسید.


-هرماینی! بیا دیگه.

هرماینی سرش را از کتاب تاریخچه ی جادوگری بلند کرد و به لیزا و دخترهای دیگر که با سرو صدای زیاد آب تنی می کردند، نگاه کرد. لیزا بار دیگر صدایش کرد:
-بیا دیگه، کیف میده. آدم که توی روز به این قشنگی کتاب نمیخونه!

هرماینی لبخند زورکی ای زد، کتابش را بست و به روزهای کسل کننده ی اخیرش فکر کرد. حس بیهودگی و خستگی شدیدی داشت که با هیچ تفریح و خنده و حتی کتاب های موردعلاقه اش برطرف نمی شد. اما خیال نداشت که تسلیم این حس شود، بنابراین از جا بلند شد و ردایش را درآورد و به طرف دختران دیگر رفت.
-خیله خب! برید کنار که گنده تون اومد!
هرماینی در آب شیرجه می زد، قلقلک می داد و برای سومین بار لیزا را کله پا می کرد، به بقیه آب می پاشاند و دست آخرزمانی رسید که همه ضد او بودند.

-بچه ها! منظورتون از این محاصره کردن چیه؟!

لیزا که موهایش را عقب می زد با لحن موذیانه ای گفت:
-انتقام، خواهر! حمله!

ثانیه ای بعد همه دختران شروع به آب پاشیدن و شنا به طرف هرماینی کردند. هرماینی که هوا را س دید با عجله به زیر آب شیرجه زد. با شنا به طرف دیگری رفت و آنقدر شنا کرد که از دسترس آنها دور شد. خنکی آب آرامش بخش بود و پرتوهای طلایی خورشید از بالای سرش به او چشمک می زدند. قسمتی از آب درجلویش طلایی رنگ شده بود، هرماینی از وسط آن رد شد و ناگهان آب در اطرافش گرم و تیره تر شد و نور آفتاب دیگر به چشم نمی آمد.هرماینی به آرامی به طرف بالا حرکت کرد.
-یا ریش مرلین! اینجا...دیگه... کجاست؟!

جایی که هرماینی سرش را بلند کرده بود، برکه ای در وسط جنگل بود. درخت ها در آنجا به جای برگ، پر های سفید و حنایی داشتند و خبری از هاگوارتز و دانش آموزانش نبود. هرماینی با دهان باز به اطرافش نگاه می کرد، آسمان صورتی بود و ابرهای سبز داشت و پرنده های بدون پوست و پر در آن پرواز می کردند. سروصدای زیادی از سمت راست می آمد و دودی از آنجا بالا می رفت. قسمتی از وجود هرماینی دلش می خواست که به سمت دود برود و در این دنیای جدید گردش کند، اما قسمت دیگری از او حتی حاضر نبود پایش را از برکه بیرون بگذارد. همینطور که او با حس های مختلفش می جنگید. دو بچه که در جلویشان خرگوش بدون پوستی می دوید، در سمت راست پدیدار شدند. بچه ها به جای پا چرخ داشتند و با تنه زدن و هل دادن سعی می کردند از هم جلو بزنند تا خرگوش را بگیرند.

هرماینی کمی داخل آب رفت و این منظره عجیب را تماشا می کرد. وقتی که بعد از مدتی تعقیب و گریز، بچه بزرگتر به خرگوش رسید و آن را خام به دندان گرفت، هرماینی ناخوداگاه جیغی زد و با عجله در آب پایین رفت و امیدوار بود که آن قسمت طلایی را دوباره ببیند. صدای شلپ شلپی از پشت سرش بلند شد. هرماینی تندتر شنا کرد. قسمت طلایی رنگ آب درجلویش بود و کوچک و کوچک تر می شد. هرماینی به طرف آن شیرجه زد و آب دوباره در اطرافش خنک بود.
-لعنت بر شیطون! اونجا دیگه کدوم جهنمی بود!


lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

بارناباس کاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۴ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
طبق معمول روزهای تعطیل، وقتی ملت سحرخیز گریفیندور ار تالار خصوصی خارج می شدند، بارناباس همراه آن ها نبود، چرا که از روز اول به همه گفته بود من روزهای تعطیل تا لنگ ظهر می خوابم. اما این واقعیت ماجرا نبود! آن روز هم مثل هر روز پس از خروج آخرین نفر، بلند شد و به سمت کمدش رفت و وارد آن شد و به دنیای مورد علاقه اش قدم گذاشت! از راهی پر پیچ و خم عبور کرد و از یک تونل تاریک و ترسناک گذشت تا به پریوت درایو رسید و وارد خانه شماره چهار شد.

همه ی مرگخواران به احترام لرد بارناباس از جای خود برخاستند. اما او که زیر لب از گرمای هوا گله می کرد، بی اعتنا به مرگخواران به طبقه ی بالا رفت و بر تخت ریاست خود تکیه زد.
از پنجره ی دیوار مقابل به دوردست ها خیره شد، ولی درخت بید پشت پنجره را که پوشیده از برف شده بود نمی دید. دستیارش قرار بود امروز از شکار برگردد. کسی که مدت ها بود به سفری طولانی رفته بود. تا حدی که مرگخواران حتی نام و تصویر او را از خاطر برده بودند. در این اندیشه بود که آیا او در انجام ماموریتش موفق شده است؟

در طبقه ی پایین، سوروس اسنیپ که در غیاب دستیار ارباب وظایف او را انجام می داد، مشغول امر و نهی به مرگخواران بود:
- اون سقفو قشنگ تمیز کن، هنوز لکه داره.
- لیلی تو خودتو خسته نکن. ما کارای مهم تری با هم داریم.
- بچه برو دو تا بربری برا من و ارباب بگیر، صبحونه نخوردیم.
- بسه دیگه میخوای تخماشم بخوری؟

و به بقایای هندوانه ی مقابل دراکو مالفوی اشاره کرد.

لرد کاف با اشاره به بلاتریکس لسترنج، جیمز پاتر و آقای الیواندر که به رهبری دابی مشغول اجرای سرود و باد زدن و فوت کردن به لرد بودند، اجازه ی مرخص شدن داد. و سپس فریاد زد:
- سوروس!

اسنیپ دوان دوان، پله ها را دوتا یکی طی کرد و به اتاق لرد آمد:
- ارباب!
- اون چیزی که پشت پنجره تو افق پیداست چیه؟
- شمشیر گودریک؟
- نوک هدویگ؟
- ریش سالازار؟
- قافیه اش رو خراب کردی، سوروس! بیخیال اصن. میخواستم بگم تا یه ساعت دیگه دستیارم با شکارش میرسه. میخوام همه چی مرتب باشه.
- خیالتون راحت باشه، یا لرد!

لرد با اشاره، سوروس را مرخص کرد. چشمان خود را روی هم گذاشت و با آخرین قدرت فریاد زد:
- فنریر!

گری بک که در آشپزخانه ی واقع در پشت بام حضور داشت، به سرعت بشقاب ها را درون یک سینی گذاشت و با آخرین سرعتی که می توانست از ریخته شدن غذاها جلوگیری کند، پایین آمد:
- ارباب!
- چی داری بخوریم؟
- برگ مو قربان! گیاهای مختلفی داریم اگه میل دارین. خودم خوردم خیلی خوشمزه بود.
- خوبه. ولی یادت باشه آخرین باره که از غذای من میخوری!
- بله قربان!

در همین هنگام، دستیار لرد وارد شد و کوله ی خود را روی زمین گذاشت. مرگخواران به ریش و موی بلند و نقره فام او نگاه می کردند و سعی می کردند اسم او را به خاطر بیاورند. لرد نیز همزمان که مشغول میل نمودن بود، از طبقه ی بالا ماوقع را نیز زیر نظر داشت.
- برایمان چه آورده ای آلبوس؟

دامبلدور زیپ کوله ی بزرگش را باز کرد و مردی چاق با سبیل های نامرتب را از درون آن بیرون کشید. مرد چاق همان طور که در دستان دامبلدور روی هوا دست و پا می زد، گفت:
- بارناباس کاف! اگه کوچکترین آسیبی به من برسه، مطمئن باش بچه های محفل گیرت میارن و انتقام منو ازت می گیرن. حتی دانش آموزای هاگوارتز هم نمی ذارن قاتل پروفسور ورنون دورسلی، رییس هاگوارتز، یه روز خوش ببینه.

بارناباس برای اولین بار در عمرش لبخند زد:
- کارت خوب بود آلبوس! مدت ها منتظر همچین لحظه ای بودم. آواداکداورا!



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
سلام به پروفسور هزیز و کاتاناش. این دو جلسه ی آخرو دیر دادم بخاطر این مشقای خیلی سخت! تروخدا از اینا تو امتحان ندید. نکنه این آماده سازی ما برای امتحانه؟!

ماتیلدا بعد مسواک زدن ، به طرف تخت خوابش می رود که ناگهان کسی را می بیند که دارد با تلسکوپش، همه ی جهان و ستاره و سیاره ها و هر چی را که بگویید، بررسی می کرد. ماتیلدا با خشم از باز بودن پنجره و سرد شدن هوا، به طرف آملیا رفت.

- اون پنجره رو ببند!
- هان؟... آهان! ببخشید. ولی امشب روزیه که ماه کامله و من می تونم یه چیزیو ببینم. یه چیز منحصر به فرد.
- و اون چیه؟؟ و چه ربطی به کامل شدن ماه داره؟ نکنه درباره ی گرگینست؟
- نه بابا! نشونت میدم. من به اندازه ی کافی دیدم. ولی مطمئنی که می خوای ببینی؟ یه لحظه صبر کن... ستاره ها میگن که اجازه داری یه نگاه بکنی.

ماتیلدا با شک به طرف تلسکوپ میرود و درونش را نگاه می کند.

- این چیه دقیقا؟ رون چه جذابیتی داره که باید ببینم؟
- اوه ببخشید! تنظیم نکرده بودم! الان درستش می کنم.
- مگه تو همین یه دقیقه پیش نگفتی که داشتم می دیدم؟ پس چرا تنظیم نبود؟

آملیا جواب او را نداد ولی ماتیلدا دید که او دارد زیر لبی به شدت غرغر می کند. اگر هرمیون اینجا بود چه؟ ماتیلدا چهره ی هرمیون را در این وضعیت تصور کرد و سریع از این کارش منصرف شد. مطمئن بود که خواب بد می بیند.

- درست شد!
- ایندفعه رو کی تنظیم کردی؟!
- می خوای که تلسکوپو بزنم تو فرق سرت؟
-نه!!
- پس حرف نزن و برو تو تلسکوپو ببین!

ماتیلدا تخم چشمش را درون تلسکوپ فرو برد و دهنش پایین افتاد. اما بلافاصله با پایین تلسکوپ برخورد می کند. ولی او از شدت تعجب، همه جایش کرخ شده بود!
- تو همیشه دهنت اضافیه؟؟

روی ماه: چیزیایی که داره ماتیلدا می بینه.

همه ی هافلی ها در ماه قدم می زدند و با هم دیگر حرف می زدند. کسایی هم که دستشویی داشتند، باید در چاله های ماه کارشان را انجام می دادند. بیشتر آنها در هوا سرگردان بودند ولی چهار نفر از آنها، به طور عجیبی بر روی مبل تاریخیشان نشسته بودند. و آنها کسانی بسیار شر غیر از آملیا، ماتیلدا، تانکس و لیندا نبودند. و آنها داشتند درباره ی موضوع عجیبی، با هم بحث می کردند.

- چرا من دیوونه ام؟ یعنی در حدی که با چاله ها هم حرف میزنم.
- تو از اول همین شکلی بودی ماتیلدا!
- تو اون شمشیرتو جمع کن آملیا.
تانکس با لحن همیشگیش گفت:
- ای لعنتی های تسترالی، بس کنین. احمقای بیشع...

و کلی فحش روانه ی همه کرد. آنها هم که به رفتار او عادت کرده بودند، به او توجهی نکردند و گفت:
- ماه جای خوبیه. من همیشه به این فکر بودم که اون پایین کسایی به همین اسما و شخصیتا، وجود دارن؟
ماتیلدا در جواب او گفت:
-مگه دیوونه شدی؟ چرا باید همچین چیزی وجود داشته باشه؟ راستی، تو چرا به گرگینه تبدیل نشدی؟
- هنوز نیم ساعت مونده.
- آهان.

ناگهان رز زلر به طرف آنها آمد و با دنگ و فنگ زیاد، بر روی مبل نشست و بدون هیچ هیجانی در لحنش و از همه مهم تر، بدون ویبره و چپکی گفتن فعل و فاعل در جمله، به آنها گفت:
-چرا همیشه اینجا میشینین غصه می خورین؟ به بقیه نگاه کنین. ببینین چقدر شادن و سرشون تو کار خودشونه؟ به خودتون بیاین دیوونه ها. و از همه مهمتر. مثل اینکه یه مهمون داریم!
-منظورت چیه رز؟ کدوم تسترال احمقی میاد اینجا برا مهمونی؟
- یکی داره نگامون می کنه.

و به ماتیلدایی که در هاگوارتز بود، اشاره کرد.

همان لحظه، ماتیلدائه توی هاگوارتز.

وقتی که رز به او اشاره کرد، او سریع سرش را پایین آورد و تلسکوپ را به طرف پایین آورد. او در شوک بود. آنها که بودند و یا برای چه اسمشان و شکلشان دقیقا مثل هافلپافی ها بود؟

- آملیا. سریع توضیح بده!
-می دونم که تعحب کردی اما من و ستاره هام، برات همه چیو روشن می کنیم. اونا موازیه ما هستن. یعنی تو یه جای دیگه زندگی می کنن و رفتارشون، دقیقا برعکس مائه. هر ماه هم یکی از گروه ها رو نشون میده. چیز علمیش...
- من دلایل علمیشو نمی خوام! خیلی گیج کننده ست. پس... بخاطر همینه که همه ی رفتارا بر عکس بود. تانکس همیشه مؤدبه ولی اونجا بر عکس بود و از هر کی که از کنارش رد میشد، یه فحش نصیبش میکرد.
- درسته.
- تو به جای تلسکوپت شمشیر داشتی و لیندا هم به جای دگرگون نماییش، گرگینه بود. رزم نه ویبره میزد. نه جمله ها رو چپکی می گفت و نه با هیجان بود.
- دقیقا.
- و در آخر... خودم! چرا انقدر تغییر کرده بودم؟ من معمولا دوستای زیادی ندارم اما اون حتی با چاله های ما هم دوست بود! این دیگه چه وضعیه؟ فکر کدوم...
- آروم باش بابا. ستاره ها میگن، اگه زیادی بدونی، دیوونه میشی. پس بگیر بخواب.

ماتیلدا به شدت خسته بود و مدام خمیازه میکشید. اما می خواست که آخرین سوال مهمش را از او بپرسد.
- چطوری من حرفاشونو میشنیدم؟ تلسکوپت...
- تلسکوپ عزیزم، می تونه صداهایی که تا صد هزار کیلومتر از اون دوره رو، برای کسی که داره باهاش کار میکنه رو، تنظیم کنه و برای ما بفرسته که گوش کنیم.
- عجبا!
-بگیر بخواب. می خوام که یه ماه بعد، بچه های ریون رو با دقت ببینیم!!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۰:۱۶ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۴ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۳۲ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
نور ماه محوطه بی درخت را روشن کرد. ریموس و گروهی از همنوعانش زوزه بلندی کشیدند. کمی جلوتر لردولدمورت بالاخره فرمان حمله را صادر کرد. با فرمان او سیل عظیمی از مرگخواران به سمت مدرسه حمله کردند.

ریموس امشب میل عجیبی به کشتن داشت او همیشه هنگام تبدیل شد آن را حس میکرد اما اینبار این حس شدت یافته بود خود را محکم به میله های فلزی قفسش کوبید.
مرگخواری که ریموس نمی شناخت (شاید هم میشناخت اما به قدری به اما در آن لحظه تنها به کشتن فکر میکرد) چوبدستیش را به سمت قفس گرفت. درهای ده ها قفس با صدای غیژ غیژی باز شدند و سیل گرگینه های خونخوار به سمت هاگوارتز سرازیر شدند.

سالها قبل

-راهش نمیدن

کلمات همچون پتک بر سر ریموس یازده ساله فرود آمدند. مادرش عرق پیشانی اش را پاک کرد البته ریموس نمی توانست او را ببیند اما حدس میزد این کار را کرد باشد، درست مثل هر دفعه که عصبی میشد.

صدای پدرش را شنید
-دامبلدور موافقه. همون طور که بهم گفته بود. ظاهرا اعضای هیئت مدیره مدرسه مخالفت کردن از نظر اونا خطرناکه

مادرش با صدای لرزانی گفت:
-اون...اون واسه هیچ کس خطرناک نیست...
پدرش گفت:
-چرا هست...چرا...ببین از نظر ما اون هنوز پسر کوچولومونه...ولی اون ماهی دوبار هیولا میشه حقیقت رو قبول کن!

ریموس هیچ گاه ادامه مکالمه را نفهمید فقط صدای هق هق های مادرش را می شنید که همانطور که از مخفی گاهش بیرون آمده به سمت اتاقش می رفت ضعیف و ضعیف تر می شد.

به اتاقش رفت. ابتدا پوستر هاگوارتز را از دیوار اتاقش کند آن را با حرص مچاله کرد سپس خودش را روی تختش انداخت و به سقف خیره شد.
کلمات پدرش در ذهنش فریاد می زدند...

دامبلدور موافقه هیئت امنای مدرسه مخالفت کردن از نظر اونا اون خطرناکه...این حقیقت رو قبول کن اون ماهی دوبار هیولا میشه...

هیولا هیولا هیولا...چرا او؟ چرا سرنوشت او را انتخاب کرده بود؟
ریموس به پوستر مچاله شده هاگوارتز خیره شد. هاگوارتز همیشه آرزویش بود...اما شاید او می بایست هدف برتری را دنبال می کرد...از فنریر گری بک متنفر بود...اما...آیا واقعا از کدام بیشتر می بایست متنفر می بود؟ فنریر گری بک همنوعش یا آن اعضای ابله ایی که او را زود قضاوت کرده بودند؟ اعضایی که آن اتفاق شوم ممکن بود برای فرزندان آنان اتفاق بیفتد...در آن لحظه کلمه ایی در ذهن ریموس کوچک نقش بست: انتقام

آن شب ریموس از خانه فرار کرد. جز ردایی که به تن داشت هیچ چیز برنداشت. به جز چوبدستی پدرش...
پیدا کردن گری بک نمی بایست کار سختی باشد...



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
"داستان یه روز زندگی تون تو یه دنیای موازی رو بنویسید. "


دنیا های مختلفی در دل این هستی بزرگ نهفته اند. دنیا هایی که از یک منبع سر چشمه می گیرند و افراد مشابهی در آنها زندگی می کنند اما در بسیاری از مسائل، کمترین شباهت را به یکدیگر دارند.
در دل یکی از این دنیاهای بزرگ، درون یکی از شهر های کاملاً جادوگر نشین، رونالد ویزلی همراه با همسرش هرماینی و تنها فرزندشان یعنی رز، در خانه آرام خود مشغول زندگی عادی شان بودند.
ماه با نورافشانی خود در یک شب مهتابی زیبا، سیاهی ها را شسته بود. رون، پارگی های لباس نارنجی رنگ مخصوص خود را می دوخت و هرماینی هم در اتاق خواب، مشغول خواباندن دختر یک ساله شان بود.

دقایقی بعد


هرماینی اتاق خواب را به قصد آشپزخانه ترک کرد که ناگهان متوجه حضور رون روی کاناپه شد. بسیار تعجب کرد و با کمی عصبانیت از او پرسید:
- رونالد ... تا این موقع شب کجا بودی؟ اون زخما چیه رو بدنت؟ چرا بی خبر اومدی و چیزی نگفتی که خونه ای؟

رون ویزلی پس از اینکه کمی جای زخم هایش را خاراند، دستی به مو های نارنجی رنگش کشید و لباس مخصوصش را کنار گذاشت، گفت:
- خب فکر کردم شما خوابید و نخواستم بیدارتون کنم. و اینکه امروز چند تا حمله پراکنده به وزارتخونه داشتیم و من هم به عنوان یه مامور سری باید تو مقابله حضور پیدا می کردم و زخمی شدم ... ولی اشکال نداره، به زخمای حاصل از ضربات محکم " نابودگر " که نمیرسه.

هرماینی کمی نزدیکتر آمد و کنار شوهرش نشست و دستش را روی صورت او گذاشت.
- تو الان دیگه یه خانواده داری رون ... تو یه پدری. دیگه باید کمتر نوع قهرمان خودت یعنی " فنتستیک بوی " باشی. من از زندگیم راضیم ... سعی کن با کمتر به فکر قهرمان بازی بودن هات، راضی نگهم داری.
- اوهوم.
- راستی گفتی نابودگر. مدت هاست یه سوال ذهنم رو درگیر کرده ... چرا در آخرین نبردت باهاش و وقتی که پیروز شدی، نکشتیش؟ اون از هویت تو آگاهه و ممکنه برات مشکل ساز شه.

رون خمیازه ای کشید و در حالی که به سمت اتاق می رفت تا کمی بخوابد، گفت:
- یه آدم خوب یا بهتر بگم یه مبارز قوی هیچوقت کسی رو نمیکشه. جای اون تو آزکابان خوبه ... دمنتور ها حسابی از خجالتش در میان.

دقایقی بعد

هرماینی که در حال تمیز و جمع و جور کردن نشیمن و رون هم خوابیده بود که ناگهان جغد رون، در حالی که نامه ای در اختیار داشت به درخت اصابت کرد و نامه با جریان باد به داخل خانه و جلوی هرماینی افتاد.
- رون، رون. یه نامه برات اومده ... فک کنم خیلی مهم باشه زود بیا.

رون پس از اینکه در مسیر از شدت خواب آلودگی چند بار به در و دیوار برخورد کرد، نامه را از همسرش گرفت و پس از چند دقیقه خواندن آن، خواب از چشمانش پرید و با شوکگی گفت:
- خبر فوری از محفل ققنوسه ... میگه باید خودم رو سریع بهشون برسونم ... انگار شایعاتی که میگفتن سر و کله ولدمورت پیدا شده، واقعیت دارن!
- رون! محض رضای خدای خیلی تو فاز قهرمانیت نرو و قاطی جنگ نشو ... بخاطر خونوادت.

رون لباس مخصوصش را پوشید، با هرماینی خداحافظی کرد، رز را بوسید و پس از اینکه ماسکش را سرش کرد سوار بر جارویش شد و به سمت خانه شماره دوازده گریمولد حرکت کرد.

آری؛ در این دنیای عجیب، رون ویزلی مامور مخفی وزارتخانه و محفل ققنوس بود که با نام مستعار " فنتستیک بوی " زیر ماسک جالبی که برای در امان ماندن جان عزیزانش استفاده می کرد، به مبارزه با دشمنان گوناگون می پرداخت.

خانه شماره دوازده گریمولد

- خوب شد که خودت رو سریع رسوندی رونالد ... چیزه فنتستیک بوی!

در خانه شماره دوازده گریمولد، عده زیادی از ماموران وزارتخانه و یاران ققنوس و سپیدی حضور داشتند و برای خبر مهمی که به آنها رسیده بود نقشه می کشیدند و مشغول گفتگو بودند؛ البته اگر بخواهم واضحتر بگویم بیشتر آنها چشم به دهان مودی چشم باباقوری دوخته بودند.
- لرد ولدمورت دوباره به قدرت رسیده و شهر های اطراف رو مورد تصرف قرار داده. اون اگه ما رو هم شکست بده دیگه به اوج تسلط و قدرت میرسه اما ما نمیذاریم ... اگه یادتون باشه هری پاتر تموم هورکراکس های لرد سیاه رو نابود کرد اما در کشتن خود لرد عاجز بود و در نهایت کشته شد و لرد هم ناپدید شد. ولی ما الان قوی تریم ... زنده باد سپیدی!
- زنده باد سپیدی!

دقایقی بعد

سپیدی و روشنایی های حاصل از نور ماه در آسمان شب، کم کم جای خود را به تاریکی مطلق دادند. مرگخواران به همراه لرد ولدمورت از فاصله ای نه چندان دور قابل شناسایی بودند و برای تصرف مهم ترین شهر برای آغاز کردن حکومت تاریک خود پا به عرصه نبرد گذاشته بودند.
- ارتش ما ... پیش به سوی مقر محفل ققنوس!

سمتی دیگر

- سربازان قسم خورده راه سپیدی، پیش به سوی نبرد!
- ریموس و تانکس! شما ها با من بیاین. فنتستیک بوی ... تو با نویل برو. فنتستیک بوی کجایی؟

رون سوار بر جارو با آخرین سرعت مشغول پیش روی به سمت خانه اش بود تا خانواده اش را به سرعت به پناهگاهی برساند تا از جنگ به دور باشند.

دقایقی بعد

او به خانه رسید و با عجله در را با ورد " الوهمورا " باز کرد اما با صحنه ای مواجه شد که حتی فکرش را هم نمی کرد. نابودگر- هیولای غول پیکر و قدرتمند دنیای او – که از بزرگترین دشمنانش به شمار می رفت، همسر و فرزندش را گروگان گرفته بود و با خنده می گفت:
- فرار از آزکابان کار سختی برام نبود ... کشتن تو و خونوادت برام آسونتره ... پس بیا و بمیر ویزلی احمق!

رون چوبدستی اش را در دستش محکم نگه داشت، عرق روی پیشانی اش را خشک کرد و در حالی که دنداش هایش را به هم می فشرد، به سمت نابودگر حمله ور شد.
- استوپتفای! هرماینی سریع رز رو بگیر و از خونه خارج شو!
- کجا برم؟ تو چی؟
- هر جا. من حساب این حرومزاده رو میرسم.

نابودگر که پس از برخورد ورد رون به او به عقب پرتاب شده بود برخاست، فریاد بلندی سر داد و مشت محکمی به رون زد و سریعاً از پنجره خانه به بیرون پرید و دنبال هرماینی و رز رفت.
- آخ ... مشتای اون اندازه یه " کروشیو " درد دارن ... ولی من قوی ام ... میرم دنبالش.

اطراف مقر محفل ققنوس

- اکسپلیارموس! آخ چقدر تعداشون زیاده.
- آوداکداورا!
- ریموس نــــــــــه!
- ما از همه قدرتمند تریم. بزودی این گروه هم شکست خواهد خورد و عصر سلطه تاریکی آغاز خواهد شد.

آن طرف

هرماینی و رز به کوچه بن بستی رسیدند که در انتهای آن ساختمان بزرگی در حال آتش گرفتن بود. هرماینی با وحشت به عقب برگشت و با نابودگر مواجه شد. هراسان و با دستانی لرزان دنبال چوبدستی اش گشت ولی یادش آمد که انقدر برای خروج از خانه عجله کرده بود که چوبدستی اش را فراموش کرده بود. نابودگر نیز به هر ثانیه به او نزدیکتر میشد. چشمانش را بست و رز را در آغوش گرفت. اشک از چشمانش سرازیر شد و برای پایان آمد شد که ناگهان صدایی آمد.
- استوپتفای!

نابودگر با برخورد طلسم رون به او به درون ساختمان پرتاب شد و رون نیز پشت سر او، سوار بر جارو وارد آنجا شد.

درون ساختمانی که هر طرف آن شعله های آتش می افروختند، مبارزه سهمگینی در جریان بود.
- اینپدیمنتا! پتریفیکوس توتالوس!

طلسم های رون دیگر تاثیری روی نابودگر نداشت. هیولا مشت قدرتمندتری از دفعه قبل به رون زد و او چند متر آنطرفتر پرتاب شد.
رون دیگر توانایی برخاستن نداشت. صورتش سرخ شده بود و زخم هایش در آن گرمای بیش از اندازه عفونت کرده بودند. هیولا بالای سرش آمد و با خنده ای از جنس غرور گفت:
- میدونی چیه احمق ... مدت هاست که هدف من کشتن تو نیست، من میخوام روحت رو نابود کنم؛ همونطور که تو با انداختن من به آزکابان روحم رو نابود کردی. هدف من کشتن خونوادته. ولی الان فهمیدم که تو ارزش هیچ چیز رو نداری ... پس اول خودت رو میکشم بعد میرم سراغ خونوادت.

رون وقتی که کلمه " خانواده " را شنید، حال و جانی دوباره بدست آورد. او نباید شکست میخورد ... اگر می باخت، زندگی خانواده اش هم پایان می یافتند. چوبدستی اش را در دست گرفت، به سختی مچ دستش را چرخاند و به ستون بلندی که باعث شده بود ساختمان نریزد اشاره کرد.
- ریداکتو!
- نه نه ... تو نمی تونی اینکارو بکنی ... نمیتونی منو بکشی. یه آدم خوب هیچوقت کسی رو نمیکشه!

رون جارویش را که فقط چند متر آنطرفتر بود برداشت و سریعاً ساختمان را قبل از ریزش آن ترک کرد.
- نــــــه!

آن شب سربازان سپیدی در پی حمله لرد ولدمورت مردند. در واقع همه قهرمانان مردند ... حتی فنتستیک بوی. البته او روبروی ساختمانی همراه با خانواده اش ایستاده بود؛ گر چه او فقط رون ویزلی بود، در یک لباس مبدل مسخره. او آن روز فهمید چیزی از مبارزه برای نجات دنیا و سپیدی مهم تر است ... و آن چیز خانواده بود.

پنج سال بعد

پنج سال گذشته بود. پنج سال بود که لرد سیاه دنیا را به تسخیر خودش در آورده بود. هیچ نشانه ای از سپیدی قابل رویت نبود. مرگخواران اداره بخش های مختلف کشور ها را در اختیار داشتند. لرد سیاه هاگوارتز را به محل حکومت خود تبدیل کرده بود و بچه ها باید از سن شش سالگی و در مدارس خصوصی تحت نظارت مرگخوران شروع به تحصیل و یادیگری انواع و اقسام جادو های سیاه می کردند. با این وجود هنوز هم افرادی حضور داشتند که در دل خود جایی برای سیاهی باز نکرده بودند.

هاگوارتز، مقر فرماندهی لرد سیاه

- ارباب ... یه خبر عجیب دارم براتون ... خیلی مهمه ... امروز یه دختر سال اولی توی یکی از مدارس خصوصی به اغتشاش پرداخته. دبیر " کروشیاتوس " رو تدریس کرد و از اون خواست تا اجراش کنه ولی اون سر باز زد. حتی با دبیر دهن به دهن شد و گفت که جادوی سیاه چیز ممنوعیه و اون هیچوقت چنین طلسمی رو اجرا نمیکنه.

لرد سیاه بدون اینکه از جایش بلند و عصبانی شود نفس عمیقی کشید، لبخندی بر لب زد و با خونسردی گفت:
- از شبی که من سربازان سپیدی رو قتل عام کردم و نیرو و قدرت درونی شون رو در بدن خودم جا دادم تا بدون داشتن هورکراکس ها قوی تر شم، حس کردم که انگار یه چیزی کمه. انگار همشون کشته نشدن و حالا فهمیدم حدسم درست بوده. اون دختر فنتستیک بویه. سریع به اونجا خبر بده تا سرش رو گرم کنن ... پدرش زود خودشو میرسونه.

مغازه فروش وسایل شوخی جادویی

رون ویزلی روی صندلی اش در مغازه خود نشسته بود و روزنامه میخواند. او در دنیایی ناکامل زندگی می کرد و توجهی خاصی به اتفاقات پیرامونش نداشت. او و خانواده اش در امان بودند و همین برای او کافی بود تا سراغ آن هویت و لباس مسخره که در یکی از کمد های همان مغازه خاک میخورد، نرود. البته این اعتقاد تا جایی پایدار ماند که ناخودآگاه صحبت دو نفر از بیرون مغازه اش را شنید.
- همین الان مدرسه بچم بودم و فهمیدم یه دختر بد طوری گیر داده که جادوی سیاه اجرا نمی کنه. نمیدونم اون کیه ولی ...

همین که آنرا شنید فهمید که آن دختر همان رز است. او قول داده بود که دیگر سراغ آن لباس نرود ولی اینبار ممکن بود جان دخترش به خطر بیفتد. پس لحظه ای درنگ نکرد و بعد از پوشیدن لباس و ماسک، سوار جارو شد و از در پشتی مغازه را ترک و سریعاً به سمت مدرسه رز حرکت کرد.

- اونجا رو باش، یعنی اون واقعاً فنتستیک بویه؟
- اون بزدل پنج سال پیش از جنگ عظیم فرار کرد. به درد هیچی نمیخوره!

چند دقیقه بعد

رون پس از چند دقیقه بالاخره به مدرسه دخترش رسید. از روی جارویش پیاده شد و آنرا روی زمین گذاشت که ناگهان چند مرگخوار قوی هیکل روبرویش ایستادند.
- کجا با این عجله؟ کروشیو! بندازیدش تو گونی و ببریدش پیش ارباب!

یک ساعت بعد

در یکی از اتاق های مقر حکومت لرد ولدمورت، رون ویزلی در اتاقک شیشه ای بسیار کوچکی حبس شده بود و خونش با کمک لوله های پلاستیکی بسیاری که به بدنش وصل بودند درون کیسه ای ریخته میشد.
- وای سرم داره گیج میره ... دیگه قدرتی برام نمونده. همیشه فکر می کردم هنگام مرگم صحنه های جنگ هاگوارتز یا دوئل هایی که با دشمنان انجام دادم یا حتی مبارزه با نابودگر جلو چشمم بیاد. اما الان فقط دارم صحنه های چهره هرماینی و رز رو می بینم ... آره اونا منتظرمن. من ... اوه اینجا رو اسنیپ داره چیکار میکنه؟ نفسم داره بالا میاد، نیرو داره به بازو هام بر می گرده ...

و ناگهان رون محفظه شیشه ای را شکست و بیرون پرید.
- پروفسور اسنیپ ... اینجا چه خبره؟ شما ... ممم ...
- فقط یه مقدار آدرنالین اضافه کردم. ببین پسر، وقت زیادی نداریم. لرد خون تو رو میخواد. من به جای خون تو مقدار ماده رادیو اکتیو به لرد تزریق میکنم و اون میمیره ... ولی تو باید اینجا باشی و به من کمک کنی تا با بقیه مرگخوارا بجنگیم. ببین تو تنها مامور باقیمونده از نسل طلایی چند سال قبلی، پس مراقب خودت باش و بی گدار به آب نزن. من دارم میرم به لرد تزریقش کنم تو جایی وایسا که بتونی ما رو ببینی.باشه؟
- ببببباشه.

جایگاه لرد ولدمورت

- ارباب ... این هم از خون فنتستیک بوی. بدنش هم دادم ببرن بندازن تو جنگل ممنوعه. بفرمایید.

اسنیپ نزد لرد رفت و سرنگ حاوی ماده رادیو اکتیو را به او داد. لرد پس از اینکه آنرا به بازوی خود تزریق کرد، از جایش بلند شد و روبروی اسنیپ آمد و دستش را روی شانه او گذاشت.
- آفرین سوروس ... آفرین. تو خیلی باهوشی که پیشنهاد نگه داشتن اون رو توی یه محفظه شیشه ای و گرفتن خون اون رو با استفاده سامانه پیچیده ای که خودت طراحیش کرد بودی دادی.
- دست بوسم ارباب.
- اما فقط یک نفر باید توی دنیا از همه باهوش تر باشه و اون منم. تو سرباز وفاداری بودی سوروس. آوداکداورا!

رون که از دور شاهد این ماجرا بود فریاد کشید:
- نــــه!

و بدون درنگ و با آخرین سرعت دوید و جلوی لرد ولدمورت آمد. لرد جا خورد؛ کمتر دیده میشد که لرد چهره متعجب به خود بگیرد اما اینبار این اتفاق افتاده بود اما سریع به حالت اولیه خودش بازگشت.
- به خاطر اینکارت کشته میشی عوضی! استوپتفای!

لرد به راحتی طلسم را دفع کرد.
- ببین کی میخواد ما رو شکست بده. هری پاتر نتونست ما رو بکشه و حتی محفل ققنوس. ما یک خدایمم! کروشیو!

رون روی زمین افتاد. از درد فریاد می کشید اما فریاد هایش در صدای خنده های لرد، محو میشد. در حالی که دیگر حال و جانی نداشت گفت:
- تو ... هیچوقت ... یک خدا ... نخواهی شد!
- دیگه داری زبون درازی میکنی!

لرد چوبدستی اش را بالا آوررد و رفت که کار رون را نیز تمام کند. حتی چند حرف از طلسم " آوداکداورا " را نیز به زبان آورد اما ماده رادیو اکتیو دیگر کار خود را کرده بود و لرد روی زمین افتاد. بدنش خشک و کرخت شد و دیگر چیزی جز یک صدا احساس نکرد.
- گفتم که تو هیچوقت یک خدا نخواهی شد!

روز بعد، خانه رون ویزلی


- میشه یکی شربت رو بهم بده؟
- بفرما دخترم ... فقط وقتی صبحونه رو خوردی سریع تر حاضر شو.
- مامانت راست میگه رز. خیلی کارا برا انجام دادن دادیم. باید هاگوارتز رو دوباره راه بندازیم ... یه مقبره با شکوه واسه اسنیپ درست کنیم و کلی کار دیگه.

موسیقی در حال پخش:
- دوست دارم زندگی رو ...

این می توانست یک پایان ایده آل باشد، برای یک دنیای ایده آل، اما دنیای جادویی هیچوقت ایده آل نیست.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۶ ۲۲:۳۳:۳۶
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۶ ۲۲:۵۶:۴۸



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
اوس پروفسور موتویاما!

با صدای جیک جیک پرندگان و هوهوی باد، چشم هایم را باز کردم. با ناامیدی تمام به روز مزخرفی که در پیش داشتم اندیشیدم. دلم نمیخواست از تختم بلند شوم، کاش میشد تا ابد به همان حال روی تختم دراز بکشم!

اما خب، از انجایی که هیچ کدام از ارزوهای خوب براورده نمیشوند، این یکی هم چیزی جز حرف نبود. به سختی پتو را از رویم کنار زدم و بلند شدم. لباسم را پوشیدم و با اکراه از سالن عمومی هافلپاف بیرون زدم.

ناگهان سیلی از صداهای گوناگون به طرفم هجوم اورد:
_ بچه ها اگه میخواین رداتون سالم بمونه از اینجا دور شین، سدریک دیگوری اینجاست!
_هی سدریک، حواست باشه پروفسور زلر دیگه ردا نداره ها! اگه این دفعه هم معجونتو رو رداش بریزی و اتیش بزنی، از هاگوارتز اخراج میشی!
_ وای خدایا نگاش کنین! من نمیدونم چرا وقتی با رنگ زرد شبیه موز میشی، کلاه تو رو توی هافل انداخته؟
_ آخی، سدریک هیچ کس با تو دوست نمیشه؟ پس تو جشن کریسمس میخوای چه کار کنی؟ همه یه همراه دارن! البته اشکالی نداره؛ همه به دیدن سدریک تنها که مثل قزمیت یه گوشه وایساده عادت دارن!

با ناراحتی و بغضی که در گلویم گیر کرده بود به طرف سرسرا شتافتم. چرا همه با من بد بودند؟ چرا همه مرا دست می انداختند؟ چرا هیچ دوستی نداشتم؟
به سختی این افکار ناامید کننده را به ته مغزم راندم، به امید اینکه امروز وضع فرق کند و بالاخره کسی با من دوست شود!

همین که پشت میز نشستم، چشمم به پسر سال اولی ای افتاد که رو به رویم نشسته بود. با خوشحالی گفتم:
_ سلام. اسم من سدریک دیگوریه، اسم تو چیه؟ ما میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم!
در کمال تعجب متوجه شدم که چهره ی کوچک پسر مضطرب شد. ناگهان جیغ کوتاهی کشید و با عجله وسایلش را جمع کرد. سپس با سرعت به طرف در شتافت.

بغضی که در گلو داشتم، به اندازه ی یک غده ی بزرگ شده بود. چرا حتی سال اولی ها هم از من فراری اند؟ چرا هیچ کس باور نمیکرد که آن روز فقط در اثر لرزش اندک دستم معجون روی ردای پروفسور زلر ریخت؟ چرا همه فکر میکردند همیشه عنوان پسر بی عرضه و دست و پا چلفتی باید بعد از نام سدریک دیگوری بیاید؟

با افکار به هم ریخته و ذهنی ناراحت به سوی کلاس تغییر شکل به راه افتادم. به در کلاس که رسیدم ناگهان چیزی به یادم آمد! تکلیف پروفسور گری بک را انجام نداده بودم. چرا همیشه تکلیف هایم را فراموش میکردم؟

با استرس وارد کلاس شدم و سر جایم روی صندلی نشستم؛ صندلی ای که همیشه تا شعاع دو متری اش خالی میماند. با اندوه فکر میکردم که به پروفسور درمورد تکلیف چه بگویم. امیدوار بودم که کاری ناگهانی برای پروفسور پیش بیاید و از کلاس بیرون برود. اما چون من، سدریک دیگوری، بدشانس ترین پسر روی زمین بودم، این اتفاق نیفتاد.

پروفسور گری بک با شادمانی گفت:
_ خب، سوسیس بلغاریای تپل مپل من! امیدوارم که تکلیفاتونو بی عیب و نقص انجام داده باشین؛ چون امروز صبحونه کم خوردم و کنترل زیادی روی اعصابم ندارم. بنابراین حواستونو جمع کنین، اگه عصبانی بشم ممکنه آخرین جلسه ی درس تغییر شکل و همچنین اخرین روز عمرتونو سپری کرده باشید!

عرق روی پیشانی ام را پاک کردم و به زحمت دستم را بلند کردم و نجواگونه گفتم:
_ ببخشید پروفسور، من تکلیف این جلسمو یادم رفت انجام بدم!
صدای شلیک خنده از پشت سرم در کلاس پیچید. مگر حرف خنده داری زده بودم؟ کجایش خنده دار بود وقتی خودم از ترس یک قدم بیشتر با سکته فاصله نداشتم؟

سپس پروفسور با لحن ترسناکی گفت:
_که این طور اقای دیگوری! امیدوارم که حداقل درس جلسه ی قبلو که تبدیل سنگ به سوسک بود یادت مونده باشه. البته چندان درس سختی هم نبود و من این درسو به سال اولیا هم میدم؛ بنابراین واقعا شرم اوره اگه تو نتونی درست انجامش بدی! بیا اینجا و این سنگو برای من تبدیل به یه سوسک خوشگل بکن.

از جایم بلند شدم. پاهایم توان راه رفتن نداشتند. به هر زحمتی که بود خود را به جلوی کلاس رساندم. به سنگ خیره شدم و چوبدستی ام را به سویش نشانه گرفتم. سپس ورد را زیر لب زمزمه کردم و منتظر نتیجه ماندم.

کم کم دست و پاهای سوسک که هر کدام به نازکی نخ بودند، از دو طرف سنگ بیرون زدند. سپس سر گرد و سیاه رنگی در جلوی سنگ پدید امد. اما هر چه صبر کردم بدنه ی سنگ تبدیل به بدن سوسک نشد. سوسک بیچاره در تلاش برای حرکت کردن دست و پا میزد اما پاهای به آن نازکی توان بلند کردن بدن سنگی او را نداشتند.

_ افتضاح بود اقای دیگوری! بازم یه صفرو نصیب خودت کردی. امیدوارم حداقل تو امتحان وضعت بهتر از الان باشه!

بالاخره کلاس به پایان رسید. با غم و اندوهی فراوان و در حالی که سعی میکردم به متلک های دیگران اهمیتی ندهم، از کلاس خارج شدم. به محوطه رفتم و به طرف زمین کوییدیچ به راه افتادم. تنها جایی بود که در ان ارامش پیدا میکردم.

یکی دیگر از ارزوهایم بازی کردن کوییدیچ بود. دلم میخواست جستجوگر تیم هافلپاف باشم، وقتی به زمین می روم همه تشویقم کنند، همه ی هاگوارتز طرفدارم باشند و لقب بهترین جستجوگر را از آن خودم کنم. اما متاسفانه تمام اینها فقط در ذهنم شکل گرفته بودند؛ در واقعیت، هر وقت برای هر نقشی در تیم تست دادم به افتضاح ترین حالت ممکن کنار گذاشته شدم.
هیچ استعدادی در کوییدیچ نداشتم، هر وقت توپی به دستم میرسید هول میشدم و خراب میکردم.

پس از گذشت چند ساعت پر مشقت شب از راه رسید. بعد از شام بلافاصله به خوابگاه رفتم. روز سختی را پشت سر گذاشته بودم. در تختم دراز کشیده و به سقف خیره مانده بودم. با خودم می اندیشیدم چه میشد اگر من خصوصیات دیگری داشتم؟ چه میشد اگر سدریکی بودم متفاوت با آنچه الان هستم؟

سدریک ایده آلم را در ذهنم تصور کردم؛ سدریکی که همه آرزوی دوستی با او را داشتند، سدریکی که همه طرفدارش بودند، در درس هایش اول بود و همه ی معلم ها از او تعریف میکردند، سدریکی که در تیم کوییدیچ در نقش جستجوگر ظاهر شده و کلی طرفدار پیدا کرده بود، سدریکی که کسی از او فرار نمیکرد، کسی جرعت متلک انداختن به او را نداشت، سدریکی محبوب و دوست داشتنی...

سدریکی که تصور کرده بودم، بی اندازه به من نزدیک بود؛ گویی کنارم نشسته بود، یا نه، انگار درونم بود! انگار صدایم میکرد و مرا به سوی خود فرا میخواند.

یعنی ممکن بود سدریک دیگری با این خصوصیات وجود داشته باشد؟ یا من همان سدریکم؟ غرق در این خیالات خوش به خواب رفتم؛ به امید این که فردا در قالب سدریک رویاهایم بیدار شوم...


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.