هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۷
#43

یوآن بمپتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۲۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸
از اکسیژن به دی‌اُکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
رودولف به همراه پسربچه‌ای که تربیت کرده بود، خودشو به محضر ولدمورت رسوند.
ولدمورت سر تا پای بچه رو برانداز کرد...

بچه: تصویر کوچک شده

- رودولف؟ این بچه چرا سیبیل داره؟
- ارباب، باور کنین می‌خواست ابروهاشو بزنه، مچشو گرفتم! بعد هرچی اینا بهم گفتن این بچه تو این سن ریش و سیبیل در نمیاره، من که حالیم نشد! رفتم با زغالِ داغ واسش سیبیل ساختم! الحق که رودولف بر هر چیزی قادره، حتی وقتی که بقیه قادر نیستن!
- ... خیله خب. فهمیدیم... هی بچه، اسمت چیه؟

بچه هرچی سعی کرد حرف بزنه، فقط تونست نویز و صداهای ناموزون در بیاره.

- رودولف، این چرا صداش شبیه شغاله؟
- ارباب، از قدیم گفتن... پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش، نخوانش پسر... ارباب، بچه از همون بچگی باید صداش کلفت باشه! راه‌حلش ساده بود، سیگاریش کردم!
- چیکارش کردی؟
- ها؟ چیزه... ینی... هیچی ارباب! ... هی رودولفَک! واسه ارباب اون شیرین‌کاری معروفه رو که یادت دادم، اجرا نمی‌کنی؟

بچه که معلوم شد رودولف اسمشو رودولفَک گذاشته، چندین کارد و ساطور و چاقو و قمه از توی پوشَکِش در آورد و پرت کرد سمت ولدمورت!
لرد وحشت‌زنان کاردها و ساطورها و چاقوها و قمه‌ها رو جاخالی داد. طوری که همراه‌شون به دیوارِ پُشت سرش چسبید و ژستِ فرعون گرفت.
- کروشیو بر تو رودولف! کروشیو! یکی ما رو از اینجا بکشه بیرووووون!

رودولف که اوضاع رو خیط می‌دید، رودولفک رو بغل گرفت و زد به چاک!


How do i smell?


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷
#42

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
خلاصه:
لرد مرگخوارا رو به مهد کودک دیاگون فرستاده تا اونا به بچه‌ها از همین دوران شکل‌گیری شخصیت و روحیات، سیاه بودن رو یاد بدن و هرکدوم از مرگخوارا به شیوه خودشون این کارو انجام می‌دن. حالا فرصت مرگخوارا تموم شده و یکی‌یکی بچه‌هایی که تربیت کردنو پیش لرد میارن تا در موردشون نظر بده.
نکته: فعلا فقط بلاتریکس بچه‌ای که ترتیب کرده رو به لرد نشون داده.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لرد که تمام مدت شاهد حرکات بچه‌ی تحت تربیت بلاتریکس بود، برخلاف بقیه که حسابی از دست بچه عصبانی بودن، لبخند رضایتی رو لبش نشسته بود.
- از تربیتت بسیار راضی بودیم بلاتریکس. این بچه بسیار پتانسیل مرگخواری از خودش نشون داده. فقط روی ادبش بیشتر کار کن تا بدونه ما اربابشیم و به کی باید احترام بذاره!

بلاتریکس از طلسم انفجاری‌ای که بچه تو صورتش زده بود ناخوشنود بود، اما با شنیدن این حرف لرد بلافاصله آروم می‌شه.
- چشم ارباب!
- حالا می‌تونی بری و یه دستی به سر و صورتت بکشی که شبیه کسایی شدی که انگار همین الان از منطقه جنگی فرار کردن.

بلاتریکس اطاعت می‌کنه و به دنبال بچه که قبلا از اتاق خارج شده بود، بیرون می‌ره.

لرد بعد از خروج بلاتریکس نگاهی به مرگخواران منتظر و بچه‌هایی که از سر و کولشون در حال بالا و پایین رفتن بودن می‌کنه.
- خیله خب، حالا نفر بعد بیاد جلو که منتظریم!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#41

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
بلا به نور قرمز رنگی که سمت صورتش میومد خیره شده بود و در نهایت....
بووووووم

بچه قش قش با صدای بلند میخندید و با انگشت بلاتریکسو نشون میداد ، البته چون بچه طلسم رو به اشتباه میخوند بلاتریکس از موهای سیاه ژولیدش شانس آورد و فقط یه انفجار کوچیک تو صورتش خورده بود و صورتش رو شبیه موهاش کرده بود.

کراب و گویل بسرعت وارد اتاق شدن و با تعجب اول به قیافه بچه و بعد به قیافه بلا نیگاه کردن و باز به بچه و باز به بلا و باز به بچه و....

بوووم
بوووم

بچه دو هدف جدید رو زد و دوان دوان از اتاق با چوب خارج شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۱ دی ۱۳۹۷
#40

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۱۴:۰۶ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
- خب بچه دیگه خیلیییییی خستم کردی !
باتریکس دندانهای زشتش را نشان داد و روی هم کشید و با خودش فکر کرد ای کاش این مسئولیت را قبول نکرده بود ...
- اینو بگیر ! د میگم بگیر دیگه !
بچه مثل گیج و منگ ها چوبدستی را که بلاتریکس سمتش دراز کرده بود گرفت .
- خب ! حالا بگو : آواداکاداورا !
بچه گردنش را کج کرد .
- چوبدستی رو برعکس گرفتی پسره بی مغز !
بچه گردنش را کج تر کرد : آواکادو !
- چی ؟
- آواکادو !
بچه مثل دیوانه ها چوبدستی را تکان میداد . انگار آتش گرفته باشد !
- آواکادو نه ! آواداکاداورا ! آ - وا - دا - کا - داو - را ...
حرفش تمام نشده بود که یکدفه چشمهایش گرد شد . بلاتریکس فریاد زد : ای احمق ! چوبدستتو سمت من نگیرررررر !
اما دیر شده بود ...


ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲ ۱۳:۱۸:۳۱

We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#39

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
پس از شنيدن صداى ،متنظر لرد ،بلاتريکس امتحان نکرد که طلسمش درست کار کرده يانه!
بلافاصله دست بچه را گرفت وبه سمت لرد سياه برد.
-ارباب سعى کردم تو اين يک ساعت بچه رو ادب کنم!

لرد نگاه ريزى به بچه که دستش تا آرنج در دماغش بود کرد.
-تربيت بلا؟ ادب بلا؟ يه نگاه به اين بچه بکن به نظرت اينو تربيت کردى؟

بلاتريکس به بچه نگاه کرد ،و با صحنه ى نه چندان دلپذيرى مواجه شد.
-دستتو از تو دماغت در بيار بچه!

بچه با صورت مظلومی به بلاتريکس زل زد.
-من هر کارى که شما کنين و انجام ميدم خب!
شما کردين ،منم انجام دادم!

چشم هاى بلاتريکس در عرض چند ثانيه به درشت ترين حد خود رسيد.
-چ..چرا ،دروغ ميگى جلو... ار...ارباب؟

لرد حرفش را قطع کرد.
-بلا بچه ها دروغ نميگن ،حتى فرزندان تاريکى!
ما به شما در آموزش هاى مرگخوارى ياد داده بوديم دستتونو تا آرنج تو دماغتون کنين؟يادمون نمياد!

بلاتريکس که از خجالت حتى توان دفاع از خود را نداشت کم کم آب شده و روى زمين ريخت ،با توجه به فشار دما وهواى گرم بلا کم کم دود شده و در هوا ناپديد شد.

لرد به آب شدن بلا اهميتى نداد ،بچه را کنارى نشاند و با صداى بلندى روبه مرگخواران کرد.
-ما منتظريم....نفر بعد



ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۷ ۰:۰۰:۴۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#38

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
مهلت یک ساعته بلاتریکس در حال تمام شدن بود و او هرگز نمی خواست جلوی لرد سیاه اعتراف به شکست بکند!
مخصوصا وقتی پای یک بچه در میان بود.
برای همین به روشی روی آورد که روان جادوشناسان اصلا و ابدا پیشنهاد نمی کردند.
چوب دستی اش را برداشت و از آن استفاده فیزیکی کرد!
چوب دستی را بر فرق سر بچه کوبید!
بچه باز همچون تسترال به بلا خیره شد.
چوب دستی را پس گردنش کوبید.
بچه باز زل زد.
چوب دستی را به بازویش زد.
بچه این بار حرف زد.
-داری چیکار می کنی؟ اگه داری می زنی که اصلا درد نداره. من به این کتکا عادت کردم! راستی خاله... کمرم میخاره. یکی هم بزن اونجا خارشش برطرف شه.

بلاتریکس فهمید که این بچه از آن بچه ها نیست. فقط یک راه باقی مانده بود که این یکی را روان جادو شناسان حتی بیشتر از قبلی پیشنهاد نمی کردند!

چوب دستی اش را بلند کرد و این بار از آن استفاده جادویی به عمل آورد.
-ایمپریو! حالا مجبوری هر کاری من می خوام انجام بدی.

صدای لرد سیاه از داخل اتاق به گوش رسید.
-بلا...بچه رو بیار ببینیم ادب شده یا نه...



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#37

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
بلاتریکس پس گردنی محکمی به بچه می زند. بچه هم چون تربیت حالیش نبود جفتک نه چندان محکمی به بلاتریکس می زند، این بار بلاتریکس می خواست به او کروشیو بزند اما می دانست اگر بچه را به کروشیو مهمان کند قطعا بلایی سرش می اید که باعث می شود وقتش حدر برود، پس دوباره به بچه پس گردنی می زند. این بار بچه این گاو به او نگاه می کند.
بلاتریکس دوباره عکس ارباب را به او نشان می دهد.
- خب بریم سر اموزش، ایشون اربابن.

بچه باز هم مثل گاو به او نگاه می کند.

- اگه به ایشون احترام نذاری بهت غذا نمی دهم.

بچه باز هم مثل گاو به او نگاه کرد. بلاتریکس هم از نگاه های بچه حدس زد که ملتفت شده.
این بار بلاتریکس عکس مچاله شده ی دامبلدور را از جیبش دراورد، اینو دیدی هر بلایی دلت خواست سرش بیار.

بچه باز هم مثل گاو نگاه کرد.بلاتریکس عکس دامبلدور را دست بچه داد تا پاره کند، اما بچه عکس را داخل دهانش برد و جویید.

-اینم روش بدی نیست.

بلاتریکس حدس می زد بچه تربیت شده; اما بچه با قبل هیچ فرقی نکرده بود!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#36

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
بلاتریکس که هر جا حرف داوطلب شدن برای لرد سیاه باشه، حاضر و آماده هست، بچه ی مورد نظر خودشو هل میده جلو.
بچه که چیزی نمونده بود زمین بخوره، با عصبانیت برمیگرده و میگه:
-هوی...چه خبرته؟

لرد سیاه اخماشو میکشه تو هم.
-این بچه ادب ندارد؟

بلاتریکس یه لبخند مصلحتی میزنه.
-ارباب، اونقدر سرگرم آموزش سیاهی بهش بودم که در این مورد کمی کوتاهی کردم. انگار هنوز نمیدونه به کی باید احترام بذاره. اینم یادش میدم نگران نباشین.

لرد بچه رو دوباره به طرف بلاتریکس هل میده.
-یک ساعت وقت داری. ببر بهش یاد بده به کی به چه میزانی باید احترام بذاره.

بلاتریکس بچه رو میزنه زیر بغلش و به اتاق آموزش میبره. عکسی از لرد سیاه از جیبش در میاره و جلوی چشم بچه میگیره.
-بچه...اینو ببین. خوب نگاه کن. میبینی؟ کجا رو داری نگاه میکنی...با توام!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#35

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
بلاتريکس داد زد.
-فقط پنج دقيقه مونده تا ارباب بيان ،زود باشين بچه هارو مرتب کنين!

کراب که بچه هارو به ترتيب رنگ کنار ديوار چيده بود ،بچه هارو تهديد کرد.
-الان لرد سياه مياد ميخورتتنون زود باشين مرتب شين تا نخوره!

بچه هاى سفيدى از ترس مرتب نشدند ،بلکه چون سفيد بودند مرتب شدند ،بچه هاى روشنايى به حرف بزرگتر هايشان گوش ميدادند.

آلکتو بچه ها رو پشت خودش قايم کرده بود که مبادا لرد اونارو ببينه .
بانز اما کارش بهتر بود چون تو اين چند دقيقه انقدر شعارو ناسزا گفته بود که بچه ها ازش ياد گرفته بودند.

هکتور که نتونسته بود ،هيچکدوم از بچه هارو به سمت سياهى بکشونه ،يکى يکى رنگ سياه به پوست بچه ها زد ،تا به لرد نشون بده که بچه هارو واقعاً سياه کرده!

گويل هم که ديگه وجود نداشت وفقط چند بچه ى چشم بادومى بودند که هى به درو ديوار تعظيم ميکردند.

تنها بلاتريکس بود که تونسته بود به يک بچه آموزش هاى دينى... يعنى مرگخوار شدن بده!
پنج دقيقه تموم شد.

لرد با اقتدار هميشگى وارد شد و رو صندلى مخصوصش نشست.
-خب ياران ما بچه هايى رو که سياه کرديد ،يکى يکى پيش ما بياريد،تا ببينيم مهارت هاى نگهدارى از بچه وسياه کردن بچه هارو دارين يانه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#34

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
خانه ریدل ها پر از بچه بود!

بلاتریکس جلوی در ایستاده بود و گونی حاوی بچه ها را سر و ته کرده بود و همینطور هی از داخل گونی بچه به داخل خانه سرازیر می شد.

مرگخواران شوکه شده و بهت زده به بچه هایی نگاه می کردند که از در و دیوار خانه بالا می رفتند.

-اینا اینقدر بودن؟
-تکثیر شدن؟
-اون یکی به نظرم سیزده بار از گونی اومد بیرون.
-بچه دست به اون فنجون نزن...روح ارباب توشه!


هکتور در سرح خانه گشت می زد و مشت مشت بچه جمع می کرد و داخل جیب هایش می ریخت. مدتها بود قصد ساختن چندین معجون داشت که "بچه" جزو مواد اولیه آن ها بود.

هوریس یکی از مخرب ترین بچه ها را گرفته بود. از قسمت یقه به هوا بلند کرده بود و بطری نیمه خالی را در حلقش چپانده بود.
-جان من بخور. همین یه قطره. ببین چقدر آروم می شی.


کراب بچه ها را کنار دیوار چیده بود و به ترتیب رنگ مرتب می کرد و بانز پشت سرش شعار های ضد نژاد پرستی می داد.


خانه ریدل ها دچار آشوب شده بود!



glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.