هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱:۲۶ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲
#5

محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۰۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 975
آفلاین

هر چهار نفر با نگاه هایی متعجب و همچنین عصبی به در خیره شدند. دم در دختری زیبا با مو های سیاه بلند که یک چشمش را پوشانده بودند ، ایستاده بود. دختر خانم مانتوی صورتی رنگی پوشیده بود و کفش های ابی بر تن داشت! همچنین ماتیک سرخش از یک کیلومتری قابل تشخیص بود: « :aros: »

سکوتی سهمگین بر جو حاکم شده بود. کسی حرف نمی زد و چیزی نمی گفت! همه ساکت بودند. هری اب گلویش را قورت داد و نگاهی به جینی کرد که در حال وارنداز کردن چو بود. آرتور ویزلی نیز همینکار را می کرد ولی بعد از کمی وارنداز چو ، نگاهی نیز به جینی انداخت و بعد به هری حق داد که سر جینی هوو آورد. مالی ویزلی نیز از فرص استفاده کرده بود و اینه ای جادوئی ایجاد کرده بود و در حال وارنداز کردن صورت خودش بود.


بالاخره سکوت سهمگین با صدای نازک و شیرین و دل ربا و زیا و لطیف و عاشقانه و نایس و ... (رئیس محفل: « خجالت بکش مرتیکه! بسه دیگه! ») شکسته شد: « عزیزم! اومدم لباس خوابم رو که دیشب جا موند ببرم! »

در همین لحظه جینی صدایی عجیب ایجاد کرد و با یک حرکت کونگ فو به طرف چو پرید و با لگد او را نقش بر زمین کرد. چو بیهوش شد اما جینی دست بر دار نبود و بر روی زمین نشسته بود و داشت مو های چو را می کشید.

چند دقیقه ای همین وضع ادامه پیدا کرد تا اینکه مویی بر سر چو باقی نماند و بعد جینی بلند شد و به طرف هری رفت و مقابلش ایستاد!

هری: « :worry: »

جینی: « زود توضیح بده! »

هری که دستپاچه شده بود ، عقل نابغه ی خود را به کار انداخت و شروع به داستان سازی کرد و گفت: « خب .... خب جریان اینه که .... می دونی که این محفل حقوق زیادی نمیده به من ... خب خرج زندگی هم بالاست! من ... من این روزا لباس می فروشم تو خونه! ... این چو هم دیروز اومد یه لباس خواب خرید ازم ولی یادش رفت ببره! اومده بود اونو برداره!»

جینی نگاه مرموزی به هری کرد و گفت: « خب پس که اینطور! باید بهم ثابت کنی هری وگرنه کل خونه رو ، رو سرت داغون می کنم! »

هری: « »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲
#4

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
چوبدستی مالی درست وسط سینه ی هری قرار گرفت و هنوز طلسم رو نگفته، جرقه‌های سبز و سرخ از سرش بیرون میزد. هری که خوب می‌دونست مادرزنش مشکل کنترل خشم داره و خاطره نفله کردن بلاتریکس تو هاگوارتز هنوز جلو چشمش بود،‌ برای نجات جون خودش و حتی هم بقیه سریع نقشه‌ای کشید و حرفی رو زد که هر زنی آرزو به دل شنیدنشه:‌

- مالی، ابروهات مبارک. تتو کردی کلک؟

همین چند کلمه برای تسلیم شدن مالی کافی بود، جفت دستاش رو گذاشت رو لپهای گل انداخته‌ش و هزار بار سرخ و سفید شد تا جواب دامادشو بده:

- ای‌وای از کجا فهمیدی هری؟ چه داماد با فهم و شعوری دارم. حقا که پسر برگزیده است و اینا.

جینی و آرتور:‌

همون لحظه نگاه مالی در نگاه آرتور گره خورد:‌

- تو آرتور! حتی یه بارم نشد بگی عزیزم چه خشگل شدی.. چه بهت میاد.. یه بارم نشد بفهمی رفتم آرایشگاه... آخرش این آرزو رو به گور میبرم.

-

جینی که کلا به سبب سالها زندگی در پناهگاه خوب میدونست که اگه الان دخالت نکنه، این دو تا قهر میکنن و یادشون میره که اصن برای چی این همه راه کوبیده بودن اومده بودن، خودشو انداخت وسط:‌

- یادتون نره واسه چی اومدیم اینجا!!‌

و و قتی با نگاه‌های «این دختره راجغ به چی حرف میزنه»‌ی اونها مواجه شد، توضیح داد:

- این مرتیکه سر من هوو آورده.

گفتن این جمله همان و بازگشت خشم ویزلی‌ها همان! هری آب دهنش رو قورت داد و در دفاع از خودش گفت:

- هوو کدومه زن؟! چرا چرت میگی؟ من کی حرف از هوو زدم؟
- خودت گفتی.. خودت... گفتی تو زن زندگی نیستی! گفتی لیاقتت از من بهتره.... عررررررررر!
- من؟ من گفتم؟ من گفتم یه کمم به شوهرت برس به جای اینکه صب تا شب پای این...چی چی بود این وسیله مشنگیه؟
- عنترنت!
- همون.. به جای اینکه صب تا شب پای اون کوفتی باشی.

آرتور متفکرانه پرسید:
- ینی قضیه‌ی هوو و اینا نبوده؟

هری مظلوم‌ترین نگاهش به معنی نه رو به آرتور دوخت. درست همون لحظه که همه چیز میرفت که به خوبی و خوشی تموم بشه،‌یک نفر سه مرتبه به در کوفت و بعد صدایی از پشت که او را صدا میزد:

- هری، عزیزم! درو باز کن ببین چو جونت اومده.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲
#3

سلستینا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۷ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
از کنده شدن تارهای صوتی تا آوای مرگ،فاصله اندک است!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 152
آفلاین
جینی که هنوز لبخند ناشی از دیدن پدرو مادرش برروی صورتش بود ناگهان محو شد و تبدیل به گریه شد بابا...هق هق...ببین اون پسره ی...... به علت زشت بودن این کلمه از گفتن آن معذوریم چه گفته به من گفته:یا همین الان طلاق بگیر برو یا میبرم تو رو می اندازم تالار اسرار همون جا تبدیل به فسیل بشی!بابا رفته هبو برام آورده.
مالی:چی چی آورده یکبار دیگه بگو نمیشنوم چی میوه آورده سبزی آورده تازه هست؟ یا نه پاک کرده و خرد کرده خیلی خوب شد پس امشب قرمه سبزی داریم خیلی وقت بود نخورده بودم.
جینی که از این بی خیالی مادرش عصبانی شده بود بلند داد زد هبو آورده!پناهگاه یک تکانی خورد که انگار زلزله آمده باشد و هر چه خاک تو این 19 سال جمع شده بود ریخت پایین.
آرتور که دیگه صبری برایش نمانده بود کمربند خودش را درآورد و بلند داد زد ای پسره ی...... میدونم باهات چی کار کنم.

جینی که از این حمایت پدرش بسیار راضی بود گفت:بابا برو انقدر با کمربندت بزنش تا بیاد ازم معذرت خواهی کنه!

آرتور به همراه خاندان ویزلی ها به طرف خانه هری راه افتاد!

مالی گفت:ای بابا یعنی امشب هم نمی تونم قرمه سبزی بخورم!

جینی:
مالی:

1دقیقه بعد لشکر ویزلی ها نزدیک خانه هری و جینی، هری با دیدن این لشکر گفت:مرلینا به من کمک کن!:worry:
من تسلیم هستم من تسلیم هستم به من بیچاره رحم کنید.

آرتور:به دخترم چی گفتی چی آوردی دوباره تکرار کن ببینم.
هری:چی چی...من...من ...حرف ...آوردم...کی من؟:worry:


ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۸ ۲۳:۱۷:۳۱
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۸ ۲۳:۱۹:۲۷
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۸ ۲۳:۲۹:۴۳
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۹ ۰:۲۰:۴۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲
#2

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
سوژه ی... تصویر کوچک شده


از آن نوزده سال بعدی که نوزده سال بعد بود، چند سالی می گذشت. سالهایی که در آن افسانه ی «پسری که زنده ماند» به قصه ای برای خواباندن بچه ها تبدیل شده بود. دیگر خبری از «کسی-که-نباید-اسمش-را-برد» و ارتش مخوفش نبود.

پناهگاه، پناهگاه شلوغ سابق نبود. دیگر صدای شلوغ کاری های فرد و جرج بگوش نمی رسید، دیگر همه ی چراغ های خانه روشن نبودند.

آثار پیری همانطور که در صورت آرتور و مالی به چشم می خورد، در ظاهر خانه نیز دیده می شد. سوختگی هایی هم که شاهکار بلاتریکس لسترنج بود، هنوز بر در و دیوار خانه دیده می شد.

همین چیز ها بود که باعث می شد صدای «پاق» مانندی که از جلوی در آمد، کمی عجیب بنظر برسد. آرتور سرش را از روزنامه ی پیام امروزش بلند کرد. نیم نگاهی به در انداخت، چیزی دیده نمی شد. روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت، بسمت در رفت و با صدایی بلند گفت:

- کیه؟

در را باز کرد و به بیرون نگاهی انداخت. بخاطر باد تندی که به صورتش می زد کمی چشمانش را جمع کرد، اما باد مانع از دیدن فردی که مقابلش بود نشد.

- بابا!

- جینی!

آرتور دخترش را در آغوش گرفت و به داخل خانه دعوت کرد، اما قبل از آن که فرصت کند در را ببندد، در از شدت باد، با صدای بلندی بسته شد. جینی بی آنکه حرفی بزند پالتو اش را درآورد و به همراه چمدانش روی مبل انداخت. آرتور که از خوشحالی و تعجب نمی دانست چه بگوید فریاد زد:

- مالی! بیا ببین کی اومده!

البته فریاد لازم نبود، مالی قبلا خودش را به آنجا رسانده بود. آرتور نگاهش را از مالی و جینی که درحال احوال پرسی بودند دزدید و به چمدانی که روی مبل افتاده بود چشم دوخت.

- چمدون؟... جینی؟ اتفاقی افتاده؟ تو خونه...؟


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
#1

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
وقت ندارم! افتتاح شد، سوژه با خودتون!


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.