هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶
#53

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پایان مرحله دوم


مرحله دوم با شرکت 4 نفر به پایان رسید. هر مرحله چند نفر شرکت نمیکنن و اتوماتیک حذف میشن.

از 4 نفر شرکت کننده فقط یک نفر حذف خواهد شد و بقیه به مرحله بعدی خواهند رسید. به هر چهار نفر خسته نباشید میگم که تونستن پست های با کیفیت بالایی ارسال کنن.


داور ها تا 3 اسفند (ساعت 23:59:59) مهلت دارن که نتایج رو برای من پیام شخصی کنن.


در پناه عشق باشید




پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶
#52

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین

سلام عاقای مجری! عاقو چند روز پیش دیدم رفتی بریتانیو گفتُم براتون از خاطرات گوهر بارم تو این نامه براتون بگوم. یبار ما رفته بودیم بریتانیا... عاقو یهو این خانم جی کی رولینگ هس؟ نویسنده‌ی این کتاب هری پاتر؟ مو اینو دیدم بنده خدا نشسته بود، زار زار گریه میکرد، مو گفتم برم دلداریش بدم یکم از این حالُ در بیاد، عاقا رفتیم پیشش نشستیم گفتیم:
_ وات هپند میس ایز!؟

ایشونم با همون لهجشون جواب مارو دادن!

_ سیریوس، آی ویل کیل هیم!

عاقو منم خندم گرفته بود، نویسنده به این مشهوری حالش بد بود میخواست جدیتو بکشه! 😂😂😂


هیچی دیگه عاقو، من کم کم با خودم فکر کردُم این بنده خدا که حالت عادی نداه، جدیتُم که نمیشه کشت نکنه الان مثل آقای جکی چان یه ضربه بزنه مو از وسط نصف شُم، عاقو ته دلم خالی شد گفتُم:
_ با چی موخوای بکشیش حالا؟

ایشون یه جوابی دادن که من کلا با خاک یکسان شدم عاقای مجری! میخواستن جدیتو بفرستن پشت پرده! دیگه کم کم میخواستم بگم:
_ بابا، باباجون، آخه این چه بازی کثیفی بود با من کردی؟ نکنه این کتابارو که مینوشته یه دوره آموزشی دیده الان جادوگره!؟ بابا منو وارد این جهان به این بزرگی کردی که با وردی چیزی بمیرم؟ من این مرگو رو نمیخوام!

ایشونوم که به حالت فرق باز کردن موهام علاقه‌مند شده بود گفتن:
_ آی وانا سیو سیریوس کن یو هلپ می؟


مو‌ که از زندگیو سیر نشده بودم، فوری قبول کردُم‌. هیچی عاقو... قرار شد یه طنابو ببنده به کمر مو، بندازتُم وسط داستانو! منم همونطوری ووووو افتادُم تو داستانو! یه دحتری جلو مو اومد عینهو پنجه آفتاب! موهای روشن فرفری داشت عاقو این دست منو گرفت بلندُم کنه من یهو موقرمزرو‌ دیدم چشاش رنگ موهاش شده بود! عاقو حالا زود زود بگوم براتون، نگو این پسره دلُش پی این دختره بوده، رگ غیرتش زده بالا! باز میگن ای اوَریا عینهو سیب زمینی میمونن! مو با خودُم فکر کردُم خدا شانس بده، حالا مو که به شانس اعتقادی ندارُم اینو همش حرفه ولی حالا اصطلاحه دیگه عاقای مجری! برگشتُم سریع پرسیدُم:
_ مو کجام؟

اینا جواب دادن وزارتخونه عاقو! مو با خودُم فکر کردُم ببین پام به وزارتخونه خودمون باز نشده بود لاقل وزارتخونه جادویی تو این زندگیو دیدیم! گفتُم دیگه کارمونو سریع انجام‌ بدیمو بریم سر زندگیمون. رو کردُم به این چشم سبزه گفتُم:
_ جدی کدوم‌تونه؟

این بچه‌او این جمله‌ من که شنید اشک تو چشاش گلوله شد. یهو با خودُم فکر کردم وای همساده ببین دیر رسیدی الان کل جهانو با مردن این جدی اشکشون در میادو تا آخر عمرتو عذاب وجدان داری! هیچی دیگه... زدُم تو فرق سرُم گفتُم:
_ جدی، جدی مرد؟

یهو این پسر چشم سبزه عصبانی شد عاقو با دستش یه آقای بُلـَنْد بـالـا اشاره کرد من کفُم برید انقده خوشتیپ بود! چقدر این عاقا زیبا بود! چطور یه آدم میتونه انقدر خوش بر و رو باشه؟ انقدر جذاب، انقدر زیبا هر چی بگوم کم گفتُم‌. ینی اونموقع به خودم بالیدم بخاطر اینکه قراره یه همچون کسیرو‌نجات بدُم! این عاقو موهای بلند داشت تا کمر شما! ینی اون دختره بود موهاش فر بود اولش؟ موهای اون تو فر بودن از این عاقو کم میورد بس که موهاش فر بود! با یه ژست قشنگیُم این چوب دستیشو گرفته بود دستش انگار تپانچس میخواد شلیکو‌ کنه! عاقو ولی خدایی خیلی جذاب بودا! مو گفتُم وظیفه مویه این عاقو رو‌نجات بدُم لابد نصف جهان تو فکر ازدواج با ایشونن لاقل چهار نفرو به خواستشون برسن! از این بچک مچکا پرسیدُم:
_ چطو ایشونو نجات بدُم؟

اینا به قدری خوش‌حال شدن که مو رو سریع کشیدُن یه گوشه برا مو نقشرو تند تند توضیح دادن! مو مونده بودم اینا که انقدر کار بلد بودن چطور خودشون واساده بودن یگوشه؟ عاقو مو رفتُم جلو با خودُم فکر کردُم اونجو بیابون کالاهاریه!😂😂😂 وای خدا😂😂😂 عاقو خیلی خوب بود صدامو انداختُم پس گلوم گفتُم:
_ جدی، داداش مو دارُم میوم!

مو داشتُم تند تند میرفتُم سمت این دو تا، همونطوری داشتم با خودُم دوره میکردُم چکارا باید بکنُم. قرار بود برُم اون پشتو بزنُم تو سر اون دشمنو بعدش تا اون بر میگرده که منو بکشه دختره پنجه آفتابو با یه طلسمی چیری دستا اینو ببنده! عاقو فکر نکنید مو زندگیمو از سر راه آوردما! دختررو مجبور کردُم به قرآن تو جیبم قسم بخوره! خلاصه دستشو ببندیم و بعد جدی رو نجات بدیم. نه که آخه هول هولکی نقشه چیده بودنا بخاطر همین همچین تراژدی نبود وگرنه مو بدُم نمیومد اون گندهه بود تو داستانو، بیاد بشینه رو دشمنه و بکشتش! ها یاد اون خانمه اوفتادی که با شویش دعواش شده بود نشسته بود روش؟ عاا مو هم ایدشو از اون گرفتُم ولی خو زندگی مو رو یه فال بین دیده بود میگفت تا ته تهش سیاهه عاقو! حالا مو که اعتقادی ندارُم!

مو همون طور که داشتُم میرفتُم سمت این بنده خدا یلحظه رنگ مرگو دیدُم تو چشماش، حالا بعد با خودُم گفتم:
_ نمدونوم این تلالو مرگ تو چشما خودش بود یا بازتاب مرگ او یارو رو به روییش بود!

هیچی مو به خودُم اومدم اونجا، گفتم همساده، آخه آدم مگه تو کار خدا دست میبره؟ این آدمو باید کشته بشه. حالا تو‌میخوای رو حرف خدا حرف بزنی؟ نه نمیشه! اصلا رفتی بزنی تو سر او دشمنش! خدا تو همون کتابش نگفته به برادر دینیت اعتماد کنو به بقیه اعتماد نکنو؟ دختره دستش گذاشته رو کتابو که دینش نیستو! توام باور کردی الان تو سرشو گرم میکنی اونا نجاتشون میدن! عاقو مو همون لحظه به راه راست هدایت شُدُم. تند تند نزدیک جدی شُدُم و با حرکت اسلوموشن گفتُم:
_ موخام نجاتت بدُم!
اونُم خوشحال شد عاقو منم سریع دوییدُم سمتش هولش دادُم پشت پرده‌او!


حالا مو گفتم الان اینا میان مو رو ‌میزنن، نزدن منو که! اومدن ما رو رو بوسی و... گفتن تو مارِ نجات دادی! من همین طور هاج و واج‌مونده بودم عاقو‌. گفتم:
_ چیشده؟

اینا برگشتن به مو گفتن:
_ تو ما رو نجات دادیم ما بت گفتیم سرشو گرم کن تو زدی کشتیش!

عاقو بعدا فهمیدُم نه تنها که او جدی رو نکشته بودم بلکه زده بودم یه خانم پنجه آفتاب رو هم از بیخ و ریشه انداختم پشت پرده! یعنی برا مو عبرت شد که دیگه برای کمک سمت کسیو نرم که کلا داستانو خراب میکنم!




پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶
#51

بوزو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۶ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۰۸:۲۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از بچه ها شنیدم شاخ شدی
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
سر تا سر استاديوم كوييديچ مملو از چلغوزاى جادوگري كه اصولا كاري جز خوندن نوشتن و چوب تو كو...له پشتی خود كردن نداشتن و ميزدن دكو پوز خود را با طلسم هاى مزخرف و تسترالى پايين ميآوردن بود.

اين افراد همچون اورانگوتان مناطق حساس بدن خود را ميخاروندن و منتظر بودن تا پرى هاتر... اِ؛ نه؛ اشتباه شد ؛ هري پاتر ، عضو جديد تيم چزغولاك تپه سفلي، نوادگان جودريچ جيريفيندور، وارد صحنه شه و پايين تنه خود را شرقو غرب كنه و اون توپ كوچولو كه شبيه تخم خروس(!) ميباشه را از آن خود كنه و همراه با خنده وسط زمين عر بزنه. بوزوي كبير به عنوان بزرگ حوري فروشان نيز مهمان اين مسابقه شخمي بود و در جايگاه مَهامين، روي جريانات خود نشسته بود.

فادل عردوسي تور به عنوان مجري اين برنامه پا هايش را باز كرده و دست به ميكروفون، از دهانش آب ميچكيد، زيرا چند دقيقه قبل حوري هاي بوزوالدوله اينقد به او غذا داده بودن كه بالا آورده بود.

فادل عردوسي پور با آن صداي شخمي شروع به پشم خوردن كرد و گزارش را آغاز كرد:
-با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت اون دوستان عزيز كه پشت تيفيليسيونند و دارند برنامه 85 را تماشا ميكنند!
-برار هنو مسابقه تموم نشده چطور رفتي رو 85؟
-آها بله عذر ميخوام، اين حوري هاي بوزو خان هي حواس مارو پرت ميكنن، ولي خوب، لباس خوبي پوشيدن و ما ميتونيم برنامه رو به طور كاملا زنده پخش كنيم. بله بازيكنان وارد زمين ميشن، در ور راست اسليترين و در ور چپ...

صداي شخمي اي از دهان مرحوم سر نيكلاس بلند شد و گفت:
-اي بي ادب بي شخصيت كپه اوغلي!
-عه، خيلي منحرفيد! در سمت چپ گريفيندور را داريم كه گويا يه بازيكن جديد با شماره 84+1 دارند!؟ بله اسم اون اينطور كه اينجا نوشتن پري هاتر... عه وا نه، چه بدخطه اين آقا! آهان بله به سمعمون رسوندن هري پاتره كه در پست جستجو گره!

بله از سخنان اين مجري مزخرف ميايم بيرون و به ادامه بازي ميپردازيم...

بازي شروع ميشه، ويزلي توپو در دستش داره، پاس ميده اون يكي ويزلي، اون يكي ويزلي پاس ميده اون يكي ويزلي و بله توپو دفع ميكنن بازيكنان اسلي.

٨/٥ دقيقه بعد

همچنان بازي با نتيجه ٢٠-١٠ به نفع چوزغولاك تپه ادامه داره و بازيكنان خود را دارند با جارو مي آزارند. بله كميته ضد آزار كودكان وارد زمين ميشه و بازيكنان اسلي را توبيخ ميكنه! يكي از بازيكنان عنتر اسلي چوبشو به نشانه اعتراض پرت ميكنه... و اوه! شط! شــــــــط! قرار نبود اينجوري شه! هري پاتر رو زمين ميوفته! به خاك رفته اين بشر! داره از درد با خودش بازي ميكنه! اوه يس اوه شط!

٨/٥ دقيقه بعد

تيم گريفيندور بالاجبار كور ممد رو وارد زمين كرده و قرار شده اون به عنوان جستجوگر اون گردالي زرده رو دنبال كنه! اون زياد دنبل ميزنه و كمرشم خيلي گُوده! اون نميتونه ببينه براي همين كور ممده...

به ادامه بازي ميپردازيم؛ بازيكنان اسلي خيلي جوگيرن، اونا دارن به سختي تلاش ميكنن تا ٤٠ امتياز خودشونو جبران كنن با اينكه اندازش كمه ولي خوب سخته كه بهش دست پيدا كنن!

اوه كور ممدو ميبينيم كه داره دنبال يه چيزي ميره، انگار پيداش كرده! اوه نه، اون رفت تو كله زرد يكي از حورياي بوزو! شاه حوري بوزو اونو ميزنه ميگه:
-مگ خودت خارمادر نداري بچه پررو!

بله حالا كه دقت ميكنم حوريه موهاش بلوند بوده! واي ما داريم كجا ميريم! شط! بله اسليترين صاحب توپ طلايي ميشه! گريفيندور از دور مسابقات حذف ميشه و اين يه ننگ بزرگ براي اين تيم قدرتمنده! خاك تو سر بازيكناي گريفيندور!


حوریامو تو خواب ببینی بچه پررو!


قدیمامون این بودیم.
تصویر کوچک شده


حالا شدیم سلطون!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶
#50

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
اسماگ، اژدهایی در سری داستان های هابیت که حرص و طمع زیادی به طلا داشت.

- اون اژدها چه مرگشه؟ هاگرید تو قول دادی اژدها از کنترل خارج نمیشه.
- من... من... نمیدونم...

صداهای زیادی به گوش اسماگ میرسید. اما به خوبی گوینده‌ی دیالوگ آخر را میشناخت. مرد بسیار درشت هیکلی که موهای قهوه‌ای پرپشت و بلندی داشت. ریشش نیز همرنگ موهایش بود و درهم ریخته بود. اسماگ نمیدانست چگونه به این جهان آمده، اما وقتی چشم‌هایش را بعد از یک بیهوشی طولانی، گشوده بود با این مرد مواجه شده بود. مردی که مدتی او را در قفس زندانی کرده بود... تا امروز!

صدای غرشش برای چندمین بار در گوش حاضرین مسابقه پیچید. آتشش هرلحظه داغ‌تر و سوزان تر میشد. چشمان قرمزش را چرخاند و انسان‌ها را از نگاهش گذراند؛ جیغ میزدند، شاید شادی میکردند، یا شاید هم ترسیده بودند؛ برای او اهمیت نداشت. تنها چیزی که در این جهان ناآشنا برایش اهمیت داشت، تخم طلایی بود که باید از آن محافظت میکرد. تخم طلایی رنگی که بازتاب سطح براقش تنها چیزی بود که به چشمش می آمد.

- حواسشو پرت کن هری!

با شنیدن این حرف، بیشتر دمش را دور تخم طلایی رنگ حلقه کرد و بعد به پسری که جلوی چشمانش درحال جولان دادن با جارویش بود نگاه کرد. هری که گویا هری نام داشت. موهای سیاه و آشفته‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود و اسماگ میتوانست انعکاش آتشش را در شیشه‌های گرد عینک پسرک ببیند.

پسرک چرخ دیگری دور سر اژدها زد. نگاه اسماگ لحظه‌ای هری را تنها نمی‌گذاشت. اژدها بار دیگر آتشش را نثار پسرک سوار بر جارو کرد. نمیخواست بگذارد تخم طلایش از او گرفته شود، دزدیده شود! تمام طلاها برای او بود. هرچیز ارزشمندی برای او بود، جز اموال او به حساب می‌آمد.

- هری... از پشت!

اژدها زودتر از پسر عمل کرد. دور تخم طلایی چرخید و دوباره با هری چشم در چشم شد. با این کارش زنجیر لحظه‌ای کشیده شد اما منجر به پاره شدنش نشد؛ برای اسماگ مهم نبود، فعلا پسرک مزاحمش بود، پسرکی که دوباره با جارویش اوج گرفته بود. همین طور بالا و بالاتر میرفت. تا جایی که به سختی می‌‌شد صورتش را که از شدت گرما و تحرک از خیس عرق شده بود را، دید. موهایش به کف سرش چسبیده بود و قسمتی از صورتش به خاطر دوده سیاه شده بود. نفس‌های کوتاه و عمیق بودند؛ انگار نمی توانست در این جهنمی که اسماگ درسته کرده بود، نفس بکشد.

پسرک بار دیگر سعی کرد به تخم طلایی که اسماگ از آن محافظت میکرد نزدیک شود؛ نوک جارویش را پایین گرفت و با بیشترین سرعتی که میتوانست به سمت تخم طلایی پرواز کرد. اما آتش اژدها سریع‌تر بود. اول انتهای جارو آتش گرفت و سپس کم کم شعله‌های قرمز رنگ برای سوزاندن بقیه‌ی جارو، میرقصیدند.
هری به ناچار خودش را از روی جارو پایین پرید. محکم با سطح سخت و سنگی برخورد کرد، برای کم کردن درد سقوطش چند باری روی زمین غلت زد و بعد در جایش آرام گرفت.

- هری...
- یعنی مرده؟!
- چه اتفاقی براش افتاد؟

لحظه به لحظه زمزمه‌های تماشاگران بیشتر می‌شد. اسماگ با چشمان آتشینش تماشگران نگران را از نگاهش گذراند. آدم‌هایی که دور تا دور زمین بودند؛ زیرلب با ترس زمزمه میکردند. نگاهش را چرخاند و روی مرد پیری با ریش بلند و سفید ثابت ماند. مرد عینک نیم گردی زده بود و صورتش آنقدر رنگ پریده بود که کم مانده بود همرنگ ریشش شود. ترس در تک تک اعضای صورتش پیدا بود. انگار اولین بار بود که طعم ترس را احساس میکرد، انگار حتی از این که این حس را تجربه میکرد شوکه شده بود.

- زنده‌اس!

درست در لحظه‌ای که اسماگ میخواست پیروزی‌اش را جشن بگیرد، متوجه شد چندین مرد شد که به تازگی وارد زمین مسابقه شده بودند؛ یکی از آن ها که بالای سر هری ایستاده بود این را گفت و پسرک را بلند کرد. در همان لحظه زنجیر دور گردن اسماگ از پشت کشیده میشود. به ناچار سرش را برگرداند و با مردانی با لباسی آهنین مواجه شد که سعی دارند او را تحت کنترل خود دربیاورند... که شاید آخرین اشتباهشان بود.

اژدها دمش را چرخاند و دو مردی که پشت سرش سعی داشتند زنجیر را بکشند را، به عقب پرتاب کرد. غرشی کرد و با یک حرکت زنجیر دور گردنش را پاره کرد. بال هایش را باز کرد و چندباری آن ها را تکان داد تا در هوا به پرواز دربیاید. از بالای سر مردی که سعی داشت هری را از این قضایا دور کند؛ رد شد و با آتشی از جلوی آن ها را گرفت. و تنها شعله‌ای دیگر کافی بود تا هم مرد و هم هری را در بسوزاند.

اسماگ با رضایت به دور و اطرافش نگاهی انداخت و بعد درست کنار تخم طلایی، روی زمین نشست. اژدها که از شکست رقیبش حس پیروزی میکرد، سرش را به سمت آسمان گرفت و همراه با غرشی تکان دهنده، آتشش را به سوی آسمان فرستاد. آتشی که گرمایش را تمام حاضرین در زمین مسابقه حس کردند. گرمایی که نمیدانستند علتش ترس و اندوهی است که در وجودشان ریشه کرده بود یا آتش اژدها.

- هری پاتر...
- پسری زنده موند...
- مرده!

حالا تخم طلایی برای اسماگ بود؛ مزاحمی نبود که بخواهد آن را از او بگیرد... شاید الان وقت تفریح مورد علاقه‌اش بود، شنیدن فریاد آدم‌هایی که در آتشش می‌سوختند!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶
#49

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۹:۳۱
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 186
آفلاین
- ای خون دشمن... که به اجبار تقدیم میشوی... تو دشمن خونی‌ات را احیا می‌کنی!

هری که محکم به سنگ قبر بسته شده بود، نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. هری خنجر تیز را در دست دم باریک دید و سعی کرد خود را آزاد کند ولی بی فایده بود. خنجر در دست دم باریک می‌لرزید. هری تماس تیغه‌ی خنجر را با انحنای بازویش احساس کرد. خنجر در دستش فرو رفت و خون از آستین پاره‌ی دردایش بیرون ریخت. دم باریک که هنوز نفس نفس می‌زد، با دست پاچگی در ردایش جستجو کرد و شیشه‌ی کوچکی را در آورد. آنرا زیر زخم هری گرفت تا قطره‌ای از آن در شیشه فرو ریزد.

در همان لحظه، ناگهان صاعقه‌ای درست کنار پاتیل محتوی لرد سیاه اصابت کرد و سفینه‌ای درست در همانجا ظاهر شد و پاتیل را واژگوت کرد. اسنتخوان‌های پوسیده‌ی تام ریدل پدر، دست تازه قطع شده‌ی دم باریک و پیکر نحیف الجثه‌ی ولدمورت روی کف لغزنده‌ی گورستان ولو شد. شیشه‌ی پنجره‌ی سفینه فضایی پایین آمد و در میان بوی غلیظ الکل، صورت پیرمردی با موهای آبی کمرنگ به هوا جسته در پنجره پیدا شد که بطری جیبی نوشیدنی در دست داشت. پیرمرد سرش را از پنجره بیرون آورد و خطاب به پیکر نحیف ولدمورت که در گل و لای دست و پا می‌زد گفت:
- تیک دت! ب***!

پسر نوجوانی با موهای قهوه‌ای و تی‌شرت زرد رنگ که در صندلی شاگرد راننده‌ی سفینه نشسته بود، از پشت پیرمرد نگاهی به بیرون انداخت.
- جییییز، چقدر چندش آوره! دست و پای استخونیش رو نگاه!
- خیله خوب مورتی. پاشو برو اون پسر خوشگله رو از سنگ قبر باز کن بره دنبال زندگیش.
- نمیدونم مرد... راستش زیاد خوشم نمیاد با اون یکی یارو خپله که یه دست نداره بیرون تنها باشم، چرا خودت نمیری بازش کنی؟
- برو مورتی! برو! برو تا گند نزدی به داستان!

پسری که مورتی نام داشت آهسته از سفینه پیاده شد و به سمت هری پاتر به راه افتاد. دم باریک که هنوز خون از مچ دستش جاری بود، به سمتش حرکت کرد. مورتی به سمت برگشت به سفینه تغییر جهت داد که ناگهان ولدمورت روی زمین شروع به صحبت کرد:
- دم باریک بیا اینجا! بیا مچ دستت رو به ما بده تا مرگخوارها رو احظار کنیم!

دم باریک مورتی را رها کرد و دوان دوان به سمت اربابش رفت. مورتی بار دیگر سوت زنان به سمت هری پاتر رفت و شروع به باز کردن طناب‌هایش شد. ولی در همین لحظه کار ولدمورت با دم باریک تمام شد و دم باریک دوباره به سمت مورتی و هری برگشت. مورتی با دیدن چهره‌ی کریه دم باریک یک بار دیگر پا به فرار گذاشت اما اینبار پایش روی خونابه‌های مچ دست بریده‌ی دم باریک و اجابت مزاج‌های هری که در اثر ترسیدن رخ داده بود، لیز خورد و در هوا کله معلق زد. در اثر همین لیز خوردن، مقادیری گل و لای به همراه جام آتش که همان‌جا روی زمین رها شده بود به هوا برخاست و به سینه‌ی دم باریک برخورد کرد. دم باریک در اثر برخورد جام، پاقی صدا کرد و غیب شد.
- هولی ش**** مورتی! پسره باید با اون جام بر میگشت خونشون! این دنیا رو هم گند زدی! دیگه فایده نداره پسره رو همونجا ول کن باید بریم یه دنیای موازی دیگه نجاتش بدیم.

در همون لحظه از دور دست صدای پاق های متوالی به گوش رسید. مرگخواران یکی یکی به آنجا آپارات می‌کردند. مورتی گفت:
- ریک نمیتونیم پسره رو اینجا تنهاش بذاریم! اونا هر چی که هستن تیکه تیکه‌اش میکنن.
- نترس مورتی این توله جن اول شانس بوده، بعد دست و پا درآورده. خودش یه جوری قصر در میره.
- ولی ریک... ریک نگاهش کن، جون نداره، همه جاش زخمیه! یه دقیقه سر راه پیادش می‌کنیم خونشون!
- ولی امشب ال کلاسیکو داره! من میخوام زود برم خونه!
- ریک بیا دیگه‌. بیا یه کمکی بده بکشیمش توی سفینه.

در همان لحظه چندین پرتوی سبز رنگ درست از بالای سر هری و مورتی گذشتند. مرگخواران هر لحظه نزدیکتر می‌شدند.
- ریک! کمک!
- به هری پاتر جادو نزنید. هری پاتر مال خودمه!
- نگفتم قد چی شانس داره! ولش کن بریم مورتی!
- نه!
- خیله خوب مورتی. تو فکر می‌کنی خیلی قهرمانی، نه مورتی؟ پرتش کن صندوق عقب چون خیلی بو میده، منم این *** ها رو سرگرم می‌کنم.

ریک تفنگ لیزر اندازش را برداشت و مشغول مبارزه با مرگخواران شد. در این لحظه هری برای اولین بار شروع به صحبت کرد:
- من بدون جنازه‌ی سدریک جایی نمی‌رم!
- کام آن پسر جون. رفیقت مرده. واسه خودتم بهتره دوس دخترش میمونه واسه تو!
- من بدون جنازه‌ی سدریک دیگوری جایی نمیرم!
- ریک!
- جنازه‌ی این دگوریِ گور به گوری کدوم گوری افتاده؟

هری با دست به گوری چند قدم آنطرف تر اشاره کرد:
- اون گور!
- اینا همش تقصیر توئه مورتی! بیا این تفنگ رو بگیر من رو پوشش بده تا من برم لش سدریک رو بیارم. تو هم اون تنه لش رو هم بگیر جلوی خودت سپرش کن، به اون جادو نمی‌زنن.

ریک جست و خیز کنان خودش رو به گوری که جسد سدریک در آنجا رها شده بود رساند. جنازه‌ی سدریک را روی پشتش بلند کرد و به لا به لای طلسم‌های مرگخواران، به سمت سفینه برگشت. جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد، در صندوق عقب سفینه را باز کرد و رو به هری گفت:
- اینم از جنازه‌ی رفیقت. حالا پسر خوبی باش و بپر تو صندوق.

هری جنازه‌ی سدریک رو در آغوش کشید و خودش و سدریک را در صندوق عقب به زور جا کرد. ریک و مورتی هم سوار سفینه شدند. ریک سفینه را روشن کرد ، در حال اوج گرفتن بود که ناگهان شیشه‌ی سفینه را پایین داد و گفت:
- پاک داشت یادم میرفت برای چی اینجا اومدیم! این یارو رو قرار بود بکشیم که بعداً در آینده شاخ نشه.

و از شیشه‌ی سفینه به سمت لرد که هنوز در گل و لای دست و پا میزد تیری شلیک کرد. مرگخواران از دیدن این صحنه دیوانه شدند و همزمان ده ها طلسم شوم به سمت سفینه ارسال شد ولی دیر بود زیرا قبل از رسیدن آنها به سفینه، سفینه و مسافرانش غیب شده بودند.


----------------
من از پرفسور دامبلدور راجب آوردن بیش از یک شخصیت به داستان صحبت کردم، فرمودند که موردی نداره.
ریک و مورتی انیمیشن دنباله‌داری هستش راجع به یک پیرمرد دانشمند به اسم ریک و نوه ش مورتی، که به ماجراجویی های مختلفی در دنیاهای مختلف و حتی زمان های مختلف میرن و حتی توی خیلی از این ماجراجویی ها، جون بقیه آدما و کل دنیارو نجات میدن...



تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶
#48

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
نکته :

چند نفر ازم پرسیدن در طول این چند روز که دیالوگ ها رو تعداد پاراگراف حساب میشه یا نه. بهتر دیدم که یه پست در موردش بزنم تا همه متوجه شرط خاص این مرحله بشن.

دیالوگ ، پاراگراف حساب نمیشه. یعنی 7-12 تا پاراگراف که محدودیت دارین، دیالوگ توش حساب نمیشه و هر تعدادی دیالوگ که بخواین میتونین بنویسین.



موفق باشید.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۹ ۲:۲۷:۱۳



مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶
#47

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
مرحله دوم جام آتش


با تشکر از داورها که نتایج رو زودتر تحویل دادن، به مهلت ارسال پست شرکت کننده ها بیشتر از 1 روز اضافه شد که کمک خوبی بهشون میشه.


موضوع: یکی از شخصیت های غیر هری پاتری رو وارد یکی از داستان های کتاب هری پاتر کنید و ماجرا رو تغییر بدید.

مثال : علی دایی رو تو دوئل دامبلدور و ولدمورت وارد کنید و باعث شه که ولدمورت پیروز بشه.

*حواستون باشه که اگر شخصیت مورد نظرتون خیلی معروف نیست، یه توضیحی کوچیکی قبلش برای داورهای عزیز بذارید.
*حتما پایان اون داستان کتاب باید عوض شه. یعنی اگر علی دایی اومد بین دوئل ولدمورت و دامبلدور، اتفاقی غیر از اون چیزی که تو کتاب افتاد بیفته.

شرط خاص این مرحله : داستان باید حتما 7 تا 12 پاراگراف نوشته بشه ، نه کمتر نه بیشتر. (7 کمترین تعداد پاراگراف، 12 بیشترین)اینکه پاراگراف کوتاه باشه یا بلند دست خودتون هست اما حواستون باشه که اگر موضوعات مختلفی رو به زور تو یه پاراگراف جا بدین ازتون امتیاز کم خواهد شد مطمئنا.
*برای هر پاراگراف بیشتر یا کمتر 1 امتیاز کم میشه. دقت کنید که که به این دلیل از دور مسابقات حذف نشید.

*سه نفر از این مرحله خارج خواهند شد و سه نفر به فینال میرسند.


آخرین مهلت ارسال پست 27 بهمن (ساعت 23:59:59) هست. ثانیه ای دیرتر پست قبول نخواهد شد.


با آرزوی پیروزی برای همه





پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲:۵۱ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶
#46

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پایان مرحله اول



مرحله اول با حضور 7 شرکت کننده به پایان رسید. از بین این افراد، 6 نفر به مرحله دوم خواهند رسید. داورهای عزیز تا پایان 16 بهمن (ساعت 23:59:59) مهلت دارن که نتایج رو به من پیام شخصی کنن.

*به نکاتی که در اطلاعیه های جام آتش گفته شده حتما دقت کنید.
*جهت یادآوری ، شرط شرکت در این مرحله ، استفاده فقط از 5 دیالوگ در کل نمایشنامه بود. اگر کسی بیشتر از این حد استفاده کرده حتما امتیاز کم بشه.


موفق باشید.




پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#45

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
رو تختم نشسته بودم، پاهایم از کناره‌ی تخت آویزان بودند و مدام مانند پاندول ساعتی در حرکت بودند. چشمانم را دور تا دور اتاق گذراندم. مدتی بود که همینجا نشسته بودم... در اتاقی مرطوب که تنها پرتو‌های اندکی، از پنجره‌ی خاک گرفته‌ی آن، راه خود را به اتاق پیدا کرده بودند.
وسایلم گوشه‌ی اتاق رو هم جمع شده بودند و از این فاصله هم میتوانستم گرد و غباری که روی آن‌ها نشسته بود را ببینم. قبلا هرکدام از آن ها برایم جذابیتی به ظاهر بی انتها داشتند، اما غافل از این که زمانی مثل امروز، آن ها صرفا جزیی از اتاقم محسوب می‌شوند.

نفسم صداداری کشیدم. شاید اگر کسی اینجا بود احساس می‌کرد این نفس شروع تازه‌ای است اما برای من نبود. من قرار بود تا آخر همین جا بنشینم. انقدر به اطرافم نگاه کنم تا ذره ذره نم کشیدن دیوار‌ها را نیز ببینم. ببینم که چهارچوب آهنی پنجره چگونه آرام آرام زنگ می‌زند.

این که گوشه اتاق بی‌استفاده و بدون تحرک نشسته بودم؛ تازگی نداشت. از چند روز پیش که ارباب ماموریت آخرم را به کل زیر سوال برده بود، همین طور بودم. هردفعه که ارباب ایرادی از من می‌گرفت یا شاید هم تنها انتقاد می‌کرد، من این داستان‌ها را داشتم. مثل کودکی لجباز که نمی‌خواهد اشتباهاتش را قبول کند.
اما واقعا تقصیر من نبود... تا جایی که یادم می‌آید ارباب همیشه من را سرزنش می‌کردند، از همان موقع که علامت شوم روی ساعدم به صورت دائمی نقش بست، از همان موقع که از هیچ شروع کردم.

با به یاد آوردن خاطرات ماموریت‌های پی در پی‌ام که از نظر ارباب بد و غیرقابل قبول محسوب می‌شدند، دندان‌هایم را به هم فشار دادم. نمی‌خواستم این خاطرات دوباره تکرار شوند، خاطرات سرزنش‌های پی در پی ارباب، خنده‌ها و زمزمه‌های دیگر مرگخواران...
نباید می‌گذاشتم!

لحظه‌ای از فکری که به سرم زده بود جا خوردم، اما فقط به چند ثانیه‌ی دیگر نیاز داشتم تا در انجام تصمیمم قطعی شوم.

هرچیزی عمری دارد، حتی حکومت لردولدمورت...!

***


درراهروهای تاریک خانه ریدل قدم گذاشتم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و تنها منبع نور، شمعی کوچک بود که با پایه‌ای به دیوار چسبیده شده بود. با این که فقط چند روز بود که در اتاقم مانده بودم اما فضای خانه ریدل برای ناآشنا بود. اما برای فکر به این که چرا و چطور به این زودی خانه‌ام را فراموش کرده‌ام، وقت نداشتم. پس به غریضه‌ و قطب‌نمای درونی‌ام اجازه دادم من را به سمت اتاق بلاتریکس هدایت کنند.

برخلاف این چند وقت اخیر، دیشب به راحتی خوابیده بودم. فکر کاری که میخواهم انجام دهم، وادارم کرد که به مغزم استراحت دهم. دیشب، بعد از این که ایده‌ی برکناری ارباب به فکرم رسید؛ نقشه‌ی این کار را طراحی کردم، انقدر مشغول این کار شدم که متوجه گذر زمان نشدم و وقتی که نقشه‌ی همه‌چیز را در ذهنم ذخیره کردم، به خوابی عمیق فرو رفتم. بالاخره بخشی از نقشه‌ام باید صبح زود انجام می‌شد.

جلوی در اتاق بلاتریکس رسیدم. در اتاق او نیز مانند من کاملا مشکی بود و حتی دستگیره‌ی آن زنگ زده بود و قدیمی‌تر از اتاق من به نظر می‌رسید.

نفس عمیقی کشیدم. دستم را در موهایم فرو کردم و آن ها‌ را به هم ریخته کردم. چند دقیقه‌ پیش که بیدار شده بودم، زحمت مرتب کردن سر و وضعم را به خودم نداده بودم، همین به طبیعی بودن نقشه‌ام کمک می‌کرد.

تــق تــق

با دست به در رو به رویم کوبیدم. چند ثانیه گذشت و کسی در را باز نکرد، مطمئن بودم بلاتریکس داخل اتاق است، پس دستم را نزدیک در بردم تا دوباره او را وادار به باز کردن در بکنم.

تــق تــ...

درهمین لحظه در باز شد و من که آماده بودم یک بار دیگر با تمام قدرت به در ضربه بزنم؛ به جلو سکندری خوردم. سرم را بالا کردم و با صورت بلاتریکس مواجه بودم. معلوم بود بیدار بوده است و در چشمانش میتوانستم انتظار را بخوانم... انتظار برای این که چرا این موقع انقدر سراسیمه به اتاقش آمده‌ام.

با نگاهم درخواست کردم تا لااقل بگذارد وارد اتاق شوم، بلاتریکس سر و وضعم را بررسی کرد و بعد با شک و تردید از جلو در کنار رفت؛ وارد اتاقش شدم و در را پشت سرم بست.

اتاق او از هرلحاظ از من بدتر بود، قاب آهنی پنجره‌هایش، کاملا زنگ زده بودند، شیشه‌ها دوده گرفته بودند و لایه‌ای گرد و غبار روی آن نشسته بود. دیوارها هم وضع بهتری نداشتند، با این که دیوارها تماما مشکی بودند اما تشخیص این که مدت‌ها از تمیز شدنشان می‌گذشت، سخت نبود.

متوجه نگاه سنگین بلاتریکس شدم و برگشتم تا با او چشم در چشم شوم. گذاشتم متوجه نگرانی داخل چشمانم شود. و وقتی که کمی از خشمگینی صورتش کاسته شد شروع به بازی کرد با کناره‌ی لباسم شدم. مانند بچه‌ای نمی‎دانست از کجا شروع کند... تنها مانندش.
- من... من... دیشب یه خواب دیدم... یه خواب خیلی وحشتناک... درباره اربـ... ارباب...

حالت چهره‌اش با کلمه‌ی آخر تغییر کرد. انقدر اجزای صورتش به صورت ناگهانی درهم پیچیدند که نزدیک بود کنترلم را از دست بدهم و به خنده‌ بیافتم. تمام تلاشم را کردم تا نگرانی‌ام را در چهره‌ام نگه دارم و به حرفم ادامه دادم:
- مرلینو دیدم... میگفــ... میگفت... ارباب... ارباب... اگه ارباب و رهبرمون بمونن...

نزدیک بود با گفتن کلمه‌ی اربــاب، خنده‌ام بگیرد. او که دیگر ارباب من نبود... تا چند روز دیگر ارباب هیچ کدام از این نقاب پوشان نخواهد بود.
سرم را پایین انداختم و ادامه‌ی حرفم را خوردم. می‌دانستم می‌توانم به هوش بلاتریکس اعتماد کنم تا کلمه‌ای که از گفتنش به ظاهر می‌ترسیدم را حدس بزند. اگه ارباب بمونن... می‌میرن!

بلاتریکس در یک ثانیه رویش را از من برگرداند و سراسیمه به سمت در رفت. می‌دانستم یک راست سراغ ارباب می‌رود، انتظار چنین سرعت و نگرانی‌ای را نداشتم، اما این باعث نمی‌شد که برایش برنامه نداشته باشم.
- نباید بدونن... مرلین می‌گفت اگه از خوابم هم با خبر بشن...

بلاتریکس که دستش را به سمت دستگیره‌ی در دراز کرده بود از حرکت ایستاد. شنل پشتش لحظه‌ای در هوا ایستاد و سپس انگار به تبعیت از صاحبش ناامیدانه درهوا موج زد و در آخر پشت بلاتریکس آرام گرفت. استفاده از دیدن خواب مرلین، ایده‌ای بود که می‌دانستم جواب می‌دهد. شنیده بودم چندین سال پیش خود همین مرگخواری که الان جلویم ایستاده، یکی از جنگ‌های مرگخواران را در خواب دیده و سراسیمه به لرد گفته است. آن زمان باعث شده بود تا مرگخواران از یک مرگ حتمی نجات پیدا کنند.

جرات به خرج دادم و قدمی جلو گذاشتم. بلاتریکس که متوجه حرکتم شده بود، به سرعت برگشت، خشم در صورتش جایش را به سردرگمی داده بود. می‌توانستم قسم بخورم از اولین نفراتی هستم که شک و تردید را در چهره‌ی بلاتریکس دیده. قدمی عقب رفت تا از جلوی در کنار برود. هیچ چیز دیگری نگفت اما می‌دانستم این تنها فرصتی است که او را با افکاری که من به ذهنش راه داده بودم، تنها بگذارم.

از اتاق که بیرون رفتم، تنها صدای برخورد طلسم‌های گاه و بی گاه او به سمت دیوارهای اتاقش بود که به گوش می رسید.

از کی انقدر دروغگوی خوبی شدم که این جوری روی افکار افراد اطرافم تاثیر بذارم؟

تنها جوابی که توانستم به سوالم بدهم، لبخندی حاکی از پیروزی نه چندان دورم بود.

***


امروز روزی بود که انتظارش را می‌کشیدم.
بعد از حرف‌هایی که به بلاتریکس زده بودم همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. خبر خواب من سریع‌تر از آن که فکرش را می‌کردم بین مرگخواران پیچید. مرگخواران باید بین زندگی اربابشان و وفاداریشان یکی را انتخاب می‌کردند.

با سر و صدایی که به گوشم خورد، سریع خودم را به سالن اصلی رساندم. صحنه‌ای که دیدم، با این که انتظارش را داشتم اما باعث شد جا بخورم.
ارباب وسط حلقه‌ای از مرگخواران ایستاده بود. مار محبوبش، نجینی، دور گردنش پیچیده بود و هرازگاهی دندان‌های تیزش را به نمایش می‌گذاشت. در نگاه مرگخواران شک و تردید موج می‌زد. طوری چوبدستی‌هایشان را به سمت اربابشان گرفته بودند که انگار نمایشی است که هرلحظه آماده‌اند تماشاچیان برایشان دست بزنند و آن ها هم چوبدستی‌هایشان را بندازند. انگار که بار سنگینی را متحمل می‌شدند. باید به آن‌ها حق می‌دادم...
آنان مثل من نبودند.

اولین طلسم از سوی مرگخوار تازه واردی مثل من به سوی پرتاب شد. طلسم جدی‌ای نبود، می‌توانستم ترس را در تک تک اعضای صورت پسرک تازه وارد ببینم. انگار که از روی اجبار این کار را میکرد. انگار انتظار داشت لرد بفهمد که این طلسم را برای محافظت از جان اربابش پرتاب کرده.

دومین طلسم... سومین... چهارمین...

مرگخواران کم کم به پرتاب طلسم هایشان سرعت دادند، اما برای لرد ولدمورت، دفاع آن ها زحمتی نداشت. آنقدر قدرت طلسم‌ها و ورد ها کم بود که شک داشتم حتی بتوانند به چیزی آسیب برسانند. هدف من هم آسیب رساندن به لرد نبود، تنها برکناری او بود. بالاخره زمان آن رسیده بود من نیز طعم خوشی را بچشم.

پــاق

و لرد ولدمورت... به ظاهر اربابم... زودتر از آن که فکر می‌کردم کناره گیری کرد.

***


خورشیدهای روزهای متعددی پس از آن روز طلوع و غروب کردند. بلاتریکس بدون هیچ گونه علاقه‌ای رهبری مرگخواران را برعهده گرفت. برای من فرقی نداشت، هدف من این بود که لردولدمورت را از رهبری برکنار کنم... کاری کنم که بداند بدون قدرت بودن چه حسی دارد.

مرگخواران دیگر هیچ اشتیاقی برای کارهایشان نداشتند. درواقع می‌شد گفت در طول روز و شب کم پیش می‌آمد که از اتاق‌هایشان بیرون بیایند. نه جایی را به آتش می‌کشیدند، نه کسی را می‌کشتند.

باز هم در راهروهای خانه ریدل سرگردان بودم. بی هدف از فضای تاریک و نمور راهرو میگذشتم. هنوز هم مثل قبل خا گرفته بود، هنوز هم همان شمع تنها منبع روشنایی بود، هنوزم تمام دیوار‌ها مشکی بودند، پس چه چیزی کم بود؟
انگار هیچ چیز قرار نبود به حالت قبلش برگردد. انگار همراه با لردولدمورتی که از خانه ریدل رفت، روح تمام مرگخواران را هم برد.
حتی من...

منی که خودم این نقشه را کشیدم هم به طرز عجیبی پوچ شده بودم. خالی تر از چیزی که بودم و تجربه‌ کرده بودم.

اینو میخواستی؟

دسته‌ای مو را از جلوی چشمم کنار زدم، انگار که شاید بتوانم جواب سوالم را پشت آن‌ها پیدا کنم اما می‌دانستم این کارم نیز بیهوده‌ است.

- فکر کنم ما باید یه صحبتی با هم داشته باشیم.

با شنیدن صدایی که درست پشت سرم بود، صاف ایستادم. بی اختیار و از ترس روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم. همان چشمان، همان چشمان قرمزی که همیشه این گونه بوده، تشنه‌ی قدرت. همان ماری که همیشه با دندان‌های تیزش قدرت‌نمایی می‌کند. و همان یار همیشگی... بلاتریکس. دیگر اثری از شک و تردید در صورتش نبود، بازهم همان نیشخند.

از اول هم نباید به یک دروغ کفایت می‌کردم... نباید نمایش دروغین تمام مرگخواران و اربابشان را باور می‌کردم.
ولی این بار چیزی در وجودم تغییر کرده بود. آرامش؟
شاید به خاطر نزدیک شدن به پایان داستان.

آره همینو میخواستم.

- آواداکادورا!


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۰ ۲۳:۴۲:۰۷

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#44

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۳۳ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین

دورا CD را درون دستگاه XBOX قرار داد و قبل از آملیا دسته‌ی سالم‌تر را قاپید. چند ثانیه بعد بازی شبیه‌سازی شده‌ی مرگفل آغاز شد.بازی که در عرض یک هفته تمام دنیای جادوگری را زیر و رو کرده بود و همه را به خود جذب کرده بود. بازی بصورت یک رول پلینگ بود که افراد در آن به دلخواه تبدیل به یک مرگخوار یا محفلی میشدند تا برای مدتی حس تلخ و شیرین جناح‌ها را حس کند.
دورا اصولا بچه تو لاکی بود و اصلا به درگاه محفل و مرگخوار فکر نمیکرد ولی بازی معروف، معروف بود و او از بقیه کم نداشت، حتی بیشتر داشت. اصلا دنیا حول محور دورا میچرخید! خودش که اینگونه فکر میکرد. بالاخره بازی بالا آمد و لردولدمورت و دامبلدور روی صفحه نمایش آمدند. آملیا بدون ائتلاف وقت، دامبلدور را انتخاب کرد و همین باعث شد دورا نیشخند زنان با خیالی مطمئن، گزینه‌ی دیگر را انتخاب کند.

صفحه بار دیگر از وسط نصف شد و نصف صفحه را یک ویزلی با موهای سرخ، صورت کک مکی و یک کیسه پیاز فرا گرفت!
شلیک خنده‌ی دورا در اتاق پرتاب شد. در همان لحظه در سمت چپ یک نقابدار با موی مشکی و لباسی ذغالی پدیدار شد. لب و لوچه‌ی آملیا به طرز محسوسی آویزان شد.
هر دو اسم خاصی بر روی بازیکنان شبیه‌سازی شده‌شان گذاشتند. دورا و آملیا!
هر دو دکمه را فشار دادند و وارد بازی اصلی شدند.
دورا رو به روی یک عمارت باشکوه فرود آمد و آملیا رو به روی خانه مخفی محفلیون! باز هم یک هیچ به نفع او.
دورا سریع جلو رفت و وارد عمارت شد. همان لحظه یک طلسم آواداکدورا از نوک دماغش به سمت مقابل رفت!فقط لرد بود که از دست مرگخوار دست و پا چلفتی‌اش خونش به جوش آمده بود و قصد جانش را کرده بود...

دورا زیر چشمی نگاهی به صفحه بازی آملیا انداخت. او تا الآن پنج تا ماموریت رفته بود، شش تا دوئل را برده بود و کم‌مانده بود به صورت افتخاری یک حساب پر گالیون بهش بدهند. دورا هم موفقیت بزرگی کسب کرده بود‌. توانسته بود پشت انواع میزها، کمدها، کتابخانه‌ها و... پنهان شود تا مورد اصابت آواداکدورا قرار نگیرد! از اولش هم باید به این فکر میکرد که هیچ‌کس در جامعه از مرگخوار جماعت گل و بلبل نمیگوید چه برسد به شخص شریف لرد!

دورا اطرافش را نگاه کرد که پر بود از نقابدار‌های نا آشنا که هیچ کدام کار خاصی نمیکردند. ناگهان جرقه‌ای که سالها پیش در ذهن ادیسون، مخترع ظبط موسیقی، عکس‌های متحرک، دستگاه سینما و باطری خودرو؛ خورده بود در ذهن دورا به شیوه‌ای نوین و برای حفظ بقای غرورش خورد. باید کاری میکرد که خودش لرد میشد‌. دستش را به سمت لباسش برد و به دنبال چوب دستیش گشت. به طور امتحانی چوب دستیش را به سمت یک مرگخوار گرفت و آواداکدورا را زمزمه کرد. در کمال خوشبختی مرگخوار روی زمین افتاد. دورا چند قدم تا پیروزی بیشتر فاصله نداشت. فقط باید نزدیک لرد میشد و پایان!

دورا یک قدم با لرد فاصله داشت. لرد سرش را روی تکیه‌گاه صندلی شاهانه‌اش قرار داده بود و صدای خروپفش به صورت ابرهای پفکی نشان داده میشد. دورا چوبدستیش را به سمت لرد گرفت و سعی کرد لرزش دستش را نادیده بگیرد. خواست ورد را بر زبان بیاورد که چشمان لرد کاملا باز شد و به دورا خیره شد. دورا دستش را آرام پایین آورد.

_من... فقط میخواستم... یکاری کنم که بازی جالب‌تر بشه وگرنه اصلا نمیخواستم بکشمتون که. آخه شما بازی رو نابود کردید و اصلا شبیه لرد نیستید.

لرد با چشمانی ترسیده به دورا نگاه کرد.بعد لرزان از تختش پایین آمد و گفت:
_ هر کاری میخوای بکن فقط به منو دختر عزیزم نجینی کاری نداشته باش.
تاج و عصای لردیش را برداشت و به دست دورا داد. سپس نجینی را زیر بغل زد و فرار کرد. همینقدر راحت! این بازی اگر به دست لردولدمورت واقعی میرسید باعث تبدیل کره‌ی زمین به یک مشت گرد و غبار درون ستاره‌ای توی کهکشان راه شیری میشد. به هر حالا دورا لرد بود و لرد هیچکس! نقاب را برداشت و تاج را جایگزین آن کرد. عصا را هم در کنار تخت سلطنتش قرار داد‌. همان لحظه یک پشه از جلوی دماغ دورا رد شد.

_ آواداکدورا! اوووو مرد!

از آن به بعد دورا آن بازی را به عنوان خفن‌ترین بازی جهان به دیگران معرفی میکرد.حتی در فکر این بود مه وقتی بزرگ شد لرد واقعی شود.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.