هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۶:۴۰ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
#68

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- خب، ببین کریچر...
-
- ما میخوایم...
- غودا!
- لرد...
- آخ!
- بگیر که اومد...
- پنه!

میتونستن اون همه سر و صدا رو يه طوری تحمل کنن، ولی وقتی يه نفر با قصد کشتن یکی دیگه از روبرتون پرواز میکنه، شما چجوری میخواهد متمرکز شین؟ پنه لوپه با فریاد ماتیلدا سر جاش نشست.
-
- پنه، لطفا برو بیرون دعوا کن، خب؟

با بیرون رفتن پنه لوپه، ماتیلدا که خیلی سعی میکرد اعصابشو آروم نگه داره، ادامه داد.
- ببین کریچر...
- زود باش ديگه. کریچر کلی کار داره.

و وایتکسش رو توی بغلش گرفت و نوازش کرد.



این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۹:۳۱ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#67

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
پنه لوپه با صدای بلند و رسا فریاد زد:
- کریچر؟ کجایی؟

جوابی نشنیدند. پنه لوپه دوباره او را صدا زد. ایندفعه کریچر از بالای پله های خانه ی شماره ی دوازده گریمولد نمایان شد. او به سه نفر خیره شد و گفت:
- کریچر شنید که صداش کردین!

هاگرید گفت:
- آره کریچر عزیز! بیا یه لحظه اون وایتکسو بذار کنار. می خوایم باهات حرف بزنیم.
- کریچر برای چی وایتکسو بذاره کنار؟!

لحنش به وضوح عصبانی بود. هاگرید قامتی بلند داشت. اما او هم در مقابل عصبانیت کریچر ترسید. ظاهرا کریچر زیادی به وایتکسش وابسته بود! هاگرید آب دهنش را قورت داد و گفت:
- خب... بیارش! فقط یه لحظه بیا!

کریچر دوباره آن سه را نگاه کرد. باید مرلینگاه ها را تمیز می کرد و اتاق محفلی ها را برق می انداخت. اما وقتی دید آن سه جدی بودند، چاره ای جز همراهی کردن آنها ندید. زیر لب غرغر کرد و پله ها را یکی به دو پایین آمد. هر سه او را به آشپزخانه هدایت کردند. وسط آشپزخانه میز نسبتا بزرگی وجود داشت و صندلی های انبوه اطرافش بودند. آنها هم جایی پیدا کردند و نشستند.

پنه لوپه گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب کریچر! مقدمه چینی نمی کنم و سریع حرفمو می زنم. پروفسور دامبلدور رو که دیدی؟ دیدی...

ناگهان صدای ملچ ملوچی آمد. پنه لوپه توجهی نکرد. چون به احتمال نود و نه درصد بچه های ویزلی داشتند وسایل خانه را می شکستند. حرفش را ادامه داد:
- همین هفته ی پیش بود که تولد هزارو نهصد و نود و نه سالگیشو جشن گرفتیم. پروفو میگم! به هر حال... یه کم ضعیف شده. نمی دونم دقت کردی یا نه. ولدمورت...

دوباره صدای ملچ ملوچ آمد!

پنه لوپه کمی اعصابش خورد شده بود اما به حرفش ادامه داد.
- هورکراکس های زیادی داشتو...

ملچ ملوچ!

- اَه! این صدای چه کوفتیه؟!

ماتیلدا سرزنشوار گفت:
- پنه لوپه! اینجا محفل ققنوسه. باید به هم عشق بورزیم! این چه کلمه ای بود به کار بردی...
- تو یکی حرف نزن!
- با من این شکلی حرف نزنا! ناظر...

پنه لوپه دمپایی ای از ناکجا آباد ظاهر کرد و محکم بر سر او کوبید. گفت:
- ناظر بودنت بخوره تو سرت!

عصب های پنه لوپه بیشتر از هر موقعی فعال شده بودند! پنه لوپه به گوشه ای از آشپزخانه نگاه کرد و منشا صدا را پیدا کرد. آن صدا، صدای رون بود که داشت تمام پیاز های توی یخچال را می بلعید! پنه لوپه به سرعت به طرفش روانه شد و محکم بر سرش کوبید. گفت:
- همه ی پیازای خونه رو خوردی! الان برای شام چی درست کنم آخه؟ پلو تموم شده. آردم برای پای تموم شده. می خواستم پیاز خالی بدم بهتون. چیکار کردی؟! من همه ی پس اندازامو داده بودم که پیاز بخرم...

رون گفت:
- به من چه؟! اصلا چرا پیازارو گذاشتی تو یخچال؟ سه ساعت دنبالشون می گشتم!
- کاری می کنم دیگه نخوای دنبالشون بگردی!

رون از لحن او فهمید که وضعیت بسیار خطرناک بود. پس با سرعتی باور نکردنی فرار کرد اما پنه لوپه با سرعت باور نکردنی تری به دنبالش رفت! ماتیلدا شانه هایش را بالا انداخت و خودش موضوع را برای کریچر توضیح داد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
#66

لودو بگمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
از Wizardry pardic
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
_جونم برات بگه اول باید یه شئ مهم انتخاب کنیم یه شئ که تو زندگیه صاحب هورکراس نقش داشته باشه.
-مثلا ابر چوبدستی...
_چیییی؟؟!!

هوریس که مطما نبود چی شنیده به هاگرید چهار چشمی نگاه میکرد ، پنه و ماتیلدا خیس عرق شده بودن و جدا ترسیده بودن.
هاگرید که روی صندلی داغونی نشسته بود با تکان شدید پاش صدای ترق و توروق صندلی رو دراورده بود.

_ابر چوبدستیه چیه اسلاگ؟؟؟
_نمیدونم فکردم تو گفتی برا هورکراس میخوایش!!!
_آهاااان... نه داداچ منورم اینه که برا ساختنش به ابر چودستی نیاز داریم؟؟
_اوووه نه گنده بک ، اون لعنتیا با ورد خاصی ساخته میشه ، فقط یه مشکل داریم!!
_چ مشکلی اسلاگ؟؟
_اسلاگ با خنده ای موزیانه به غول ناهوشیار نگاه کرد و گفت باید یکیو بکشه ، وقتی یک نفرو میکشه روحش راحت جر میخوره، و به دو قسمت تبدیل میشه !
_یعنی کیو بکشه؟؟
_اگه خیلی نگرانه میتونه چندتا جن خونگی پیدا کنه و اونارو طعمه کنه!!

ده دقیقه بعد هاگرید و پنه و ماتیلدا تو جنگل کنار هم داشتن راه میرفتن و به موضوع جن خونگی فکر میکردن !!

_جن خونگی؟
_لعنتی، یعنی باس با چودستی خودش بکشتش؟؟
_اینو ول کن اصا جن خونگی کجا بود؟؟؟

سه نفر به هم دیگه زل زدن و یهو هاگرید گفت

_کریچر!!!
#وایتکس


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷
#65

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
همونطور که حدس زده بودن نوشیدنی های کره ای هوشیاری شو کم کردن ولی یکم نه! خیلی!

هاگرید که هنگ میکنه که چی بگه با پا میزنه به پنه که زیر شنل کنارش بود.

- بهش بگو رون داده بهت دیگه....

هاگرید سرشو تکون میده و میگه:
- چی؟ کتاب؟ نه بابا ... رون اینارو از هرمیون گرنجر پرسید ولی اون بهش توجه نکرد برای همین اومد پیش من تا و ازم خواست که اینارو از تو بپرسم که تو جوابشو به من بگی که من برم بهش بگم که اونم بتونه زنده بمونه.

پنه و ماتیلدا چشماشون داشت از حدقه میزد بیرون و نگران این بودن که اسلاگهورن شک کنه ولی خب هوشیاری خیلی چیزه مهمیه.

- ها؟
- رون اینارو از هرمیون گرنجر پرسید ولی اون بهش توجه نکرد برای همین اومد پیش من تا و ازم خواست که اینارو از تو بپرسم که تو جوابشو به من بگی که من برم بهش بگم که اونم بتونه زنده بمونه.
- ها؟
- رون ای...
- الان چی از من میخوای اینو بگو؟
- هورکراکس چطوری درست میشه؟

پنه و ماتیدا چشماشونو قبل از 5 ثانیه از روی زمین بر میدارن و میزارن سر جاشون و با ناراحتی به هم نگاه میکنن و پنه میگه:
- کی گفت به هاگرید بگیم این کارو کنه؟
- خودت
- کی به من گفت نظر بدم؟

اسلاگهورن که داشت خیلی مرموزانه به هاگرید نگاه میکرد یهو چشماش گرد میشه و لبخند میزنه و میگه:
- خب اینو بگو دیگه چقد میپیچونیش.
- خب چجوری میشه درست کردش؟



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷
#64

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
بلافاصله بعد از بسته شدن در کلبه، پنه که در آن مدت کوتاه حسابی از کارهای هاگرید حرص خورده بود، فرصت را غنیمت شمرد و با تمام توان مشتی به هاگرید زد. ولی هاگرید هیچ چیزی احساس نکرد و به راهش ادامه داد.

-آهای! معلوم هست کجا میری؟
-چی بود؟ صدا واسه کی بود؟

پنه و ماتیلدا در این فکر بودند که چرا داشتند به حافظه‌ی هاگرید اعتماد میکردند. ماتیلدا شنل را کنار زد و به هاگرید گفت:
-هاگرید، مگه قرار نشد بری و برای هوریس نوشیدنی بیاری؟مگه یادت نیست برای چی اومدیم اینجا؟!
-نوشیدنی؟ نوشیدنی که همیشه توی جیبم هست!

پنه آهی سرشار از خشم کشید و گفت:
-پس راه بیفتید دیگه!


چند دقیقه بعد، درون کلبه

اسلاگهورن سکسکه ای کرد و با لبخند به هاگرید نگاه کرد.
-راستی هاگرید، چی شد که اومدی این طرفا؟
-نمیدونم... فک کنم واسه این بود.

هاگرید کاغذ مچاله شده ای را از یکی از جیب های پالتویش در آورد و روی میز گذاشت.

-این چیه هاگرید؟

اسلاگهورن کاغذ را برداشت و نگاهی سرسری به آن انداخت؛اما یک مرتبه حالتش عوض شد و گفت:
-این رو از کجا آوردی؟

پنه و ماتیلدا، زیر شنل، از ترس نفسشان بند آمده بود و رنگشان مثل گچ سفید شده بود. نمیدانستند اگر نقشه شان لو رفته باشد، باید چه بکنند. اسلاگهورن کاغذ را روی میز انداخت.
-هاگرید، نگو که به کتاب خوندن علاقه‌مند شدی!

و خنده ای سرخوشانه سر داد...


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۱ ۱۱:۳۸:۱۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۰:۴۷ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
#63

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها به نظرشون میرسه که دامبلدور مریض و ضعیف شده و از این میترسن که به زودی به مرلین بپیونده. برای جلوگیری از دست دادن دامبلدور به این نتیجه میرسن که جان پیچ درست کنن تا اگر اتفاقی افتاد بتونن دامبلدور رو دوباره برگردونن. برای این کار فعلا در مرحله اول از دامبلدور خون گرفتن ولی این باعث شده که دامبلدور ضعیف تر از همیشه بشه. حالا که میخوان جان پیچ بسازن متوجه میشن که نمیدونن چجوری میشه جان پیچ ساخت و هاگرید رو میفرستن که از از اسلاگهورن نحوه ساخت جان پیچ رو یاد بگیره.

-----
هاگرید کاغذی که ماتیلدا و پنه بهش داده بودن رو با دقت بیشتری دستش گرفت و شروع به خوندن کرد.
-با سلام و درود بر تو ای اسلاگهورن عزیزم.

اسلاگهورن به هاگرید مشکوک شد، اون هیچوقت اینجوری حرف نمیزد که چجوری شده الان خیلی کتابی و رسمی حرف میزنه؟ هاگریدی که هاگوارتز رو نتونست تموم کنه و تمام زندگیش رو با عنکبوت های جنگل ممنوعه گذرونده مطمئنا نمیتونه اینقدر تغییر کرده باشه. لیوان نوشیدنی که جلوش بود رو با سرعت بالا رفت و از سر جاش بلند شد. به طرف در کلبه رفت و در رو باز کرد.

-به راستی که ما سال های درازی دوستان خیلی خوبی برای هم بودیم.

اسلاگهورن به صورت دراماتیکی به طرف هاگرید برگشت. بادی که بیرون کلبه میومد باعث شد که مو هاش تکونی بخوره و خودشم دستی به موهاش کشید و گفت:
-تو یه چیزی زدی هاگرید، یه چیزی که نمیخوای به من بدیش. تا وقتی که با من به اشتراک نذاری این بساطت رو دلیلی نمیبینم اینجا بمونم.
-در این سال های طولانی هیچوقت نشده است که من از تو درخواستی داشته باشم.

اسلاگهورن تصمیمش رو عوض کرد. چیزی که هاگرید مصرف کرده و اینطوری شده خیلی جالب و خفن به نظر میرسید و نمیخواست که این موقعیت رو از دست بده. دوباره دستی به موهاش کشید، این بار ولی تعداد زیادی از موها از سرش کنده شده و تو دستاش باقی موندن. حالا یادش اومد که چرا این همه سال دستی به موهاش نمیکشید. موها رو به بیرون کلبه انداخت و دوباره رو به روی هاگرید نشست.
-هاگرید، داداشم، جیگرم، برو عزیزم برو اون چیزی که زدی رو بیار منم بزنم با هم لذت ببریم.

پنه و ماتیلدا که هنوز زیر شنل بودن موقعیت رو غنیمت شمردن و به آرومی به هاگرید چیزی گفتن که تکرار کنه.

-حق با توئه دوست من، من الان میرم از بیرون کلبه میارم واست این چیز میزا رو. نگران نباش.

هاگرید از سر جاش بلند شد و به همراه پنه لوپه و ماتیلدا که زیر شنل نامرئی کننده قایم شده بودن از کلبه خارج شدن تا نقشه ای جدید بریزن. اسلاگهورن هم هیجان زده بود که امشب از اون شباییه که با میتونه با ستاره ها همیار باشه.




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷
#62

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
فلش بک

- ببین هاگرید... تو قراره به هوریس بگی که رون یه مطلبیو یعنی یه مطلب درباره ی هورکراکس ها رو تو کتابش خونده که معناش رو درک نمیکنه. اونم که اصن اهل این حرفا نیست و هرمیون مجبورش میکنه که بیاد به هاگرید یعنی به تو بگه که برو به پروفسور اسلاگهورن بگو چون خودش روش نمیشه و این جور چیزا. و پیاز داغ اضافه لطفا. اینا رو یادت میمونه؟
- اوهوم!

پنه نگاهی متعجب به او میاندازد. چطوری هاگرید یادش میماند؟ او از یک طرف نگران و از طرفی دیگر خوشحال بود. چون او یک علامه بود. او یک دانشمند و باهوش بود. آدم عادی ضریب هوشیش صد و بیست است. ولی او فکر میکند که از صد و هشتاد بالا تر است. یعنی از انیشتین و مسی و رونالدو بیشتر!

ماتیلدا هم مثل پنه نگران هاگرید بود. او بر خلاف همیشه اش که فکر نمیکند، فکری به ذهنش رسید. و این مورد باعث شد که پنه لوپه به خودش کمی ناامید بشود. یعنی فکر میکرد که ضریب هوشیش از صد و هشتاد به صد و هفتاد و نه تغییر کرده است!

- من مطمئن نیستم که هاگرید یادش بمونه پنی! رو یه کاغذ براش دیالوگاش رو بنویس. و آهان... یه ورقه ی دیگه هم یه چیز... نمیدونم... فلسفی ملسفی بنویس که شبیه کتاب باشه. بعد هاگرید اینو بده به هوریس و بگه که اینو از دفتر رون کَنده!
- اوهوم! و تو فکر میکنی هوریس نفهمه؟
- مجبوره باشه. نه البته هم که نیست... اما با نوشیدنی کره ای هاش، ممکنه هوشیاریش یه کم، فقط یه کم پایین بیاد!
- و ما باید به اون " یه کم" اعتماد کنیم؟!
- مجبوریم!

پنه با چوبدستیش دو کاغذ به وجود می آورد و در اولی دیالوگ های هاگرید و در ورقه ی دیگر، با توجه به علامه دهر بودنش، حرف های فلسفی را مینویسد. یک دور از روی هر دو میخواند که از درست بودنش مطمئن بشود و بعد آن را به هاگرید داد. ماتیلدا چشمکی به هاگرید زد و گفت:
- همه امیدمون به توعه. تو امید تیم مایی!

پایان فلش بک!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۲ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷
#61

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
در کلبه باز شد.
-سلام پروفسوووووور اسلاگهووووووووورنن!
پروفسور اسلاگهورن از همه جا بی خبر از صدای وحشتناک بلند هاگرید از جا پرید و انواع و اقسام طلسم های نابخشودنی رو به سمت هاگرید روانه کرد.
هاگرید چند تا جاخالی داد و همه وردا به در و دیوار خوردن.
-هو!چته مردک؟
اسلاگهورن به سختی دهن باز کرد.
-هاگرید؟
-از کی تا حالا منو با وردای نابخشودنی میزنی مرگخوار؟
-از کی تا حالا عین دانش آموزا منو پروفسور صدا میزنی محفلی؟
هاگرید سرخ میشود.
-ببین مردک...
لگدی از جایی نامعلوم توسط پنه یا ماتیلدا به کمر هاگرید وارد میشود.
-ولش کن دوست قدیمی!بیا این اختلافارو کینار بیزاریم و عین قدیما آب شنگولی...ینی آب کدو حلوایی بیزنیم تو رگ!
اسلاگهورن کمی آرام تر میشود.
-بیا بشین رو میز.
تقققققققققققققققققققققققق.

_منظورم این بود که جلوی میز بشین نه رو میز!اه!

زیر شنل پنه و ماتیلدا به مرز گریه کردن نزدیک میشدن.هاگرید داشت کار رو خراب میکرد.
-هاگرید از رو کاغذ که متنتو نوشتی بخون.
اسلاگهورن با تعجب به پشت سر هاگرید نگاه میکند.
-صدایی اومد؟
-نه اصلا هم صدا نیومد!
لگد دیگری به سمت هاگرید روانه شد.

هاگرید یواشکی از رو کاغذی که تو دست پهنش گم شده بود سخنرانی رو شروع کرد.
-سلام من روبیوسم...
پنه در گوشی به هاگرید میگه:
-اینو باید اول میگفتی!از خط سه بخون!
-چیزه اینو باید اول میگوفتی از خط سه بخو...
-نه چی میگی خط سه کاغذ رو بخون!
-نه چی میگی خط سه...
اسلاگهورن با ترس به هاگرید نگاه میکند.
-تو حالت خوبه؟
هاگرید کاغذ تو دستش رو له میکنه.
-اره خوبم.بیا یه لیوان بخوریم دوست قدیمی!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۹ ۱۹:۳۲:۰۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا به آرامی به هاگرید گفت:
- پیسسس! پیسسس! ای بابا، هاگرید!

هاگرید با آن حجم از مو و ریش و سبیل، هیچ چیز را غیر از صدای جیغ پنه، صدای غار و قور شکمش که تا فرسنگ ها میرفت و پیس پیس ماتیلدا را نمیشنید. و این دفعه هم استثناء نبود! او فکر میکرد که آرام حرف میزند اما وقتی شروع به حرف زدن کرد، صدایش به خانه ی ریدل هم رسید!
- چی میگی؟

خانه ی ریدل

بلاتریکس چشمانش را باز کرد و به دور و بر خیره شد و فکر کرد:
- صدای کی انقدر بلنده که منو از خواب بلند کرده؟ مرلین بگه از دست این مرگخوارا چیکار کنم! البته شایدم صدای شپشام بوده باشه!

او شانه بالا انداخت و بعد دوباره به خواب نازنینش فرو رفت!

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

- وقتی میگم پیس یعنی آروم حرف بزن!

او ایندفعه به حرف ماتیلدا گوش کرد و آرام گفت:
- مونتظراما!
- میگما... تو که خیلی خوبی! با من خیلی مهربون بودی. جون مرلین برو با هوریس حرف بزن.
- خوب چی بگوم؟
- شرایطو براش بگو. البته پیاز داغشم زیاد کن!
- خوب اگه اینکارو کنوم، پروف دیگه نمیمیره؟ آخه ولدمورت مرد!
- اون هورکراکس هاش وسایل خاص بود. ولی اگه مرگخوارا یه روزی فهمیدن که ما هورکراکس برا پروف درست کردیم، هیچوقت نمیفهمن که هورکراکسا چیه! ببین اصن یه شرط. اگه برات سلامتی پروف کافی نیست، میتونم بهت بگم که میتونی یک ماه سهم غذاهای منو برداری!
- اوهوم! یعنی اینکارو میکونی؟
- آره. برای گراوپ که کردم!

هاگرید مدتی فکر کرد و بالاخره قبول کرد. اما ناگهان پنه گفت:
- تنها که نمیتونه بره! ممکنه اتفاقی پیش بیاد. بعدشم، باید یه بهونه گیر بیاریم که برای چی میخوایم درباره ی درست کردن هورکراکس بدونیم. در ضمن، پروفسور اسلاگهورن یه مرگخواره!

ماتیلدا ابرویی برای او بالا برد.
- تو به حرفای ما گوش میدادی؟
- صدای هاگرید که آروم شد که هیچ! اصن بخاطر هاگرید نیست! تو خیلی محسوس حرف میزنی!
- چه جالب! پس یعنی همه ی پروفسورا فهمیدن که من با بغل دستیم تقلب میکردم و به رو نمی آوردن؟ جالبه!... . حالا ولش کن. به نظرم پنه، چطوره که من و تو بریم زیر شنل هری و با هاگرید بریم کلبش؟
- آفرین. و این راهو هم پیاده میریم. چون میخوام تو راه برای بهونه فکر کنم. مغزم نیاز به هوای خوب داره!

آنها به هری موضوع را گفتند و هری هم با کمال میل شنل نامرئیش را داد. آنها هم با شنل به سمت کلبه به راه افتادن!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۵:۲۴ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷
#59

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- هاگرید تو تا حالا هورکراکس ساختی که تز می‌دی؟

- خودم نه. ولی یه رفیق دارم که کاشونیه. اونم نه!

محفلی‌ها می‌خواستند بدانند اصالت دوست هاگرید که هورکراکس ساختن نمی‌داند، چه ارتباطی به موضوع دارد اما صدای «اوووئـــــه ... اوووووئــــــــــــــه » دامبلدور که مشخص نبود چرا در چند پست اخیر عضو گروه سنی الف و پیش از آن در نظر گرفته شده، حواسشان را پرت کرد.

- تازه خوابونده بودیمش ... باز بیدار شد!

مالی که از فرط فرزندداری شیردهیش یک سره شده و همواره حاصلخیز بود، پیش از سایرین به سمت اتاق او دوید و با ذکر «حتما گشنشه!» صحنه را ترک گفت تا بقیه با خیال آسوده بحث هورکراکس را ادامه دهند.

- ای بابا ... معلومه که تو محفل عشق و سپیدی کارای خوب خوب، کسی هورکراکس نساخته! کاش می‌شد از اسمشونبر بپرســـ...

- جــــــیــــــــــــغ!

- اسمشو نبردم که!

- اصلا برده باشی! ما همه نقش جادوگرانی شجاع و شیردل رو ایفا می‌کنیم. گذشت اون زمون که اسم اسمشو نبر ایجاد رعب و وحشت می‌کرد و کشته و زخمی بر جای می‌گذاشت.

- پس چرا جیغ می‌زنید؟

مالی دامبلدور به بغل و با لباسی خون‌آلود به صحن علنی محفل بازگشت.

- من بودم! فکر کنم پروف خیلی شیر دوست نداره. با خشونت تمام پس زد!

- پروف؟ از شما بعیده! شیر به این سفیدی ...

اسنیپ که شناخت کامل تری به وجوه شخصیتی دامبلدور داشت دخالت کرد:

- پروفسور کلا بیشتر بابایی هستن. آرتور برو ایشون رو از مالی تحویل بگیر.

آرتور به همراه دامبلدور که دیگر چنگ نمی‌زد و گاز نمی‌گرفت به اتاق رفت. در این مدت هری به میزان لازم زمان برای مرور کلید واژه‌های «دوست هاگرید»، «پرسیدن از اسمشونبر» و «هورکراکس» به دست آورد و لامپی که به سبک مهتابی؛ پس چند چشمک ریز داشت، روی سرش روشن شد!

- خود ولدمورت سوالاتش در مورد جانپیچ درست کردنو از یکی دیگه پرسیده!

یک محفلی تازه وارد که هنوز در جو کتاب بود دچار تشنج شد اما سایرین بدون توجه به او، به قهرمان نابغه‌شان خیره شده و با اشتیاق منتظر ادامه حرفش بودند.

- کی؟

- پروفسور اسلاگهورن!

نگاه‌ها از هری مجددا به سوی هاگرید چرخید.

- اینجوری نیگاه نکونین! من و هوریس اصن حرف نمی‌زنیم که من چیزی ازش بپورسم.

- پس تمام مدت تو کلبت چی کار می‌کنین؟

- بیشتر بالا میاریم.

صدای لالایی دلکش آرتور چاره اندیشی محفلی‌ها برای اطلاعات گرفتن از اسلاگهورن را متوقف کرد.

- ای پروف کج دماغ! جوراب پشمی به پات! انقدر نخور برتی بات! بی عشق می‌شه خوابات ... مثل خواب یه ژیلت! که شیو کرده ریشت ...


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۸ ۶:۰۰:۴۴

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.