هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۰:۱۵ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#12

ویلیام آپ ست old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۹ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از دهکده هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
We're a Team

این یک نتیجه داره : هیچ وقت هوش انسان رو موجودات دیگر ندارند

هیچکس نمی دانست چطور این بازی را شروع کرده بود . چه کسی این پیشنهاد را داده بود . فقط ترس در صورت تمام بازیکن ها موج می زد . این بازی قربانیان زیادی می داد . گروگان ها بدون خواست خودشان کام مرگ دعوت شده بودند ، رحمی در کار نبود.
ویلیام گفت :

- بچه ها ، همه ی ما قربانی خواهیم شد . ما نباید بر علیه هم بجگیم .
ویلوت :

-منظورت چیه ؟

- ما باید بر علیه اونا باشیم !

- چطوری ؟

- من یه نقشه دارم . شیاطین عاشق خون هستند .

- خوب . چی کار کنیم ؟

ویلیام خطاب به گروگان ها :
-خون بریزید ! دست های خود را ببرید و به پایین بریزید .

همه این کار را کردند و شیاطین به دنبال ریزش خون خود را از پرتگاه به پایین پرت می کردند . همه ی آن ها پرت شدند .
تمام اعضای کوییدیچ به طرف گروگان ها رفتند و گروگان ها را سوار کردند تا آن محل را بروند .



ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۳ ۱۷:۰۹:۲۷


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳
#11

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین

We're a Team!


- دیگه داری صبر منو تموم می‌کنی بچه‌ی انسان!

صدایی شبیه به غرش، قلب تک تک بازیکنان را لرزاند و عجیب این که لوسیفر حتی فریاد هم نزده بود. ولی گویی چیزی درون هر کدام از بازیکنان و گروگان‌ها، چون پلنگی، غرّید.

نیازی نبود برگردد و به آن شیطان اعظم نگاه کند تا بداند مخاطب این جمله اوست. همیشه چنین جمله‌هایی، خطاب به او گفته می‌شد. تنها کسی که قدرت به سر آوردن صبر بی حد و مرز تدی را داشت. تنها کسی که می‌توانست جیمز را کلافه یا وادار به سکوت کند. تنها کسی که می‌توانست اعصاب هر تنابنده‌ای را بهم بریزد.

به سمت لوسیفر برگشت در حالی که نیشخند کج و جسورانه‌ای روی لب‌هایش جا خوش کرده بود. چماقش را روی شانه‌ش گذاشت و جوابی را داد که وقتی برنده‌ی جر و بحثی می‌شد، با لج‌درآور ترین لحنش، بر زبان می‌راند:
- جوجه‌ای هنوز!

و همین، کاسه‌ی صبر لوسیفر را لبریز کرد:
- از زمین بیاریدش بیرون!! بُکُشیدش!! با زجر.. بکشیدش!!

سر جارویش را چرخاند و تکیه کلام محبوبش را فریاد زد:
- اگه می‌تونی، منو بگیـــر!!

و مانند تیر از کمان در رفته، در آسمان ِ جهنم، اوج گرفت.. درگیر تعقیب و گریزی که عاقبتش را از حالا می‌شد حدس زد..!
.
.
.
به توده‌ی بی شکل و خون‌آلودی شباهت داشت، ولی هنوز زنده بود. هنوز.. زنده.. بود.. اولین بازیکن.. اولین قربانی ِ این بازی لعنتی!.. اولین بازیکنی که سقوط کرده در حلقه‌ی گروگان‌های گریفندور، داشت جان می‌داد..

نمی‌توانست تشخیص بدهد کجاست.. نمی‌توانست هم‌تیمی‌هایش را.. برادرش را.. گروگان‌های گریفندور را.. و حتی کسی که او را محکم در آغوش کشیده بود تا شاید از چنگال مرگ حفظش کند، تشخیص بدهد.. پیکر کوچک و لرزان یک گریفندوری.. صدایی در ذهنش پیچید: «تو یه احمقی..!»

خندید. خون از گوشه‌ی لب‌هایش بیرون ریخت و با اشک‌های در آغوش گیرنده‌ش که روی صورتش چکیده بود، در هم آمیخت. به بلوز آخرین پناهگاهش چنگ زد. باید به او می‌گفت!.. خیلی مهم بود!.. باید می‌گفت!..

- من مایه‌ی ننگ روونام!

و...

فروغ از چشمان مدافع ریونکلاو، نقش بر بست..!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳
#10

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
لوسیفر بی توجه به ویولت که در پشت سرش فریاد می کشید و تقاضای تعویضی میان خودش و برادرش را داشت، به سمت کلاوس قدم برمی داشت، البته اگر بشود اسمش را قدم برداشتن گذاشت!

چرخ دنده های مغز ویولت به کار افتادند. دو راه بیش تر نداشت، یا باید می ایستاد و شکنجه شدن برادرش را می دید یا باید بازی می کرد و نمی دید! دستی به موهای جمع شده اش کشید و به سمت بازیکنان دو تیم برگشت و درحالی که قفسه ی سینه اش بالا و پایین می شد، با تمام وجود فریاد کشید:
- منتظر چی هستین؟ بازی رو ادامه بدین!

گویا همین جمله کافی بود تا بازیکنان از نگاه کردن به گروگان ها دست بکشند و جاروهای خشک شده شان را به پرواز دربیاورند. اکنون توپ درمیان دستان تدی قرار گرفته بود و تدی به سرعت پیش می رفت. ویولت در دل به خود امیدواری می داد:
- اون هیچ وقت گل نمی زنه، اون گل نمی زنه!

اما حتی قبل از این که تدی به بیست قدمی دروازه ها نزدیک شود، سرو صدایی در میان شیاطین به راه افتاد. گیدیون باسرعت پیش می رفت و چند متر جلوتر از او اسنیچ طلایی برق می زد. نفس در سینه ی بازیکنان تیم راونکلاو حبس شد. با گرفتن اسنیچ، کارشان تمام بود!

دستان گیدیون دراز شد تا اسنیچ را در حلقه انگشتانش زندانی کند اما اسنیچی درکار نبود. گیدیون به سرعت پلک زد، مسلما اشتباه می کرد، اسنیچ کجا رفته بود؟ تنها چیزی که از اسنیچ باقی مانده بود، یک مشت آهن پاره ی شعله ور بود.

در دو طرف زمین، آلیس و ویولت نفس نفس می زدند. چماق ها برایشان سنگین بود، دلشان می خواست هرلحظه آن چماق های لعنتی را بر سر آن شیاطین لعنتی تر خرد کنند. لحظه ای نگاهشان به هم گره خورد. شاید غیرممکن به نظر بیاید، اما لبخندی که در گوشه ی لبشان پدیدار شد، نشان از درست بودن کارشان داشت!

دو مدافع گریفیندور و راونکلاو، اسنیچ را نابود کرده بودند!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#9

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4737
آفلاین
We're a Team!


خلاصه: (حتما پست قبل رو بخونین! حتما! حرف گوش کن باشین خب. :| )

مسابقه بین دو تیم گریفیندور و راونکلاو، به جای اینکه تو زمین کوییدیچ هاگوارتز برگزار بشه، تو مکان عجیبی که شیاطین آماده ش کردن برگزار شده. شیاطین برای وادار کردن بازیکنان دو تیم برای انجام مسابقه، نقطه ضعفی(گروگان) برای اکثر بازیکنان پیدا کردن. هر تیمی که گل بخوره، گروگان هاش تاوانشو پس میدن و شکنجه میشن. درحالیکه چیزی نمونده بود گریفیندور گلی از طرف ریونکلاو بخوره، ویولت مانع میشه.

نقطه ضعفا: آلیس » نویل / ویولت» کلاوس / فلور» بیل / تدی» جیمز / لینی» رز


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سکوت عجیبی که به طول انجامیده بود، نگرانی و اضطراب را بار دیگر به وجود تک تک بازیکنان بازگرداند. ویولت نگاه های وحشت زده هم تیمی هایش را که به سمت او دوخته شده بود، حس می کرد. مغزش با سرعت سرسام آوری در حال تجزیه و تحلیل اتفاقی بود که رخ داده بود و لحظه ای که سرش را بالا آورد و چهره ی خشمگین لوسیفر را رو به رویش دید، در شوک عمیقی فرو رفت. فریاد بعدی ـه لوسیفر چنان بلند بود، که احساس کرد قند در دلش آب شده است.

- اسمت چیه؟

لوسیفر با چهره ای برافروخته و عصبانی مقابلش بود و هیچ نشانه ای از رحم و شفقت در او دیده نمی شد. خشمی که به خاطر برهم خوردن مسابقه اش به موجب تخطی یکی از بازیکنان در او بوجود آمده بود، هرکسی را می ترساند.

ویولت میخواست با او مقابله کند، فریاد بزند و او را از خود دور کند. همان دختر شوخ طبعی بشود که محکم مقابل مشکلات می ایستاد و با لجبازی و پررویی اش، آن ها را به زانو در می آورد اما ... او لوسیفر بود، وجود پر از کینه و خشم و نفرت انگیزی که چیزی جز ترس را به مخاطبانش انتقال نمی داد.

نتوانست ... نتوانست همان ویولت همیشگی باشد. سکوت در عین وحشت، تنها حرکتی بود که از او سر زد.

یکی از شیاطین که همراه لوسیفر جلو آمده بود، اشاره ای به پسر کوچکی که در میان دیگر گروگان ها نشسته بود کرد.

- اون برادرشه.

و کلاوس پژمرده تر از قبل شد. ویولت برادرش را دید که از ترس می لرزید و خودش را مچاله کرده بود. قلبش آن چنان سریع و تند میزد، که گویی میخواست سینه ش را بشکافد و از آن به بیرون بجهد.

صدای حبس شدن نفس تدی در سینه را شنید و همان حرکت کوچک لوسیفر، که از خودش فاصله می گرفت و به کلاوس نزدیک میشد، برای دریافتن کل ماجرا کافی بود.

حقیقت همانند پتکی بر سرش فرود آمد. او برادرش را، پاره ی تنش را، کسی را که تمام وجودش را برای نجات جانش فدا میکرد، به خطر انداخته بود. اما او نمی دانست، نمی دانست که نتیجه این عمل او، به آزار و شکنجه ی برادرش منتهی می شود.

با نزدیک تر شدن لوسیفر به جایگاه گروگان ها، تنها فریاد تلخ و سوزناک " برادرم نه، منو به جای کلاوس ببرین" که از سینه دردمند ویولت خارج میشد، سکوت را می شکست و قلب ها را می شکافت.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۱ ۱۷:۱۰:۳۸



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#8

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
We're a Team!


- خائن!

صدایی در سرش غرّید. فارغ از هیاهوی شیاطین، صدای جیغ ویکتوریا و آلیس، فریاد دردآلود تدی، آغشته به زوزه‌ای مستأصل و جیغ پیروزمندانه‌ی آماندا، صدایی در سرش غرّید. صدایی که می‌دانست در ذهن بودلر ارشد چه می‌گذرد.
- خائن!!

چشمان تدی، از آن سوی زمین به ویولت خیره مانده بود. پر از درد. سرشار از درد و وحشت. گویی فقط ویولت بود که می‌فهمید جیمز را شکنجه کنند، تدی را کشته‌اند. به تدی آسیبی برسد، جیمز مُرده است. جیمز.. چیزی در قلبش می‌شکست، فرو می‌ریخت و دوباره سر ِ هم می‌شد تا باز در هم بشکند. «دارم جلوی جیمز و تدی مبارزه می‌کنم.» تمام وجودش، یک‌پارچه درد شد. «دارم زندگی جیمز رو..» نفسش بند آمد. نتوانست ادامه بدهد. گرچه، صدایی موذیانه به آرامی زمزمه کرد: «داری جیمز رو می‌کشی!»

و این سمت، برادرش را به زانو درآورده بودند. تنها برادرش.. برادر کوچکتری که تمام امیدش به او بود. یکی از شیشه‌های گرد عینکش ترک برداشته و به نظر نمی‌رسید بتواند از پشت غبار و کثیفی شیشه‌ی دیگر، چیزی ببیند. ولی کلاوس احتیاجی به دیدن نداشت تا بداند ویولت زندگی‌ش را برای او می‌دهد. ویولت، زندگی "خودش" را هزاران بار برای نجات برادرش می‌داد. ویولت باید از برادرش مراقبت می‌کرد..!

- خائن!!

با تمام قدرت چماقش را عقب برد و محکم‌ترین ضربه‌ی عمرش را به بلاجر زد. شیطان جایگزین بلاجر، چرخ‌زنان کل مسیر را طی کرد و...
- لعنتـــــــــــــــی!!

صدای جیغ آماندا، آخرین چیزی بود که در سکوت ورزشگاه طنین انداخت. شیاطین، لوسیفر، بازیکنان، گروگان‌ها.. همه و همه ساکت بودند. باورشان نمی‌شد مدافع ریونکلاوی، با بلاجر، کوآفل را از دروازه‌ی گریفندور بیرون کشیده باشد. ویولت سرش را پایین انداخته بود و تمام بدنش می‌لرزید.
- تو زندگی بعدیم...

صدایش، آرام و بدون لرزش از پس ِ پرده‌ی موهایی که دو طرف صورتش را پوشانده بودند، به گوش می‌رسید:
- هرگز با دو تا گریفندوری دوست نمی‌شم.



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#7

آماندا بروکل هرستold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۳:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
!We're a Team



آلیس لانگ باتم جارو را محکم تر فشرد. صدای لوسیفر همانند آب سردی بود که بازیکنان را ناگهان از خلسه بیرون کشید. تصور اینکه یکی از آن دو گروگان، عزیزان خودشان باشد آنها را به وحشت انداخته بود.

نگاه ویولت به طور مداوم از کلاوس روی جیمز می چرخید. صدای نفس های تند و کوتاه لیسای کوچک که با دستان لرزانش سعی بر نشستن روی جارو را داشت، او را بیشتر عصبی می کرد. بیشتر بازیکنان روی
جاروهایشان سوار شده بودند. باید عجله می کرد.

- تکون بخور ویولت! زود باش! ... نمی تونم...

ویولت بین دو راهی بزرگی قرار گرفته بود. صدای آماندا را گویا از مایل ها آنطرف تر می شنید.

- برنده ی این بازی ما هستیم. فهمیدین؟

آماندا... چطور می توانست در چنین شرایطی به بردن فکر کند؟ ویولت برگشت و به آماندا نگاه کرد و از چیزی که دید وحشت زده شد. هرگز او را اینگونه ندیده بود. آماندای هیجان زده حتی لبخند کمرنگی بر چهره اش داشت! ویولت رویش را برگرداند و به جایگاه گروگان ها نگاه کرد. آنها 12 نفر بودند.

آخرین نفری بود که به آسمان برخاست. صدای فرازمینی گزارشگر اول بلافاصله ورزشگاه را پر کرد.

- شیاطین و نگونبختان عزیز! به موقع تصمیم درست رو گرفتین. تماشاچیای عزیز ما دیدن شکنجه ی گروگان ها رو به مرگشون ترجیح می دن.

گزارشگر دوم اضافه کرد: ولی شاید شما انسان ها اینطور نباشید!

صدای قهقهه ی زوزه مانندی در ورزشگاه پیچید. لینی با شنیدن این حرف خشکش زد... مرگ بی دردسر... نگاهش ناخودآگاه روی دوست نحیفش، در جایگاه گروگان ها چرخید. یعنی رز تحمل شکنجه ها را داشت؟ ای کاش... چشمان قاطع رز به چشمان لینی دوخته شد. لینی به خودش آمد. با خود گفت: بعد بازی...با هم میریم هاگزمید...مغازه ی دوک های عسلی...

با پرتاب شدن کوافل به آسمان، بازی شروع شد. ویکتوریا ویزلی توپ را قاپید. با تنه ی دافنه، توپ از دستان عرق کرده اش سر خورد و به مری کاترمول رسید. به راحتی می توانست توپ را پس بگیرد، اما تنها توانست با درماندگی برگردد و به دور شدن توپ چشم بدوزد.

تدی از آن سوی زمین نام او را فریاد می کشید. با نزدیک شدن مهاجمین ریونکلایی به دروازه مسیرش را عوض کرد و خود را به دروازه ی گریفندور رساند. ویولت که با اضطراب تمام به کوافل چشم دوخته بود تدی را دید. نگاهشان به هم گره خورد...هر دویشان به یک چیز فکر می کردند....جیــــمــز!


ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۱ ۱۴:۰۳:۰۵


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۱:۵۴ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#6

محفل ققنوس

کلاوس بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۷:۵۱:۴۴ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 247
آفلاین
We are a Team


- و من می خوام از ... کــــلــاس بــودلــر شروع کنم! ببینم بودلر جوان برای چشیدن طعمی چندین برابر کروشیو آماده ای!؟

شیطان بزرگ، همان توده سیاه که چند دقیقه پیش، با خوش آمد گویی تلخی آن بازی جهنمی را شروع کرده بود، پس از مکثی کوتاه، و با لحنی که تمسخر، تحقیر و خباثت در آن موج می زد و دور از صفات انسانی بود، ادامه داد:

- نــه ...! تو بدرد نمی خوری، می ترسم با یک شکنجه بمیری و خب ... می دونی این اصلا خوب نیست که بازیگرا همون اول بازی از صحنه خارج بشن!

نگاه آن توده بی شکل به جیمر افتاد. تد ریموس لوپین بر خود لرزید؛ گرگ وجودش در حال شکنجه اش بود؛ می خواست آزاد شود؛ می خواست بدو و تمام وجود آن شیطان را بدرد! سکوت طولانی و عمیقی در فضا حاکم شد. بازیکنان دو تیم با ترس به یکدیگر خیره شده بودند.

یک حس! یک حس گنگ به ذهن الستور مودی فشار می آورد؛ سرش را با دستانش گرفت، زمزمه ای گنگ درون سرش پیچید؛ سخت بود! آن همه تشویش و اضطراب، حتی قدرت درک و فهم را نیز از او گرفته بود ... اما ... روزنه امید ... الستور مودی به سرعت سرش را به اطراف تکان می داد و چشمِ مصنوعی متحرکش وحشیانه می چرخید. ناگهان ایستاد. اما الستور هیچ حسی از خودش بروز نداد، همچنان مضطرب ایستاده بود؛ دیگر بازکنان نیز متوجه نگاه خیره چشم مصنوعی او به یک ردیف از تماشاچی ها شدند.

- پــس ما یک سری بازیکن رو داریم که احتمالاً از شکنجه دوستانشون خیلی لذت می برن؛ یک دقیقه فرصت دارید ... یا بازی می کنید یا دو نفر از گروگان ها ...

- می میرند!

و ناگهان قهقهه ای بلند سر داد که همچون برخورد ناخن با تخته سیاه روح خراش بود.


ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۱ ۱۲:۱۳:۳۲

تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳
#5

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۴۲:۵۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
We're a Team!


آلــیــس لانگ باتم به سـخـتی می توانـسـت نگاهش را از پــســرش بردارد... صدای شیاطین برایش قابل تشخیص نبود، گـویی آب بر روی گوش های می ریختند... تپش قلبش را بلند تر تمام آن فریاد های نامفهوم می شنید!

چشــمـــانــش حــتــی چیزی جز او را نـمـی دید. تمام بی خیالیش ناشی از سال ها دیوانگی آرام آرام دود و خاکستر می شد...

دردنــاک است که بالاخره پـــس از بیست ســال بــتــوانی پِـسـرت، پاره ی تنت، قسمتی از وجودت کسی که به تازگـــی طعم عشق مادرانه را چشیده، ببینی. او را در آغـوش بگیری و پس از مدتی... او را در خـطـر بلایی که سر خودت آمد قرار دهی...
ناگهانی سـر یک بازی، او را ببازی!


نــویــل خیره به او نگاه می کرد، بــا بــرقی در چشمانــش! درخششی از ســر تسلیم... صــدایــش شنیده نمی شد ولی حرکت لــب هــایــش را خواند:
-مــامــان، اشکال نداره...

آلــیس خــم شــد. انگار انعطافش را نـاگـهانی از دست داده باشد؛ شــکـست! هیچ کاری از دستش بر نمی آمد!

جمله های حاصل از نا امیدی محض، مغزش را با اتوبــان اشتباه گرفته بودنـــد.
-یــک بازی در جــهــانی دور از دنیــای خودت...
-بـــدون هیچ شانسی برای بــرنــده شدن...

و در آخـــر صـــدایی بــا لحنی تـــلــخ و تمسخر آمـــیز، صدایی که سالیان سال در پشت مغزش پنهان شده بود تا دوباره امروز خود را نشان بدهد. پرسید:
-آلــیس.. چــه کاری از دستت بر میاد؟! مقاومـــت تا کی؟! گل نزدن تا کـی؟!

در مــغــزش کلمات اکــو می شدند...
-بـــدون هــیــچ امیدی...-
-بــدون هـیچ امیدی...-
-بدون هیچ امیدی...-

صدای شیطانی از میان سیل افکارش به درون مغزش رسوخ کرد.
-اگه تا سه ثانیه ی دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟

تـمـامی جملاتی که در مغز او جولان می دادند ناگهــــان خاموش شدند.

- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳
#4

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4737
آفلاین
We're a Team!


صدای برهم خوردن دندان های آماندا از روی خشم، فلور را از آه و حسرتی که در دل حس می کرد جدا کرد و دوباره وارد دنیای واقعی کرد ... دنیای واقعی؟ آیا این دنیا جدا واقعی بود؟ درست است که در دنیای جادویی هر چیزی امکان پذیر است، اما این مدلی اش ... بی سابقه بود!

- واسه چی وایسادین؟ ما منتظر شروع بازی هستیم.

سایه ی سیاه رنگ این را بیان می کند و به دنبال آن دیگر اثری از او در وسط زمین مشاهده نمی شود. با چهره ای که خرسندی و رضایت از سر و رویش می بارید، به جایگاه تماشاچیان بازگشته بود. جایگاهی که باید از دانش آموزان هیجان زده و مشتاق هاگوارتز پر می شد، با سوت های همیشگی شان، با کری خواندن هایشان و برای یکدیگر خط و نشان کشیدن هایشان، با لبخندها و قهقهه های بلندشان و با پلاکاردهایی که برای حمایت از تیم گروهشان به اهتزاز در می آوردند ... و نه این شیاطین!

به دنبال جا به جایی لوسیفر، گروگان ها توسط چندین تن از شیاطین به کنار زمین منتقل می شوند، جایی که از سر و وضعش کاملا مشخص بود که از قبل برای آن ها مهیا شده بود و نگاه کردن به آن، حتی از دور هم هرکسی را به وحشت می انداخت. چه رسد به آنان که در آنجا در بند می شوند.انگار که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود ... یعنی واقعا آن ها باید مسابقه می دادند؟ مسابقه؟ نه این یک مسابقه ی عادی نبود ... مسابقه ی مرگ و زندگی بود!

همچنان بازیکنان هردو تیم در گیجی به سر می بردند. هیچ کدام هیچ حرکتی نمی کردند و به وضوح در شوک فرو رفته بودند. انگار هنوز آنچه را که می دیدند باور نمی کردند و منتظر تلنگری بودند که آن ها را از این خیال خوفناک جدا کند و به جای اصلیشان باز گرداند ... همگی از ترس سرجاهایشان میخکوب شده بودند.

لینی به مری نزدیک می شود و ملتمسانه از او می خواهد که نشگونی از او گرفته و ثابت کند که تمام این ها خواب و خیال است ... خواب و خیالی کابوس وار، حتی شاید بدتر از کابوس ...

- آخ!

اما نه ... او وسط منجلابی سخت و وحشتناک گیر افتاده بود. خواب و خیال نبود، حقیقی بود. نمی دانست که قرار است پایان آن چه شود و نمیخواست حتی به آن فکر هم کند ...

لینی به آرامی دستش را ماساژ می دهد، اگر در حالت عادی بود، مسلما از دست مری خشمگین می شد و او را بازخواست می کرد که چرا اینقدر وحشیانه؟ اما در این وضعیت ... توانایی سخن گفتن و علیه یارانش ایستادن را نداشت.

کم کم صدای هو کردن ها و اعتراض های شیاطین مستقر در جایگاه تماشاچیان به هوا بلند می شود، چنان محکم به نشانه ی اعتراض پاهایشان را به زمین می کوفتند که اگر دنیای جادویی نبود، خیال می کردی که هم اکنون زمین زیرپاهایشان خالی می شود و همگی سقوط می کنند ... شاید هم بهتر بود که این چنین می شد ...

با پرتاب شدن گلوله های آتشین، بازیکنان دو تیم به شدت وحشت میکنند و با عقب عقب رفتن سعی می کنند که هرچه بیشتر خودشان را از تماشاچیان عصبانی دور کنند. حتی اعتراضشان هم همچون خودشان ترسناک و شیطانی بود.

بالاخره صدای گزارشگر که کاملا متفاوت با گزارشگر اولیه بود در ورزشگاه طنین می اندازد و بازیکنان دو تیم را وادار به شروع بازی می کند. گویا آنان انتخاب گزارشگری از میان خودشان را به نفر قبلی ترجیح داده بودند.

- اگه تا سه دقیقه دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟

شخص دیگری که به نظر گزارشگر شماره ی دوم می آمد به تکمیل حرف دیگری می پردازد و می گوید:

- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.

حتی در این مورد هم عالی عمل کرده بودند ... دو گزارشگر که براحتی می توانستند حرف یکدیگر را ادامه دهند و با زخم زبان هایشان بیش از پیش جنگ روانی راه بیندازند و اعصاب همه را به هم بریزند. چقدر همه چیز با برنامه بود ... و این بیش از پیش بر نگرانی آن ها می افزود. گویی به آن ها می فهماند که جایی برای فرار نیست و آن ها محکوم به ماندن و جلو رفتن مطابق خواسته های این شیاطین بودند.

بازیکنان دو تیم با نگرانی نگاهی به یکدیگر می اندازند تا بلکه کسی راهی برای نجاتشان یابد. اما انگار چاره ای جز قبول مسابقه نداشتند ... در نگاه تک تک بازیکنان هر دو تیم تنها یک چیز موج میزد ... هیچ گلی نزنید!

اما آیا این شیاطین می گذاشتند که بازی بدون گل دنبال شود؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۱۳:۲۶:۰۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۱۳:۲۷:۲۲



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۴:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳
#3

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
We're a Team!


گیج و منگ بود.. نمی‌فهمید چه خبر است.. مثل این که کسی به زور جسمش را کشانده، ولی روحش گوشه کناری جا مانده..

در کنارش، فلور را می‌دید.. رنگ‌پریده و وحشت‌زده.. مندی که بی‌اعتنا به آنچه می‌گذشت، با سرخوشی چماقش را در دست می‌چرخاند.. دافنه‌ی کوچک..

در سمت دیگر.. فقط دو نفر را می‌دید.. جیمز و تدی.. و قلبش نزدیک بود از جا کنده شود..!

صدایی مبهم را از دور دست می‌شنید...

- بازی هاتون خیلی کسل‌کننده‌ن عزیزانم. به اون می‌گید بلاجر؟ من دو نفر از شیاطینم رو جایگزین بلاجرا کردم. به هرکی که بخورن.. خب.. طرف ممکنه یه کم گاز گرفته شه یا یه چیزایی ازش کَنده شه!

صدای خنده‌ی لوسیفر را می‌شنید و نمی‌شنید...

- اون سرخگون هم جایگزین شده. ولی اسنیچ؟ اوه.. اون تغییرات جادویی داره!

و صدای خشمگین و عصیان‌گر ِ تدی:
- چی باعث شده فکر کنی ما توی این بازی احمقانه‌ت شرکت می‌کنیـــم؟!

ویولت حواسش جمع شد. نمی‌دانست چرا. چیزی در لحن آشوب‌طلبانه‌ی تدی، انگار مثل سیلی روی صورتش نشست. نگاهش را به لوسیفر دوخت و از چیزی که دید، اصلاً خوشش نیامد!

- اوه! عزیزم! این!

بشکنی زد و ناگهان گویی از میان زمین و هوا، چند نفر پدیدار شدند. در میانشان، یک پسر عینکی و وحشت‌زده نگاه ویولت را دزدید:
- کلــــــاوس...!

و فریادی بلندتر، صدای او را قطع کرد:
- جیـــــــــمز!!
- نویــــــــل!!

هر چهارده بازیکن به سمت گروگان‌های پدیدار شده هجوم بردند و تقریباً هم‌زمان، به دیواری نامرئی برخورد کردند.

تدی، خشمگین و برافروخته، با مشت به مانع نامرئی کوبید:
- لعنتی! لوسیفر! برادر منو برگردون! اون عضو تیمه!

ابر سیاه رعب‌آور، به سمت گروگان‌ها حرکت کرد و بعد.. ایستاد. دوباره، صدای پاق خفیفی آمد و کسی در زمین ظاهر شد. این یکی، الستور مودی بود. گرچه، تا وقتی عزیزانشان در چنگال شیاطین گرفتار بودند، چه کسی اهمیتی به گریفندوری تازه‌وارد می‌داد؟..

رهبر شیاطین، راضی به نظر می‌رسید. البته اگر می‌شد گفت آن توده‌ی دودمانند، طوری به نظر می‌رسد:
- حالا گریفندور هفت عضو داره. خوب گوش کنید.. قوانین اینطوریه: تیمی که گُل بخوره، گروگان‌هاش تقاصشو پس می‌دن. شیاطینی اینجان که بهترین شیوه‌های شکنجه رو روی گروگان‌ها پیاده خواهند کرد!

فلور، رنگ‌پریده، آرام، ساکت و لرزان.. به خواهر کوچک‌تر زیبایش.. به بیل ویزلی و چهره‌ی درهم رفته از خشم و وحشتش.. نگاه می‌کرد و می‌اندیشید..

هرگز نباید وارد زمین می‌شدنــــــد...!


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۴:۴۳:۲۵

But Life has a happy end. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.