هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#49

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۵۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 140
آفلاین
تصویر کوچک شده


هنوز در بسته نشده بود که فنریر، در حالی که بچه ای رو توی بغلش گرفته بود، وارد شد.

- فنریر، بچه رو گاز گرفتی؟

روی گردن بچه، جای گاز دیده میشد.

- چیز... آخه ارباب، بچه ها خوشمزه ترن. ولی نگران نباشین ارباب، اگه تا الان نیومدم، فقط واسه این بود که حال بچه خوب نبود. ولی الان حالش خوب خوبه ارباب. فقط یه کم سرگیجه داره که اونم مشکلی نیست.

لرد آرزو می کرد کاش هنوز حال بچه خوب نشده بود و فنریر هم هنوز نیومده بود...

- خیلی خب، بگو ببینیم چی یادش دادی، زود برو که سرمون از دست شماها داره منفجر میشه.
- من یادش ندادم ارباب، طبیعت خودش یادش میده‌. الان خیلی دلش گوشت میخواد و به اولین غیر گرگینه ای که‌... می بینه... حمله... میکنه...

فنریر دیر فهمیده بود.

- تا این بچه و طبیعت ما رو به کشتن ندادن، سریع از جلوی چشممون دورشون کن.

فنریر، در حالی که سعی می کرد نذاره بچه از دستش فرار کنه، به سمت در دوید.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۰:۱۱:۴۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵:۴۹ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸
#48

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۰:۰۱:۰۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 427
آفلاین
خلاصه:
لرد مرگخوارا رو به مهد کودک دیاگون فرستاده تا اونا به بچه‌ها از همین دوران شکل‌گیری شخصیت، سیاه بودن رو یاد بدن و هرکدوم از مرگخوارا به شیوه خودشون این کارو انجام می‌دن اما خیلی موفق نمیشن. ماتیلدا کوآلا تربیت کرده و لرد عصبانی شده و به رکسان گفته ماتیلدا و کوآلا و بچه خودش رو (بچه رکسان) رو ببره.

نکته: تا الان بلاتریکس، رودولف، مروپ گانت، ماتیلدا گرینفورت، هکتور و رکسان بچه هاشون رو نشون دادن.

***


رکسان هر سه نفر را برداشت و با عجله از لرد دور شد.

- ارباب پس من چی؟ من نیام.

لرد خیلی از دست مرگخواران کلافه شده بود. دیگر تحمل یک بچه دیگر را نداشت.
- نه نیا!

اما وقتی رویش را برگرداند، لیسا درست رو به رویش بود.
- دیر گفتین ارباب. دیگه اومدم!

لرد به لیسا و بچه ای را که زیر بغلش نگه داشته بود نگاه کرد.
- لیسا گفتیم نیا! مگه این بچه هندونس که اینطور زدیش زیر بغلت؟

لیسا بچه را زمین گذاشت.
- ببخشید ارباب.
- زود نشونمون بده و برو.

لیسا با خوشحالی لبخندی زد.
- شروع کن.

ولی بچه فقط پشتش را با آنها کرد.
- من با کسایی که کچلن کاری ندارم.
- چیزه ارباب... الان درستش میکنم. بچه پس چرا اینطوری میکنی؟ اون فنون جنگی رو که بهت یاد دادم رو بزن دیگه.
- نمیخوام!

و با سرعت از در بیرون رفت.

- لیسا!
- بله ارباب؟
- فقط برو.
- چشم ارباب.

لیسا نیز با سرعت از در بیرون رفت.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۰ ۱۵:۳۸:۱۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۳:۰۸:۵۰ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۸
#47

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۸:۵۶
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 140
آفلاین
- ارباب، من بیام؟
- بله، بیا جمعشون کن ببرشون.
- بچه تربیت شده مو نشون ندم ارباب؟
- تویی، خالی؟ بچه تربیت شده تو نشونمون بده، بعد جمعشون کن ببرشون.

رکسان خیلی خوشحال شد. سریعا دستشو از کادر بیرون برد و از بیرون کادر، بچه مو قرمزی وارد کادر کرد.

- موهاشو قرمز کردی؟
- نه ارباب، این یکی خودش موهاش قرمز بود، گفتم شاید از فک و فامیلای ما باشه... چیز... ویزلیا باشه، گفتم با همین کار کنم، مبادا تعلیمات غلط ویزلیا روی این بچه هم تاثیر بذاره. پس...

لرد میدونست اگه بحثو عوض نکنه، تا صبح باید وراجی های رکسانو تحمل کنه.
- خیلی خب... بچه ای که تربیت کردی چیکار میکنه؟
- اتفاقا به نکته ریزی اشاره کردین ارباب... ویزلی؟

بچه مو قرمز، اسباب بازیشو از دهنش بیرون آورد و با دهن باز، به رکسان خیره شد.
- آفرین، اسم جدیدتو خوب یاد گرفتی. خب... حالا اونی که تازه یادت دادمو انجام بده!

بچه همچنان با دهن باز به رکسان خیره مونده بود. رکسان مضطرب شد.
- چیز... ارباب، فکر کنم ابهت شما رو که دید، تعالیممو فراموش کرد... بهش یاد داده بودم چجوری وقتی با خطر روبرو شد قشنگ جیغ بنفش بکشه... البته هنوز جیغ صورتی میزد. بعد یادش دادم چجوری فرار کنه که خطر به هیچ عنوان بهش نرسه...
- خالی؟
- بله ارباب؟
- دور شو... فقط دور شو! این دوتا رو هم جمع کن ببر... بچه ویزلیتو هم ببر!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۱۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#46

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۵:۰۴ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
کوآلایی که در درخت رو به روی دفتر لرد زندگی میکرد هر از گاهی بیدار میشد و از اتفاقاتی که در ساختمان رو به رویش در حال رخ دادن بود مطلع میشد.
از روی کنجکاوی او هم تصمیم گرفت خود را محک بزند. اما آنقدر گیج خواب بود که دستش را دراز کرد و دختری که روی شاخه پایینی درخت تکیه داده بود و در حال چرت زدن بود را برداشت و کشان کشان به طرف دفتر لرد در ساختمان مقابل برد. او هنوز متوجه این موضوع نشده بود که دختری که با خود میبرد هیچ شباهتی به بچه ها ندارد.

تق تق تق

_بیاید داخل.

لرد سرش را بالا آورد و از دیدن کوآلا و دختر جوانی که با خود آورده بود تعجب کرد.
_آه...الان کدامتان، کدام یکی را با خود آورده؟
_من سرورم. من این بچه رو تربیت کردم و آوردم تا آموزش هایی که بهش دادم نشونتون بدم.
_بچه؟ کجا؟ ما که نمیبینیمش .

کوآلا با انگشت تیلدا را که تازه از خواب بیدار شده بود به لرد نشان داد و به دختر گفت:
_زود خودت رو جمع کن و به لرد سلام کن بی ادب نباش بچه.

انگار خواب زیاد سلول های چشم و مغزش را ضعیف کرده بود که هنوزم نمیتوانست تشخیص دهد کسی که به عنوان بچه آورده است، اصلا بچه نیست.

_درود بر لرد تاریکی؟
_علامت سئوالت چیست دیگر؟شک داری؟
_آه نه سوء تفاهم نشه ارباب من هنوز خوب بیدار نشدم چشمام خوب نمیبینه.
_خب شما چه چیزی به او تعلیم دادید؟
_خیلی چیز ها. موضوعات خیلی مهم و سیاه و پلیدانه.
_پلیدانه؟هوممم جالب است. اینطور که پیداست شما در این کار خبره اید. آفرین بر شما. واقعا کوآلاهای نمونه و بی نظیری مانند شما باید کشف بشن وگرنه استعداد هایتان هدر می رود. الحق که از مرگخواران ما مفید ترین. حال آموخته هایتان را به ما نشان دهید کنجکاویم بدانیم این تعلیمات سیاه و پلیدانه چیست که یاد گرفته اید.

ماتیلدا با تعجب و سئوال گونه به کوآلا نگاه کرد.

_نگران نباش فقط کاری که همیشه میکنی رو انجام بده.

ناگهان در یک چشم بهم زدن هردوی آنها به خواب رفتند.

لرد متحیر شد که دقیقا چه اتفاقی افتاده. سعی کرد هرطور شده آنها را بیدار کند.
صدا کرد...
داد زد...
فریاد کشید...
هرچه روی میز دم دستش بود پرت کرد طرفشان...
اما دریغ از یک عکس العمل کوچک و ساده. در نهایت لرد صبرش به لبش رسید و آمد جلو و لگد محکمی به کوآلا زد و کوآلا شوت شد توی بغل ماتیلدا و هردو کاملا بیدار شدند.

_چطور جرات می کنید در محضر ما...فراموشش کن. داشتید میگفتید چی یاد دادید و شما چی یاد گرفتید؟
_خواب راحت.
_آره راست میگه خواب راحت. خررر پففف.
و هردوی آنها مجددا به خواب فرو رفتند.

لرد در حالی که با تاسف به افق خیره شده بود دستور داد یکی از مرگخوارا بیاید و آن دو نفر را با فرغون از آنجا جمع کند ببرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۲۱ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸
#45

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۷
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 112
آفلاین
دود ناشی از انفجار اتاق، اطراف لرد را فرا گرفته بود. در میان آنهمه گرد و غبار ناگهان چهره زنی هویدا شد.

_مامان!
_جذاب مامانی یه بچه ای تربیت کردم میتونه مرز های سیاهی رو هم گام با پسر گلم جا به جا کنه.
_نخیر... مادر ما فقط برای ماست...ما مادرمان را با کسی شریک نمیشویم.

لرد سیاه نمیخواست بچه ای توجه مادر او را به خود جلب کند، او در اینجور موارد لردی بود بسیار حسود!

_ حسودی نکن فندق مامان! نگاش کن چه بچه پلیدیه این کوچولو موچولو...تازه بهش زبون مار ها هم آموزش دادم.

همزمان با این حرف، مروپ دختر بچه ای را از پایین میز لرد برداشت و به روی میزش گذاشت. بچه تعدادی اشیای عتیقه را که دزدی به نظر میرسید در پوشکش جا ساز کرده بود و با اعتماد به نفس به لرد لبخند میزد.

_مامان؟ اینا چیه تو پوشکش!
_چیزی نیست بادوم مامانی، هورکراکس هاشه، باهاشون خاله بازی میکنه فسقلی.
_هورکراکس ها فقط متعلق به ماست ... نخیر قبول نیست این تقلب است ... ما زودتر هورکراکس ساختیم!

دختر بچه که از سر و صدای لرد خاطرش مکدر شده بود چوبدستی اش را در آورد و به سمت لرد آواداکداورا ای پرتاب کرد اما از بغل گوش لرد گذشت و به دیوار پشتش خورد.

لرد:
مروپ:

بچه که حوصله اش سر رفته بود سوار مار کبرایش شد و به لرد زبون درازی کرد و رفت.

شاید مروپ مادر خوبی برای تربیت فرزندان نبود، حداقل نه برای فرزندان دیگری جز لردسیاه!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۵۴ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#44

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- معجون ارباب آزاد کن بدم؟
- نه هک، نه! فقط بیا ما رو بیار بیرون.

هکتور ویبره زنان به سمت لرد رفت. لرد ار ترس از دست رفتن یه جان پیج دیگه، چشماشو بست، ولی وقتی چشماشو باز کرد، دیگه اثری از چاقو ها و قمه های روی دیوار نبود.

- معجون پایین اومدن بدم؟
- نه هک، خودمون میتونیم بیایم پایین. خودمون حتی میتونستیم خودمونو آزاد کنیم، فقط خواستیم وفاداری شما ها رو بسنجیم. اربابی هستیم توانمند.

لرد پایین اومد.
- اگه این رودولفو پیدا کنیم، بلایی به سرش میاریم که دیگه نباشه، حتی وقتی هست! بچه تو کو، هک؟
-

بچه هکتور جلو اومد. خیلی بی سر و صدا. لرد خیلی تعجب کرده بود. بچه ای که هکتور تربیت کرده باشه، احتمالا باید تا الان با ویبره هاش، همه جا رو نابود کرده بود.
- این چیه تحویل ما میدی؟ فکر میکنی ما نمیفهمیم تربیتش نکردی؟
- چرا ارباب، تربیتش کردم، شما رو دیده هول شده. به ارباب نشون بده چی بلدی!

چهره بچه از فرمت به فرمت تغییر کرد. بچه از پشتش دوتا شیشه معجون بیرون آورد.

- همین؟
- نه ارباب! خیلی بچه با استعدادیه. بچه اینجا رو منفجر کن!

قبل از اینکه لرد فرصت کنه چیزی بگه، بچه دوتا شیشه رو به هم کوبید و...

بووووووم

- قبل از نابود کردن رودولف، به حساب تو میرسیم، هک!
- معجون اعصاب آروم کن بدم؟

لرد چوبدستیش رو بیرون آورد و سعی میکرد هکتور رو که هم ویبره میرفت و هم فرار میکرد، طلسم کنه.
- وایسا هک، کاریت نداریم! ... اتاقو تبدیل کرده به تسترال دونی، معجون اعصاب آروم کن میده. نفر بعد بیاد، ما وقت کافی نداریم!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹:۵۳ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#43

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶:۱۱ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
رودولف به همراه پسربچه‌ای که تربیت کرده بود، خودشو به محضر ولدمورت رسوند.
ولدمورت سر تا پای بچه رو برانداز کرد...

بچه: تصویر کوچک شده

- رودولف؟ این بچه چرا سیبیل داره؟
- ارباب، باور کنین می‌خواست ابروهاشو بزنه، مچشو گرفتم! بعد هرچی اینا بهم گفتن این بچه تو این سن ریش و سیبیل در نمیاره، من که حالیم نشد! رفتم با زغالِ داغ واسش سیبیل ساختم! الحق که رودولف بر هر چیزی قادره، حتی وقتی که بقیه قادر نیستن!
- ... خیله خب. فهمیدیم... هی بچه، اسمت چیه؟

بچه هرچی سعی کرد حرف بزنه، فقط تونست نویز و صداهای ناموزون در بیاره.

- رودولف، این چرا صداش شبیه شغاله؟
- ارباب، از قدیم گفتن... پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر... ارباب، بچه از همون بچگی باید صداش کلفت باشه! راه‌حلش ساده بود، سیگاریش کردم!
- چیکارش کردی؟
- ها؟ چیزه... ینی... هیچی ارباب! ... هی رودولفَک! واسه ارباب اون شیرین‌کاری معروفه رو که یادت دادم، اجرا نمی‌کنی؟

بچه که معلوم شد رودولف اسمشو رودولفَک گذاشته، چندین کارد و ساطور و چاقو و قمه از توی پوشَکِش در آورد و پرت کرد سمت ولدمورت!
لرد وحشت‌زنان کاردها و ساطورها و چاقوها و قمه‌ها رو جاخالی داد. طوری که همراه‌شون به دیوارِ پُشت سرش چسبید و ژستِ فرعون گرفت.
- کروشیو بر تو رودولف! کروشیو! یکی ما رو از اینجا بکشه بیرووووون!

رودولف که اوضاع رو خیط می‌دید، رودولفک رو بغل گرفت و زد به چاک!


How do i smell?


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۳۷ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷
#42

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۵:۱۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4753
آفلاین
خلاصه:
لرد مرگخوارا رو به مهد کودک دیاگون فرستاده تا اونا به بچه‌ها از همین دوران شکل‌گیری شخصیت و روحیات، سیاه بودن رو یاد بدن و هرکدوم از مرگخوارا به شیوه خودشون این کارو انجام می‌دن. حالا فرصت مرگخوارا تموم شده و یکی‌یکی بچه‌هایی که تربیت کردنو پیش لرد میارن تا در موردشون نظر بده.
نکته: فعلا فقط بلاتریکس بچه‌ای که ترتیب کرده رو به لرد نشون داده.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لرد که تمام مدت شاهد حرکات بچه‌ی تحت تربیت بلاتریکس بود، برخلاف بقیه که حسابی از دست بچه عصبانی بودن، لبخند رضایتی رو لبش نشسته بود.
- از تربیتت بسیار راضی بودیم بلاتریکس. این بچه بسیار پتانسیل مرگخواری از خودش نشون داده. فقط روی ادبش بیشتر کار کن تا بدونه ما اربابشیم و به کی باید احترام بذاره!

بلاتریکس از طلسم انفجاری‌ای که بچه تو صورتش زده بود ناخوشنود بود، اما با شنیدن این حرف لرد بلافاصله آروم می‌شه.
- چشم ارباب!
- حالا می‌تونی بری و یه دستی به سر و صورتت بکشی که شبیه کسایی شدی که انگار همین الان از منطقه جنگی فرار کردن.

بلاتریکس اطاعت می‌کنه و به دنبال بچه که قبلا از اتاق خارج شده بود، بیرون می‌ره.

لرد بعد از خروج بلاتریکس نگاهی به مرگخواران منتظر و بچه‌هایی که از سر و کولشون در حال بالا و پایین رفتن بودن می‌کنه.
- خیله خب، حالا نفر بعد بیاد جلو که منتظریم!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۰۶ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#41

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸:۱۳ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
بلا به نور قرمز رنگی که سمت صورتش میومد خیره شده بود و در نهایت....
بووووووم

بچه قش قش با صدای بلند میخندید و با انگشت بلاتریکسو نشون میداد ، البته چون بچه طلسم رو به اشتباه میخوند بلاتریکس از موهای سیاه ژولیدش شانس آورد و فقط یه انفجار کوچیک تو صورتش خورده بود و صورتش رو شبیه موهاش کرده بود.

کراب و گویل بسرعت وارد اتاق شدن و با تعجب اول به قیافه بچه و بعد به قیافه بلا نیگاه کردن و باز به بچه و باز به بلا و باز به بچه و....

بوووم
بوووم

بچه دو هدف جدید رو زد و دوان دوان از اتاق با چوب خارج شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳:۰۳ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#40

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴:۵۰ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۲:۳۹ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
از دهکده بلک تورن (دهکده آلوچه جنگلی)
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
- خب بچه دیگه خیلیییییی خستم کردی !
باتریکس دندانهای زشتش را نشان داد و روی هم کشید و با خودش فکر کرد ای کاش این مسئولیت را قبول نکرده بود ...
- اینو بگیر ! د میگم بگیر دیگه !
بچه مثل گیج و منگ ها چوبدستی را که بلاتریکس سمتش دراز کرده بود گرفت .
- خب ! حالا بگو : آواداکاداورا !
بچه گردنش را کج کرد .
- چوبدستی رو برعکس گرفتی پسره بی مغز !
بچه گردنش را کج تر کرد : آواکادو !
- چی ؟
- آواکادو !
بچه مثل دیوانه ها چوبدستی را تکان میداد . انگار آتش گرفته باشد !
- آواکادو نه ! آواداکاداورا ! آ - وا - دا - کا - داو - را ...
حرفش تمام نشده بود که یکدفه چشمهایش گرد شد . بلاتریکس فریاد زد : ای احمق ! چوبدستتو سمت من نگیرررررر !
اما دیر شده بود ...


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۳:۱۸:۳۱

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.