هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۳۳ شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۷
#75

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
-من چرا؟

پلیس مشنگی پوکرفیس به بلاتریکس خیره شده بود و منتظر جواب بود.

-چون اگه بچه رو پیدا نکنیم باید یکی رو بدیم ارباب بکشه!

پلیس مشنگی خواست یک قدم عقب برود که با مخالفت فنریر مواجه شد.
-نه نه!آفرین بلا،اینجوری دیگه نمیمیریم!
-نه فنریر،یکم دیرتر میمیریم،یه آواداکداورا دیرتر.

فنریر فعلا به همان چندثانیه زندگی بیشتر دلخوش کرد و پلیس را روی کولش گذاشت.
-بریم!

...
بعد از نیم ساعت پیاده روی بی فایده،مرگخواران تصمیم گرفتند در کافه ای بنشینند و فکر کنند یک بچه کوچک نق نقو چه جاهایی میتواند برود.

-شهربازی؟
-یه بچه ی در این حد کوچولو حتی با مفهوم شهربازی آشنا نیست رودولف!چه برسه به آدرسش!

فنریر که از اول مسیر با دست راست دهان پلیس را گرفته بود،تصمیم گرفت برای تنوع با دست چپ دهان پلیس را بگیرد.
-شاید یه گرگینه خوردتش؟

بلاتریکس با مشت محکم روی میز کوبید.
-فنر،چرا تو همه چیو به خوردن ربط میدی؟!
-فهمیدم!مجرم همیشه به محل جرم برمیگرده!

سو بعد از بیان این جمله با نگاه کنجکاو مرگخواران مواجه شد.
-ما از یتیم خونه آوردیمش،پس برگشته همونجا دیگه!

راه حل سو از نظر مرگخواران کاملا منطقی به نظر میرسید،تا وقتی که لینی هم بعنوان یک ریونکلاوی نظر داد.
-شایدم تو گودال باشه؟ما از اونجا هم آوردیمش!

مرگخواران با تردید به هم نگاه کردند،حالا باید یکی را انتخاب میکردند،گودال یا یتیم خانه؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۵۹ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
#74

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
همه در حالی که سعی می کردند سکته‌ی ناقص بکنند و نه کامل فریاد زدند:
- چی؟
- گفتم بچه نیست.
- می‌دونیم اون واسه تعجب بود.
- خب اگه می‌دونید دیگه چرا می پرسید؟

بلاتریکس اعصاب نداشت. پس ملت هم دست از مسخره بازی کشیدند و دوباره به موضوع بچه پرداختند.
- حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟
- رُس.

گوینده این دیالوگ با نگاهی دقیق به جمله قبل، از گفتن دیالوگ پشیمان و بعد دچار افسردگی شدید شد و خواست خودش رو بکشد که مرگخواران بر سرش ریختند و اسلحه را از دستش گرفتند.
- داداش یه کلمه اشتباه گفتی این کارا چیه.

و مرگخوار مذکور از خودکشی منصرف شد.
- بچه رو یادتون رفت؟!

با خشم بلاتریکس همه به صورت خبردار ایستادند و جو پایگاه‌های نظامی را به خود گرفتند.
- خیر قربان!
- پس تن لشتون رو جمع کنید بریم دنبال بچه.
- بله قربان!

و راه افتادند که بروند. در لحظات آخر بلاتریکس یقه پلیس مشنگ که هم‌چنان آنجا ایستاده بود و با تعجب به آنها خیره شده بود را گرفت و گفت:
-جنابعالی هم با ما میای!




مرگ!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲:۵۰ سه شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۷
#73

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ذاره.
مرگخوارا بچه رو می برن بیرون و بچه میفته توی یه گودال. مرگخوارا هم دنبالش به اعماق زمین می رن. الان بچه از گودال اومده بیرون و توی یه پارکه و پلیس داره ازش سوال جواب می کنه. مرگخوارا هم می بینن.

....................

-این پلیسه خودش تستراله که وایساده از بچه به این کوچیکی سوال می کنه؟
-اون بچه که حرفم نمی تونه بزنه...همش گریه می کنه. بفرما...گریه کرد!
-چیکار می کنه؟ یه کاغذ داد امضا کنه...
-بهش دستبند زد؟

مرگخواران که دیگر طاقت دیدن این رفتار با بچه مورد علاقه اربابشان را نداشتند جلو رفتند.

-ببخشید...جناب پلیس مشنگی!

پلیس با عصبانیت به طرف انسان هایی با پوشش عجیب و غریب برگشت.
-مشنگ؟ الان به پلیس مملکت توهین کردین؟ شما، یه مشت اراذل و اوباش و گرگ و حشره؟ اصلا ببینم...این گرگه مجوز داره؟ اون دختره چرا برای من عشوه میاد؟

سو دست از پلک زدن برداشت و فنریر وانمود کرد در جیب هایش به دنبال مجوز می گردد.
بچه هم این وسط گریه اش را قطع کرده بود و دست های کوچکش را از داخل دستبند بیرون کشید و موذیانه در حال دور شدن بود.

مرلین تصمیم گرفت ریش سفیدی کند و جلو رفت.
-جناب پلیس...این بچه رو چرا داشتین دستگیر می کردین؟

-ازش پرسیدم تک و تنها اینجا چیکار می کنه؟ پرسیدم مرتکب جرمی شده یا نه...جواب نداد. گفتم اگه مرتکب جرمی شدی گریه کن...که گریه کرد. اعتراف نامه شو نوشتم و دادم امضا کرد و دستبند زدم بهش. بچه شما بود؟ نبود که...بود؟

روش پلیس به نظر مرگخواران بسیار منطقی و عادلانه بود.

در این بین بلاتریکس متوجه موضوعی شد.
-ملت...بچه...نیست!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷:۰۱ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷
#72

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-ببین حشره. یه نگاهی به دستای من بکن. اینا دست کسی هستن که بتونه کار کنه؟ من سالها به اینا رسیدم. حتی تو هاگوارتز هم تکالیفمو گویل انجام میداد. البته اشتباه انجام میداد ولی الان موضوع این نیست. روی موضوع تمرکز کن. تو فیلما و سریالا دیدی یکی مغزش کار میکنه و یکی دستش؟ یکی عقل داره و یکی قدرت بدنی؟ من همون شماره یک هستم! من مغزم کار میکنه. مجبور کردن من به خونه سازی، خیانتیه به جهان هستی.

حشره مات و مبهوت به کراب نگاه میکرد. اصلا هم به او ربطی نداشت که کراب از دستهایش چگونه محافظت کرده و شب ها به آنها کرم زده و دائما دستکش پوشیده. حشره خانه میخواست. سقفی بالای سرش میخواست. اصلا هم برایش مهم نبود که زیر زمین زندگی میکند. برای همین روی سر کراب پرید و بطور ناگهانی گوشش را گاز گرفت و اینطور به او فهماند که از سیستم دفاعی و حمله ای قوی ای برخوردار است.

کراب تحت تاثیر درد ناگهانی شروع به دویدن کرد و خیلی زود به مرگخواران رسید.
لینی حسود خیلی حسود بسیار حسود، از دیدن حشره بطور کامل از حسودی ترکید!
-دهه...اینو برای چی آوردی؟ گفتیم بشین براش خونه بساز.

-آخ!

این جواب کراب بود. برای این که حشره ساعتی به مچش بسته بود و دقیقا هر پنج دقیقه یکبار گازی از گوش کراب میگرفت.

-هیسسسس...ساکت باشین یه لحظه...

مرگخواران ساکت شدند. البته کراب این وسط یک آخ دیگر هم گفت.
بعد از ساکت شدن مرگخواران، همگی متوجه شدند که صدای بچه بسیار نزدیکتر شده.

-انگار از بالا میاد. مسیر تونل رو رو به بالا بکنیییییین!

مرگخواران شروع به کندن کردند. بجز کراب که نگران دست هایش بود و بجز لینی که از شدت حسادت دچار لرزش و تشنج شده بود و نمیتوانست جایی را بکند.

مرگخواران کندند و کندند...تا اینکه نوری به درون تونل تابید.

-بچه ها...فکر کنم اونقدر کندیم که مردیم! من دارم به سمت نور میرم.

مرگخواران هکتور جوگیر را گرفتند که به طرف نور نرود.

-رسیدیم به سطح زمین. بچه رفته بیرون. یکی سرشو ببره بیرون و بیاد گزارش بده بفهمیم کجاییم.

دیانا سرش را از تونل بیرون برد.
-وسط یه پارکیم. بچه هم اونجاست. یه پلیس داره ازش میپرسه اونجا چیکار میکنه. بچه هم مثل تسترال زل زده بهش و جواب نمیده.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶:۲۷ جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷
#71

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
درسته که کراب دوید و دوید و دوید تا از خشم مرگخوارا بگریزه، اما مرگخوارا هم پا به پاش دویدن و دویدن و دویدن تا اونو به سزای عملش برسونن!

بالاخره مرگخوارا کرابو گیر می‌ندازن و بلاتریکس با چهره‌ای که از عصبانیت سرخ شده بود جلو میاد.
- حشره چی می‌گه لینی؟

لینی که حشره‌ی شاکی رو تا اونجا بال‌بال‌زنان با خودش کول کرده بود و آورده بود، برای چند ثانیه سرشو به دهن حشره نزدیک می‌کنه.
- می‌گه من خونه‌مو می‌خوام. این‌بار بزرگ‌تر و قوی‌تر از قبل. اصنم بهتون آسون نمی‌گیرم. آب و غذا و حقوق کارتون رو هم بهتون نمی‌دم. همه‌ش پای خودتونه.
- خوبه!

بلاتریکس اینو می‌گه و کرابو از یقه بلند می‌کنه و به سمت جایی که باید خونه حشره ساخته می‌شد پرتاب می‌کنه.
- حالا خودت همونجا می‌شینی و تنهایی خونه رو می‌سازی تا ما بریم و اون بچه رو پیدا کنیم... اعتراضم نداریم!

کراب که دهنشو باز کرده بود تا اعتراض کنه، با جمله‌ی آخر بلاتریکس ساکت می‌شه و بغض‌کنان به حشره‌ی عصبانی‌تر از بلاتریکس که حالا دست به سینه جلوش ایستاده بود نگاه می‌کنه.
- نامردا! منو با این تنها نذارین...

کراب رو به مرگخوارانی که تو پیچ گودال در حال ناپدید شدن بودن فریاد می‌زنه، اما همه بی‌توجه به راهشون ادامه می‌دن و اونو با حشره تنها می‌ذارن.




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۷:۲۹:۴۱ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۷
#70

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- چسب!
- تف چطوره؟!
- میگم چسب!
- تفم خب قدرت چسبندگی داره دیگه!

همه ی مرگخوار ها سر خانه ی حشره ای مزاحم برای بدست آوردن بچه بودند. حشره ای از لینی سر سخت تر که یاران لرد هم جلوی او به زانو در آمده بودند. زیرا بر روی زانو هایشان بر زمین نشسته بودند و خانه ی نه چندان زیبایی برای او می ساختند. لینی از طرف حشره دستور داد:
- میگه یخورده تمیز تر!
- لینی!

بلاتریکس خیلی عصبانی بود. به طوری که چند تا از مرگخوار هایی که او را نگه داشته بودند را با " آوداکداورا" ی اصیلی کشت ولی به هر حال، مرگخوار ها مصمم بودند. باید او را نگه میداشتند.

در این طرف هکتور ، کراب و بانز مشغول درست کردن خانه بودند و با آجر های کوچکی _که حاصل ظریف کاری آنها ( با اینکه در وجودشان نبود!) با چوبدستی بود_ را روی هم میگذاشتند. آن خانه ی اصلی بود. هکتور گِل ها و سنگ هایی را در پاتیلش فرو میکرد و آنها را به شکل پاتیلش در می آورد و کارش را کنار خانه ی اصلی جای میداد.

بانز هم آجر ها را چسب مالی میکرد و برای اینکه کارشان خیلی خوب جلوه بدهد، رژ لب کراب را برداشت و به خانه مالید! کراب هم تفننی به هر کدام کمک میکرد. در آخر... یک خانه ی اصلی که اندازه ی یک وجب دست بود و در کنارش خانه های بزرگتری اما ساده تری اندازه ی یک وجب و نیم بود، درست شد.

بانز، کراب و هکتور به کار خود میبالیدند! بلاتریکس که در گوشه ای - کنار چند مرگخوار- نشسته بود، آرامتر شده بود. اما هنوز لحن تهدید آمیزی در صدایش آشکار بود:
- لینی، بپرس حالا میتونیم رد شیم و اون بچه رو که معلوم نیست تو چه وضعیه از تو گودال دراریم؟!

لینی به زبان نامفهومی برای انسان ها، حرف بلاتریکس را برای حشره بازگو کرد. او هم چیزی گفت. لینی تایید کرد و رویش را به مرگخوار ها کرد:
- ویزیی. ووزو... ببخشید! یه لحظه نفهمیدم دارم اینطوری حرف میزنم! گفتش که برای یه خونه ی موقت خوبه. خیلیم سخت گیر نیست اما به هر حال اجازه داد که رد شیم!

همه به طرف گودال دویدند. اما لحظه ای صبر کردند چون مرگخواری روی زمین دراز کشیده بود! آنها دست او تیله ای دیدند که داشت به چیزی نشانه میگرفت. آنها زاویه ی دید کراب را دنبال کردند و به ساختمانی نیم وجبی رسیدند که کنار خانه ی اصلی ساخته شده بود. بعضی ها نفهمیدند که او میخواهد چکار کند. پس بانز پرسید:
- چیکار میکنی کراب؟
- دلم هوس تیله بازی کرده. دیدم چه موقعیتی بهتر از این...

و همان موقع تیله را پرتاب کرد. تاتسویا به طور ناگهانی گفت:
- نه!

اما دیر شده بود. هدف گیری کراب اصلا خوب نبود و تیله به خانه برخورد کرد و خانه... از هم پاشید. در واقع متلاشی شد! بعد لحظه ای، همه به نقطه ی جوشی رسیده بودند که حتی زمین زیرشان ذوب شد. و آنها بر سر کرابی که واقعا همه ی کار ها را خراب میکرد، ریختند! او هم در حالی که فرار میکرد، داد زد:
- اینکارو کردم که ببینین خونه خیلی پایدار نیست!
- خفه شو!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۱۸ ۱۶:۲۴:۰۴

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۵۴ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
#69

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
در وهله اول بلاتریکس به سرعت عصبانی و به طرف لینی حمله وَر شد که دیگر مرگخواران او را گرفتند.

-حشرات اگه با هم تبانی کنن، می تونن هر کاری بکنن!

کراب در حین تجدید رژَش که حین چغندرخوردن کمرنگ شده بود این را گفت.
باز هم در وهله اول، بلاتریکس سعی در نادیده گرفتن کراب با ایده های درخشانش داشت، وای با دیدن تکان سرهای بقیه کمی آرام گرفت.
- خب می گین چیکارش کنیم؟ ما الان باید اون بچه رو پیدا کنیم!
- باید دلشو بدست بیاریم!

کراب بعضی وقت ها ایده های خوبی داشت...
بانز تصمیم گرفت پیشقدم شود.
- خب... خب بهش بگو خوشحال می شیم اگه بتونیم کاری براش انجام بدیم!

لینی بعد از سخنی چند با حشره به طرف مرگخواران برگشت.

- می گه از بانز خوشش نمیاد! یکی دیگه حرف بزنه!

بلاتریکس در حال آمپرچسباندن بود. انگشتش را تهدید وار رو به لینی گرفت.
- ببین لینی! تو...
- می گه با دست با لینی حرف نزن!

مرگخوارا برای جلوگیری از درگیری های احتمالی، -درواقع، قطعی- بلاتریکس را عقب فرستادند و هکتور به عنوان نماینده جلو آمد؛ لینی با نارضایتی نگاهی به او انداخت، ولی اجبارا برگشت و با حشره حرف زد.
- باید خونشو براش بسازیم!



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶:۴۵ دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-بچه؟ بـــــچـــــه! کجایی؟

بچه جوابی نداد. کسی هم انتظار جواب نداشت. بچه بود!

هوریس تلو تلو خوران جلو رفت و تکه سنگ گردی را شوت کرد!
-ولش کنین. برگردیم. یه بچه شبیه همین می سازیم و تحویل ارباب می دیم. دو ساعته منو آوردین قعر زمین از نور خورشید محروم شدم. استخونام داره می پوکه!

لینی پرواز کنان به دنبال سنگی که هوریس شوت کرده بود رفت.
-هی...بچه ها...

-به نظر من به ارباب بگیم بچه خسته شد و گذاشت رفت!

همه چپ چپ ترین نگاه هایشان را نثار کراب کردند...با این ایده های به درد نخورش! دوباره صدای لینی بلند شد.
-هی بچه ها...

بلاتریکس کلافه شد و بالاخره جواب لینی را داد.
-بچه ها نیست و بچه اس. فقط یکیه...و اصلا نمی فهمم چرا متوقف شدی. وقتی قرار بود متوقف بشی چرا داوطلب شدی جلوی صف حرکت کنی؟

لینی به حشره ای ریز تر از خودش اشاره کرد.
-این نمی ذاره...می گه سنگی که هوریس شوت کرد، خونه خرابش کرده...و الان نمی ذاره ما حتی یک قدم جلوتر بریم. می گه سر جاتون بمونین و تکون هم نخورین! نفس بکشین. این اجازه رو دارین.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷
#67

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ذاره.
لرد تحت تاثیر بچه رفتارش عوض می‌شه و مرگخوارا می‌ترسن لرد تبدیل به دامبلدور دوم بشه. پس بچه رو به بهونه گردش بیرون می‌برن تا بهش خبیث بودن رو یاد بدن.
حالا بچه افتاده تو یه گودال و ملت مرگخوار به دنبالش وارد گودال می‌شن. در حالی که مرگخوارا سرگرم دنبال کردن صدای گریه‌ی بچه هستن تا پیداش کنن، تاتسویا با چغندر از مرگخوارای گشنه پذیرایی می‌کنه، ولی آخرین چغندری که پرتاب می‌کنه طی محاسبات اشتباه، پروازکنان به سمتی می‌ره که صدای گریه‌ی بچه ازش میومد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یک برخورد سهمگین، ناله ی دلخراش ترکیدن چغندر و...

-به نظرتون صدای بچه قطع نشد؟

- شد!

برگشت سر همه‌ی مرگخوارا به سمت گوینده‌ی دیالوگ که کسی نبود جز کراب، تنها شروع ماجراس. کراب از همه سمت مورد حمله‌های لفظی مرگخوارا قرار می‌گیره!

- ما نگرانیم بچه چیزیش شده باشه بعد تو با خیال راحت داری می‌خوری؟
- خجالت نمی‌کشی اینقد راحت تایید می‌کنی اتفاقی برا بچه افتاده؟
- می‌دونی اگه بلایی سر بچه بیاد لرد زنده‌مون نمی‌ذاره؟ نه می‌دونی؟ می‌دونی یا نه؟

کراب که گویا خوردن چغندر کرم‌دار بهش چسبیده بود، با دیدن این حجم از انتقادات از کرده‌ی خودش پشیمون می‌شه و این‌بار چهره‌ش همچون بچه‌هایی می‌شه که چیزی رو نباید می‌خوردن، اما خوردن.
- ببخشید خب. صدای بچه قطع شد! ذکر همراه با آه و بغض و ناله و اینا.

مرگخوارا که کمی راضی شده بودن، برای آخرین بار چشم‌غره‌ای نثار کراب می‌کنن و برمی‌گردن تا ببینن چه رُزی بر سر بگیرن.

- بیاین امیدوار باشیم چغندر یکراست رفته تو دهن بچه و بچه گرسنه بوده و الان سیر شده!

مرگخوارا که از این همه خوش‌بینی‌ای که به نظر در تناقض با حقیقت میومد شوکه شده بودن، نمی‌دونستن چه واکنشی باید نشون بدن.
بلاتریکس که اتلاف وقت رو بیش از این جایز نمی‌دونست دوباره به حرکت در میاد.
- هرچی که هست باید سریع‌تر بچه رو پیدا کنیم! راه بیفتین.




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۴:۱۷ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
#66

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
تکه ی کوچک تر از بندِ انگشتِ چغندری که در دستِ لیسا به چشم می خورد، آن‌قدر کوچک بود که حتی "اگر به بچه می دادی هم قهر می کرد". برای همین بود که دختر سامورایی درحالی که مجددا صف را بهم می ریخت یک چغندرِ تر و تازه را به سرِ کاتانا زد و به سمت ساحره ی ریونکلاوی گرفت.

- نمی خوام. وویش.
- اوس؟

متاسفانه سامورایی کوچک اصلا با مفهومی به نام "قهر" آشنایی نداشت و در اعماق ذهنِ تک سلولی وارش تصور می کرد لیسا خجالت کشیده و قصد تعارف دارد.

همین اتفاق بود که رشته ی فجایع بعدی را رقم زد.

تاتسویا تلاش کرد تا با لبخندی محبت آمیز چغندر را به لیسا بدهد اما در محاسبات پرشش و تعیین ارتفاع سقفِ گودال اشتباه کرد و سکندری خوران با بانزی برخورد کرد که اورا نمی دید. همین کافی بود تا تعادلش را از دست بدهد و کاتانا را به سرعت بچرخاند. چرخاندن شمشیر همانا و پرتاب شدن چغندر همانا!

چغندر مذکور پرواز کنان، با سرعتی که چشم غیر مسلح نمی توانست دنبالش کند، به سمتی درحال حرکت بود که صدای گریه ی کودک از آن می آمد.

یک برخورد سهمگین، ناله ی دلخراش ترکیدن چغندر و...

-به نظرتون صدای بچه قطع نشد؟


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.