هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۲
#8

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
رون بعد از مشورت با هرمیون ، دوباره تلپ تلپ به سمت اتاق خون رفت. پشت در ، متوجه شد مودی در حال بازجویی از مرگخوار مورد نظر هست. پشت پنجره ی شیشه ای واستاد و صحنه را تماشا کرد؛

مودی صندلی را پشت میز کشید و پای چلاقش را روش قرار داد و یه قلپ از نوشیدنیش رو خورد. درحالی که با یه چشمش به ابزار شکنجه و با چشم باباقوری اش به مرگخوار نگاه میکرد داد زد:

_ یالا اعتراف کن!

و محکم کوبید رو میز! مرگخوار از جا پرید. یه نگاه به شکنجه جات و یه نگاه به مودی ، آب دهنش رو قورت داد:

_ باشه باشه ! اعتراف میکنم ! به چی اعتراف کنم؟!

مودی که فکرشم رو هم نمیکرد به این زودی به نتیجه برسه گفت: هوم؟! .... هوم؟! اعتراف کن.... که مرگخواری!

مرگخوار مورد نظر : خب مشخصه مرگخوارم دیگه... پس واسه چی منو گرفتی؟

مودی هم واسه اینکه کم نیاره داد زد: پس باید بمیـــــــری !

مرگخوار: نـــــــــــــــــه ! کمــــــــــــک !

در همین لحظه بود که رون دستپاچه پرید تو اتاق خون و جلوی مودی رو گرفت. کشیدش کنار و گفت:

مگه یادت رفته چه قراری داشتیم؟

مودی هم که ظاهرا تازه قرارشون رو یادشون اومده بود اوهوم اوهومی کرد و گفت:

_ هه هه ... معلومه که نه ! فقط یکم داشتم تفریح میکردم!

رون با خودش گفت که این مودی حسابی زده به سرش و این کاراش برای محفل گرون تموم میشه. باید زودتر کاری میکرد. دست مرگخوار رو گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.


________

درآشپزخانه:

خانم ویزلی درحال شستن ظرف ها بود که با دیدن رون و مرگخوار ، دستپاچه شد و گفت:

_رون! هنوز نهار آماده نیست و تو مهمون دعوت کردی؟ مگه نمیدونی مهمون دعوت کردن خلاف قوانین محفله؟

رون بازوی مرگخوار را محکمتر فشار داد و با اشاره سعی کرد به مادرش بفهماند که یارو مرگخواره. مرگخوار هم انگار در دنیای دیگه ای سیر میکرد و به دیوارها و اطراف خونه نگاه میکرد. بلاخره خانم ویزلی ، منظور رون رو فهمید .
_ رون! چند بار گفتم از این شوخی های زشت نکنی؟!
رون نا باورانه به مادرش گفت:
_ ولی مامان من شوخی نمیکنم! این یارو مرگخواره ! مودی دستگیرش کرده ... میخواست تو اتاق خون ، شکنجه اش کنه . تقریبا من الان نجاتش دادم! فکر کنم مودی زده به سرش!
جمله ی آخر را آهسته تر گفت تا مرگخوار نشنود ولی حواس مرگخوار بیشتر به خانه بود تا حرفهای آن دو نفر. خانم ویزلی چشم و ابرویی به رون انداخت و با لبخند به مرگخوار گفت:

_ اتاق خون چیه دیگه؟! شکنجه چیه؟! واسا بینم ... ای مرگخـ... مرد جوان! اسمت چیه؟

مرگخوار که انگار تازه وارد بحث شده بود ، با بی حواسی جواب داد:

_ ریگولس... این خونه چقد شبیه خونه ی آبا و اجدادی مونه !

و باز به دور و برش نگاه کرد.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۴ ۲۳:۲۹:۵۷

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۳:۱۲ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۲
#7

سورنا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
خلاصه :


الستور بالاخره تونسته بود اجازه تاسیس اتاق خون رو از پرسی بگیره . بعد تا افتتاح اتاق ، به این نتیجه رسید که به یه دستیار نیاز داره و برای انتخابش باید امتحانشون کنه در نتیجه در دو رو پیاپی محفلی ها رو به اتاق برد . در این بین الستور فک کرد که رون نتیجه خواهد داد ولی در آخرین لحظه رون کنار رفت . با این حال رون به دیدار مودی رفت تا اشتباهش رو درست کنه .

---------
ادامه :


رون که کمی جرات پیدا کرده بود کامل وارد اتاق شد و به طرف میز جلوی مودی رفت و روی یکی از صندلی ها نشست . سعی کرد که به چشم مصنوعی مودی نگاهی نکنه تا از وحشتش کم و به اعتماد به نفسش بیشتر اضافه کنه . آب دهنش رو خورد و کمی خودش رو جا به جا کرد و سعی کرد تا اونجا که میتونه صداش رو صاف کنه و بدون لرزش کنه تا ترسی نشون نده و اعتماد مودی رو دوباره جذب کنه .

-جناب مودی جادویی ، من فک میکنم که اگر این مرگخوار رو کمی آزاد بذاریم تا بتونه آزاد بشه و بیاد تو خونه . بقیه محفلی ها میترسن و به این نتیجه میرسن که تنها راه کنترل مرگخوار ها شکنجه کردنشون هست .

مودی به فکر فرو رفت . کمی از نوشیدنی خاص خودش رو خورد و با چشم جادوییش به اطراف نگاهی انداخت . از جاش بلند شد و به طرف پنجره اتاق رفت و به بیرون خیره شد .

-به نظرم خیلی روش خوبیه رون . حالا از اتاق من بیرون برو تا من یه ذره نقشه های مسخره دیگه بچینم که هری رو بتونیم از خونش بیرون بیاریم و مورد حمله لرد قرار بگیریم و چند تامون کشته بشن ، یه ذره بساط خنده جور میشه .

رون از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد . خیلی مستقیم از پله ها بالا رفت و به اتاقش رفت . در رو محکم پشتش بست و قفلش کرد . ورد ضد خارج شدن صدا هم اجرا کرد و به طرف تختش رفت . دوربین به صورت خیلی خفنی از رون تکون خورد و به تخت رو به روش رفت و هرمیون رو که خیلی جدی اونجا نشسته بود نشون داد .

-نقشه رو خوب اجرا کردی رون ؟
-آره مودی راضی شد . فک میکنی اینجوری بتونیم به بقیه ثابت کنیم که داشتن یه اتاق خون خیانت به محفل و به ضرر هممون هست ؟
-مطمئن باش همه خودشون با این نقشه به این نتیجه میرسن .





پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲
#6

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
قدم های رون سنگین شده بود. با خودش فکر می کرد که چه غلطی کرده داوطلب شده، ولی راه بازگشتی نبود.
- مرگخوارا! مرگخوارا . فرار کنید .
مودی با نگرانی پرسید: چی شده جیمز؟
- مرگخوارا فهمیدن یکیشون اینجاست می خوان حمله کنند .
رون نفس راحتی کشید و گفت: بریم بجنگیم؟
- کجا ؟ هیشکی نمیره یادتون رفته اینجا نمودار ناپذیره؟
- اوه نه .
- بجنب رون بیا دیگه.
رون لحظه به لحظه به مرگخوار که ترسیده بود نزدیک می شد.

اندر مخیله ی رون:

- خاک بر سرت. حالا چه غلطی بکنم؟ فک فک کن... اهان!

ناگهان رون داد زد: مودی! تو با اوردن اون مرگخوار نمودار ناپذیری رو از بین بردی.
ناگهان تمام محفلی ها شروع به جیغ و داد کردن و به سمت در هجوم اوردند.
- صبر کنید، صبر کنید! این طوری از بین نمیره!
نگاه الستور به رون افتاد که داشت در میرفت. با خود زمزمه کرد: ای ترسو

چند دقیقه بعد

مودی تنها توی اتاق نشسته بود. با خود فکر می کرد که چطور رون به اون نارو زده و غمپوز در کرده.
- اجازه هست؟
صدای رون از دهانه ی در می امد.
- چیه :vay: ؟
- می خواستم معذرت خواهی کنم.
- بعد از اون همه شکنجه ای که باهم داشتیم تو این طوری درمیری . تو میتونستی بهترین باشی.
- هنوزم میتونم .
- چطوری؟


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۳ ۱۶:۵۰:۴۴
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۳ ۱۶:۵۲:۳۱

شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


Re: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲
#5

پترووا پورسكوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
مودی آن شب در حالی که به افق خیره شده بود و چشمش را با دستمال جیبی اش پاک می کرد به این فکر افتاد که فردای آن روز چه جوری بتواند شجاع ترین محفلی را پیدا کند...

تا این که به این نتیجه رسید باید عرضه ی آنها را هم بسنجد... یک دستیار خوب باید با عرضه باشد!
صبح زود مودی داشت می رفت بیرون که رون را در بین راه دید. رون خواست خودش را به آن راه بزند و تا مودی را دید این جوری شد:
ولی مودی با صدای بلند و رسا گفت:
-اوه! سلام رون! چقدر زود بیدار شدی!
رون که از چهره اش مشخص بود دارد دروغ می گوید گفت:
-میخواستم برم تمرین بوکس
مودی با هر دو چشمش طوری به رون نگاه کرد که رون قبض روح شد بعد گفت:
-منم میرم یه مرگخوار دیگه گیر بیارم!
چندساعت بعد مودی از بیرون برگشت. همه را به اتاق خون فرا خواند. این دفعه یک مرگخوار راستی راستی واقعی را آورده بود و طلسم مقاومت هم رویش اجرا کرده بود که مقاوم تر شود. مودی گفت:
- موعلیکم! قراره شما از وسایل شکنجه این جا استفاده کنید تا از این مرگخوار حرف بکشید بیرون! خب! کی میاد جلو؟
رون تموم عزمش رو جزم کرد و رفت جلو:
-من
مودی نگاه عمیقی به رون انداخت و گفت:
-آورین آورین! ببینیم چی کار می کنی! این تو، این وسایل شکنجه، و این هم مرگخوار بخت برگشته... :D



پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
#4

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
مودی وقتی دید که همه رفتند؛ باد آن عروسک را که به عنوان یک مرگخوار دستش را قطع کرده بود؛ خالی کرد. او به فکر این افتاد که شاید بهتر باشد که برود و از مرگخوار ها کمک بگیرد. اما فرشته درونی جادویی اش با او مخالفت کرد و مودی هم عین بچه های حرف گوش کن، قبول کرد!

همان طور که مودی آن جا نشسته بود؛ یکی از محفلی ها، از سوراخ در سرک کشید و وقتی مطمئن شد که کار مودی با آن مرگخوار تمام شده است؛ وارد شد. الستور مودی با دیدن او، صداهای مخصوص خودش را در آورد.

شپلخوخ، هلـــــــپال، پولیخولیمانا، پوشوش، جینگیلی جینگیلی قناری
(افکت مخصوص در آوردن و گذاشتن چشم مصنوعی)

طرف که داشت دنبال کلاهی، کیسه ای، چیزی ( نه! اون چز نه! یه چیز دیگه...) می گشت تا در داخل آن استفراق جادویی کند؛ گفت:
- حالا لازم بود موقع اومدن من چشمتون رو در بیارین مودی خان جادویی؟
- نه رون، فقط می خواستم مطمئن شم که هیچ مورچه ی جادویی ای روش راه نرفته!

رون چشم غره ای رفت. مودی از او دلیل این جا آمدن ـش را پرسید و رونالد جواب داد:- اومدم حالتو، احوالتو، سیه روی موی... چی بود؟ خلاصهف اومدم که بگم چرا وقتی دستت خونی شد؛ از مایع دستشویی جادویی گلرنگ استفاده نکردی؟

مودی نگاهی به او کرد و پرسید:
- موقعی که من داشتم اون مرگخوار رو می کشتم؛ تو ترسیدی؟
- کی؟ من؟ منو ترس؟ چرا من جوون رو تو این موقعیت قرار می دی؟

مودی لبخندی زد. اگر رون چند بار دیگر خوبی خودش را ثابت می کرد؛ می توانست دستار خوبی برای او باشد. اما قبل از همه چیز... باید به فکر ادامه تمرین بقیه محفلی ها بود. ممکن بود حتی بهتر از رون هم پیدا وشد.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
#3

مینروا مک گونگالold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۲
از کلاس تغییرشکل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 116
آفلاین
بعد از نهار همه میخواستن در برن که ناگهان الستور گفت : خوب تمریناتوشروع میکنیم .
هم از ترس دستا شون میلرزید اما مودی کاملا عادی گفت : یک مرگخوار گرفتم که کارمونو باهاش شروع کنیم کسی سوالی نداره.
مرگخوار : :worry:
مودی:
همه:
خوب ما در اینجا به روش ازکابان پیش میریم من برای این که وقتم در ازکابان برای شکنجه محدوده این جارا پایه گذاشتم .
جمعیت گفتند : شکنجه !؟
مودی گفت : دقیقا
ما در این جا وسایل های زیادی برای شکنجه داریم خوب با اره شروع میکنیم .
مرگخوار باشنیدن اسم اره ناگهان از حال رفت.
مودی: یکمی اب سرد بپاشید به این
مالی که دست پاچه بود پاچ اب را برداشت ورو سر مرگخوار بی چاره انداخت مرگخوار بدبخت سرش خون مالی وپر از شیشه شد.
مودی گفت :عجب ضربه ای مالی نگفته بودی توهم ازاین کا را بلدی یادم باشه به لیست شکنجه ها پاچ اب را هم اضافه کنم .
همه ی محفلی هاومالی
مرگخوار:
مودی: خوب ادامه بدیم اره را برداشته ودست مرگخوار را قطع میکنیم به این شکل این صحنه برای بچه های زیر 12 سال ممنوع .
مرگخوار : کمممممممک کمممممک
خون به در و دیوار می پاشید رون تومی خوای ادامش را بری رون رون .
رون که حالش بهم خورده بود فرار کرده بود.
مودی گفت : دوستای ما را باش.
بقیه تمرینات را فردا ادامه می دیم برای امروز بسه وقتی پشتش را دید کسی نبود خوب عیبی نداره کم کم عادت میکنند به این اتاق البته شاید!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲
#2

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
سوژه ی جدید

- خب الستور، اینم اتاقی که خواسته بودی. وسیع ولی تاریک، درسته؟

- ممنونم پرسی. کاملا همونطوریه که می خواستم.

الستور این را گفت و از دری که پرسی باز کرده بود داخل شد. به نظر الستور دیوارهایی که سیاه رنگ شده اند و ابزار آلات عجیب و ترسناک همگی ویژگی های یک شکنجه گاه واقعی بودند.
جایی که حتی اگر درونش شکنجه ای اتفاق نمی افتاد، بخوبی می توانست حس ترس را به کسی که پایش را آن جا می گذاشت انتقال دهد... درست مثل این اتاق.

پرسی که انگار خودش هم دچار این حس وحشت شده بود، درحالی که عقب عقب به سمت در می رفت با صدایی که بسختی موفق شده بود لرزشش را قطع کند پرسید:

- حالا که اتاق رو تحویل گرفتی براش برنامه ای هم داری؟

- البته! ولی قبلش دوس دارم یه افتتاحیه ای چیزی برگزار کنم، حیفه یه تاپیک جایی مثل اینجا ناشناخته بمونه... پرسی؟ پرسی؟ کجایی؟

صدای پرسی از بیرون اتاق بگوش رسید:

- بیرون منتظرتم الستور، کارت که تموم شد بیا آشپزخونه.

بعد از مراسم افتتاحیه

وقت شام بود و جماعت گرسنه ی محفلی همه دور میز منتظر بودند تا مالی شامشان را بیاورد.

سیریوس که از سکوت حاکم به خسته شده بود برای آنکه سر صحبت راباز کرده باشد گفت:

- الستور، شنیدم که یه چندتا خرت و پرت تو یکی از اتاقای طبقه ی بالا ریختی.

- آره، پرسی محبت کرد و یکی از اتاقای خالی رو بهم داد، آخه برای چندتا بازجویی مخفیانه لازمش داشتم.

سیریوس که اصلا از بذل و بخشش پرسی نسبت به خانه اش ناراحت نبود( ) با لبخند خاصی گفت:

- البته تو هروقت از بازجویی حرف بزنی یعنی... بگذریم، حالا دقیقا چطوری چه برنامه هایی براش داری؟

- راستش فعلا اولویت اولم پیدا کردن یه دستیار خوبه، تا بعد که ببینیم چی میشه.

این حرف الستور یک لحظه همه را به سکوت واداشت و اکثر افراد حاضر را به فکر فرو برد. مالی که تازه با ظرف سوپ داغ پیدایش شده بود با صدایی که با جیغ بی شباهت نبود گفت:

- و اون دستیارم از خودمونه دیگه؟

- نـ پـ برم یه مرگخوارو بیارم دستیار خودم کنم؟ فردا صبح همتون میاین اتاق خون! دیگه هم دراین مورد بحث نکنین!

- اتاق خون؟!

فردا صبح - اتاق خون

- همه ی کسایی که از خون می ترسن...

- :worry:

- ... باید تمرین کنن که نترسن!

ملت حاضر و غایب جمیعا:

الستور بی توجه به دست هایی که روی پیشانی ها فرود می آمدند دنبال حرفش را گرفت:

- و امروز بعد از ناهار تمریناتمون شروع میشه!

محفلی ها که بهانه ای برای از دور زدن الستور نمی دیدند در سکوت متفرق شدند...


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲
#1

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
باسلام خدمت محفلی های گرامی!

و البته سلام خدمت مشتریای اجباریمون، مرگخوارای عزیز!

کلا الان من باید یه سوژه می زدم، ولی دیدم بهتره اول اینجارو با یه سری توضیحات افتتاح کنم بعد سوژه بزنم.

خب، در طی سالیان طولانی مرگخوارا محفلیون رو اکسپلیارموسی می نامیـ.. ببند نیشتو! ببند!
سی لنسیو! سی لنسیو! سی لنسیو!

خب حالا که دوستان مرگخوارمون سکوت اختیار کردن... بعله! اینا بهمون اکسپلیارموسی میگفتن، چرا؟چون که تو این سالا هنوز من نیومده بودم! چون من هنوز عضو جادوگران نشده بودم تا...

*بــــــــــــوق*

ای مرگخواران! چیزی که عوض داره گله نداره! موهاهاها! محفلیا تکرار کنید، موهاهاها!

بگیرش اونو. آره اونو، داره در می ره!

حالا بریم که توی اتاقو ببینیم. بفرمایید، نه از اونجا نه از اینور. شما مرگخوارای عزیز برین تو اون یکی اتاق الان میام! آفرین برو تو.. برو برو..

خـــرچ!

نترس مالی! اونا تا من دارم اتاقو براتون نشون میدم همون جا میمونن! نه جیمزی نمیشه! بهش دست نزن! تدی اینو بگیر الان اتاقو میریزه به هم. جیغ نزن بچـــــــــه! :vay:

آهای مرگخوارا! من با چشم جادوئیم دارم میبینمتون، پس حواستون جمع باشه، دست از پا خطا نکنین!

خب این دستگاهی که میبینین...

*توضیح بیشتر به علت مسائل امنیتی مقدور نمی باشد*


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.