هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، زندانی آزکابان

سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۰۵ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۱
از یخچال گریمولد
گروه:
زندانی آزکابان
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 91
آفلاین
نقل قول:

وینکی نوشته:
TOF TASHT PRESENTS
A BIG TASHT OF TOFS

EXECUTIVE PRODUCERS

رز زلر
گودریک گریفیندور
سوجی
وینکی

BASED ON ORIGINAL NOVEL BY
GOD


تشت اول - تف اول
نقل قول:

- متاسفانه باز هم با یه بازی دیگه در خدمتتونیم. و شاید باورتون نشه ولی باز هم یکی از تیما تف تشته و باز هم تا این لحظه وارد زمین نشده. واقعا فکر می‌کنین تو یه دنیای واقعی یه گزارشگر همه بازیای یه تیمو گزارش می‌کنه؟ و همه بازیاشونم شبیه همدیگس؟ فکر می‌کنین تو دنیای واقعی یه جن خونگی و یه یارو که کلی دست و پا به خودش پیوند زده و یه پرتقال و یکی که مدام می‌لرزه جمع می‌شن و با یه دسته ریش سیاه و یه سوراخ موش و یه فلافل -که شهره ولی فلافله و سوار جاروش پرواز می‌کنه و گل می‌زنه- جمع می‌شن و تیم می‌سازن که بیان کوییدیچ بازی کنن؟ چرا کسی باید بشینه رو یه جاروی پرنده و سعی کنه یه توپک رو بندازه توی حلقه حریف و دوستاش یه توپک دیگه رو با چماق پرت کنن تو صورت حریف و یه یارویی هم باشه که کلا دنبال یه توپک دیگه‌ست که بال داره و پرواز می‌کنه و گرفتنش اندازه انداختن پونزده‌تا توپک توی دروازه حریف امتیاز داره و بال داره؟ همش دروغه. جاروی پرنده دروغه. توپ دروغه. دروازه دروغه. شهری که فلافله دروغه. Wake up shee--


- وینکی، پاشو بیا شبکه رو عوض کن. فیلممون شروع می‌شه الان.

تشت دوم - تف اول
«لایک… دوود. کام آن. دیگه تاریخ مصرف این حرفا گذشته. بزرگ شو دیگه. دنیا دنیای پیشرفته، دنیای پراگرسه، دنیای دیدگاه‌های جدیده. بریز دور این عقاید کهنه رو. همه‌جای دنیا دارن گل می‌افشانن و می در ساغر میندازن اونوقت تو هنوز درگیر بکن نکن‌های اجدادتی. بشکن قوانین و تابوها رو. ببخشید یه لحظه اجازه بده… گوشی گوشی… عزیزم برا من یه آیسد گرین تی ونتی مخلوط با شیر بادوم و پامپکین اسپایس… آره درست شنیدی. با شیر سویا. وا، چیه؟ خجالتم خوب چیزیه باید بابت چیزی که دوست دارم بهت جواب پس بدم؟ اصلاً می‌دونی چیه، نمی‌خوام دیگه. نه نمی‌خوام ولم کن. روز خوش. خب عزیزم هنوز گوشِت با منه؟ پررو شدن اینا. یه چایی می‌خواستم با قیافه‌ی اخموش کوفتم کرد. حالا مجبورم چایی نخورده برم سوپرمارکت. می‌گفتم. تو محیطی که هنوز توش یه سری چیزا شکلک قفل رقصونه جای پیشرفت نداری، زیادی عقب مونده‌س برات. لابلای آدما. آدما! این پریمات‌های بدبخت! خودت رو اسیر این توهماتشون نکن. این چیزا همه‌ش یه دستاویزه برای ارضای رفتارهای قبیله‌ایشون. سیاه، سفید، قرمز و سبز و آبی و زرد، همه و همه‌ش برای اینکه احساس تعلق کنن. یه قبیله، یه توتم، یه چیزی که چنگ بزنن بهش و بتونن باهاش کری بخونن. دست خودشون نیست، نیاز دارن بهش. آره ببین، همه‌ی اینا رو گفتم تا بدونی واقعاً چقدر پیشنهاد من می‌تونه جلو بندازتت.»

تشت سوم - تف اول
دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

زنگ در دوباره به صدا در اومد.
و وینکی بلافاصله در رو باز کرد، قبل از اینکه زنگ در واسه بار سوم به صدا در بیاد.
کمد جادویی اومده بود که تف تشتیا رو متقاعد کنه کوییدیچ بزنن، و البته کس دیگه ای هم کنار کمد جادویی بود... و اون خود پرتقال جادویی، سوجی بود!
- سوجی اینجا چیکار کرد؟! سوجی مگه تو خونه نبود؟!
- نه در واقع اومدم تازه. رفته بودم ددر.
- وینکی توضیح بیشتری خواست.

تشت چهارم - تف اول

جنگ بد است. این را نیچه گفت و گریست. البته شایدم نیچه نبود، شایدم اصلا کسی نگریست، ولی به هر حال جنگ بد است. جنگ باعث و بانی خرابی و داغانی و مشکلات اقتصادی، محیط زیستی و کاهش جمعیت موثر و نیروی جوان و صدها مشکل دیگه س، ولی از همه مهم تر، باعث تبعید طرف بازنده به جزایر سنت بلاک می شود.

- هممم...گریندل والد وقتی تو قلعه ی خودش زندانی شده بود کارخونه فانتا سازی زد، باید یاد بگیریم واقعا.
- رز پاشو بلند کرد تا وینکی زیر پاشو جارو کشید و بدو رفت تا زیر پای بقیه رو تمیز کنه، رز هم جن خووب؟

رز اصلا نمیخواست جن باشه، چه خوب و چه بد. ولی از طرفی نمیخواست که تبعیدی هم باشه ولی شده بود. دنیا همیشه روی یه نعل تسترال نمی چرخید، گهی پشت به آذرخش و گهی آذرخش به پشت. در حینی که پاهاش رو جمع کرد تا جن خونگی کارشو انجام بده، پرتقالی از روی میز برداشت و اول چک کرد سوجی نباشه بعد قاچش کرد و لمباندش، تبعیدی بودن گرسنه اش می کرد.

- هممم...تارگرین ها تو تبعید بازی اختراع کرده بوده، واقعا باید یاد بگیریم.

گودریک دست دراز کرد و گردی از جلو برداشت، و در حالی که گردی رو از این دست به اون دست می داد، ادامه داد:
- مثلا با همین می شه کوییدیچ کرد. گرده، نرمه، نارنجیم هست.
- بی ناموس برو با خودت بازی کن.
-

این بار گردی نارنجی، فقط یه پرتقال نبود. سوجی بود. برای همین لازمه قبل هر بار مصرف دفترچه راهنما رو مطالعه کنید. به هر حال، گودریک سوجی رو سر جاش گذاشت و گردی نانرجی که سوچی نباشه و رز نخورده باشه پیدا کرد تا وقتشون رو به کوییدیچ بزنند. تبعیدی هاهم که کار دیگری نداشتند بلاجبار قبول کردند.

تشت اول - تف دوم
وینکی جارو و تِی و سطل آب و دستمال گردگیری و پیشبند ماهی‌تابه و مسلسلش را گذاشت کنار و بدو بدو آمد که شبکه را عوض کند. جلوی تلویزیون، همه اعضای تف‌تشت -به جز سوجیِ پرتقال- نشسته بودند و پاپ‌کورن و چیپس و پفک و چنگال و خوراکی‌های سبز داشتند و صبورانه وینکی را نگاه می‌کردند. وینکی بدوبدوکنان آمد و کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد و فیلمشان را آورد و باعث شد تف‌تشتی‌ها خوشحال شوند و برایش جیغ و دست و هورا بکشند و خوراکی‌های سبزشان را محکم‌تر بخورند. بعد هم بدوبدو برگشت برود سراغ گردگیری و شستشو و آشپزی‌ و لوله‌بازکنی و مسلسلش.

تشت سوم - تف دوم

وینکی جن قانع نشونده ای بود. وینکی توضیح میخواست. وینکی میخواست بیشتر بدونه و اطلاعات کسب کنه تا جن دانایی بشه و بعدش بره فیلسوف بشه و حرفای نیهیلیستی/انگیزشی بزنه و ملتو دچار بحران وجودی کنه و بعدش بره تو یه بشکه خالی با دایوجنس زندگی کنه... چون چرا که نه؟

وینکی حتی یه بار رفته بود سر قبر نیچه و باهاش بحث فلسفی کرده بود... بحثی که بیشتر از اون چه دوست داشته باشه اعتراف کنه، طول کشیده بود و در نهایت هم نیچه پیروز شده بود. البته که وینکی از اون بحث درساشو یاد گرفته. در اول و مهم ترین درس: با مرده ها بحث نکنید.


تشت اول - تف سوم

از لای ابرا یه هواپیما می‌گذره که تام کروز به بالش وصله. تام کروز می‌خزه و می‌ره می‌رسه به بدنه هواپیما و شیشه‌هاشو می‌شکنه و می‌پره تو و با همه سرنشیناش می‌جنگه و همشونو از شیشه‌ها می‌ندازه بیرون. مهماندارا میان، تام کروز اونا رم می‌زنه. کمک خلبان میاد، تام کروز یقشو می‌گیره و پرتش می‌کنه توی موتور هواپیما و خون و گوشت و پوست و لباسا و دندوناش پاره پوره میشن و روی ابرا می‌پاشن. خلبان میاد، تام کروز یه بمب از جیبش برمی‌داره و می‌کنه توی حلقش و سریع از پنجره کابین می‌پره بیرون. خلبان و هواپیما پشت سرش منفجر می‌شن و تام کروز اینقدر خفن و قویه که حتی زمان هم چند لحظه آهسته میشه تا این حجم از خفانت و قوایت رو هضم کنه. فاینالی، تام کروز روی یه هواپیمای دیگه فرود میاد. عینکشو درمیاره و از لای ابرای قرمز به غروب خورشید نگاه می‌کنه.
- آی اَم غیرممکن، اند دیس ایز مای ماموریت.


تف‌تشتی‌ها برای تام کروز دست و جیغ و هورا کشیدند و چیپس و پفک و پاپ‌کورنشان را به سر و صورت هم کوبیدند و از شدت هیجان منفجر شدند. وینکی بدو بدو آمد و تکه‌هایشان را جمع کرد و با چسب و پیچ‌گوشتی به هم وصل کرد و برگشت رفت سراغ بقیه تمیزکاری‌هایش.

تشت چهارم - تف دوم

- بندازش اینور. اینور. د میگم اینور تسترال!

در حینی که رز و گودریک سر جهت سرخگون در حال بحث بودند، بلاجر با سرعت از کنار فلافل رد شد و به نفر پشت سریش، یعنی وینکی برخورد کرد و باعث شد وینکی رد پرتقال پرنده رو گم کنه و فحش های رکیکی بده که مناسب مخاطبین این رول نیست.
سوجی سرخگونی که با دریبل سه امتیازی از گودریک کش رفته بود رو زیر بغل زد و با دست دیگه چماق رو تکون داد و بلاجری که حواس وینکی رو پرت کرده بود رو به سمت رز فرستاد.

رز هم در حینی که بلاجر رو دفع می کرد با یک چشم به دنبال گوی زرین می گشت. و با یک دست گودریک رو عقب می زد که دستش به سرخونی که فلافل از سوجی گرفته بود نرسه. نه تنها معلوم نبود که کی تو چه پستی بازی می کنه که حتی اینم معلوم نبود که تیم بندی چه جوریه، با این وجود بازی دوازده بر یازده به نفع وینکی بود.

- وینکی این پرتقال بوقی رو گرفت و بازی رو برد تا بره به تمیزکاریش برسه. وینکی جن خووب، شماها بد.
- وینکی باید از بلاجر من رد بشه تا بتونه اینکارو کنه.
- و از سرخگون من.
- و خود من!

بلاجر و سرخگونی که به دست رز و گودریک به سمت وینکی روانه شده بودند متوقف شدند و به عقب برگشتند تا ببینن صدا از کجاس که رد صدا رو در دهان پرتقال پرنده دیدن. هیچ فکر نمی کردند گوی زرین بتونه دهن باز کنه. حتی با اینکه تو افسانه ها گفته بودند گوی زرینی هست که در آخر باز میشه هیچ وقت باور نکرده بودند، اما حالا منجی و رهبرشون رو پیدا کرده بودند، بلاخره دوران اسارت و بندگی برای جادوگران تموم شده بود، دیگه نیاز نبود دور زمین برگردند و از این سوراخ به اون سوراخ بشن، بلاخره می تونستند کشور مستقله ی خودشون رو....

-می گیرمت!

پس از شنیدن فریاد رز، پرتقال فرار کرد و سایر توپ ها رو با افکارشون تنها گذاشت. رز و سایر تف های در تشت، جاروسوارانه به دنبال پرتقال روانه شدند. پرتقال می دوید و این ها می دویدند و بلاجر می دوید و سرخگون می دوید. پرتقال می رفت و این ها می رفتند و بلاجر می رفت و سرخگون می رفت. پرتقال وارد عمارت شد و تف تشتی ها وارد عمارت شدند و بلاجر وارد عمارت شد اما سرخگون پشت در موند. پرتقال در یکی از کمدهای قدیمی سنگر گرفت و تف تشتی ها به سنگرش تجاوز کردن و بلاجر در کمد رو شکوند و همگی با هم وارد سواحل زوپس شدند.

کمد، دری مخفی به سمت زوپس بود.

تشت اول - تف چهارم

وینکی تمیز می‌کرد. روی پنجره‌ها اسپری می‌زد و دستمالشان می‌کشید. ماهی‌تابه‌اش را در می‌آورد و تویش پیاز سرخ می‌کرد. تی‌اش را می‌زد توی سطل آب و کف آشپزخانه را برق می‌انداخت. پیچ گوشتی‌اش را در می‌آورد و پریزهای برق را محکم می‌کرد. گرد و غبار طاقچه‌ها را جمع می‌کرد روی خاک اندازش. زیر اجاق را روشن می‌کرد تا آب قابلمه به جوش بیاید. جارو برقی‌اش را می‌زد توی برق تا گرد و خاک فرش‌ها را بمکد. توی توالت می‌رفت و تلمبه می‌زد تا لوله باز شود. از صندلی‌ها بالا می‌رفت و جارویش را توی گوشه‌های سقف می‌چرخاند و تار عنکبوت‌ها را می‌گرفت. کاهویش را روی میز آشپزخانه می‌گذاشت و با یک کارد بزرگ آنقدر می‌بریدش تا خرده خرده می‌شد. به لولاهای درها روغن می‌زد و با دستمالش روغن اضافه را از رویشان پاک می‌کرد. قابلمه را چک می‌کرد تا ببیند کی بالاخره می‌جوشد. گوجه‌هایی که سوجی هفته پیش خریده بود را از پلاستیکشان در می‌آورد و می‌ریخت توی سینک ظرفشویی. از نردبانش بالا می‌رفت و لامپ‌ها را عوض می‌کرد. در را برای مامور برق باز می‌کرد و شماره کنتور را نشانش می‌داد. سیب‌زمینی‌هایش را پوست می‌کند و توی قابلمه می‌ریخت.
وینکی صدای تف تشتی‌ها را شنید که یک چیزهایی می‌گفتندش. سیب‌زمینی‌هایش را گذاشت کنار، پیشبندش را درآورد و همین که داشت می‌رفت ببیند چه خبر است، چشمش به پنجره‌ها خورد و به خودش گفت یادش باشد دوباره اسپری‌اش را بیاورد و محکم‌تر دستمالشان بکشد.

تشت دوم - تف دوم
«وای اینائم که هرسری جای سکشن لبنیاتشون رو عوض می‌کنن. اعصاب نمی‌مونه برا پرتقال. چی داشتم می‌گفتم؟ آره ببین، بازی کوییدیچشون رو در نظر بگیر. تا حالا فکر کردی چی میشه یکی طرفدار دوآتیشه‌ی یه تیم میشه؟ چه لذتی می‌بره؟ یه بازی کوییدیچو تصور کن. داور سوت میزنه، بازیکنا شروع می‌کنن. مهاجمای یه تیم توپو می‌قاپن، مهاجمای تیم مقابل سعی می‌کنن هر طور شده لای پاسکاری این یکی تیم کوافلو بقاپن ازشون ولی نمی‌تونن. حتی مدافعا هم نمی‌تونن بلاجرو درست بکونن تو سر و کله‌ی این مهاجمای سرسخت. آره خلاصه. مهاجما با قدرت میرن جلو و گل می‌زنن. دروازه‌بان تیمی که گل خورده کوافلو پرت می‌کنه و مهاجماشون یه کم پیشروی می‌کنن ولی بازم خیلی سریع موقعیتو از دست میدن. تیم مقابل دوباره با هماهنگی بی‌نظیر میاد جلو و گل می‌زنه. و این قضیه بارها ادامه پیدا می‌کنه. تیم قوی‌تر خیلی جلوتره، در حدی که حتی اگه جستجوگرشونم اسنیچ طلاییو بگیره برنده نمیشن. اما طرفدارا چی؟ هنوز امیدوارن. هنوز دارن با تمام قوا تشویق می‌کنن. حنجره‌شونو پاره می‌کنن، اشک می‌ریزن و بوق می‌زنن. چرا؟ بله. قبیله. توتم. فکر کن بهش. تیم قوی‌تر فقط به خاطر قوی‌تر بودنش یا بازی بهترش محبوب‌تر نیست. جستجوگرشون که با جارو مدل جدید آزمایشیش با سرعت باورنکردنی جلوی تماشاگرا حرکات نمایشی انجام میده لزوماً اون تشویقی که انتظارشو داره رو دریافت نمی‌کنه. چرا عزیزم؟ سرمایه‌گذاری عاطفی! آره. شاید اون بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که داره با ذوق پرچم تیم ضعیف‌تر رو تکون تکون میده خیلی فکر پشت انتخاب تیمش نبوده، ولی اون مرد میانسالی که داره اشک می‌ریزه و با تمام قوا تیم ضعیف‌ترو تشویق می‌کنه سال‌ها طرفداری کرده. ایموشنال اینوستمنت. می‌شنوی؟ سرمایه‌گذاری. اینوستمنت. اینجاست که من ازت می‌خوام پیشنهاد منو وارد معادله کنی. شاید اون تیم قوی ببره. شاید اون تیم ضعیف یه کام‌بک عجیب بزنه و ببره. شایدم مساوی شن کسی چه می‌دونه. مهم نیست این چیزا. خودت رو از جعبه بیرون بکش و از بیرون جعبه بهش نگاه کن. جای اینکه قاطی آدما به خدایان دروغین چنگ بزنی، ببین که آدما تقریباً بدون اینکه بتونن جلوشو بگیرن، ذاتی و غریزی همیشه این کارو می‌کنن. هوش اقتصادی داشته باش، ازش استفاده کن.»

تشت چهارم - تف سوم

سواحل زوپس رو برف گرفته بود. پس از شراکت عجیب تارگرین ها و تولد یکدانه دردانه شون سرمای عجیبی زوپستان رو فرا گرفته بود. همه ی زوپستان رو پودر قهوه ی فوری تسخیر کرده بود، حتی ابرها هم به جای برف پودر می باریدند و پودر رو به سراسر مناطق تحت سلطه ی زوپس صادر می کردند و تف تشتی ها همه اینا رو می دیدند چونکه کمد جادویی بود.

البته اینجا یه قصه ی عادی دیگه ی جادویی با کمد جادویی و سرزمین پشتش نیس. و یکی از اون پایان های الکی الکی که همه اینا تو خوابه هم نیس. حتی کمد هم کمد نیس و گزارشگر هم واقعی نیست.

هرچند، کمد جادویی هست اما تف تشتی ها بهم نمی خندند، باهم می خندند. ربطش به کمد چیه؟ بله. ربطش اینکه داخل کمد نمیرن، بلکه در کنار کمد می مونن و کمد رو هم بازی می دن. کمد رو در تفت تشتی فرو می کنن و وقتی از خودشون شد بلاخره از شر آن ترسناک قدیمی، سوراخ موش خلاص شده و از عضو جدید تف تشت در تاپیک عقد و قرارداد بازیکنان جدید رونمایی می کنند. البته هر وقت که کمد بتونه پیدا شون کنه، چونکه دری که به سرزمین زوپستان باز می شد یک طرفه بود و آن ها برای همیشه در میان پودرهای کافی میکس گیر کرده بودند. و البته که خودشون هم نمی دونستن که گیر کردند یا حتی اینکه کوییدیچ بازی دارن یا اینکه می تونن بازیکن رو عوض کنن. حتی نمیدونستن کمد بازی بلده و بعد این خرابکاری که کرده بودند هم دیگه مشتاق نبودند هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کوییدیچ بازی کنند.

تشت اول - تف پنجم

تام کروز سوار موتور توی خیابونای توکیو دنبال یه سری یاروی موتورسواره که یه عالمه کلاهک هسته‌ای دزدیدن و می‌خوان باهاشون به همه‌جا بمب بزنن و دنیا رو نابود کنن. تام کروز اینقدر خوشگله که خیابونای توکیو رو هم خوشگل کرده و همه‌جا لامپ نئونیه و شب رنگارنگی شده. ولی دشمنای تام کروز خیلی زشتن و سریعن و یه عالمه تفنگ دارن و به تام کروز شلیک می‌کنن. ولی تام کروز علاوه بر اینکه خوشگله، خیلی هم قویه و گلوله‌ها از قدرتش بیم می‌ناکن و بهش نمی‌خورن. آدم بدا میرن و میرن تا به یه چهارراه می‌رسن که از وسطش یه قطار داره می‌گذره و راهشونو بسته. یه نگاه به قطار می‌کنن، یه نگاه به تام کروز پشتشون؛ وایمیسن، تفنگاشونو می‌ندازن و کاتانا از جیبشون بیرون می‌کشن. تام کروز که اینو می‌بینه، تفنگشو در میاره و از روی موتورش می‌پره هوا و وسط هوا یه عالمه می‌چرخه و به همه آدم بدا شلیک می‌کنه و خیلی خفن‌طور فرود میاد. ولی آدم بدا هم خفنن و همه گلوله‌های تام کروز رو با کاتاناهاشون منحرف می‌کنن. تو این مدت ولی حواسشون به موتور بی‌سرنشین تام کروز نیست که از بینشون رد می‌شه و میره می‌خوره به قطار. موتور و قطار منفجر می‌شن. همه آدم بدا و سرنشینای قطار پاره پوره می‌شن و دست و پاشون همه جا می‌ریزه. تام کروز پشتشو می‌کنه به همه این انفجارا، عینکشو درمیاره و موهاشو به یه طرف می‌زنه.

هی ایز غیرممکن، اند دیس ایز هیز ماموریت.

-همممم... باید یاد بگیرم. وینکی، موتور و قطار بخر.

وینکی بدو بدو آمد و یک کاغذ درآورد و کنار لیست گوجه‌ها و سیب‌زمینی‌ها تویش یادداشت کرد و بعد یادش آمد که مسئول خرید سوجی است چون وینکی سواد ندارد و جن است و جن نباید سواد داشته باشد و بدوبدو رفت که سیب‌زمینی‌هایش را بریزد توی قابلمه.

تشت اول - تف ششم

تام کروز به مقر سری آدم بدا نفوذ کرده و کلی جنگیده تا بالاخره به رییس آدم بدا رسیده. تام کروز تفنگشو به سمت رییس آدم بدا نشونه گرفته و رییس آدم بدا هم انگشتشو گذاشته روی دکمه انفجار تموم کلاهکای هسته‌ای دنیا.
- رییس آدم بدا، این هشدار آخرته. تسلیم شو.
- هرگز! با یه فشار به این دکمه دنیا را بالاخره نابود خواهم کرد. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- اشتباه می‌کنی. غیرممکن همیشه یه قدم از دشمناش جلوتره. من کلاهکای هسته‌ای رو از آدم بدات دزدیدم و همشونو غیرفعال کردم.
- من پیش‌بینی کرده بودم که این کار را خواهی کرد. پس در همه کلاهک‌ها یک موشک قایم کردم. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- و من می‌دونستم که توی کلاهکا موشک قایم می‌کنی. پس وقتی داشتی همه اینا رو بهم توضیح می‌دادی دکمه فعالسازی موشکا رو عوض کردم با یه موز.

رییس آدم بدا برمی‌گرده و با ناباوری به موزی نگاه می‌کنه که زیر انگشتشه.
- نهههههههه. غیرممکن، چگونه توانستی این کار را در حقم بکنی؟ آیا من را نشناختی؟

رییس آدم بدا دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورتش ماسک بوده تمام این مدت و رییس آدم بدا در حقیقت بابای غیرممکنه.

- من پیش‌بینی کردم که صورتت ماسکه و در حقیقت بابامی. پس تصمیم گرفتم خودم بابای خودم باشم.

تام کروز دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورت تام کروز هم ماسک بوده تمام این مدت! غیرممکن در حقیقت بابای غیرممکنه!

تف تشتی‌ها خیلی تعجب کردند و دهانشان وا رفت و زبانشان بیرون ماند و از گوششان دود بیرون آمد و مغزشان آب شد و از دماغشان بیرون چکید و مُردند.

تشت سوم - تف سوم

کمد جادویی بدون دعوت پرید تو، سوجی رو پشت در گذاشت و در رو بست. مشخص بود که وقت براش طلا بود و نمیخواست بیشتر از این تلفش کنه.
- دوستان، تف تشتیای عزیز، تفتون تو تشتم، تشتم تو تفتون، خواهش میکنم بیاید و بازی کوییدیچتون رو انجام بدید.
- فکر نکنم همچین اتفاقی بیفته.

گودریک در حالی که خمیازه میکشید و قلنج تک تک دستاشو میشکست و کش و قوس میداد گفت.

- وینکی هم موافق بود. وینکی کوییدیچ دوست نداشت.
- شاید بتونم از روش بهتری واسه متقاعد کردنتون استفاده کنم پس.

سوجی خودشو از توی قفل در، در حالی که پالپش زده بود بیرون، وارد خونه کرد.
- چه روشی اونوقت؟

تشت اول - تف هفتم

وینکی سیب‌زمینی‌هایش را کامل توی قابلمه ریخت. رویشان نمک ریخت و درشان را گذاشت. اسپری و دستمالش را برداشت و رفت سراغ پنجره‌ای که دوباره کثیف شده بود. آن طرف پنجره، یک خانواده در ساختمان بغلی جمع شده بودند و یک ساعت پای تلویزیونشان منتظر بودند تف تشت به زمین بازی بیاید. خانواده ساختمان بغلی کلی چیز راجع به کوییدیچ شنیده بودند و با کلی شور و شوق آمده بودند تا اولین کوییدیچشان را ببینند و بفهمند چقدر از چیزهایی که شنیده بودند درست بود. قرار بود همه توپهایشان را این‌ور و آن‌ور بکوبند و خوشحال باشند و توی سر و صورت هم تصادف کنند و با جاروهایشان ویراژ دهند و توپ‌هایشان را از هم بگیرند و پرت کنند و دروازه‌هایشان را توی دروازه‌های حریف بیندازند و وسط آمازون و بابازون در یک دنیای دیگر گم شوند و هیولاها شاید جیزز باشند و شاید نباشند و در جستجوی آفریننده‌شان از آسمان بیرون بپرند و همه اومپالومپاها بیایند و آواز بخوانند و برقصند و عصر حجر ببیند خودش است و سوجی به مینا هارکر نامه بنویسد که چرا کوییدیچش کم است و تخم مرغ بخرد و دراکولا دنبال خون استیفن هاوکینگ باشد و فلافل شهر است و سوژه زندانی شده و دکتر استرنج نمی‌داند کجاست و سوراخ موش حرف می‌زند و همه ازش می‌ترسند.

وینکی پنجره را تمیز کرد. به آشپزخانه برگشت. پیازهای توی ماهی‌تابه را توی قابلمه ریخت. ماهی‌تابه را شست و کنار گذاشت تا خشک شود. بعد رفت در قابلمه را برداشت تا ببیند سیب‌زمینی‌ها چقدر پخته‌اند.

تشت دوم - تف سوم
«خریدای من چقدر شد؟ چند؟! به گالیون یا به ریال؟ هه هه هه هه. شوخی کردم قربونت برم. اگه میشه سبدو پس بدین من الان یادم افتاد چندتا چیز دیگه هم باید بردارم. آره آره. تخم مرغ و اینا یادم رفته… الان برمی‌گردم بعد حساب می‌کنم. خب عزیزم. داشتم می‌گفتم. کجا بودم؟ ببخشیدا واقعاً. آدم دیگه مجبوره تو دنیای مدرن کار و روزمرگی‌هاشو با هم پیش ببره. خلاصه که سرتو درد نیارم. شرکت ما در زمینه‌ی ایده‌های نوین کار می‌کنه. بین خودمون بمونه ولی، در واقع ما یه جورایی از این غریزه‌ی این میمون‌های هوشمند به نفع خودمون استفاده می‌کنیم… یا حتی شاید بعضیا بگن سوءاستفاده! البته که شوخی می‌کنم. اگه اینجا بودی می‌دیدی یه چشمکم زدم حتی. خلاصه که باید با هایپ پیش رفت. هایپ‌ها باعث میشن آدما چنگ بزنن به چیزایی که بهشون حس همبستگی میده. هایپ بریکینگ بد؟ ما ساول گودمن واقعی رو با فناوری بیوتکنولوژی ساختیم و کلون کردیم و کادوپیج شده به عنوان مرچندایس به فروش گذاشتیم. فروش بی‌نظیر! فکر کنم از اون میلیون‌ها کلونی که ساختیم فقط یه جعبه به عنوان یادگاری نگه داشته باشم خونه. بقیه همه‌ش فروش رفت. هایپ بازی تاج و تخت؟ ما دوتا تارگرین خوش بنیه که حسابی جذاب و موقشنگ و هم‌خون و چه بسا سیبلینگ بودن رو با هم مزدوج کردیم و حاصل‌ضربشون که یه بچه‌ی گوگولی به اسم سیلور بود رو تکثیر و با استفاده از فناوری نانو کوچیک کردیم و به عنوان پودر قهوه‌ی فوری فروختیم. پودر قهوه‌ی فوری نقره‌ای رنگ، مرچندایس خانه‌ی اژدها! همونطور که می‌بینی ایده‌هامون همه فوق‌العاده بودن. ولی چیزی که من می‌خوام بهت پیشنهاد بدم ده‌ها سر و گردن از همه‌ش بالاتره. ما می‌خوایم تو، یه آدم بیچاره که درگیر غرایزتی رو از داخل اون جعبه‌ای که بهش میگی جسم بیرون بکشیم. آگاهی تو رو با آگاهی همه‌ی مشتریای دیگه‌مون ترکیب کنیم و به یه آگاهی یکپارچه تبدیلتون کنیم که از بند همه‌ی غرایز قبیله‌ای آزاده. چطوری؟ خب ما شما رو تبدیل به نوشابه‌ی فانتا می‌کنیم و همه‌ی نوشابه‌ها رو می‌ریزیم رو هم، بعد این نوشابه‌های مخلوط رو قوطی می‌کنیم و می‌فروشیم، پولش بین ما و شما نصف نصف. بعد مردم عادی این نوشابه‌ها رو می‌خورن و دفع می‌کنن و آب این فانتاها به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گرده و تبخیر میشه و یه ابر بزرگ از آب فانتا تو آسمون تشکیل میشه که آگاهی شما توش قرار می‌گیره. اینطوری هم پولدار میشی و هم به طور یکپارچه با بقیه‌ی مشتریامون به فضای ابری آپلود میشی. فوق العاده نیست؟ خب پس. من دیگه قطع می‌کنم، تو همین الان دویست گالیون بریز به شماره حسابی که بهت دادم. بعد که من فیش واریز رو دیدم دوباره زنگ میزنم بهت.»

سوجی تنها چندلحظه بیشتر منتظر نماند. به محض اینکه دینگِ اس‌ام‌اس واریز را شنید، مشتری بخت‌برگشته‌اش را بلاک کرد و خریدهای تیم تف‌تشت را حساب کرد. راضی و مفتخر از اینکه توانسته به تنهایی یک تیم کوییدیچ را مدیریت مالی کند و هزینه‌هایش را تامین کند، با خرید هفتگی‌شان - چهار پاکت شیر، دو کیلو گوجه و یک شانه تخم مرغ - به سمت خانه برگشت. وقتی رسید، دم در یک کمد جادویی می‌دید که انگشت جادوییش را گذاشته روی زنگ و ول نمی‌کند.

تشت اول - تف هشتم

یکی از گلوله‌هایی که آدم بدا توی توکیو به تام کروز شلیک می‌کردن و بهش نمی‌خوردن و بیم می‌ناکیدن، میره و میره و کل دنیا رو دور می‌زنه. میره تبت و راه و رسم zen رو یاد می‌گیره و راهب میشه و به نیروانا می‌رسه، توی هند به آدما کلی کمک می‌کنه و مادر ترزا می‌شه، توی پاکستان با تروریستا حرف می‌زنه و متقاعدشون می‌کنه تروریست نباشن و مودب باشن، توی آفریقا سیستم کشاورزی و تصفیه آب رو متحول می‌کنه و به همه آب و غذا می‌ده، توی آمریکا سازمان جهانی مبارزه با گرمایش جهانی رو تاسیس می‌کنه و به همه کولر می‌ده و توی روسیه اونقدر خوبه که رییس جمهور میشه و میگه اصلا چه کاریه که کشورا ارتش و تانک و تفنگ داشته باشن و همه باید تفنگاشونو بندازن دور و با هم دوست باشن. کشورا هم گوش میدن و با هم دوست میشن و تا آخر دنیا با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن.
گلوله ازدواج می‌کنه و بچه‌دار میشه و تصمیم می‌گیره خودشو بازنشسته کنه و با خانواده‌ش وقت بگذرونه. بچه‌های گلوله بزرگ می‌شن و می‌رن دانشگاه و دکتر و وکیل و آرتیست و میوزیسین و آشپز و مدافع محیط زیست و حقوق بشر می‌شن و راه گلوله رو توی گسترش صلح و دوستی ادامه می‌دن و سرانجام اونا هم بزرگ می‌شن و ازدواج می‌کنن و بچه‌دار میشن و خلاصه خونواده گلوله یه خونواده بزرگ و خوشحاله و همه دوسشون دارن.
تا اینکه یه روز، گلوله در حال گردش دور زمینه که میره و اشتباهی می‌خوره به سگ جان ویک و می‌کشَتش.


تشت سوم - تف چهارم
کمد جادویی لبخندی زد. کمد بود بهرحال. در داشت. کشو داشت. و توی درها و کشوهاش میتونست چیز میز حتی داشته باشه. و این راهش برای متقاعد کردن تفیا بود.
- ببینید تفیای عزیز، من میتونم در ازای کوییدیچ بازی کردن، لباسای مورد علاقه تونو تا آخر عمرتون براتون تامین کنم!

وینکی خودشو به عنوان کاسپلی الویس پرسیلی تصور کرد...
گودریک خودشو با لباسای نوی تمام قرمزی که کاملا سایزش بودن و بدون اینکه مجبور شه خودش سوراخشون کنه، برای دستاش سوراخ داشتن تصور کرد...

و در عرض چند ثانیه ورق برگشت، و تف تشتیا قانع شدن که کوییدیچ بزنن... yaay.

تشت اول - تف نهم

وینکی بدوبدو سراغ تف‌تشتی‌های مُرده آمد. زبانشان را جمع کرد توی دهانشان، دودهایشان را به گوششان برگرداند، آخر سر هم مغزشان را برداشت و توی فریزر گذاشت و مغز تف‌تشتی‌ها یخ زد و جامد شد و وینکی برداشتش برد توی سرشان گذاشت و تف تشتی‌ها دوباره زنده شدند و این بار برای جان ویک دست و جیغ و هورا کشیدند که داشت می‌رفت انتقام سگش را از خانواده گلوله‌ها بگیرد.

تشت چهارم - تف آخر

- شما هنوز باور نکردین که این ها هیچ کدوم واقعی نیس؟ که من واقعی نیستم؟ که ما واقعی نیستین؟ و براتون سوال نمی شه که اگه اینا واقعی بود من بازهم بازی تف تشت رو گزارش نمی کردم؟ یعنی اینقد طیورید؟

بله. اینقد طیور بودند که نه تنها مجبور شد گزارش کنه که مجبور شد ورود تیم مقابل رو هم اعلام کنه. کتی بل و پلاکس دوشادوش یکدیگر وارد زمین شدند. پس از آن ها آلنیس، بچه ی آتش زبان در حالی که موهای جناب مولوی رو آتش می زد و پشمالو که سعی می کرد از آتش دور بماند وارد زمین شدند.
در آن طرف زمین، الویس پرایسلی، پاپای دوم و پرتقال خونی به همراه بانو بیانسه وارد زمین شدند. به دنبالشون فلافل و کندی قدیمی و زهوار در رفته تلق تلق کنان و لنگان زنان همچون تفی در تشت به مصاف رقیبان سرسختشون رفتند و با همکاری هم، و کمک ویژه ی کمد عجیب ترین بازی کوییدیچ رو رقم زدند.

هر توپی که جرمی و کتی به زور و با پاسکاری های بی نظیر به کنار دروازه می رسوندن رو کمد در خودش می بلعید و به سفر بی بازگشتی به زوپستانِ درون زوپستان می فرستاد. در حدی این قضیه اتفاق افتاد و حتی کمک بچه های آتشین هم کمک نکرد که این بازی به عنوان پر توپ ترین بازی تو کتاب گینس جادوگری ثبت شد.

از طرفی پلاکس و آلنیس تمام سعی خودشون رو می کردند تا با بلاجرهای متوالی که به سمت کمد ارسال می کردند از صحنه ی زوپستان محو شکنند اما کمد از آخرین بار درس گرفته بود و جلیقه ی ضد بلاجر پوشیده بود و تک تک توپ ها رو بی هیچ دردسری دفع کند.

میرزا و جناب مولوی در به در دنبال گوی زرین بودند و حتی دروازه رو به حال خود رها کرده بودند چون اعضای تف تشت به خود استراحت داده بودند و هیچ حمله ای نمی کردند و فقط با پف فیل به تماشای بازی کمد نشسته بودند و تنها پیدا شدن گوی زرین بود که می توانست بازی رو تموم کنه.

[صحنه تاریک می شه و پرده پایین میاد و اسم اصغر فرهادی به عنوان نویسنده و کارگردان روی صفحه ظاهر می شه]

تشت اول - تف دهم

جان ویک برای انتقام از خانواده گلوله‌ها تصمیم گرفته میراثشونو نابود کنه. توی تبت همه راهبا رو می‌زنه و توی هند همه آدما رو می‌زنه و توی پاکستان به همه میگه تروریست باشن و اونا رم می‌زنه و توی آفریقا بعد از اینکه حسابی می‌زندشون، آب و غذای مردمو به زور ازشون می‌گیره و توی روسیه به همه کشورا حمله می‌کنه و اونا رم می‌زنه و توی آمریکا سوار سفینه فضایی میشه و میره خورشیدو هم می‌زنه و اون وسط کهکشان راه شیری رو هم می‌زنه و می‌زنه می‌زنه، همه رو می‌زنه. The Outer Gods می‌شینن و فکر می‌کنن یکی باید جلوی این بشر رو بگیره قبل از اینکه کل جهان رو بزنه. پس یه ارتش عظیم از شیاطین رو از تمام بُعدها و زمان‌ها و جهان‌ها احضار می‌کنن و علیه جان ویک اعلام جنگ می‌کنن. ولی جان ویک هم بلده و به ارتش عظیم شیاطین اعلام جنگ می‌کنه و حتی از اینم جلوتر می‌ره و به همه دنیا و همه دنیاها و همه همه و حتی ساختار زمان اعلام جنگ می‌کنه و شخصا یه گلوله هم کادوپیچ می‌کنه و می‌فرسته به بیگ بنگ و آماده می‌شه تا همه رو بزنه.


دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

- وینکی، پاشو بیا آیفونو بردار ببین کی زنگ می‌زنه.

وینکی بدو بدو سیب‌هایش را زمین گذاشت و بدو بدوتر آمد که ببیند کی زنگ می‌زد.



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، زندانی آزکابان

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۲ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۳:۱۹ شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
زندانی آزکابان
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 24
آفلاین
نقل قول:

وینکی نوشته:
TOF TASHT PRESENTS
A BIG TASHT OF TOFS

EXECUTIVE PRODUCERS

رز زلر
گودریک گریفیندور
سوجی
وینکی

BASED ON ORIGINAL NOVEL BY
GOD


تشت اول - تف اول
نقل قول:

- متاسفانه باز هم با یه بازی دیگه در خدمتتونیم. و شاید باورتون نشه ولی باز هم یکی از تیما تف تشته و باز هم تا این لحظه وارد زمین نشده. واقعا فکر می‌کنین تو یه دنیای واقعی یه گزارشگر همه بازیای یه تیمو گزارش می‌کنه؟ و همه بازیاشونم شبیه همدیگس؟ فکر می‌کنین تو دنیای واقعی یه جن خونگی و یه یارو که کلی دست و پا به خودش پیوند زده و یه پرتقال و یکی که مدام می‌لرزه جمع می‌شن و با یه دسته ریش سیاه و یه سوراخ موش و یه فلافل -که شهره ولی فلافله و سوار جاروش پرواز می‌کنه و گل می‌زنه- جمع می‌شن و تیم می‌سازن که بیان کوییدیچ بازی کنن؟ چرا کسی باید بشینه رو یه جاروی پرنده و سعی کنه یه توپک رو بندازه توی حلقه حریف و دوستاش یه توپک دیگه رو با چماق پرت کنن تو صورت حریف و یه یارویی هم باشه که کلا دنبال یه توپک دیگه‌ست که بال داره و پرواز می‌کنه و گرفتنش اندازه انداختن پونزده‌تا توپک توی دروازه حریف امتیاز داره و بال داره؟ همش دروغه. جاروی پرنده دروغه. توپ دروغه. دروازه دروغه. شهری که فلافله دروغه. Wake up shee--


- وینکی، پاشو بیا شبکه رو عوض کن. فیلممون شروع می‌شه الان.

تشت دوم - تف اول
«لایک… دوود. کام آن. دیگه تاریخ مصرف این حرفا گذشته. بزرگ شو دیگه. دنیا دنیای پیشرفته، دنیای پراگرسه، دنیای دیدگاه‌های جدیده. بریز دور این عقاید کهنه رو. همه‌جای دنیا دارن گل می‌افشانن و می در ساغر میندازن اونوقت تو هنوز درگیر بکن نکن‌های اجدادتی. بشکن قوانین و تابوها رو. ببخشید یه لحظه اجازه بده… گوشی گوشی… عزیزم برا من یه آیسد گرین تی ونتی مخلوط با شیر بادوم و پامپکین اسپایس… آره درست شنیدی. با شیر سویا. وا، چیه؟ خجالتم خوب چیزیه باید بابت چیزی که دوست دارم بهت جواب پس بدم؟ اصلاً می‌دونی چیه، نمی‌خوام دیگه. نه نمی‌خوام ولم کن. روز خوش. خب عزیزم هنوز گوشِت با منه؟ پررو شدن اینا. یه چایی می‌خواستم با قیافه‌ی اخموش کوفتم کرد. حالا مجبورم چایی نخورده برم سوپرمارکت. می‌گفتم. تو محیطی که هنوز توش یه سری چیزا شکلک قفل رقصونه جای پیشرفت نداری، زیادی عقب مونده‌س برات. لابلای آدما. آدما! این پریمات‌های بدبخت! خودت رو اسیر این توهماتشون نکن. این چیزا همه‌ش یه دستاویزه برای ارضای رفتارهای قبیله‌ایشون. سیاه، سفید، قرمز و سبز و آبی و زرد، همه و همه‌ش برای اینکه احساس تعلق کنن. یه قبیله، یه توتم، یه چیزی که چنگ بزنن بهش و بتونن باهاش کری بخونن. دست خودشون نیست، نیاز دارن بهش. آره ببین، همه‌ی اینا رو گفتم تا بدونی واقعاً چقدر پیشنهاد من می‌تونه جلو بندازتت.»

تشت سوم - تف اول
دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

زنگ در دوباره به صدا در اومد.
و وینکی بلافاصله در رو باز کرد، قبل از اینکه زنگ در واسه بار سوم به صدا در بیاد.
کمد جادویی اومده بود که تف تشتیا رو متقاعد کنه کوییدیچ بزنن، و البته کس دیگه ای هم کنار کمد جادویی بود... و اون خود پرتقال جادویی، سوجی بود!
- سوجی اینجا چیکار کرد؟! سوجی مگه تو خونه نبود؟!
- نه در واقع اومدم تازه. رفته بودم ددر.
- وینکی توضیح بیشتری خواست.

تشت چهارم - تف اول

جنگ بد است. این را نیچه گفت و گریست. البته شایدم نیچه نبود، شایدم اصلا کسی نگریست، ولی به هر حال جنگ بد است. جنگ باعث و بانی خرابی و داغانی و مشکلات اقتصادی، محیط زیستی و کاهش جمعیت موثر و نیروی جوان و صدها مشکل دیگه س، ولی از همه مهم تر، باعث تبعید طرف بازنده به جزایر سنت بلاک می شود.

- هممم...گریندل والد وقتی تو قلعه ی خودش زندانی شده بود کارخونه فانتا سازی زد، باید یاد بگیریم واقعا.
- رز پاشو بلند کرد تا وینکی زیر پاشو جارو کشید و بدو رفت تا زیر پای بقیه رو تمیز کنه، رز هم جن خووب؟

رز اصلا نمیخواست جن باشه، چه خوب و چه بد. ولی از طرفی نمیخواست که تبعیدی هم باشه ولی شده بود. دنیا همیشه روی یه نعل تسترال نمی چرخید، گهی پشت به آذرخش و گهی آذرخش به پشت. در حینی که پاهاش رو جمع کرد تا جن خونگی کارشو انجام بده، پرتقالی از روی میز برداشت و اول چک کرد سوجی نباشه بعد قاچش کرد و لمباندش، تبعیدی بودن گرسنه اش می کرد.

- هممم...تارگرین ها تو تبعید بازی اختراع کرده بوده، واقعا باید یاد بگیریم.

گودریک دست دراز کرد و گردی از جلو برداشت، و در حالی که گردی رو از این دست به اون دست می داد، ادامه داد:
- مثلا با همین می شه کوییدیچ کرد. گرده، نرمه، نارنجیم هست.
- بی ناموس برو با خودت بازی کن.
-

این بار گردی نارنجی، فقط یه پرتقال نبود. سوجی بود. برای همین لازمه قبل هر بار مصرف دفترچه راهنما رو مطالعه کنید. به هر حال، گودریک سوجی رو سر جاش گذاشت و گردی نانرجی که سوچی نباشه و رز نخورده باشه پیدا کرد تا وقتشون رو به کوییدیچ بزنند. تبعیدی هاهم که کار دیگری نداشتند بلاجبار قبول کردند.

تشت اول - تف دوم
وینکی جارو و تِی و سطل آب و دستمال گردگیری و پیشبند ماهی‌تابه و مسلسلش را گذاشت کنار و بدو بدو آمد که شبکه را عوض کند. جلوی تلویزیون، همه اعضای تف‌تشت -به جز سوجیِ پرتقال- نشسته بودند و پاپ‌کورن و چیپس و پفک و چنگال و خوراکی‌های سبز داشتند و صبورانه وینکی را نگاه می‌کردند. وینکی بدوبدوکنان آمد و کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد و فیلمشان را آورد و باعث شد تف‌تشتی‌ها خوشحال شوند و برایش جیغ و دست و هورا بکشند و خوراکی‌های سبزشان را محکم‌تر بخورند. بعد هم بدوبدو برگشت برود سراغ گردگیری و شستشو و آشپزی‌ و لوله‌بازکنی و مسلسلش.

تشت سوم - تف دوم

وینکی جن قانع نشونده ای بود. وینکی توضیح میخواست. وینکی میخواست بیشتر بدونه و اطلاعات کسب کنه تا جن دانایی بشه و بعدش بره فیلسوف بشه و حرفای نیهیلیستی/انگیزشی بزنه و ملتو دچار بحران وجودی کنه و بعدش بره تو یه بشکه خالی با دایوجنس زندگی کنه... چون چرا که نه؟

وینکی حتی یه بار رفته بود سر قبر نیچه و باهاش بحث فلسفی کرده بود... بحثی که بیشتر از اون چه دوست داشته باشه اعتراف کنه، طول کشیده بود و در نهایت هم نیچه پیروز شده بود. البته که وینکی از اون بحث درساشو یاد گرفته. در اول و مهم ترین درس: با مرده ها بحث نکنید.


تشت اول - تف سوم

از لای ابرا یه هواپیما می‌گذره که تام کروز به بالش وصله. تام کروز می‌خزه و می‌ره می‌رسه به بدنه هواپیما و شیشه‌هاشو می‌شکنه و می‌پره تو و با همه سرنشیناش می‌جنگه و همشونو از شیشه‌ها می‌ندازه بیرون. مهماندارا میان، تام کروز اونا رم می‌زنه. کمک خلبان میاد، تام کروز یقشو می‌گیره و پرتش می‌کنه توی موتور هواپیما و خون و گوشت و پوست و لباسا و دندوناش پاره پوره میشن و روی ابرا می‌پاشن. خلبان میاد، تام کروز یه بمب از جیبش برمی‌داره و می‌کنه توی حلقش و سریع از پنجره کابین می‌پره بیرون. خلبان و هواپیما پشت سرش منفجر می‌شن و تام کروز اینقدر خفن و قویه که حتی زمان هم چند لحظه آهسته میشه تا این حجم از خفانت و قوایت رو هضم کنه. فاینالی، تام کروز روی یه هواپیمای دیگه فرود میاد. عینکشو درمیاره و از لای ابرای قرمز به غروب خورشید نگاه می‌کنه.
- آی اَم غیرممکن، اند دیس ایز مای ماموریت.


تف‌تشتی‌ها برای تام کروز دست و جیغ و هورا کشیدند و چیپس و پفک و پاپ‌کورنشان را به سر و صورت هم کوبیدند و از شدت هیجان منفجر شدند. وینکی بدو بدو آمد و تکه‌هایشان را جمع کرد و با چسب و پیچ‌گوشتی به هم وصل کرد و برگشت رفت سراغ بقیه تمیزکاری‌هایش.

تشت چهارم - تف دوم

- بندازش اینور. اینور. د میگم اینور تسترال!

در حینی که رز و گودریک سر جهت سرخگون در حال بحث بودند، بلاجر با سرعت از کنار فلافل رد شد و به نفر پشت سریش، یعنی وینکی برخورد کرد و باعث شد وینکی رد پرتقال پرنده رو گم کنه و فحش های رکیکی بده که مناسب مخاطبین این رول نیست.
سوجی سرخگونی که با دریبل سه امتیازی از گودریک کش رفته بود رو زیر بغل زد و با دست دیگه چماق رو تکون داد و بلاجری که حواس وینکی رو پرت کرده بود رو به سمت رز فرستاد.

رز هم در حینی که بلاجر رو دفع می کرد با یک چشم به دنبال گوی زرین می گشت. و با یک دست گودریک رو عقب می زد که دستش به سرخونی که فلافل از سوجی گرفته بود نرسه. نه تنها معلوم نبود که کی تو چه پستی بازی می کنه که حتی اینم معلوم نبود که تیم بندی چه جوریه، با این وجود بازی دوازده بر یازده به نفع وینکی بود.

- وینکی این پرتقال بوقی رو گرفت و بازی رو برد تا بره به تمیزکاریش برسه. وینکی جن خووب، شماها بد.
- وینکی باید از بلاجر من رد بشه تا بتونه اینکارو کنه.
- و از سرخگون من.
- و خود من!

بلاجر و سرخگونی که به دست رز و گودریک به سمت وینکی روانه شده بودند متوقف شدند و به عقب برگشتند تا ببینن صدا از کجاس که رد صدا رو در دهان پرتقال پرنده دیدن. هیچ فکر نمی کردند گوی زرین بتونه دهن باز کنه. حتی با اینکه تو افسانه ها گفته بودند گوی زرینی هست که در آخر باز میشه هیچ وقت باور نکرده بودند، اما حالا منجی و رهبرشون رو پیدا کرده بودند، بلاخره دوران اسارت و بندگی برای جادوگران تموم شده بود، دیگه نیاز نبود دور زمین برگردند و از این سوراخ به اون سوراخ بشن، بلاخره می تونستند کشور مستقله ی خودشون رو....

-می گیرمت!

پس از شنیدن فریاد رز، پرتقال فرار کرد و سایر توپ ها رو با افکارشون تنها گذاشت. رز و سایر تف های در تشت، جاروسوارانه به دنبال پرتقال روانه شدند. پرتقال می دوید و این ها می دویدند و بلاجر می دوید و سرخگون می دوید. پرتقال می رفت و این ها می رفتند و بلاجر می رفت و سرخگون می رفت. پرتقال وارد عمارت شد و تف تشتی ها وارد عمارت شدند و بلاجر وارد عمارت شد اما سرخگون پشت در موند. پرتقال در یکی از کمدهای قدیمی سنگر گرفت و تف تشتی ها به سنگرش تجاوز کردن و بلاجر در کمد رو شکوند و همگی با هم وارد سواحل زوپس شدند.

کمد، دری مخفی به سمت زوپس بود.

تشت اول - تف چهارم

وینکی تمیز می‌کرد. روی پنجره‌ها اسپری می‌زد و دستمالشان می‌کشید. ماهی‌تابه‌اش را در می‌آورد و تویش پیاز سرخ می‌کرد. تی‌اش را می‌زد توی سطل آب و کف آشپزخانه را برق می‌انداخت. پیچ گوشتی‌اش را در می‌آورد و پریزهای برق را محکم می‌کرد. گرد و غبار طاقچه‌ها را جمع می‌کرد روی خاک اندازش. زیر اجاق را روشن می‌کرد تا آب قابلمه به جوش بیاید. جارو برقی‌اش را می‌زد توی برق تا گرد و خاک فرش‌ها را بمکد. توی توالت می‌رفت و تلمبه می‌زد تا لوله باز شود. از صندلی‌ها بالا می‌رفت و جارویش را توی گوشه‌های سقف می‌چرخاند و تار عنکبوت‌ها را می‌گرفت. کاهویش را روی میز آشپزخانه می‌گذاشت و با یک کارد بزرگ آنقدر می‌بریدش تا خرده خرده می‌شد. به لولاهای درها روغن می‌زد و با دستمالش روغن اضافه را از رویشان پاک می‌کرد. قابلمه را چک می‌کرد تا ببیند کی بالاخره می‌جوشد. گوجه‌هایی که سوجی هفته پیش خریده بود را از پلاستیکشان در می‌آورد و می‌ریخت توی سینک ظرفشویی. از نردبانش بالا می‌رفت و لامپ‌ها را عوض می‌کرد. در را برای مامور برق باز می‌کرد و شماره کنتور را نشانش می‌داد. سیب‌زمینی‌هایش را پوست می‌کند و توی قابلمه می‌ریخت.
وینکی صدای تف تشتی‌ها را شنید که یک چیزهایی می‌گفتندش. سیب‌زمینی‌هایش را گذاشت کنار، پیشبندش را درآورد و همین که داشت می‌رفت ببیند چه خبر است، چشمش به پنجره‌ها خورد و به خودش گفت یادش باشد دوباره اسپری‌اش را بیاورد و محکم‌تر دستمالشان بکشد.

تشت دوم - تف دوم
«وای اینائم که هرسری جای سکشن لبنیاتشون رو عوض می‌کنن. اعصاب نمی‌مونه برا پرتقال. چی داشتم می‌گفتم؟ آره ببین، بازی کوییدیچشون رو در نظر بگیر. تا حالا فکر کردی چی میشه یکی طرفدار دوآتیشه‌ی یه تیم میشه؟ چه لذتی می‌بره؟ یه بازی کوییدیچو تصور کن. داور سوت میزنه، بازیکنا شروع می‌کنن. مهاجمای یه تیم توپو می‌قاپن، مهاجمای تیم مقابل سعی می‌کنن هر طور شده لای پاسکاری این یکی تیم کوافلو بقاپن ازشون ولی نمی‌تونن. حتی مدافعا هم نمی‌تونن بلاجرو درست بکونن تو سر و کله‌ی این مهاجمای سرسخت. آره خلاصه. مهاجما با قدرت میرن جلو و گل می‌زنن. دروازه‌بان تیمی که گل خورده کوافلو پرت می‌کنه و مهاجماشون یه کم پیشروی می‌کنن ولی بازم خیلی سریع موقعیتو از دست میدن. تیم مقابل دوباره با هماهنگی بی‌نظیر میاد جلو و گل می‌زنه. و این قضیه بارها ادامه پیدا می‌کنه. تیم قوی‌تر خیلی جلوتره، در حدی که حتی اگه جستجوگرشونم اسنیچ طلاییو بگیره برنده نمیشن. اما طرفدارا چی؟ هنوز امیدوارن. هنوز دارن با تمام قوا تشویق می‌کنن. حنجره‌شونو پاره می‌کنن، اشک می‌ریزن و بوق می‌زنن. چرا؟ بله. قبیله. توتم. فکر کن بهش. تیم قوی‌تر فقط به خاطر قوی‌تر بودنش یا بازی بهترش محبوب‌تر نیست. جستجوگرشون که با جارو مدل جدید آزمایشیش با سرعت باورنکردنی جلوی تماشاگرا حرکات نمایشی انجام میده لزوماً اون تشویقی که انتظارشو داره رو دریافت نمی‌کنه. چرا عزیزم؟ سرمایه‌گذاری عاطفی! آره. شاید اون بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که داره با ذوق پرچم تیم ضعیف‌تر رو تکون تکون میده خیلی فکر پشت انتخاب تیمش نبوده، ولی اون مرد میانسالی که داره اشک می‌ریزه و با تمام قوا تیم ضعیف‌ترو تشویق می‌کنه سال‌ها طرفداری کرده. ایموشنال اینوستمنت. می‌شنوی؟ سرمایه‌گذاری. اینوستمنت. اینجاست که من ازت می‌خوام پیشنهاد منو وارد معادله کنی. شاید اون تیم قوی ببره. شاید اون تیم ضعیف یه کام‌بک عجیب بزنه و ببره. شایدم مساوی شن کسی چه می‌دونه. مهم نیست این چیزا. خودت رو از جعبه بیرون بکش و از بیرون جعبه بهش نگاه کن. جای اینکه قاطی آدما به خدایان دروغین چنگ بزنی، ببین که آدما تقریباً بدون اینکه بتونن جلوشو بگیرن، ذاتی و غریزی همیشه این کارو می‌کنن. هوش اقتصادی داشته باش، ازش استفاده کن.»

تشت چهارم - تف سوم

سواحل زوپس رو برف گرفته بود. پس از شراکت عجیب تارگرین ها و تولد یکدانه دردانه شون سرمای عجیبی زوپستان رو فرا گرفته بود. همه ی زوپستان رو پودر قهوه ی فوری تسخیر کرده بود، حتی ابرها هم به جای برف پودر می باریدند و پودر رو به سراسر مناطق تحت سلطه ی زوپس صادر می کردند و تف تشتی ها همه اینا رو می دیدند چونکه کمد جادویی بود.

البته اینجا یه قصه ی عادی دیگه ی جادویی با کمد جادویی و سرزمین پشتش نیس. و یکی از اون پایان های الکی الکی که همه اینا تو خوابه هم نیس. حتی کمد هم کمد نیس و گزارشگر هم واقعی نیست.

هرچند، کمد جادویی هست اما تف تشتی ها بهم نمی خندند، باهم می خندند. ربطش به کمد چیه؟ بله. ربطش اینکه داخل کمد نمیرن، بلکه در کنار کمد می مونن و کمد رو هم بازی می دن. کمد رو در تفت تشتی فرو می کنن و وقتی از خودشون شد بلاخره از شر آن ترسناک قدیمی، سوراخ موش خلاص شده و از عضو جدید تف تشت در تاپیک عقد و قرارداد بازیکنان جدید رونمایی می کنند. البته هر وقت که کمد بتونه پیدا شون کنه، چونکه دری که به سرزمین زوپستان باز می شد یک طرفه بود و آن ها برای همیشه در میان پودرهای کافی میکس گیر کرده بودند. و البته که خودشون هم نمی دونستن که گیر کردند یا حتی اینکه کوییدیچ بازی دارن یا اینکه می تونن بازیکن رو عوض کنن. حتی نمیدونستن کمد بازی بلده و بعد این خرابکاری که کرده بودند هم دیگه مشتاق نبودند هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کوییدیچ بازی کنند.

تشت اول - تف پنجم

تام کروز سوار موتور توی خیابونای توکیو دنبال یه سری یاروی موتورسواره که یه عالمه کلاهک هسته‌ای دزدیدن و می‌خوان باهاشون به همه‌جا بمب بزنن و دنیا رو نابود کنن. تام کروز اینقدر خوشگله که خیابونای توکیو رو هم خوشگل کرده و همه‌جا لامپ نئونیه و شب رنگارنگی شده. ولی دشمنای تام کروز خیلی زشتن و سریعن و یه عالمه تفنگ دارن و به تام کروز شلیک می‌کنن. ولی تام کروز علاوه بر اینکه خوشگله، خیلی هم قویه و گلوله‌ها از قدرتش بیم می‌ناکن و بهش نمی‌خورن. آدم بدا میرن و میرن تا به یه چهارراه می‌رسن که از وسطش یه قطار داره می‌گذره و راهشونو بسته. یه نگاه به قطار می‌کنن، یه نگاه به تام کروز پشتشون؛ وایمیسن، تفنگاشونو می‌ندازن و کاتانا از جیبشون بیرون می‌کشن. تام کروز که اینو می‌بینه، تفنگشو در میاره و از روی موتورش می‌پره هوا و وسط هوا یه عالمه می‌چرخه و به همه آدم بدا شلیک می‌کنه و خیلی خفن‌طور فرود میاد. ولی آدم بدا هم خفنن و همه گلوله‌های تام کروز رو با کاتاناهاشون منحرف می‌کنن. تو این مدت ولی حواسشون به موتور بی‌سرنشین تام کروز نیست که از بینشون رد می‌شه و میره می‌خوره به قطار. موتور و قطار منفجر می‌شن. همه آدم بدا و سرنشینای قطار پاره پوره می‌شن و دست و پاشون همه جا می‌ریزه. تام کروز پشتشو می‌کنه به همه این انفجارا، عینکشو درمیاره و موهاشو به یه طرف می‌زنه.

هی ایز غیرممکن، اند دیس ایز هیز ماموریت.

-همممم... باید یاد بگیرم. وینکی، موتور و قطار بخر.

وینکی بدو بدو آمد و یک کاغذ درآورد و کنار لیست گوجه‌ها و سیب‌زمینی‌ها تویش یادداشت کرد و بعد یادش آمد که مسئول خرید سوجی است چون وینکی سواد ندارد و جن است و جن نباید سواد داشته باشد و بدوبدو رفت که سیب‌زمینی‌هایش را بریزد توی قابلمه.

تشت اول - تف ششم

تام کروز به مقر سری آدم بدا نفوذ کرده و کلی جنگیده تا بالاخره به رییس آدم بدا رسیده. تام کروز تفنگشو به سمت رییس آدم بدا نشونه گرفته و رییس آدم بدا هم انگشتشو گذاشته روی دکمه انفجار تموم کلاهکای هسته‌ای دنیا.
- رییس آدم بدا، این هشدار آخرته. تسلیم شو.
- هرگز! با یه فشار به این دکمه دنیا را بالاخره نابود خواهم کرد. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- اشتباه می‌کنی. غیرممکن همیشه یه قدم از دشمناش جلوتره. من کلاهکای هسته‌ای رو از آدم بدات دزدیدم و همشونو غیرفعال کردم.
- من پیش‌بینی کرده بودم که این کار را خواهی کرد. پس در همه کلاهک‌ها یک موشک قایم کردم. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- و من می‌دونستم که توی کلاهکا موشک قایم می‌کنی. پس وقتی داشتی همه اینا رو بهم توضیح می‌دادی دکمه فعالسازی موشکا رو عوض کردم با یه موز.

رییس آدم بدا برمی‌گرده و با ناباوری به موزی نگاه می‌کنه که زیر انگشتشه.
- نهههههههه. غیرممکن، چگونه توانستی این کار را در حقم بکنی؟ آیا من را نشناختی؟

رییس آدم بدا دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورتش ماسک بوده تمام این مدت و رییس آدم بدا در حقیقت بابای غیرممکنه.

- من پیش‌بینی کردم که صورتت ماسکه و در حقیقت بابامی. پس تصمیم گرفتم خودم بابای خودم باشم.

تام کروز دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورت تام کروز هم ماسک بوده تمام این مدت! غیرممکن در حقیقت بابای غیرممکنه!

تف تشتی‌ها خیلی تعجب کردند و دهانشان وا رفت و زبانشان بیرون ماند و از گوششان دود بیرون آمد و مغزشان آب شد و از دماغشان بیرون چکید و مُردند.

تشت سوم - تف سوم

کمد جادویی بدون دعوت پرید تو، سوجی رو پشت در گذاشت و در رو بست. مشخص بود که وقت براش طلا بود و نمیخواست بیشتر از این تلفش کنه.
- دوستان، تف تشتیای عزیز، تفتون تو تشتم، تشتم تو تفتون، خواهش میکنم بیاید و بازی کوییدیچتون رو انجام بدید.
- فکر نکنم همچین اتفاقی بیفته.

گودریک در حالی که خمیازه میکشید و قلنج تک تک دستاشو میشکست و کش و قوس میداد گفت.

- وینکی هم موافق بود. وینکی کوییدیچ دوست نداشت.
- شاید بتونم از روش بهتری واسه متقاعد کردنتون استفاده کنم پس.

سوجی خودشو از توی قفل در، در حالی که پالپش زده بود بیرون، وارد خونه کرد.
- چه روشی اونوقت؟

تشت اول - تف هفتم

وینکی سیب‌زمینی‌هایش را کامل توی قابلمه ریخت. رویشان نمک ریخت و درشان را گذاشت. اسپری و دستمالش را برداشت و رفت سراغ پنجره‌ای که دوباره کثیف شده بود. آن طرف پنجره، یک خانواده در ساختمان بغلی جمع شده بودند و یک ساعت پای تلویزیونشان منتظر بودند تف تشت به زمین بازی بیاید. خانواده ساختمان بغلی کلی چیز راجع به کوییدیچ شنیده بودند و با کلی شور و شوق آمده بودند تا اولین کوییدیچشان را ببینند و بفهمند چقدر از چیزهایی که شنیده بودند درست بود. قرار بود همه توپهایشان را این‌ور و آن‌ور بکوبند و خوشحال باشند و توی سر و صورت هم تصادف کنند و با جاروهایشان ویراژ دهند و توپ‌هایشان را از هم بگیرند و پرت کنند و دروازه‌هایشان را توی دروازه‌های حریف بیندازند و وسط آمازون و بابازون در یک دنیای دیگر گم شوند و هیولاها شاید جیزز باشند و شاید نباشند و در جستجوی آفریننده‌شان از آسمان بیرون بپرند و همه اومپالومپاها بیایند و آواز بخوانند و برقصند و عصر حجر ببیند خودش است و سوجی به مینا هارکر نامه بنویسد که چرا کوییدیچش کم است و تخم مرغ بخرد و دراکولا دنبال خون استیفن هاوکینگ باشد و فلافل شهر است و سوژه زندانی شده و دکتر استرنج نمی‌داند کجاست و سوراخ موش حرف می‌زند و همه ازش می‌ترسند.

وینکی پنجره را تمیز کرد. به آشپزخانه برگشت. پیازهای توی ماهی‌تابه را توی قابلمه ریخت. ماهی‌تابه را شست و کنار گذاشت تا خشک شود. بعد رفت در قابلمه را برداشت تا ببیند سیب‌زمینی‌ها چقدر پخته‌اند.

تشت دوم - تف سوم
«خریدای من چقدر شد؟ چند؟! به گالیون یا به ریال؟ هه هه هه هه. شوخی کردم قربونت برم. اگه میشه سبدو پس بدین من الان یادم افتاد چندتا چیز دیگه هم باید بردارم. آره آره. تخم مرغ و اینا یادم رفته… الان برمی‌گردم بعد حساب می‌کنم. خب عزیزم. داشتم می‌گفتم. کجا بودم؟ ببخشیدا واقعاً. آدم دیگه مجبوره تو دنیای مدرن کار و روزمرگی‌هاشو با هم پیش ببره. خلاصه که سرتو درد نیارم. شرکت ما در زمینه‌ی ایده‌های نوین کار می‌کنه. بین خودمون بمونه ولی، در واقع ما یه جورایی از این غریزه‌ی این میمون‌های هوشمند به نفع خودمون استفاده می‌کنیم… یا حتی شاید بعضیا بگن سوءاستفاده! البته که شوخی می‌کنم. اگه اینجا بودی می‌دیدی یه چشمکم زدم حتی. خلاصه که باید با هایپ پیش رفت. هایپ‌ها باعث میشن آدما چنگ بزنن به چیزایی که بهشون حس همبستگی میده. هایپ بریکینگ بد؟ ما ساول گودمن واقعی رو با فناوری بیوتکنولوژی ساختیم و کلون کردیم و کادوپیج شده به عنوان مرچندایس به فروش گذاشتیم. فروش بی‌نظیر! فکر کنم از اون میلیون‌ها کلونی که ساختیم فقط یه جعبه به عنوان یادگاری نگه داشته باشم خونه. بقیه همه‌ش فروش رفت. هایپ بازی تاج و تخت؟ ما دوتا تارگرین خوش بنیه که حسابی جذاب و موقشنگ و هم‌خون و چه بسا سیبلینگ بودن رو با هم مزدوج کردیم و حاصل‌ضربشون که یه بچه‌ی گوگولی به اسم سیلور بود رو تکثیر و با استفاده از فناوری نانو کوچیک کردیم و به عنوان پودر قهوه‌ی فوری فروختیم. پودر قهوه‌ی فوری نقره‌ای رنگ، مرچندایس خانه‌ی اژدها! همونطور که می‌بینی ایده‌هامون همه فوق‌العاده بودن. ولی چیزی که من می‌خوام بهت پیشنهاد بدم ده‌ها سر و گردن از همه‌ش بالاتره. ما می‌خوایم تو، یه آدم بیچاره که درگیر غرایزتی رو از داخل اون جعبه‌ای که بهش میگی جسم بیرون بکشیم. آگاهی تو رو با آگاهی همه‌ی مشتریای دیگه‌مون ترکیب کنیم و به یه آگاهی یکپارچه تبدیلتون کنیم که از بند همه‌ی غرایز قبیله‌ای آزاده. چطوری؟ خب ما شما رو تبدیل به نوشابه‌ی فانتا می‌کنیم و همه‌ی نوشابه‌ها رو می‌ریزیم رو هم، بعد این نوشابه‌های مخلوط رو قوطی می‌کنیم و می‌فروشیم، پولش بین ما و شما نصف نصف. بعد مردم عادی این نوشابه‌ها رو می‌خورن و دفع می‌کنن و آب این فانتاها به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گرده و تبخیر میشه و یه ابر بزرگ از آب فانتا تو آسمون تشکیل میشه که آگاهی شما توش قرار می‌گیره. اینطوری هم پولدار میشی و هم به طور یکپارچه با بقیه‌ی مشتریامون به فضای ابری آپلود میشی. فوق العاده نیست؟ خب پس. من دیگه قطع می‌کنم، تو همین الان دویست گالیون بریز به شماره حسابی که بهت دادم. بعد که من فیش واریز رو دیدم دوباره زنگ میزنم بهت.»

سوجی تنها چندلحظه بیشتر منتظر نماند. به محض اینکه دینگِ اس‌ام‌اس واریز را شنید، مشتری بخت‌برگشته‌اش را بلاک کرد و خریدهای تیم تف‌تشت را حساب کرد. راضی و مفتخر از اینکه توانسته به تنهایی یک تیم کوییدیچ را مدیریت مالی کند و هزینه‌هایش را تامین کند، با خرید هفتگی‌شان - چهار پاکت شیر، دو کیلو گوجه و یک شانه تخم مرغ - به سمت خانه برگشت. وقتی رسید، دم در یک کمد جادویی می‌دید که انگشت جادوییش را گذاشته روی زنگ و ول نمی‌کند.

تشت اول - تف هشتم

یکی از گلوله‌هایی که آدم بدا توی توکیو به تام کروز شلیک می‌کردن و بهش نمی‌خوردن و بیم می‌ناکیدن، میره و میره و کل دنیا رو دور می‌زنه. میره تبت و راه و رسم zen رو یاد می‌گیره و راهب میشه و به نیروانا می‌رسه، توی هند به آدما کلی کمک می‌کنه و مادر ترزا می‌شه، توی پاکستان با تروریستا حرف می‌زنه و متقاعدشون می‌کنه تروریست نباشن و مودب باشن، توی آفریقا سیستم کشاورزی و تصفیه آب رو متحول می‌کنه و به همه آب و غذا می‌ده، توی آمریکا سازمان جهانی مبارزه با گرمایش جهانی رو تاسیس می‌کنه و به همه کولر می‌ده و توی روسیه اونقدر خوبه که رییس جمهور میشه و میگه اصلا چه کاریه که کشورا ارتش و تانک و تفنگ داشته باشن و همه باید تفنگاشونو بندازن دور و با هم دوست باشن. کشورا هم گوش میدن و با هم دوست میشن و تا آخر دنیا با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن.
گلوله ازدواج می‌کنه و بچه‌دار میشه و تصمیم می‌گیره خودشو بازنشسته کنه و با خانواده‌ش وقت بگذرونه. بچه‌های گلوله بزرگ می‌شن و می‌رن دانشگاه و دکتر و وکیل و آرتیست و میوزیسین و آشپز و مدافع محیط زیست و حقوق بشر می‌شن و راه گلوله رو توی گسترش صلح و دوستی ادامه می‌دن و سرانجام اونا هم بزرگ می‌شن و ازدواج می‌کنن و بچه‌دار میشن و خلاصه خونواده گلوله یه خونواده بزرگ و خوشحاله و همه دوسشون دارن.
تا اینکه یه روز، گلوله در حال گردش دور زمینه که میره و اشتباهی می‌خوره به سگ جان ویک و می‌کشَتش.


تشت سوم - تف چهارم
کمد جادویی لبخندی زد. کمد بود بهرحال. در داشت. کشو داشت. و توی درها و کشوهاش میتونست چیز میز حتی داشته باشه. و این راهش برای متقاعد کردن تفیا بود.
- ببینید تفیای عزیز، من میتونم در ازای کوییدیچ بازی کردن، لباسای مورد علاقه تونو تا آخر عمرتون براتون تامین کنم!

وینکی خودشو به عنوان کاسپلی الویس پرسیلی تصور کرد...
گودریک خودشو با لباسای نوی تمام قرمزی که کاملا سایزش بودن و بدون اینکه مجبور شه خودش سوراخشون کنه، برای دستاش سوراخ داشتن تصور کرد...

و در عرض چند ثانیه ورق برگشت، و تف تشتیا قانع شدن که کوییدیچ بزنن... yaay.

تشت اول - تف نهم

وینکی بدوبدو سراغ تف‌تشتی‌های مُرده آمد. زبانشان را جمع کرد توی دهانشان، دودهایشان را به گوششان برگرداند، آخر سر هم مغزشان را برداشت و توی فریزر گذاشت و مغز تف‌تشتی‌ها یخ زد و جامد شد و وینکی برداشتش برد توی سرشان گذاشت و تف تشتی‌ها دوباره زنده شدند و این بار برای جان ویک دست و جیغ و هورا کشیدند که داشت می‌رفت انتقام سگش را از خانواده گلوله‌ها بگیرد.

تشت چهارم - تف آخر

- شما هنوز باور نکردین که این ها هیچ کدوم واقعی نیس؟ که من واقعی نیستم؟ که ما واقعی نیستین؟ و براتون سوال نمی شه که اگه اینا واقعی بود من بازهم بازی تف تشت رو گزارش نمی کردم؟ یعنی اینقد طیورید؟

بله. اینقد طیور بودند که نه تنها مجبور شد گزارش کنه که مجبور شد ورود تیم مقابل رو هم اعلام کنه. کتی بل و پلاکس دوشادوش یکدیگر وارد زمین شدند. پس از آن ها آلنیس، بچه ی آتش زبان در حالی که موهای جناب مولوی رو آتش می زد و پشمالو که سعی می کرد از آتش دور بماند وارد زمین شدند.
در آن طرف زمین، الویس پرایسلی، پاپای دوم و پرتقال خونی به همراه بانو بیانسه وارد زمین شدند. به دنبالشون فلافل و کندی قدیمی و زهوار در رفته تلق تلق کنان و لنگان زنان همچون تفی در تشت به مصاف رقیبان سرسختشون رفتند و با همکاری هم، و کمک ویژه ی کمد عجیب ترین بازی کوییدیچ رو رقم زدند.

هر توپی که جرمی و کتی به زور و با پاسکاری های بی نظیر به کنار دروازه می رسوندن رو کمد در خودش می بلعید و به سفر بی بازگشتی به زوپستانِ درون زوپستان می فرستاد. در حدی این قضیه اتفاق افتاد و حتی کمک بچه های آتشین هم کمک نکرد که این بازی به عنوان پر توپ ترین بازی تو کتاب گینس جادوگری ثبت شد.

از طرفی پلاکس و آلنیس تمام سعی خودشون رو می کردند تا با بلاجرهای متوالی که به سمت کمد ارسال می کردند از صحنه ی زوپستان محو شکنند اما کمد از آخرین بار درس گرفته بود و جلیقه ی ضد بلاجر پوشیده بود و تک تک توپ ها رو بی هیچ دردسری دفع کند.

میرزا و جناب مولوی در به در دنبال گوی زرین بودند و حتی دروازه رو به حال خود رها کرده بودند چون اعضای تف تشت به خود استراحت داده بودند و هیچ حمله ای نمی کردند و فقط با پف فیل به تماشای بازی کمد نشسته بودند و تنها پیدا شدن گوی زرین بود که می توانست بازی رو تموم کنه.

[صحنه تاریک می شه و پرده پایین میاد و اسم اصغر فرهادی به عنوان نویسنده و کارگردان روی صفحه ظاهر می شه]

تشت اول - تف دهم

جان ویک برای انتقام از خانواده گلوله‌ها تصمیم گرفته میراثشونو نابود کنه. توی تبت همه راهبا رو می‌زنه و توی هند همه آدما رو می‌زنه و توی پاکستان به همه میگه تروریست باشن و اونا رم می‌زنه و توی آفریقا بعد از اینکه حسابی می‌زندشون، آب و غذای مردمو به زور ازشون می‌گیره و توی روسیه به همه کشورا حمله می‌کنه و اونا رم می‌زنه و توی آمریکا سوار سفینه فضایی میشه و میره خورشیدو هم می‌زنه و اون وسط کهکشان راه شیری رو هم می‌زنه و می‌زنه می‌زنه، همه رو می‌زنه. The Outer Gods می‌شینن و فکر می‌کنن یکی باید جلوی این بشر رو بگیره قبل از اینکه کل جهان رو بزنه. پس یه ارتش عظیم از شیاطین رو از تمام بُعدها و زمان‌ها و جهان‌ها احضار می‌کنن و علیه جان ویک اعلام جنگ می‌کنن. ولی جان ویک هم بلده و به ارتش عظیم شیاطین اعلام جنگ می‌کنه و حتی از اینم جلوتر می‌ره و به همه دنیا و همه دنیاها و همه همه و حتی ساختار زمان اعلام جنگ می‌کنه و شخصا یه گلوله هم کادوپیچ می‌کنه و می‌فرسته به بیگ بنگ و آماده می‌شه تا همه رو بزنه.


دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

- وینکی، پاشو بیا آیفونو بردار ببین کی زنگ می‌زنه.

وینکی بدو بدو سیب‌هایش را زمین گذاشت و بدو بدوتر آمد که ببیند کی زنگ می‌زد.


,I was tucked in snow
,And beaten by the rain
And covered in dew
I've been dead for so long


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف، زندانی آزکابان، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۱ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
زندانی آزکابان
پیام: 1119
آفلاین
نقل قول:

وینکی نوشته:
TOF TASHT PRESENTS
A BIG TASHT OF TOFS

EXECUTIVE PRODUCERS

رز زلر
گودریک گریفیندور
سوجی
وینکی

BASED ON ORIGINAL NOVEL BY
GOD


تشت اول - تف اول
نقل قول:

- متاسفانه باز هم با یه بازی دیگه در خدمتتونیم. و شاید باورتون نشه ولی باز هم یکی از تیما تف تشته و باز هم تا این لحظه وارد زمین نشده. واقعا فکر می‌کنین تو یه دنیای واقعی یه گزارشگر همه بازیای یه تیمو گزارش می‌کنه؟ و همه بازیاشونم شبیه همدیگس؟ فکر می‌کنین تو دنیای واقعی یه جن خونگی و یه یارو که کلی دست و پا به خودش پیوند زده و یه پرتقال و یکی که مدام می‌لرزه جمع می‌شن و با یه دسته ریش سیاه و یه سوراخ موش و یه فلافل -که شهره ولی فلافله و سوار جاروش پرواز می‌کنه و گل می‌زنه- جمع می‌شن و تیم می‌سازن که بیان کوییدیچ بازی کنن؟ چرا کسی باید بشینه رو یه جاروی پرنده و سعی کنه یه توپک رو بندازه توی حلقه حریف و دوستاش یه توپک دیگه رو با چماق پرت کنن تو صورت حریف و یه یارویی هم باشه که کلا دنبال یه توپک دیگه‌ست که بال داره و پرواز می‌کنه و گرفتنش اندازه انداختن پونزده‌تا توپک توی دروازه حریف امتیاز داره و بال داره؟ همش دروغه. جاروی پرنده دروغه. توپ دروغه. دروازه دروغه. شهری که فلافله دروغه. Wake up shee--


- وینکی، پاشو بیا شبکه رو عوض کن. فیلممون شروع می‌شه الان.

تشت دوم - تف اول
«لایک… دوود. کام آن. دیگه تاریخ مصرف این حرفا گذشته. بزرگ شو دیگه. دنیا دنیای پیشرفته، دنیای پراگرسه، دنیای دیدگاه‌های جدیده. بریز دور این عقاید کهنه رو. همه‌جای دنیا دارن گل می‌افشانن و می در ساغر میندازن اونوقت تو هنوز درگیر بکن نکن‌های اجدادتی. بشکن قوانین و تابوها رو. ببخشید یه لحظه اجازه بده… گوشی گوشی… عزیزم برا من یه آیسد گرین تی ونتی مخلوط با شیر بادوم و پامپکین اسپایس… آره درست شنیدی. با شیر سویا. وا، چیه؟ خجالتم خوب چیزیه باید بابت چیزی که دوست دارم بهت جواب پس بدم؟ اصلاً می‌دونی چیه، نمی‌خوام دیگه. نه نمی‌خوام ولم کن. روز خوش. خب عزیزم هنوز گوشِت با منه؟ پررو شدن اینا. یه چایی می‌خواستم با قیافه‌ی اخموش کوفتم کرد. حالا مجبورم چایی نخورده برم سوپرمارکت. می‌گفتم. تو محیطی که هنوز توش یه سری چیزا شکلک قفل رقصونه جای پیشرفت نداری، زیادی عقب مونده‌س برات. لابلای آدما. آدما! این پریمات‌های بدبخت! خودت رو اسیر این توهماتشون نکن. این چیزا همه‌ش یه دستاویزه برای ارضای رفتارهای قبیله‌ایشون. سیاه، سفید، قرمز و سبز و آبی و زرد، همه و همه‌ش برای اینکه احساس تعلق کنن. یه قبیله، یه توتم، یه چیزی که چنگ بزنن بهش و بتونن باهاش کری بخونن. دست خودشون نیست، نیاز دارن بهش. آره ببین، همه‌ی اینا رو گفتم تا بدونی واقعاً چقدر پیشنهاد من می‌تونه جلو بندازتت.»

تشت سوم - تف اول
دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

زنگ در دوباره به صدا در اومد.
و وینکی بلافاصله در رو باز کرد، قبل از اینکه زنگ در واسه بار سوم به صدا در بیاد.
کمد جادویی اومده بود که تف تشتیا رو متقاعد کنه کوییدیچ بزنن، و البته کس دیگه ای هم کنار کمد جادویی بود... و اون خود پرتقال جادویی، سوجی بود!
- سوجی اینجا چیکار کرد؟! سوجی مگه تو خونه نبود؟!
- نه در واقع اومدم تازه. رفته بودم ددر.
- وینکی توضیح بیشتری خواست.

تشت چهارم - تف اول

جنگ بد است. این را نیچه گفت و گریست. البته شایدم نیچه نبود، شایدم اصلا کسی نگریست، ولی به هر حال جنگ بد است. جنگ باعث و بانی خرابی و داغانی و مشکلات اقتصادی، محیط زیستی و کاهش جمعیت موثر و نیروی جوان و صدها مشکل دیگه س، ولی از همه مهم تر، باعث تبعید طرف بازنده به جزایر سنت بلاک می شود.

- هممم...گریندل والد وقتی تو قلعه ی خودش زندانی شده بود کارخونه فانتا سازی زد، باید یاد بگیریم واقعا.
- رز پاشو بلند کرد تا وینکی زیر پاشو جارو کشید و بدو رفت تا زیر پای بقیه رو تمیز کنه، رز هم جن خووب؟

رز اصلا نمیخواست جن باشه، چه خوب و چه بد. ولی از طرفی نمیخواست که تبعیدی هم باشه ولی شده بود. دنیا همیشه روی یه نعل تسترال نمی چرخید، گهی پشت به آذرخش و گهی آذرخش به پشت. در حینی که پاهاش رو جمع کرد تا جن خونگی کارشو انجام بده، پرتقالی از روی میز برداشت و اول چک کرد سوجی نباشه بعد قاچش کرد و لمباندش، تبعیدی بودن گرسنه اش می کرد.

- هممم...تارگرین ها تو تبعید بازی اختراع کرده بوده، واقعا باید یاد بگیریم.

گودریک دست دراز کرد و گردی از جلو برداشت، و در حالی که گردی رو از این دست به اون دست می داد، ادامه داد:
- مثلا با همین می شه کوییدیچ کرد. گرده، نرمه، نارنجیم هست.
- بی ناموس برو با خودت بازی کن.
-

این بار گردی نارنجی، فقط یه پرتقال نبود. سوجی بود. برای همین لازمه قبل هر بار مصرف دفترچه راهنما رو مطالعه کنید. به هر حال، گودریک سوجی رو سر جاش گذاشت و گردی نانرجی که سوچی نباشه و رز نخورده باشه پیدا کرد تا وقتشون رو به کوییدیچ بزنند. تبعیدی هاهم که کار دیگری نداشتند بلاجبار قبول کردند.

تشت اول - تف دوم
وینکی جارو و تِی و سطل آب و دستمال گردگیری و پیشبند ماهی‌تابه و مسلسلش را گذاشت کنار و بدو بدو آمد که شبکه را عوض کند. جلوی تلویزیون، همه اعضای تف‌تشت -به جز سوجیِ پرتقال- نشسته بودند و پاپ‌کورن و چیپس و پفک و چنگال و خوراکی‌های سبز داشتند و صبورانه وینکی را نگاه می‌کردند. وینکی بدوبدوکنان آمد و کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد و فیلمشان را آورد و باعث شد تف‌تشتی‌ها خوشحال شوند و برایش جیغ و دست و هورا بکشند و خوراکی‌های سبزشان را محکم‌تر بخورند. بعد هم بدوبدو برگشت برود سراغ گردگیری و شستشو و آشپزی‌ و لوله‌بازکنی و مسلسلش.

تشت سوم - تف دوم

وینکی جن قانع نشونده ای بود. وینکی توضیح میخواست. وینکی میخواست بیشتر بدونه و اطلاعات کسب کنه تا جن دانایی بشه و بعدش بره فیلسوف بشه و حرفای نیهیلیستی/انگیزشی بزنه و ملتو دچار بحران وجودی کنه و بعدش بره تو یه بشکه خالی با دایوجنس زندگی کنه... چون چرا که نه؟

وینکی حتی یه بار رفته بود سر قبر نیچه و باهاش بحث فلسفی کرده بود... بحثی که بیشتر از اون چه دوست داشته باشه اعتراف کنه، طول کشیده بود و در نهایت هم نیچه پیروز شده بود. البته که وینکی از اون بحث درساشو یاد گرفته. در اول و مهم ترین درس: با مرده ها بحث نکنید.


تشت اول - تف سوم

از لای ابرا یه هواپیما می‌گذره که تام کروز به بالش وصله. تام کروز می‌خزه و می‌ره می‌رسه به بدنه هواپیما و شیشه‌هاشو می‌شکنه و می‌پره تو و با همه سرنشیناش می‌جنگه و همشونو از شیشه‌ها می‌ندازه بیرون. مهماندارا میان، تام کروز اونا رم می‌زنه. کمک خلبان میاد، تام کروز یقشو می‌گیره و پرتش می‌کنه توی موتور هواپیما و خون و گوشت و پوست و لباسا و دندوناش پاره پوره میشن و روی ابرا می‌پاشن. خلبان میاد، تام کروز یه بمب از جیبش برمی‌داره و می‌کنه توی حلقش و سریع از پنجره کابین می‌پره بیرون. خلبان و هواپیما پشت سرش منفجر می‌شن و تام کروز اینقدر خفن و قویه که حتی زمان هم چند لحظه آهسته میشه تا این حجم از خفانت و قوایت رو هضم کنه. فاینالی، تام کروز روی یه هواپیمای دیگه فرود میاد. عینکشو درمیاره و از لای ابرای قرمز به غروب خورشید نگاه می‌کنه.
- آی اَم غیرممکن، اند دیس ایز مای ماموریت.


تف‌تشتی‌ها برای تام کروز دست و جیغ و هورا کشیدند و چیپس و پفک و پاپ‌کورنشان را به سر و صورت هم کوبیدند و از شدت هیجان منفجر شدند. وینکی بدو بدو آمد و تکه‌هایشان را جمع کرد و با چسب و پیچ‌گوشتی به هم وصل کرد و برگشت رفت سراغ بقیه تمیزکاری‌هایش.

تشت چهارم - تف دوم

- بندازش اینور. اینور. د میگم اینور تسترال!

در حینی که رز و گودریک سر جهت سرخگون در حال بحث بودند، بلاجر با سرعت از کنار فلافل رد شد و به نفر پشت سریش، یعنی وینکی برخورد کرد و باعث شد وینکی رد پرتقال پرنده رو گم کنه و فحش های رکیکی بده که مناسب مخاطبین این رول نیست.
سوجی سرخگونی که با دریبل سه امتیازی از گودریک کش رفته بود رو زیر بغل زد و با دست دیگه چماق رو تکون داد و بلاجری که حواس وینکی رو پرت کرده بود رو به سمت رز فرستاد.

رز هم در حینی که بلاجر رو دفع می کرد با یک چشم به دنبال گوی زرین می گشت. و با یک دست گودریک رو عقب می زد که دستش به سرخونی که فلافل از سوجی گرفته بود نرسه. نه تنها معلوم نبود که کی تو چه پستی بازی می کنه که حتی اینم معلوم نبود که تیم بندی چه جوریه، با این وجود بازی دوازده بر یازده به نفع وینکی بود.

- وینکی این پرتقال بوقی رو گرفت و بازی رو برد تا بره به تمیزکاریش برسه. وینکی جن خووب، شماها بد.
- وینکی باید از بلاجر من رد بشه تا بتونه اینکارو کنه.
- و از سرخگون من.
- و خود من!

بلاجر و سرخگونی که به دست رز و گودریک به سمت وینکی روانه شده بودند متوقف شدند و به عقب برگشتند تا ببینن صدا از کجاس که رد صدا رو در دهان پرتقال پرنده دیدن. هیچ فکر نمی کردند گوی زرین بتونه دهن باز کنه. حتی با اینکه تو افسانه ها گفته بودند گوی زرینی هست که در آخر باز میشه هیچ وقت باور نکرده بودند، اما حالا منجی و رهبرشون رو پیدا کرده بودند، بلاخره دوران اسارت و بندگی برای جادوگران تموم شده بود، دیگه نیاز نبود دور زمین برگردند و از این سوراخ به اون سوراخ بشن، بلاخره می تونستند کشور مستقله ی خودشون رو....

-می گیرمت!

پس از شنیدن فریاد رز، پرتقال فرار کرد و سایر توپ ها رو با افکارشون تنها گذاشت. رز و سایر تف های در تشت، جاروسوارانه به دنبال پرتقال روانه شدند. پرتقال می دوید و این ها می دویدند و بلاجر می دوید و سرخگون می دوید. پرتقال می رفت و این ها می رفتند و بلاجر می رفت و سرخگون می رفت. پرتقال وارد عمارت شد و تف تشتی ها وارد عمارت شدند و بلاجر وارد عمارت شد اما سرخگون پشت در موند. پرتقال در یکی از کمدهای قدیمی سنگر گرفت و تف تشتی ها به سنگرش تجاوز کردن و بلاجر در کمد رو شکوند و همگی با هم وارد سواحل زوپس شدند.

کمد، دری مخفی به سمت زوپس بود.

تشت اول - تف چهارم

وینکی تمیز می‌کرد. روی پنجره‌ها اسپری می‌زد و دستمالشان می‌کشید. ماهی‌تابه‌اش را در می‌آورد و تویش پیاز سرخ می‌کرد. تی‌اش را می‌زد توی سطل آب و کف آشپزخانه را برق می‌انداخت. پیچ گوشتی‌اش را در می‌آورد و پریزهای برق را محکم می‌کرد. گرد و غبار طاقچه‌ها را جمع می‌کرد روی خاک اندازش. زیر اجاق را روشن می‌کرد تا آب قابلمه به جوش بیاید. جارو برقی‌اش را می‌زد توی برق تا گرد و خاک فرش‌ها را بمکد. توی توالت می‌رفت و تلمبه می‌زد تا لوله باز شود. از صندلی‌ها بالا می‌رفت و جارویش را توی گوشه‌های سقف می‌چرخاند و تار عنکبوت‌ها را می‌گرفت. کاهویش را روی میز آشپزخانه می‌گذاشت و با یک کارد بزرگ آنقدر می‌بریدش تا خرده خرده می‌شد. به لولاهای درها روغن می‌زد و با دستمالش روغن اضافه را از رویشان پاک می‌کرد. قابلمه را چک می‌کرد تا ببیند کی بالاخره می‌جوشد. گوجه‌هایی که سوجی هفته پیش خریده بود را از پلاستیکشان در می‌آورد و می‌ریخت توی سینک ظرفشویی. از نردبانش بالا می‌رفت و لامپ‌ها را عوض می‌کرد. در را برای مامور برق باز می‌کرد و شماره کنتور را نشانش می‌داد. سیب‌زمینی‌هایش را پوست می‌کند و توی قابلمه می‌ریخت.
وینکی صدای تف تشتی‌ها را شنید که یک چیزهایی می‌گفتندش. سیب‌زمینی‌هایش را گذاشت کنار، پیشبندش را درآورد و همین که داشت می‌رفت ببیند چه خبر است، چشمش به پنجره‌ها خورد و به خودش گفت یادش باشد دوباره اسپری‌اش را بیاورد و محکم‌تر دستمالشان بکشد.

تشت دوم - تف دوم
«وای اینائم که هرسری جای سکشن لبنیاتشون رو عوض می‌کنن. اعصاب نمی‌مونه برا پرتقال. چی داشتم می‌گفتم؟ آره ببین، بازی کوییدیچشون رو در نظر بگیر. تا حالا فکر کردی چی میشه یکی طرفدار دوآتیشه‌ی یه تیم میشه؟ چه لذتی می‌بره؟ یه بازی کوییدیچو تصور کن. داور سوت میزنه، بازیکنا شروع می‌کنن. مهاجمای یه تیم توپو می‌قاپن، مهاجمای تیم مقابل سعی می‌کنن هر طور شده لای پاسکاری این یکی تیم کوافلو بقاپن ازشون ولی نمی‌تونن. حتی مدافعا هم نمی‌تونن بلاجرو درست بکونن تو سر و کله‌ی این مهاجمای سرسخت. آره خلاصه. مهاجما با قدرت میرن جلو و گل می‌زنن. دروازه‌بان تیمی که گل خورده کوافلو پرت می‌کنه و مهاجماشون یه کم پیشروی می‌کنن ولی بازم خیلی سریع موقعیتو از دست میدن. تیم مقابل دوباره با هماهنگی بی‌نظیر میاد جلو و گل می‌زنه. و این قضیه بارها ادامه پیدا می‌کنه. تیم قوی‌تر خیلی جلوتره، در حدی که حتی اگه جستجوگرشونم اسنیچ طلاییو بگیره برنده نمیشن. اما طرفدارا چی؟ هنوز امیدوارن. هنوز دارن با تمام قوا تشویق می‌کنن. حنجره‌شونو پاره می‌کنن، اشک می‌ریزن و بوق می‌زنن. چرا؟ بله. قبیله. توتم. فکر کن بهش. تیم قوی‌تر فقط به خاطر قوی‌تر بودنش یا بازی بهترش محبوب‌تر نیست. جستجوگرشون که با جارو مدل جدید آزمایشیش با سرعت باورنکردنی جلوی تماشاگرا حرکات نمایشی انجام میده لزوماً اون تشویقی که انتظارشو داره رو دریافت نمی‌کنه. چرا عزیزم؟ سرمایه‌گذاری عاطفی! آره. شاید اون بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که داره با ذوق پرچم تیم ضعیف‌تر رو تکون تکون میده خیلی فکر پشت انتخاب تیمش نبوده، ولی اون مرد میانسالی که داره اشک می‌ریزه و با تمام قوا تیم ضعیف‌ترو تشویق می‌کنه سال‌ها طرفداری کرده. ایموشنال اینوستمنت. می‌شنوی؟ سرمایه‌گذاری. اینوستمنت. اینجاست که من ازت می‌خوام پیشنهاد منو وارد معادله کنی. شاید اون تیم قوی ببره. شاید اون تیم ضعیف یه کام‌بک عجیب بزنه و ببره. شایدم مساوی شن کسی چه می‌دونه. مهم نیست این چیزا. خودت رو از جعبه بیرون بکش و از بیرون جعبه بهش نگاه کن. جای اینکه قاطی آدما به خدایان دروغین چنگ بزنی، ببین که آدما تقریباً بدون اینکه بتونن جلوشو بگیرن، ذاتی و غریزی همیشه این کارو می‌کنن. هوش اقتصادی داشته باش، ازش استفاده کن.»

تشت چهارم - تف سوم

سواحل زوپس رو برف گرفته بود. پس از شراکت عجیب تارگرین ها و تولد یکدانه دردانه شون سرمای عجیبی زوپستان رو فرا گرفته بود. همه ی زوپستان رو پودر قهوه ی فوری تسخیر کرده بود، حتی ابرها هم به جای برف پودر می باریدند و پودر رو به سراسر مناطق تحت سلطه ی زوپس صادر می کردند و تف تشتی ها همه اینا رو می دیدند چونکه کمد جادویی بود.

البته اینجا یه قصه ی عادی دیگه ی جادویی با کمد جادویی و سرزمین پشتش نیس. و یکی از اون پایان های الکی الکی که همه اینا تو خوابه هم نیس. حتی کمد هم کمد نیس و گزارشگر هم واقعی نیست.

هرچند، کمد جادویی هست اما تف تشتی ها بهم نمی خندند، باهم می خندند. ربطش به کمد چیه؟ بله. ربطش اینکه داخل کمد نمیرن، بلکه در کنار کمد می مونن و کمد رو هم بازی می دن. کمد رو در تفت تشتی فرو می کنن و وقتی از خودشون شد بلاخره از شر آن ترسناک قدیمی، سوراخ موش خلاص شده و از عضو جدید تف تشت در تاپیک عقد و قرارداد بازیکنان جدید رونمایی می کنند. البته هر وقت که کمد بتونه پیدا شون کنه، چونکه دری که به سرزمین زوپستان باز می شد یک طرفه بود و آن ها برای همیشه در میان پودرهای کافی میکس گیر کرده بودند. و البته که خودشون هم نمی دونستن که گیر کردند یا حتی اینکه کوییدیچ بازی دارن یا اینکه می تونن بازیکن رو عوض کنن. حتی نمیدونستن کمد بازی بلده و بعد این خرابکاری که کرده بودند هم دیگه مشتاق نبودند هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کوییدیچ بازی کنند.

تشت اول - تف پنجم

تام کروز سوار موتور توی خیابونای توکیو دنبال یه سری یاروی موتورسواره که یه عالمه کلاهک هسته‌ای دزدیدن و می‌خوان باهاشون به همه‌جا بمب بزنن و دنیا رو نابود کنن. تام کروز اینقدر خوشگله که خیابونای توکیو رو هم خوشگل کرده و همه‌جا لامپ نئونیه و شب رنگارنگی شده. ولی دشمنای تام کروز خیلی زشتن و سریعن و یه عالمه تفنگ دارن و به تام کروز شلیک می‌کنن. ولی تام کروز علاوه بر اینکه خوشگله، خیلی هم قویه و گلوله‌ها از قدرتش بیم می‌ناکن و بهش نمی‌خورن. آدم بدا میرن و میرن تا به یه چهارراه می‌رسن که از وسطش یه قطار داره می‌گذره و راهشونو بسته. یه نگاه به قطار می‌کنن، یه نگاه به تام کروز پشتشون؛ وایمیسن، تفنگاشونو می‌ندازن و کاتانا از جیبشون بیرون می‌کشن. تام کروز که اینو می‌بینه، تفنگشو در میاره و از روی موتورش می‌پره هوا و وسط هوا یه عالمه می‌چرخه و به همه آدم بدا شلیک می‌کنه و خیلی خفن‌طور فرود میاد. ولی آدم بدا هم خفنن و همه گلوله‌های تام کروز رو با کاتاناهاشون منحرف می‌کنن. تو این مدت ولی حواسشون به موتور بی‌سرنشین تام کروز نیست که از بینشون رد می‌شه و میره می‌خوره به قطار. موتور و قطار منفجر می‌شن. همه آدم بدا و سرنشینای قطار پاره پوره می‌شن و دست و پاشون همه جا می‌ریزه. تام کروز پشتشو می‌کنه به همه این انفجارا، عینکشو درمیاره و موهاشو به یه طرف می‌زنه.

هی ایز غیرممکن، اند دیس ایز هیز ماموریت.

-همممم... باید یاد بگیرم. وینکی، موتور و قطار بخر.

وینکی بدو بدو آمد و یک کاغذ درآورد و کنار لیست گوجه‌ها و سیب‌زمینی‌ها تویش یادداشت کرد و بعد یادش آمد که مسئول خرید سوجی است چون وینکی سواد ندارد و جن است و جن نباید سواد داشته باشد و بدوبدو رفت که سیب‌زمینی‌هایش را بریزد توی قابلمه.

تشت اول - تف ششم

تام کروز به مقر سری آدم بدا نفوذ کرده و کلی جنگیده تا بالاخره به رییس آدم بدا رسیده. تام کروز تفنگشو به سمت رییس آدم بدا نشونه گرفته و رییس آدم بدا هم انگشتشو گذاشته روی دکمه انفجار تموم کلاهکای هسته‌ای دنیا.
- رییس آدم بدا، این هشدار آخرته. تسلیم شو.
- هرگز! با یه فشار به این دکمه دنیا را بالاخره نابود خواهم کرد. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- اشتباه می‌کنی. غیرممکن همیشه یه قدم از دشمناش جلوتره. من کلاهکای هسته‌ای رو از آدم بدات دزدیدم و همشونو غیرفعال کردم.
- من پیش‌بینی کرده بودم که این کار را خواهی کرد. پس در همه کلاهک‌ها یک موشک قایم کردم. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- و من می‌دونستم که توی کلاهکا موشک قایم می‌کنی. پس وقتی داشتی همه اینا رو بهم توضیح می‌دادی دکمه فعالسازی موشکا رو عوض کردم با یه موز.

رییس آدم بدا برمی‌گرده و با ناباوری به موزی نگاه می‌کنه که زیر انگشتشه.
- نهههههههه. غیرممکن، چگونه توانستی این کار را در حقم بکنی؟ آیا من را نشناختی؟

رییس آدم بدا دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورتش ماسک بوده تمام این مدت و رییس آدم بدا در حقیقت بابای غیرممکنه.

- من پیش‌بینی کردم که صورتت ماسکه و در حقیقت بابامی. پس تصمیم گرفتم خودم بابای خودم باشم.

تام کروز دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورت تام کروز هم ماسک بوده تمام این مدت! غیرممکن در حقیقت بابای غیرممکنه!

تف تشتی‌ها خیلی تعجب کردند و دهانشان وا رفت و زبانشان بیرون ماند و از گوششان دود بیرون آمد و مغزشان آب شد و از دماغشان بیرون چکید و مُردند.

تشت سوم - تف سوم

کمد جادویی بدون دعوت پرید تو، سوجی رو پشت در گذاشت و در رو بست. مشخص بود که وقت براش طلا بود و نمیخواست بیشتر از این تلفش کنه.
- دوستان، تف تشتیای عزیز، تفتون تو تشتم، تشتم تو تفتون، خواهش میکنم بیاید و بازی کوییدیچتون رو انجام بدید.
- فکر نکنم همچین اتفاقی بیفته.

گودریک در حالی که خمیازه میکشید و قلنج تک تک دستاشو میشکست و کش و قوس میداد گفت.

- وینکی هم موافق بود. وینکی کوییدیچ دوست نداشت.
- شاید بتونم از روش بهتری واسه متقاعد کردنتون استفاده کنم پس.

سوجی خودشو از توی قفل در، در حالی که پالپش زده بود بیرون، وارد خونه کرد.
- چه روشی اونوقت؟

تشت اول - تف هفتم

وینکی سیب‌زمینی‌هایش را کامل توی قابلمه ریخت. رویشان نمک ریخت و درشان را گذاشت. اسپری و دستمالش را برداشت و رفت سراغ پنجره‌ای که دوباره کثیف شده بود. آن طرف پنجره، یک خانواده در ساختمان بغلی جمع شده بودند و یک ساعت پای تلویزیونشان منتظر بودند تف تشت به زمین بازی بیاید. خانواده ساختمان بغلی کلی چیز راجع به کوییدیچ شنیده بودند و با کلی شور و شوق آمده بودند تا اولین کوییدیچشان را ببینند و بفهمند چقدر از چیزهایی که شنیده بودند درست بود. قرار بود همه توپهایشان را این‌ور و آن‌ور بکوبند و خوشحال باشند و توی سر و صورت هم تصادف کنند و با جاروهایشان ویراژ دهند و توپ‌هایشان را از هم بگیرند و پرت کنند و دروازه‌هایشان را توی دروازه‌های حریف بیندازند و وسط آمازون و بابازون در یک دنیای دیگر گم شوند و هیولاها شاید جیزز باشند و شاید نباشند و در جستجوی آفریننده‌شان از آسمان بیرون بپرند و همه اومپالومپاها بیایند و آواز بخوانند و برقصند و عصر حجر ببیند خودش است و سوجی به مینا هارکر نامه بنویسد که چرا کوییدیچش کم است و تخم مرغ بخرد و دراکولا دنبال خون استیفن هاوکینگ باشد و فلافل شهر است و سوژه زندانی شده و دکتر استرنج نمی‌داند کجاست و سوراخ موش حرف می‌زند و همه ازش می‌ترسند.

وینکی پنجره را تمیز کرد. به آشپزخانه برگشت. پیازهای توی ماهی‌تابه را توی قابلمه ریخت. ماهی‌تابه را شست و کنار گذاشت تا خشک شود. بعد رفت در قابلمه را برداشت تا ببیند سیب‌زمینی‌ها چقدر پخته‌اند.

تشت دوم - تف سوم
«خریدای من چقدر شد؟ چند؟! به گالیون یا به ریال؟ هه هه هه هه. شوخی کردم قربونت برم. اگه میشه سبدو پس بدین من الان یادم افتاد چندتا چیز دیگه هم باید بردارم. آره آره. تخم مرغ و اینا یادم رفته… الان برمی‌گردم بعد حساب می‌کنم. خب عزیزم. داشتم می‌گفتم. کجا بودم؟ ببخشیدا واقعاً. آدم دیگه مجبوره تو دنیای مدرن کار و روزمرگی‌هاشو با هم پیش ببره. خلاصه که سرتو درد نیارم. شرکت ما در زمینه‌ی ایده‌های نوین کار می‌کنه. بین خودمون بمونه ولی، در واقع ما یه جورایی از این غریزه‌ی این میمون‌های هوشمند به نفع خودمون استفاده می‌کنیم… یا حتی شاید بعضیا بگن سوءاستفاده! البته که شوخی می‌کنم. اگه اینجا بودی می‌دیدی یه چشمکم زدم حتی. خلاصه که باید با هایپ پیش رفت. هایپ‌ها باعث میشن آدما چنگ بزنن به چیزایی که بهشون حس همبستگی میده. هایپ بریکینگ بد؟ ما ساول گودمن واقعی رو با فناوری بیوتکنولوژی ساختیم و کلون کردیم و کادوپیج شده به عنوان مرچندایس به فروش گذاشتیم. فروش بی‌نظیر! فکر کنم از اون میلیون‌ها کلونی که ساختیم فقط یه جعبه به عنوان یادگاری نگه داشته باشم خونه. بقیه همه‌ش فروش رفت. هایپ بازی تاج و تخت؟ ما دوتا تارگرین خوش بنیه که حسابی جذاب و موقشنگ و هم‌خون و چه بسا سیبلینگ بودن رو با هم مزدوج کردیم و حاصل‌ضربشون که یه بچه‌ی گوگولی به اسم سیلور بود رو تکثیر و با استفاده از فناوری نانو کوچیک کردیم و به عنوان پودر قهوه‌ی فوری فروختیم. پودر قهوه‌ی فوری نقره‌ای رنگ، مرچندایس خانه‌ی اژدها! همونطور که می‌بینی ایده‌هامون همه فوق‌العاده بودن. ولی چیزی که من می‌خوام بهت پیشنهاد بدم ده‌ها سر و گردن از همه‌ش بالاتره. ما می‌خوایم تو، یه آدم بیچاره که درگیر غرایزتی رو از داخل اون جعبه‌ای که بهش میگی جسم بیرون بکشیم. آگاهی تو رو با آگاهی همه‌ی مشتریای دیگه‌مون ترکیب کنیم و به یه آگاهی یکپارچه تبدیلتون کنیم که از بند همه‌ی غرایز قبیله‌ای آزاده. چطوری؟ خب ما شما رو تبدیل به نوشابه‌ی فانتا می‌کنیم و همه‌ی نوشابه‌ها رو می‌ریزیم رو هم، بعد این نوشابه‌های مخلوط رو قوطی می‌کنیم و می‌فروشیم، پولش بین ما و شما نصف نصف. بعد مردم عادی این نوشابه‌ها رو می‌خورن و دفع می‌کنن و آب این فانتاها به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گرده و تبخیر میشه و یه ابر بزرگ از آب فانتا تو آسمون تشکیل میشه که آگاهی شما توش قرار می‌گیره. اینطوری هم پولدار میشی و هم به طور یکپارچه با بقیه‌ی مشتریامون به فضای ابری آپلود میشی. فوق العاده نیست؟ خب پس. من دیگه قطع می‌کنم، تو همین الان دویست گالیون بریز به شماره حسابی که بهت دادم. بعد که من فیش واریز رو دیدم دوباره زنگ میزنم بهت.»

سوجی تنها چندلحظه بیشتر منتظر نماند. به محض اینکه دینگِ اس‌ام‌اس واریز را شنید، مشتری بخت‌برگشته‌اش را بلاک کرد و خریدهای تیم تف‌تشت را حساب کرد. راضی و مفتخر از اینکه توانسته به تنهایی یک تیم کوییدیچ را مدیریت مالی کند و هزینه‌هایش را تامین کند، با خرید هفتگی‌شان - چهار پاکت شیر، دو کیلو گوجه و یک شانه تخم مرغ - به سمت خانه برگشت. وقتی رسید، دم در یک کمد جادویی می‌دید که انگشت جادوییش را گذاشته روی زنگ و ول نمی‌کند.

تشت اول - تف هشتم

یکی از گلوله‌هایی که آدم بدا توی توکیو به تام کروز شلیک می‌کردن و بهش نمی‌خوردن و بیم می‌ناکیدن، میره و میره و کل دنیا رو دور می‌زنه. میره تبت و راه و رسم zen رو یاد می‌گیره و راهب میشه و به نیروانا می‌رسه، توی هند به آدما کلی کمک می‌کنه و مادر ترزا می‌شه، توی پاکستان با تروریستا حرف می‌زنه و متقاعدشون می‌کنه تروریست نباشن و مودب باشن، توی آفریقا سیستم کشاورزی و تصفیه آب رو متحول می‌کنه و به همه آب و غذا می‌ده، توی آمریکا سازمان جهانی مبارزه با گرمایش جهانی رو تاسیس می‌کنه و به همه کولر می‌ده و توی روسیه اونقدر خوبه که رییس جمهور میشه و میگه اصلا چه کاریه که کشورا ارتش و تانک و تفنگ داشته باشن و همه باید تفنگاشونو بندازن دور و با هم دوست باشن. کشورا هم گوش میدن و با هم دوست میشن و تا آخر دنیا با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن.
گلوله ازدواج می‌کنه و بچه‌دار میشه و تصمیم می‌گیره خودشو بازنشسته کنه و با خانواده‌ش وقت بگذرونه. بچه‌های گلوله بزرگ می‌شن و می‌رن دانشگاه و دکتر و وکیل و آرتیست و میوزیسین و آشپز و مدافع محیط زیست و حقوق بشر می‌شن و راه گلوله رو توی گسترش صلح و دوستی ادامه می‌دن و سرانجام اونا هم بزرگ می‌شن و ازدواج می‌کنن و بچه‌دار میشن و خلاصه خونواده گلوله یه خونواده بزرگ و خوشحاله و همه دوسشون دارن.
تا اینکه یه روز، گلوله در حال گردش دور زمینه که میره و اشتباهی می‌خوره به سگ جان ویک و می‌کشَتش.


تشت سوم - تف چهارم
کمد جادویی لبخندی زد. کمد بود بهرحال. در داشت. کشو داشت. و توی درها و کشوهاش میتونست چیز میز حتی داشته باشه. و این راهش برای متقاعد کردن تفیا بود.
- ببینید تفیای عزیز، من میتونم در ازای کوییدیچ بازی کردن، لباسای مورد علاقه تونو تا آخر عمرتون براتون تامین کنم!

وینکی خودشو به عنوان کاسپلی الویس پرسیلی تصور کرد...
گودریک خودشو با لباسای نوی تمام قرمزی که کاملا سایزش بودن و بدون اینکه مجبور شه خودش سوراخشون کنه، برای دستاش سوراخ داشتن تصور کرد...

و در عرض چند ثانیه ورق برگشت، و تف تشتیا قانع شدن که کوییدیچ بزنن... yaay.

تشت اول - تف نهم

وینکی بدوبدو سراغ تف‌تشتی‌های مُرده آمد. زبانشان را جمع کرد توی دهانشان، دودهایشان را به گوششان برگرداند، آخر سر هم مغزشان را برداشت و توی فریزر گذاشت و مغز تف‌تشتی‌ها یخ زد و جامد شد و وینکی برداشتش برد توی سرشان گذاشت و تف تشتی‌ها دوباره زنده شدند و این بار برای جان ویک دست و جیغ و هورا کشیدند که داشت می‌رفت انتقام سگش را از خانواده گلوله‌ها بگیرد.

تشت چهارم - تف آخر

- شما هنوز باور نکردین که این ها هیچ کدوم واقعی نیس؟ که من واقعی نیستم؟ که ما واقعی نیستین؟ و براتون سوال نمی شه که اگه اینا واقعی بود من بازهم بازی تف تشت رو گزارش نمی کردم؟ یعنی اینقد طیورید؟

بله. اینقد طیور بودند که نه تنها مجبور شد گزارش کنه که مجبور شد ورود تیم مقابل رو هم اعلام کنه. کتی بل و پلاکس دوشادوش یکدیگر وارد زمین شدند. پس از آن ها آلنیس، بچه ی آتش زبان در حالی که موهای جناب مولوی رو آتش می زد و پشمالو که سعی می کرد از آتش دور بماند وارد زمین شدند.
در آن طرف زمین، الویس پرایسلی، پاپای دوم و پرتقال خونی به همراه بانو بیانسه وارد زمین شدند. به دنبالشون فلافل و کندی قدیمی و زهوار در رفته تلق تلق کنان و لنگان زنان همچون تفی در تشت به مصاف رقیبان سرسختشون رفتند و با همکاری هم، و کمک ویژه ی کمد عجیب ترین بازی کوییدیچ رو رقم زدند.

هر توپی که جرمی و کتی به زور و با پاسکاری های بی نظیر به کنار دروازه می رسوندن رو کمد در خودش می بلعید و به سفر بی بازگشتی به زوپستانِ درون زوپستان می فرستاد. در حدی این قضیه اتفاق افتاد و حتی کمک بچه های آتشین هم کمک نکرد که این بازی به عنوان پر توپ ترین بازی تو کتاب گینس جادوگری ثبت شد.

از طرفی پلاکس و آلنیس تمام سعی خودشون رو می کردند تا با بلاجرهای متوالی که به سمت کمد ارسال می کردند از صحنه ی زوپستان محو شکنند اما کمد از آخرین بار درس گرفته بود و جلیقه ی ضد بلاجر پوشیده بود و تک تک توپ ها رو بی هیچ دردسری دفع کند.

میرزا و جناب مولوی در به در دنبال گوی زرین بودند و حتی دروازه رو به حال خود رها کرده بودند چون اعضای تف تشت به خود استراحت داده بودند و هیچ حمله ای نمی کردند و فقط با پف فیل به تماشای بازی کمد نشسته بودند و تنها پیدا شدن گوی زرین بود که می توانست بازی رو تموم کنه.

[صحنه تاریک می شه و پرده پایین میاد و اسم اصغر فرهادی به عنوان نویسنده و کارگردان روی صفحه ظاهر می شه]

تشت اول - تف دهم

جان ویک برای انتقام از خانواده گلوله‌ها تصمیم گرفته میراثشونو نابود کنه. توی تبت همه راهبا رو می‌زنه و توی هند همه آدما رو می‌زنه و توی پاکستان به همه میگه تروریست باشن و اونا رم می‌زنه و توی آفریقا بعد از اینکه حسابی می‌زندشون، آب و غذای مردمو به زور ازشون می‌گیره و توی روسیه به همه کشورا حمله می‌کنه و اونا رم می‌زنه و توی آمریکا سوار سفینه فضایی میشه و میره خورشیدو هم می‌زنه و اون وسط کهکشان راه شیری رو هم می‌زنه و می‌زنه می‌زنه، همه رو می‌زنه. The Outer Gods می‌شینن و فکر می‌کنن یکی باید جلوی این بشر رو بگیره قبل از اینکه کل جهان رو بزنه. پس یه ارتش عظیم از شیاطین رو از تمام بُعدها و زمان‌ها و جهان‌ها احضار می‌کنن و علیه جان ویک اعلام جنگ می‌کنن. ولی جان ویک هم بلده و به ارتش عظیم شیاطین اعلام جنگ می‌کنه و حتی از اینم جلوتر می‌ره و به همه دنیا و همه دنیاها و همه همه و حتی ساختار زمان اعلام جنگ می‌کنه و شخصا یه گلوله هم کادوپیچ می‌کنه و می‌فرسته به بیگ بنگ و آماده می‌شه تا همه رو بزنه.


دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

- وینکی، پاشو بیا آیفونو بردار ببین کی زنگ می‌زنه.

وینکی بدو بدو سیب‌هایش را زمین گذاشت و بدو بدوتر آمد که ببیند کی زنگ می‌زد.




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

زندانی آزکابان، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۲:۵۴ سه شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۱
از مسلسلستان!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 536
آفلاین
TOF TASHT PRESENTS
A BIG TASHT OF TOFS

EXECUTIVE PRODUCERS

رز زلر
گودریک گریفیندور
سوجی
وینکی

BASED ON ORIGINAL NOVEL BY
GOD


تشت اول - تف اول
نقل قول:

- متاسفانه باز هم با یه بازی دیگه در خدمتتونیم. و شاید باورتون نشه ولی باز هم یکی از تیما تف تشته و باز هم تا این لحظه وارد زمین نشده. واقعا فکر می‌کنین تو یه دنیای واقعی یه گزارشگر همه بازیای یه تیمو گزارش می‌کنه؟ و همه بازیاشونم شبیه همدیگس؟ فکر می‌کنین تو دنیای واقعی یه جن خونگی و یه یارو که کلی دست و پا به خودش پیوند زده و یه پرتقال و یکی که مدام می‌لرزه جمع می‌شن و با یه دسته ریش سیاه و یه سوراخ موش و یه فلافل -که شهره ولی فلافله و سوار جاروش پرواز می‌کنه و گل می‌زنه- جمع می‌شن و تیم می‌سازن که بیان کوییدیچ بازی کنن؟ چرا کسی باید بشینه رو یه جاروی پرنده و سعی کنه یه توپک رو بندازه توی حلقه حریف و دوستاش یه توپک دیگه رو با چماق پرت کنن تو صورت حریف و یه یارویی هم باشه که کلا دنبال یه توپک دیگه‌ست که بال داره و پرواز می‌کنه و گرفتنش اندازه انداختن پونزده‌تا توپک توی دروازه حریف امتیاز داره و بال داره؟ همش دروغه. جاروی پرنده دروغه. توپ دروغه. دروازه دروغه. شهری که فلافله دروغه. Wake up shee--


- وینکی، پاشو بیا شبکه رو عوض کن. فیلممون شروع می‌شه الان.

تشت دوم - تف اول
«لایک… دوود. کام آن. دیگه تاریخ مصرف این حرفا گذشته. بزرگ شو دیگه. دنیا دنیای پیشرفته، دنیای پراگرسه، دنیای دیدگاه‌های جدیده. بریز دور این عقاید کهنه رو. همه‌جای دنیا دارن گل می‌افشانن و می در ساغر میندازن اونوقت تو هنوز درگیر بکن نکن‌های اجدادتی. بشکن قوانین و تابوها رو. ببخشید یه لحظه اجازه بده… گوشی گوشی… عزیزم برا من یه آیسد گرین تی ونتی مخلوط با شیر بادوم و پامپکین اسپایس… آره درست شنیدی. با شیر سویا. وا، چیه؟ خجالتم خوب چیزیه باید بابت چیزی که دوست دارم بهت جواب پس بدم؟ اصلاً می‌دونی چیه، نمی‌خوام دیگه. نه نمی‌خوام ولم کن. روز خوش. خب عزیزم هنوز گوشِت با منه؟ پررو شدن اینا. یه چایی می‌خواستم با قیافه‌ی اخموش کوفتم کرد. حالا مجبورم چایی نخورده برم سوپرمارکت. می‌گفتم. تو محیطی که هنوز توش یه سری چیزا شکلک قفل رقصونه جای پیشرفت نداری، زیادی عقب مونده‌س برات. لابلای آدما. آدما! این پریمات‌های بدبخت! خودت رو اسیر این توهماتشون نکن. این چیزا همه‌ش یه دستاویزه برای ارضای رفتارهای قبیله‌ایشون. سیاه، سفید، قرمز و سبز و آبی و زرد، همه و همه‌ش برای اینکه احساس تعلق کنن. یه قبیله، یه توتم، یه چیزی که چنگ بزنن بهش و بتونن باهاش کری بخونن. دست خودشون نیست، نیاز دارن بهش. آره ببین، همه‌ی اینا رو گفتم تا بدونی واقعاً چقدر پیشنهاد من می‌تونه جلو بندازتت.»

تشت سوم - تف اول
دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

زنگ در دوباره به صدا در اومد.
و وینکی بلافاصله در رو باز کرد، قبل از اینکه زنگ در واسه بار سوم به صدا در بیاد.
کمد جادویی اومده بود که تف تشتیا رو متقاعد کنه کوییدیچ بزنن، و البته کس دیگه ای هم کنار کمد جادویی بود... و اون خود پرتقال جادویی، سوجی بود!
- سوجی اینجا چیکار کرد؟! سوجی مگه تو خونه نبود؟!
- نه در واقع اومدم تازه. رفته بودم ددر.
- وینکی توضیح بیشتری خواست.

تشت چهارم - تف اول

جنگ بد است. این را نیچه گفت و گریست. البته شایدم نیچه نبود، شایدم اصلا کسی نگریست، ولی به هر حال جنگ بد است. جنگ باعث و بانی خرابی و داغانی و مشکلات اقتصادی، محیط زیستی و کاهش جمعیت موثر و نیروی جوان و صدها مشکل دیگه س، ولی از همه مهم تر، باعث تبعید طرف بازنده به جزایر سنت بلاک می شود.

- هممم...گریندل والد وقتی تو قلعه ی خودش زندانی شده بود کارخونه فانتا سازی زد، باید یاد بگیریم واقعا.
- رز پاشو بلند کرد تا وینکی زیر پاشو جارو کشید و بدو رفت تا زیر پای بقیه رو تمیز کنه، رز هم جن خووب؟

رز اصلا نمیخواست جن باشه، چه خوب و چه بد. ولی از طرفی نمیخواست که تبعیدی هم باشه ولی شده بود. دنیا همیشه روی یه نعل تسترال نمی چرخید، گهی پشت به آذرخش و گهی آذرخش به پشت. در حینی که پاهاش رو جمع کرد تا جن خونگی کارشو انجام بده، پرتقالی از روی میز برداشت و اول چک کرد سوجی نباشه بعد قاچش کرد و لمباندش، تبعیدی بودن گرسنه اش می کرد.

- هممم...تارگرین ها تو تبعید بازی اختراع کرده بوده، واقعا باید یاد بگیریم.

گودریک دست دراز کرد و گردی از جلو برداشت، و در حالی که گردی رو از این دست به اون دست می داد، ادامه داد:
- مثلا با همین می شه کوییدیچ کرد. گرده، نرمه، نارنجیم هست.
- بی ناموس برو با خودت بازی کن.
-

این بار گردی نارنجی، فقط یه پرتقال نبود. سوجی بود. برای همین لازمه قبل هر بار مصرف دفترچه راهنما رو مطالعه کنید. به هر حال، گودریک سوجی رو سر جاش گذاشت و گردی نانرجی که سوچی نباشه و رز نخورده باشه پیدا کرد تا وقتشون رو به کوییدیچ بزنند. تبعیدی هاهم که کار دیگری نداشتند بلاجبار قبول کردند.

تشت اول - تف دوم
وینکی جارو و تِی و سطل آب و دستمال گردگیری و پیشبند ماهی‌تابه و مسلسلش را گذاشت کنار و بدو بدو آمد که شبکه را عوض کند. جلوی تلویزیون، همه اعضای تف‌تشت -به جز سوجیِ پرتقال- نشسته بودند و پاپ‌کورن و چیپس و پفک و چنگال و خوراکی‌های سبز داشتند و صبورانه وینکی را نگاه می‌کردند. وینکی بدوبدوکنان آمد و کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد و فیلمشان را آورد و باعث شد تف‌تشتی‌ها خوشحال شوند و برایش جیغ و دست و هورا بکشند و خوراکی‌های سبزشان را محکم‌تر بخورند. بعد هم بدوبدو برگشت برود سراغ گردگیری و شستشو و آشپزی‌ و لوله‌بازکنی و مسلسلش.

تشت سوم - تف دوم

وینکی جن قانع نشونده ای بود. وینکی توضیح میخواست. وینکی میخواست بیشتر بدونه و اطلاعات کسب کنه تا جن دانایی بشه و بعدش بره فیلسوف بشه و حرفای نیهیلیستی/انگیزشی بزنه و ملتو دچار بحران وجودی کنه و بعدش بره تو یه بشکه خالی با دایوجنس زندگی کنه... چون چرا که نه؟

وینکی حتی یه بار رفته بود سر قبر نیچه و باهاش بحث فلسفی کرده بود... بحثی که بیشتر از اون چه دوست داشته باشه اعتراف کنه، طول کشیده بود و در نهایت هم نیچه پیروز شده بود. البته که وینکی از اون بحث درساشو یاد گرفته. در اول و مهم ترین درس: با مرده ها بحث نکنید.


تشت اول - تف سوم

از لای ابرا یه هواپیما می‌گذره که تام کروز به بالش وصله. تام کروز می‌خزه و می‌ره می‌رسه به بدنه هواپیما و شیشه‌هاشو می‌شکنه و می‌پره تو و با همه سرنشیناش می‌جنگه و همشونو از شیشه‌ها می‌ندازه بیرون. مهماندارا میان، تام کروز اونا رم می‌زنه. کمک خلبان میاد، تام کروز یقشو می‌گیره و پرتش می‌کنه توی موتور هواپیما و خون و گوشت و پوست و لباسا و دندوناش پاره پوره میشن و روی ابرا می‌پاشن. خلبان میاد، تام کروز یه بمب از جیبش برمی‌داره و می‌کنه توی حلقش و سریع از پنجره کابین می‌پره بیرون. خلبان و هواپیما پشت سرش منفجر می‌شن و تام کروز اینقدر خفن و قویه که حتی زمان هم چند لحظه آهسته میشه تا این حجم از خفانت و قوایت رو هضم کنه. فاینالی، تام کروز روی یه هواپیمای دیگه فرود میاد. عینکشو درمیاره و از لای ابرای قرمز به غروب خورشید نگاه می‌کنه.
- آی اَم غیرممکن، اند دیس ایز مای ماموریت.


تف‌تشتی‌ها برای تام کروز دست و جیغ و هورا کشیدند و چیپس و پفک و پاپ‌کورنشان را به سر و صورت هم کوبیدند و از شدت هیجان منفجر شدند. وینکی بدو بدو آمد و تکه‌هایشان را جمع کرد و با چسب و پیچ‌گوشتی به هم وصل کرد و برگشت رفت سراغ بقیه تمیزکاری‌هایش.

تشت چهارم - تف دوم

- بندازش اینور. اینور. د میگم اینور تسترال!

در حینی که رز و گودریک سر جهت سرخگون در حال بحث بودند، بلاجر با سرعت از کنار فلافل رد شد و به نفر پشت سریش، یعنی وینکی برخورد کرد و باعث شد وینکی رد پرتقال پرنده رو گم کنه و فحش های رکیکی بده که مناسب مخاطبین این رول نیست.
سوجی سرخگونی که با دریبل سه امتیازی از گودریک کش رفته بود رو زیر بغل زد و با دست دیگه چماق رو تکون داد و بلاجری که حواس وینکی رو پرت کرده بود رو به سمت رز فرستاد.

رز هم در حینی که بلاجر رو دفع می کرد با یک چشم به دنبال گوی زرین می گشت. و با یک دست گودریک رو عقب می زد که دستش به سرخونی که فلافل از سوجی گرفته بود نرسه. نه تنها معلوم نبود که کی تو چه پستی بازی می کنه که حتی اینم معلوم نبود که تیم بندی چه جوریه، با این وجود بازی دوازده بر یازده به نفع وینکی بود.

- وینکی این پرتقال بوقی رو گرفت و بازی رو برد تا بره به تمیزکاریش برسه. وینکی جن خووب، شماها بد.
- وینکی باید از بلاجر من رد بشه تا بتونه اینکارو کنه.
- و از سرخگون من.
- و خود من!

بلاجر و سرخگونی که به دست رز و گودریک به سمت وینکی روانه شده بودند متوقف شدند و به عقب برگشتند تا ببینن صدا از کجاس که رد صدا رو در دهان پرتقال پرنده دیدن. هیچ فکر نمی کردند گوی زرین بتونه دهن باز کنه. حتی با اینکه تو افسانه ها گفته بودند گوی زرینی هست که در آخر باز میشه هیچ وقت باور نکرده بودند، اما حالا منجی و رهبرشون رو پیدا کرده بودند، بلاخره دوران اسارت و بندگی برای جادوگران تموم شده بود، دیگه نیاز نبود دور زمین برگردند و از این سوراخ به اون سوراخ بشن، بلاخره می تونستند کشور مستقله ی خودشون رو....

-می گیرمت!

پس از شنیدن فریاد رز، پرتقال فرار کرد و سایر توپ ها رو با افکارشون تنها گذاشت. رز و سایر تف های در تشت، جاروسوارانه به دنبال پرتقال روانه شدند. پرتقال می دوید و این ها می دویدند و بلاجر می دوید و سرخگون می دوید. پرتقال می رفت و این ها می رفتند و بلاجر می رفت و سرخگون می رفت. پرتقال وارد عمارت شد و تف تشتی ها وارد عمارت شدند و بلاجر وارد عمارت شد اما سرخگون پشت در موند. پرتقال در یکی از کمدهای قدیمی سنگر گرفت و تف تشتی ها به سنگرش تجاوز کردن و بلاجر در کمد رو شکوند و همگی با هم وارد سواحل زوپس شدند.

کمد، دری مخفی به سمت زوپس بود.

تشت اول - تف چهارم

وینکی تمیز می‌کرد. روی پنجره‌ها اسپری می‌زد و دستمالشان می‌کشید. ماهی‌تابه‌اش را در می‌آورد و تویش پیاز سرخ می‌کرد. تی‌اش را می‌زد توی سطل آب و کف آشپزخانه را برق می‌انداخت. پیچ گوشتی‌اش را در می‌آورد و پریزهای برق را محکم می‌کرد. گرد و غبار طاقچه‌ها را جمع می‌کرد روی خاک اندازش. زیر اجاق را روشن می‌کرد تا آب قابلمه به جوش بیاید. جارو برقی‌اش را می‌زد توی برق تا گرد و خاک فرش‌ها را بمکد. توی توالت می‌رفت و تلمبه می‌زد تا لوله باز شود. از صندلی‌ها بالا می‌رفت و جارویش را توی گوشه‌های سقف می‌چرخاند و تار عنکبوت‌ها را می‌گرفت. کاهویش را روی میز آشپزخانه می‌گذاشت و با یک کارد بزرگ آنقدر می‌بریدش تا خرده خرده می‌شد. به لولاهای درها روغن می‌زد و با دستمالش روغن اضافه را از رویشان پاک می‌کرد. قابلمه را چک می‌کرد تا ببیند کی بالاخره می‌جوشد. گوجه‌هایی که سوجی هفته پیش خریده بود را از پلاستیکشان در می‌آورد و می‌ریخت توی سینک ظرفشویی. از نردبانش بالا می‌رفت و لامپ‌ها را عوض می‌کرد. در را برای مامور برق باز می‌کرد و شماره کنتور را نشانش می‌داد. سیب‌زمینی‌هایش را پوست می‌کند و توی قابلمه می‌ریخت.
وینکی صدای تف تشتی‌ها را شنید که یک چیزهایی می‌گفتندش. سیب‌زمینی‌هایش را گذاشت کنار، پیشبندش را درآورد و همین که داشت می‌رفت ببیند چه خبر است، چشمش به پنجره‌ها خورد و به خودش گفت یادش باشد دوباره اسپری‌اش را بیاورد و محکم‌تر دستمالشان بکشد.

تشت دوم - تف دوم
«وای اینائم که هرسری جای سکشن لبنیاتشون رو عوض می‌کنن. اعصاب نمی‌مونه برا پرتقال. چی داشتم می‌گفتم؟ آره ببین، بازی کوییدیچشون رو در نظر بگیر. تا حالا فکر کردی چی میشه یکی طرفدار دوآتیشه‌ی یه تیم میشه؟ چه لذتی می‌بره؟ یه بازی کوییدیچو تصور کن. داور سوت میزنه، بازیکنا شروع می‌کنن. مهاجمای یه تیم توپو می‌قاپن، مهاجمای تیم مقابل سعی می‌کنن هر طور شده لای پاسکاری این یکی تیم کوافلو بقاپن ازشون ولی نمی‌تونن. حتی مدافعا هم نمی‌تونن بلاجرو درست بکونن تو سر و کله‌ی این مهاجمای سرسخت. آره خلاصه. مهاجما با قدرت میرن جلو و گل می‌زنن. دروازه‌بان تیمی که گل خورده کوافلو پرت می‌کنه و مهاجماشون یه کم پیشروی می‌کنن ولی بازم خیلی سریع موقعیتو از دست میدن. تیم مقابل دوباره با هماهنگی بی‌نظیر میاد جلو و گل می‌زنه. و این قضیه بارها ادامه پیدا می‌کنه. تیم قوی‌تر خیلی جلوتره، در حدی که حتی اگه جستجوگرشونم اسنیچ طلاییو بگیره برنده نمیشن. اما طرفدارا چی؟ هنوز امیدوارن. هنوز دارن با تمام قوا تشویق می‌کنن. حنجره‌شونو پاره می‌کنن، اشک می‌ریزن و بوق می‌زنن. چرا؟ بله. قبیله. توتم. فکر کن بهش. تیم قوی‌تر فقط به خاطر قوی‌تر بودنش یا بازی بهترش محبوب‌تر نیست. جستجوگرشون که با جارو مدل جدید آزمایشیش با سرعت باورنکردنی جلوی تماشاگرا حرکات نمایشی انجام میده لزوماً اون تشویقی که انتظارشو داره رو دریافت نمی‌کنه. چرا عزیزم؟ سرمایه‌گذاری عاطفی! آره. شاید اون بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که داره با ذوق پرچم تیم ضعیف‌تر رو تکون تکون میده خیلی فکر پشت انتخاب تیمش نبوده، ولی اون مرد میانسالی که داره اشک می‌ریزه و با تمام قوا تیم ضعیف‌ترو تشویق می‌کنه سال‌ها طرفداری کرده. ایموشنال اینوستمنت. می‌شنوی؟ سرمایه‌گذاری. اینوستمنت. اینجاست که من ازت می‌خوام پیشنهاد منو وارد معادله کنی. شاید اون تیم قوی ببره. شاید اون تیم ضعیف یه کام‌بک عجیب بزنه و ببره. شایدم مساوی شن کسی چه می‌دونه. مهم نیست این چیزا. خودت رو از جعبه بیرون بکش و از بیرون جعبه بهش نگاه کن. جای اینکه قاطی آدما به خدایان دروغین چنگ بزنی، ببین که آدما تقریباً بدون اینکه بتونن جلوشو بگیرن، ذاتی و غریزی همیشه این کارو می‌کنن. هوش اقتصادی داشته باش، ازش استفاده کن.»

تشت چهارم - تف سوم

سواحل زوپس رو برف گرفته بود. پس از شراکت عجیب تارگرین ها و تولد یکدانه دردانه شون سرمای عجیبی زوپستان رو فرا گرفته بود. همه ی زوپستان رو پودر قهوه ی فوری تسخیر کرده بود، حتی ابرها هم به جای برف پودر می باریدند و پودر رو به سراسر مناطق تحت سلطه ی زوپس صادر می کردند و تف تشتی ها همه اینا رو می دیدند چونکه کمد جادویی بود.

البته اینجا یه قصه ی عادی دیگه ی جادویی با کمد جادویی و سرزمین پشتش نیس. و یکی از اون پایان های الکی الکی که همه اینا تو خوابه هم نیس. حتی کمد هم کمد نیس و گزارشگر هم واقعی نیست.

هرچند، کمد جادویی هست اما تف تشتی ها بهم نمی خندند، باهم می خندند. ربطش به کمد چیه؟ بله. ربطش اینکه داخل کمد نمیرن، بلکه در کنار کمد می مونن و کمد رو هم بازی می دن. کمد رو در تفت تشتی فرو می کنن و وقتی از خودشون شد بلاخره از شر آن ترسناک قدیمی، سوراخ موش خلاص شده و از عضو جدید تف تشت در تاپیک عقد و قرارداد بازیکنان جدید رونمایی می کنند. البته هر وقت که کمد بتونه پیدا شون کنه، چونکه دری که به سرزمین زوپستان باز می شد یک طرفه بود و آن ها برای همیشه در میان پودرهای کافی میکس گیر کرده بودند. و البته که خودشون هم نمی دونستن که گیر کردند یا حتی اینکه کوییدیچ بازی دارن یا اینکه می تونن بازیکن رو عوض کنن. حتی نمیدونستن کمد بازی بلده و بعد این خرابکاری که کرده بودند هم دیگه مشتاق نبودند هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت کوییدیچ بازی کنند.

تشت اول - تف پنجم

تام کروز سوار موتور توی خیابونای توکیو دنبال یه سری یاروی موتورسواره که یه عالمه کلاهک هسته‌ای دزدیدن و می‌خوان باهاشون به همه‌جا بمب بزنن و دنیا رو نابود کنن. تام کروز اینقدر خوشگله که خیابونای توکیو رو هم خوشگل کرده و همه‌جا لامپ نئونیه و شب رنگارنگی شده. ولی دشمنای تام کروز خیلی زشتن و سریعن و یه عالمه تفنگ دارن و به تام کروز شلیک می‌کنن. ولی تام کروز علاوه بر اینکه خوشگله، خیلی هم قویه و گلوله‌ها از قدرتش بیم می‌ناکن و بهش نمی‌خورن. آدم بدا میرن و میرن تا به یه چهارراه می‌رسن که از وسطش یه قطار داره می‌گذره و راهشونو بسته. یه نگاه به قطار می‌کنن، یه نگاه به تام کروز پشتشون؛ وایمیسن، تفنگاشونو می‌ندازن و کاتانا از جیبشون بیرون می‌کشن. تام کروز که اینو می‌بینه، تفنگشو در میاره و از روی موتورش می‌پره هوا و وسط هوا یه عالمه می‌چرخه و به همه آدم بدا شلیک می‌کنه و خیلی خفن‌طور فرود میاد. ولی آدم بدا هم خفنن و همه گلوله‌های تام کروز رو با کاتاناهاشون منحرف می‌کنن. تو این مدت ولی حواسشون به موتور بی‌سرنشین تام کروز نیست که از بینشون رد می‌شه و میره می‌خوره به قطار. موتور و قطار منفجر می‌شن. همه آدم بدا و سرنشینای قطار پاره پوره می‌شن و دست و پاشون همه جا می‌ریزه. تام کروز پشتشو می‌کنه به همه این انفجارا، عینکشو درمیاره و موهاشو به یه طرف می‌زنه.

هی ایز غیرممکن، اند دیس ایز هیز ماموریت.

-همممم... باید یاد بگیرم. وینکی، موتور و قطار بخر.

وینکی بدو بدو آمد و یک کاغذ درآورد و کنار لیست گوجه‌ها و سیب‌زمینی‌ها تویش یادداشت کرد و بعد یادش آمد که مسئول خرید سوجی است چون وینکی سواد ندارد و جن است و جن نباید سواد داشته باشد و بدوبدو رفت که سیب‌زمینی‌هایش را بریزد توی قابلمه.

تشت اول - تف ششم

تام کروز به مقر سری آدم بدا نفوذ کرده و کلی جنگیده تا بالاخره به رییس آدم بدا رسیده. تام کروز تفنگشو به سمت رییس آدم بدا نشونه گرفته و رییس آدم بدا هم انگشتشو گذاشته روی دکمه انفجار تموم کلاهکای هسته‌ای دنیا.
- رییس آدم بدا، این هشدار آخرته. تسلیم شو.
- هرگز! با یه فشار به این دکمه دنیا را بالاخره نابود خواهم کرد. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- اشتباه می‌کنی. غیرممکن همیشه یه قدم از دشمناش جلوتره. من کلاهکای هسته‌ای رو از آدم بدات دزدیدم و همشونو غیرفعال کردم.
- من پیش‌بینی کرده بودم که این کار را خواهی کرد. پس در همه کلاهک‌ها یک موشک قایم کردم. ووووااااااهاهاهاهاهاها.
- و من می‌دونستم که توی کلاهکا موشک قایم می‌کنی. پس وقتی داشتی همه اینا رو بهم توضیح می‌دادی دکمه فعالسازی موشکا رو عوض کردم با یه موز.

رییس آدم بدا برمی‌گرده و با ناباوری به موزی نگاه می‌کنه که زیر انگشتشه.
- نهههههههه. غیرممکن، چگونه توانستی این کار را در حقم بکنی؟ آیا من را نشناختی؟

رییس آدم بدا دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورتش ماسک بوده تمام این مدت و رییس آدم بدا در حقیقت بابای غیرممکنه.

- من پیش‌بینی کردم که صورتت ماسکه و در حقیقت بابامی. پس تصمیم گرفتم خودم بابای خودم باشم.

تام کروز دستشو بالا می‌بره و صورتشو درمیاره. بیهولد! صورت تام کروز هم ماسک بوده تمام این مدت! غیرممکن در حقیقت بابای غیرممکنه!

تف تشتی‌ها خیلی تعجب کردند و دهانشان وا رفت و زبانشان بیرون ماند و از گوششان دود بیرون آمد و مغزشان آب شد و از دماغشان بیرون چکید و مُردند.

تشت سوم - تف سوم

کمد جادویی بدون دعوت پرید تو، سوجی رو پشت در گذاشت و در رو بست. مشخص بود که وقت براش طلا بود و نمیخواست بیشتر از این تلفش کنه.
- دوستان، تف تشتیای عزیز، تفتون تو تشتم، تشتم تو تفتون، خواهش میکنم بیاید و بازی کوییدیچتون رو انجام بدید.
- فکر نکنم همچین اتفاقی بیفته.

گودریک در حالی که خمیازه میکشید و قلنج تک تک دستاشو میشکست و کش و قوس میداد گفت.

- وینکی هم موافق بود. وینکی کوییدیچ دوست نداشت.
- شاید بتونم از روش بهتری واسه متقاعد کردنتون استفاده کنم پس.

سوجی خودشو از توی قفل در، در حالی که پالپش زده بود بیرون، وارد خونه کرد.
- چه روشی اونوقت؟

تشت اول - تف هفتم

وینکی سیب‌زمینی‌هایش را کامل توی قابلمه ریخت. رویشان نمک ریخت و درشان را گذاشت. اسپری و دستمالش را برداشت و رفت سراغ پنجره‌ای که دوباره کثیف شده بود. آن طرف پنجره، یک خانواده در ساختمان بغلی جمع شده بودند و یک ساعت پای تلویزیونشان منتظر بودند تف تشت به زمین بازی بیاید. خانواده ساختمان بغلی کلی چیز راجع به کوییدیچ شنیده بودند و با کلی شور و شوق آمده بودند تا اولین کوییدیچشان را ببینند و بفهمند چقدر از چیزهایی که شنیده بودند درست بود. قرار بود همه توپهایشان را این‌ور و آن‌ور بکوبند و خوشحال باشند و توی سر و صورت هم تصادف کنند و با جاروهایشان ویراژ دهند و توپ‌هایشان را از هم بگیرند و پرت کنند و دروازه‌هایشان را توی دروازه‌های حریف بیندازند و وسط آمازون و بابازون در یک دنیای دیگر گم شوند و هیولاها شاید جیزز باشند و شاید نباشند و در جستجوی آفریننده‌شان از آسمان بیرون بپرند و همه اومپالومپاها بیایند و آواز بخوانند و برقصند و عصر حجر ببیند خودش است و سوجی به مینا هارکر نامه بنویسد که چرا کوییدیچش کم است و تخم مرغ بخرد و دراکولا دنبال خون استیفن هاوکینگ باشد و فلافل شهر است و سوژه زندانی شده و دکتر استرنج نمی‌داند کجاست و سوراخ موش حرف می‌زند و همه ازش می‌ترسند.

وینکی پنجره را تمیز کرد. به آشپزخانه برگشت. پیازهای توی ماهی‌تابه را توی قابلمه ریخت. ماهی‌تابه را شست و کنار گذاشت تا خشک شود. بعد رفت در قابلمه را برداشت تا ببیند سیب‌زمینی‌ها چقدر پخته‌اند.

تشت دوم - تف سوم
«خریدای من چقدر شد؟ چند؟! به گالیون یا به ریال؟ هه هه هه هه. شوخی کردم قربونت برم. اگه میشه سبدو پس بدین من الان یادم افتاد چندتا چیز دیگه هم باید بردارم. آره آره. تخم مرغ و اینا یادم رفته… الان برمی‌گردم بعد حساب می‌کنم. خب عزیزم. داشتم می‌گفتم. کجا بودم؟ ببخشیدا واقعاً. آدم دیگه مجبوره تو دنیای مدرن کار و روزمرگی‌هاشو با هم پیش ببره. خلاصه که سرتو درد نیارم. شرکت ما در زمینه‌ی ایده‌های نوین کار می‌کنه. بین خودمون بمونه ولی، در واقع ما یه جورایی از این غریزه‌ی این میمون‌های هوشمند به نفع خودمون استفاده می‌کنیم… یا حتی شاید بعضیا بگن سوءاستفاده! البته که شوخی می‌کنم. اگه اینجا بودی می‌دیدی یه چشمکم زدم حتی. خلاصه که باید با هایپ پیش رفت. هایپ‌ها باعث میشن آدما چنگ بزنن به چیزایی که بهشون حس همبستگی میده. هایپ بریکینگ بد؟ ما ساول گودمن واقعی رو با فناوری بیوتکنولوژی ساختیم و کلون کردیم و کادوپیج شده به عنوان مرچندایس به فروش گذاشتیم. فروش بی‌نظیر! فکر کنم از اون میلیون‌ها کلونی که ساختیم فقط یه جعبه به عنوان یادگاری نگه داشته باشم خونه. بقیه همه‌ش فروش رفت. هایپ بازی تاج و تخت؟ ما دوتا تارگرین خوش بنیه که حسابی جذاب و موقشنگ و هم‌خون و چه بسا سیبلینگ بودن رو با هم مزدوج کردیم و حاصل‌ضربشون که یه بچه‌ی گوگولی به اسم سیلور بود رو تکثیر و با استفاده از فناوری نانو کوچیک کردیم و به عنوان پودر قهوه‌ی فوری فروختیم. پودر قهوه‌ی فوری نقره‌ای رنگ، مرچندایس خانه‌ی اژدها! همونطور که می‌بینی ایده‌هامون همه فوق‌العاده بودن. ولی چیزی که من می‌خوام بهت پیشنهاد بدم ده‌ها سر و گردن از همه‌ش بالاتره. ما می‌خوایم تو، یه آدم بیچاره که درگیر غرایزتی رو از داخل اون جعبه‌ای که بهش میگی جسم بیرون بکشیم. آگاهی تو رو با آگاهی همه‌ی مشتریای دیگه‌مون ترکیب کنیم و به یه آگاهی یکپارچه تبدیلتون کنیم که از بند همه‌ی غرایز قبیله‌ای آزاده. چطوری؟ خب ما شما رو تبدیل به نوشابه‌ی فانتا می‌کنیم و همه‌ی نوشابه‌ها رو می‌ریزیم رو هم، بعد این نوشابه‌های مخلوط رو قوطی می‌کنیم و می‌فروشیم، پولش بین ما و شما نصف نصف. بعد مردم عادی این نوشابه‌ها رو می‌خورن و دفع می‌کنن و آب این فانتاها به چرخه‌ی طبیعت برمی‌گرده و تبخیر میشه و یه ابر بزرگ از آب فانتا تو آسمون تشکیل میشه که آگاهی شما توش قرار می‌گیره. اینطوری هم پولدار میشی و هم به طور یکپارچه با بقیه‌ی مشتریامون به فضای ابری آپلود میشی. فوق العاده نیست؟ خب پس. من دیگه قطع می‌کنم، تو همین الان دویست گالیون بریز به شماره حسابی که بهت دادم. بعد که من فیش واریز رو دیدم دوباره زنگ میزنم بهت.»

سوجی تنها چندلحظه بیشتر منتظر نماند. به محض اینکه دینگِ اس‌ام‌اس واریز را شنید، مشتری بخت‌برگشته‌اش را بلاک کرد و خریدهای تیم تف‌تشت را حساب کرد. راضی و مفتخر از اینکه توانسته به تنهایی یک تیم کوییدیچ را مدیریت مالی کند و هزینه‌هایش را تامین کند، با خرید هفتگی‌شان - چهار پاکت شیر، دو کیلو گوجه و یک شانه تخم مرغ - به سمت خانه برگشت. وقتی رسید، دم در یک کمد جادویی می‌دید که انگشت جادوییش را گذاشته روی زنگ و ول نمی‌کند.

تشت اول - تف هشتم

یکی از گلوله‌هایی که آدم بدا توی توکیو به تام کروز شلیک می‌کردن و بهش نمی‌خوردن و بیم می‌ناکیدن، میره و میره و کل دنیا رو دور می‌زنه. میره تبت و راه و رسم zen رو یاد می‌گیره و راهب میشه و به نیروانا می‌رسه، توی هند به آدما کلی کمک می‌کنه و مادر ترزا می‌شه، توی پاکستان با تروریستا حرف می‌زنه و متقاعدشون می‌کنه تروریست نباشن و مودب باشن، توی آفریقا سیستم کشاورزی و تصفیه آب رو متحول می‌کنه و به همه آب و غذا می‌ده، توی آمریکا سازمان جهانی مبارزه با گرمایش جهانی رو تاسیس می‌کنه و به همه کولر می‌ده و توی روسیه اونقدر خوبه که رییس جمهور میشه و میگه اصلا چه کاریه که کشورا ارتش و تانک و تفنگ داشته باشن و همه باید تفنگاشونو بندازن دور و با هم دوست باشن. کشورا هم گوش میدن و با هم دوست میشن و تا آخر دنیا با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن.
گلوله ازدواج می‌کنه و بچه‌دار میشه و تصمیم می‌گیره خودشو بازنشسته کنه و با خانواده‌ش وقت بگذرونه. بچه‌های گلوله بزرگ می‌شن و می‌رن دانشگاه و دکتر و وکیل و آرتیست و میوزیسین و آشپز و مدافع محیط زیست و حقوق بشر می‌شن و راه گلوله رو توی گسترش صلح و دوستی ادامه می‌دن و سرانجام اونا هم بزرگ می‌شن و ازدواج می‌کنن و بچه‌دار میشن و خلاصه خونواده گلوله یه خونواده بزرگ و خوشحاله و همه دوسشون دارن.
تا اینکه یه روز، گلوله در حال گردش دور زمینه که میره و اشتباهی می‌خوره به سگ جان ویک و می‌کشَتش.


تشت سوم - تف چهارم
کمد جادویی لبخندی زد. کمد بود بهرحال. در داشت. کشو داشت. و توی درها و کشوهاش میتونست چیز میز حتی داشته باشه. و این راهش برای متقاعد کردن تفیا بود.
- ببینید تفیای عزیز، من میتونم در ازای کوییدیچ بازی کردن، لباسای مورد علاقه تونو تا آخر عمرتون براتون تامین کنم!

وینکی خودشو به عنوان کاسپلی الویس پرسیلی تصور کرد...
گودریک خودشو با لباسای نوی تمام قرمزی که کاملا سایزش بودن و بدون اینکه مجبور شه خودش سوراخشون کنه، برای دستاش سوراخ داشتن تصور کرد...

و در عرض چند ثانیه ورق برگشت، و تف تشتیا قانع شدن که کوییدیچ بزنن... yaay.

تشت اول - تف نهم

وینکی بدوبدو سراغ تف‌تشتی‌های مُرده آمد. زبانشان را جمع کرد توی دهانشان، دودهایشان را به گوششان برگرداند، آخر سر هم مغزشان را برداشت و توی فریزر گذاشت و مغز تف‌تشتی‌ها یخ زد و جامد شد و وینکی برداشتش برد توی سرشان گذاشت و تف تشتی‌ها دوباره زنده شدند و این بار برای جان ویک دست و جیغ و هورا کشیدند که داشت می‌رفت انتقام سگش را از خانواده گلوله‌ها بگیرد.

تشت چهارم - تف آخر

- شما هنوز باور نکردین که این ها هیچ کدوم واقعی نیس؟ که من واقعی نیستم؟ که ما واقعی نیستین؟ و براتون سوال نمی شه که اگه اینا واقعی بود من بازهم بازی تف تشت رو گزارش نمی کردم؟ یعنی اینقد طیورید؟

بله. اینقد طیور بودند که نه تنها مجبور شد گزارش کنه که مجبور شد ورود تیم مقابل رو هم اعلام کنه. کتی بل و پلاکس دوشادوش یکدیگر وارد زمین شدند. پس از آن ها آلنیس، بچه ی آتش زبان در حالی که موهای جناب مولوی رو آتش می زد و پشمالو که سعی می کرد از آتش دور بماند وارد زمین شدند.
در آن طرف زمین، الویس پرایسلی، پاپای دوم و پرتقال خونی به همراه بانو بیانسه وارد زمین شدند. به دنبالشون فلافل و کندی قدیمی و زهوار در رفته تلق تلق کنان و لنگان زنان همچون تفی در تشت به مصاف رقیبان سرسختشون رفتند و با همکاری هم، و کمک ویژه ی کمد عجیب ترین بازی کوییدیچ رو رقم زدند.

هر توپی که جرمی و کتی به زور و با پاسکاری های بی نظیر به کنار دروازه می رسوندن رو کمد در خودش می بلعید و به سفر بی بازگشتی به زوپستانِ درون زوپستان می فرستاد. در حدی این قضیه اتفاق افتاد و حتی کمک بچه های آتشین هم کمک نکرد که این بازی به عنوان پر توپ ترین بازی تو کتاب گینس جادوگری ثبت شد.

از طرفی پلاکس و آلنیس تمام سعی خودشون رو می کردند تا با بلاجرهای متوالی که به سمت کمد ارسال می کردند از صحنه ی زوپستان محو شکنند اما کمد از آخرین بار درس گرفته بود و جلیقه ی ضد بلاجر پوشیده بود و تک تک توپ ها رو بی هیچ دردسری دفع کند.

میرزا و جناب مولوی در به در دنبال گوی زرین بودند و حتی دروازه رو به حال خود رها کرده بودند چون اعضای تف تشت به خود استراحت داده بودند و هیچ حمله ای نمی کردند و فقط با پف فیل به تماشای بازی کمد نشسته بودند و تنها پیدا شدن گوی زرین بود که می توانست بازی رو تموم کنه.

[صحنه تاریک می شه و پرده پایین میاد و اسم اصغر فرهادی به عنوان نویسنده و کارگردان روی صفحه ظاهر می شه]

تشت اول - تف دهم

جان ویک برای انتقام از خانواده گلوله‌ها تصمیم گرفته میراثشونو نابود کنه. توی تبت همه راهبا رو می‌زنه و توی هند همه آدما رو می‌زنه و توی پاکستان به همه میگه تروریست باشن و اونا رم می‌زنه و توی آفریقا بعد از اینکه حسابی می‌زندشون، آب و غذای مردمو به زور ازشون می‌گیره و توی روسیه به همه کشورا حمله می‌کنه و اونا رم می‌زنه و توی آمریکا سوار سفینه فضایی میشه و میره خورشیدو هم می‌زنه و اون وسط کهکشان راه شیری رو هم می‌زنه و می‌زنه می‌زنه، همه رو می‌زنه. The Outer Gods می‌شینن و فکر می‌کنن یکی باید جلوی این بشر رو بگیره قبل از اینکه کل جهان رو بزنه. پس یه ارتش عظیم از شیاطین رو از تمام بُعدها و زمان‌ها و جهان‌ها احضار می‌کنن و علیه جان ویک اعلام جنگ می‌کنن. ولی جان ویک هم بلده و به ارتش عظیم شیاطین اعلام جنگ می‌کنه و حتی از اینم جلوتر می‌ره و به همه دنیا و همه دنیاها و همه همه و حتی ساختار زمان اعلام جنگ می‌کنه و شخصا یه گلوله هم کادوپیچ می‌کنه و می‌فرسته به بیگ بنگ و آماده می‌شه تا همه رو بزنه.


دینگ دینگ دانگ. دینگ دینگ دانگ.

- وینکی، پاشو بیا آیفونو بردار ببین کی زنگ می‌زنه.

وینکی بدو بدو سیب‌هایش را زمین گذاشت و بدو بدوتر آمد که ببیند کی زنگ می‌زد.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، زندانی آزکابان، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۴۰ یکشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۱
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
زندانی آزکابان
ایفای نقش
پیام: 154
آفلاین
بدون نام


پست سوم


- حله داداشا، بزنید بریم!

تمامی نگاه ها به سمت دیزی برگشت. او سرش را از درون هودی سبز رنگی که از غیب ظاهر کرده بود، بیرون کشید و کلاه نقاب داری را روی سرش گذاشت.

- جذاب شدم نه؟!
- جذاب که نه ادبیاتت عوض شده.
- پلاکس با مولانا نشست، دختر خوبی شد. دیزیشون با بزان ریشو نشست، خاندان کُرانی اش گم شد.
- الان باید پولشو بدم یا اصلاح شم؟!

اگر کمی دیگر ادامه می دادند کار به جاهای خیلی باریک می کشید. بنابراین بچه نگاهی به دیزی انداخته، دستش را روی شانه او گذاشت و همراه بقیه بازیکنان به سمت جارو هایشان رفتند.

- با صدای سوت داور بازی شروع میشه. وینکی همانطور که لبخند زنان مسلسلش رو سمت کتی نشونه گرفته، سرخگون رو تصاحب میکنه. همراه با گودریگ به سمت دروازه دارن پیش میرن.. اوه اوه... یه بلاجر از بغل گوش وینکی رد میشه و سرخگونی که از دست وینکی ول شده، نصیب جرمی میشه.

جرمی رفت و رفت از بلاجر لرزونی که توسط رز بهش پرتاب شده جاخالی میده و به سمت دروازه میره و سرخگون رو سمت دروازه تف تشت میفرست اما سرخگون توسط ریش سیاه که ریش سیاهش گرو گذاشته بود، دفع میشه و به دست سوراخ موش میفته.

- سوراخ موش رو می بینید که خیلی سریع داره به سمت دروازه بدون نام پیش میره، اینجا ست که میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن... از بالا اشاره میکنن به گزارش بازی ادامه بدیم.. بله چشم! سوراخ موش سرخگون رو به یکی از چند دست گوردیک میسپاره، گودریگ که فاصله چندانی با دروازه نداره، سرخگون رو خیلی محکم پرتاب میکنـــ و گـــــل... بازی ده هیچ به نفع تف تشت میشه.
تمامی دیدگان بدون نام ها روی میرزا پشمالو فوکوس کرد.

- چه کنم دوستان! داشتم ریش و پشمام رو جمع میکردم.
- ای بر پدر تو و اون...

هنوز بچه سخنش را تمام نکرده بود که سه غول با تتو های گل قرمزی وارد از ناکجا وارد زمین شدند. تالاپ و تولوپ کنان خود را به دراوزه بدون نام رساندند و رو به روی میرزا ایستادند. همه به جز میرزا و غول های گل قرمزی به آن چهارتا زل زده بودند.
- استاد شما از طرف غول پشمی به عنوان مامور نجات بخش ما از این سرمای ابدی مبعوث شدید.
- دم غول پشمی تون گرم! پلاکس کجایی تا ببینی من به نمیدونم چی چی ابدی مبعوث شدم.
- مامور نجات بخش ما از سرمای ابدی!
- همون! برای نجات باید چیکار کنم گل قرمزی جان؟!
- فقط باید این فندک رو بگیرید و تمام اینجا رو به خون و آتش بکشید.

تمام شدن جمله گل قرمزی همانا و خالی شدن جمعیت از ورزشگاه نیز همان! میرزا پشمالو همانطور که لبخند نه چندان جالبی بر لب داشت فندک را گرفت و استارت به خون وآتش کشیدن را زد.


چند ساعت بعد_ دقیقا همان منطقه به خون و آتش کشیده شده

میرزا پف فیل به دست و عینک سه بعدی زده به منظره نه چندان جذاب روبه رویش زل زده بود.

- به قول جلال کشیدم به خون و آتش این زمین را...
- داداش یه لحظه به پشتت یه نگاه بنداز...

میرزا یک لحظه به پشتش نگاه کرد. ملت از تامریک گرفته تا جلال و دیگز بازیکنان به او با عصبانیت فراوان نگاه می کردند. وینکی مسلسلش را آماده کرد و دقیقا روی چشمان میرزا متمرکزش کرد. چندی بعد ستاره فروغ زندگانی میرزا پشمالو دیده از جهان فرو بست.


تامام


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، محفل ققنوس

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۰۰ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از کی دات کام
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 189
آفلاین
بدون نام
vs.
تف تشت



پست دوم




هر شش عضو باقی‌مانده تیم بدون نام، شال و کلاه کرده، پا در عمق کمد گذاشتند. پاورچین و محتاطانه، میان برگ های سوزنی درختان کاج حرکت می‌کردند. سرما را می‌شد حتی با وجود چند لایه لباسی که به تن داشتند، احساس کرد. آن ها چند روز قبل را در اعماق جهنم و گرمای آتش فروزنده آن گذرانده بودند و اعماق فروزنِ کمد، بسیار آزاردهنده بود. جرمی جلو می‌رفت و دیگران هم پشت سرش. به عنوان کاپیتان، خیلی فاز «من فرمانده‌ام» گرفته بود و آلنیس هم در جوابش زیر لب سرود «سلام فرمانده» سر داده بود. کتی که لباسش به اندازه کافی گرم نبود، دانه دانه از مو های قاقارو می‌کَند و به مولانایی می‌داد که دو میل بافتنی در دست داشت. میرزا هم بچه را در پالتوی خود جا داده بود تا اعتراضش هوا نرود. بسیار حیاتی بود که بی‌صدا و نامحسوس بمانند. نمی‌شد به اعماق کمد قهوه ای نه چندان نویی که کتی در پاچه‌شان کرده بود اعتماد کنند.

بالاخره از برگ های درختان کاج و شمشاد و هر کوفت دیگر عبور کردند. همه جا برف بود و برف. کتی بیش از پیش به خود لرزید و در خود کز کرد. کمی جلوتر، دخترکی ایستاده بود. به زمان زیادی احتیاج نداشتند تا دوست‌شان را بشناسند. حتی قلمو های مختلفی که در مو های فرفری و وز دارش (که جرمی پیشنهادی برای آن داشت) به چشم می‌خوردند، این را ضمانت می‌کردند. جرمی از شدت خوشحالی ای که رگ هایش را فرا گرفته بود، ویبره می‌زد. البته بیشتر می‌خورد از سرما لرزیدن باشد. به سمت پلاکس دوید. دستش را روی شانه او گذاشته و گفت:
- سُک سُک!

دخترک برگشت و در حالی که جرمی را نشناخته بود، با شوق گفت:
- از کارخونه سک سک تشریف آوردید؟ برای استخدام؟

هر دو جا خوردند. دیگر بازیکنان که کمی عقب تر بودند هم جا خوردند. برگ های درختان کاج نیز ریخت. حتی پشمالو ها هم آلو هایی بی‌پشم شدند.
دیزی پوکرفیس به جرمی خیره شده بود و جرمی هم با نگرانی به دیزیِ پلاکس نما نگاه می‌کرد.
- اممم... دیزی؟
- هن؟
- تو... اینجا... لباس های پلاکس؟

آلنیس با اطمینان گفت:
- آوتفیت نو گرفته. مبارک باشه.

همه نگاه هایی به معنای «گفتش چی می‌گی تو؟» را نثار آلنیس کردند. دیزی گفت:
- والا بیکاری فشار آورده بود، گفتم برم یه جایی که، لااقل یه چاه‌واکنی ای چیزی بهم بدن انجام بدم. خلاصه ته شغلی که پیدا کردم آبیاری گیاهان دریایی بود. دیگه یه سوراخ موشی دیدم، رفتم توش. حالا بماند که چطور جا شدم. بعد که دراومدم دیدم اینجام و اینا تنمه.

همه هاج و واج به یکدیگر نگاه می‌کردند. بعد مدت کوتاهی، موجودی که ظاهرش نیمی بز و نیمی دیگر انسان بود، از لا به لای درختان ظاهر شد. خطاب به آنها گفت:
- شما... فرزندان آدم و حوایید؟

جرمی گفت:
- نه ما همگی آدمیم و اینام که دور و برمونن و دیده نمیشن هوان. شما همون ببعیه این که می‌گه بع‌بع؟
-

موجود نیم بز و نیم انسان که از نمک جرمی دچار پوکی استخوان شده بود گفت:
- شما حتما فک و فامیل همون روباه نمکه این. پاشین بیاین ببرمتون غار که اونجا منتظرتونن.

آلنیس با کنجکاوی پرسید:
- کیا؟ نوادگان اصلان؟ ما برگزیدگان هستیم؟ آره آقای بز بز قندی؟
- فدراسیون کوییدیچ، چهار تا تشت تُفی و یک روباه خرنمک. در ضمن، من بز نیستم، فاونم! ماجرا های نارنیا... فیلمشو ندیدین؟
- الان مثلا از دیالوگ پیکت اسکی رفتی؟
- من که واقعا سر در نمیارم شما چی میگین. از روزی که یکی از اجدادم یک انسان رو به خونه‌ش دعوت کرد، این اولین باریه که فرزندان آدم و حوا به این سرزمین میان. سال ها پیش، یک پیشگوی بزرگ، کتابی تحت عنوان «ماجرا های ناربیا: ریش، کمد و جاروگر» منتشر کرد که پیشگویی هایی درونش بود، درباره شش اسکل و یک دیوانه، که به این سرزمین میان و ما رو از این سرمای بی‌پایان نجات می‌دن. در هر حال، می‌تونید من رو تامسِد صدا کنید.

آلنیس با ذوق فراوان فریاد زد:
- تامسد؟ بچه تام و سدریک؟ همیشه می‌دونستم تامسد ایز ریِل.

مولانا که نکته سخن آلنیس را دریافته بود، یاد شَمسانا افتاد و اشک در چشمانش حلقه زد. دیزی نیز تصمیم گرفت بیکاری را بدرود گوید و تربیت آن اسکل ها را بر عهده گیرد.

پس از چندی پا گذاشتن بر برف، رد شدن از میان درختان شاخه فرو کننده و آدرس پرسیدن از سنجاب های وراج آدرس نده، به دهانه غاری رسیدند.

- خب، این هم مجموعه ورزشی غول های غارنشین که توسط غول های غارنشین ساخته و همچنین توسط غول های غارنشین اداره می‌شه و اگه بین غول های غارنشین یه پارتی کلفت داشته باشید، می‌تونید از غول های غارنشینی که ساکن این مجموعه ورزشی، یعنی مجموعه ورزشی غول های غارنشین هستند، خدمات مخصوص غول های غارنشین رو هم دریافت کنید.

همه اعضا، وارد غار شدند. اعضای فدراسیون در گوشه ای نشسته بودند و تام و سدریک، طبق معمول در حال کرم ریختن به همدیگر بودند. اعضای تیم تفت تشت نیز در گوشه دیگری از غار که به نظر می‌رسید رختکن عمومی بی در و پیکری باشد، نشسته بودند. همگی لباس های گرمی بر تن داشتند، به جز رز که با تکنیک «خودتو بلرزون بابا» خود را گرم نگه می‌داشت.

بازیکنان بدون نام، پس از ورود، مشغول به تماشای فضای عصر حجری و غار مانندِ غار شدند. البته مولانا بیرون ماند تا برای خورشید اشعاری عاشقانه بسراید. بازیکنان درون غار، بعد از «ئ‍َــــــــــه» گفتن و برگ ریختن فراوان، به سمت رختکن رفتند تا لباس عوض کنند. سپس...
تصویر کوچک شده

بعد از این که بازیکنان برای بازی آماده شدند، جرمی جلو رفت تا به تیم مقابل سلامی عرض کند. وینکی پیش قدم شد:
!Hello! Hello
?How are you
!I'm good, I'm great
?How about you

- شما بچه ناف لندنید؟ منم آهنگ انگلیسی گوش می‌کنم. البته بیشتر ترجمه‌شونو حفظ می‌کنم.

رز ویبره زنان گفت:
- پس تو هم اهل دلی!

جرمی گفت:
- آره بابا. مثلا این آهنگه رو خیلی دوست دارم:
آن داستان زندگی من (The story of my life)
من خانه او را می‌گیرم (I take her home)
من شبِ همه را رانندگی می‌کنم (I drive all night)
تا گرمِ او را نگه دارم (To keep her warm)
و زمان فروزان است (And time is frozen)


لحظه ای ویبره های رز متوقف شدند.
- اممم... Story of My life؟
- آره آره. خلاصه که منم انقدر تو کار آهنگ انگلیسیم که مولانا رو هم طرفدار آهنگ های انگلیسی کردم. قفلی زده روی یه آهنگ به اسم «مرا به کلیسا ببر».

سوراخ موش، مانند یک سوراخ به جرمی زل زده بود. دیگر هم تیمی هایش هم همینطور. تنها دفاع جرمی در برابر چشمان گرد شده‌ی چهره‌ی پوکرفیس اعضای تیم مقابل، لبخند های مضطربانه ای بود که او را بیش از پیش شبیه یک اسکل می‌کرد. قاقارو و فک و فامیلش سر جرمی ریختند و تا بیشتر آبرو ریزی نکرده بود، او را بردند.

با این که بازی هنوز شروع نشده بود، یوآن وقایع را گزارش می‌کرد. در حالی که دمش را هلیکوپتری می‌چرخاند گفت:
- و تیم بدون نام رو می‌بینیم که آرایش هفت آتشین به خودشون گرفتن، که البته بیشتر شبیه هفت غارنشین شدن!

گویا منبع تغذیه او، دریاچه ارومیه بود. ادامه داد:
- حالا سوجی رو در حال آب‌پرتقال گیری به روی مسلسل وینکی مشاهده می‌کنید که قراره این کارش پلک های وینکی رو بپرونه و اون رو حسابی winky و چشمکی کنه.

یکی از غول ها که تا آن لحظه خواب بود و بلند خرخر می‌کرد، از صدای یوآن از خواب پرید. حوصله نداشت. چوبی را در م‍... در دهان یوآن فرو کرد تا بیش از این زر نزند شعر غیرادبی نگوید.

دیزی چند بار تلاش کرده بود تا با سازمان هایی که شماره‌شان را در صفحه نیازمندی های روزنامه یافته بود تماس بگیرد، اما به علت فاقد بودن آنتن در آن حوالی، ناموفق مانده بود. ناگهان به خود آمد و همان‌طور خونسرد گفت:
- راستی، دنبال پلاکس می‌گشتید؟

همه چیز آن‌قدر سریع گذشته بود که حتی هدف اصلی‌شان را یادشان رفته بود. حتی نمی‌دانستند بازیکنان تیم مقابل از کجا آنجا سردرآورده بودند. یا حتی جارو هایشان چطور پیش از آنان آنجا بودند. همه چیز مانند یک رویا شده بود. بچه بهترین پیشنهاد ممکن را داد:
- منو سننه!

او دخالت نمی‌کرد بهتر بود. پشمالویی که نقش یکی از پا های میرزا را ایفا می‌کرد گفت:
- می‌تونیم به جای پلاکس جا بزنیمش!

این پیشنهاد، کاملا ناگهانی به فکرش رسیده بود. پشمالو ها دهان جرمی را بسته بودند، بنابراین نمی‌توانست اظهار نظر کند. دیگران نیز از این ماجرا خشنود بودند. آلنیس گفت:
- تعویض می‌کنیم. فقط به یک بهانه قانع کننده نیاز داریم.

جرمی راه حل را یافته بود.
- هممم! هم همم!
- چی می‌گی؟
- هممم!

مهربانی مولانا گل کرد و برخلاف میل اعضای تیمش و دیگر حضار، چسب روی دهان جرمی را کند. جرمی گفت:
- بگید مسابقه نقاشی داشته!


?Où est ton papa
?Dis-moi, où est ton papa
Sans même devoir lui parler
Il sait ce qu'il ne va pas
Ah sacré papa
?Dis-moi où es-tu caché
Ça doit faire au moins mille fois Que j'ai compté mes doigts


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۰۴:۱۱ سه شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۱
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 447
آفلاین
  تف تشت 
  vs 
  بدون نام



پست اول




فلش_بک، جهنم

در اثر گرما، چند سال از سن عقلی بدون نام ها کسر شده بود و آنها، همانند کودکان دوساله، به این سمت و آن سمت میدویدند و از سر و کول ماموران جهنم بالا میرفتند.
آنها را گاز میگرفتند، موهایشان را میکشیدند، کتاب های شعرشان را بر سر آنها میکوفتند، سیرابی خطابشان میکردند، و تهدیدشان میکردند که اگر ساندویچ ماکارانیشان را بقاپند، تلافی خواهند کرد.

_ اونا به معنای واقعی کلمه اعصاب خرد کنن! 

تانوس و ماموران جهنم، پشت میز بزرگی که از سنگ های آتش فشانی ساخته شده بود، نشسته بودند. موضوع جلسه، بر روی تابلوی بزرگی ظاهر شده بود و بالای سرشان شناور بود.
موضوع: اذیت های اخیر اعضای بدون نام

_ راستش اونا افراد عجیبین. برخلاف بقیه که ناامید میشن و دلشون میخواد بمیرن، اینا بیشتر از قبل زنده میشن. قسم میخورم اگه چند روز بیشتر بمونن سقف جهنمو پایین میارن. 
_ بنظرم بفرستیمشون برن.

ماموران دیگر، به نشانه تایید سرشان را تکان دادند. اما تانوس، هنوز مردد بود.
_ اینطوری خیلی بهشون آسون میگیریم. 

ماموری دستش را محترمانه بالا آورد تا به او اجازه ی صحبت دهند.
_ میتونیم وقتی فرستادیمشون برن، یه نشانه شوم، مثل کمد قهوه ای نه چندان نوی شوم رو جلوی راهشون قرار بدیم.  

تانوس، لبخند شومی زد و با بشکن شومی، کمد جادویی قهوه ای نه چندان نوی شوم را، در سرنوشت شومشان قرار داد.

پایان فلش_بک

نزدیک ساعت یک ظهر بود که وسایل پیرزن مرموز، برای اسباب کشی رسید و دم در خانه جدیدش پیاده شد. پیرزن مو نقره ای، نسبت به سنش، با قدرتی تقریبا فرا انسانی، وسایلش را از پله ها بالا برد و به خانه ی جدیدش منتقل کرد. نزدیک عصر بود که تمام وسایل خود، جز کمد سنگینش را منتقل کرده بود. پیرزن مرموز، کمرش را صاف کرد و با صدای ترق تروقی که از استخوان هایش بلند شد، بیش از پیش احساس پیری کرد. بلوز صورتی رنگش، خیس عرق شده بود.
_ زیادی جوگیر شدم.

سپس لنگ لنگان، به سمت درمانگاه راه افتاد. کمرش صاف شده بود، اما دست ها و پاهایش خم مانده بود.

چند دقیقه بعد

_ چه کمد خوبیه. هر کی دورش انداخته آدم احمقی بوده. 

کتی، دور کمد قهوه ای و تقریبا نویی که در یک کوچه پیدا کرده بود، میچرخید و در فکرش، بردن کمد به مقر بدون نام ها را سبک سنگین میکرد.
در آخر، سرش را به سمت قاقارو تکان داد. پشمالوی کوچک، همانند رهبر ارکستری، دستانش را تکان داد و چند پشمالو، زیر کمد حاضر شدند تا آن را به مقر منتقل کنند.
چند دقیقه بعد، زنگ در مقر به صدا درآمد و کتی، با کمد قهوه ای نه چندان نو متحرکی، داخل شد.

_ این کمده رو از کجا آوردی؟ 

سر دخترک، سریع به سمت جرمی برگشت که کمد را برانداز میکرد.
ابتدا میخواست بگوید کسی کمد را دور انداخته بوده، اما تصمیم گرفت که اعتبار کمد را زیر سوال نبرد.
_خریدمش! برای این خریدمش که دیگه مجبور نباشم دعوای تو و پلاکسو سر اینکه کی لباساشو تو کمد بزاره تحمل کنم. 

به کمد قدیمی گوشه مقر اشاره کرد.
_ اون مال تو. این جدیده هم مال پلاکس.

پلاکس، با ذوق، کتی را بغل کرد و سپس، لباس هایش را از کمد قبلی بیرون آورد و پس از کمی جا به جا کردن کمد جدیدش و یافتن بهترین مختصات در مقر برای جای گذاری کمد، زبانی برای جرمی اخمالو که گوشه ای کز کرده بود، درآورد و شروع کرد به چیدن لباس هایش‌.
همه، جز جرمی که هنوز خصمانه به کتی نگاه میکرد، سر کارشان بازگشتند.
کتی و بچه، درآن سمت به خوراکی هایی که دخترک خریده بود، هجوم بردند و سعی کردند به مولانا که با حسرت به خوراکی ها خیره شده بود، توجه نکنند.
آلنیس نیز، سرش را در کپه ای از پشمالو ها فرو برده بود و خواب هفتمین سرگروه گرگ هارا میدید.

_ چه باد سردی میاد.

پلاکس، در حال چسباندن نقاشی های مورد علاقه اش از جمله، 《مینا لوزا》، 《شب کم ستاره》و 《ناهار آخر》 به در کمد بود که باد سردی از عمق آن شروع به وزیدن کرد.
دخترک مو مشکی، دستانش را دور بازو های سردش حلقه کرد، و از شدت تعجب، روی زمین افتاد. انتهای کمد، عمیق تر شده بود. به دستانش نگاه کرد که از شدت اشتیاق، برای لمس کردن انتهای کمد، مور مور میشدند.
دخترک، احمقانه ترین کاری که میتوانست را انجام داد.
پا به درون کمد گذاشت و در عمق تاریکی فرو رفت. البته، در را پشت سرش نبست. چون میدانست تنها آدم های احمق هنگامی که درون کمد میروند، در را پشت سرشان میبندند.

_ ام... جرمی... پلاکسو ندیدی؟

کتی، با انگشت های پفکی اش، دور مقر را میگشت تا اثری از دخترک نقاش پیدا کند.
_ قرار بود با هم بریم چند تا ردای جدید بخریم. 
_ حتما سرش با کمد جدیدش گرمه.
_ بنظرت اگه جلوی کمدش وایساده بود نمیدیدمش آقای نابغه؟

دخترک، زبانش را برای جرمی درآورد و به گشتن ادامه داد.
_ هنوز در رو روغن کاری نکردیم پس اگه پلاکس میرفت بیرون، میفهمیدیم.
_ منو دیگه مخاطبت قرار نده، کتی! گم شدن پلاکس به من مربوط نیست! 
_ بد اخلاق!

صدای داد جرمی، آلنیس و چند تا از پشمالو هارا از خواب پراند.
کتی، آهی کشید. روی زمین نشست و شروع کرد به لیسیدن انگشتان نارنجی رنگش.

_ بچه ها، فک کنم پلاکس تو کمد باشه. 

سر ها به سمت آلنیس که بوی پلاکس را تا درون کمد دنبال کرده بود، برگشت.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۱:۳۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 585
آفلاین
"لیگ کوییدیچ"

بازی چهارم



سوژه: کمد جادویی

آغاز: ۳ شهریور
پایان: ۱۱ شهریور، ساعت ۲۳:۵۹:۵۹


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۲۴:۲۱ سه شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۱
از قلب ها ، تخم مرغ ها و همه ی چیز های شکستنی متنفرم
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 63
آفلاین
بخواطر یک مشت افتخار تقدیم می کند :
پست سوم


سوزانا درحالی که به خرابکاری کبوجر ( ترکیب کبوتر و بلاجر ) روی آستینش زل زده بود ، با حالت بغضبانی ای (ترکیب بغض و عصبانیت ) به نیکلاس چشم غره ی اشک واری رفت .

- این لباسمو تازه خریده بودم ... مرلین وکیلی خسارتش رو ازتون میگیرم
- میشه بگین اینا دقیقا به چه دردمون می خورن ؟

ایوا انگار کاملا با بدرد بخور بودن جارو برقی موافق بود - البته بجز آن قسمت [بازی بعدی ] اش .

-از قدیم گفتن جارو برقی بر هر درد بی درمان دواست

سوزانا دفترچه اش را در آورد و با دقت یادداشت کرد .
او همینطور که می نوشت ناگهان سرش از روی دفترچه یادداشت بالا آورد .

- سوالی که پیش میاد اینه که ... قدیم ، جارو‌برقی‌ اختراع شده بوده ؟

ایوا که پس از چند صدم ثانیه فکر کردن نتوانسته بود جوابی منطقی برای این سوال بیابد ، به سراغ جواب های غیر منطقی رفت .
- اینا رو ولش کنین ، به اصل قضیه بچسبین الان یه درد بی درمان ... نه خب یعنی دوای یه درد بی درمان رو به روتونه
- فک می کردم درد بی درمان دردیه که دوا نداره
ایوا گرسنه بود ، کلافه هم شد .
- ساکت دیگه ، می شه یه دقیقه اظهار نظر نکنید ؟

دیگر اعضا با لب و لوچه ی آویزان به جارو برقی نگاه کردند که ببینند دقیقا دوای چه دردی است .
شاید آن جارو برقی برای دیگران جارو برقی ای پوشیده از مرغ و خروس و پرنده و چرنده بود ، ولی برای ایوا او حکم یک باربیکیو پر از شیش لیک و کوبیده و جوجه کباب را داشت .

و از آن طرف اعضا ی دو تیم هر دوای درد احتمالی ای را حدس می زدند .
- عامل افزایش آلودگی صوتی ؟
- چند تا نون خور بیشتر ؟
- خروفل ها صبح ها بیدارمون می کنن ؟
- قاررررررقوووورررر

قار و قور شکم ایوا داشت به زبان بی زبانی آنهارا راهنمایی می کرد .

- اخیرا کلاغا بیشتر قار قار می کنن ؟

ایوا که از همه ی آنها نا امید شده بود ، سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد.

شب قبل از مسابقه - ورزشگاه

ماه بالا آمده بود و همه ، از جمله غول ها ی غار نشین درون غار تاریک خود ، به خواب رفته بودند .
همه بجز اعضای دو تیم مسابقه دهنده .
دوتیم رقیب ، وسط ورزشگاه آتشی فراهم آورده بودند و مرغ بریان نوش جان می کردند.
بعضی ها هم که سلیقه شان با مرغ بریان جور نبود ، بسات کبابشان به راه بود ... فقط اینکه ... ورزشگاه دیگر صندلی نداشت ، که البته موضوع مهمی هم نبود .
هر گوجه و تخم مرغی که از جانب تماشاچیان پرتاب میشد ، معده ی ایوا پذیرای آنها بود .
پروفسور دامبلدور هم که ده دوازده پیکت از درون ریشش به بیرون نگاه میکردند ، به فکر اجاره ای بود که می توانست با چند برابر شدن مستاجر هایش صاحب شود و همواره لبخند ملیحی می زد .
خلاصه همه در حال و هوای خوبی به سر می بردند به جز لیلی .
او داشت با نگرانی به اسنیچ پدرش که حالا به شکل جوجه از مو های نیکلاس تاب می خورد نگاه می کرد .
او همچنان که به جویدن ناخن هایش مشغول بود ، سقلمه ای به سوزانا زد .
- به نظرت می تونم به راز داری جیمز اعتماد کنم ؟
سوزانا با خونسردی گفت :
- اگه خوک ها پرواز کنن ، شاید جیمز رازت رو برملا نکنه ... فقط شاید

نگرانی لیلی حالا چند برابر شد . جزمش را عزم کرد و به طرف اسنیجیک هجوم برد ، او اسنیچ جیک جیکو را به همراه یک کپه مو ی سفید از سر نیکلاس جدا کرد .
اسنیجیک در حالی که همزمان هم گریه و زاری میکرد وهم به دستان لیلی نوک میزد ، با بلند ترین صدایی که از یک جوجه بر می آمد ، گفت :
- جیییییکک ، من مامانمو می خوامممممم ، ولمممم کنننن

لیلی به جوجه ای که نیکلاس اکنون برایش هم مادر بود هم پدر ، چشم غره رفت .
- تو بی وفا ترین جوجه ای هستی که من ...
اسنیجیک لحظه ای از نوک زدن به دستان لیلی بال برداشت !
- اسنیجیک
- چی ؟
- تو گفتی بی وفا ترین جوجه ، من اسنیجیکم
- حالا هر چی , تو خیلی قدر نشناس تشریف داری ، بابای من یه عالمه سال از تو به عنوان با ارزش ترین گنجش مراقبت کرد ، تازه هر شبم بهت بوس و شب بخیر می داد
- بایدم این حرفا رو بزنی بچه ، اون موقعی که بابات منو جلوی یک میلیون نفر استفراق کرد تو کجا بودی ؟

او جستی زد ، دوباره روی سر نیکلاس پرید و لیلی را با دستی ورم کرده و دلی شکسته تنها گذاشت.
لیلی حالا پی برده بود که هیچ راهی برای جدا کردن اسنیچ از نیکلاس ندارد ، پس نشست و بجز غم و غصه چند سیخ کباب هم نوش جان کرد .
اکنون اوضاع کمی آرام تر شده بود ، تا اینکه مدیر فدراسیون دوان دوان به طرف جمع دور آتش آمد .
-وای ، بدبخت شدیممم یکی همه ی صندلی های ورزشگاه رو دزدیده ، از اون بدتر توپ های کوییدیچ رو هم همین طور ! حالا فردا باید چی کار کنیم ؟
وقتی مدیر با توجه به سکوت عجیب ، نگاه های شرمسار و مرغ بریان ، توانست کمابیش داستان را کشف کند ، نزدیک بود پس بیوفتد .
- به خودت مصلت باش بابا جان ، خوشبختانه ما چند تا از این مرغ و خروس ها واسه خیرات نگه داشته بودیم ، حالا هم بجای توپ ، فردا با همینا مسابقه میدیم

مدیر که کمی آرام تر شده بود جواب داد :
- با چنتا مرغ و خروس ؟
- این توپ های جدید که بهترن بابا جان ، قبلیا خیلی بد قلق بودن

مدیر آرام آرام راضی شده بود . اکنون همه باید برای مسابقه ی سرنوشت سازه فردا آماده می شدند .

مسابقه ی سرنوشت ساز فردا

در دو طرف زمین سه غول غارنشین با دهن های باز ایستاده اند . دو تا از آنها کوچک تر و یکی از آنها بزرگ تر است .
بازی تقریبا دارد شروع می شود ، بازی کنان سر جاهای خود قرار گرفته اند و گزارشگر آماده ی گزارش بازی است .
- خب بازی تقریبا داره شروع میشه . همون طور که می بینید برای صرفه جویی در مصرف فلزات ماگلی ، به جای حلقه ها ، از شش غول غار نشین استفاده میشه . مرغ و خروس هایی که درون دهان این غول ها پرتاب میشه ، درواقع حقوق اونهاست ، البته دروازه بانان عزیز باید مواظب باشند ... غول ها بعضی مواقع خیلی گرسنه میشن

سوزانا به طرف غول پشت سرش برگشت و با لکنت گفت :
- ب ببخششیدا ... من پ پشتم به ‌ش‌شماست

- خروسی طلایی به هوا پرتاب میشه و بازی شروع میشه


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓮𝓭𝓮𝓷


آب بود و ماه بود . ماه توی آب بود و آب توی ماه بود . آب مایه حیات بود و ماه درون مایه اش نور بود.
آبی بود و ماهی بود . ثمره پیوند این دو یک ماهیِ آبی بود .
بر گرفته از کتاب "افکار یک فشفشه ی متفکر"


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۸:۴۹ جمعه ۳۰ دی ۱۴۰۱
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 207
آفلاین
بخاطر یک مشت افتخار تقدیم میکند:
پست دوم



-جوجه؟ جوجه اون تو چیکار میکرد؟
-بچه ها حس نمیکنین این جوجه یه کم عجیبه؟

همه نگاه ها روی جوجه زوم شد که علامت کوییدیچ روی بالش حک شده بود و قصد داشت پرواز کند.

-نکنه...نکنه این جوجه همون توپ کوییدیچه؟!
-درست حدس زدی نیکلاس. این سوژه هم در مورد همینه. جارو برقی که هر چیزی رو میبلعه، تبدیل به موجود زنده میکنه و هر موجود زنده ای رو ببلعه تبدیل به یک جسم ثابت.

نیکلاس با شنیدن این حرف ها از لیلی خیلی دوست داشت بپرسد که او این چیزهارا از کجا میداند. اما میلش برای فرار کردن از این سوژه از او پیشی گرفت. چوبدستی اش را روی شقیقه اش گذاشت و آماده بود تا خودش را خلاص کند.

-نه صبر کن نیکلاس. تو پدر من هستی.

جوجه خودش را بغل نیکلاس انداخت و اورا بغل کرد.

نیکلاس در برابر نگاه های همگان سعی میکرد جوجه را از خودش دور کند.
-بابا سوژه به اندازه ی کافی پییده است. ولم کن ببینم جوجه!

اما جوجه اورا ول نکرد و همچنان مثل کرم روی و زیر لباس های نیکلاس میلولید.
-خب فکر کنم اینم از الان با ماست. آخ.

نیکلاس حین گازگرفته شدن و خرد شدن اعصابش سعی میکرد بی تفاوت به نظر برسد پس با لبخندی مصنوعی رو به بقیه کرد.

-چه خبر؟ آخ!

بقیه سوت زنان در حالی که به در و دیوار نگاه میکردند به او نزدیک شدند.
-خب..پس این جاروبرقی به درد میخوره؟
-اره فک کنم.
-بهتره بدوزیمش به هم.

چند ساعت بعد

اعضای تیم سریع و خشن جارو برقی را بهم دوختند.
جاروبرقی تا دوختش تمام شد، در جا روشن شد و شروع به هان هان کرد و جلو آمد تا چیز دیگری را با مکش قوی اش داخل بفرستد.

اولین چیزی که بلعید یک خربزه بود که اعضای تیم گذاشته بودند خنک بشود و تا بخورند.
جاروبرقی خربزه را بلعید و به زور پایین داد. بعد هم عارقی زد. و شکمش شروع به کار کرد.

-قان قان قان قان تف!

و قناری زردی از شکمش بیرون زد و پرواز کنان به سمت پنجره رفت. قناری شیشه را ندید و با ان برخورد کرد که شترق شیشه شکست جوری که انگر یک خربزه به سمتش پرتاب شده باشد.

-کاش نشینه رو سر کسی.

جاروبرقی همچنان کار میکرد و وسایل دیگری را میخورد و چیز دیگری پس میداد.
یک جارو را خورد و شمشیرماهی پس داد.
یک مورچه را خورد و مجسمه ی برهمای هندی پس داد. یک برگ را خورد و تعدادی پیکت پس داد.
جاروبرقی همچنان همه چیز را میخورد و جلو میرفت.

نیکلاس وسط پرید و گفت:
-بیا اینو بخور.

جاروبرقی با عصبانیت به سمت نیکلاس برگشت که دید گونی بزرگی در دست اوست. به سمت گونی رفت. اما نیکلاس توی گونی مقداری پنبه جا کرده بود. با خوردن ان توسط جاروبرقی، هن هنی کرد و هر چه سعی کرد نتوانست آن را قورت بدهد. پس نفس کم آورد و خاموش شد.

-خیلی خب بچه ها فک کنم برای مسابقه ی بعدی این جارو برقی به دردمون بخوره.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.