هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷
#57

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- پیداش کردم!

پنه لوپه مگس کشی پنجاه سانتی را با کلی گل و لای در حالی که به همه خبر پیدا شدنش را میداد، در دستش آورد. به اتاق نشیمن رفت و روی مبل پرید و منتظر بقیه ماند. اما بقیه نیامدند!
- بچه ها مگس کشو پیدا کردما!!

ماتیلدا سرش را از توی آشپزخانه بیرون آورد و با ابروهایی در هم گره رفته، غرغر کرد:
- خب که چی؟! میخوای مگس بکشی؟ برو تو اتاقم خیلی پشه هست. کار خاصی نیست. دستت هم درد نکنه. اما... نه صبر کن، از اون موقعی که کسی اومد تو اتاقم، اون هرمیون... لباسمو سفید کرد و...

پنه لوپه با ناباوری پلک زد! باور نمیکرد که تنها نیم ساعت از حرف زدنشان درباره ی هورکراکس های پروفسورشان و البته خون گرفتن از او گذشته بود و بعد آنها به آن سادگی آن را فراموش کرده بودند! بخاطر همین پنی حرف ماتیلدا را قطع کرد و سر او داد زد:
- تو این خونه، مثل اینکه فقط من مغزم ماهی نیست! بابا... ملّت محفل، یه وسیله ی هورکراکس پیدا کردم!

ماتیلدا اول نمیفهمید که پنه چه میگوید. اما بعد پلک بعدیش، ناگهان همه چی را بخاطر آورد. پس سوت زنان، سرش را در داخل آشپزخانه برد که چهره ی پنه را که مثل روغن روی ماهیتابه داغ کرده بود، نبیند و البته برای امنیت بیشتر که پنی همان مگس کش را به سمت او پرت نکند، رفت! اما کمی بعد، همه ی محفلی ها به سمت پنه آمدند و دورش جمع شدند.
- چقدر میدرخشه.
- خیلی خوشگله!
- کاملا برازنده ی هورکراکس شدنه.
- انقدر پاچه خواری و تعریف و تمجید از یه مگس کشی که اصن معلوم نیست از کدوم مرلین آبادی اومده، نکنین! انقدر خاک داره که نمی تونیم ببینیمش!

رون این را گفت و خود را خنک کرد. در عوض بقیه با عصبانیت نگاهش کردند ولی او توجهی نکرد! پنه بعد پیدا کردنش، سعی کرده بود که خاک های رویش را پاک کند. اما نشده بود. پس نمی توانست چهره ی انکار کننده ها را به خود بگیرد. پس بخاطر محفلی بودنش، راه راست را در پیش گرفت و حقیقت را گفت:
- من اینو برای جمع کردن تار عنکبوت ها، کشتن موش ها و بعضی وقتا برای نبودن چاه باز کن تو دستشویی استفاده کردم.

همه از تعجب نفسشان بند آمده بود و بعضی ها برای بالا آوردن به مرلینگاه مراجعه کردند! ماتیلدا با عصبانیت داد زد:
- بابا نرین بالا بیارین! تازه توالتارو تمیز کردم!‌ ای خدا!! باید خودتون بشورینشا! بعدشم، پنی! بابا این چیه آوردی؟! میرفتیم یه مگس کش دیگه میخریدیم!
- مگه چشه؟! ببین! از زردی قشنگش گرفته تا تار عنکبوت ها که تزیینش کردن! اصن مگه تو هافلپافی نیستی؟! پس چرا از زردیش خوشت نمیاد؟
- پنه لوپه!!

او چنان دادی زد که فریاد دامبلدور حتی یک هزارم آن نبود. پنه لوپه از ماتیلدای خشمگین که کنارش نشسته بود، فاصله گرفت. مثل اینکه جمله ی " هیچوقت زرد پوشان را خشمگین نکنید!" حقیقت داشت. به هر حال گفت:
- گادفری، خونو به دو بخش کن. نصفشو بیار که من و تو بریم تزریق به مگس کشِ های کلاس کنیم. نصفشو بذار برای بقیه که برای یه هورکراکس دیگه استفادش کنن.

گادفری از روی کلاهش، سرش را خاراند و بعد گفت:
- اینکارو میکنم. اما اومدن با تو... باشه.

او به سرعت به آشپزخانه رفت. پنه ادامه داد:
- لودو، ماتیلدا. شما دو تا برین رو یه قاشق موادو بریزین.

برای ماتیلدا توانی نمانده بود. اما سر و صدای لودو در آمد:
- واقعا که!‌ فکر نکنم که هیچکس این هورکراکسارو حتی حدسم بزنه! راستی، چرا با این همه سر و صدا، پروف چیزی نگفت؟!

رون گفت:
- به نکته ی خوبی اشاره کردی. میرم ببینم چی شده!

هیچکس خیلی نگران نبود. چون می دانستند شاید بخاطر وحشیانه آمپول زدن آنها، پروف غش کرده باشد. و بعد حدسشان درست از آب در آمد. دقایقی بعد، رون آمد.
- پروف غش کرده. اما عیبی نداره. خیلی یهویی بود. من کنارش میمونم.

همین موقع، گادفری از آشپزخانه بیرون آمد. آمپول را در دست داشت.
- توی یه لیوان نصف خونو ریختم . مواظب باشید که فقط پروف نبینتش. میریم تو... تو اتاق پروف. سرشو گرم کنین که نیاد بالا.

ماتیلدا با تندی هر چه تمام تر گفت:
- غشیده!
- اوه... فکر کنم خیلی محکم زدیم!‌ اما خب پیش میاد. پنه بیا بریم.

پنی و گادفری به طرف اتاق دامبلدور و ماتیلدا و لودو به طرف آشپزخانه رفتند.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۹:۳۹ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷
#56

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
نعره دامبلدور... بله، دقیقا نعره دامبلدور نه تنها خونه گریمولد رو، که کل محله گریمولد رو، و کل شهر لندن رو تکون عمیقی داد.
بااینکه حالا لودو و گادفری به جای پنج حس، دارای چهار حس اصلی بودن، اما دیدن سرنگ پر از قطرات خونی که براشون حکم زندگی رو داشت باعث شد تنها لبخند حجیمی بزنن و دامبلدور رو با غم مواجه شدن با ترس همیشگیش تنها بزارن. گادفری در اتاق پروف رو آروم بست و همراه لودو به نشیمن رفتن.

- کار نشد نداره که!
لودو اینو گفت و سرنگ رو بالا گرفت؛ صدای هورا توی خونه پیچید و پنی با قاپیدن سرنگ ذوقکی گفت:
- آفرین بچه ها! حالا فقط باید فکر کنیم چه وسیله هایی انتخاب کنیم و اونارو پیدا کنیم و
تبدیل به هورکراکس کنیم و قایمشون کنیم و نذاریم پروف بفهمه! همین!

محفلیا نگاهی به هم، و سپس به پنی انداختن.

- همین؟
- اوهوم.
- مرحبا واقعا به همگی! کار تموم شده اصلا.
- به جای مسخره بازی بشین فکر کن چی رو تبدیل به هورکراکس کنیم. این خیلی مهمه! باید حتی چیزی فراتر از وسایل گروه های چهارگانه هاگوارتز باشه چون همونطور که می دونین هری مال ولدمورتو تونست که نابود کنه. ممکنه مرگخوارا هم مرلین نکرده بفهمن و به این فکر بیفتن که نابودشون کنن!
- خب شما یه پسر جیگر برگزیده مثل من داشتین، مرگخوارا همچین کسی رو ندارن که!

سیل "اه" و "جمع کن خودتو" و "ایش" و چشم غره به طرف هری روون شد.

- خب بچه ها! ایده هاتون چیه؟
- ایده؟
- چی؟
- ها؟

پنی نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه. علامه دهر محفل بودن سخت ترین کار ممکنه بود.

- خب من میگم باید از چیزایی استفاده کنیم که اونقدری تو چشم نباشه که تا کسی فهمید، بیاد سراغش.

پنی لبخند ذوق زده ای زد؛ رون همیشه ایده های خوبی داشت.
- مثل چی خوب؟
- یه چیزی مثل... مثل مگس کش!

خوب... پنی اشتباه کرده بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷
#55

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
-سو...زن؟ ابدا فرزندم ، این کار دریغ از قطره ای عشق است .
-پروف ! چرا انقدر ممانعت میکنید!؟ این کار برای سلامتیه خودتونه .

آلبوس و گادفری در حال بحث و کشمکش بودن که صدای کوبیده شدن در اتاق به گوش رسید.

-آااه کیستی فرزندم؟....اصلا مهم نیست ، فقط بیا داخل و این چیز نوک تیزو از دست گادفری بگیر.
-سلام آلبوس ، داشتم رد میشدم که صدای جیغ تورو شنیدم.
-مرسی لودو ، به موقع اومدی .
ببین تو میتونی پرفوسورو راضی کنی ازش خون بگیرم برای آزمایشاتش؟
-خب...آلبوس یادته تو به ضرب المثل های مشنگی علاقه مند بودی؟
مشنگا یه ضرب المثل دارن که میگه :؛
"سن که رسید به پنجاه ، فشار میاد به چند جا"

-خب فرزندم باید بهت بگم که من صدوپنجاه سالمه نه پنجاه .

گادفری که میخواست در تایید حرف لودو چیزی بگه ، اینطوری شروع کرد ؛

-خب این موضوع هر پنجاه سال یبار اتفاق میوفته پروفسور ، و ما باید مطما شیم چه جور فشارایی رو شماس !

آلبوس یواش یواش داشت قانع میشد ، گادفری با کمک لودو ، آلبوس رو آماده کردن تا ازش خون بگیرن.

-فرزندم بزن ولی آروم بزن !
-اصلا نترسین پرفوسور ، واکسنای گربه یه هرمیونو همیشه من میزنم .

با شنیدن این جمله آلبوس چشماش گرد میشه و تلاش میکنه از جاش بلند شه که لودو با دو دست شونه های پیرمردو میگیره و عضلاتشو منقبض میکنه.

-نه ...نه فرزندم ، نه ... کمکم کنید فرزندانم ، به دادم برسید...!
گادفری سوزن رو در کلفت ترین رگ آلبوس فرو میکنه و سرنگ شروع به پر شدن میکنه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#54

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۴۶
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
محفلی ها پالام پولوم پیلیچ کردند و قرعه به نام گادفری افتاد که برود و نقشه را اجرا کند. شعبده باز کت مشکی رنگش را با یک روپوش سفید دکتری تعویض کرد؛ عینک گرد هری را به چشم زد و همان طور که کیف کمک های اولیه را به دست گرفته بود، به سمت اتاق دامبلدور رفت.
- تق تق تق!
- بیا تو فرزندم!

گادفری داخل شد و دامبلدور را در حالی دید که لباس خواب حریر گل داری به تن کرده؛ روی تخت دراز کشیده و مشغول مطالعه است. اهم اهمی نمود و صحبت را آغاز کرد.
- دکتر میدهرست هستم. واسه چکاپ ماهیانه اومدم.

دامبلدور بدون اینکه چشم از نوشته های کتاب بردارد، گفت:
- فرزندم! الان وقت دکتربازی ندارم. باید این رمان عشقیو تموم کنم.

گادفری لبه ی تخت نشست و سعی کرد چهره ای متأثر به خود بگیرد.
- پروف! شما خیلی گوشه گیر شدین. همش خودتونو تو کتاب غرق می کنین. تازه مردمک چشماتونم دیگه شکل قلب نیست.

دامبلدور یک آب نبات لیمویی از بین ریش هایش درآورد و همان طور که خرچ خرچ کنان آن را می جوید، گفت:
- نه فرزندم! من امروز کلاس خصوصی داشتم و حسابی شاد و شنگولم.

گادفری سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه پروف! شما الان تو مرحله ی انکار به سر می برین. میکروب افسردگیِ ناشی از کهولت سن تو خونتون پخش شده. برای اینکه بفهمم بیماری چه قد پیش رفته، باید یه آزمایش خون ازتون بگیرم.

محفلی جوان این را گفت و بعد یک سرنگ گاویِ مزین به سوزن لحاف دوزی را از کیفش بیرون آورد.



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۳:۱۱ چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷
#53

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-با چاقو حمله کنیم به شکمش؟

همه محفلی ها که به صورت عمیقی تو فکر فرو رفته بودن یه دفعه به سمت هاگرید برگشتن و با تعجب بهش نگاه کردن. هاگرید روی زمین نشسته و به دیوار بیچاره ای تکیه داده بود. دیوار خیلی داشت زور میزد که زیر بار فشار هاگرید از بین نره. اگر از بین میرفت آبروش جلوی دیوارهای ساحره دیگه میرفت و دیگه نمیتونست رستگار بشه. به زور هاگرید رو باید تحمل میکرد تا بالاخره تصمیم بگیره که از شکنجه دیوار بیچاره دست بر داره و بره به کار و زندگیش برسه. ترک هایی که گوشه کنار دیوار به وجود اومده بود نشانگر خوبی از فشار عظیمی که داشت بهش میومد بود ولی رضازاده مانند قهرمانانه مقاومت میکرد. در این بین پنه لوپه گفت:

-به پروف چاقو بزنیم؟ میخوایم جان پیچ بسازیم بیشتر زنده بمونه اینجوری که زودتر میکشیمش.

هاگرید دستی به ریشش کشید. پنه لوپه راست میگفت چاقو به پروف زدن ممکن بود عواقب بدی داشته باشه ولی مرلین رو شکر کرد که مغزش پر ایده های بهتر از این بود.

-خب پس یه کیک تولد واسش درست کنیم، توش پر سوزن ته گرد بذاریم. بعد که خورد معدش سوراخ شد، از دهنش خون بیرون میاد. اونوقت میتونیم از اون خون ها استفاده کنیم.

هاگرید به خودش خیلی افتخار میکرد که چنین ایده سطح بالایی به ذهنش رسیده. همینجوری با افتخار با قیافه وحشت زده بقیه محفلی ها مواجه شد و وقتی دید که از ایده های نابش تو این جمع بهره کافی برده نمیشه از سر جاش بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت. دیوار نفسی راحت کشید که تونسته در مقابل فشار هاگرید مقاومت کنه، محفلی ها نفس راحتی کشیدن که هاگرید دیگه ایده های وحشتناکش رو نمیده، پنه لوپه اما نفسی بسیار سنگین کشید و بدو بدو دنبال هاگرید رفت.
-الان تمام کیک های یخچال رو میخوره، قند میگیره میفته این گوشه ...

پنه لوپه حرفش رو ناتموم گذاشت و سر جاش ایستاد. نظر بقیه محفلی ها بهش جمع شد و وقتی قیافه پیروزمندانه پنه لوپه رو دیدن فهمیدن که یه نقشه خوبی کشیده. پنه ادامه داد:
-چطوره به پروف بگیم باید آزمایش خون بده که مرلین نکرده تو این سن پیری طوریش نباشه؟

بقیه محفلی ها از این ایده خیلی لذت بردن. حالا کی قرار شد بره با دامبلدور در مورد پیریش صحبت کنه؟




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#52

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
نیو سوژ!

- آقا من مخالفم!
- حالا کی نظر تو رو پرسید آخه؟
- خیلی بی ادبی! بی تربیت! اصلا من قهرم!

تکاپوی محفلیا دیدنی بود؛ همه گردالی دور هم نشسته بودن و در مورد موضوع جدید و عجیبی بحث می کردن؛ خیلی عجیب ها.

- خب الان مثلا فهمیدین چجوری و کجا! فکر می کنین راضی می شه؟
- باید راضی بشه! مگه دست خودشه؟!
- اوهوم
- خب... نمی ذاریم بفهمه خب!

پنه لوپه که به دلیل ریونی بودنش توی اون جمع احساس جانشین هرمیون و علامه دهر بودن بهش دست داده بود گفت:
- وای من کتابهایی که لازم بودنو خوندم! توی دستور العملش یه سری چیزا لازم داریم که بدون رضایتش نمی شه به دست آورد؛ شما احتیاج دارین به...

ماتیلدا خمیازه ای کشید.
- دو روز بود هرمیون نداشتیم ها...

پنه لوپه چشم غره ای به طرفش رفت و ادامه داد:
- به خونِش!
- یا مرلین! خونش؟ از کجا بیاریم آخه؟
- من که گفتم.

سکوت توی جمع حاکم شد. به نظر می رسید هیچکس ایده ای نداشته باشه که پروفسور دامبلدور وارد خونه گریمولد شد.
- سلام فرزندان روشنایی! حالتون چطوره؟

با سرعت شگفت آوری، تمام محفلیا حالا مایل ها دور از هم مشغول انجام کاری بودن؛ ادوارد مشغول خوندن پیام امروز، گادفری در حال پاک کردن کلاهش، و رون و سوجی مشغول مچ انداختن بودن؛ پنی که با کفگیر از آشپزخونه بیرون اومد در دوباره باز شد و ماتیلدا اومد تو.

- عه پروفسور سلام! کی اومدین؟

پروفسور با شک چشمهاشو ریز کرد.
- همین الان فرزندم.

شاید خیلی تابلو نبود که محفلیا داشتن کاری بدون اطلاع پروفسور می کردن، اما اون شک کرده بود.
- طوری شده؟
- نه!
- اتفاق بی عشقی افتاده؟
- نه!
- مطمئنین؟
- نَ... آره!

رون اظهار وجود کرد:
- بچه ها بیاین بهش بگیم! پروفسور ما می خوایم براتون...
اما رون نتونست ادامه حرفش رو بگه. چشم هاش آروم روی هم افتادن و همراه با کفگیری که توی سرش گیر کرده بود پخش زمین شد و از حال رفت.

- پنی؟ این چه کار بی عشقی بود که کردی؟
- ها؟ ... چیز... ما با هم شوخی داریم پروف! یه مسابقه داریم تحت عنوان کی کارهاش بی عشق تره! در جهت گسترش و تعالی محفل!

پروفسور لباشو جمع کرد؛ یه چیزی درست نبود اما الان وقت نداشت چون باید کارهاشو انجام می داد. شونه ای بالا انداخت و رفت به اتاق کارش.

- الان می گین چیکار کنیم؟ برای ساختن ۱۰ تا هورکراکس باید حداقل بیست قطره از خونشو داشته باشیم! هر شئ ۲ قطره!


.................
پ.ن: مامریت انجام شد پروفس!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
#51

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پست پایانی :


-بسته دیگه
-یه ذره دیگه
-نه دیگه باید بریم به ماموریت اصلی برسیم
-فقط یه چند دقیقه دیگه

بخش مسوولیت پذیر و بخش عاشق ستاره های مغز آملیا با هم درگیر بودن و نمیذاشتن تصمیمی گرفته بشه. آملیا هی به طرف در نزدیک میشد و هی برمیگشت به طرف تلسکوپش. بالاخره بعد از یه عالمه درگیری، بخش وسطی مغزش یه راه حل خوب پیدا کرد. اول میتونستن برن دامبلدور رو پیدا کنن و بهش خبر بدن، بعد بیان تا آخر عمر با ستاره ها ارتباط برقرار کنن. آملیا کمی اشک ریخت که داره از تلسکوپش دور میشه و از در اتاق خارج شد.

-آخخخخخ

آملیا سرش رو بالا گرفت و دامبلدور رو دید که یه لیوان پر قهوه روی لباسش ریخته بود. دیگه بهتر از این نمیشد، به جای اینکه بره دامبلدور رو پیدا کنه ، دامبلدور خودش اومده بود و میتونست سریعا ماجراهای اتاق خون رو بهش بگه و بعدشم به ستاره ها مراجعه کنه.

-حواست کجاست دخترم؟ مالی با کلی منت لباسم رو تازه شسته بود.
-پروف ... پروف ... پروف.
-آروم باش دخترم، آروم باش و خیلی آروم بگو که چرا لباس پروف رو کثیف کردی؟
-پروف !! هرمیون و بقیه محفلی ها یه معجون درست کردن دارن با شکنجه و کلک و کلی کارهای سیاهی بدون عشق دیگه مرگخوارها رو محفلی میکنن.

دامبلدور به محض اینکه این رو شنید، لحظه ای صبر نکرد و به طرف دفتر مدیریتش رفت. آملیا هم خشنود از اتفاقات افتاده به اتاقش برگشت تا با ستاره ها تنها باشه.


دفتر دامبلدور

دامبلدور از اینور اتاقش به اونور میرفت و بر میگشت. نمیتونست بفهمه کجای راه رو اشتباه رفته که محفلی های عزیزش به راه سیاهی و شکنجه کشیده شدن. نمیتونست خودش رو مقصر ندونه و باید همه چیز رو درست میکرد. از پنجره که بیرون رو نگاه کرد ، ققنوس رو دید که هرمیون، رز و آدر رو منقار گرفته و داره میاره. بعد از چند ثانیه هر سه محفلی جلوی دامبلدور پرتاب شدن و ققنوس هم رفت بقیه سریالش رو ببینه که دامبلدور وسطش مزاحمش شده بود.

-عزیزانم، خجالت بکشید.

محفلی ها اول از روی زمین بلند شدن و بعد لباس هاشون رو تکون دادن. آدر و رز سرشون رو پایین انداختن و به گوشه ای از اتاق رفتن تا به کارهای بدشون فکر کنن. هرمیون ولی هنوز از کارش پشیمون نشده بود و با سری بالا به دامبلدور خیره شده بود.
-پروفسور، این همه سال با عشق رفتین جلو چی شد؟ هر روز مرگخوارها جادوگر و ماگل های بی گناه رو میکشن و ما هنوزم داریم سعی میکنیم با زندانی کردنشون مشکل رو حل کنیم ... مرگخوار ها هم هر روز از آزکابان فرار میکنن.

هرمیون که قبلا این مکالمه رو با دامبلدور داشته و میدونست که آخر بحث هیچ کدوم به نتیجه نمیرسن، منتظر جواب دامبلدور نموند و با عصبانیت از دفتر مدیریت خارج شد. قبل از خروج لبخند تمخسر آمیزی به آدر و رز انداخت تا ناامیدیش رو نشون بده.

از اون به بعد دیگه کسی اون هرمیون رو ندید. هرمیون جدیدی وارد ایفای نقش شده بود که صد ها برابر بهتر و مهربون تر نقش هرمیون رو اجرا میکرد. مرگخوارها به خونه ریدل برگشتن و بعد از ماه ها شکنجه توسط اربابشون و نجینی اربابشون به دوران مرگخواری قبل از اتفاقات اتاق خونه بازگشتن.



پایان




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
#50

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۴:۵۳
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 172
آفلاین
سین اول هرمیون،املیا و هکتور!

-هی هرمیون اونجارو نگاه رون، رون پشت سرته.

همین که هرمیون برگشت تا رون را در اغوش بگیرد و با دیوار برخورد کرد و پخش زمین شد؛ البته از اول هم میدانست پشت سرش دیوار است ولی اسم رون حواسش را به روزهای ماه عسل برد و همه چیز را فراموش کرد. آملیا هم از موقعیت به دست امده استفاده کرد و فلنگ را بست و از مکانی که در انجا بودن( :| نمیدونم کجا بودن ) بیرون امد و به سمت پروفسور دامبلدور به راه افتاد اما از انجایی که شب شده بود نتوانست جلوی هوسش را بگیرد و از تصور اینکه ستاره ی قطبی در پر نور ترین حالت خود میدرخشد دهانش اب افتاد و سریعا روی برجی که در نزدیکی اش بود رفت. او تلسکوپ کوچکی اندازه ی ملخ از جیبش دراورد و به جلو پرت کرد با پرتاب طلسمی از چوبدستی اش تلسکوپ کوچک دوبرابر اندازه خود املیا شد و روی سه پایه فرود امد و املیا غرق در تماشای ستاره ها شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶
#49

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
بیت مدیران

- این یکی با من.
- برداشتی تو قبلیه رو، این یکی با من.
- بعدی رو تو بردار.
- نه میخوام همینو !

مجله‌ی جدید پاترمور از دست لایتینا به دست رز و برعکس کشیده می‌شد و یوآن روی جلد آن پوزخند زدن را فراموش کرده و از ترس پاره شدن به گوشه‌ی صفحه پناه برده بود.

- باوش. مال تو ولی بخور قبلش اینو.

لایتینا خیلی تشنه بود. لایتینا خیلی دلش پاترمور می‌خواست. لاتینیا برای خوندن زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ی جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها لحظه شماری می‌کرد. لاتینیا شربت را خورد!
رز قیافه‌ی پیروزمندانه‌اش را پشت صفحات پاترمورهای سال پیش قایم کرد.

***

مرد جوان برگه به دست توی پیاده رو راه می‌رفت و با برگه‌هایی که پخش می‌کرد و صدای فریادش رو اعصاب عابرین مشنگی قدم می‌زد.
- تائتر اسکار گرفته‌ی سال آینده! رودولف در گونی...آدر گونی به دست! گرمی برده...پرفروش تر از دلور در آیینه...فقط یک گالیون.




ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۸ ۲۱:۲۳:۱۳




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶
#48

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آدر "رودولف تو گونی" به دست به طرف خوابگاه مدیران راه افتاد اما کار آرنولد خیلی سخت تر بود. وقتی به دربار(وزارت خونه) رسید، چندین نگهبان جلوی در وایستاده بودن و خیلی مشکوک بهش نگاه میکردن. یکیشون چوب جادوش رو به طرف آرنولد گرفت و پرسید:
-اینجا چی میخوای محفلی کثیف ؟
-نمیخوام برم تو من.
-خب پس اینجا چیکار میکنی؟
-نمیخوام آرسینوس رو ببینم و این معجون رو میخوام خودم بخورم.
-چیییییی؟ معجون رو خودت بخوری؟

نگهبان سریعا معجون رو از دست آرنولد گرفت و بهش نگاهی انداخت. بعد به دماغش نزدیک کرد و کمی بو کرد و در آخر هم زبونی بهش کشید.
-چرا مثل سگ ها رفتار نمیکنی تو ؟
-چیییییی؟ من مثل سگ ها رفتار نمیکنم؟

نگهبان ها با عصبانیت همه چهار دست و پا به زمین افتادن و واق واق کنان اینور اونور میرفتن. آرنولد موقعیت رو مناسب دید و با پرتاب استخونی حواسشون رو پرت کرد. خودش هم سریعا در رو باز کرد و وارد شد. دربار خیلی از وزارت خونه قدیمی تغییر کرده بود. به جای مجسمه و تابلو جادوگرهای معروف ، همه تبدیل به مجسمه و عکس های آرسینوس شده بودن. وسط سالن ورودی که ولدمورت و دامبلدور روزی دوئل خفنی کرده بودن هم مجسمه بزرگ وینکی مرحوم وجود داشت.

-تو اینجا چیکار میکنی ای محفلی کثیف؟

آرنولد برگشت و با قیافه عصبی نارسیسا مواجه شد. نارسیسا از خواهرش بسیار مهربون تر به نظر میرسید ولی ریاست آزکابان تو روحیه اون هم تاثیر های بدی گذاشته بود.
-اینجا نیستم من که این معجون رو خودم بخورم.

نارسیسا از این جمله فلسفی آرنولد به فکر فرو رفت.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.