هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#35

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
بلاتريکس داد زد.
-فقط پنج دقيقه مونده تا ارباب بيان ،زود باشين بچه هارو مرتب کنين!

کراب که بچه هارو به ترتيب رنگ کنار ديوار چيده بود ،بچه هارو تهديد کرد.
-الان لرد سياه مياد ميخورتتنون زود باشين مرتب شين تا نخوره!

بچه هاى سفيدى از ترس مرتب نشدند ،بلکه چون سفيد بودند مرتب شدند ،بچه هاى روشنايى به حرف بزرگتر هايشان گوش ميدادند.

آلکتو بچه ها رو پشت خودش قايم کرده بود که مبادا لرد اونارو ببينه .
بانز اما کارش بهتر بود چون تو اين چند دقيقه انقدر شعارو ناسزا گفته بود که بچه ها ازش ياد گرفته بودند.

هکتور که نتونسته بود ،هيچکدوم از بچه هارو به سمت سياهى بکشونه ،يکى يکى رنگ سياه به پوست بچه ها زد ،تا به لرد نشون بده که بچه هارو واقعاً سياه کرده!

گويل هم که ديگه وجود نداشت وفقط چند بچه ى چشم بادومى بودند که هى به درو ديوار تعظيم ميکردند.

تنها بلاتريکس بود که تونسته بود به يک بچه آموزش هاى دينى... يعنى مرگخوار شدن بده!
پنج دقيقه تموم شد.

لرد با اقتدار هميشگى وارد شد و رو صندلى مخصوصش نشست.
-خب ياران ما بچه هايى رو که سياه کرديد ،يکى يکى پيش ما بياريد،تا ببينيم مهارت هاى نگهدارى از بچه وسياه کردن بچه هارو دارين يانه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#34

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۹:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
خانه ریدل ها پر از بچه بود!

بلاتریکس جلوی در ایستاده بود و گونی حاوی بچه ها را سر و ته کرده بود و همینطور هی از داخل گونی بچه به داخل خانه سرازیر می شد.

مرگخواران شوکه شده و بهت زده به بچه هایی نگاه می کردند که از در و دیوار خانه بالا می رفتند.

-اینا اینقدر بودن؟
-تکثیر شدن؟
-اون یکی به نظرم سیزده بار از گونی اومد بیرون.
-بچه دست به اون فنجون نزن...روح ارباب توشه!


هکتور در سرح خانه گشت می زد و مشت مشت بچه جمع می کرد و داخل جیب هایش می ریخت. مدتها بود قصد ساختن چندین معجون داشت که "بچه" جزو مواد اولیه آن ها بود.

هوریس یکی از مخرب ترین بچه ها را گرفته بود. از قسمت یقه به هوا بلند کرده بود و بطری نیمه خالی را در حلقش چپانده بود.
-جان من بخور. همین یه قطره. ببین چقدر آروم می شی.


کراب بچه ها را کنار دیوار چیده بود و به ترتیب رنگ مرتب می کرد و بانز پشت سرش شعار های ضد نژاد پرستی می داد.


خانه ریدل ها دچار آشوب شده بود!



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#33

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
امسال مجبور تو بدترين مکان ممکن کار کنم،مهدکودک! پدر و مادرم مى رن پيش عموم که مى تونم بگم،کار کردن در مهد کودک بهتر از تحمل کردن پسر عمو هام هستند؛ اونا گوشيتو کش مى رن همه پياماتو مى خونن؛ براى اين اون از طرفت پيام مى فرستن، زيرت بادکنک مى زارن، بهتره ديگه بيشتر نگم.
اما وقتى پايم را تو مهد کودک گذاشتم ترجيح مى دادم برم پيش پسر عمو هام! بچه ها از هر طرف به طرف ديگر مى رفتن ؛ فيلم ترسناک در حال پخش بود:
- دارک شدو، من هميشه از اي فيلم متنفر بودم.( پسر عمو هام مجبورم کرده بودن ببينم!)

بچه ها شاخه هاى درخت را به سمت هم مى گرفتن و چرت و پرت هايى را زير لب مى گفتن:
- ادابادادابا!
-سستوم زبرا!

به سمت تلوزيون رفتم؛ تا يکى از ان کارتون هاى احمقانه را براشون بزارم که دو تا از بچه ها به سمتم امدن:
- شما اربابى؟
- شما به مربى مهدکودک مى گين ارباب!؟
- نه اسمت چى بود؟ اهان،بلدمورت!
- شما اين چيزا رو از کجا مى دونين؟

با زدن اين حرف هردو با قيافه هاى وحشت زده ازم دور شدن.روى تلوزيون يه کارتون احمقانه گذاشتم تا دورش جمع شوند ؛ اما انگار بى فايده بود:
- بچه ها وقت حاضر غايبه!

کاغذى که مدير بهم در اوردم،نوشته بود به جاى حاضر غايب بگو بپر بپر! بى خيال! چاره اى نيست.من فردا پيش پسر عموهامم ديگه تمومه!
- بچه ها وقته بپر بپره.

با تمام تعجب بچه ها دورم جمع شدن.

- خب بچه ها بشينين!

بچه هاهم اطاعت کردن.

- خب اسم هرکى رو خوندم بپره بالا.

اما تا خواستم اسم ها رو بخونم موهايم از پشت کشيده شد پسر قد کوتاه با موهاى تقريبا سفيد پشت سرم بود:
- چرا موهات اينقدر بدرنگه؟
- مگه چشه؟
- اخه رنگه...
- دليل نميشه چون موهام قهوه اى رنگ اون باشه برو بشين!خب داشتم مى گفتم: سارا، خب هست...اخرين نفر هم تامى، تامى کجايى؟
- تامى رو يه زن سياه پوش مو مشکى برد!
- چى ؟ولى باباش صبح اوردتش! نگفتن اونو کجا بردن؟

بچه با صورت احمقانه گفت:
- رفتن خونه ليدل ها!


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۳ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#32

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه مرگخواران را به مهد کودک دیاگون فرستاده تا آنها به بچه ها از همین دوران شکل گیری شخصیت و روحیات، سیاه بودن را یاد بدهند.
هر یک از خدمت گزاران لرد ولدمورت، به شیوه خود به یاد دادن جادوی سیاه و چگونگی سیاه بودن به بچه های مهد کودک مشغول شدند.
بعضی شیوه خشونت آمیز مثل تمرینات سخت بدنی یا نشان دادن فیلم وحشتناک را برگزیدند و برخی دیگر از راه گفتگو استفاده کردند. گرچه چندان به نظر نمی آمد که در آموزش سیاهی به بچه ها موفق بوده باشند.

***

گویل از اینکه پاسخ مورد انتظارش را نگرفته بود، بد طوری شوکه شد. سپس چند ثانیه پوکر فیس شد و در آخر هم جیغ بنفشی کشید.
- قدرتمندترین نیرو عشق نیست. قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!

بچه مذکور در مغزش فرو رفت و به بخش حافظه بلند مدت مراجعه کرد. کمی در آنجا گشت و گذار کرد و دریافت که تناقضی بین دانسته هایش به وجود آمده است؛ اما پیش از اینکه بخواهد حرفی به زبان بیاورد، گویل به او گفت:
- ببین بچه... تکرار کن قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!
- قدرتمند ترین نیروی جهان عشقه!

گویل دندان هایش را به هم فشرد و دستش را بر سرش کوبید. رفت که ضربه ای به پس گردن بچه مذکور بزند تا عقلش سر جا بیاید اما سیم های بخش " پس گردن دیگران زدن " در مغزش پاره شدند و او از انجام این مهم عاجز ماند.

گویل چند دقیقه بدون هیچ هدفی به بچه و همچنین اطرافش نگاهی انداخت که ناگهان چشمش به هکتور افتاد.
- هی هکتور... تو مگه معجون مرگخوار کننده نداده بودی؟ چرا کار نکرد پس؟
- آها چیزه یادم رفت بهت بگم اشتباهی معجون سفید کننده بهت دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!

گویل لحظات سختی را سپری می کرد. آمپر بدنش به بالاترین حد خود رسیده بود. به سرعت به سمت معجون های هکتور رفت تا آنها را با شیشه شان روی سر معجون ساز مذکور بشکند اما پیش از آنکه بخواهد معجونی در دست بگیرد، از فرط عصبانیت مغزش پوکید و بدنش متلاشی و پودر شد و به اعماق زمین نفوذ کرد.

چند دقیقه بعد

پس از سر به نیست شدن گویل، هکتور راه های زیادی را برای آشنا کردن بچه با سیاهی به کار برده بود اما هیچ کدام نمی توانست اثر معجون سفید کننده را خنثی کند.
کمی نیز نگذشت که دیگر مرگخواران با چهره هایی که کلافگی در آن موج میزد، در حالی بچه ای را با خود می کشیدند به هکتور نزدیک شدند.

آنها از روش های زیادی همچون خشونت و نشان دادن فیلم ترسناک و روش های مسالمت آمیز همچون گفتگو استفاده کرده بودند اما انگار فایده ای نداشت. بچه ها نه تنها سیاه نشده بودند، بلکه عقل خود را کامل از دست داده بودند.
و حالا خورندگان مرگ، به دنبال معجون مرگخوار کننده هکتور بودند.

یکی از آنها روبه روری هکتور آمد.
- معجون مرگخوار کننده بده میخوایم اینا رو خیلی سریع سیاه کنیم.

هکتور دوباره اشتباهی معجون سفید کننده داد.
- بیا!

چند دقیقه بعد

- خب اینم از آخرین بچه که اونم این معجون رو خورد.

هکتور تازه متوجه شد که چه گندی را دوباره زده است.
- اوه دوباره اشتباه کردم و معجون سفید کننده دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!
- ینی چی؟
- چی ینی چی؟

همینطور گفتگو بین هکتور و مرگخوار مورد نظر ادامه داشت که ناگهان صدایی همه آنان را در جای خود میخکوب کرد.

بلاتریکس لسترنج در حالی که بچه ای در کنارش حضور داشت گفت:
- خدمت گزاران ارباب ... من این بچه رو به سیاهی کشوندم و فکر می کنم شما هم تونسته باشین جادوی سیاه رو به بقیه بچه ها هم یاد بدین... درست میگم آلکتو؟

آلکتو آب دهانش را به سختی قورت داد. بقیه هم همینطور. آنها نمی توانستند به بلاتریکس بگویند که چه فاجعه ای رخ داده است. دروغ هم نمی توانستند بگویند؛ ولی می توانستند دروغ بگویند و پیش از آنکه دروغ شان معلوم شود، فلنگ شان را ببندند.
آلکتو سری به نشانه تایید تکان داد.

- خیلی خب... بچه ها رو جمع کنید و تو گونی بندازید و به خونه ریدل ببرید ... ارباب باید روی بچه ها نظارت داشته باشن.

و مرگخواران که چاره ای جز پذیرفتن امر بلاتریکس نداشتند، بدون توجه به چه آینده ای که ممکن است در انتظارشان باشد، با کروشیویی بچه ها را در گونی انداختند و پشت سر بلاتریکس رهسپار خانه ریدل ها شدند.



ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۱:۲۷
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۶:۲۸
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۲۲:۴۴:۴۵



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷
#31

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
آن طرف هم گویل دنبال کودکی با ریشه چینی-ژاپنی و ترجیها کره ای بود!

-پیدات کردم!

گویل به پسر بچه ای که ردایش را گرفته بود نگاه کرد.چینی یا کره ای نبود اما ژاپنی بود!قطعا بود!

-تو شبیه خودمی!مرگخواری ازت بسازم که نمونش تو تاریخ نباش.... صبر کن ببینم!تو گفتی پیدات کردم؟

پسر بچه تایید کرد

-آره!ببین!علامت رو ساعدت شبیه نقاشیه منه!

گویل به نقاشی پسر بچه نگاه کرد.علامت مرگخوارن بود!گویل میتوانست اولین عملیات موفق مرگخواران را...

-صبر کن ببینم!از کجا اینو دیده بودی؟
-رو دست اون ویبره ایه بود!

موفق شده بود!این بچه،کپی خودش میشد!ریشه کره ای-چینی-ژاپنی دار!هکتور دوست!علامت مرگخواران دوست!

-استاد هکتور معجون مرگخوار کننده میدین؟
-تکی نمیفروشم!یه جین دارم میخوای؟
-میخوام!

گویل و هکتور،طی یک حرکت سیرکی وار،یک کیسه گالیون را با یک کارتن معجون مرگخوار کننده جا به جا کردند!
گویل نشست جلوی پسره:

-ببین هرکودوم از این شیشه ها رو که سر بکشی صد گالیون بهت میدم!

پسر بچه،طی یک حرکت انتحاری،تمامی شیشه ها را در عرض یک دقیقه سر کشید!
گویل با نیشخند به پسره نگاه کرد:

-بگو ببینم!قدرتمند ترین جادوگر جهان کیه؟
-جادوگرو نمیدونم اما قدرتمند ترین نیروی جهان عشقه!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۱۶ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#30

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- بچه اصلا تو چیزی بلدی؟
- نه!
- جای امثال تو مهد کودک نیست تو باید می رفتی دیوونه خونه سنت دیاگون که همین بغله!

پاتریشیا که از بچه خنگ و کودن چیزی نصیبش نشده بود، زیر لب یک فحش فرانسوی داد و رفت تا دنبال یک بچه چیز فهم بگردد.
از آن طرف آلکتو با پسری دست و پنجه نرم می کرد که از اول ساکت سر جایش نشسته بود.

- خب ببین بچه اگه یه نفر بت زور گفت باس یه چوب بیسبال مث مال ما برداری، بکوبی به صورتش؛ اینطوری.

سپس چوب بیسبال را در صورت کودک دیگر کوبید. کودک شتک شده و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

- فهمیدی چجوری بچه؟
- آره فقط یه سوال؟
- بپرس جوابتو می دیم بچه!
- مگه گاوی می گی ما؟

آلکتو ابتدا سرخ شد، سپس بنفش شد، حتی بعضی از شاهدان عینی معتقد هستند، قهوه ای هم شد! اما بر خلاف همیشه خونسردی خود را حفظ کرد.
- بچه می گیما تو فیلم دوس داری؟
- آره چطور؟
- می خوایم ببریم فیلم conjuring یکو ببینی، مو هات بریز... عه چیزه کلی بخندی!
- عه فیلم خنده داره؟
- آره! (به همین خیال باش! )

آلکتو دست کودک را گرفت و رفت تا از یکی از مربی ها بپرسد، سالن سینما مهد کودک کجاست.


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#29

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
پاتریشیا دختربچه را روبه روی خود نشاند و سپس تخته شاسی سیاه رنگی با نماد عقاب و نشان شوم که در هم تنیده شده بودند، به دست گرفت.
-اسم؟

دختربچه تکرار کرد:
- اسم؟... یعنی اسم بگم ؟ ... عه خب باشه... الون ... دورک... الون دورک؛ تازه خیلی هم قشنگه هم می شه بله پسرا گذاشت هم دخترا. (پاتریشیا چشم غره ای به دختربچه رفت )آهان منظورت اینه که اسم خودم رو بگم؟ خو چرا از اول نمی گی من ایلینا ایلوواتار ام ؛البت بروبچ دیدن اسمم یه نمه سخته ایلی صدام می کنند.

پاتریشیا سریعا این اطلاعات را یادداشت کرد.
- می دونی من چرا اینجام؟
- نه.

پاتریشیا سر بلند کرد و دختر خیره شد. فکرمی کرد لرد سیاه حداقل قبل از اینکه آن ها را به این ماموریت بفرستد ، شرح ماموریت را برای بچه ها و سرمربیان مهد گفته و حالا که انگار نگفته بود...
- می دونی لرد سیاه کیه؟
- نه.

پاتریشیا قیافه ی پوکرفیسی به خود گرفت اما بعد به این نتیجه رسید اگر خودش هم بچه داشت به این نتیجه می رسید که از شخصیتی مثل لرد سیاه برایض حرف نزند و به این نتیجه رسید از سوال های ساده تر شروع کند...
- مامانت کیه؟
- من مادر ندارم.
- بابات چی؟
- من پدر ندارم.
- می دونی کی مارا به وجود آورده؟
- خودم ،خودم را به وجود آوردم!
- از بته که به عمل نیومدی! حداقل می دونی آوداکداورا چیه؟
- نه.
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#28

هستيا كرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۷:۴۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
اما اندکی آن طرف تر باقی مرگخوارا هنوز مشغول خیره نگاه کردن به بچه ها بودند تا اینکه یکی از جوان ترین ساحره ها پا پیش گذاشت. از روی موهای سیاه رنگ و در هم گره خورده ی او تشخیص دادنش زیاد سخت نبود نگاهی به اطراف انداخت.
- هی کیشته...بچه!
-کیشته دیگه چیه؟
- من ازت خواستم حرف بزنی ؟ بدون اجازه حرف می زنی؟ اسمت چیه؟
- اسم خودت چیه؟

ساحره ی مذکور نگاهی به دخترک گستاخ جلوی رویش انداخت و چوبدستی اش را در آورد . ملت امروزه اعصاب ندارن ! رودولف سریع- حالا چه به دلیل جنسیت دخترک چه به دلیل گرایش به جبهه ی سفید و مهربانی - جلو پرید.
- می گم پات ایشون یه ساحره ی با کمالاته نباید تا هرچی می شه چوبدستی بکشی که ! نگاه کن و یاد بگیر.

و ساحره ی مذکور که گویا پاتریشیا نام داشت و او را پات می نامیدند ، همراه با سایر مرگخواران به رودولف نگاه کردند.
- اسمت چیه عموجون ؟
- نازیلا ولی شما می تونین شاهزاده خانم صدام کنین.
- بـــعـــلــه. ببینم شازده بلدی جادو کنی؟
- نه عمو.
- پس.... بگو ببینم... آهان... اگه یکی بخواد با مشت بزنه تو حلقت چی کار می کنی؟
- منم می زنم تو حلقش!
- چه جوری؟
- با این دستای نرم ام!
-

مرگخواران درجالی که با کلماتی مانند "اَخ" و "پیف" و "مردک جلف" نگاهشان را از رودولف بر می گرفتند ، متفرق شدند و این وسط پاتریشیا هم دست دختربچه دیگری را گرفت تا هر چه سریع تر سیاه بودن را یادش بدهد و از شر این ماموریت خلاص شود...



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#27

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۷:۱۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
اولین مرگخواری که دست به کار شد، بلاتریکس بود.
-هی... تو!
-من؟
-نه...پشت سریت!... بیا اینجا ببینم!

مخاطب بلاتریکس، دختر بچه ریزنقشی بود که یک گوشه نشسته ، پفکش را می خورد و کلا از داستان بی خبر بود.
بلاتریکس به آرامی نزدیک شد و بالا سرش ایستاد. دخترک با دیدن بلاتریکس بالا سرش، زرد شد... سرخ شد... بنفش شد... ولی قبل از آنکه سیاه شود، ضربه بلاتریکس پس کله اش فرو آمد و پفکی که به گلویش پریده بود، به بیرون پرتاب شد... ولی بیرون، ته حلق کرابی بود که دهانش را قدر یک کرگدن باز کرده و مشغول خمیازه کشیدن بود.

-دنبال من بیا.

مرگخواران با افسوس به دخترک که پشت سر بلاتریکس وارد اتاق شد، خیره شدند و در دل برای او طلب مغفرت کردند.

اما درون اتاق، بلاتریکس رو به روی دخترک نشسته و مشغول برانداز کردن او بود.
-خیلی لاغری... ریزی... نمیتونی از خودت دفاع کنی. بگو ببینم...اگه یکی بخواد بزنتت چیکار می کنی؟
-ام...خب...میشینم صحبت می کنم باهاش و سعی می کنم حلش کنم.
-صحبت چیه؟... باید همچین بزنیش که صدای تسترال بده! قبل اینکه اون بزنه، تو باید بزنی! از قدیم میگن که بهترین دفاع، حمله اس! جادو هم که بلد نیستی لابد!؟

بلاتریکس منتظر جواب دخترک نماند و بلند شد و دور او چرخید.
-خیلی خب... پاشو حاضر شو. باید ورزش کنی... اول یه ست سی تایی شنا و بعدش دور حیاط هیپوگریف پر! بعدشم نحوه مشت زنی و کجا زنی! پاشو ببینم...پاشو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
#26

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
مهد کودک دیاگون

ادوارد:

-اهم اهم.

منشی:

-بله بفرمایید.


ادوارد:


-ام....ما میخواستیم که.....

رودولف او را کنار زد و گفت:

-ما میخواستیم اینجا مشغول به کار شیم.جا هست؟

منشی:

-نه نیست.ولی میتونم سه تا جغد از هر کدوم بگیرم راه بدم.

مرگخواران دست به جیب شدند تا جغد هایشان را در بیاورند.

درون مهد کودک دیاگون

مرگخواران با دهان های باز به بچه هایی که از سر و کول هم بالا میرفتند و با جسد سرپرست بدبخت بازی میکردند خیره شده بودند.معلوم نبود لرد سیاه آن ها را کدام جهنم دره ای فرستاده بود.




اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.