هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#29

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
پاتریشیا دختربچه را روبه روی خود نشاند و سپس تخته شاسی سیاه رنگی با نماد عقاب و نشان شوم که در هم تنیده شده بودند، به دست گرفت.
-اسم؟

دختربچه تکرار کرد:
- اسم؟... یعنی اسم بگم ؟ ... عه خب باشه... الون ... دورک... الون دورک؛ تازه خیلی هم قشنگه هم می شه بله پسرا گذاشت هم دخترا. (پاتریشیا چشم غره ای به دختربچه رفت )آهان منظورت اینه که اسم خودم رو بگم؟ خو چرا از اول نمی گی من ایلینا ایلوواتار ام ؛البت بروبچ دیدن اسمم یه نمه سخته ایلی صدام می کنند.

پاتریشیا سریعا این اطلاعات را یادداشت کرد.
- می دونی من چرا اینجام؟
- نه.

پاتریشیا سر بلند کرد و دختر خیره شد. فکرمی کرد لرد سیاه حداقل قبل از اینکه آن ها را به این ماموریت بفرستد ، شرح ماموریت را برای بچه ها و سرمربیان مهد گفته و حالا که انگار نگفته بود...
- می دونی لرد سیاه کیه؟
- نه.

پاتریشیا قیافه ی پوکرفیسی به خود گرفت اما بعد به این نتیجه رسید اگر خودش هم بچه داشت به این نتیجه می رسید که از شخصیتی مثل لرد سیاه برایض حرف نزند و به این نتیجه رسید از سوال های ساده تر شروع کند...
- مامانت کیه؟
- من مادر ندارم.
- بابات چی؟
- من پدر ندارم.
- می دونی کی مارا به وجود آورده؟
- خودم ،خودم را به وجود آوردم!
- از بته که به عمل نیومدی! حداقل می دونی آوداکداورا چیه؟
- نه.
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#28

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
اما اندکی آن طرف تر باقی مرگخوارا هنوز مشغول خیره نگاه کردن به بچه ها بودند تا اینکه یکی از جوان ترین ساحره ها پا پیش گذاشت. از روی موهای سیاه رنگ و در هم گره خورده ی او تشخیص دادنش زیاد سخت نبود نگاهی به اطراف انداخت.
- هی کیشته...بچه!
-کیشته دیگه چیه؟
- من ازت خواستم حرف بزنی ؟ بدون اجازه حرف می زنی؟ اسمت چیه؟
- اسم خودت چیه؟

ساحره ی مذکور نگاهی به دخترک گستاخ جلوی رویش انداخت و چوبدستی اش را در آورد . ملت امروزه اعصاب ندارن ! رودولف سریع- حالا چه به دلیل جنسیت دخترک چه به دلیل گرایش به جبهه ی سفید و مهربانی - جلو پرید.
- می گم پات ایشون یه ساحره ی با کمالاته نباید تا هرچی می شه چوبدستی بکشی که ! نگاه کن و یاد بگیر.

و ساحره ی مذکور که گویا پاتریشیا نام داشت و او را پات می نامیدند ، همراه با سایر مرگخواران به رودولف نگاه کردند.
- اسمت چیه عموجون ؟
- نازیلا ولی شما می تونین شاهزاده خانم صدام کنین.
- بـــعـــلــه. ببینم شازده بلدی جادو کنی؟
- نه عمو.
- پس.... بگو ببینم... آهان... اگه یکی بخواد با مشت بزنه تو حلقت چی کار می کنی؟
- منم می زنم تو حلقش!
- چه جوری؟
- با این دستای نرم ام!
-

مرگخواران درجالی که با کلماتی مانند "اَخ" و "پیف" و "مردک جلف" نگاهشان را از رودولف بر می گرفتند ، متفرق شدند و این وسط پاتریشیا هم دست دختربچه دیگری را گرفت تا هر چه سریع تر سیاه بودن را یادش بدهد و از شر این ماموریت خلاص شود...



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#27

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
اولین مرگخواری که دست به کار شد، بلاتریکس بود.
-هی... تو!
-من؟
-نه...پشت سریت!... بیا اینجا ببینم!

مخاطب بلاتریکس، دختر بچه ریزنقشی بود که یک گوشه نشسته ، پفکش را می خورد و کلا از داستان بی خبر بود.
بلاتریکس به آرامی نزدیک شد و بالا سرش ایستاد. دخترک با دیدن بلاتریکس بالا سرش، زرد شد... سرخ شد... بنفش شد... ولی قبل از آنکه سیاه شود، ضربه بلاتریکس پس کله اش فرو آمد و پفکی که به گلویش پریده بود، به بیرون پرتاب شد... ولی بیرون، ته حلق کرابی بود که دهانش را قدر یک کرگدن باز کرده و مشغول خمیازه کشیدن بود.

-دنبال من بیا.

مرگخواران با افسوس به دخترک که پشت سر بلاتریکس وارد اتاق شد، خیره شدند و در دل برای او طلب مغفرت کردند.

اما درون اتاق، بلاتریکس رو به روی دخترک نشسته و مشغول برانداز کردن او بود.
-خیلی لاغری... ریزی... نمیتونی از خودت دفاع کنی. بگو ببینم...اگه یکی بخواد بزنتت چیکار می کنی؟
-ام...خب...میشینم صحبت می کنم باهاش و سعی می کنم حلش کنم.
-صحبت چیه؟... باید همچین بزنیش که صدای تسترال بده! قبل اینکه اون بزنه، تو باید بزنی! از قدیم میگن که بهترین دفاع، حمله اس! جادو هم که بلد نیستی لابد!؟

بلاتریکس منتظر جواب دخترک نماند و بلند شد و دور او چرخید.
-خیلی خب... پاشو حاضر شو. باید ورزش کنی... اول یه ست سی تایی شنا و بعدش دور حیاط هیپوگریف پر! بعدشم نحوه مشت زنی و کجا زنی! پاشو ببینم...پاشو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
#26

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۲۳ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 79
آفلاین
مهد کودک دیاگون

ادوارد:

-اهم اهم.

منشی:

-بله بفرمایید.


ادوارد:


-ام....ما میخواستیم که.....

رودولف او را کنار زد و گفت:

-ما میخواستیم اینجا مشغول به کار شیم.جا هست؟

منشی:

-نه نیست.ولی میتونم سه تا جغد از هر کدوم بگیرم راه بدم.

مرگخواران دست به جیب شدند تا جغد هایشان را در بیاورند.

درون مهد کودک دیاگون

مرگخواران با دهان های باز به بچه هایی که از سر و کول هم بالا میرفتند و با جسد سرپرست بدبخت بازی میکردند خیره شده بودند.معلوم نبود لرد سیاه آن ها را کدام جهنم دره ای فرستاده بود.




اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۴۰ چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
#25

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
سوژه جدید!


- مرگخواران ما جمع شید باهاتون کار داریم.

مرگخوارا همیشه آدم های گوش به صدای اربابی بودن، پس درحالی که گلبرگ و معجون‌ها و حتی رژلب های همدیگه رو میشکستن خودشونو به لرد رسوندن.

- ارباب معجون کار داشتن می‌خواین؟
- یه دهن بخونم براتون ارباب؟
- ارباب موهاتون نیاز به اصلاح ندارن؟

اگرچه با این حرف ادوارد، کل مرگخوارا به سمتش برگشتن و ادوارد هم چون دید ممکنه زیر بار نگاه‌های بقیه، تیغه‌های قیچیش خم شن، محو شد.

- مرگخواران ما امر مهمی هست...
- مطمئنم اینه که پرنسستون سو تغذیه داره.

نجینی از روی شونه لرد بالا خزید و فس فس کنان خودشو کنار سر لرد رسوند.

- ما که همین امروز نصف مرگخوارا رو دادیم خوردی.
- برای من کافی نیست پاپا.
- باشه خب دوجین مرگخوار دیگه هم میدیم بخوری.

نجینی فس فسی کرد که نشونه‌ی رضایتش بود و بعد از روی شونه لرد پایین اومد.

- مرگخواران ما... یه بار دیگه کسی حرفمونو قطع کنه به هزار قطعه مساوی تقسیمش میکنیم.
- ولی ارباب چجوری تقسیم...

لرد در یک حرکت چوبدستی شو در آورد و مرگخواری که میخواست حرف بزنه رو به هزارتا قسمت مساوی تقسیم کرد.

هرکدوم از تیکه‌های مرگخوار:

- خب می‌گفتیم. از اونجایی که ما ارباب آینده نگری هستیم به فکر تربیت نسل بعدی مرگخوارا از خردسالی هستیم. توی کوچه دیاگونم تازه یه مهدکودک باز شده. ماموریتتون اینه که هرکدوم از شما برین اونجا و به یکی از بچه‌ها سیاه بودن رو یاد بدین.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۲ ۱۷:۰۷:۳۳

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵
#24

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
پست پایانی سوژه


مورگانا و لرد تصمیم داشتند تا به سازمان اسرار رفته تا شاید بتوانند آنجا راز این کوچک شدن یا به اصطلاح بچه شدن جسمی لرد و جمعی از مرگخواران و محفلی ها بفهمند...به همین سبب به سمت آسانسور رفتند تا به سازمان اسرار بروند...اما همین که د ر اسانسور باز شد، مامور اسانسور،جلوی ورود لرد کوچک شده و مورگانا را گرفت...
_کجا؟ورود اطفال ممنوعه!
_عه؟چرا؟
_کلا ممنوعه...همه چی ممنوعه!
_خب چرا؟
_چرا نداره...ممنوع کردن اسونه،کار رو راحت میکنه....شما فک کن مسئول پاسخوگیی هستی...بعد اگه سوال پرسیدن ممنوع باشه باشه،خوشبحالت نیست؟واس همین هی ممنوع میکنن!
_خب آخه این یه طفل عادی نیست...این یه طفل خارج العاده اس!
_چیکار میکنه مگه؟
_آوادا میزنه!

به محض تمام شدن جمله مورگانا،طلسم سبز رنگی از چوب دستی لرد خارج شد و مامور آسانسور درجا مُرد!
اما مامور وزارتخانه که تازه سر رسیده بود،جنازه مامور آسانسور را کف اتاقک آسانسور دید که بالای سر جنازه اش،یک ساحره بالغ و یک طفل ایستاده بودند!
_ایست...به نام قانون شما دستگیرین!
_چرا...من که کاری نکردم!:worry:
_پس کی این مامور وظیفه شناس رو کشته؟غیر شما دوتا کسی اینجا نیست...بچه که نمیتونه کسی رو بکشه،پس حتما تو کشتیش!

مامور وزارت خانه،با طلسمی،دست های مورگانا را بست و او را از اسانسور خارج کرد تا به همکارانش او را به عنوان یک قاتل،تحویل بدهد!
مورگانا و مامور از اسانسور خارج شدند اما لرد در حالی که لبخند شیطانی ای که به لب داشت،دکمه طبقه سازمان اسرار را فشار داد!

سازمان اسرار

لرد در حالی که در سازمان اسرار و قسمت ممنوعه گوی های پیشگویی قدم میزد،ناگهان توجه اش به گویی که نور از آن ساطع میشد،جذب شد....به سمت گوی رفت و آن را در دست گرفت تا به پیشگویی گوش دهد...
"معجون ساز ناشی...معجون بزرگ شدگی به جای چای صبحانه...اربابش کوچک و کوچکتر میشود..."
لرد تمام داستان را فهمید...آن چایی که آن روز خورده بود،چاییی نبود...بلکه معجونی از هکتور بود...طبق معمول!

لرد گوی را سرجایش گذاشت و به بقیه پیشگویی که راه حل برگشتن به حالت عادی بود را گوش نداد...به نظر میرسید لرد از این وضعیت ناراضی نباشد...با توجه به اتفاقات چند دقیقه پیش،لرد به این نتیجه رسید که حالا میتواند هر جنایتی مرتکب شود و کسی به او شک نکند!

پایان!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۱۹ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳
#23

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
نقل قول:

سپس موهای طلایی اش را به کناری زد.چشم های آبی اش مشخص شد..


مامور وزارتخانه، خواست گوشی تلفن با جه را بردارد که...

مورگانا: آآآآآآآآخ...اوووووووخ

مامور وزارتخانه که هول شده بود بالای سر مورگانا آمد و گفت:
_ چی شد؟

مورگانا به مدال چسبانده شده روی ردای مامور که اسم او رویش نوشته شده بود نگاه کرد و با ناز و غمزه گفت:
_امممممم....جناب لینکلن، پام پیچ خورد!

لینکلن:
_ اوه خدای من! اجازه بدید بهتون کمک کنم!

لینکلن اومد کمک کنه که مورگانا گفت:
_ آه! نه ممنونم! خودش خوب شد. فقط حالا که از نزدیکتر به شما نگاه میکنم متوجه میشم چه چشمان آبی زیبایی دارید!

لینکلن:
_ واقعا؟

مورگانا:
_ ایهیم

لینکلن آمد کله اش را نزدیکتر بیاورد که مورگانا گفت:
_ نه لطفا اول چشماتو ببند!

لینکلن، در حالی که لب هایش غنچه شده بود، چشم هایش را بست که...
شترق!

مورگانا با گوشی باجه تلفن محکم به سر لینکلن کوبیده بود و او را بیهوش کرده بود!

لرد ولدمورت کوچک:
_ مورگانا عجب بازیگری هستی تو دختر!

مورگانا:
_ ممنونم ارباب. ...حالا بهتره برگردیم مهد کودک و به بقیه مرگخوارا ملحق بشیم تا یه راه حلی برای برگردوندن شما به حالت اول پیدا کنیم!

لرد ولدمورت:
_ البته حالا که تا اینجا اومدیم میتونیم لینکلن رو یه جا گم و گور کنیم و تو و من بریم توی وزارتخونه یه گشتی بزنیم شاید توی سازمان اسرار یه راه حلی پیدا کردیم!

مورگانا:
-ولی ارباب تابلو میشه ها!

لرد ولدمورت:
_ تابلو نمیشه. تو مامان میشه منم بچه و میگی بچه م اصرار میکرده آوردم وزارتخونه رو نشونش بدم! اگه مثل چند دقیقه پیش نقش بازی کنی حتی میتونیم تا خود اتاق وزیر هم پیش بریم!

مورگانا: اوکی پس بریم ارباب!



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۳
#22

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین
مورگانا نگاش کرد:
-چییییییییییی؟!تو؟!اصن چرا من نه؟!تازه من زنم!من بهتر میتونم با بچه ها ارتباط برقرار کنم!ببین!
و دستی به سر لرد کشید:
-آقا کوچولو اسمت چیه؟!
کمی بعد وقتی به عمق فاجعه پی برد که سوزش وحشتناکی را در دستش احساس کرد.
لرد صدایش را با انزجار بچه گانه کرد:
-من و خاله بلیم با هم بیلون؟!بلیم توی اتاق؟!خواش میکنما!!!
مسئول مهد کودک در حالی که به لرد خیره شده بود زیر لب "یا مرلین"ی گفت موافقتش را اعلام کرد.هنگامی که مورگانا از مهد کودک خارج شد،لرد دستش را پیش رویش دراز کرد:
-چوب دستیو رد کن بیاد!
مورگانا با رنگ پریده چوب را به دست ولدمورت جوان داد:
-کروشیو!
مورگانا مشغول هلیکوپتری زدن بود که صدایی در کوچه پیچید:
-چی کار داری میکنی بچه؟!
و بعد هم صدای دویدن...
مامور وزارتخانه به بالین مورگانا رسید و طلسم را باطل کرد:
-کی به این پسر دماغو "کروشیو"یاد داده؟!تو؟!
نگاه مورگانا بین او و تام در نوسان بود.مأمور که اندکی آرام تر شده بود فرمان داد:
-دنبال من بیاید!میریم به وزارتخونه!انگار نه انگار که این یه طلسم نا بخشودنیه...واقعا که!
سپس موهای طلایی اش را به کناری زد.چشم های آبی اش مشخص شد.وارد باجه ی تلفن شدند.رنگ موگانا بیش از پیش پرید!ولدمورت او را نیشگونی گرفت:
-حیف چوبدستی ندارم بهت کروشیو بزنم!احمق!یه کاری بکن!وقتی وارد وزارتخونه بشیم لو میریم!
-چ..چی..کا...کار کنم ارباب؟!
-خب...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳
#21

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۲:۵۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه و جمعی از مرگخواران و محفلیون در اثر معجونی که ظاهرا طرح آزمایشی محفل ققنوس بوده به دوران کودکی برگشتن و توسط خانواده هاشون به مهدکودک سپرده شدن. بعد از اینکه متوجه میشه لرد هم اونجاست به استخدام مهدکودک در میاد و تلاش میکنه لرد و بقیه رو از اونجا فراری بده، ولی در کوچه دیاگون به جرم دزدی دستگیرش میکنن. در اثر درگیری پیش اومده لرد و بقیه هر کدوم به گوشه ای از کوچه پرت میشن و به سختی هم دیگه رو پیدا میکنن و همونطور که در حال بحث هستن مورگانا اونا رو پیدا میکنه و به مهد برمیگردونه تا خودش بتونه طلسمی برای رفع این مشکل پیدا کنه که....
=============================================
چهره آشنای هکتور وارد صحنه شد و مستقیم به طرف لرد رفت:
-ارباب من خودم حلش میکنم. معجونش رو درست میکنم و شما رو به حالت اولتون برمیگردونم.
مورگانا جیغ و ویغ کرد:
-تو بیجا میکنی. من طلسمو پیدا میکنم و ارباب رو به حالت قبلیشون برمیگردونم.
-اصلا کی تو رو دعوت کرده اینجا؟ کی گفته بیای اینجا تو کار من دخالت کنی؟
-این تویی که یهویی پریدی وسط. من خیلی وقته اینجام.
-نخیر من اول اینجا بودم.

لرد داد زد:
-ساکت!
هکتور و مورگانا:
لرد داد زد:
-گفتم ساکت!
هکتور و مورگانا:
به دقیقه نرسیده هکتور و مورگانا سوزش وحشتنناکی را در ناحیه پاهایشان حس کردند و....
-
-
هکتور از درد دور تا دور حلقه مرگخواران را لی لی کرد، اما وقتی ایستاد متوجه شد قطاری از بچه ها پشتش به لی لی مشغولند.

لرد با تاسف سری تکان داد:
-هیکلتون بچه شده، مغزتون که نشده.
در همین گیر و دار پسر بچه ای که نیم متر و یک وجب بود از نا کجا آباد ظاهر شد و مثل کرم فلوبر مشغول بالا رفتن از پاهای هکتور شد:
-عمو...عمـــــــــــــو. اون گولاخه میخواد منو بزنه.
هکتور که پلکش میپرید به بچه خیره شد:
-من؟ عمو؟
و بلافاصله چوبش را در آورد تا خدمت بچه آویزان برسد که فکری در ذهنش درخشید. فورا جلو رفت و جلو مردی که احتمالا دنبال بچه میگشت ایستاد:
-آقا، این چه وضع نگهداری از نوگلان باغ جادوگرانه؟ مربی کم دارید مگه؟
مرد که با دیدن بچه خیالش جمع شده بود و در سکوت برای او خط و نشان میکشید گفت:
-کم چنین چیزی پیش میاد قربان. ولی راستش بله مربی مهد کم داریم. نمیتونیم به همه بچه ها برسیم.
هکتور سینه اش را صاف کرد و به شکلی که به اعتقاد خودش خفن و با کلاس بود گفت:
-من حاضرم اینجا به عنوان مربی استخدام بشم.



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۳
#20

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
صداهایی که از دور به گوش میرسید، تا حدی کنجکاوش کرد. شبیه صدای بچه بود اما...داشت فکر میکرد که چرا باید در اطراف بن بست هایی که به کوچه ناترکن ختم میشوند،چند تا بچه بپلکند و شیطنت کنند؟ پس این پدر و مادرها چه غلطی میکنند؟
در هرحال مورگانا میخواست بیشتربفهمد، پس جلو رفت. اما از چیزی که دید شدیداجا خورد! از روی تخته جادویی اش پایین پرید و گفت:
- ارباب! شما؟ اینجا؟ این ریختی؟ بازی جدیده؟

لرد نگاهی به تخته چوبی که مورگانا سوارش بود انداخت. چشم های زیبایش را چرخاند و گفت :
- این عتیقه حرکتم میکنه؟

مورگانا با عشوه پلک زد.
- بله البته ارباب کوچک! ولی نگفتید اینجا چکار میکنید؟

و بعد با حالتی مادرانه دست جلو برد وخاک را از روی شانه لرد پاک کرد . شانه ای اشرافی و جواهر نشانی از جیب ردایش بیرون آورد و چتری های لرد ولدمورت( هجب) را شانه زد و با لحنی مهربان گفت:
- لرد کوچک تا حالا کسی بهتون گفته بود وقتی بچه بودید چــــــــقدر چذاب بودید؟

چشم های لرد برق شومی زد.
- مورگانا تو به ارباب وفاداری درسته؟

مورگانا تعظیم کاملی کرد. جوری که اگر یک نفر او را میدید نمیفهمید چرا جلوی یک بچه زیر یک متر، تا این حد خم شده است. لرد گفت:
- تو حتما میتونی کاری بکنی که ما از این قد و قواره دربیایم درسته؟

مورگانا با محبت به لرد نگاه کرد:
- ارباب به این جذابی....
وقتی نگاه خشمگین لرد را دید، تکانی به خودش داد.
- خوب البته! هر چی ارباب بخوان! اما برای اینکه من بتونم همچین کاری بکنم اول ارباب باید برگردن به مهدکودکشون!

لرد فریاد زد:
- ما برنمیگردیم!

مورگانا لبخند ملایمی زد.
- حتی اگر برای ارباب شیرینی شاتوتی بگیرم یا بتونین یه چیز خیلی مهم رو پس بگیرین؟

تنها چیزی که میتوانست برای لرد مهم باشد،چوبدستی اش بود اما مسلما نمیدانست چوبدستی پیش مورگانا هست یا خیر! مورگانا بشکنی زد و پاسخ سوال نپرسیده اربابش را داد.
- بله البته که هست! حالا بیاین بریم. اهای شماها راه بیافتین دیگه !!!

بچه های دیگر حاضر نبودند برگردند، اما با وعده های مورگانا و یکی دو باری، مشت و لگد های لرد، همه به برگشتن رضایت دادند. لرد با لحن تخسی گفت:
- باید بذاری من سوار این عتیقه بشم!

مورگانا از این تمایل به بازی خنده اش گرفت. لرد را روی تخته گذاشت و از پشت نگه اش داشت. لرد غر زد.
- ولمان کنید میخواهیم خودمان برویم!

- میافتید ارباب!

- نمیافتیم!

- می افتید !

- میگوییم نمی افتیم! اصلا وقتی بزرگ شدیم یک کروشیو طلبت!

گرچه فقط یک لفظ و یک تهدید بود اما مورگانا تسلیم شد و اجازه داد لرد ولدمورت ( هجب) خودش اسکیت سواری کند.بعد از خریدن شیرینی و درست وقتی به در مهد کودک رسیدند مورگانا تخته اش را برداشت و گفت:
- من بعد از اینکه طلسم رو ساختم و مطمئن شدم درست کار میکنه.... البته اگه دراکو از کشیدن موهای من دست برنداره، ممکنه روی اون امتحانش کنم....بله بعد از تست کردنش میام پیشتون تا به حالت عادی برگردونمتون!

ولی پیش از آنکه فرصت کند چوب لرد را به او پس بدهد یک نفر گفت:
- تو نه ! اما من لرد رو به حالت عادی برمیگردونم!

مورگانا و لرد به سمت صدا برگشتند.


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱ ۱۵:۵۵:۵۹
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲ ۰:۵۵:۱۱

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.