هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۴۴ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۳:۱۶ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۱۴ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
"خانه قدیمی دامبلدور ها"، وقتی آبرفورث این را گفت، همه با تعجب به او نگاه کردند.
دامبلدور آهی کشید و گفت:
-خیلی خب! همگی لطفا یه مقدار عقب بایستید!

سپس دامبلدور چوبدستی اش را پیچ و تابی داد و لایه محافظتی ای که تا آن موقع نامرئی بود، پدیدار شد.
-بسیار خب، حالا میتونین وارد بشین.

سپس همه از داخل حفره ای که دامبلدور روی لایه محافطتی ایجاد کرده بود، عبور کردند و بعد از عبورشان، لایه دوباره نامرئی شد.
داخل خانه کاملا به سبک اشرافی ساخته شده بود، اما با این که به نظر می آمد خیلی قدیمی باشد، کاملا مرتب وتمیز بود.هیچ گرد و غباری روی وسایل وجود نداشت و شیشه ها طوری تمیز بودند که انگار همین دیروز برقشان انداخته بودند.همه چیز در آن جا مجلل به نظر می آمد، درست همان طور که یک خانه اشرافی باید باشد، اما بیشتر از هر چیز تابلوی زنی که در هال نصب شده بود، خودنمایی میکرد.

دامبلدور رو به دیگران کرد و گفت:
-بسیارخب، لطفا همگی گوش کنید! ما به اینجا اومدیم چون من فکر کردم مخفیگاه قبلیمون دیگه مثل قبل امن نیست، حداقل تا مدتی.ولی نکته ای که درمورد اینجا وجود داره اینه که شما نمیتونید به تنهایی از این جا خارج بشید، حتی اگر اجازه گرفته باشید.من یک طلسم محافطتی بسیار قدرتمند روی این خونه اجرا کردم و فقط یک دامبلدور میتونه به این خونه وارد یا ازش خارج بشه بنابراین حتی اگه مرگخوار ها هم پیدامون کنن، نمیتونن واردش بشن.

-یعنی با هیچ روش دیگه ای نمیشه وارد یا خارج این خونه شد؟
-درسته ریموس! درواقع این کار رو برای امنیت بیشتر کردم و دوباره میگم هر کسی میخواد خارج بشه باید به من اطلاع بده! شما حتی نمیتونین به هیچ طریقی پیامی به کسی بدین یا دریافت کنین! هرکسی میخواد وارد یا خارج بشه، باید همراه من یا آبرفورث باشه.
و تا خواست برود دوباره رویش را برگرداند و گفت:
-در ضمن، یک ساعت دیگه جلسه توی هال بزرگ.

بعد از این که دامبلدور حرفش را تمام کرد، همه یک جا مستقر، و منتظر شروع جلسه شدند.
.
.
.
.
*دو ساعت بعد، پس از اتمام جلسه*

دامبلدور نقشه را مو به مو برای همه توضیح داده بود اما با این وجود، باری دیگر آن را با خودش مرور کرد تا مطمئن شود نقشه اش بی نقص باشد.قرار بود با نقشه او یکبار دیگر حمله کنند، گرچه این فقط ظاهر سازی بود و او امیدوار بود بتواند بفهمد اطلاعاتشان چگونه لو می رود، یعنی ممکن بود واقعا بین شان جاسوسی وجود داشته باشد؟

همان طور که غرق در افکار خود شده بود، آبرفورث دستی روی شانه برادرش گذاشت و کنار او نشست.
-امیدوارم بدونی داری چی کار میکنی آلبوس!
دامبلدور نفس عمیقی کشید و گفت:
-نگران نباش آبر...با این نقشه اگه سوروس یا هر کس دیگه ای جاسوس باشه متوجه میشیم!

سپس از روی صندلی اش بلند شد و به تابلوی بزرگی که روی دیوار بود خیره شد، سپس گفت:
-گرچه من خیلی شک دارم اگر که معلوم بشه اون جاسوس سوروسه! اون بار ها خودش رو ثابت کرده، من بهش اطمینان دارم.
-منظورت چیه ال؟...مگر تو این نقشه رو نکشیدی که بفهمی اون جاسوسه یانه؟... یا شاید هم، به کس دیگه ای شک داری؟
-نه، راستش رو بخوای... من به هیچ یک از اعضای محفل شکی ندارم.

آبرفورث که به نظر می آمد کمی کلافه شده از جایش بلند شد و کنار برادرش ایستاد.
-نمیفهمم چی میگی آلبوس! قصد داری چی کار کنی؟
-صبور باش آبر...جزئیاتش رو الان نمیتونم بهت بگم.
-پس کی میخوای بگی؟
-در زمان و مکان مناسبش!

سپس هر دو برادر به تابلوی خواهرشان، آریانا خیره شدند.
آبر فورث آهی کشید و گفت:
-بازم میگم، آلبوس! واقعا امیدوارم بدونی داری چی کار میکنی...لطفا به خاطر آریانا هم که شده این بار...
-آبر!...گفتم نگران نباش! فقط لازمه یکم صبر کنی، اون وقت همه چی معلوم میشه.


ONLY RAVEN PRIDE
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۲۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۲:۴۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 23
آفلاین
سیریوس حال آرامشی عجیب درش حاکم شده بود. او با متانت پله ها را پشت سر ریموس پایین می آمد. بالاخره به آشپزخانه رسیدند، ریموس دستگیره در را فشار داد و به دنبال او سیریوس نیز وارد آشپزخانه شد...

- بلک؟! این خودتی؟! نکنه روت طلسم فراموشی پیاده کرده؟!

سیریوس در جواب اسنیپ هیچ چیز نگفت و فقط پوزخندی زد. دامبلدور برای این که اوضاع را کمی بهتر کند، با آرامش دوباره شروع به صحبت کرد.
- ما فردا صبح نقل مکان می کنیم... هیچ وسیله ای لازم نیست بیارین چون ممکنه هر کدومشون طلسم شده باشه پس لطفا غیر از خودتون هیچ چیز دیگه ای برندارین! پس همه متوجه شدن؟

اعضای محفل به غیر از سیریوس و اسنیپ که بهم زل زده بودند، به نشانه تایید دامبلدور سر تکان دادند و بعد منتظر واکنش سیریوس و اسنیپ بودند که در همین حین کریچر غذا های سوخته ای را روی میز گذاشت و مجالی را برای پاسخ سیریوس و اسنیپ باقی نگذاشت. بعد از آمدن کریچر و قرار دادن غذا ها بر روی میز، مالی که از دیدن غذا ها متاسف شده بود، دستش را به سرش گرفت و با سرزنش رو به جن پیر گفت:
- کریـــــچر! این چیز ها چیه که جلوی ما گذاشتی؟ یعنی هیچ کاری رو نمی تونیم به تو بسپاریم؟

و بعد مالی با حرکت چوبدستی غذاهایی لذیذ را به وجود آورد و با بشقاب های نو تر در جلوی هر فرد قرار داد. همه با ولع شروع به خوردن کردند غیر از سه نفر؛ سیریوس، اسنیپ و دامبلدور. آنها تا زمانی که غذای بقیه تمام شود فقط با غذا ها بازی می کردند و تنها غذایی که در بشقاب ها مانده بود، غذای آن سه بود. سرانجام روز پردردسر و مشقت اعضای محفل تمام شد.

صبح روز بعد

- خب، خب! همه بیدار شدین؟ آماده رفتن هستین؟
- آره آلبوس! فقط کجا داریم میریم؟
- اونجا برسیم آبرفورث براتون توضیح میده!

اعضای محفل از خانه بیرون رفتند و جارو هایشان را فرا خواندند و بعد یکی پس از دیگری پشت دامبلدور حرکت می کردند.
که در همین حین جادوگرانی که همانند توده سیاه بودند در آسمان ظاهر شدند. باز هم نقشه محفلی ها لو رفته بود، ولدمورت باز هم رو دستشان زده بود. آنها به زور از میان جادوگران که هرکدام یکی از طلسم ها نابخشودنی را انجام می دادند رد شدند و توانستند در حواسشان اختلال ایجاد کنند. بالاخره آنها به پناهگاه محفل جدید رسیدند که در یک ساحل قرار داشت.

- آلبوس... قراره رو شنا بخوابیم؟
- راست میگه، زیادی ضایع نیست؟
- خواهش می کنم صبر کنید! آبرفورث... وارد عمل شو!

پیرمرد که ردایش بر تنش زار می زد، جلو رفت و عصایش را بر زمین کوبید. ناگهان زمین لرزه ای ایجاد شد و همه بر زمین افتادند و قصری قدیمی ولی سالم از میان خاک ها در آمد. دامبلدور با دست از برادرش تشکر می کند و با لحنی مهربان رو به بقیه که با تعجب به قلعه نگاه می کردند، گفت:
- این هم پناهگاه جدید محفل که در واقع... در واقع...

دامبلدور از ادامه حرفش عاجز می ماند و برادرش این را درک می کند. آبرفورث جلو می رود و با حالتی تسلی بخش میگوید:
- و درواقع خانه پنهان قدیمی دامبلدور ها است...


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۰ ۲۳:۱۸:۰۳
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۷:۰۹:۲۰

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۴۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور

الکساندر ویلیام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴:۰۶ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۱۳:۲۵ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۰
از وسط شجاعت!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
-یعنی چی آلبوس؟ تو حق نداری این کارو کنی!
این صدای سیریوس بود که با خشم و هیجان داشت صحبت می کرد. دامبلدور در پاسخ به سیریوس که ایستاده بود و داشت با خشم به افراد دور میز نگاه می کرد، گفت:
-بشین، سیریوس. این تصمیم رو من می گیرم، رئیس محفل منم و این من هستم که تصمیمات نهایی برای محفل رو می گیرم...
سیریوس با خشم به سوروس نگاه کرد...
-تصمیم اونه، نه؟ اون می خواد ما رو تو تله بندازه، آلبوس خودتو به اون راه نزن. اون می خواد عین جیمز و لیلی ما رو هم بکشه...
بعد از آخرین حرف سیریوس سکوت مرگباری در خانه دوازده گریمولد بوجود آمد. حتی سیریوس هم از ادامه دادن حرفش صرف نظر کرد. سکوت برای مدت مدیدی ادامه یافت. ریموس سرش را سفت گرفته بود، آرتور هی به ساعتش نگاه می کرد، مالی با موهایش بازی می کرد، دامبلدور به شیشه های نمناکی که قطرات باران بر رویش جریان داشت زل زده بود، سوروس به گردنبند نقره ای رنگش که بر رویش نام لیلی حک شده بود نگاه می کرد و سیریوس داشت به عکس دوستش جیمز نگاه می کرد. بالاخره ریموس سکوت را شکست و دستش را بر روی شانه سیریوس و گذاشت و به او گفت:
-سیریوس، بیا طبقه بالا، باید باهات صحبت کنم...
سیریوس عکس جیمز را در جیبش گذاشت و با خشم و هیجان گفت:
-چی شده؟ می خواین منو ساکت کنین؟ من هیچ جا نمیام، ریموس.
دامبلدور با صدای بلند گفت:
-سیریوس، با ریموس برو و به صحبتاش گوش بده، همییییین الان...
سیریوس قصد قبول کردن صحبت های دامبلدور را نداشت ولی آرتور با سر به سمت ریموس اشاره و تو گوش سیریوس به صورت زمزمه مانند این جمله را گفت:
-سیریوس، شاید اگه صحبت های ریموس رو بشنوی نظرت عوض بشه، به صحبتاش گوش بده، مطمئنم پشیمون نمیشی...
و بعد سیریوس در آشپزخانه را محکم بست و با ریموس به سمت طبقه بالا رفتند...
سیریوس که عجله داشت و نمی خواست هیچ کس سوروس را باور کند رو به ریموس با تندی گفت:
-چیه؟ چی شده؟
ریموس که مثل همیشه آروم بود رو به سیریوس گفت:
-سیریوس، اینا نقشه است نقشه دامبلدور...
-نقشه اش برای چی؟ برای اینکه سوروس ما رو لو بده؟ برای اینکه ولدمورت ما رو مثل جیمز بکشه؟
ریموس که انگار خسته و کلافه بود، گفت:
-ببین برای اینکه بفهمیم سوروس جاسوسه یا نه... حالا فهمیدی؟
سیریوس تازه خیلی از موضوعات برایش روشن شده بود، این هوشمندانه ترین راه برای تشخیص بود. سیریوس حالا کمی آرام شده بود، چرا که دیگر می دانست دوستان و یارانش در محفل بخاطر تصمیم اشتباه نخواهند مرد...


ویرایش شده توسط الکساندر ویلیام در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۱۶:۴۷:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۳۶ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

استرجس پادمور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۳۰:۳۱ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 3578
آفلاین
سوروس و سیروس از اتاق بیرون رفتند ولی تمامی افراد حاضر در اتاق به دامبلدور چشم دوخته بودند . دقیقه های زیادی گذشت ولی جز صدای لرزش پنجره به دلیل طوفان بیرون صدایی از کسی در نیامد .

صدای کریچر که در طبقات پایین نیز مشغول نظافت بود به گوش میرسید ولی مطمئنا جن خانگی از اوضاع داخل محفل با خبر نبود .

بالاخره صدای نفس دامبلدور همه را به خود آورد . نفس طولانی ای کشید و گفت :
_اگر همه ی شما به سوروس شک دارید من نمیتونم بگم که اون بی گناهه ولی میتونم نقشه ای پیاده کنم که اگر جاسوسی در بین ما هستش شناسایی بشه .

مالی ویزلی از جایش بلند شد و لباسهایش را مرتب کرد و نیم نگاهی به آرتور انداخت و گفت :
ما به سوروس شک داریم ولی مطمئنا اگر جاسوس اون نباشه و شخص دیگری باشه خیلی خوشحالتر خواهیم شد . آلبوس یک نگاهی به دور و اطرافت بنداز ....

دامبلدور رویش را برگرداند و در نگاه اول ریموس را دید که درمانده بر روی زمین نشسته بود و سرش را با دستانش گرفته بود ... بقیه اعضا هم دست کمی از اون نداشتند . ناگهان دامبلدور از جایش بلند شد و گفت:
_امروز بعد از ظهر جلسه در آشپرخانه ...
سپس با قدم های بلند اتاق را ترک کرد .
حضار چشم هایشان بر روی یکدیگر قفل شده بود .

ساعت 18 عصر

اعضای گروه محفل ققنوس در آشپرخانه گرد هم آمده بودند . کریچر نیز در کنار اجاق مشغول تهیه شام بود که بوی بسیار زننده ای از آن به هوا برخواسته بود . اعضا منتظر حضور دامبلدور بودند . سیروس که نگاهش بر روی اسنیپ قفل شده بود با صدای زمزمه مانندی رو به ریموس کرد و گفت:
من مطمئنم خودشه ...
ریموس که حواسش به کریچر بود گفت :
منم مطمئنم شب شام نداریم ...
سیروس نگاهش را از اسنیپ به ریموس برگرداند و خواست جمله ای بگوید که دامبلدور از پله های آشپزخانه وارد شد .
صدایی بجز قل قل غذای روی اجاق به گوش نمیرسید . حتی صدای طوفانی که روزهای متوالی بدون وقفه مشغول باریدن و کندن درختان خیابان بود به گوش نمیرسید . دامبلدور به اعضای محفل ققنوس نگاهی کرد و سر انجام پس از وقفه ای طولانی گفت :
ما از خانه شماره 12 نقل مکان میکنیم .....

ادامه دارد ......


عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۳۷ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
بعد هم دامبلدور و سیریوس و اسنیپ تبدیل به بوکسر شدند و در حالی که دستکش بوکس داشتند همدیگر را می زدند.
بله...همه ی این فکر ها در سر بچه ویزلی ای که خواهان خشونت بود، می گذشت و البته با صدا هم همراه بود.
-بوم!بوم! گیش! بووم! بزنششش! آاا!

تمام نگاه ها روی بچه قفل شده بود. با اشاره ی مالی ویزلی، یکی از بچه های مو قرمز بزرگ تر رفت تا بچه ی مورد نظر را جمع کند.

اما در واقعیت، بحث بین سیریوس و سوروس بالا گرفته بود و دامبلدور سعی داشت آنها را آرام کند و اصرار داشت که اینطور قضیه حل نمی شود.

تقریبا تمام محفل با سیریوس موافق بودند...همه به جز دامبلدور


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۴۴ جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
-دامبلدور تو بس کن، این...
دامبلدور با عصبانیت گفت:
-خفه شو سیریوس، الان نمی تونیم وقتمون رو سر کل کل های بیخود شما تلف کنیم...
-دامبلدور، تو باید خف...
-بلک حالیت باشه اون چیزی که از دهنت بیرون میاد وگرنه برات بد تموم میشه!
-تو خفه شو نوکر بی اختیار، تو صحبت های افرادی که مرام حالیشونه دخالت نکن!
اسنیپ با عصبانیت گفت:
-عه، چه جالب! واقعا خیلی جالبه! فکر نمی کنی که چجور کارمون به اینجا رسید؟! هان؟!
-هان؟! بگو ببینم، نکنه تقصیر منه؟!
-صد در صد، اون موقع ها یادتون نیست سر به سرم میذاشتین؟! یادتون نیست لی لی رو چقدر اذیت...
-خفه شو! خفه شو! تو حق نداری اسم اون رو به زبون کثیفت بیاری!
دامبلدور با عصبانیت گفت:
-بس کنین! با هردوتونم، الان باید ذهن هامون رو روی هم بذاریم تا به یک نتیجه مشترک برسیم، بس کنین!
و بعد دامبلدور با دست تو صورت هر دو زد و بعد دامبلدور در را نشان داد تا کمی بیرون بروند و به نتیجه ای برسند که بتوانند با هم کنار بیایند...


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۱۶ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱:۰۶ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۷:۵۶
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 74
آفلاین
سیریوس به سمت اسنیپ برگشت
-نه ولی مثل اینکه تو خیلی خوشحالی.پیش اربابت بودی نه؟
خوش گذشت؟
اربابت خوشحال بود مگه نه؟
بهت ترفیع داد؟


اسنیپ داشت از کوره در می رفت:
-خفه شو بلک.
-من خفه شم ؟چرا خودت نمیشی خیانت کار ؟

اسنیپ چوبدستی اش را بالا آورد و مستقیم رو به سینه سیریوس گرفت.
-چیه می خوای منو بزنی؟خب بزن.مطمئنم اربابت حسابی بهت افتخار میکنه.

دامبلدور داد زد:
سیریوس بسه.

سیریوس ادامه داد:
-دامبلدور اون باعث مرگ لی لی و جیمزه.
من تعجب می کنم که چطور بهش اعتماد داری.
اون یه خیانکاره.
سیریوس هم چوبدستیش را بالا آورد.چشمانش پر از اشک بود.
-اکسپلیار ...
-بسه دیگه.

صدای دامبلدور بود.
چهره دامبلدور در هم رفته بود.هیچکس تا به حال دامبلدور را چنین عصبانی ندیده بود.
-بس كنین باهردوتونم


ĘŔFĂŇ


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۱۰ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
-نمیدونم...واقعا نمی دونم...
- اعتماد کردن به اون حماقت محضه...! آلبوس! اون هیچوقت توی خیالات تو خیانتکار کار نبوده!
ولی از رویا بیرون بیا! این زندگیه واقعیه! تو هیچ دلیلی برای اعتماد بهش نداری!
اون...اون..یه..فکر نکن که یادم رفته!

و قطره اشکی،آرام از چشمان سیریوس جاری شد.

- درکت میکنم سیریوس! باور کن! منم خیلی از این اتفاق وحشتناک نارحتم! همه ناراحتن! سیریوس.‌.‌‌‌‌. عادلانه قضاوت کن..اونو از گذشتش نشناس! سوروس تغییر کرده! این مرد دیگه اون آدم سابق نیست!

و او هم آرام گریه می کند.
فشار زیادی روی آلبوس دامبلدور است و برادرش این را به خوبی می فهمد.
به سمت او می رود و دستش را روی شانه آلبوس می گذارد.
- سیریوس، اسنیپ... توی این سال ها برای محفل مفید بوده...

سیریوس جواب نداد، این حرف ها را حتی ذره ای قبول نداشت و ذره ای اهمیت نمی داد، و همه موافق بودند که حق دارد.

اما نه تنها دامبلدور و سیریوس، بلکه تمامی اعضا آشفته بودند،
تمامی نقشه هایشان شکست خورده و همگی، حتی بچه ها، حداقل یک بار مصدوم شده بودند.
نا امیدی...
بحثی که الان پیش آمده بود هم بحث خوبی نبود و جو، غمگین بود.
محفل حال و هوای خوبی نداشت‌.

در همین لحظه سوروس وارد اتاق شد.
از دیدن چهره ها و نگاه های سنگین متعجب شد و پرسید:
- چیزی شده؟ نکنه امیدتون رو از دست دادین؟


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۷ ۲۲:۰۷:۰۲
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۷ ۲۳:۲۸:۳۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۰۱ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۵:۱۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 1388
آفلاین
سیریوس بازوی مجروحش را از دست مالی ویزلی که در حال پانسمانش بود بیرون کشید و با عصبانیت فریاد زد:
- کار سوروس اسنیپه! تا حالا هزار بار بهت گفتم آلبوس ولی تو نمیخوای قبول کنی! اون لعنتی خائنه!

دامبلدور سعی کرد سیریوس را روی صندلی بنشاند:
- من متوجه کینه بین شما هستم ولی بهت تضمین میدم که سوروس بی گناهه. اون هیچ وقت به ما خیانت نمیکنه.

سیریوس پوزخند زد و چند قدم به عقب رفت تا بتواند همه افراد داخل اتاق را ببیند:
- واقعا چه دلیلی داره که اینقدر بهش اعتماد داشته باشی؟ اون لیاقت این اعتماد رو نداره! متوجه نیستی؟ کسی که یک بار به گروهش خیانت کرده باشه بازم میتونه این کارو بکنه! اون قبلا جاسوس ما بین مرگخوارها بود؟ چطوری میتونی بهم تضمین بدی که الان مثل یه جاسوس دو جانبه مشغول لو دادن اطلاعات ما به مرگخوارا نباشه؟

آرتور ویزلی از روی صندلی بلند شد و سعی کرد که کمی از جو پر تنش اتاق را کاهش دهد:
- ببین سیریوس، اسنیپ ادم نچسبیه میدونم. ولی در تمام این سال ها اون به ما و محفل کمک کرده. اگه اون نبود ما خیلی از الان عقب تر بودیم. همین طور نیست ریموس؟

ریموس به آرامی زخم شانه‌اش را که تازه خون ریزی‌اش بند آمده بود لمس کرد و گفت:
- خیلی دوست دارم حرفت رو تایید کنم آرتور، ولی منم مثل سیریوس به اون شک دارم.

دامبلدور با درماندگی آهی کشید و دست هایش را پشت سرش گره کرد.
آبرفورث همان طور که سرش پایین بود و به نوک کفش‌های پاره و خونالودش نگاه میکرد گفت:
- اصلا کسی میدونه سوروس الان کجاست؟
همه نگاه ها به دامبلدور دوخته شد...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۵۵ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۵۶
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
-باید چیزی بخوام؟
-منو بچه فرض نکن!
من بزرگ ترین جادوگر سیاه این دوره هستم...
-نه اگر من زنده بودم.
-قدرت از دست رفته ات رو به رخ من نکش! هر چی که بوده...الان دیگه نیست!
-چرا از ضمیر من برای خودت استفاده می کنی؟ چرا مثل همیشه نمیگی ما

لرد سیاه جا خورد. چرا جلوی یک روح باید از خود ضعف نشان می داد؟ اینطور فقط گلرت بیشتر باور می کرد کسی است.
دنبال بهانه ای گشت.
-چون بهت گفتم تام ریدل؟ پایین آوردمت لرد سیاه؟

لرد سیاه گداخته شد. به شدت عصبانی بود، اما برای نابودی محفل، یک بار برای همیشه، به او نیاز داشت.
-گفت و گوی ما حالت بحث گرفت! و از این گذشته شاید نیاز نباشه جلوی تو از اون استفاده کنم تا یه وقت من رو با خودت قاطی نکنی!
- به هر حال تام، من چیزی از تو نمیخوام.
-منو به این اسم صدا نکن!
منو بچه فرض نکن!
منو دست کم گرفتی!
حتی اگر قدرت تو بیشتر باشه، منم انقدر میفهمم که کسی بدون پاداش کاری نمیکنه!
- من فقط نابودی آلبوس دامبلدور رو میخوام.
میخوام نابودیش رو با چشمای خودم ببینم...
میخوام شکست بخوره... تحقیر شه... نابود شه...
میخوام تاوان کارشو پس بده!
و این چیزیه که به من میرسه.


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۵ ۲۳:۱۰:۲۱
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۱۵ ۲۳:۱۹:۱۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


توپ تانک فشفشه
گریف برنده میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.