هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲
#5

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
انتهای کوچه دیاگون- مهد کودک تازه تاسیس

بارتی لحظه ای ایستاد تا به نمای ورودی مهدکودک تازه تاسیسش بنگرد. تهیه ی مکانی برای ایجاد یک مهد کودک آنهم در کوچه ی گرانی مثل دیاگون به هیچ عنوان کار راحتی نبود. اما او یک مرگخوار بود و مشکلات پیش پاافتاده ای مثل گرانی و تورم نمی توانست مانعی برایش ایجاد کند. کما اینکه این مکان را به ضرب کروشیو و تهدید صاحبش به مرگ به زور از او گرفته بود. لبخند تمسخرآمیزی بر لبانش نقش بست. برای این مهدکودک نقشه های زیادی در سر داشت.
سایر مرگخواران از صحبت مخفیانه ی او با سرورشان بی اطلاع بودند. با این همه او بار دیگر و این بار با به خطر انداختن آبرو و البته اعصابش در افتتاح مکانی برای سر و کله زدن با بچه ها، وفاداریش را به ارباب تاریکی ها اثبات کرده بود.
نگاهش را به دو طرف کوچه انداخت و اخمی کرد. شاید این تنها نقطه ضعف مهدکودک بود که در دور افتاده ترین نقطه واقع شده بود. هرچند او گزینه های زیادی نیز پیش رو نداشت.
در همان لحظه اما دابز که پیشبند خونینی بسته و در حال هم زدن محتویات کاسه ای بزرگ بود از مهد خارج شد. بارتی نگاهی به محتویات درون کاسه انداخت. خیلی اطمینان نداشت آن انگشت آدمیزادی را که در حال مخلوط شدن با سایر مخلفات دیده بود زاییده ی تخیالات او باشد.
اما بی آنکه از هم زدن دست بکشد با نگاهی به سر در مهد غر زد:
- تو که هنوز تابلوی ورودی رو نصب نکردی.
بارتی با ناخوشنودی نفسش را از سینه بیرون داد:
- می فرمایید دست تنها باید چیکار کنم؟ آیلین کو؟ جاگسن کجاست؟
اما با بی تفاوتی گفت:
- آیلین که رفته سر کوچه برای مهدکودک تبلیغ کنه. جاگسن هم داره آخرین تغییرات رو برای ورود مهمانان کوچولومون انجام میده. منم که دارم ناهار درست میکنم.
بارتی آهی کشید. در واقع لازم بود بعدا چند نفر را برای انجام امور مهدکودک استخدام کند.
- برو بگو حداقل جاگسن بیاد کمکم کنه. من تنهایی که نمی تونم این تابلو رو وصل کنم.

دقایقی بعد

- نه... کجه هنوز.... یکم به راست... گفتم به راست اونطرفه چپته... نه... چیکار کردی؟ گفتم بالاتر اینجوری اصلا به چشم نمیاد... از پس نصب یه تابلوی ساده هم برنمیای.
بارتی نفس زنان تابلو را کمی بالاتر کشید:
- خوبه گفتم بیای کمکم کنی نه اینکه دستور بدی!
جاگسن گفت:
- پس فکر کردی دارم یه ساعته چی کار می کنم؟واقعا که اینم عوض تشکر کردنته.
بارتی:
درست در همان لحظه سر و صدای کر کننده ای بلند شد و هردو با سرعت به آنسوی کوچه نگاه کردند. گرد و خاک زیادی در آن ناحیه به هوا بلند شده بود. جاگسن آهسته گفت:
- به نظرت من فکر میکنم زمین داره می لرزه یا واقعا داره می لرزه؟ :worry:



ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۹:۵۷:۱۶


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲
#4

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
بچه ویزلی ها با آرامش و ادبی که از آنها بعید بنظر می رسید به صورت دو صف بیست نفره به راه افتادند.

مالی در حالی که چشم از آنها بر نمی داشت با لحنی که حاکی از شکاکی بیش از حدش بود گفت؛

- آرتور، عجیب نیست که اینا یکدفعه اینجوری سر براه شدن؟

- والا با اون جیغی که تو کشیدی فکر کنم گوی آتشینای چارلی از ترس سکته نکرده باشن خوبه... ببین اینا چقدر مقاوم هستن!

- تو همیشه نسبت به من بد بیـ..

اما صدای بچه ها که حالا به سر سه راهی رسیده بودند مانع از این شد تا صدای مالی به آرتور برسد.

- بچه ها بیاین از این ور... اینجا بهترین شیرینی فروشی این منطقه است...

- تازه بعضیاشونم مجانی میدن.

- نخیرم... ما میریم مغازه ی فرد و جرج

- بهله! تازه فرد قرار بود بهم یدونه از اون پستونک جیلیز ویلیزیا بده!

- همتو اشتباه میکنین! ما میریم اسباب بازی فروشی... اونجا بهتره!

بدین ترتیب بچه ها به سه قسمت شدند و هرکدام به سمتی رفتند.... البته گروهی هم لا بلای جمعیت فزاینده ی کوچه گم و گور شدند...

آرتور و مالی:

کوچه ی دیاگون:

کوچه ی ناکترن:

گوی آتشین چینی:


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲
#3

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۲:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
- اوه نه! یکی اینارو بگیره!

مالی فریاد زنان اینو میگه و به آرتور خیره میشه. آرتور با لجبازی جواب میده:

- وقتی آوردیشون باید فکر اینجاشم میکردی!

مالی بیخیال کمک خواستن از آرتور میشه و دوان دوان وارد اژدهافروشی میشه. ویزلیای کوچک هرکدوم از یه جا آویزون شدن و به شکستن وسایل مختلف رو آوردن.

مالی قبل از اینکه اونا بتونن محفظه ی اژدهاهارو کشف کنن و به سمتش حمله ور شن فریاد میزنه: برگردین اینجا بینم وروجکا! اگه به این کارتون ادامه بدین دیگه بیرون نمیارمتون! :vay:

اما گوش ویزلیای کوچک به این حرفا بدهکار نبود. با وجود این همه سر و صدا سر چارلی از تو اتاق اژدها ها بیرون میزنه و با وحشت به خواهر برادراش نگاه میکنه و میگه:

- مـــاااامـــاااان!

مالی برمیگرده و با دیدن چارلی میگه: درو ببند تا نیومدن اون تو!

چارلی اطاعت میکنه و سریعا درو میبنده و با نیشخند بازی به اژدهایی که خوفناک بهش نگاه میکنه خیره میشه. اینور فروشگاه مالی که از عصبانیت سرخ شده بالاخره منفجر میشه و با فریادی که هرچیز و هرکسی رو رام میکنه میگه:

- یا همین الان میاین بیرون یا با من طرفیییین!

ویزلیای کوچک با قیافه هایی این ریختی به مادرشون خیره میشن. بعد آروم و سر به زیر به صف از اونجا خارج میشن و دور آرتور جمع میشن.

آرتور پیشنهاد میده: قبل از اینکه به فروشگاه دیگه ای علاقمند شن بریم این مهد کودکو پیدا کنیم.

مالی همچنان همچون فلفلای سرخ عصبانیه و تنها با حرکت سری موافقت خودشو اعلام میکنه و پشت سر ویزلیای کوچک که شیطنت دوباره به چشماشون بازگشته حرکت میکنه. مثل اینکه خودشم میدونست که فریاداش چند دقیقه بیشتر دووم ندارن ...




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲
#2

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
حدود نیم ساعت طول کشید تا همه ی ویزلی ها با شومینه به دیاگون برن.

کوچه ی دیاگون

جادوگران و ساحره ها با کمال ارامش مشغول خرید از مغازه ها بودند که ناگهان... مغازه ای منفجر شد و 30 تا مو قرمز از ان به بیرون پرتاب شدن!
- بچه ها همه اینجا
ارتور با فریاد این جملرو گفت.
جادوگری که وضع ویزلی هارا میدید با حالت پیام بازرگانی جلو امد و گفت: ایا از بچه هایتان خسته شدید؟ ایا موقع خرید مزاحمتان می شوند؟ پس به مهد کودک دیاگون بروید.
مالی با ملاقه جلو امد و نعره کشان گفت: من از دست بچه هام خسته شدم؟
و با ملاقه طوری بر سر ان جادوگر ضربه زد تا مثل کاسه ی صبحی از وسط نصف شود!
- پاشو بریم ارتور.
و نگاهی به شوهرش انداخت که سخت در فکر بود.
- تو که به حرف اون جادوگر گوش نمیدی؟
- به دور و اطرافت نگاه کن. با این همه بچه می خوای بری خرید؟ اینطوری که بهت لباس نمیرسه.
اکنون مالی ویزلی هم سخت در فکر بود. و سرانجام پرسید: این مهد کودک کجاست؟
جادوگر با بی رمقی سمتی را نشان داد و به رحمت ایزدی پیوست!
مالی رو به ارتور کرد و گفت: پاشو بریم.
ارتور و مالی به هر زحمتی که بود بچه ها را جمع کردند و به راه افتادند. همان طور که پیش می رفتند یکی از بچه ها فریاد زد: این مغازه ی برادر چارلیه!
و ویزلی ها با سرعت تک شاخ بدرون مغازه ی اژدها فروشی ریختند...


شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲
#1

بارتی کراوچ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۵ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۲۱ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از خانه ریدل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 121
آفلاین
سوژه جدید

-بیا بگیر!

مالی ویزلی کاسه پر از سوپ پیاز را روی میز،روبه روی آرتور ویزلی کوبید.محتویات کاسه بیرون ریختند و کاسه نصفه شد!
آرتور ویزلی که از کثیف شدن ردای نو اش عصبانی بود،بلند شد و با مشت بر روی میز کوبید.

-چته زن؟چرا مث تسترال رفتار میکنی؟
-هیچی فقط از این که ردای نو تنته خوشحالم!
-خوشحالی ینی نصف کردن تنها کاسه این خونه؟
مالی از شدت عصبانیت دستش را که از کویر لوت خشک تر بود،با پیشبند سسی اش خشک کرد!
-آخرین باری که برام لباس خریدی قبل از وقتی بود که چارلی به دنیا اومد!آخه مگه گناه من چیه که همیشه برام ملاقه میخری؟به مرلین منم آدمم،لباس میخوام.

آرتور قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و مثل افرادی که حقشان پایمال شده،به مالی نگاه کرد.

-عزیزم،من پول ندارم...

مالی که منتظر شنیدن چنین چیزی بود،با گوشه چشم به ردای نو آرتور که حالا ازش سوپ میچکید و توسط تکه های بزرگ پیاز تزئین شده بود نگاه کرد.

-پس چطور این ردا رو برا خودت گرفتی؟نکنه پولات رو برا یکی دیگه خرج میکنی؟

آرتور که اوضاع رو وخیم میدید و از ترس ملاقه جدید مالی که در هوا تاب میخورد،پشت میز آشپزخانه پناه گرفت که طبق محاسباتش تا دودقیقه دیگه مثل کاسه نصف میشد!

آرتور:نه عزیزم،من فقط تورو دوس دارم.اصن میخوای همین حالا بریم دیاگون برات چند تا ردا نو بگیرم؟

مالی که آروم شده بود،ملاقه رو زمین گذاشت.

مالی:اوهــــــــــوی...بـچـــــــــه ها...میخواییم بریم خرید!

حدود 20 تا 30 بچه مو قرمز،از 30 ساله تا 2 ماهه،به آشپزخانه هجوم آوردند.

آرتور:آخه اینا رو کجا ببریم؟
مالی:کوچه دیاگون!

یکی از ویزلیک ها که به دلیل زیاد بودن تعداد خواهر و برادراش فاقد اسم بود،بالای سر پدرش پرید و موهایش را کشید!

ویزلیک:ما هم میام!جنایت تو روز روشن؟خشونت با کودک؟تنبیه فیزیکی؟

آرتور که تقریبا کچل شده بودو از حرف های قلمبه سلمبه ی ویزلی 2 ساله تعجب کرده بود،ویزلیک را روی زمین گذاشت و رو به بقیه گفت:

-یکی،یکی به مقصد دیاگون از شومینه برید تو،گونی پودر اونجاست،زیاد بر ندارید تا کم نیاریم.همش ده کیلوئه!


به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.