هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۵۳ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۶:۴۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
اگلانتاین که تا آن موقع در میان دود و دم پنهان و خارج از دید بود، چیزی گفت:
- خجالت بکشید!

مرگخوارها که هنوز با اگلانتاین آشنا نشده بودند، با نگرانی به هم نگاه کردند.

- ببخشیدن شد کسی به ما گفتن نکرد که مداد و کاغذ آوردن بشیم.
- هان؟ نه... ببین یعنی می‌گم شما خیلی دارید تند می‌رید ها! شما به ارباب! قـــــدر قـــــــدرت! بـــــــــذل شــــــــــوکــــــــت! جیج الجوجتمون، می گیــــــــد متوهم آخه؟!

پافت تلو تلو خوران جلو رفته و با لخندی کج و معوج به میز کوچکی تکیه داد. در مقابلش مرگخواران حاضر در اتاق نگاهی با هم رد و بدل کرده و همگی سری به تایید تکان دادند.

- نــــــــــع!

اگلانتاین فریاد کشیده و دست‌هایش را در هوا تکان داده و بعد روی زمین واژگون شده و رو به سقف ولو شده بود.
- اون داره حقــــــــــیقـــــــــــت رو می‌بینه و می‌خواد شما رو برفرسه دنبااااااااااالش! باس هر چی می‌گه رو انجام بدین!

اگلانتاین روی زمین بی‌هوش شد.

- می‌گم این داداشمون اهل دل‌آ!

هوریس با سخنان مرد حسابی سر ذوق آمده و بانمک شده بود. بر خلاف بلاتریکس که چشمانش را رو به حقیقت گشوده دیده، به چند مرگخوار اشاره کرده، به هوریس اشاره کرده و سپس به پنجره اشاره کرد.

- سر و ته روی یک انگشت با دو تا انبه تو سوراخای بینی.

بلاتریکس با شور و حرارت روی یک انگشت برعکس شده و فریاد زد:
-همه روی یک انگشت! یکی هم بره انبه بیاره!

دیگر مرگخواران با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند، امیدوار به اینکه الهامات لرد خیلی سخت نباشند.


قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است، می رود به بهشت


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۵۰ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

جودی جک نایف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۳:۳۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...❤
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
دود همه جای اتاق رو گرفته بود. بلاتریکس و مرگخواران و حتی غیر مرگخواران، به لرد خیره شده بودند که هذیون می گفت:
-توت با خامه جنگلی... ما دستور میدهیم کمی توت جنگی برایمان بیاورید!
-جان؟!

مرگخواران همچنان به حرفای ارباشون گوش میدادن و با تعجب میگفتن:
-هان ارباب؟!
-چی ارباب؟!
-چی شده ارباب؟!
-چی میگین ارباب!؟

تنها کسی که برای لرد همه چیز رو آماده میکرد، مروپ بود. میدویید و هرچه لرد می گفت رو انجام می داد.
-توت؟ بیا پسر تاریکم!
-توت جنگی مخلوط با خامه، کمی شکلات خورد شده روش؟ بیا پسر محو شده در دودم!

تو این مدت؛ -هیچ جوره- بلاتریکس نتونسته بود، زن در سنت مانگو را راضی به اومدن کند. تو آخرین تلاش های بی فایده‌اش گفت:
-میاین یا بیارمتون؟

زن ترسید و گفت:
-نه! دیگه هم زنگ نزنین ساحر عزیز! وگرنه با گشت ارشاد مواجه میشین!

بلاتریکس گوشی رو کوبید به میز و داد زد:
-گشت ارشاد چیه؟ مگه اینجا ایرانه؟ مگه من ساحر ام؟ تازه ساحر هم نداریم... اون ساحره است. من ساحره ام! برای چی بهم میگن ساحر رودولف؟
-من چه میدونم! شاید صدات مردونس...
-خیر سرت شوهرمی ها!

تو دود یکی گفت:
-خامه با شکلات اضافه!

مرگخواران-حتی بلاتریکس و رودولف- دعوا رو ول کردن و به اربابشون فکر کردن.

تو این فکرا بودن که؛ رابستن نگران گفت:
-چی کار کردن بشیم حالا؟


...It's me
!...I'm Judy Satan
!...I'll kill you for my dark lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷:۵۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۴۵:۰۷
از تالار خصوصی هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 94
آفلاین
بلاتریکس و دیگر مرگخواران که به سختی ولدمورت را می دیدند، گفتند:
_ارباب! این پیرمرد قصد کشتن شما را دارد. اگر اجازه دهید، با شش هجا نابودش گردانیم!
_توت هندی با ماست و موز...
_چه فرمودید، ارباب؟
_اسکلت با طعم موش...
_ارباب دیوانه شده است! هوریس، به سنت مانگو زنگ بزن و یک روانپزشک تقاضا بکن!
_چشم، خانم لسترنج!

هوریس فورا تلفن را برداشت تا به سنت مانگو تلفن بکند. پس از شماره گیری، کمی صبر کرد تا اینکه یکی از پرستاران تلفن را برداشت و گفت:
_شما با بیمارستان سنت مانگو تماس گرفته اید. بخش مورد نظر را انتخاب کرده و منتظر بمانید.
_بخش اعصاب و روان !
_لطفا مشکل بیمار را ذکر بکنید تا دکتر های مورد نظر را اعلام نماییم.
_توهم!
_شما ما را مسخره کرده اید جادوگر محترم؟ بهتر است بیمار معتادتان را به کمپ ترک اعتیاد انتیس جانیچ در کوچه ی بلک ورت ببرید. از ما کاری بر نمی اید!

هوریس با چهره ای پکر به طرف بلاتریکس حرکت کرد و بلاتریکس به او گفت:
_چی شد؟
_موز با گردو و پارچه در تراکتور مخلوط شدند!
_گفتند که باید به کمپ ترک اعتیاد مراجعه بکنیم!
_حتی نمی توانی یک ساحره ی پرستار را هم راضی بکنی!

پیرمرد و ولدمورت پیش هم نشسته بودند و هزیان می گفتند. بلاتریکس هم داشت سر هوریس غرغر می کرد و فضای اتاق پر از دود شده بود.



ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۳۷:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۴۰:۰۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۱:۴۳:۳۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱۸:۲۷:۴۲

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


تصویر کوچک شده

Only Hufflepuff


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲:۱۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶:۲۸ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۱:۳۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 10
آفلاین
فردی که سعی کرد وارد اتاق لرد شود، مرگخوار نبود.
_اههم...ببخشید شما؟
_نذری می خواستم.
_نذری؟
_اوهوم...الان دیگه داریم میریم تو فصل نذری...حالا نذری شما چیه؟

هوریس که نه می دانست نذری چیست و نه برایش مهم بود، با سنت مانگو تماسی گرفت و گزارش یک بیمار روانی را داد. لحظه ای بعد پیرزن در اتاقی بستری بود.
_نفر بعد...

اسلاگهورن دیگر کلافه شده بود، چون وقتی از نفر بعدی درخواست کرد تا دست چپش را بالا بگیرد و نماد مرگخواریش را نشان دهد، او اصلا توجهی نکرد.
_آقا...شما مرگخواری؟
_نچ...من تنها کسیم که می تونه اربابتونو درمان کنه.
_درمان؟ ولی چجوری؟
_فقط باید لردو ببینم.

اتاق ولدمورت:

_تو دیگر کی هستی؟ چه برایمان داری؟

پیرمرد حرفی نزد و فقط به طرف لرد رفت.
_چه می خواهی مردک؟

دستش را داخل جعبه ای برد و سیگار برگی درآورد.
_بکش...حالتو بهتر می کنه.

حدود یک ساعت بعد:

_چرا اون نیومده بیرون؟ نکنه بلایی سر ارباب آورده باشه؟
_خب...برو تو و حالشونو بپرس.
_من؟ به من چه؟ یکی دیگه بره.

نه کسی جلو می رفت و نه صدایی می کرد. هیچکس داوطلب نمی شد.
_اه...ترسوهای...خودم میرم تو.

بلاتریکس سعی می کرد صدایش اعتماد به نفس بالایی داشته باشد، اما لرزش دستش مانع آن کار می شد.
لسترنج دست گیره ی در را فشرد و با صحنه ای مواجه شد که نفسش را بند می آورد.

دود اتاق را پر کرده بود و اجازه نمی داد مرگخواران درست نگاه کنند، اما لردی که سیگاری بر دهان داشت و به حرف های پیر مرد می خندید، کاملا پیدا بود.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۲۲ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

جودی جک نایف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۳:۳۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...❤
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
ابیگل بیرون اومد. هوریس همین موقع داد زد:
-بعدیــــــــــــــــی!

نفر بعد، نفر جلویی بدبخت را انداخت و به جلو دوید.
-من! جودی!
-مرگخوار نیستی ولی برو تو.

جودی رفت و به لرد گفت:
-اربابا!
-باز تو! ما ارباب تو نیستیم!
-چرا هستین! خیلی هستین! کلا هستین!

ارباب داد زد:
-کارت چیه؟ زودتر کارتو بگو برو!
-ارباب!؟ چرا از من بدتون میاد!؟

ارباب یکه خورد.
به تو چه جن ابله کثیف! برو بیرون!
-چون بابا...
و لرد، جودی را با اکسپلیارموس بیرون کرد!
-بیرون جودی!

هوریس گفت:
-تا مرگخوار نشی هرچی ارباب گفت رو انجام میدی!

کمی صبرکرد و کنار گوش جودی داد زد:
-بعدیـــــــــــــــــــــی!
-



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۵۴ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

ابیگل نیکولا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۱:۳۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۷:۳۰
از همین طرفا
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 21
آفلاین
بعد از "رفت" سریع هوریس; نفر بعدی با "امدی" سریع وارد شد!
- ارباب! منم!
- ابیگل اینبار میدونستیم تو ای! حالا برو بیرون و مارو تنها بذار!
- ارباب یعنی نمی خواین براتون یه چندتا رعدو برق بزنم!؟
- نه! برو بیرون ابیگل! داخل فضای بسته می خواد واسه ما رعد و برق غیر قابل کنترل بزنه!
- ارباب یعنی رعد و برق نزنم!؟
- نه ابیگل!
- نمیشه براتون یکم دارو درخت بیارم!؟
- برو بیرون ابیگل دارو درخت بیاری واسه ما گابریل به بهونش کل خونه رو با وایتکس میشوره!

همونطور که بغض ابیگل به گریه تبدیل میشد ابرای طوفانی و مه اتاق لردو پر می کرد. مه بیشتر و بیشتر شد و دید لردو از ابیگل کم کرد.

- ابیگل! زودتر از اتاق ما برو! این ابرا و مه رو هم با خودت ببر ما بارون نمی خوایم!

ابیگل با قیافه ی شرم زده به لرد نگاه کرد.
- چشم ارباب الان جمعش میکنم!

ابیگل مشت مشت ابرارو جمع می کردو تو کیفش میچپوند.
- ارباب مطمئنید نمی خواین براتون بترکم!؟ الان واجد شرایطشما!
- گفتیم نه! با رفتی سریع برو بیرون از اتاق ما!

و ابیگل ام مثل نفر قبل با "رفت" سریع از اتاق لرد خارج شد!


Keep your distance!

شناسه قبلی:اشلی ساندرز


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۴۳ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
-برو بیرون هوریس!

هوریس نهایت سعی اش را کرد که جالب توجه به نظر برسد، ولی نهایت سعی اش کافی نبود، چون هوریس کلا و بطور ذاتی جالب توجه نبود.

-جوک بگم ارباب؟
-ما از جوک متنفریم!
-آمار بدم؟ زیرآب بزنم؟ پته بریزم رو آب؟

لرد سیاه از این همه ویژگی پست فطرتانه که در یک مرگخوارش جمع شده بود بسی مسرور شد. ولی این مسروریت زیاد طول نکشید، چون در آن لحظه لردی بود افسرده.
-تمایلی به دیدنت نداریم هوریس.
-ارباب خواهش میکنم...بمونم... هر کاری بخوایین انجام میدم.

هوریس میخواست به هر قیمتی که شده کنار لرد سیاه بماند. حتی اگر اخراج میشد و حتی اگر تحقیر میشد و آزار و اذیت میدید.
این میزان از وفاداری روی لرد سیاه هم تاثیر گذاشته بود. احساس میکرد حالش بهتر شده...

-خب دیگه. من برم ارباب. هشت دقیقه شد.

-چی هشت دقیقه شد هوریس؟

-با هاگرید شرط بسته بودم که میتونم هشت دقیقه اینجا بمونم و شما بیرونم نکنین. الان تموم شد. مرحمت شما عالی و عزت شما زیاد.

و رفت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳:۰۱ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۰۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
هکتور حالا می فهمید که وظیفه ی مسئول صف چیه.
اون در حالی که داشت به حرف های خسته کننده ی لینی گوش می کرد، دستش را به سمت در برد و هوا گرفت.
که البته بعد مشخص شد اون هوایی که گرفته بانز بوده و سعی داشته یواشکی به اتاق لرد بره.

مرگخوار ها حیرت زده از سرعت مسئول صف تو گرفتن بانز، شروع به تشویق کردند.
_ماشالا ماشالا بهش بگید...
_ماشالا...
_صد باریکالا بهش بگید...
_اه...بسه دیگه...خفه شید.

با فریاد مسئول صف، مرگخوارها از تشویق کردن دست کشیدند.
_حالا از آخر صف شروع می کنید و میرید تو...نفر بعد.

هوریس از تعجب خشکش زد...نوبت او بود که داخل شود.

اتاق لرد:

_خب هوریس...بگو ببینم چی بلدی.
_اه...ارباب...شما رقص بابا کَرَمی دیدید؟
_صد بار.
_من می تونم گوشامو تکون بدما.
_نه.
_بلدم با آروغ بگم اسب.
_


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۴۰:۳۰ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۷:۳۰
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
- نفر بعد!

مسئول صف که اصلا معلوم نبود واسه ی چی اونجاست فقط هر از گاهی جمله ی نفر بعدی رو از ته جیگرش عربده میزد!

- من، من! من نفر بعدی ام!
- نه هک نیستی. تو دو دقیقه پیش رفتی تو، برو ته صف.
- نه منم. رفتم ته صف از اونجا اومدم.
- چهل و سه بار قبلی هم همینو گفتی خب!
- به جون همین لینی این دفعه راست میگم!
- از جون من چرا مایه میذاری هکولو؟
- خب تو حشره ی بسیار متشخص و با کلاسی هستی و همه قبولت دارن. اگه اسم یکی دیگه رو بگم که باور نمیکنن.

لینی در اینجور مواقع حشره ای بود بسیار زود باور. در نتیجه جوگیر شده و هکتور رو تایید میکنه.
- هکولو راست میگه. نوبت خودشه.

در همون حین که مرگخوار ها در حال جنگ داخلی برای انتخاب نفر بعدی بودن، بانز از این موقعیت نهایت استفاده رو میکنه و یواشکی به سمت اتاق لرد میره.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷:۲۴ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۹:۱۰:۰۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 174
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن.

تصویر کوچک شده


در حالی که مرگخواران یکی پس از دیگری وارد اتاق لرد شده و پیش یا پس از اجرای شیرین کاریشان، با «برو بیرون! حوصله نداریم.» مواجه می‌شدند، هوریس به یاد شخصی افتاد که در گذشته هم پیاله‌اش بود. خوب به خاطر می‌آورد که گهگاه لرد از او می‌خواست تا آن شخص را به مجلسی شبانه دعوت کند. مجالسی دور از چشم سایرین که در آن شوخی‌های وزیر سحر و جادوی وقت، مانند تلخکی لرد را سر ذوق می‌آورد. معطل نکرد و با روفوس اسکریم جیور تماس گرفت.

- احوال عمش رو بپرس. بگو همون که همشهری عمو کاظمه!

- مطمئنی روف؟

- خوب نه ... این ریسکیه. اگه سر دماغ نیست نکن ریسکشو. به جاش براش آغاسی بخون.

- آغاسی؟

- آره ... لرد عاشق آهنگای مرحوم آغاسیه. البته با شب پره هم میونه بدی نداره. به شرط این که همزمان با خوندنش مثل خردادیان برقصی.

- جدا از این که شک دارم به اینا علاقه‌ای داشته باشه ... خودم بلد نیستمشون.

-دل به کار نمیدیا ... باشه می‌ریم سراغ حربه آخر! به رداش اشاره کن و بگو این‌جات چی ریخته؟ وقتی سرشو آورد پایین بزن زیر دماغش.

- ارباب که دماغ ندارن!

- مطمئنی؟ نداشت؟ لردم لردای قدیم ... خوب پس سرشو که آورد پایین بزن پس کله کچلش.

- تو واقعا این کارها رو با ارباب می‌کردی؟

- آره ... حالا نمی‌دونم ... شایدم به این کارا نمی‌خندید. به عقل ناقص من می‌خندید. می‌گفت شیرین عقله کاریم نداشت.

هوریس با پایان دادن به مکالمه متوجه شد که نوبتش شده. تردیدی نداشت که راهکارهای روفوس بیش از آن که به درد افسردگی لرد بخورد، به درد گرسنگی نجینی می‌خورد. بی سر و صدا از صف خارج و شد و به ته آن رفت تا چاره دیگری بیندیشد.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۹ ۱۱:۲۰:۴۱

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه! تصویر کوچک شده



تیم ته تیمه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.