هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۹:۳۳ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

سوراو کارتیکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
در دنیاها دورتر از واقعیت گله ای از گرگ ها مشغول خوابیدن بودند. گرگ هایی که هر روشان روزی بود شاد و پر انرژی مثل دیروز. مثل فردا. و هیچ استثنایی هم در کار نبود. حتی برای سوراو. بله. در حالی که در دنیاها دور تر و شاید کهکشان ها دور تر سوراوی عبوس و عصبی در حال قتل و ریختن خون دیگر موجودات بود، اینجا سوراو شاد سرزنده بود و از همه مهم تر او گرگ بود. اما واقعیت چیز دیگری می گفت. با صدای کفتار ها کفتار های دوستش از خواب پرید. جان بهترین دوست او بود. سریع به کنار دوستش رفت و پرسید:
-هی. چی شده؟

جان که ترسیده بود گفت:
-اون جا رو نگاه کن. کفتار ها به ما حمله کردن. اگه سریع همه رو بیدار نکنیم اتفاقی که دفعه قبل برامون افتاد می افته.

فلش بک
_کفتار ها کفتار ها حمله کردن.

هیچ کس جز سوراو چشمانش را باز نکرد.
-کفتار؟ عجله کن باید همه رو بیدار کنیم.

اما هیچ کس بیدار نشد. انگار همه به خواب مرگ فرو رفته بودند.
-هی سو اینا چرا بیدار نمیشن؟

-نمیدونم جان. وایسا این دیگه چیه؟

و ناگهان متوجه چیزی شد.
-تیر بیهوشی! یادت نمی یاد؟ دیشب مجبور شدیم کل اعضای گله رو از دهکده آدما به اینجا منتقل کنیم چون بهشون تیر بیهوشی زده بودن.

گله کفتار ها هر لحظه نزدیک تر میشد.
-زود باش سو. باید ولشون کنیم.

-نه باید نجاتشون بدیم.

-اما ما فقط میتونیم. چند تاشونو نجات بدیم.

-همونم خوبه فقط عجله کن.

و تعدادی گرگ را با خودشان به دل جنگل بردند.
صبح روز بعد وقتی به محل قبلی شان برگشتندبا اجسادی خونین مواجه شدند. که به قطع و به یقین متعلق به گرگ ها بود.
پایان فلش بک
لحظات از چشم سوراو گذشتند.
او دیگر دیدن تحمل دیدن اجساد گرگ ها را نداشت. زوزه بلندی کشید و همه را از خواب بیدار کرد. گرگ ها کمی گیج بودند اما خیلی زود آماده درگیری با کفتار ها شدند.
جنگ سختی در گرفت هیچ گرگی کشته نشد و گرگ ها از این نبرد پیروز بیرون آمدند. بعد از آن دیگر کفتار ها تا حد مرگ از گرگ ها میترسیدند.

پایان داستان


گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.

آه از اين رنج و عذاب
ريشه كرده در نژاد
آه از اين فرياد مرگ
دلخراش و جان گداز
آه از عصيان جوش خون
بر در و ديوار رگ
خون و خونبارش كجاست
آنكه باشد سد آن
درد و غم نفرين عذاب
كو كه دارد تاب آن
ليك باشد چاره اي
چاره ها اندر سراست


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پنه لوپه با خوشحالی از خوابگاه بیرون آمد و لی لی کنان به طرف جمع دوستانش رفت؛ قرار بود امروز با آنها برای خوشگذرانی بیرون بروند.
صدای خنده ها و حرف زدن تندشان قطع نمی شد، همه با خوشحالی از آزادی یک روزه شان می دویدند و یکدیگر را دنبال می کردند. پنه لوپه هم با لذت به جمع دوستانه شان خیره شده بود و شاد و راضی با همه حرف نی زد و می خندید.
قرار بود روز شادی در پیش داشته باشند، شبیه تمام روزهای دیگری که خوش می گذراندند؛ اما مهم این بود که خوشحال و آزاد بودند، و می توانستند امیدوار و پرانرژی برگردند.

درست در همان زمان ولی دنیاها دورتر، پنه لوپه در اتاقش را باز کرد و با خمیازه ای بلندبالا و طولانی به طرف توالت رفت. به سرعت مسواک زد و بدون شانه زدن موهای شلخته اش روی مبل پرت شد و داد زد:
_ کامیلا! چرا انقدر موقع کار کردن سرو صدا می کنی؟ این وضع کارکردنت حالمو به هم می زنه! به خاطر تو بیدار شدم لعنتی!

دختری با یونیفرم خدمتکار به سرعت به طرف پنه لوپه آمد و گفت:
_ ببخشید خانم! امشب مادرتون مهمون دارن و من مجبور بودم سریع کار کنم!

پنه لوپه با عصبانیت تلویزیون را روشن کرد و داد زد:
_ خفه شو و برو!

پنه لوپه دوباره خمیازه ای کشید و با پوف بلندی روی مبل دراز کشید.
زنی با لباس های زیبا و گرانقیمت وارد پذیرایی شد و با اخم گفت:
_ این چه وضع نشستنه؟ بلند شو از روی مبل تازه تمیزشون کردیم!
_ نمی خوام!
_ گفتم بلندشو!
_ به تو ربطی نداره که کجا نشستم و چیکار می کنم!
_ دهنتو ببند و از روی مبل من بلند شو! امروز مهمون دارم و نمی خوام اینجا باشی. صبحونه... البته، ناهارتو بخور و برو بیرون!

پنه لوپه با نفرت به مادرش نگاه کرد و از روی مبل بلند شد. تیشرتش را از روی جالباسی همان گوشه چنگ زد و کیفش را روی دوشش انداخت‌ و با کوبیدن در پایان بخش بودنش شد.
گردش توی خیابان ها... کاری که همیشه انجام می داد؛ درست ازظهر تا خود شب.

_ جلوتو نگاه کن احمق!

پنه لوپه تکان شدیدی خورد و با ترس به مردی که با دوچرخه اش ازکنار او گذشته بود نگاه کرد. افکار عمیقش قدرت عکس العمل سریع را از او سلب کرده بودند.
سری تکان داد و کلاه تیشرتش را به روی سرش کشید. قلبش پر از دردهایی بود که نمی توانست از آنها سخن بگوید. تنهایی هایش او را از آدمها واطرافش دلگیر می کردند و فاصله اش را با زندگی اجتماعی، بیشتر.
قطره اشک جاری شده روی صورتش را پاک کرد و با نفس عمیقی به طرف پارک روبرویش رفت. روی تاب کوچک و زیبایی نشست و چشمهایش را بست.
_ این... چرا باید اینجوری باشه؟ همیشه تنها... بدون هیچ دوستی! به خاطر کار پدری که اهمیتی برام قائل نیست باید این همه تنها باشم... فرصت دوست پیداکردنو از دست بدم؟

لبش را به دندان گرفت و با چشم های خسته اش به فضای خالی روبرویش چشم دوخت. تنهای تنها بود، درست مثل همیشه.
کمی بعد به طرف نیمکت کوچکی که در سایه درخت قرارگرفته بود رفت و روی آن نشست؛ زانوهایش را دربغل گرفت و با نگاه خیره ای به روبرو به تمام مشکلاتی که دنیایش را پرکرده بودند فکر کرد.
هوا کم کم رو به تاریک شدن می رفت که از پارک بیرون آمد و به طرف بازار رفت؛ با این فکر که شاید قدم زدن در بازار کمی اورا از فکر هایش بیرون بکشاند.
ویترین مغازه ها خیره کننده و زیبا بود. پر از تمام چیزیهایی که دوست داشت آنهارا امتحان کند اما الان شور و شوق قبلی برای این شیطنت را را نداشت. بی تفاوت از کنارشان گذشت و با نگاهی به هوای تاریک مسیرش را به خانه تغییر داد؛ مهمان های مادرش تا حالا رفته بودند و او یک روز خسته کننده و پر از تنهایی دیگر را پشت سر گذاشته بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما.

ابروهایم گره خوردند.
از شوخی پسر ها متنفرم، خصوصا آن ها که فکر می کنند خیلی بامزه اند.
من عاشق اسمم( نیمفادورا) هستم اما آنها اسمم را مسخره می کنند.

خندیدند:
_ نیمفادورااااا...ها ها ها.

انگشتم را به نشانه ی تحدید، مانند عمه مارج تکان داده و با عصبانیت فریاد زدم:
_ اگه یک بار دیگه اسمم رو مسخره کنید، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.

بلند تر خندیدند و دم گرفتند:
_ نیمفادورا...دورا دورا. نیمفادورا...دورا دورا.

چوبدستیم را جسورانه تکان دادم و زمزمه کردم:
_ لوکوتومو مورتیس. ( طلسم بسته شدن پاها)
لحظه ای بعد پسر ها نقش بر زمین شدند.

موهای مشکی و لخت بلندم را تاب داده و پشت چشمی نازک کردم. و با افاده به طرف خوابگاه اسلیتیرین به راه افتادم.

تالاپی روی صندلی چرمی سالن مطالعه افتادم.
وقتش بود به مطالعه درس هایم بپردازم.

_ سلام تانکس.
بدون آن که نگاه کنم تا ببینم چه کسی سلام کرده است، سری تکان دادم.

دوباره پرسید:
_ میای بریم بازی کوییدیچ ریونکلا-گریفندر رو نگاه کنیم؟ تا چند دقیقه ای دیگه شروع می شه.

سرم را با عصبانیت از روی کتاب تاریخ جادوگری بلند کردم:
_ من هیچ علاقه ای به کوییدیچ ندارم. حالا میشه لطف کنی و از اینجا برای؟

پتو ی سنگین را کناری انداخته و به طرف پنجره رفتم.
_ میشه تمومش کنید ؟
ساعت از 1 نیمه شب گذشته بود، اما هنوز ریونکلایی ها در حال شادی بودند، چون در نبرد کوییدیچ امروز آنها پیروز شده بودند.

وقتی سر و صدای آنها تمام شد، چیزی نگذشت که خوابم برد.
در خواب دخترکی با موهایی کوتاه و صورتی رنگ شادی کنان از درختی بالا می رفت.
از چشمان درخشانش می توانست به راحتی فهمید که دختری بسیار خوشرو و مهربان است.
دوستان زیادی( بر عکس من) داشت که با آنها می گفت و می خندید.

به طرف او رفتم و پرسیدم:
_ تو کی هستید؟

_ نیمفادورا...نیمفادورا تانکس.
از خواب پریدم سرم محکم به میله ی بالای تخت خورد، و دنگی صدا داد.
همان طور که سرم را می مالیدم فکر می کردم:
_ یعنی چی؟ یعنی چی که او هم نیمفادورا بود؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
جلسه چهارم فلسفه

- کلاس هم که تشکیل نشد.
- بهتر، بریم مهمونی شبونه ی هوریس؟

دو دانش آموز ناامید از آمدن استاد سامورایی از جا بلند شدند و به سمت در خروجی حرکت کردند. فقط مرلین می دانست که آیا آن دو بیش از حد بدشانس بودند یا استاد فلسفه زمان بندی افتضاحی داشت اما درهرصورت، در با سرعت وحشتناکی گشوده شد و آن دو را به دیوار چسباند.

- به شدت مریضم و حوصلتون رو ندارم، شونن شوجو!

دخترک در دستمال کاغذی فین کرد و ادامه داد:
- اما اومدم تدریس حیاتی این جلسه رو انجام بدم و برم.

تاتسویا دو دانش آموز بخت برگشته را با چوب دستی اش بلند کرد و به انتهای کلاس پرتاب کرد.

- منی که با این حالم اینجا وایسادم و گیر همچین ابلهایی - به دو دانش آموز کذائی اشاره کرد - افتادم، تو یه دنیای دیگه، تو اتاقم توی خانه ی ریدل، با یه فنجون چای سبز، نشستم پشت پنجره به تماشای بارون.

حالت رویایی دخترک، با پرسش هرماینی از بین رفت.

- منظورتون از یه دنیای دیگه چیه؟

تاتسویا لحظه ای در فکر فرو رفت و سپس جواب داد:
- هرماینی شوجو. درمورد دنیاهای موازی چیزی می دونی؟
- چیزای کمی می دونم.

تاتسویا دستی بر روی کاتانا کشید و گفت:
- جهان های موازی درواقع یعنی اینکه در کنار واقعیتی که الان وجود داره، واقعیت های دیگه ای هم در جریانه. برای مثال هرماینی گرینجری که از کتاب متنفره و فنریر گری بکی که گیاه خواره.

دانش آموزان خندیدند اما با دیدن برق کاتانا ساکت شدند.

خب عزیزانم، برای جلسه ی بعد ازتون می خوام که داستان یه روز زندگی تون تو یه دنیای موازی رو بنویسید.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
نمرات جلسه ی سوم فلسفه و حکمت


ریونکلا

لاتیشا رندل:۱۸

اوس لاتیشا شوجو. من و کاتانا خوشحالیم می بینیمت.
می دونی لاتیشا سان؟ هر رولی از شروع و پایان و محتوا تشکیل میشه. رول تو از نظر محتوا نمره ی کامل رو از من می گیره اما متاسفانه شروع و پایان منسجمی نداره.

شوجو، از علائم نگارشی به اندازه ی کافی استفاده نکردی. برای مثال ویرگول!
زمانی که جمله ی دو فعلی داری، اگه بینشون "که" یا ''و'' نداشت، بعد فعل اول باید ویرگول بذاری.

پنه لوپه کلیر واتر:۱۹
پنی چان چه خوب که بازم می بینمت!

چیز زیا دی برای نقد کردن نیست و از نمره ات هم مشخصه. سوژه ی خیلی خوب بود و خوب بهش پرداخته بودی. تنها چیزی که مانع گرفتن نمره ی کامل شد، یه سری سوتی نگارشی بود. مثل نخوندن فاعلت با فعلی که آورده باشی.

یه توصیه ای هم دارم برات! به عنوان یه نویسنده، باید سعی کنی بهترین حالت رو برای نوشتن یه جمله و بیان یه حالت پیدا کنی.

همین پنی چان، موفق باشی.

گریفندور

هرماینی گرینجر: ۲۰

خب... هرمی چان، مفتخرم بگم که رولت خیلی به اون مفهومی که مد نظر داشتم نزدیک بود و از خوندنش لذت بردم.

فقط یه موردی به چشمم خورد. یه جا نوشته بودی "او" و بعدش نوشته بودی "اون". فکر می کنم از دستت در رفته بود ولی سعی کن بیشتر دقت کنی.

هافلپاف

ماتیلدا استیونز:۱۸.۵

اوس ماتیلدا شوجوی عزیزم. خوش اومدی.

سوژه ات جالب بود. بعد از تموم شدنش برگشتم و دوباره خوندمش. ایده ی خوبی بود و طنزش رو دوست داشتم.

چیزی که باید بگم درمورد دیالوگ ها و نقل قولاته که یه جاهایی اصولش رو رعایت نکردی. اصولش چیه؟
گفت (یا فعلای مثل اون) + : + یه اینتر

خیلی واضح نگفته بودی که همون جکسون بودی. به واقع زیاد بهش نپرداخته بودی و جای توضیح بیشتر داشت.

منتظرم که ببینم این اصول رو رعایت می کنی، شوجو.

نیمفادورا تانکس:۱۸.۵

نیمفا شوجو، رولت از اون رولایی بود که آدم با حسرت بهشون نمره ی کامل نمیده. به واقع سوژه ی خوبی بود که جا داشت عالی باشه.

شوجو. بعد از تموم شدن دیالوگت و شروع دیالوگ بعدی، دو تا اینتر باید بزنی.
قبل از اختراع کردن (دی:) ترکیباتی مثل "رخنه کردن مو در سر" مطمئن شو که وجود دارن و اینطوری خواننده رو متعجب نکن!

پی نوشت: نمرات گروه ها توسط مدیریت محترم اضافه خواهند شد.
پی نوشت۲: برای نقد بیشتر جغد بفرستید.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۵:۴۲
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۹ ۲۲:۲۶:۳۰

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
اوس پرفسور موتویاما. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

از امروز صبح احساس می کردم دارند به من متفاوت نگاه می کنند.
دیگر از آن نگاه های دوستانه خبری نبود گویی کمی از من می ترسیدند.

عمارت مالفوی ها:

_ بفرمائید خانم مربا میل کنید.
تعجب کردم تا به حال ندیده بودم الکتو با من این قدر مؤدب شود.
با تعجب پرسیدم:
_ چیزی شده الکتو؟
اما این صدای من نبود...صدای بلاتریکس لسترنج بود.

احساس می کردم سرم سنگین تر از قبل شده است.
دستی بر موهایم کشیدم دیگر خبری از موهای کوتاه و نا مرتب
تانکسی نبود، موهایی فرفری و بلندی روی سرم رخنه کرده بود.
چرا زودتر متوجه نشده بودم؟

قیافه ی متعجب الکتو را تنها گذاشته و به طرف آینه ی بزرگ سرسرا رفتم.
درست بود خودش بودم بلا...
خب حالا که این اتفاق افتاده بود، که البته خدا می داند چطور.
باید مثل بلاتریکس رفتار می کردم تا کسی متوجه نشود جای من و او عوض شده است.

لحظه ای بعد تانکس، یعنی بلاتریکسی که حالا به شکل من در آمده بود، وارد سالن غذا خوری شد.
هراسان به دور و برش نگاه می کرد.
وقتی چشمش به من افتاد سریع به طرفم آمد. راستش دیدن خودم که به طرف خودم میاد یکم گیج کننده است.

بلاتریکس دستم را گرفت و داخل اتاقی کشید. مرگخوار ها از اینکه تانکس دست و پا چلفتی این طور با یکی از لسترنج ها رفتار می کند بسیار متعجب شدند.

_ ای احمق...چرا همچین اتفاقی افتاده؟
اینکه صدای عصبانی خودم را بشنوم که دارد خودم را دعوا می کند عجیب بود.

به خودم آمدم:
_ آه نمی دونم خانم. آخه چطور همچین چیزی ممکن است؟
بلاتریکس به موهای کوتاهش دستی کشید و گفت:
_ خب معلوم است دیگر.
_ چه چیز معلوم است خانم؟

_ خب تو درس تاتسویا رو حتما یادت هست؟ همان که می گفت:« با شناسه بعدیتون دچار تناسخ بشید» حتما شناسه ی بعدی تو بلاتریکس لسترنج و شناسه ی من نیمفادورا تانکس هست.
بعد زیر لب گفت:
_ البته خدا نکنه.

در باز شد. مرگخوار ها پشت در ایستاده بودند.
لوسیوس رو به من گفت:
_ اتفاقی افتاده بلا؟
_ نه هیچی.

دست من را گرفتند و با احترام سر میز صبحانه آوردند.
برگشتم تا ببینم تانکس یا به عبارتی دیگر بلاتریکس اصلی در چه حالی است.
قیافه ی وحشت زده ی خودم را دیدم که سعی داشت از دست مرگخوار هایی روی دوشش رفته بودند فرار کند.


حالا هر چه باشد باید تا آخر روز من نقش بلا و او نقش تانکس را بازی کند، تا دوباره شب بشود و شاید این اتفاق مصیبت بار به پایان برسد.

تمام روز به این منوال گذشت: من خرابکاری انجام می دادم، مرگخوار ها متعجب می شدند.
شب را به بهانه ی این که حالم خوب نیست زودتر به رخت خواب رفتم.
سعی کردم بدون اینکه به این موضوع فکر کنم راحت بخوابم.

فردا صبح وقتی بیدار شدم، اولین کاری که کردم نگاه کردن در آینه بود.
اما مشکلی وجود داشت، در آینه دختری با موهای مشکی بلند و فرفری و چشمانی مشکی به من نگاه می کرد.
« من هنوز بلاتریکس لسترنج بودم»


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
اوس استاد سامورایی خوشگل. طبق انتظار کاتانای شما، من اومدم!

من ازتون میخوام که دچار تناسخ بشید و بیاید اینجا به صورت رول، برام گزارشش کنید. اگر شناسه ی قبلی ندارید، مشکلی نیست... میتونید با شناسه ی بعدیتون *دچار تناسخ بشید و یا حتی با یه شخصیت ساختگی که بهتون ربط داره و حس نزدیکی و همذات پنداری دارید باهاش.


- اونو نگاه کن.

دورا (تانکس نه، دورای خودمون!) به تابلویی در راهرو اشاره کرد که بیشتر دانش آموزان هاگوارتز، دور آن جمع شده بودند و با هم صحبت می کردند. یعنی چه بود که همه داشتند درباره اش حرف می زدند؟ بقیه را از سر راه خود کنار زدم و شروع کردم به خواندن.

- مسابقات دوئل و کوییدیچ هاگوارتز برای دختران ممنوع است. تنها پسران حق شرکت در این مسابقات را دارند. بعلاوه دختر ها باید رأس ساعت نه شب بخوابند. ولی پسران حق بیدار ماندن تا سه صبح رو دارند. و در کل، دخترا از همه ی فوق برنامه ها محروم هستند.
- ماتیلدا دیدی چی گفت؟
- خب خوش بحال منه یا همه ی پسرا. ولی شما دخترا از همه چی منع شدین.
- چی میگی؟! توام مثل ما مونثی دیوونه!
- من جکسون شپارد و مذکـ... هیچی. آره بابا داشتم شوخی می کردم. جدی نگیر!

او به من نگاهی تعجب آور تحویل داد و من هم برای او جوابی نداشتم برای همین گفتم:
- بریم.

و من جلوتر از او به راه افتادم. چرا برای یک لحظه، فکر کردم که مذکر و یا جکسون شپاردم؟ اصلا او که بود؟ خیلی عجیب بود. فکر کنم قرص ضداسترس را به جای قرص توهم خورده بودم. باید حواسم را جمع کنم که دیگر همچین اتفاقی برایم نیفتد!

تالار هافل

همه ی تالار، پر از سروصدای دختران از محرومیتشان در فوق برنامه ها، پر شده بود. اما من در مبل باستانی هافل نشسته بودم و از جایم تکان نمی خوردم. چشمانم را بسته بودم و مدیتیشن می کردم. بیشتر موقع ها جواب میداد اما این دفعه نمی توانستم تمرکز کافی را داشته باشم.

لیندا با صدای برافروخته ای گفت:
- یعنی چی! آخه مگه میشه؟ همیشه میگن خانوما مقدم ترن...
سدریک غرولندکنان گفت:
- اما اینجا که دنیای مشنگی نیست لیندا! اینجا همه چی چپکیه. بیشتر موقع ها به نفع شماست. اما حالا یه بارم به ما شانس دادن. چرا ناراحتی؟ چرا ناراحتین؟!
- چرا چرت و پرت میگی؟ این قانون همیشیگیه. بفهم.
ناگهان از دهانم پرید:
- چرا بحث می کنین؟ پسرا همیشه شاخص بودن. دخترا خیلی ضعیفن! راستی، من تو تالار هافل چیکار می کنم؟ منو از تالار گریف دزدیدین؟

همه با تعجب به من نگاه کردند. ناگهان به خودم آمدم و فهمیدم که چه گندی زدم! من یک بار اینکار مزخرف را انجام دادم. چرا دوباره؟

- فکر کنم که باید یه هوایی بخورم!

حیاط هاگوارتز

من در گوشه ای در حیاط هاگوارتز و جایی که کسی من را نمی دید، نشسته بودم و موهای خود را می کندم. انقدر کندم که یک گربه موهایش به اندازه ی من نمی ریخت! امروز اصلا حال خوبی نداشتم. دو بار... نه!چهار بار، فکر کردم که مذکر هستم و آبرویم را جلوی دوستانم، بردم.

و بدتر از همه این بود که هر دودقیقه یک بار فکر می کردم که گریفیندوری ام. وقتی برای هواخوری به حیاط آمدم، هر دختری را که می دیدم مخصوصا لیزا چارکس، قلبم صد و چهل تا میزد. حتی دو بار هم کنار لیزا رفتم و از او پرسیدم که:

- چرا انقدر خوشگل هستی؟
یا
- نظرت درباره ی من چیه؟

و او در جواب هر دو سوال گفت:
- زده به سرت؟

یا دو ساعت پیش، سه بار می خواستم به تالار گریف بروم. اگر زود جلوی خود را نمی گرفتم، تابلو را می شکاندم که من:

- یه گریفیم، تابلوی به درد نخور!!

تنها کار مفیدی که کردم، این بود که از هرمیون پرسیدم که

- جکسون شپارد کی بوده؟

و هرمیون گفت:
- هیچکدوم از گریفی ها اونو خوب نشناخت. سه ماه تو هاگوارتز موند و بعدش خودشو از صخره پرت کرد پایین.

من آرام و قرار نداشتم. ممکن بود که این اتفاق برای من هم بی افتد؟ ناگهان از جایم برخاستم.صدایی در سرم گفت:

- برو به لبه ی صخره و خودتو از این شرایط خلاص کن.

من نمی توانستم جواب او را بدهم. انگار که کسی دهانم را بسته بود. ناخودآگاه، به طرف صخره رفتم که خودم را پرت کنم!
.........................
* یعنی اینکه موضوع دومی رو انتخاب کردم!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
همینطور که هوا در حال تاریک شدن بود، پنی که پس ازغیب و ظاهرشدن هم اکنون در حال رفتن به طرف خانه کوچکش در گودریکزهالو بود صدای عجیبی شنید.
_ پاق!
انگار که صدای غیب و ظاهرشدن خودش کمی دیرتر از موعد آمده باشد، صدا مثل سمفونی هشدارآمیزی مغزش را پر کرد. به سرعت برگشت و با نگاه عمیق و مشکوکی به اطراف نگاه کرد اما در آن ساعت از شب هیچ جنبنده ای دیده نمی شد. پنی نفس عمیقی کشید و قدم هایش را تندتر کرد. با وجود شدت گرفتن نبرد در این روزهای اخیر اصلا صلاح نبود برای قدم زدن دورتر از خانه ظاهرمی شد اما حالا وقت تکرار اشتباه نبود؛ بنابراین به سرعت برای غیب و ظاهرشدن دوباره آماده شد که ناگهان دوباره صدای"پاق" دیگری آمد و اندامی درست به اندازه خودش ظاهر شد.
نفس پنی در سینه حبس شد ولی برای حفظ ظاهر سعی کرد جلوی کوچکترین عکس العملی را بگیرد و موفق شد؛ فرد روبرویش رو به جلو آمد.

_ لوموس!
و پنی این بار در نور چوب جادویش صورتی درست شبیه خودش اما بسیار دلنشین تر را دید.

_ "این" رو دوست نداشتی نه؟
پنی که وحشت زده به فردی که آینه وار درون چشمهایش منعکس شده بود نگاه میکرد سعی کرد پاسخی بدهد.
_ چ... چی؟
_ "این" بودن... همینی که جلوت ایستاده! فراموشش کردی، کنارش گذاشتی، از پوسته ش اومدی بیرون و... افسرده و تنها رهاش کردی!
_ م... من...
_ برای تغییر لازم نیست حتما یه تیکه از وجودت رو مثل یه هورکراکس جدا کنی و خودت نابودش کنی! می تونی بذاری بمونه، اصلاحش کنی، دوباره بسازیش.
_ نمی فهمم داری در مورد چ...
_ شاید خودت یادت نباشه اما من زندگی قبلیتم... همون کسی که...
_ زندگی قبلی؟
پنی کاملا گیج به نظر می رسید.

_ آره! یه روزی تو چنین کسی بودی! بااین خصوصیات و این توصیفات!
_ داری دستم می ندازی، نه؟
_ هیچوقت... تو زندگی قبلیت اهل مسخره کردن و دست انداختن نبودی ولی حالا مثل اینکه... یادت نیست نه؟ تصمیم گرفتی عوض بشی... از اون آدم آروم و عاشق تنهایی به کسی تبدیل بشی که بقیه بشناسنت، بهت احترام بذارن... گفتی دیگه این شخصیت مزخرف الانتو دوست نداری، دلت می خواد عوض بشی!
پنی آب دهانش را قورت داد. پنی روبرویش مانند هاله ای از نور به سمتش هجوم آورد و از درون قلبش گذشت.
_ بعدش چی شد؟
_ چون از عمق قلبت خواستی عوض بشی، چون مدتها اینو خواستی، یه روز بیدار شدی و دیگه فرد قبلی نبودی! تو دوباره به وجود اومده بودی و شخصیت قبلیت انگار که هیچوقت وجود نداشت. نابود شد و همه تغییر کردن طوری که "تو" ی قبلی رو به یاد نداشتن. شخصیت قبلیت رو مثل تفاله دور انداختی و اون، من شدم! تنها و مطرود... دلشکسته و فراموش شده... فراموش شده!
پنی با شگفتی به او نگاه می کرد. باور نمی کرد که چنین چیزی حقیقت داشته باشد. کمی به اطراف نگاه کرد و دهانش را برای گفتن چیزی باز شد اما بدون بیرون آمدن صدایی دوباره آن را بست.

_ نمی خوای به من برگردی؟
_ چی؟
پنی منسوخ کمی در اطرافش چرخید.
_ فقط برای این الان می تونم باهات حرف بزنم که تو بخوای برگردی... به این شخصیت!
_ من... من...
نگاه ملتمسانه روبرو با عجز از او درخواست می کرد و او نمی دانست چه بگوید. از تصمیم خود کاملا مطمئن بود اما...
_ من متاسفم!
پنی منسوخ با ناباوری چشمانش را پایین انداخت.
_ ولی... ولی من نابود می شم... این برات ذره ای اهمیت نداره؟
_ نمی دونم باید چی بگم. فقط اینو می دونم که از زندگی الانم راضیم و نمی خوام از دستش بدم.
_ پس... نمی خوای دوباره برگردی؟
_ متاسفم ولی... نه!
با آمدن آخرین کلمه از زبان پنی، وجود روبرویش کمرنگ و کمرنگ تر شد. نگاهی به اعضای در حال نابودیش کرد و داد زد:
_ خواهش می کنم پنی! بگو بله! قبول کن! خواه...
اما او دیگر از بین رفته بود و تنها ذرات سفید رنگی از او در هوا پراکنده بودند. پنی با بغض چشمانش را به زمین انداخت. تنها نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند چه اتفاقی افتاده است. قدم های سنگینش به آرامی برداشته شدند و او سردرگم و پریشان راهش را به طرف خانه اش کج کرد.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-پیداش کردم!

هرماینی که بلاخره کتابی درمورد زندگی قبلی و بعدی روح انسانها پیدا کرده بود، هنوز از خوشحالی ورجه وورجه می کرد و سعی می کرد به هیس هیس تهدیدآمیز مادام پینس توجه نکند.

جلد زمردی کتاب با حاشیه های طلایی اش می درخشید و عکس مجسمه ی بودا بر روی آن کشیده شده بود. تقریبا نو و دست نخورده بود و به طرز عجیبی قطر کمی داشت. هرماینی آن را نزدیک تر و به طرف صورتش برد و توانست نوشته ریزی را که به زبان باستانی و با جوهری قرمز روی آن نوشته شده بود بخواند. «هشدار، خواندن این کتاب به جادوگران مبتدی توصیه نمی شود». هرماینی مبتدی نبود، ولی صدای آمرانه ی پروفسور مک گونگال با سماجت ِ تمام در ذهنش روشن خاموش می شد:
-این مبحث خیلی قدیمی و البته خطرناکه. بهتون اطمینان میدم که بهتره درموردش کنجکاوی نکنید. عواقب این فرضیه و چیزایی که در ذهنتون میره، زندگیتون در همین حال رو هم به خطر میندازه. یکی ازشاگردای خوب من وقتی که فهمید در زندگی بعدی قراره فنگ بشه، دیگه از درس خوندن دست کشید، همش به اطرافش نگاه می کرد، با خودش حرف می زد و میگفت آینده م تامینه! مسلما کتاب هایی که درموردش بوده از کتابخونه خارج شده.

مک گونگال با گفتن جمله ی آخر مستقیم به او نگاه کرده بود.
-آینده ی این جسم دست شماست، و زندگی بعدی در دست جادو. نمیخوام ببینم که زندگیتون بخاطر کنجکاوی مختل بشه.

اما هرماینی خیلی وقت بود که بخش محتاط و قانونمند خودش را بر اثر دوستی با رون و هری، کنار انداخته بود. او از استاد بونز اجازه استفاده از بخش ممنوع کتابخانه را گرفته بود و بعد از دوساعت جستجو، بلاخره یک کتاب کوچک درموردش یافته بود. این مبحث جالب تر از آن بود که او از دانستنش منصرف شود. هرماینی لبخندی زد و با احتیاط کتاب را باز کرد. کلمات کتاب به زبان باستانی و جوهر طلایی نوشته شده بودند. او به آرامی شروع به ترجمه و خواندن کرد.

تناسخ یا زندگی قبلی پیش رو

در اعصار مختلف، از زمان مرلین تا زمانی که جادوگران سوزانده میشدند، و حتی در همین حال و زمانی که شما تصمیم به شناخت روحتان گرفتید، یکی از امیال و آرزوی مشترک همه ی جادوگران جاودانگی و از بین نرفتن جسم آنها بوده است. جادوهای سیاه و پیچیده ی بسیاری در این راه اجرا شدند، درحالی که این موضوع چیزی جز یک فریب نبود. زیرا روح یک جادوگر یا انسان هرگز از بین نمی رود، این روح تنها در اشکال و بدن های مختلف حلول می کند و دائم در حال تغییرحالت است. سرنخ ها و فرضیه هایی برای پی بردن به میزبان های مختلف روح وجود دارد ولی مهم ترین چیز این است که بدانید خودتان آن را تعیین می کنید.


او با خود فکر کرد که چه کتاب عجیبی! کتاب انگاراو را تمااشا می کرد و می کاوید و هرماینی می توانست قسم بخورد که کلمات خودشان را خم می کنند و تغییر می دهند.

سرنوشت هرکس تعیین شده و البته مبهم است اما بیشترِ سرنوشت شما در همین دستانی است که جلد مرا گرفته. افکار، رفتار، نفرت و عشق شما، میزبان بعدی تان را مشخص می کند. اگر در زندگی تان همیشه یک جادوگر خوب، ناز و عالی باشید. روح شما به تنوع احتیاج پیدا می کند. اگر همیشه از چیزی فرار می کنید، ممکن است روحتان بخواهد در زندگی بعدی آن را بشناسد. ممکن است چیزی شوید که الان از آن تنفر دارید. یا حیوانی که همیشه دوست داشتید. هیچ جواب قطعی ای برای تغییر و انتخاب های شما در آینده وجود ندارد. تنها موقعیت های روبرو این را مشخص می کنند، خانوم گرنجر!


کتاب از دستان او افتاد و به زمین خورد. کلماتی که سالها پیش به زبان باستانی نوشته شده بودند ناگهان او را خطاب کرده بودند! اما این تمام شگفتی ای نبود که اورا در جایش خشک کرده بود. دود سیاهی به آرامی از کتاب بلند می شد. متراکم می شد، بالا پایین می رفت و در اطراف هرماینی می پیچیدو ناگهان دوددر مقابل او متوقف شد و به به شکل یک دختر لاغر وبلندبالا درآمد. موهای فیروزه ای دختر در اطرافش می چرخید و چشمان سیاهش با شیطنت به او خیره شده بود.

سپس صدایی که گویی پوزخند می زد را به وضوح در ذهنش شنید.
-تو... خسته کننده ای. چه جوری از عالی بودن نمردی!

هرماینی سعی کرد قبل از اینکه عصبانی بشود سوالهایی از دختر بپرسد.
-تو... کی هستی؟
-من کی هستم؟ من خودتم احمق جون. البته خیلی... جالب تر از تو!
-من نیازی ندارم که جالب باشم!
-اوه البته. تو کارای بی اهمیت دیگه ای داری. مثل خفه کردن خودت با کتاب!
-تو هم فقط یه کتابی.

او با عصبانیت لگدی به کتاب زد و آن را بست. حق با مک گونگال بود. این کتاب علمی نبود، فقط مسخره و پر از جادوی سیاه بود. اون دختر مشکی پوش با قیافه ی بی بند و بار مطمئنا نمی توانست او باشد.

-هی! بی بند و بار عمته.

هرماینی با بدبختی متوجه شد که نمی داند این صدا از کجا می آید.
-ملیندا اگه تورو می دید، ازت خوشش میومد. شماها چطور میتونین با جدی بودن عمرتونو تلف کنین؟!
-میشه تنهام بذاری؟ تو اصلا جالب نیستی.
-خواهیم دید، هِرم. تو به من نیاز داری.

هرماینی با عصبانیتی که مدام بیشتر می شد به سمت قسمت ممنوعه برگشت، کتاب را در قفسه چپاند و به سرعت به طرف در خروج رفت. باید هرچه زودتر راهی برای ساکت کردن این صدای احمق پیدا می کرد.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۰ ۲۰:۱۳:۳۸

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
همینطور که در راهرو قدم می زد آن حس عجیبی که صبح به او دست داده بود بیشتر شد. آن حس سرتاسر وجودش را گرفت. نمی دانست آن حس چیست و یا از کجا آمده است. ولی می توانست آن را احساس کند.

صبح که سر میز غذا نشسته بود کسی کنارش نشست و به او سلام داد. در مواقع عادی او فقط سلام می داد و هیچ نمی گفت تا شخص مقابلش کارش را بگوید. ولی این دفعه بعد از گفتن سلام همان حس عجیب کل وجودش را در بر گرفت و به جای این که بگذارد شخص مقابل حرفش را بزند شروع کرد به حرف زدن:
-سلام. حالت چطوره؟ کارم داشتی؟

با این حرکت لاتیشا او هم تعجب کرد. چون لاتیشایی که همه می شناختند کم حرف بود. خلاصه مثل اینکه او از تعجب بیشاز حد کارش را یادش رفت و سریع خداحافظی‌ای کرد و رفت.

از صبح به خاطر همان حس کار‌های عجیبی می کرد. مثلا حس کرد که خیلی دلش می خواهد برود کتابخانه. رفت کتابخانه و شروع کرد به خواندن کتاب های مربوط به درس‌هایش.
یک لحظه به خودش آمد و فکر کرد که اینجا چه کار میکند؟ او اصلا به کتاب‌خانه نمی آمد یا حتی اگر می آمد به خاطر رفتن به بخش ممنوعه و یاد گرفتن چند طلسم سیاه بود، نه به خاطر درس خواندن.

کتاب را سر جایش گذاشت و سریع از آنجا بیرون آمد و به خوابگاهش رفت. روی تختش نشست و با خودش فکر کرد که چه بلایی دارد سرش می‌آید؟

در همین فکر‌ها بود که ناگهان صدایی زمزمه کرد:
-لاتیشا!

او به سرعت از روی تخت بلند شد، چاقویی که زیر بالشش می گذاشت را برداشت و شروع کرد به گشتن اتاق که صدا دوباره زمزمه کرد:
-تو سرتم احمق.

و لاتیشا ناگهان آن صدا را شناخت و نالید:
-نه. تو وجود نداری.

آن صدا با بدجنسی گفت:
-چرا وجود دارم.

سر لاتیشا گیج می رفت. دیوار را گرفت که نیوفتد. آن صدا دوباره گفت:
-تو فکر کردی که از شرم خلاص شدی. تو منو انداختی دور. ولی من برگشتم که انتقام بگیرم لاتیاش خانوم.

به وضوح آن صدای هرمیون گرنجر بود. شناسه‌ی قبلی‌اش.
-چی از جونم می خوای؟
-معلوم نبود واقعا؟ تو به این احمقی چطوری جای من رو گرفتی آخه؟ اومدم جات رو بگیرم.

و بعد دنیا دور سرش چرخید، همه جا سیاه شد و روی زمین افتاد.




ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۱۲:۲۸:۰۷

مرگ!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.